گزیده سخنان

32,760 Views - اين مطلب توسط: : انی کاظمی، در تاريخ: "شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۸۷ و در دسته بندي هاي: " دیگران و گفتار آنان از دکتر شریعتی" ارسال شده است.

 

سلام خدمت شما بازدید کننده گرامی ، سایت معلم شهید دکتر علی شریعتی نظر دارد تا گزیده ای از سخنان دکتر علی شریعتی را در اختیار مردم قرار دهد ، به همین جهت از بازدید کنندگان خود درخواست کمک کرده و به آنان توصیه می کند تا در این مکان سخنانی را که از دکتر علی شریعتی به یاد دارند را ارسال کنند، هم اکنون سخنان بسیاری توسط علاقه مندان ارسال گردیده است شما نیز یکی از آنها باشید،

  • لطفا منابع سخن را ذکر کنید
  • به علت بالا بودن مقدار سخنان، ما نمی توانیم همه سخنان را بررسی کنیم، اما می توانیم بگوییم سخنان که منبع در آنها ذکر نشده است غیر قابل اعتماد هستند.

با سپاس

موضوعات مطلب : " " + ""

  • الهه

    ۲۰م ,مرداد, ۱۳۸۷

    هر کس آنچنان میمیرد که می خواهد – شریعتی

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۲۰م ,مرداد, ۱۳۸۷

    آنکه معترض نیست، منتظر نیست و معترض، منتظر نیست – دکت علی شریعتی

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۲م ,مرداد, ۱۳۸۷

    ۳۰ جمله کوتاه از دکتر شریعتی:

    ۱٫ سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست های نویسندگان، اگر بدانی ، خود می توانی نوشت.(مجموعه آثار ۷)

    ۲٫ جهان را ما ، نه آنچنانکه واقعا هست می بینیم ، جهان را ما آنچنانکه ما واقعا هستیم ، می بینیم.(۱(

    ۳٫ بشر » یک بودن است و «انسان » یک شدن.

    ۴٫ مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی و زاده انسان بودن است.

    ۵٫ آگاهی اگر چه به رنج ، ناکامی و بدبختی منجر شود ، طلیعه راه و طلیعه روشنایی ، طلیعه نجات بشریت است ،… از جهلی که خوشبختی ، آرامش ، یقین و قاطعیت میآورد ، هیچ چیز ساخته نیست.(۶(

    ۶٫ پیروزی یکروزه به دست نمی آید ، اما اگر خود را پیروز بشماری ، یکباره از دست میرود.(۷(

    ۷٫ انسان به میزانی که می اندیشد ، انسان است، به میزانی که می آفریند انسان است نه به میزانی که آفریده های دیگران را نشخوار می کند.(۷(

    ۸٫ باید دانست که بزرگترین معلم برای به دست آوردن استقلال و شخصیت ملی خودش دشمنی است که استقلال و شخصیت ملی اش را از او گرفته است.(۹(

    ۹٫ عرفان دری است به دنیای دیگر ، که باید باشد و هنر، پنجره ای به آن دنیا است

    ۱۰٫ انتظار آمادگی است نه وادادگی

    ۱۱٫ علی آشکار ترین حقیقت و مترقی ترین مکتبی است که در شکل یک موجود انسانی تجسم یافته است ، واقعیتی بر گونه اساطیر و انسانی است که هست از آنگونه که باید باشند و نیست

    ۱۲٫ آنگاه که کمیت عقل می لنگند، نیایش بلند ترین قله تعبیر را در پرواز عشق در شب ظلمانی عقل پیدا می کند.(۵(

    ۱۳٫ اسلام علی بر این سه پایه استوار است : مکتب، وحدت ، عدالت

    ۱۴٫ توده مردم به یک آگاهی نیاز دارند و روشنفکر به ایمان

    ۱۵٫ ۱۵/ شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن ، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می شود و اگر دشمنش را نمی کشد رسوا می کند.

    ۱۶٫ چه فاجعه ای است که باطل به دستی عقل را شمشیر می گیرد و به دستی شرع را سپر.(۷(

    ۱۷٫ تقلید نه تنها با تعقل سازگار نیست ، بلکه اساسا کار عقل این است که هرگاه نمی داند ، از آنکه می داند تقلید می کند و لازمه ی عقل این است که در این جا خود را نفی نماید و عقل آگاه را جانشین خود کند.(۲۲(

    ۱۸٫ لازمه ی توحید خداوند ، توحید عالم است و لازمه ی توحید عالم توحید انسان است.(۲۶(

    ۱۹٫ وقتی عشق فرمان می دهد ، محال سر تسلیم فرو می آورد.(۱)

    ۲۰٫ عشق عبارت است از همه چیز را برای یک هدف دادن و به پاداشش هیچ چیز نخواستن ، این انتخاب بزرگی است ، چه انتخابی!.(۲۰(

    ۲۱٫ وارد کردن علم و صنعت ، در اجتماع بی ایمان و بدون ایدوئولوژی مشخص ، همچون فرو کردن درخت های بزرگ و میوه دار است در زمین نامساعد در فصل نا مناسب.(۲۹(

    ۲۲٫ فلسفه زندگی انسان امروز در این جمله خلاصه می شود : فدا کردن آسایش زندگی برای ساختن وسایل آسایش زندگی.

    ۲۳٫ هیچ چیز به وسیله دشمن منحرف نمی شود ، دشمن زنده کننده دشمن است ، بلکه آنچه که یک فکر و یک مذهب را مسخ می کند ، دوست است یا دشمنی که در جامعه ، دوست، خودش را نشان می دهد.(۱(

    ۲۴٫ هنر تجلی روح خلاق آدمی است، هنر با مذهب خویشاوندی دیرین دارد… هنر یک ذات عرفانی و جوهر احساس مذهبی دارد.(۹(

    ۲۵٫ جهل، نفع و ترس عوامل انحراف بشری

    ۲۶٫ از تنهایی به میان مردم می گریزم و از مردم به تنهایی پناه برم

    ۲۷٫ آنان که « عشق » را در زندگی «خلق » جانشین « نان » می کنند، فریبکارانند، که نام فریبشان را « زهد» گذاشته اند.

    ۲۸٫ مردی بوده ام از مردم و میزیسته ام در جمع و اما مردی نیز هستم در این دنیای بزرگ که در آنم و مردی در انتهای این تا ریخ شگفت که در من جاری است و نیز مردی در خویش و در یک کلمه مردی با بودن و در این صورت دردهای وجود، رنج های زیستن، حرف زدن انسانی تنها در این عالم ، بیگانه با این «بودن»!

    ۲۹٫ هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه ها است در پی نیمه ها ، مگر نه وحدت غایت آفرینش است ؟ پروانه مسیح شمع است ، شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود ، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

    ۳۰٫ چه قدر ایمان خوب است! چه بد می کنند که می کوشند تا انسان را از ایمان محروم کنند چه ستم کار مردمی هستند این به ظاهر دوستان بشر ! دروغ می گویند ، دروغ ، نمی فهمند و نمی خواهند ، نمی توانند بخواهند.
    اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
    اگر عشق نباشد زندگی را چه آتشی گرم کند ؟
    اگر نیایش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد ؟
    اگر انتظار مسیحی ، امام قائمی ، موعودی در دل نباشد ماندن برای چیست ؟
    اگر میعادی نباشد رفتن چرا؟
    اگر دیداری نباشد دیدن چه سود؟
    و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگی دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباری در عطش از بهر چه؟
    و من در شگفتم که آنها که می خواهند معبود را از هستی برگیرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

    [پاسخ]

  • tanha

    ۱۰م ,شهریور, ۱۳۸۷

    ۱٫عشق،حیرت و گریز و بی تابی یک دور افتاده است برای پیوستن.
    ۲٫هنر اصولا استعدادآدمی است برای تکمیل زندگی مادی
    ۳٫تنهایی یعنی بی کسی،جدایی یعنی بی اویی،بی او ماندن. بی او ماندن یعنی او را داشتن و به او عشق ورزیدن .
    ۴٫مسئولیت زاده توانایی نیست،زاده آگاهی است وزاده انسان بودن
    ۵٫صحیفه،کتاب جهاد در تنهایی است
    ۶٫ایمان،نیرومند می آفریند.
    ۷٫وقتی عشق فرمان میدهد،محال سرتسلیم فوپرو می آورد
    ۸٫او نیکی نکرده است ،نیکی او شده است
    ۹٫روندگان نیایش کمند و نیاز بدان بسیار.
    ۱۰٫خدایا:عقیده مرا از دست عقده ام مصون بدار
    ۱۱٫خدایا:مرا همواره،آگاه و هوشیاردار،تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری-مثبت یا منفی-قضاوت نکنم.
    ۱۲٫خدایا:خودخواهی را چندان در من بکش،یا چندان برکش،تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم،و از آن در رنج نباشم
    ۱۳٫من دشمن تو و عقاید تو هستم،اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم.
    ۱۴٫ خدایا:به من توفیق تلاش،در شکست،صبر در نومیدی،رفتن ،بی همراه؛جهاد ، بی سلاح؛کار،بی پاداش؛فداکاری،درسکوت؛دین،بی دنیا؛مذهب،بی عوام؛عظمت،بی نام؛خدمت،بی نان؛ایمان،بی ریا؛خوبی،بی نمود؛گستاخی،بی خامی؛قناعت،بی غرور؛عشق،بی هوس؛تنهایی،در انبوه جمعیت؛دوست داشتن، بی آنکه دوست بداند؛روزی کن
    ۱۵٫مذهب،اگر پیش از مرگ به کار نیاید،پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد
    درپناه حق

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۲م ,شهریور, ۱۳۸۷

    ضعف و یأس ! هرگز! این دو فرزند نامشروع زوجی است که در آن ، پدر « کفر » است و مادر
    « خودخواهی »

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۲م ,شهریور, ۱۳۸۷

    روحی که در درد پخته می شود آرام می گیرد. احساسی که در هیچ گوشه ای از هستن آرام نمیتواند یافت ، آرام میگیرد . کسی که میداند کسی از راه نخواهد رسید به یقین می رسد . غم هنگامی بی آرامت می کند که دلواپس شادی هم باشی، آرامش غمگین! سکوت بر سر فریاد . سکونت گرفتن در طوفان !
    آشنا یعنی همخانه« من » در دیار «تنهایی » ، هم میهن من در سرزمین غربت

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۴م ,شهریور, ۱۳۸۷

    شهرت طلبی برای فراموش کردن خود در دیگران است یا یافتن کاذب خویش در دیگران

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۴م ,شهریور, ۱۳۸۷

    چه تلخ است میوه درخت بینایی! چه سخت و غم انگیز است سرنوشت کسی که طبیعت نمیتواند سرش را کلاه بگذارد

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۶م ,شهریور, ۱۳۸۷

    دست اندر کار آفرینشی دشوار و پر شکوهم ، یک هیرا گیری مطلق و ناتمام .یک انتحار آرام و خود آگاهانه و طولانی .

    من اکنون ، شب و روز ، در جستجوی همه آن من هایی ام که این طبیعت بیگانه ، به حیله و «بی حضور من » ، بر من تحمیل کرده است ، تا همه را در پای « او » که به اعجاز خویش به اندرونم پا گذاشته است . قربانی کنم.

    در خونبهای این اسماعیل ، هیچ فدیه ای را نخواهم پذیرفت که میدانم « خود حجاب خودم و باید از میانه بر خیزم »

    چه خوب است آفریدگار خویش بودن ! اما … آسان نیست

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۷م ,شهریور, ۱۳۸۷

    جوهری که هویت خویش را نیافته است جوهر رنج است . کسی که با «خود » نیست ! چه تنهایی سختی

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۷م ,شهریور, ۱۳۸۷

    وحشی ترین « غرور» های پولادین و طوفانی ترین « عصیان » های آتشین ، در اوج صعو دش ، در آخرین نقطه جستنش ، فواره ای است که پس از گریختن از تنگنای تاریک جبر ، در جستجوی آرام یافتن ،به دعوت جاذبه ای ، سر فرود می آورد تا خود را در دامان خویشاوندش محو کند و رها گشته از بند هر بیگانگی ، از حیرت دردناک رهایی در پیوند خویشاوندش رها گردد.

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۷م ,شهریور, ۱۳۸۷

    چرا می آسایی ؟ تا بتوانم کار کنم! چرا کار می کنی؟ تا بتوانم بیاسایم. تولید برای مصرف و مصرف برای تولید .انسان امروز چه می کند ؟ این همه رنج و تلاش سرسام آور برای چیست؟ برای تهیه وسایل آسایش .
    آسایش زندگیش فدای ساختن ِ وسایل آسایش زندگی

    [پاسخ]

  • مینا

    ۱۳م ,مهر, ۱۳۸۷

    آن هایی که رفتند کاری حسینی کردند،و آن هایی که ماندند باید کاری زینبی کنند و گر نه یزیدی اند.

    ای آزادی چه زندان ها که برای تو نکشیده ام و چه زندان ها که نخواهم کشید!

    هر کس آنچنان میمیرد که زندگی می کند.

    هنر سخن از ماورا است از آنچه که می بایست باشد اما نیست.

    چقدر روح محتاج فرصت هایی است که در آن هیچ کس نباشد!

    [پاسخ]

  • یه رهگذر

    ۱۵م ,مهر, ۱۳۸۷

    خدایا به هر کس دوست می داری بیاموز که ” عشق” از “زندگی کردن” بهتر است.
    و هر که را بیشتر دوست می داری، بچشان که ” دوست داشتن” هم از “عشق” بالاتر است.

    [پاسخ]

    para3tesH پاسخ در تاريخ اسفند ۹م, ۱۳۸۸ ۴:۲۰ ب.ظ:

    دردم از درد دوست نیست
    دردم از درد دل نیست
    دردم از درد یار نیست
    دردم ز درد *عشق*است که وفادار نیست(ع.شینگو)

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۲۲م ,مهر, ۱۳۸۷

    روشن فکران را به بیرون رانده اند و چوپانانشان خودشان – معلم شهید شریعتی

    [پاسخ]

  • الهه

    ۱۱م ,آبان, ۱۳۸۷

    ای عشق تا پیاده نمانم ، سوارم نخواهی کرد. تا بی پناه نگردم پناهم نخواهی داد . تا نیفتم دستم را نخواهی گرفت…و می دانم
    مرا از رنج «داشتن » برهان !
    اسماعیل من ارام و صبور جان بسپار!…

    [پاسخ]

  • الهه

    ۱۱م ,آبان, ۱۳۸۷

    خوب بودن ! کلمه هیجان اوری نیست ، خوبی در فارسی ، شکوه و عظمت خارق العاده ندارد ، با متوسط بودن و بی بو و بی خاصیت بودن هم صف است . خوب بودن در نظر ما یعنی بد نبودن ! و این معنی مبتذلی ست !

    [پاسخ]

  • الهه

    ۱۱م ,آبان, ۱۳۸۷

    «صمیمانه ترین نامه ها نامه هایی است که به هیچکس مینویسیم» و« سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی آن را ایجاب نمی کند» و اینها است «حرف هایی که هر کسی برای نگفتن دارد».

    [پاسخ]

  • الهه

    ۱۱م ,آبان, ۱۳۸۷

    کسی که نمی خواهد ببیند پلک هایش را بیثمر چرا بگشاید ؟ آنگاه که هیچ چیز در زندگی به دیدن نیرزد ، آنگاه که هیچ تماشایی نیست ، دریغ است که نگاهی را که جز برای دیدار های پرشکوه و ارجمند نساخته اند بیهوده به هدر داد

    [پاسخ]

  • الهه

    ۱۱م ,آبان, ۱۳۸۷

    چه هراس انگیز است چراغی برافروختن در آنجا که جز زشتی هیچ نیست!

    [پاسخ]

  • هم وطن

    ۲۴م ,آبان, ۱۳۸۷

    شرک جدید در مدنیت از شرک قدیم در جاهلیت هم خدایان بیشتری دارد هم خدایان پست تری. دکتر علی شریعتی

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۱۱م ,آذر, ۱۳۸۷

    من دیگر ناله نمی کنم

    نه…

    من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است

    می خواهم فریاد بزنم!

    اما اگر نتوانستم سکوت می کنم

    خاموش بودن بهتر از نالیدن است …

    —————————–

    به من بگو نگو ، نمی گویم؛

    اما نگو نفهم ، که من نمی توانم نفهمم

    من می فهمم!!

    « دکتر علی شریعتی »

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۱۱م ,آذر, ۱۳۸۷

    پروردگارم ،مهربان من

    از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

    در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

    و هر زمزمه ای بانگ عزایی

    و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی …

    در هراس دم می زنم

    در بی قراری زندگی می کنم

    و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

    من در این بهشت ،

    همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

    “تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی”

    “کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم”

    دردم ، درد “بی کسی” بود

    « دکتر علی شریعتی»

    [پاسخ]

  • ساغر

    ۱۳م ,آذر, ۱۳۸۷

    در زندگی طوری باش که انانکه خدا را نمی شناسند ،تورا که می شناسند خدا را بشناسند!
    (دکتر شریعتی)

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۸م ,آذر, ۱۳۸۷

    بگذار که شیطنت عشق ، چشمان تو رو بر عریانی خویش بگشاید و کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۸م ,آذر, ۱۳۸۷

    چه بسیارند کسانی که همیشه حرف می زنند بیآنکه چیزی بگویند و چه کم اند کسانی که حرف نمی زنند اما بسیار می گویند.

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۸م ,آذر, ۱۳۸۷

    و چه شگفت است آشنایی در پس بیگانگی ، خوشاوندی پنهان در ناآشنایی!

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۸م ,آذر, ۱۳۸۷

    هر کس به اندازه ی عصیانی که دارد ارزش دارد.

    [پاسخ]

  • الهه

    ۲۸م ,آذر, ۱۳۸۷

    شرم از خویش ، عالیترین اوج خودآگاهی است.

    [پاسخ]

  • nasrin

    ۲م ,دی, ۱۳۸۷

    اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

    [پاسخ]

  • الهه

    ۷م ,دی, ۱۳۸۷

    اکنون زمان منتظر یک تن است. همه چیز در انتظار یک فرد است. فردی که تجسم همه ارزشهایی است که دارد نابود می شود و مجسمه همه ایده آل هایی است که بی یتور و بی حامی مانده و مظهر عقیده و ایمانی است که بهترین پاسدارانش به خدمت دشمن رفته اند . آری اکنون در انتظار این است که یک مرد چه می کند ؟

    [پاسخ]

  • رضا

    ۱۲م ,دی, ۱۳۸۷

    زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها باید به اجبار خفت دکتر شریعتی

    [پاسخ]

  • رضا

    ۱۲م ,دی, ۱۳۸۷

    حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود کاش بجای نشان دادن زخمهای تنش افکارش را نشانمان می دادند

    [پاسخ]

  • احمد

    ۱۴م ,دی, ۱۳۸۷

    عشق یک جوشش کور است
    و پیوندی از سر نابینایی،
    دوست داشتن پیوندی خودآگاه
    واز روی بصیرت روشن و زلال.

    عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
    هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
    دوست داشتن از روح طلوع می کند و
    تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

    عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
    و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
    دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

    عشق طوفانی ومتلاطم است،
    دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

    عشق جنون است
    و جنون چیزی جز خرابی
    و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
    دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
    و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
    و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

    عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
    دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
    در دوست می بیند و می یابد.

    عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
    دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
    بی انتها و مطلق.

    عشق در دریا غرق شدن است،
    دوست داشتن در دریا شنا کردن.

    عشق بینایی را میگیرد،
    دوست داشتن بینایی میدهد.

    عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
    دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

    عشق همواره با شک آلوده است،
    دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

    ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
    از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

    عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
    دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
    که دوست را به دوست می برد.

    عشق تملک معشوق است،
    دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

    عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
    دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
    ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
    در خود دارد ،داشته باشند.

    در عشق رقیب منفور است،
    در دوست داشتن است که:
    “هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
    که حسد شاخصه ی عشق است
    عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
    و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
    و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
    معشوق نیز منفور میگردد

    دوست داشتن ایمان است و
    ایمان یک روح مطلق است
    یک ابدیت بی مرز است
    از جنس این عالم نیست.”

    دکتر علی شریعتی

    [پاسخ]

  • sima

    ۲۹م ,بهمن, ۱۳۸۷

    می خواستم زندگی کنم راهم را بستند ستایش کردم گفتند خرافات است عاشق شدم گفتند دروغ است گریستم گفتند بهانه است دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم

    [پاسخ]

  • خاکستان سوخته

    ۱۱م ,اسفند, ۱۳۸۷

    مگر نه حرفهایی هست برای نگفتن ، غیر از حرفهایی که نمی توان گفت یا خوب نیست گفتنش یا…نه! حرفهایی هست برای نگفتن وارزش عمیق هر کس حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
    وکتاب هایی هست برای ننوشتن ومن اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی که باید قلم را بشکنم و دفتر را پاره کنم و جلدش را به صاحبش پس دهم وخود به کلبه بی در وپنجرهای بخزم و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت.
    جلد سوم ،جلد مشکلی است،ازهمه ی راه ها وبی راهه هایی که تا کنون آمده ام صعب تر وسخت تر است …باید خود را برای آغاز چنین سفری آماده کنم قدرت تحمل وصبرم را افزون تر سازم وپس از همه ی کوشش ها وتمرین ها از خداوند نیز یاری توفیق بخواهم.
    و شما ای مردم ! ای دوست من ، خویشاوند من ، ای خواننده ی عزیز نوشته های من ! ای که سال ها است چشم به نوک این قلم دوخته اید تا از آن سخن بشنوید ، تا، نگاه تان قدم به قدم ، کلمه به کلمه رفتن آن را دنبال کند و از هر جا می گذرد ، به هر جا می رود پا بر جای پای آن بنهد وهمه جا را بدرقه کند ، شما از یک تصویر ، تصویر در قالب گرفته ی بر دیوار چه می خواهید ؟ قابی که بر حرم دیوار میخکوب شده است ، چشمی که بر سنگ قبر شهید گمنامی برای ابد ثابت مانده است ؟
    وشما ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت وشما ای چشم هایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت .
    وشما ای کسانی که هرگاه که حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم، پس از این مرا کمتر خواهید دید…

    [پاسخ]

  • ساناز

    ۱۱م ,اسفند, ۱۳۸۷

    هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
    هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
    و هنگامی تشنه آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریاو دریا….

    [پاسخ]

  • ...

    ۱۸م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    اما آنکه مسئول است، مسئول ساختن است نباید ویران کردن را بیاموزد!؟

    [پاسخ]

  • ...

    ۱۸م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    برای کسی که ناله نیز نمیتواند ، که حلقوم فریاد ندارد ، قلب عصیان ندارد چه می گویم؟ حتی نمیتواند بلرزد ، اخم کند نمیتواند در این خلوت مرگ بار تنهایی حتی بر پیشانیش مشت بزند نمیتواند تحمل کند نمیتواند…نمیتواند بگرید…
    نمیدانی برای یک اسکلت درد کشیدن چگونه سخت است ! تا کجا سخت است

    [پاسخ]

  • ...

    ۱۸م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    یا ایها المدثر…
    ای در جامه ی خویش پیچیده برخیز و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن

    [پاسخ]

  • ...

    ۱۸م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    نمیتوانم سکوت را تحمل کنم نمیتوانم چیزی بگویم ولی ساکت خواهم ماند .
    اما من اکنون احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل می کند
    و میداند که از آن پس آرامش است و نجات و خسته از رنج زندگی که
    « جز احتضاری که یک عمر به طول میانجامد هیچ نیست »
    سر به زانوی معشوق خویش خواهم نهاد
    و سیراب و سرشار در زیر دست های او که دو مسیح خاموشند ،
    نوازش خواهند شد

    [پاسخ]

  • ...

    ۱۸م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    و پیش از اینکه بیندیشی که چه بگویی بیندیش که چه می گویم

    [پاسخ]

  • صادق

    ۲۵م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    دنیا را بد ساختند!
    کسی را که دوست داری، دوستت ندارد!
    کسی که تو را دوست دارد، تو دوستش نداری!
    اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد، به رسم و آیین زندگانی به هم نمیرسید!
    و این رنج است!
    زندگی یعنی این!

    [پاسخ]

  • صادق

    ۲۵م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    من چیستم؟
    لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
    که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
    در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

    [پاسخ]

  • صادق

    ۲۵م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    دلی که عشق ندارد و به عشق نیاز دارد،
    آدمی را همواره در پی گم شده اش،
    ملتهبانه به هر سو می کشاند!

    [پاسخ]

  • صادق

    ۲۵م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد!

    [پاسخ]

  • صادق

    ۲۵م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    از انسانها غمی به دل نگیر
    زیرا خود نیز غمگینند! با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند!
    زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.
    پس دوستشان بدار حتی اگر دوستت نداشته باشند!
    دکتر علی شریعتی

    [پاسخ]

  • صادق

    ۲۵م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    شما : ای گوش هایی که تنها گفتن های کلمه دار را می شنوید !
    پس از این جز سکوت سخنی نخواهم گفت.
    و شما : ای چشمهایی که تنها صفحات سیاه را می خوانید !
    پس از این جز سطور سپید نخواهم نوشت.
    و شما : ای کسانی که هرگاه حضور دارم بیشترم تا آنگاه که غایبم…
    پس از این مرا کمتر خواهید دید !!
    « دکتر علی شریعتی »

    [پاسخ]

  • صادق

    ۲۵م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    متن زیر قسمتی از نامه دکتر علی شریعتی است که در کتاب آری این چنین بود برادر آورده است.مخاطب نامه بردگانی هستند که دکتر شریعتی (به هنگام بازدید از اهرام مصر و مشاهده شکوه و عظمت آنها و همچنین نقل قول راهنما توریست ها که از رنج هایی که بردگان در آن زمان متحمل می شدند) بر آن شد تا نامه ای به آن بردگان بنویسند:

    ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است.اما به بردگی یی بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم. اندیشه ما را برده کرده اند. دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده اند و با قدرت علم، جامعه شناسی، فرهنگ، هنر، آزادیهای جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و فرد پرستی، از درون و از دل ما، ایمان به هدف، مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده اند. و اکنون برادر، ما در برابر این نظام های حاکم، کوزه های خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند، می بلعیم.

    [پاسخ]

  • صادق

    ۲۵م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    شرافت مرد ، به بکارت زن میماند! …
    یکبار که لکه دار شود ، دیگر قابل جبران نخواهد بود! …

    [پاسخ]

  • صادق

    ۲۵م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    الهی! هر که را عقل دادی چه ندادی ، و هر که را عقل ندادی چه دادی ؟!!!
    خدایا : عقیده مرا ازدست ” عقده ام”مصون بدار.
    خدایا : به من قدرت تحمل عقیده “مخالف” ارزانی کن .
    خدایا : رشدعقلی وعلمی مرا از فضیلت “تعصب” “احساس” و “اشراق” محروم نساز.
    خدایا : مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی قضاوت نکنم.
    خدایا : جهل آمیخته باخودخواهی و حسد مرا رایگان ابزار قتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.
    خدایا : شهرت منی را که:”میخواهم باشم” قربانی منی که ” میخواهند باشم” نکند.
    خدایا : درروح من اختلاف در “انسانیت” را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم میامیز. آن چنان که نتوانم این سه قوم جدا از هم را باز شناسم.
    خدایا : مرا به خا طر حسد کینه و غرض عمله در امان دار.
    خدایا : خودخواهی را چندان درمن بکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز آن در رنج نباشم.
    خدایا : مرا در ایمان « اطاعت مطلق بخش تا در جهان عصیان مطلق« باشم.
    خدایا: « تقوای ستیزم» بیاموز تا درانبوه مسوولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.
    خدایا : مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

    ( برگرفته از نیایش نامه دکتر علی شریعتی )

    [پاسخ]

  • صادق

    ۲۵م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    ای خداوند!
    به علمای ما مسئولیت
    و به عوام ما علم
    و به مومنان ما روشنایی
    و به روشنفکران ما ایمان
    و به متعصبین ما فهم
    و به فهمیدگان ما تعصب
    و به زنان ما شعور
    و به مردان ما شرف
    و به پیران ما آگاهی
    و به جوانان ما اصالت
    و به اساتید ما عقیده
    و به دانشجویان ما نیز عقیده
    و به خفتگان ما بیداری
    و به دینداران ما دین
    و به نویسندگان ما تعهد
    و به هنرمندان ما درد
    و به شاعران ما شعور
    و به محققان ما هدف
    و به نومیدان ما امید
    و به ضعیفان ما نیرو
    و به محافظه کاران ما گشتاخی
    و به نشستگان ما قیام
    و به راکدان ما تکان
    و به مردگان ما حیات
    و به کوران ما نگاه
    و به خاموشان ما فریاد
    و به مسلمانان ما قرآن
    و به شیعیان ما علی(ع)
    و به فرقه های ما وحدت
    و به حسودان ما شفا
    و به خودبینان ما انصاف
    و به فحاشان ما ادب
    و به مجاهدان ما صبر
    و به مردم ما خودآگاهی
    و به همه ملت ما همت، تصمیم و استعداد فداکاری
    و شایستگی نجات و عزت
    ببخش

    [پاسخ]

  • صادق

    ۲۵م ,اردیبهشت, ۱۳۸۸

    در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد!

    [پاسخ]

  • انی

    ۲م ,خرداد, ۱۳۸۸

    هر کس مسیحی دارد، بودایی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود. زندگی جستجوی نیمه ها است در پی نیمه ها ، مگر نه وحدت غایت آفرینش است ؟ پروانه مسیح شمع است ، شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود ، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

    [پاسخ]

  • دریا

    ۵م ,خرداد, ۱۳۸۸

    “حسین(ع) بیشتر از آب، تشنه لبیک بود! اما افسوس که بجای افکارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.”
    (دکتر علی شریعتی)

    [پاسخ]

  • ZI

    ۶م ,خرداد, ۱۳۸۸

    خدایا تو قلب بیگانه را می شناسی زیرا خود در سرزمین مصر بیگانه بودی

    [پاسخ]

  • Siyavash

    ۲۸م ,خرداد, ۱۳۸۸

    در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند ، اما بر حسینی می گریند که آزاد زیست .
    ای آزادی تنها به تو می اندیشم

    [پاسخ]

  • محسن

    ۲م ,تیر, ۱۳۸۸

    در دورانی که همه دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش

    [پاسخ]

  • faeze

    ۷م ,تیر, ۱۳۸۸

    سلام من عاشق کتاب های دکتر شریعتی هستم خواهش میکنم زیر هر متن اسم کتابو بنویسید
    من دنبال کتاب عارفانه هام میشه بگین این متنی که اول وبلاگ گذاشتین از کدوم کتابه؟(نمیدانم پس از….) مرسی از سایت خوبتون مررررررررررررررررررررررررسی

    [پاسخ]

  • ارزو

    ۸م ,تیر, ۱۳۸۸

    اگر توانستی نفهمی می توانی خوشبخت باشی

    [پاسخ]

  • oboor

    ۱۰م ,تیر, ۱۳۸۸

    یکی دوست دارد آنچنان که پول دارد و جاه و مقام دارد ، زور دارد ، دیگری دوستدار کسی است چنان که فرزند کسی است ، همزاد و هم نژاد کسی است ، خویشاوند کسی نمی تواند خویشاوندی را نابود کند اما رفیق کسی می تواند رفاقت را نابود انگارد.

    [پاسخ]

  • fadak

    ۷م ,مرداد, ۱۳۸۸

    آدم وقتی فقیر میشود خوبیهایش هم حقیر میشوند اما کسی که زر دارد یا زور دارد عیبهایش هم هنر دیده میشوند و چرندیاتش هم حرف حسابی بحساب می آیند. (دکتر علی شریعتی)

    [پاسخ]

  • الهه

    ۱۰م ,مرداد, ۱۳۸۸

    خدایا سرنوشت مرا خیر بنویس ، تقدیری مبارک
    تا هر چه را که تو دیر می خواهی ،زود نخواهم
    و هر چه را که تو زود می خواهی، دیر نخواهم

    [پاسخ]

  • الهه

    ۱۰م ,مرداد, ۱۳۸۸

    روح های اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی ، به ابتذال میکشند
    عشق های مزاجی اند که در وصال می میرند
    در پیری می پژمردند ، سراب ها زود پایان می گیرند ،
    اما روح های بزرگ و سرمایه دار که گنجینه های بیشمار در خود پنهان کرده اند ،
    روح های نیرومند و توانا که خلاقند و هنرمند ، روح هایی که امانت دار خدایند و همانند خدا مسجود ملائک … اینان در « نیل » در « وصال » در « کام »
    به رکود نمی افتند ،
    نمی پوسند ، عفونت
    نمی گیرند .
    احساس هایی که همچون طلایند ، از آرامش ، از ماندن زنگ نمی زنند ، روح های مسی آهنی ، حلبی ، گوشتی ، مردابی …چنینند.
    دو روح ثروتمند و هنرمند می توانند برای همیشه هم را استخراج کنند ،
    هم را بسازند
    و این خود یک زندگی کردن است
    و اینچنین هم را دوست بدارند .
    و این خود یک زندگی کردن است .

    [پاسخ]

  • الهه

    ۱۰م ,مرداد, ۱۳۸۸

    روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم تا هرچه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم ، نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم

    [پاسخ]

  • الهه

    ۱۰م ,مرداد, ۱۳۸۸

    نمی دانم که در طرح بزرگ خدا من
    چه نقشی دارم و چه سرنوشتی؟ ولی
    این قدر مطمئنم که بی هیچ نیست.»

    [پاسخ]

  • الهه

    ۱۰م ,مرداد, ۱۳۸۸

    ماه در اوج آسمان می رود
    و ما در گوشه ای از شب
    همچنان به گفت و گوی دستها گوش فرا داده ایم
    و ساکتیم و
    در چشم های هم یکدیگر را می خوانیم ،
    در چشم های هم یکدیگر را می بخشیم
    و من همه ی دنیا را در چشمان او می بینم
    و او همه ی دنیا را در چشم های من می بیند
    و ما در چشم های یکدیگر ساکتیم
    و در چشم های هم می شنویم
    و در چشم های هم یکدیگر را می شناسیم
    و در چشم های هم یکدیگر را می بینیم
    و چشم در چشم هم
    و گوش به زمزمه ی لطیف و مهربان دست ها خاموشیم
    و ماه در اوج آسمان می رود
    و او در چشمان می خواند که :
    حرف های دست ها می شنوی؟
    زبان دست ها را می فهمی؟
    و من در چشم های او میخوانم که میگوید:
    آری میشنوم!
    آری میفهمم ،
    چه خوب !
    دست ها چه خوب با هم حرف می زنند!

    [پاسخ]

  • mozy

    ۱۴م ,مرداد, ۱۳۸۸

    من نه منم (دکتر علی شریعتی)

    [پاسخ]

  • ظریف

    ۱۴م ,مرداد, ۱۳۸۸

    از انسانها غمی به دل نگیر. زیرا خود غمگینند.با آنکه تنهایند از خود می گریزند
    زیرا به خود، به عشق خود وبه حقیقت خود شک دارند.
    پس دوستشان بداراگر چه دوستت نداشته باشند

    [پاسخ]

  • نسیم

    ۳۱م ,مرداد, ۱۳۸۸

    تفاوت است بین دانستن و فهمیدن.
    دانستن و حتی فهمیدن نسبی است می توان به جرات گفت آنکه مدعی است همه چیز را می داند و برای هر پرسشی ،پاسخی خام دارد، نادان است.

    [پاسخ]

  • امین

    ۳۱م ,مرداد, ۱۳۸۸

    اگر باطن را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید.می توان اثبات کرد وبه زمان شناساند و زنده نگاه داشت.

    [پاسخ]

  • علی

    ۱م ,شهریور, ۱۳۸۸

    شهید انسانی است که در عصر نتوانستن و غلبه نداشتن، با مرگ خویش بر دشمن غلبه می کنم، پیروز می شود و اگر او را نمی شکند رسوا می کند.

    [پاسخ]

  • hamid

    ۲م ,شهریور, ۱۳۸۸

    عشق زیر باران و با هم خیس شدن نیست.عشق این است که تو خیس شوی و معشوقت نه و او نفهمد که چرا هیچ وقت خیس نشد

    [پاسخ]

  • .17 ساله hamid

    ۲م ,شهریور, ۱۳۸۸

    از میان کسانی که برای دعا یه باران به تپه میروند تنها آنان که با خود چتر می آورند به کار خود ایمان دارند.

    [پاسخ]

  • ارشاویر

    ۶م ,شهریور, ۱۳۸۸

    ترجیح میدهم باکفشهایم در خیابان راه بروم وبه خدا فکرکنم تا اینکه در مسجد بنشینم وبه کفشهایم

    [پاسخ]

  • عاطفه

    ۱۲م ,شهریور, ۱۳۸۸

    من اینجا بس دلم تنگ است و هرسازی که میبینم بد اهنگ است
    بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم
    ببینیم اسمان هرکجا ایا همین رنگ است؟؟

    [پاسخ]

  • رضا

    ۱۸م ,شهریور, ۱۳۸۸

    برای انسان های بزرگ هیچ بن بستی وجود ندارد زیرا بر این باورند که یا راهی خواهم یافت و یا راهی خواهم ساخت.

    [پاسخ]

  • نسیم

    ۲۰م ,شهریور, ۱۳۸۸

    برای خوشبخت شدن به هیچ چیز نیاز نیست جز نفهمیدن!

    [پاسخ]

  • محسن

    ۲۲م ,شهریور, ۱۳۸۸

    همه این انحرافها بخاطر اینست که انسان.خود را فراموش کرده.نمی شناسد و نمی داند که کیست

    [پاسخ]

  • محسن

    ۲۲م ,شهریور, ۱۳۸۸

    اسلام را دو تکه کرده اند.یک تکیه اش را بصورت احکام عبادی و مراسم و شعائر نااگاهانه تکراری موروثی.برای عوام عقب مانده.در تکیه ها و روضه ها ودوره ها.یک تکیه اش را بصورت رشته های تخصصی علمی در مدرسه ها.و بقول بعضی.برای اهل فن!اسلام فنی!

    [پاسخ]

  • محسن

    ۲۲م ,شهریور, ۱۳۸۸

    عالم اسلام یعنی”روشنفکر اسلام فهم مسئول”که در قوم خود و زمان خود.نقشی نه فیلسوفانه و عالمانه و ادیبانه.که “راهبرانه”دارد.

    [پاسخ]

  • محسن

    ۲۲م ,شهریور, ۱۳۸۸

    درد علی دو گونه است:
    یک درد.دردیست که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس میکند.و درد دیگر دردیست که اورا تنها در نیمه شبهای خاموش به دل نخلستانهای اطراف مدینه کشانده……وبناله در اورده است.
    ما تنها بردردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس میکند.
    اما.این درد علی نیست.
    دردی که چنان روح بزرگی را بناله اورده است.تنهائی است.که ما انرا نمیشناسیم!!
    باید این درد را بشناسیم…..نه ان درد را…..
    که علی درد شمشیر احساس نمیکند.
    و………ما…………
    درد علی را احساس نمی کنیم.

    [پاسخ]

  • Morteza

    ۲۵م ,شهریور, ۱۳۸۸

    اگر……
    اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

    و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

    اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
    آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

    اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

    اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
    و تمام محتوای سفره سهم همه بود
    و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

    اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

    اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
    و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
    تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

    اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

    اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
    کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
    چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
    آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

    اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
    و من با دستانی که زخم خورده توست
    گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
    و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
    ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

    [پاسخ]

  • Morteza

    ۲۵م ,شهریور, ۱۳۸۸

    من چیستم ؟

    افسانه ای خموش در‌ آغوش صد فریب

    گرد فریب خورده ای از عشوه نسیم

    خشمی که خفته در پس هر درد خنده ای

    رازی نهفته در دل شب های جنگلی

    .

    من چیستم ؟

    فریادهای خشم به زنجیر بسته ای …

    بهت نگاه خاطره آمیز یک جنون

    زهری چکیده از بن دندان صد امید

    دشنام پست قحبه ی بدکار روزگار

    .

    من چیستم ؟

    بر جا ز کاروان سبک بار آرزو

    خاکستری به راه

    گم کرده مرغ دربه دری راه آشیان

    اندر شب سیاه

    .

    من چیستم ؟

    یک لکه ای زننگ به دامان زندگی

    و زننگ زندگانی آلوده دامنی

    یک ضحبه ی شکسته به حلقوم بی کسی

    راز نگفته ای و سرود نخوانده ای

    .

    من چیستم ؟

    .

    من چیستم ؟

    لبخند پر ملامت پاییزی غروب

    در جستجوی شب

    یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات

    گمنام و بی نشان

    در آرزوی سرزدن آفتاب مرگ

    [پاسخ]

  • Morteza

    ۲۵م ,شهریور, ۱۳۸۸

    ــ الهی
    تو دوست می داری که من تو را دوست دارم
    با آنکه بی نیازی از من
    پس من چگونه دوست ندارم که تو مرا دوست داری با این همه احتیاج که به تو دارم…

    ـــ توانا ترین مترجم کسی است که:
    سکوت دیگران را ترجمه کند!
    شاید سکوتی تلخ گویای دوست داشتنی شیرین باشد…

    ـــ مرا کسی نساخت . خدا ساخت ,نه آن چنان که کسی میخواست ,که من کسی نداشتم . کسم خدا بود کس بی کسان ,او بود که مرا ساخت آن چنان که خودش می خواست, نه از من پرسید نه از آن من دیگرم ,من یک گل بی صاحب بودم ,مرا از روح خود در آن دمید, و بر روی خاک و در زیر آفتاب ,تنها رهایم کرد. مرا به خودم واگذاشت…..

    ـــ مرگ هراسناک نیست.
    هراس مرگ از آنست که گریبان آدمی را تنها می گیرد و جدا می کند.
    با هم به سراغ مرگ رفتن وحشتناک نیست.
    با هم مردن سخت نیست. با هم رنج بردن تلخ نیست.
    با هم زیستن و در زیر این آسمان دم زدن غربت نیست.
    همه بدی ها، سختی ها، تلخی ها و بی طاقتی ها و وحشت ها همه از تنهایی است.
    از مجهول ماندن است. جدا مردن است…
    در هم می آمیزند و سلام و پرسش و خنده ی صبحگاهی!
    گویی دیداری پس از بازگشت است!
    آری از سفر خواب باز میگردند,
    و در پای چشمه ی جوشان فلق
    که میعادگاه پس از هر شبشان است,
    یکدیگر را دیدار می کنند…
    و روز آغاز می شود.

    ـــ آشنا!
    یعنی هم خانه ی من در دیار تنهایی,
    هم میهن من در سرزمین غربت!

    ـــ دوست داشتن از عشق برتر است.
    و من هرگز خود را
    تا سطح بلند ترین قلّه ی عشق های بلند,
    پایین نخواهم اورد.

    [پاسخ]

  • Morteza

    ۲۵م ,شهریور, ۱۳۸۸

    هیچ گاه تنهایی و کتاب و قلم ، این سه روح و سه زندگی و سه دنیای مرا کسی از من نخواهد گرفت … دیگر چه می خواهم ؟ آزادی چهارمین بود که به آن نرسیدم و آن را از من گرفتند.

    ( گفتگوهای تنهایی ، ص ۱۲۰۹ )

    [پاسخ]

  • Morteza

    ۲۵م ,شهریور, ۱۳۸۸

    در برابر وحشی ترین تازیانه ها ،

    سکوت مردانه و غرور آمیز مرد نباید بشکند.

    در برابر هیچ دردی،لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد.

    من از نالیدن بیزارم.

    سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش،

    تنها می توانند مرا به سکوت وادارند.

    نالیدن، زاریدن، گله کردن، شکایت، بد است.

    [پاسخ]

  • Morteza

    ۲۵م ,شهریور, ۱۳۸۸

    چشم در چشم

    چشم در چشم آسمان

    ایستاده بودم و دل بر کنده از کویر،

    همه تن ، چشم کردم و در چشم آسمان دوختم.

    و همه جان، نگاه کردم و در ان گوشه اسمان آویختم.

    و در اعماق این کبود ،

    به لذت ، جان می سپردم.

    و در ابی این دریا

    به عشق،جان می گرفتم

    و غرقه ی مستی و بی خویشی ،

    با آسمان ، عشق می ورزیدم.

    و اشک امانم نمی داد

    ومی نگریستم و به نگریستن ادامه می دادم .

    و می شنیدم که سکوت آبی وحی ،

    این سخن پیامبر را با دلم می گوید و من در عمق همه ی ذرات وجودم

    آن را به نیاز و حسرت، زمزه می کنم که

    “اگر مامور نبودم که با مردم بیامیزم

    و در میان خلق زندگی کنم،

    دو چشم را یه این اسمان می دوختم.

    و چندان به نگاه کردن ادامه می دادم ،تا خداوند جانم را بستاند”!

    دفترهای سبز ص۲۳۴

    [پاسخ]

  • Morteza

    ۲۵م ,شهریور, ۱۳۸۸

    باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند
    باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند
    باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند
    باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند
    و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند
    و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد

    باتو، دریا با من مهربانی می کند
    باتو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند
    باتو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند
    باتو، من با بهار می رویم
    باتو، من در عطر یاس ها پخش می شوم
    باتو، من در شیره ی هر نبات میجوشم
    باتو، من در هر شکوفه می شکفم
    باتو، من در هر طلوع لبخند میزنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه می کنم
    باتو، من در روح طبیعت پنهانم
    باتو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را می نوشم
    باتو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، در تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه، بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من، شیرین ترین یادگارهای من اند.
    بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه میبینم
    بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند
    بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند
    بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند
    بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد
    ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند
    و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند

    بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد
    بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند
    بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است
    بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار میکند
    بی تو، من با بهار می میرم
    بی تو، من در عطر یاس ها می گریم
    بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.
    بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم
    بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم
    بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی را از یاد می برم
    بی تو، من در خلوت این صحرا، درغربت این سرزمین، درسکوت این آسمان، درتنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.
    درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ وپ رکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من ، شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک ، همه تلخ ترین یادهای من، تلخ ترین یادگارهای من اند.
    :: دکتر علی شریعتی ::

    [پاسخ]

  • پوریا

    ۳۱م ,شهریور, ۱۳۸۸

    وقتی هیچ مشکلی سر راهم نبود میفهمم که راهمو اشتباه رفته ام
    ((استاد دکتر علی شریعتی))

    [پاسخ]

  • مجتبی

    ۳۱م ,شهریور, ۱۳۸۸

    همواره

    روحی مهاجر باش به سوی مبدا!

    به سوی آنجا که بتوانی انسان تر باشی

    و از آنچه که هستی و هستند فاصله بگیری!

    این رسالت دائمی توست.

    (دکتر شریعتی)

    [پاسخ]

  • مجتبی

    ۳۱م ,شهریور, ۱۳۸۸

    سفسطه ای که گمراهم کرد سفسطه اغلب مردم است، مردمی که هنگامی که دیگر برای به کار بردن قدرت بسیار دیر شده است ،از نداشتن آن شکوه دارند. پرهیزکاری تنها بر اثر خطا کار بودن خود ما به نظرمان دشوار می آید.اگر بر آن بودیم که همواره عاقلانه و سنجیده رفتار کنیم ، به ندرت نیازی به پرهیزکاری داشتیم. اما تمایلاتی که چیره شدن بر آنها آسان است ما را بدون مقاومت به دنبال خود می کشاند. تسلیم وسوسه های ساده ای می شویم که خطرش را کوچک می شماریم. رفته رفته در دام موقعیت های مخاطره آمیزی می افتیم که می توانستیم خود را به آسانی از آنها در امان نگه داریم اما دیگر جز با تلاش و کوشش دلیرانه ای که به وحشتمان می اندازد،نمی توانیم خود را بیرون بکشیم ، و سرانجام در پرتگاه سقوط می کنیم. در حالی که شکوه کنان به درگاه خداوند می گوییم: “برای چه مرا اینقدر ناتوان آفریده ای؟ “اما پاسخ او را بی آنکه بخواهیم، از وجدانمان میشنویم:” اگر این قدر ناتوانت آفریده ام برای این اس که نتوانی از مهلکه بیرون بیایی زیرا بدان اندازه توانایت آفریده ام که در آن فرو نیفتی .

    [پاسخ]

  • avesta

    ۱۸م ,مهر, ۱۳۸۸

    bejaye resaleha be resalatha bepardazid.

    [پاسخ]

  • شادی

    ۲۱م ,مهر, ۱۳۸۸

    وقتی نیستی چنان به توفکرمی کنم که مغزم به نبودنت پی نمی برد.(دکترعلی شریعتی)

    [پاسخ]

  • آزیتا

    ۲۷م ,مهر, ۱۳۸۸

    کاش در دنیا ۳ چیز وجود نداشت:۱-غرور ۲-دروغ ۳-عشق.انسان با غرور می تازد با دروغ می بازد و با عشق می میرد!(دکتر شریعتی)

    [پاسخ]

  • علی

    ۲۷م ,مهر, ۱۳۸۸

    نه در حالتی بمان نه در جایی بمان همواره روحی مهاجر باش به سوی انجا که می توانی انسان باشی به سوی انجا که از انچه هستند و هستی فاصله بگیری این رسالت دائمی توست

    [پاسخ]

  • hakime

    ۳م ,آبان, ۱۳۸۸

    تنها امید من به زندگی انست که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر می شوم…

    [پاسخ]

  • kambiz

    ۶م ,آبان, ۱۳۸۸

    خدایا دل مرا آنقدر صاف بگردان تا قبل از پایین آمدن دستم دعایم مستجاب گردد.

    “دکتر علی شریعتی”

    [پاسخ]

  • طعمه ی آتش

    ۷م ,آبان, ۱۳۸۸

    داستان‌ من‌ داستان‌ عطار است‌. ما صوفیان‌ همه‌ خویشاوندان‌ یکدیگریم‌ و پروردگان‌ یک‌ مکتبیم‌، مغولی‌ او را از آن‌ پس‌ که‌ ریختند و زدند و کشتند و سوختند و غارت‌ کردند و بردند و رفتند، اسیر کرد و ریسمانی‌ بر گردنش‌ بست‌ و به‌ بندگی‌ خویشتن‌ آورد و بر باازر عرضه‌اش‌ کرد تا بفروشدش‌، مردی‌ آمد خریدار، گفت‌ این‌ بنده‌ به‌ چند؟ مغول‌ گفت‌ به‌ چند خری‌؟ گفت‌ به‌ هزار درهم‌. عطار گفت‌ مفروش‌ که‌ بیش‌ از این‌ ارزم‌. نفروخت‌، دیگر آمد و گفت‌: به‌ یک‌ دینار! عطار گفت‌: بفروش‌ که‌ کمتر از این‌ ارزم‌! مغول‌ در غضب‌ آمد و سرش‌ را به‌ تیغ‌ برکند. عطار سر بریده‌ خویش‌ را ار خاک‌ برگرفت‌. می‌دوید و در نای‌ خون‌ آلودش‌ نعره‌ی‌ مستانه‌ی‌ شوق‌ می‌زد و شتابان‌ می‌رفت‌ تا به‌ آنجا که‌ هم‌ اکنون‌ گور او است‌ بایستاد و سر از دست‌ بنهاد و آرام‌ گرفت‌.

    آری‌، در این‌ باازر سوداگری‌ را شیوه‌ای‌ دیگر است‌ و کسی‌ فهم‌ کند که‌ سودازده‌ باشد و گرفتار موج‌ سودا که‌ همسایه‌ دیوار به‌ دیوار جنون‌ است‌! و چه‌ می‌گویم‌؟ جنون‌ نرمش‌ می‌کند و در برج‌ پولاد می‌گیرد و شمع‌ بیزارش‌ می‌سازد و وای‌ که‌ چه‌ شورانگیز و عظیم‌ است‌ عشق‌ و ایمان‌! و دریغ‌ که‌ فهمهای‌ خو کرده‌ به‌ اندکها و آلوده‌ به‌ پلیدیها آن‌ را به‌ زن‌ و هوس‌ و پستی‌ شهوت‌ و پلیدی‌ زر و دنائت‌ زور و… بالاخره‌ به‌ دنیا و به‌ زندگیش‌ آغشته‌اند! و دریغ‌! و دریغ‌ که‌ کسی‌ در همه‌ عالم‌ نمی‌داند می‌شناسند که‌ آدمیان‌ عشق‌ خدا را می‌شناسند و عشق‌ زن‌ را و عشق‌ زر را و عشق‌ جاه‌ را و از این‌گونه‌… و آنچه‌ با اویم‌ با این‌ رنگها بیگانه‌ است‌، عشقی‌ است‌ به‌ معشوقی‌ که‌ از آدمیان‌ است‌… اما… افسوس‌ که‌… نیست‌!

    معشوق‌ من‌ چنان‌ لطیف‌ است‌ که‌ خود را به‌ «بودن‌» نیالوده‌ است‌ که‌ اگر جامه‌ی‌ وجود بر تن‌ می‌کرد نه‌ معشوق‌ من‌ بود.
    معشوق‌ من‌، راز من‌، موعود بکت‌، «گودو» بکت‌ است‌، منتظری‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ نمی‌رسد! انتظاری‌ که‌ همواره‌ پس‌ از مرگ‌ پایان‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ این‌ عشق‌ نیز… هم‌!

    [پاسخ]

  • طعمه ی آتش

    ۷م ,آبان, ۱۳۸۸

    ای همه در «نمودن» گرفتار! «بودن» ت !؟

    [پاسخ]

  • طعمه ی آتش

    ۷م ,آبان, ۱۳۸۸

    بودا زندگی را رنج ، علی دنیا را پلید ، سارتر طبیعت را بی معنی و بکت انتظار را پوچ و کامو…..* عبث یا فته اند . همه شان به روی یک قله رسیده اند و از انجا این جهان و حیات را می نگرند . هر چند فاصله شان به دوری کفر و دین .

    «در انچه هست» همگی پیروان یک امتند .

    [پاسخ]

  • طعمه ی آتش

    ۷م ,آبان, ۱۳۸۸

    و رفتم و رفتم ،نه به جائی ، که نمی دانستم به کجا ؟ رفتم و رفتم تا اینجا نباشم که هرگاه می بینم طلوع امروز را در همان جایی هستم که دیروز نیز بودم، از زبونی و بیهودگی خویش بیزار می شوم.

    [پاسخ]

  • طعمه ی آتش

    ۷م ,آبان, ۱۳۸۸

    چه می بینم ؟ این کیست ؟ این مسافر کیست ؟ این عرب نیست . چهره اش به روشنایی سپیده است ، پیشانیش باز ، سیمایش غبار راه گرفته ، چشمانش رنگ بر گشته، خسته ، کوفته ، تشنه، بیتاب….. پیداست که از سفری دور می آید پیداست که سالها آواره بوده است …. پیداست که از کویری سوخته می رسد .

    اِ ، این چهره را می شناسم ! او را دیده ام ….این همان…در کنار آتشکده …ها… در آن کلیسا….که از پنجره ناگهان بیرون پرید ….

    اِ … این سلمان است !

    و بعد سلمان ماند ، در نخستین دیدار ایمان آورد و دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و «سلمان منّا»نام گرفت و صاحب سر «پیام آور » شد و محمد با او خود را در انبوه مهاجران و انصار ، آن کوه سنگینی که بر سینه اش آوار شده بود سبکتر احساس می کرد چه، سلمان بخشی از آن را خود بر دوش جانش گرفت ، هرگاه دردها بر جانش می ریخت سلمان را فرا می خواند و در چشم های آشنای او ناله می کرد در گفتگوی با او فریاد می زد و آسوده می شد

    خدا برای تنهائیش آدم را آفرید

    محمد سلمان را یافت

    و علی تا پایان حیاتش تنها ماند

    [پاسخ]

  • آزیتا

    ۸م ,آبان, ۱۳۸۸

    چه رنجیست لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیباییها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ایست تنها خوشبخت بودن!(دکتر شریعتی)

    [پاسخ]

  • فانی

    ۸م ,آبان, ۱۳۸۸

    هیچ کس و هیچ چیز در دنیا وجود ندارد که دیدنش به اندازه باز کردن تمام چشو بیرزد.
    دکتر شریعتی

    [پاسخ]

  • آزیتا

    ۱۱م ,آبان, ۱۳۸۸

    دستانم بوی گل میدادند مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند. نگفتند که شاید گلی کاشته است.(دکتر علی شریعتی)

    [پاسخ]

  • امین

    ۱۵م ,آبان, ۱۳۸۸

    بی نظیر بود!!!
    (ویرانه ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی می ایند و از من هرچه را بتوانند و بخاهند.برمیگیرند و می برند.)

    [پاسخ]

  • آرش آذری

    ۱۶م ,آبان, ۱۳۸۸

    می روم شاید فراموشت کنم
    با فراموشی هم آغوشت کنم .
    می روم از رفتن من شاد باش
    از عذاب دیدنم آزادباش .
    گر چه تو تنها تر از ما می روی
    آرزو دارم ولی عاشق شوی .
    آرزو دارم بفهمی درد را
    تلخی بر خوردهای سرد را .
    بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنارش باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد … باعث ریختن اشک های تو نمی شود

    «دکتر علی شریعتی»

    [پاسخ]

  • آزیتا

    ۱۸م ,آبان, ۱۳۸۸

    در نهان به آنانی دل می بندیم که دوستمان ندارند و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم . شاید این است دلیل تنهایی ما!(دکتر علی شریعتی)

    [پاسخ]

  • آرتا

    ۲۶م ,آبان, ۱۳۸۸

    مهم نیست قفل ها دست کیه مهم اینه که کلیدها دست خداست(دکتر علی شریعتی)

    [پاسخ]

  • اسماعیل

    ۲۶م ,آبان, ۱۳۸۸

    نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
    نمی خواهم بدانم کوزه گر چه از خاک اندامم خواهد ساخت
    ولی بسیار مشتاقم تا از خاک گلویم سوتکی سازد
    تا گلویم سوتکی باشد دست کودک بازیگوش
    ….

    دمتون گرم با این سایت باحالتون

    [پاسخ]

  • کویر

    ۳۰م ,آبان, ۱۳۸۸

    گرسنگی فکر از گرسنگی نان فاجعه انگیز تر است ۳اذر زاد روز شهید قلم

    [پاسخ]

  • آرتا

    ۳۰م ,آبان, ۱۳۸۸

    ای دوست بمان،بایست و تکیه نکون هیچ کجا جایی برای تکیه کردن نیست.هیچکس شانه هایی برای تکیه کردن تو ندارد.نادانی از آن کسی که می داند به چه تکیه کند چون نمی فهمد که دیگر هیچ تکیه گاهی نیست.
    (دکتر علی شریعتی)

    [پاسخ]

  • راضیه

    ۱م ,آذر, ۱۳۸۸

    من ایمانم را
    عشقم را
    به زندگی کردن نیز نخواهم آلود
    “دکتر شریعتی”

    [پاسخ]

  • راضیه

    ۱م ,آذر, ۱۳۸۸

    هر موجودی در طبیعت “آنچنان است که باید باشد”
    و تنها انسان است که هرگز آنچنان که ابید باشد نیست
    “دکتر شریعتی”

    [پاسخ]

  • آزیتا

    ۲۴م ,آذر, ۱۳۸۸

    هراس من همه از مردن در سرزمینیست که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد!!(دکتر علی شریعتی)

    [پاسخ]

  • غزاله

    ۲۶م ,آذر, ۱۳۸۸

    زن عشق می کارد و کینه درو می کند .
    می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی …
    دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر …
    برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی …
    در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو …
    او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی …
    او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی …
    او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد …
    او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی …
    او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر …
    و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد …
    و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بربادرفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش، گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند …
    و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد …
    و این، رنج است.

    [پاسخ]

    سمانه پاسخ در تاريخ بهمن ۲۴م, ۱۳۸۸ ۱۰:۵۱ ب.ظ:

    خیلی زیبا و همون اندازه تلخ !مرسی

    [پاسخ]

  • سپیده

    ۲۸م ,آذر, ۱۳۸۸

    من رقص زنان هندی را از نماز خواندن پدر ومادرم بیشتر دوست دارم .زیرا آنها با عشق میرقصند و پدر ومادرم به اجبار نماز می خوانند. از دکتر شریعتی

    [پاسخ]

  • سپیده

    ۲۸م ,آذر, ۱۳۸۸

    ترجیح میدهم با کفشهایم راه بروم وبه خدا فکر کنم تا اینکه به مسجد بروم و به کفشهایم فکر کنم…… از دکتر شریعتی

    [پاسخ]

  • سپیده

    ۲۹م ,آذر, ۱۳۸۸

    برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازمه .وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تونه از طرف موافق جریان آب حرکت کنه

    [پاسخ]

  • هادی

    ۱م ,دی, ۱۳۸۸

    در این مثنوی بزرگ طبیعت ، مصراعی ناتمامیم که وجودمان در پی یک بیت شدن !
    معلم بزرگ ؛ شهید ازاد ؛ دکتر شریعتی

    [پاسخ]

  • هادی

    ۱م ,دی, ۱۳۸۸

    ترجیح میدهم با کفش هایم در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم ، تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم .!

    [پاسخ]

  • بیتا مهدی زاده

    ۶م ,دی, ۱۳۸۸

    هر چه هست برای مصلحتی است,

    هر که هست به خاطر منفعتی است,

    هیچ چیز به “خودش” نمی ارزد,

    هیچ کس به “خودش” چیزی نیست,

    همه چیز را و همه کس را برای سودی و فایده ای گذاشته اند.

    “هبوط در کویر”(دکتر علی شریعتی)

    [پاسخ]

  • بیتا مهدی زاده

    ۶م ,دی, ۱۳۸۸

    حقیقت را قربانی مصلحت نمی کنم!
    دکتر شریعتی

    برایت دعا می کنم،خدا از تو بگیرد آنچه را که،خدا را از تو می گیرد!

    حسین (ع)بیش تر از آب تشنه ی لبیک بود!
    افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگ نرین دردش را بی آبی نامیدند!

    [پاسخ]

  • م ر

    ۷م ,دی, ۱۳۸۸

    نامم را پدرم نام خانوادگیم را هم اجدادم انتخاب کردند بگذارید راهم را خودم انتخاب کنم

    [پاسخ]

  • نوشین

    ۸م ,دی, ۱۳۸۸

    ممنون؛ واقعا بی نظیر بود. عالی بود.

    [پاسخ]

  • عسل

    ۸م ,دی, ۱۳۸۸

    فهمیدن و نفهمیدن

    تو هرچه می خواهی باش ، اما … آدم باش !!!

    چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،

    آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!

    مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟

    پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

    امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

    برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

    [پاسخ]

  • عسل

    ۸م ,دی, ۱۳۸۸

    مگر نه این است که سرمایه آدمی به حرف هایی است که برای نگفتن دارد ،حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند………………

    [پاسخ]

  • salar

    ۹م ,دی, ۱۳۸۸

    حتی خدا هم دوست دارد که بشناسندش

    [پاسخ]

  • عبد ذلیل

    ۱۳م ,دی, ۱۳۸۸

    این جمله از خودمه بعداً دیدم دکتر طور دیگه ای گفته :
    انسان آنگونه می میرد که هست.

    [پاسخ]

  • اجمل سلطان

    ۱۷م ,دی, ۱۳۸۸

    سلامتی باد بر شما ای دوستاداران شعر و ادب/
    جه خوش گفت آغای دوکتور شریعتی
    وارد کردن علم و صنعت ، در اجتماع بی ایمان و بدون ایدوئولوژی مشخص ، همچون فرو کردن درخت های بزرگ و میوه دار است در زمین نامساعد در فصل نا مناسب

    [پاسخ]

  • طیبه اسدابادی

    ۲۱م ,دی, ۱۳۸۸

    حقیقت انسان به آنچه که اظهار می کند نیست، بلکه حقیقت وی نهفته در درونش است،
    پس هرگاه خواستی کسی را بشناسی نه به گفته هایش بل به ناگفته هایش گوش بسپار………..(شهید عرصه اندیشه های اهورایی:دکتر شریعتی)

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۲۴م ,دی, ۱۳۸۸

    دل یعنی چه؟
    دل یعنی دل،
    نه یعنی مغز
    مغز از آن صاحب مغز است و صاحب مغز متعلق به خانواده اش و خانواده اش منسوب به شهرش
    و شهرش مربوط به مملکتش
    ببین چه حسابش روشن است و معین و منطقی ! مو به درزش نمی رود!
    مغز یکی از اعضائ پیکر صاحبش است. همین!
    اما دل معجزه بزرگ و شگفتی است. حساب دیگری دارد.
    دل چیست؟ دل آن آدم فهمیده اهل درد خوب با حالت لطیف عمیق مرموزی است که در اعماق درون بعضی از موجودات راست بالای دو پا مخفی است

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۲۴م ,دی, ۱۳۸۸

    خدا به همان اندازه که برای کسانی که جز فهمیدن نمی دانند دیر یاب است,به همان اندازه برای کسانی که جز دوست داشتن نمی فهمند ,به اسانی بوی یک گل استشمام میشود

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۲۴م ,دی, ۱۳۸۸

    با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو.در انزوا پاک ماندن,نه سخت است و نه با ارزش

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۲۴م ,دی, ۱۳۸۸

    خداوندا،
    تو میدانی ، که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است.
    چه رنجی می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۲۴م ,دی, ۱۳۸۸

    قلم توتم من است ، توتم ماست ، به قلمم سوگند ، به خون سیاهی که از حلقومش می چکد سوگند ، به رشحه ی خونی که از زبانش می تراود سوگند ، به ضجه های دردی که از سینه اش بر می آید سوگند…

    که توتم مقدسم را نمی فروشم ، نمی کشم ، گوشت و خونش را نمی خورم ، به دست زورش تسلیم نمی کنم ، به کیسه زرش نمی بخشم ، به سر انگشت تزویرش نمی سپارم

    دستم را قلم می کنم و قلمم را از دست نمی گذارم ، چشم هایم را کور می کنم ، گوشهایم را کر می کنم ، پاهایم را می شکنم ، انگشتم را بند بند می برم ، سینه ام را می شکافم ، قلبم را می کشم ، حتی زبانم را می برم و لبم را می دوزم….

    اما قلمم را به بیگانه نمی دهم

    به جان او سوگند که جان را فدیه اش می کنم ، اسماعیلم را قربانیش می کنم ، به خون سیاه او سوگند که در غدیر خون سرخم غوطه می خورم ، به فرمان او ، هر جا مرا بخواند ، هر جا مرا براند، در طاعتش درنگ نمی کنم.

    قلم توتم من است ، امانت روح القدس من است ، ودیعه مریم پاک من است ، صلیب مقدس من است ، در وفای او ، اسیر قیصر نمی شوم ، زرخرید یهود نمی شوم ، تسلیم فریسان نمی شوم.

    بگذار بر قامت بلند و راستین و استوار قلمم به صلیبم کشند ، به چهار میخم کوبند ، تا او که استوانه حیاتم بوده است ، صلیب مرگم شود ، شاهد رسالتم گردد ، گواه شهادتم باشد تا خدا ببیند که به نامجویی ، بر قلمم بالا نرفته ام ، تا خلق بداند که به کامجویی بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته ام…..

    …… هر کسی را ، هر قبیله ای را توتمی است ؛ توتم من ، توتم قبیله من قلم است.

    قلم زبان خدا است ، قلم امانت آدم است ، قلم ودیعه عشق است ، هر کسی توتمی دارد

    و قلم توتم من است

    و قلم توتم ما است.

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۲۴م ,دی, ۱۳۸۸

    طواف
    —————————————————
    خدا ،قلب جهان است،محور وجود است،کانون عالمی است که بر گردش طواف می کند،و تو در این منظومه ،چه در کعبه ،چه در عالم،یک ذره ای،ذره ای در حرکت،هر لحظه جایی،یک حرکت همیشگی،فقط یک وضعی،و هر دم در وضعی ،هماره در تغییر ،در شدن،در طواف و اما همیشه و همه جا،فاصله ات با او ،با کعبه،ثابت!دوری و نزدیکی ات بسته به این است که در این دایرهٔ گردنده،چه شعاعی را انتخاب کرده باشی.دور یا نزدیک،ولی هرگز به کعبه نمی چسبی ،هرگز در کنار کعبه نمی ایستی،که توقف نیست،که برای تو ثبوت نیست ،که وحدت وجود نیست ،توحید است.گرداب انسان ها بر گرد کعبه چرخ می خورد و آنچه پیدا است،تنها انسان است ،این جا است که می توانی مردم را ببینی و مرد و زن نبینی، این و آن نبینی ،من و او و تو وآنها را نبینی، کلی را ببینی،جزئی را نبینی،فرد در کلی انسان حل شده است، فناء فرد است،اما نه در خدا،در ما،در انسان،در مردم،بهتر است بگویم:در امت!اما فنایی در جهت خدا ،برای خدا در طواف خدا!

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۲۴م ,دی, ۱۳۸۸

    پروردگار مهربان من، از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی رنجزای گسترده ای. در هراس دم می زنم، در بیقراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است. هیچ کس، هیچ چیز در اینجا “به خود” هیچ نیست. “بودن من” بی مخاطب مانده است. من در این بهشت، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. “تو قلب بیگانه را می شناسی که خود در سرزمین وجود بیگانه بوده ای!” “کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم…

    [پاسخ]

  • انی کاظمی

    ۲۵م ,دی, ۱۳۸۸

    به من تکیه کن!من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر ان بنهی!تمام روحم را اغوشی می سازم تا تو در ان از هراس بیا سایی!تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند!تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر ان به خواب روی!خود را,تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از ان بیاشامی,از ان برگیری,هر چه بخواهی از ان بسازی ,هر گونه بخواهی باشم!
    از این لحظه مرا داشته باش

    [پاسخ]

  • بهرام پهلوزاده

    ۲۵م ,دی, ۱۳۸۸

    وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ ها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود

    دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

    دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

    به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد،با دروغ می بازد و با عشق می میرد

    [پاسخ]

    انی کاظمی پاسخ در تاريخ بهمن ۳م, ۱۳۸۸ ۱۲:۴۸ ق.ظ:

    مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سال ها مذهبی ماندم بی آن که خدایی داشته باشم! ( دکتر )

    [پاسخ]

  • سحر

    ۳م ,بهمن, ۱۳۸۸

    جهان برایم دیگر هیچ نداشت،و من دلیر ،مغرور و بی نیاز اما نه از دلیری و غرور واستغنا که از نداشتن از نخواستن ،زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد ، هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد و من تهیدست تر از آن که از دست دادنی مرا بترساند. شریعتی

    [پاسخ]

  • سحر

    ۵م ,بهمن, ۱۳۸۸

    رنجی که همیشه آزارم میداد اکنون به نهایت رسیده است ،چنان رشد کرده است که از هستی من بزرگتر شده است و احساس می کنم که در زیر فشار هر روز سنگینترش به زانو در می آیم ، بسیار نزدیک است مرگ و جنون را در یک قدمی خود می بینم ، سخت تنها مانده ام ،چه سخت است تنهایی در انبوه جمعیتی که از همه سو مرا احاطه کرده اند ، از تنهایی وسکوت وحشت داشتن و از ازدحام و غوغا خفقان گرفتن ….من ماندهام معطل ومردد که چکار کنم ،قالب های آدم همه تعیین شده و مشخص است ، و من نمی توانم خودم را در هیچکدام بگنجانم، در بیرون این قالب تنها مانده ام . دکتر شریعتی

    [پاسخ]

  • میرزامحمدی

    ۵م ,بهمن, ۱۳۸۸

    خدایا! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم، و مردنی عطا کن که، بر بیهودگیش، سوگوار نباشم.

    [پاسخ]

  • منتقد

    ۶م ,بهمن, ۱۳۸۸

    مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم از سهرابه سپهریه”مراجعه به کتاب هنوز در سفرم”

    هراس من همه از مردن در سرزمینیست که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد!! …….از شاملوست
    هرگز از مرگ نهراسیده ام
    اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود.
    هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
    که مزد گورکن
    از آزادی آدمی
    افزون تر باشد
    احمد شاملو
    “امیدوارم اشکالات به حداقل برسد خیلی از نقل قول ها دقییق نیست ”
    مذهب شوخی سنگنی بود رو در کتاب هنوز در سفرم خوندم اما بازم تایید نمیکنم که حتما از او باشه ممکنه از نویسنده خارجی باشه که او ازش استفاده کرده باشه خیلی امانت داری نشده کلا ! حتی دکتر شریعتی خیلی از سخنانش از دیگران هست و چون برش داده میشه حرفا که گزیده ای بشه چنین وضعی پیدا میکنه.
    به قول مدیر سایت بدرود

    [پاسخ]

  • پرویز

    ۶م ,بهمن, ۱۳۸۸

    سلام و خسته نباشید.

    شعری از استاد

    دورتر ، دیرتر

    روزی از روزها ،
    شبی از شب ها ،
    خواهم افتاد و خواهم مرد ،
    اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .
    تا هر چه دورتر بیفتم ،
    تا هر چه دیرتر بیفتم ،
    هر چه دیرتر و دورتر بمیرم .
    نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،
    پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،
    افتاده باشم و جان داده باشم ، همین .

    دکتر علی شریعتی

    [پاسخ]

  • مهرداد

    ۷م ,بهمن, ۱۳۸۸

    اما آنها نماز اجاره ای می خوانند ، روزه اجاره ای می گیرند ، مثلاً یک سال نماز به صد تومان ! یک سال روزه به دویست تومان … برای امواتی که در حیاتشان وقت نداشته اند خودشان انجام دهند ولی پولی داشته اند که بدهند به نماز خوان ها و روزه گیرهای حرفه ای برایشان انجام دهند . پدر پول بسوزد که در دستگاه خدا هم کار می کند ، آن هم چه کاری ! جانشین پرستش می شود ! و پولدار همان گونه که برای دنیایش کار نمی کرد و می خورد و بازوی کار را می خرید و کارگر را استثمار می کرد ، پول می داد تا برایش دیگران کار کنند ، برای دینش هم این پرولترهای مذهبی را اجیر می کند و شکمِ روزه و اندامِ نماز و زبانِ قرآن را می خرد و پول می دهد تا دیگران به جایش خدا را بپرستند و او به بهشت رود و ثواب نماز و روزه و قرآن و پاداش پرستندگان را در قیامت بچاپد !

    استثمار دین ! یا للعجب ! دنیا از استثمار کارگر و دهقان به فریاد آمده است و اینها خدا را هم استثمار می کنند !

    آن هم به نام دین !

    مغز استخوانت تیر می کشد ! !

    [پاسخ]

  • سحر

    ۷م ,بهمن, ۱۳۸۸

    بار الها
    برای همسایه ای که نان مرا ربود ، نان
    برای دوستی که قلب مرا شکست ، مهربانی
    برای آنکه روح مرا آزرد ، بخشایش
    و برای خویشتن خویش آگاهی وعشق میطلبم . دکتر شریعتی

    [پاسخ]

  • علیرضا

    ۷م ,بهمن, ۱۳۸۸

    خدایا
    مرا به ذلت آرامش و خوشبختی مکشان
    لذتها را به بنده گان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز

    [پاسخ]

  • علیرضا

    ۷م ,بهمن, ۱۳۸۸

    “اگر در صحنۀ حق و باطل زمان خودت نیستی، هر کجا که میخواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکی است”
    دکتر شریعتی

    [پاسخ]

  • علیرضا

    ۷م ,بهمن, ۱۳۸۸

    قابل توجه خانم آزیتا، شعر مربوط به زنده یاد شاملو است.

    [پاسخ]

  • مسعود

    ۸م ,بهمن, ۱۳۸۸

    اگر می توانی بمیران . اگر نمی توانی بمیر

    [پاسخ]

    سعیده احمد زاده پاسخ در تاريخ بهمن ۱۱م, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۰ ق.ظ:

    در باغ « بی برگی » زادم

    و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

    و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

    و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

    و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

    و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

    و از « دانش » ، طعامم دادند.

    و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

    و از « مهر » نوازشم کردند.

    و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

    و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

    و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.

    «دکتر علی شریعتی»

    [پاسخ]

  • علی عاشق پزشکی اما 4 سال پشت کنکور! کرمان

    ۱۱م ,بهمن, ۱۳۸۸

    هی با خودم فکر می کنم چطور ما این سر دنیا عرق می ریزیم و وضعمان این است و آنها آن سر دنیا عرق می خورند و وضعشان آن است، نمی دانم مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن آن!

    [پاسخ]

  • سحر

    ۱۵م ,بهمن, ۱۳۸۸

    گاهی مسیر جاده به بن بست می رود،گاهی تمام حادثه از دست می رود ،گاهی همان کسی که دم از عقل می زند ،راه هوشیاری خود مست می رود ،گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست ،وقتی که قلب خون شده بشکست می رود ، اول اگر چه با سخن از عشق آمده است ،آخر خلاف آنچه که گفته است می رود ، وای از غرور تازه به دوران رسیده ای ، وقتی میان طایفه ای پست می رود ، هر چند مضحک است وپر از خنده های تلخ ، بر ما هر آنچه لایقمان است می رود .دکتر شریعتی

    [پاسخ]

  • Morteza

    ۱۸م ,بهمن, ۱۳۸۸

    وقتی که هیچ چیز نداری

    وقتی که دستهایت

    ویرانه هایی هستند

    بی هیچ انتظاری

    حتی بی هیچ حسرتی

    دیگر چه بیم آنکه ترا آفتاب و ماه

    ننوازند؟

    وقتی میعادی نباشد،رفتن چرا؟

    ناچار بر جا می مانیم

    [پاسخ]

  • میرزامحمدی

    ۱۸م ,بهمن, ۱۳۸۸

    تواناترین مترجم کسی است که سکوت دیگران را ترجمه کند.

    [پاسخ]

  • وحید

    ۲۰م ,بهمن, ۱۳۸۸

    دوست ندیده من ، ازتون خواهشی دارم مشکل خیلی بزرگی واسه برادر کوچیکم پیش اومده بغض وگریه همه وجودمو گرفته وهمینطور خانوادمو.وکاری ازدستمون برنمیاد …
    شمارو به خدا ..خواهش میکنم…دعا کنید که برادر عزیز کوچیکم نجات پیدا کنه… خواهش میکنم

    [پاسخ]

    Morteza پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ ۱:۳۵ ب.ظ:

    هرچند بنده ی بی ارزشی هستم
    خدایا به حرمت این ماه برادر وحید رو نجات بده

    [پاسخ]

  • مجاهد ظفری

    ۲۲م ,بهمن, ۱۳۸۸

    سر تابوتم ای یاران به رویم باز بگذارید
    به جای نوحه بر گورم نی اواز بگذارید
    ز آن ناگفته ها یاران مرا اکنون سخن آمد
    نگویید از جزع بدرود سخن آغاز بگذارید
    با تشکر مجاهد ظفری

    [پاسخ]

  • آدنیس

    ۲۵م ,بهمن, ۱۳۸۸

    ترجیح می دهم در خیابان با کفشهایم راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفشهایم فکر کنم

    [پاسخ]

    انی کاظمی پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵م, ۱۳۸۸ ۵:۴۹ ب.ظ:

    آدنیس، شما گزیده سخنان شریعتی را نخوانده یک سخن تکراری دیگر فرستادید.

    [پاسخ]

  • یک بیننده

    ۲۶م ,بهمن, ۱۳۸۸

    سلام
    من عاشق تفکرات دکتر شریعتی ام. اما مطرح کردن تفکرات و عقاید یک انسان بدین شکل درست نیست.هر کدام از این جملات گزیده ای از یک کتاب یا یک متن دکتر است که بهتر است کل متن مطالعه گردد تا گزیده ای از آن..
    ویرانه ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی میآیند و از من هرچه میتوانند و بخواهند برمیگیرند و میبرند (دکتر)

    [پاسخ]

  • کویر

    ۱م ,اسفند, ۱۳۸۸

    پوپکم

    پوپکم

    پوپک شیرین سخنم

    اینچنین فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر

    اینهمه قصه شوم از کس و ناکس مشنو

    غافل از دام هوس

    در بر هر کس و ناکس منشین

    پوپکم

    پوپک شیرین سخنم

    تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید

    من از آن دارم بیم

    کاین لجنزار تو را پوپکم آلوده کند

    اندرین دشت مخوف

    که تو آزادیش ای پوپک من

    می خوانی

    زیر هر بوته گل

    لب هر جویه آب

    پشت هر کهنه فسونگر دیوار

    که کمین کرده تو را زیر درختان کهن

    پوپکم دامی هست

    گرگ خونخواره بدکاره بد نامی هست

    سالها پیش

    دل من

    که به عشق دل تو ایمان داشت

    اندرین مزرع آفت زده شوم حیات

    شاخ امیدی کاشت

    چشم به راه تو بودم

    که تو کی می آیی

    بر سر شاخه سر سبز امید دل من

    که تو کی می خوانی

    پوپکم

    یادت هست

    در دل آن شب افسانه ای مهتابی

    که بر آن شاخه پریدی

    لحظه ای چند نشستی

    نغمه ای چند سرودی

    گفتم این دشت سیه

    خوابگه غولان است

    همه رنگ است و ریا

    همه فسون است و فریب

    صید هم چون تویی

    ای پوپک خوش پروازم

    مرغ خوش الحان خوش آوازم

    بخدا آسان است

    اینهمه برق که روشنگر این صحراست

    پرتو مهری نیست

    نور امیدی نیست

    آتشین برق نگاهی ز کمینگاهیست

    همه گرگ و همه دیو

    در کمین تو زیبایی تو

    پاکی و سادگی و رعنایی تو

    مرو ای مرغک زیبا

    که به هر رهگذری

    همه دیوند کمین کرده نبینند تو را

    دور از دست وفا

    پنهان از دیده عشق نفریبند تو را

    [پاسخ]

  • سیروان

    ۹م ,اسفند, ۱۳۸۸

    مرگ بر شما باد برای این سخنان تان . توصیه من به شما این است که عقل خود را به کار بگیرید . زنده باد راسیونالیسم

    [پاسخ]

    نگار پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰م, ۱۳۸۸ ۷:۲۷ ب.ظ:

    به راستی که شما عقل خود را به کار گیرید.

    [پاسخ]

  • کویر

    ۱۲م ,اسفند, ۱۳۸۸

    وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید !

    فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه !

    « دکتر علی شریعتی »

    [پاسخ]

  • mohajer

    ۱۳م ,اسفند, ۱۳۸۸

    پدرمومن من … مادر مقدس من … نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم!

    [پاسخ]

  • mohajer

    ۱۳م ,اسفند, ۱۳۸۸

    دکتر علی شریعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسیم کرده است:
    ١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
    عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.

    ٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند.
    مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت‌شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌‌شان یکی است.

    ٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند.
    آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.

    ۴ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند.
    شگفت‌انگیز‌ترین آدم‌ها.
    در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم، باز می‌شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

    [پاسخ]

  • mohajer

    ۱۳م ,اسفند, ۱۳۸۸

    مارکسیسم می گوید: رفیق، نانت را خودت بخور،
    حرفت را من می زنم.
    فاشیسم می گوید: رفیق نانت را من می خورم،
    حرفت را هم من می زنم
    و تو فقط برای من کف بزن.
    اسلام حقیقی می گوید: نانت را خودت بخور،
    حرفت را هم خودت بزن
    و من فقط برای اینم که تو به این حق برسی.
    اسلام دروغین می گوید: تو نانت را بیاور به ما بده
    و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم،
    اماّ آن حرفی را که ما می گوییم بزن.

    [پاسخ]

  • mohajer

    ۱۳م ,اسفند, ۱۳۸۸

    هیچکس حرف آن ملایی را که می گوید ، « موسیقی حرام است » ،
    ولی اصلا نه در عمرش موسیقی شنیده
    و نه اگر بشنود می فهمد ، گوش نمی دهد !
    ای کسی که می گویی « غنا» حرام است ،
    اصلا تو می فهمی « غنا » چیست ؟

    [پاسخ]

  • mohajer

    ۱۳م ,اسفند, ۱۳۸۸

    خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد
    دیگران ابراز انزجار می کند که
    در خودش وجود دارد

    آنجا که چشمان مشتاقی برای انسانی اشک می ریزد،

    زندگی به رنج کشیدنش می ارزد.
    *******************************************
    فهمیدن و نفهمیدن
    تو هرچه می خواهی باش ، اما … آدم باش !!!
    چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم،
    آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!
    مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
    پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
    امروز گرسنگی فکر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .

    برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن !

    [پاسخ]

  • mohajer

    ۱۳م ,اسفند, ۱۳۸۸

    من واقعا اتفاقی اومدم تو این سایت.ولی خداییش لذت بردم….حداقل ادامای اینجا تو یه چی هم عقیدن و اون علاقه به دکتر شریعی هستش………قربونتون..بازم میام…..(mohajer)

    [پاسخ]

    mohajer پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳م, ۱۳۸۸ ۴:۰۳ ب.ظ:

    رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم
    تا دوست را به یاری نخوانیم،

    برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

    طعم توفیق را می چشاند

    و چه تلخ است لذت را “تنها” بردن

    و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

    و چه بدبختی آزاردهنده ای ست “تنها” خوشبخت بودن

    در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

    در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند
    یاد “تنهایی” را در سرت زنده میکند

    “تنها” خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

    ” تنها” بودن ، بودنی به نیمه است

    و من برای نخستین بار در هستی ام رنج “تنهایی” را احساس کردم

    دکتر علی شریعتی

    [پاسخ]

  • mohajer

    ۱۳م ,اسفند, ۱۳۸۸

    مسئولیت زاده توانایی نیست ، زاده آگاهی و زاده انسان بودن است.

    [پاسخ]

  • داداش علی

    ۱۴م ,اسفند, ۱۳۸۸

    خدایا!
    مرا از چهار زندان طبیعت تاریخ جامعه و خویشتن
    رها کن تا
    آنگونه که تو مرا ساخته ای خود آفریدگار خویش باشم

    حقیقت خوبی و زیبایی در دنیا جز این سه
    هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد
    نخستین با اندیشیدن و علم
    دومین با اخلاق و مذهب – سومین با هنر …

    امیدوارم تکراری نباشه اگه هست عذر میخوام
    معلم اخلاق دکتر* شریعتی*

    [پاسخ]

  • mohajer

    ۱۶م ,اسفند, ۱۳۸۸

    من آمده ام به نمایندگی از این طبقه تحصیل کرده بی دین
    نه تنها بی دین و بیگانه با دین شما.
    بلکه بیزار از دین و عقده دار نسبت به مذهب و فراری
    که به هر مکتبی
    به هر شعاری و به هر فلسفه دیگری متوسل می شود
    و پناه می برد از ترس مذهب شما!

    [پاسخ]

  • داداش علی

    ۱۷م ,اسفند, ۱۳۸۸

    ۱٫اگر نمیخواهی بدست هیچ دیکتاتوری گرفتار شوی فقط یک کار کن:
    بخوان و بخوان و بخوان!

    ۲٫تمامی تاریخ به سه شاهراه اصلی میپیوندد: آزادی – برابری – عرفان!
    و این سه دور از هم دروغند و مرده.

    ۳٫دموکراسی یعنی احترام به حقوق اقلیت . اگر اقلیت از اکثریت تبعیت میکننداز آنروست که اکثریت هم متقابلا حقوق اقلیت را رعایت کنندچرا که هر اقلیتی روزی بدل به اکثریت میشود
    (دکتر احسان شریعتی)

    ۴٫پیشاپیش سال نو رو به همه ی آریایی ها تبریک میگم
    سال خوبی داشته باشید
    happy new year in advance

    [پاسخ]

  • نرگس

    ۱۸م ,اسفند, ۱۳۸۸

    وجود هرکس،هرچیزی را میشناسد،وبا آن رابطه دائمی دارد،وبه آن علاقه دارد،آن جزئی از وجودش میشود. بنابراین وجود هرکس مجموعهء عناصری است که از طریق شناختش،دوست داشتن ورابطه درونی با او، درهستی وروحش شکل میگیرد.

    [پاسخ]

  • نرگس

    ۱۸م ,اسفند, ۱۳۸۸

    قابیل
    یک قابیل است در سه چهره با هفت رنگ و هفتاد نقاب و هفت هزار نام و هفتاد هزار دام.
    یک قابیل است که قاتل است،براردش مقتول او
    یک قابیل است که مالک است و مردم مملوک او
    یک قابیل است که حاکم است ومردم محکوم او
    یک قابیل است که ساحر است و مردم مسحور او
    یک قابیل است ویک “استضعاف” در سه بعد از سه پایگاه بدست سه فرزندش
    یا به زنجیرش میکشد،به زور:استبداد،یا خونش را می مکد به زر:استثمار.یا فریبش میدهد به تزویر:استحمار.

    [پاسخ]

  • نرگس

    ۱۸م ,اسفند, ۱۳۸۸

    کوهها باهم اند و تنهایند
    همچو ما با همان تنهایان
    در مزار آباد شهر بی تپش وای جغدی هم نمی آید به گوش
    دردمندان بی خروش بی فغان
    خشمناکان بی فغان و بی خروش
    مشت های آسمان کوب قوی
    وا شدند گونه گون رسواشدن
    یا نهان سیلی زنان یا آشکار
    کاسه پست گدایی ها شدند خشمگین ما بی طرف ها مانده ایم “دکتر علی شریعتی”

    [پاسخ]

  • نرگس

    ۱۸م ,اسفند, ۱۳۸۸

    هیچ جسدی را حق ندارند که در مسجد دفن کنند.و بزرگترین مسجد زمین
    مسجد الحرام است.کعبه.این خانه ایی که حرم خداست و حریم خداست.قبله همه سجده ها،خانه ایی که به فرمان او و به دست ابراهیم بزرگ برپاشده است و خانه ایی که پیامبر بزرگ اسلام افتخارش”رسالتش” آزاد کردن این “خانه آزاد” است و طواف برگرد آن و سجده به سوی آن همه پیامبران بزرگ تاریخ خادم این خانه اند اما هیچ پیامبری حق ندارد در اینجا دفن شود.ابراهیم آن را بنا کرد و مدفنش آنجا نیست و محمد آنرا آزاد کرد و مدفنش آنجا نیست،در طول تاریخ بشریت،تنها و تنها یک تن از چنین شرفی برخوردار است،خدای اسلام از نوع انسان یکی را برگزید تا در خانه خاص خویش،در کعبه،دفن شود.کی؟ یک زن ،یک کنیز،هاجر.
    خدا به ابراهیم فرمان میدهد که بزرگترین پرستشگاه انسان را، خانه مرا کنار خانه این زن بنا کن.وبشریت همیشه باید برگرد خانه {هاجر طواف کنند. دکتر علی شریعتی فاطمه فاطمه است {ص۱۲۵

    [پاسخ]

  • داداش علی

    ۲۶م ,اسفند, ۱۳۸۸

    بگذار سرنوشت هر راهی را که میخواهد برود

    + ما + راهمان جداست

    این ابر ها تا میتوانند ببارند

    + ما + چترمان خداست … ( معلم شهید )
    ———————————————————–
    زرتشت :بسوزانید بدی را در آتش
    تا ز آتش برون آید نیکی…

    ۴ شنبه سوری مبارک
    happy new year in advance

    [پاسخ]

  • باران

    ۱م ,فروردین, ۱۳۸۹

    خدایا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم
    آنچه را نمی توانم تغییردهم
    وشهامتی تا تغییردهم آنچه را که می توانم
    ودانشی تا بدانم تفاوت این دو را!……

    (زنده یاد دکترعلی شریعتی)

    [پاسخ]

  • باران

    ۱م ,فروردین, ۱۳۸۹

    فرق است میان
    دوست د اشتن وداشتن دوست !
    دوست داشتن امری لحظه است
    اما
    داشتن دوست استمرار لحظه های
    دوست داشتن است!….

    (زنده یاد دکتر علی شریعتی)

    [پاسخ]

  • باران

    ۱م ,فروردین, ۱۳۸۹

    چه خوب است آفریدگار خویش بودن !!
    اما….
    آسان نیست!!….

    [پاسخ]

  • باران

    ۱م ,فروردین, ۱۳۸۹

    گریستن خو ب نیست
    مگر بشود جوری گریست
    که چشم ها نفهمند!….

    (زنده یاد دکترعلی شریعتی)

    [پاسخ]

  • باران

    ۱م ,فروردین, ۱۳۸۹

    همیشه آدمی قربانی یک خطا ی بزرگ است

    هر چند آدمی بزرگ!…

    (زنده یاد دکتر علیشریعتی)

    [پاسخ]

  • باران

    ۱م ,فروردین, ۱۳۸۹

    ایمان هرچه پنهان تر است پاک تراست
    و
    عشق هرچه در”کتمان”مخفی تر است
    زلال تر!!….

    (زنده یاد دکتر علی شریعتی)

    [پاسخ]

اندیشه خود را برای ما به یادگار بگذارید

- لطفا دیدگاه خود را مرتبط با همین مطلب بیان کنید
- لطفا دیدگاه خود را به فارسی بنویسید در غیر اینصورت به عنوان جفنگ شناخته خواهد شد.
- جهت تماس با مدیر به صفحه تماس بروید.

" قالب این وبسایت از سایت تاریخ ما الگو برداری شده است، تمامی حقوق این قالب مطعلق به Tarikhema.ir می باشد "

" Copyright ( © ) 2009 Tarikhema.ir Shariati.Nimeharf.Com "