مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

این «بث الشکوی ها » نه کتاب است و نه مقالات ، « صمیمانه ترین نامه ها نامه هائی است که به” هیچ کس” می نویسم» و «سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند ». و اینها است « حرفهایی که هر کسی برای نگفتن دارد».

سخن ، چه شعر و چه نثر ، چه وحی و چه عقل ، به « دو شرط خارجی و قبلی » مقید است : یکی «عنوان » و دیگری« مخاطب». عنوان ، سخن را محدود و اسیر می کند و مخاطب رنگ خود را بر آن می زند …

در این کتاب – که «روح تنهایی در غربت این کویر ، با خود خویش ، حرف می زند » – سخن از این دو قید لاینفک هر سخنی  آزاد است که نه مسئول بیان و اثبات و تعلیم و تبلیغ « موضوع » هایی است که قبلا طرح شدهاست و نه محدود به مرز و سطح درک و رنگ ذوق و پسند و زمینه ی پذیرش و انفعال «مخاطب» هایی که از پیش تعیین گشته اند.

در گداز عمر و گذر از منزل های زندگی ، رنگ ها و طرح ها و حادثه ها و و برخوردهای ما با زندگی و دیگران و زمان و نیز احساس ما از «گذشته» ای دور که در «حال » زنده و حاضر است و در ما آمیخته و با ما در آویخته و نیز حالات شگفتی که در آن، یکباره می بینیم «هستی عالم» یا « بودن خویش » در برابرمان « طرح » شده است ، و نیز لحظات مأنوس و عفیفی که در بحبوحه ی دیگران و دیگرها ، با «خویش » برخورد می کنیم و در هم می نگریم و آشنایی می دهیم و با هم از بودن و از زیستن و از خلق و از حالات و رنج ها و آرزوهای خویش سخن می گوییم … این همه ، رنگ ها و طرح هائی که بر پرده ی دل ما نقش می کند و این نقش ها انفعالی در روح ما پدید می آورد که ما را از مسیری که با همگان بر آ« می تازیم ، «همچون ژنده پیلی که چون هوای انزوا کند از گله خویش کناره می گیرد و گوشه ای را در جنگل می جوید » ، لحظه و لحظاتی را کنار می کشد و در خلوت انزوای خویش ، در زیر باران تند اندیشه ها و دردها حیرتها می نشاند و بر سر غوغای ابرهای شوق زده و بیقرار اسفندی که در در درون به درد و شوق می گریند خاموشمان می دارد و در این حال که همه ی پراکندگی ها ی وجود و سراسیمگیهای زندگیمان ، در یک « با خویشتن بودن» ِ عریان و صمیمانه ، انس و آؤامش و وحدت گرفته اند ، با خود می اندیشیم ، احساس می کنیم و « حرف می زنیم ».

در این حال، سخن گفتن ، کلمات و تعبرات را برای «فهماندن موضوع خاصی» به «گروه معینی» «وسیله کردن» نیست. سخن گفتن ، خود جزئی از همان فهمیدن و احساس کردن است . سخن ، گفتنی می شود شبیه به «گفتگو کردن با خویش».

در آ« حالات که معنائی اندیشه را برآشفته است و احساسی روح را به حریق کشانده است ، در آن لحظات که ، خسته از ابتذال روز مرگی هائی که تمام لحظه های ما را پامال کرده ، و رنجور از ملال زندگی و رنج بیهودگی « بودن » خود مخاطب خویشیم یا دوستی همچون خویش را مخاطب خویش می گیریم و به حرف زدن ، نه « گفتن » به کسی و کسانی و از موضوع هائی ، گفتگو کردنی آزاد ، گفتگو کردنی شبیه «با خود آزاد و رها فکر کردن» ، شبیه با همدرد و مأنوس و محرمی «درددل کردن» ، گپ زدن نه از رنج خاصی در زندگی و دشواری خویش و امید ها و هراس ها و احلام بی تعین و بی حد و مرز ، می پردازیم ، در این حال ها و لحظه ها ، آ«چه طرح می شود موضوع سخن است نه آنچه طرح می کنیم.

در اینجا نفس«حرف زدن» اصالت دارد . سخن وسیله ی اثبات و انتقال نیست ، خود یک نوع « زندگی کردن» می شود.

***

من در اینجا تمرینی برای پدید آوردن سبکی تازه در نویسندگی نکرده ام ؛ اما چنین شده است ، که گویی در آ« ساعات که گرم خیالات و اندیشه هائی در خلوت تنهایی با خویش بوده ام و «بی خویش» می نوشته ام ، آنچه بر خیالم می گذشته و یا در دلم میآمده است ، بی هیچ کم و کاستی ، بر روی این صفحات نقش می بسته است، با همان عریانی و بی قیدی و بی نظمی و بی شائبگی و با همان صمیمیت و خلوص مطلقی که معانی و عواطف بر صفحه ی ضمیرم ، به سر انگشت خیال و خاطره وبه نیروی ادراک و احساس ، نقش می شده است.

آنچه در اینجا آمده ، گزیده ایست از هزاران صفحه «بث الشکوی »ها و «غزل» های غیر منظوم من در حالات و آنات ماورائی و مرموزی ، در گداز عمر ، که به جاذبه ی تاثری ، روح همه ی شعار و دثار خویش فرو می ریخته و از بند همه « بایستن»های همیشگیش می گریخته و در یک « با خویشتن بودنی، رها از ماسوایش»، در آتش آن «معنی» که مبتلایش شده است ، خاموش و صبور می گداخته است و اگر می بیند که با یک «معنی که سر در دنبال من داشته» و تسخیرم کرده است ، معنی های پیچیده و متراکم بسیار نیز همراه آمده و در من سر برداشته است ، از آن است که هر عاطفه ای که دردرون سر می زند و می روید و تمام بودن آدمی را فرا می گیرد ، کالبد همه ی دردها و خاطره ها و نیاز ها و آرزوهای مرده و مجهول واز یاد رفته را نیز بر می شورد و از روح خود در آن ها می دمد و می پرورد و قیامتی شگفت در گورستان ساکت درون بر پا می دارد و این رستاخیز را آنها که خواسته اند ، به نظم یا نثر برای «دیگران» گزارش کنند  تباه کرده اند و من هرگز به چنین کوشش بیهوده ای نپرداخته ام و ننوشته ام و نگفته ام و ، در آن لحظات جادوئی و غریب که در این رستاخیز بوده ام ، آنچه می دیده ام و می یافته ام ، خود ، علیرغم من و گاه بی خبر من « حرف و فعل و صوت » می یافته است و سخن می شده است و احساس می کرده ام که در این حالت ها ، نوشتن را بعنوان وسیله ای برای بیان و انتقال این افکار و عواطف استخدام نمی کرده ام و برای آنکه « بماند و بنمایم و بدانند »نمی نوشته ام ، بلکه تنها از آن رو می نوشته ام که « نمی توانسته ام ننویسم»! و در این هنگامه های بی خویشی که کلمات «هر یک انفجاری را به بند می کشیده اند » و روح را در تنگنای خفقان آور زیستن و بودن بی تاب می ساخته اند و دردها و حرف ها ، بی قرار و هراسان از خاموش مردن ، خود ، واژه های خویش را بر می گرفته اند و برای گفتن بر سرم می تاخته اند و من ، بی طاقت و دردمند ، زندانبانی را می مانسته ام که زندانیایش بر او شوریده باشند ، عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمام بودنم ، براستی حس می کرده ام که :

« نوشتن برای فراموش کردن است ، نه برای یاد آوری»

تنهایی صفت بارز « وضع انسانی» است . جوهر الهی «خودخواهی ، آزادی و آفرینندگی»- که نوع «بشر» را تا مرحله ی تکامل «انسان » بودن فرا می برد ، بیگانگی او را با طبیعت عنصری ، نظم کور و کائنات نا آگاه و بی احساسی که او را احاطه کرده اند ، توجیه می کند و مذهب و عشق و هنر سه جلوه ی این « روح غریب » است ، « این نی بریده از نیستانش » که هماره از فراق ، اضطراب ، حسرت ، انتظار و بیزاری و عشق می نالد و هر چه بیشتر به خود پی می برد تنها تر می شود و پیوندهای ناخودآگاهش با طبیعت می گسلد و از «ما» که در جامعه ای باستانی نیرومند و مسلط بود ، می برد و به « من » می رسد و آنگاه بریده از جهان و جدا از جمع ، درد « اختیار » و هراس « رهائی » بیقرار و مضطربش می کند و می کوشد تا با تخدیر و مستی ، آن را فراموش کند و لحظه ای از آن بیاساید و یا به کمند عشق ، از رهایی رها شود و با دلی پیوند گیرد و یا به اعجاز هنر ، طبیعت را با خویش آشنا و همدرد سازد و خود را با دیگران تفاهم و خویشاوندی بخشد و پیوند هایی را که با خودآگاهی عقلی گسست با بیان آفرینش هنری « اتصال» دهد و یا از این تنگنای بیدرد و بیگانه ، به درون خیزد و بر بال روح بیتاب خویش بنشیند و ، به نیروی عشق و هدایت عرفان ، به آن « نمی دانم کجای» آشنائی که اینجا نیست بگریزد و یا به دعوت پیامی غیبی و راهبری رسولی که از آنجا خبر آورده است ، خود را نجات دهد و اگر نه پیام غیب را باور کرد و نه الهام دل را ، نه عشق قرارش بخشید و نه هنر نگاهش داشت و او ماند و  آنچه پیدا هست ، باید تا «شراب » فراموشیش بخشد و یا «انتحار» خلاصیش دهد ، که تنها موهبتی که میتواند آدمی را با «همه اش ، همین!» اشباع کند و در این دور باطل « تولید برای مصرف و مصرف برای تولید» و «آسایش فدای تأ مین وسایل آسایش »! خوشبخت سازد ، « حماقت »است و دریغا که حماقت هم موهبتی است خدادادی ، زیرا ، آدمی می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که «نفهمد».

***

بگفته ی شاندل :«نتایج یکی از موثق تین دلایل توجیه «وسایل » است اما اگر تنها نتیجه را ملاک ارزشیابی وسیله تلقی کنیم ، این خطر که ارزش هایی بالاتر از نتیجه را وسیله ی ان کرده باشیم بسیار است ».

بی شک مواقع خاصی در شرایط گذرای زندگی و تاریخ فرا می رسد که باید چنین بکنیم . ضرورت گاه «ترجیح بلا مرجح» را ایجاب می کند. هنگامیکه که سیل هجوم می آورد و یا حرق در شهر می افتد «وظیفه ی » همه مشخص است . آنگاه که گرسنگی بیداد می کند ، سخن گفتن از مائده های روحی خیانت است ، نه تنها به زندگی مادی ، که به معنویت روحانی نیز هم؛ بر خلاف سخن سعدی ، اندرونی که از طعام خالی است خانه ی جهل و زاغه ی ظلمت است حتی دین من اعلام میکند که « هر کس معاش ندارد معاد ندارد».

نگاهی که شهر ها و آبادی ها را می نگرد ، در« کویر» هیچ نمی یابد. نگاهی دیگر هست که آنچه را در آبادی ها و شهر های شلوغ و پر هیاهو و رنگارنگ نیست در کویر می تواند یافت. برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرف ها ، از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست ، باید

« از آنجا که همیشه هستیم برخیزیم» .

آدمی در برش های گوناگونش ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگری می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد.

در اوج آگاهی ، آدمی خود را در زندانی چهار «زندگی» می یابد: «طبیعت» ، «تاریخ»، «جامعه» و «خویشتن»! و سخن گفتن از «معانی و عواطف» و «درد ها و نیازها»ی آدمی است، که در هر یک از این چهار زندگیش ، بر گونه ای است: گاه در هستی سخن می گوید ، سخنش «فلسفه»است، گاه در تاریخ و سخنش «انسان» گاه در جامعه  و سخنش «سیاست»و گاه در خویشتن و سخنش «شعر».

و من همه ی عمر ، آنچه گفته ام از سیاست گفته ام . «ما» بوده است که در «من » از خویش سخن می گفته است و از زمینه و زمانه ی خویش ؛ و مخاطبم ، لا جرم ، مردم عصر من و سرزمین من.

و اما ، گاه خود را موجودی می یافته ام در « این دنیای بزرگ » و گاه مردی در انتهای زمان با این تاریخ شگفت که در من جاری است ، و گاه مردی در خویش ، و در این لحظات ، از آنچه همواره در نا خودآگاهی ، جزئی از آن کل  و بعدی از آن ذات بوده ام ، جدا می شده ام و تنها و مجرد ، و من می شده ام و در برابرم «بودن» . ومن می شده ام و در من « زیستن » ، و من می شده ام و با من«خویشتن» و در این « آن» های شگفت و هراسناک ، معانی و عواطف غریب در من حلول کی کرده اند و دردها و نیاز های ناشناس در من می روئیده اند و بی من ، کالبد می گرفته اند و خود ، سخن می شده اند و در اینجا است که کلمه ، نه دیگر « نشانه ی دلالت » که به گفته ی سارتر شیء و مفهوم نه مدلول و مقصود ، که صفت و ماهیت لفظ و واژه ها ، نه علائمی گزارشگر و قراردادهائی حکایتگر ، که به تعبیر شاندل :« پاره های بودن آدمی» می شوند و لاجرم ، بی آداب و ترتیب «انتقال» و بی قید و بند « مخاطب » ، که حرف زدن است نه گفتن .

و از این است که بدعت و غرابت «سبک » و « زبان » در این نوشته ها بدعت و غرابت معانی فکری و احساسی را دیریاب تر کرده است و ناچار ، به همان اندازه که ناقدان متداول بازار طعمه های خویش را به آسانی در این کتاب می جویند ، جوینگان صادق معانی ، بی «دوبعد دریافت» و نیز بی «دو سرمایه ی فرهنگ» ، جز لعاب رقیقی از سطح این کتاب و جز احتمال زیبایی سخنی و هنرمندی تعبیری و گیرایی توصیف و تشبیهی ، در آن هیچ نخواهند یافت. که کویر است و چشم های شهری در آن، جزطلوع و غروبی زیبا و آسمانی ستاره ریز هیچ نمی بینند.

این کتاب ، به تعبیر سارتر ، « شعر » ها و به معنی فارسی کلمه «غزل»ها و «نفثه المصدور » های یک سینه ی مجروح و «بث الشکوی» های یک روح کویری است و این کویر ، هم جهان من است و هم تاریخ من و هم میهن من و هم دل من ، خویشتن غریب من ، زیستن بایر و آتشناک من و بالاخره داستان من و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگین  ِ « بودن » ! .

خواننده ی این سخنان نباید خود را مخاطب انگارد که این سخنان بی مخاطب است ، باید بیننده و جوینده ی آن باشد . الفاظ و عبرات را نخواند . « معانی و عواطف جمله گشته و کلمه شده را لمس کند، بچشد ، ببوید» ، نه آنچنان که «نامه» را می خواند ، آنچنان که سرگذشتی را می بیند ، نه آنچنان که به خطاب گوینده ای گوش می دهد . آنچنان که نوای موسیقی ئی را می شنود ، آنچنان که تنهایی دردمند را می بیند که خود را می نالد؛ که در کویر هیچ نیست ، نه حرفی ، نه کسی، تند بادی سرگشته و بی آرام در این بیکرانگی تشنه ، همچون روح تنها و سرگردانی ، میوزد و مینالد و می جوید و فریاد می کشد .

از زاویه نگاه من به این دنیا بنگر ! با کاروان دل من ، با زاد فرهنگ من ،بر روی جاده ی تاریخ من و با تازیانه ی رنج ها و شوق های من بر سینه ی این کویر بران ! تا به بوی سخنم ، نه به دلالت الفاظم ، به دل این کویر ها راه یابی و در صمیم وجدان این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهایی و غربت و هراس و شکوه و بی کرانگی و ملکوت و زیبایی های وحشی کویر را تماشا کنی  و از آنجا به « ماوراءطبیعه» این دنیا و به «غیب» این غم ها و شادی های همه نزدیک و همه پیدا و همه روزمره ، سرکشی و آنگاه ، به نفرین و یا آفرین من بنشینی . بهر حال ، خواننده ی صادق کویر ، ای دوست ، ای دشمن دانا ، این شقیقه را همچنان که که شقیقه ی خویش ، مشنو؛ ببین ! مخوان ، بیاب!

و پیش از انکه بیندیشی تا چه بگویی ، بیندیش تا چه می گویم!

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

استخدام شریعتی در دانشکده ادبیات مشهد

استخدام شریعتی در دانشکده ادبیات مشهد  بررسی و نقد ها خاطرات زندگینامه یا بیوگرافی طرحی از یک زندگی   enikazemiباری زندگی علی در مشهد چنین می گذشت تا اینکه توسط دوستان مطلع شد که در تهران وزارت فرهنگ نیاز به کارشناس امور درسی دارد و از طریق همان دوستان توانست به آموزش و پرورش تهران در بخش کارشناسی و تدوین کتب درسی منتقل شود ۳ . وی در این اثنا برای بار دوم تقاضای استخدام در دانشکده ادبیات مشهد را کرد و مدارکش را به دانشگاه داد .

دکتر شریعتی در پی اخذ کرسی استادی بود ، اما با کارشکنی های رژیم مواجه شد … ۴
به گفته رهنما : (( … جلال متینی استاد و رئیس آتی دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد به یاد می آورد که شریعتی و همسرش ( پوران ) پس از بازگشت از پاریس متقاضی استخدام در گروه های آموزشی تاریخ و ادبیات فارسی دانشکده ادبیات شده بودند .
گروه های آموزشی مجبور بودند با رعایت شروط ، درخواست کتبی متقاضیان را به دانشگاه تهران بفرستند تا در آنجا علاوه بر امتحان تدریس آزمایشی ، از آنان آزمون های کتبی و شفاهی نیز به عمل آید . اما به گفته متینی دانشکده ادبیات در آن زمان فاقد شورای رسمی یا قانونی بود . و بدون وجود یکی شورای رسمی ، تصمیمات اعضای دانشکده از اعتبار لازم برخوردار نبود و ضمانت اجرایی نداشت ، وانگهی شروط سه گانه مذکور به جای قوانین و ضوابط رسمی احتمالا سیاستگذاری نسبتا نادرستی بود که طبق توافق تلویحی و غیر رسمی گروهی از اساتید دانشکده اتخاذ شده بود . متینی به یاد می آورد که طبق همین قوانین داخلی به احمدعلی رجایی بخارایی رئیس وقت دانشکده توصیه کرده بود با تقاضای استخدام علی و پوران شریعتی موافقت نکند …)) ۵

۱٫ م . آ . ۴ صص ۳۰۱-۳۰۵
۲٫ گفتنی است برخی از ارباب علم و پژوهش و تحقیق ، هرگاه پای نام و نان به میان می آید از تمامی سوژه های پیشنهادی از سوی هر نهاد و قدرتی استقبال می کنند و برایشان نیازها و ضروریات زمان و عطش نسل تشنه و آرمان خواه در اولویت قرار ندارد و به راحتی آلت دست جو زمانه می شوند ، حال آن که علی با درایت و تیزهوشی و اصلی و فرعی کردن مسائل و مشکلات فراروی جامعه و مردم و تشخیص درست و مناسب اولویتها حتی در امور علمی ، هیچ گاه هدف اصلی را فراموش نمی کرد .
۳٫ شرح مفصل این نقل و انتقال را در کتاب طرحی از یک زندگی جلد اول نوشته ام .
۴٫ شریعتی به روایت اسناد ساواک ، جلد اول ، تدوین مرکز اسناد انقلاب اسلامی چاپ اول سال ۱۳۷۸ صفحه ۴
۵٫ رهنما صص ۲۰۶ و ۲۰۷

علی که برای دوین بار تقاضای استادیاری کرده بود پس از یک ماه جواب نامه اش را دریافت کرد که از او برای مصاحبه با آقای دکتر بینا دعوت کرده بودند . در روز مصاحبه گویا اتفاقاتی افتاد که بهتر است از زبان خود علی بشنویم : همان روزها داشتم امتحان استاد یاری می دادم و رفتم دانشکده ادبیات تهران و دیدم پرونده ام جلو میز استاد بینا است و وقتی وارد شدم و سلامی عرض کردم ، یکی از اساتید را دیدم که آن روز تشخیص نمی دادم که ایشان آقای دکتر … ۱
… رفتم و در سر جلسه امتحان با دکتر بینا دعوای شدیدی پیدا کردم . گفت : برو بیرون . گفتم : من از اینجا بیرون نمی روم مگر مثل همیشه ” آژان ” صدا بزنی ( موقعی که دانشسرا بوده ، هی آزان صدا زده که بچه ها را ساکت کند ! ) . او هم خیلی عصبانی شد و خودش بیرون رفت . وقتی که بین من و او درگیری بود بچه ها هم از کلاس بیرون آمده بودند و برای من هورا می کشیدند . در چنین وضع بدی امتحان من از بین رفت . آنجا دیگر اصلا نمیشد مراجعه کنم ! من هم بیرون آمدم . بعد خواستم به مشهد بروم و همان جا معلمی کنم چون ناامید شده بودم . با آقای امیر پور با ترن بهمشهد رفتیم . همین طور که صحبت می کردیم ، آقای امیر پور گفت : شما باید دانشگاه بشوید . گفتم : وضع من این طور شده . گفت : حیف است . گفتم : کار این طوری شده البته اگر بخواهم می شود چون من آدم ” مقدس ” و … نیستم . آقای امیر پور از این حرفی که زدم تعجب کرد . گفت : خوب اگر می شود چیزی که نشده … گفتم : هیچ وقت قانون را این طور نمی دانستم که برای هر گرفتاری شخصی که می خواهم رفع کنم یا به نفعم هست دائما نزد این و آن خواهش کنم ، تنها چیزی را می خواهم که معنی و ارزش خواستن را هم داشته باشد . او گفت : این ارزش اجتماعی دارد از لحاظ فکرت خیلی مهم است . این طور توجیه می کرد که مسئله شخصی نیست . خلاصه آخرهای سفر مرا قانع کرد . من هم که اینطورمی خواستم گفتم : پس درست می شود . به خانه رفتم ( آن موقع خانه ما در مشهد بود و گاهی می رفتم و می آمدم ) . دو سه روزی منزل بودم دیدم از تهران تلگراف رسیده که ” برای امتحان بیا ” ! چیز عجیبی است ! با اینکه من آن همه با آنها دعوا کردم و فحش دادم و نرفتم و … ، چگونه چگونه به من می گویند : ” بیا ” ؟ آنجا جایی است که آدم باید هزار تا پارتی بتراشد تا تزش را قبول کنند ، در حالی که من فحش دادم و حالا می گویند ” بیا ” ! بعد فهمیدم که دکتر بینا – که من با او دعوا کردم و آبرویش را بردم و با او کلنجار رفتم و خیلی بی حیثیتش کردم – رئیس گروه تاریخ است و معاون دکتر احمد بهمنش است . من هم که اصلا نمی شناختم بینا کیست و بهمنش کیست ، تازه از اروپا آمده بودم و می خواستم … ! به این دکتر بهمنش می گفتند ” دکتر بیانی ” . دکتر بیانی با بینا – که من با او دعوا کردم – مخالف و دشمن است ولی رئیس بینا است : دختر دکتر بیانی آمده برای استادیاری امتحان داده و بینا دختر بیانی را رد کرده است حالا که بینا را از امریکا دعوت کرده اند و برای کنگره تاریخ به امریکا رفته ، بیانی بدون این که مرا بشناسد می خواهد انتقام دخترش را از بینا بکشد ، و برای اینکه من زودتر برسم ، و به لج بینا – که من فحشش داده و آبرویش را برده ام – تا قبل از اینکه او بیاید استادیاری مرا تمام بکند ، تلگراف می کند ! چون اصلا مرا نمی شناسد که کی هستم و کجا هستم ، به اداره فرهنگ تلگراف می کند . من هم رفتم و با دست پاچگی از من امتحانی کردند . حال من هم در این فکرم که : خدایا را کاری را که با پارتی بازی و تکدی و التماس درست می کنند ، من با فحش درست کرده ام !

۱٫ م . آ . ۱۳ چاپ هفدهم ص ۵۹۷
گفت : پس فردا بیایید ورقه استادیاری تان را بگیرید . به این سرعت ! در ظرف سه روز ! ( در حالی که معمولا می گویند ) … شفاهی بیاور ، چند نمره کتبی بیاور … و دو سه ماه کار دارد . پس فردا من وارد شدم که ورقه را بگیرم دیدم بینا آنجا نشسته ! از امریکا برگشته بود ( ده پانزده روز طول کشیده بود تا من از مشهد بیایم و … ) تا وارد شدم ، همین بیانی گفت آقای دکتر شما چند مرتبه تشریف آورده اید ؟ ( گفتم : من نیامدم ! ) این قضیه امکان ندارد ، خواهش می کنم مزاحم ما و خودتان نشوید و اینجا تشریف نیاورید ! دستش را پشت من گذاشت و مرا محترمانه از اتاق بیرون کرد ! طرز رفتار او مشکوک بود ، ولی نفهمیدم چیست . به راهرو رفتم و از اینکه با من این طور رفتار کرده اند ناراحت بودم . که دیدم بهمنش بیرون آمد . فهمیدم برای این است که بینا نفهمد چه کاری کرده ، چون – او که تازه آمده است – ممکن است هنوز که ورقه در دفتر است جلویش را بگیرد . ظاهرا این کار را کردند و بعد ( معلوم نشد ) چی به چی شد که کار من درست شد !
اینها رابطه خصوصی داشتند و از این روابط خیلی زیاد بود !۱
بعد از این ماجراها علی برای امتحان و مصاحبه در دانشگاه تهران دعوت شد . این دفعه امتحان و مصاحبه وی با موفقیت انجام می شود . ممتحنین این مصاحبه دو نفر از اساتید بودند یعنی آقای دکتر عباس زریاب خویی و دکتر خانبابا بیانی . متینی چگونگی مراحل استخدام علی را در دانشکده مشهد مشکوک جلوه می دهد و قبولی وی را در امتحانات استادیاری عملا کار دستانی با نفوذ و مرموز می داند . اما واقعیت امر ساده بود و تا حد زیادی مشابه روشهای سنتی مرسوم میان ایرانیان بود .۲
زریاب خویی یکی از تاریخدانان سرشناس ایرانی در دانشگاه تهران به یاد می آورد که در آن ایام ، گروه تاریخ طی نامه ای از طرف دکتر ذبیح اله صفا رئیس دانشکده ادبیات دانشگاه تهران موظف شده بود از فردی به نام علی شریعتی که متقاضی استادیاری تاریخ بود امتحان بگیرد . از سوی گروه دو نفر از اساتید یعنی عباس زریاب خویی و خانبابا بیانی مسئولیت امتحان از علی شریعتی را بر عهده گرفتند . زریاب خویی به یاد می آورد که قبل زا روز امتحان کاظم متحدین که در مجلس سنا کار می کرد و دوست دو جانبه بود با وی تماس گرفت . متحدین ضمن تعریف از شریعتی در مورد این جوان به وی توصیه های اکید نمود . بعضی از دوستان مشترک از جمله دکتر جواد فلاطوری نیز در این مورد با زریاب خویی صحبت کرده و از وی در مورد انقلاب مشروطه ایران سوال شد . برای تشخییص میزان تسلط وی به زبان فرانسه نیز از وی امتحان کتبی زبان فرانسه به عمل آمد . به گفته زریاب خویی شریعتی در زمینه زبان فرانسه تسلط و مهارت خوبی داشت اما معلوماتش در مورد انقلبا مشروطه فاقد انسجام علمی و در مجموع تحت تاثیر افکار جامعه شناسی فانون بود .

۱٫ م . آ . ۲۸ صص ۴۱۸ و ۴۱۹
۲٫ روشهایی که معمولا در عرف روابط اجتماعی و اداری کشورهای سنتی به دلیل عقب ماندگی و چیرگی روابط بر ضوابط و نیز در غیاب نهادهای مدنی و قانونی و دموکراتیک ، می تواند رقم زننده سرنوشت و وضعیت افراد به دست عناصر و افراد ذی نفوذ در مرتب اداری باشد . قبولی علی برای استادیاری دانشکده مشهد هم به تصریح خودش از این حال و هوا بهره دارد . این است که گاه در چنین جوامعی شخص ثالثی همانند علی می تواند از اختلاف دو مدیر و یا دو بوروکرات سود برده و موقعیت را به نفع خودش برهم بزند .
با این همه طبق تشخیص زریاب خویی شریعتی می توانست به عنوان استادیار تاریخ در این رشته تدریس کند . در اوایل اسفند ماه / اواخر فوریه گروه تاریخ دانشگاه تهران به دانشکده ادبیات مشهد اطلاع داد که استادیاری شریعتی را تایید کرده است . طی نامه مورخ ۲۹ اسفند ۱۳۴۴ / ۲۰ مارس ۱۹۶۶ وزارت آموزش و پرورش به شریعتی اطلاع داده شد که با موفقیت در امتحانات استادیاری تاریخ به سمت استادیاری دانشگاه مشهد منصوب شده است و تا هنگامی که در بودجه سالانه دانشگاه هزینه ای بابت افزایش حقوق وی در نظر گرفته شود همچنان حقوق سابق آموزگاری خود را که ۱۳۲۰ تومان در ماه بود دریافت خواهد کرد .
عاقبت شریعتی نیز به شیوه ای نه چندان متفاوت از دیگران وارد نظام دانشگاهی ایران شد ! شریعتی مانند اغلب کسانی که از کمک دیگران با سربلندی یاد می کنند سرخوش از خبر قبولی خود خطاب به پدرش چنین نوشته بود (( بحمدالله یکی از بزرگترین غمهای ما ، به لطف خدا و نیت شما و کوشش کاظم آقا ( متحدین ) و توصیه دکتر فلاطوری برطرف شد که یک دنیا خدا را سپاس می گذاریم ))۱ .
… در ایامی که دکتر زریاب خویی استاد تاریخ اسلام دانشکده ادبیات و ریاست گروه تاریخ آن دانشکده بود در سال ۵۰ در حسینیه ارشاد هم سیره نبی اکرم ( ص ) را تدریس می کرد . وی در قبال سوال اینجانب درباره نحوه پذیرش دکتر علی شریعتی در دانشگاه گفت : دکتر شریعتی در تاریخ برگزاری امتحانات استادیاری دانشکده ادبیات یکی از برجسته ترین چهره های ادبی و متخصص تاریخ اسلام به شمار می آمد . عالی ترین نمره امتحانی استادیاری به ورقه امتحانی دکتر شریعتی داده شد . قرار شد آن ورقه به عنوان سند افتخاری در سابقه و بایگانی دانشگاه ادبیات تهران باقی بماند بر عهده اساتید فعلی آن دانشکده است که تصویری از ورقه امتحانی دکرت شریعتی را چاپ و نشر دهند۲ .
همچنین شورای گروه تاریخ دانشکده ادبیات مشهد جلساتی درباره تعیین وظایف گروه برگزار می کردند که در پنجمین جلسه نیز صلاحیت دو تن از اعضای گروه ( دکتر شریعتی و … ) تایید و تصویب شد . کلیشه متن گزارش جلسه به دست خط علی و امضای شورای گروه تاریخ رد صفحه بعد آمده است :
ناهمخوانیهای شریعتی در دانشکده :
شریعتی شیوه خاصی برای تدریس داشت که اجرای آن در دانشکده به مثابه سرپیچی از ضوابط حاکم بر نظام آموزشی محسوب می شد :
بی اعتنایی شریعتی به برنامه های درسی رسمی دنشکده هم موجب رنجش همکاران و مدیر گروه تاریخ می شد . یک سال پس از آغاز به کار شریعتی در دانشکده ادبیات ، زریاب خویی طی سفری به مشهد با حسنقلی مویدی رئیس گروه تاریخ دیدار کرده بود .

۱٫ رهنما صص ۲۰۸ و ۲۰۹
۲٫ از اظهارات ناصر میانچی در ویژه نامه دفاع از آن معلم فرزانه نشریه داخلی کتابخانه حسینیه ارشاد مرداد ماه ۱۳۷۹ .
این درخواست خانواده دکرت علی شریعتی از مسئولان دانشگاه تهران است که نسخه ای از برگ امتحان مذکور را اگر هنوز در پرونده دکتر شریعتی باقی است در اختیار خانواده قرار دهند تا در کنار اسناد مربوط به وی منتشر شود .

در این ملاقات مویدی از شریعتی با عنوان ” این مرتیکه ای که شما استخدام کردید ” یاد کرده بود و از این که وی در کلاس گفته بود ” من نه تاریخ که جامعه شناسی درس می دهم ” ابراز شکوه و گلایه کرده بود . زریاب خویی به یاد می آورد که متینی هم شکایت مشابهی از شریعتی داشت ، و به این علت که شریعتی عناون درس ” از اسلام تا غزنویان ” را به ” اسلام شناسی ” تغییر داده بود وی را سرزنش کرده بود . هر چند شریعتی به هیچ وجه توجهی به رویدادهای خاص تاریخی نداشت اما با درسی که می داد می کوشید از لحاظ روش شناسی گزارش تاریخی مفصلی ارائه کند و در ذهن دانشجویان درک عمیقی از اصول و مبانی مباحث درسی پدید آورد . این کار به این معنی نبود که وی اهمیتی به انچه که به زغم وی لازمه تربیت روشنفکر اصیل اسلامی محسوب می شد نمی دهد . طبق استدلال شریعتی لازمه فهم تاریخ ایران پس از اسلام شناخت اسلام بود زیرا اسلام ” روح تاریخ ایران ” در دوران اسلامی بود . به عقیده شریعتی دانشجو می باید نحوه تلاقی ایدئولوژیک اسلام با مسیحیت و مانویت و زرتشتی گری و مزدکیت را که از مدت ها پیش در ایران وجود داشت می شناخت و درک می کرد . شریعتی معتقد بود که لازمه ی فهم اندیشه های اسلامی شناخت حضرت محمد – نماینده فکری آن – است . استدلالاتی از این دست اغلب موجب تغییر موضوع درس می شد . شریعتی به کرات از طرف مقامات دانشگاه به خاطر ” روش تدریس نامنظم ” توبیخ و مواخذه شده بود۱ .
جالب این که در جو ضد رژیم موجود به رغم تمامی مسائلی که پیش آمد علی انتظار نداشت که برای تدریس در دانشکده ادبیات استخدام شود . ولی سرانجام به دانشکده راه پیدا کرد و از همان بدو امر تدریس واحدهای مربوط به دروس تاریخ یعنی ” از اسلام تا غزنویان ” و ” تاریخ تمدن ” به او واگذار شد . اصولا روش تدریس او معطوف به طرح مسایل و موضوعات خشک و ملال آور نبود بلکه بر محتوای علمی و درک مطلب و پرسش و پاسخ و پژوهش دانشجویی مبتنی بود .
(( دکتر شریعتی نیم توانست خود را با پاره ای از مقتضیات اداری هماهنگ سازد اما این سخن بدان معنی نیست که از انجام وظایف آموزشی خود طفره می رفت و برعکس یکی از عواملی که او را از رعایت دقیق مقررات باز می داشت اشتیاق سیری ناپذیر وی به آموزش و هدایت دانشجویان بود … ))۲ .
چنان که خود می گوید : این دانشگاه دیکته ، مغزها را فلج کرده است ، روح ها را به قول آن دانشجوی تهران مثل گوشت کنسرو کرده اند۳ . و در برابر این فضاهای مرده و بی تحرک جو دل خواهش را از محیط های پر تحرک دانشجویی این چنین تصویر می کند :
(( شبی در دانشگاه ملی بود یک کنفرانس ۵/۶ ساعت ! از ساعت شش و ربع تا نزدیکی های یک از نیمه شب … سوال ها چقدر بجا ، درست ، عمیق ، خوب و روح ها چقدر تشنه و چشم ها چقدر کنجکاو ! ))۴ .

۱٫ رهنما ص ۲۶۱
۲٫ شریعتی در دانشگاه مشهد به کوشش ناصر آملی ص ۱۱۷
۳٫ م . آ بخش اول ص ۱۳۲
۴٫ همان

به هر صورت روش آموزشی وی که منبعث از دانش و تجربه و سلوک صمیمانه و عاری از تکلفش بود سبب گردید که دانشجویان از دل و جان دوستش بدارند و از کلاسهایش استقبال گرمی به عمل آورند . کلاسهای علی پربار بود و جماعت کثیری از دانشجویان در آن کلاسها شرکت می کردند بدون آنکه برنامه حضور و غیاب اجرا شود . طبیعی بود که روش او به ذائقه اساتید سنتی دانشکده خوش نیاید۱ .
شش ماه پس از استخدام علی شریعتی ، سیروس سهامی جغرافی دان تحصیل کرده ی فرانسه هم به استخدام دانشگاه مشهد درآمد . طولی نکشید که اساتید جوان دانشکده که از حقوق و مزایای اساتید قدیمی بی بهره بودند ، رابطه ی دوستانه ای با هم برقرار کردند و هسته ی فعالی به وجود آوردند . نخستین وجه اشتراک آنان بی توجهی به یکی از تبصره های بند ششم قوانین داخلی دانشکده بود . طبق این تبصره تنها اساتید با سابقه حق شرکت در شورای دانشکده را داشتند . در ایام برگزاری شورا و جلسه ی اصلی که در آن شش استاد با سابقه عضویت و حق تصمیم گیری داشتند در ساعت دو بعدازظهر شروع به کار می کرد و یک ساعت بعد ، مابقی اساتید ” درجه ی دو ” جهت اطلاع از تصمیمات آنان به محل جلسه دعوت می شدند .
اساتید جوان دانشکده طی نامه ای به رجایی بخارایی رئیس وقت دانشکده ادبیات ضمن اشاره به اجحاف موجود در تبصره ی مذکور ، از سیستم حاکم بر دانشکده به عنوان ” مرام فئودالی ” یاد کرده و خواستار تجدید نظر در این مورد شده بودند . آنان پس از مطالبه ی حق قانونی خود تهدید کرده بودند تا زمانی که قدمی برای بهبوداوضاع برداشته نشود از شرکت در جلساتی که در آن حق ابراز نظر ندارند خودداری خواهند کرد.
این نامه توسط سهامی نوشته شده و از طرف شریعتی ، بیات مختاری ، برادران رفیعی ، صدر نبوی ، نیک گهر ، زمردیان و یغمایی امضا شده بود . رجایی به روش پدرانه ی خود ، ضمن جوابیه ای بی آنکه وعده ای داده باشد از آنان خواستار بود تندروی نکنند و خاطر نشان کرده بود که اساتید ارشد دانشکده برادران بزرگتر آنان هستند و چنین کاری شایسته ی آنان نیست . گویا رجایی بخارایی که خود از هواداران جبهه ی ملی بود از شریعتی حمایت می کرد و از لحاظ سیاسی با وی هم عقیده بود اساتید جوان تصمیم گرفتند به نامه رجایی پاسخ دهند و تهیه متن جوابیه به شریعتی محول شد . او در این نامه خاطر نشان کرده بود که ایرادات آنان متوجه قانون است و قصد ندارند به کسانی که از این قانون منتفع می شوند توهینی کرده باشند . طبق استدلال شریعتی در شرایط فعلی که شمار اساتید جوان از اساتید قدیمی دانشکده بیشتر است این قانون ناعادلانه محسوب می شود و باید تغییر کند . به این ترتیب اساتید جوان دوباره خواستار حذف تبصره ی مزبور شده بودند . امضا کنندگان نامه پس از مواجهه با سرسختی اساتید ارشد و رئیس دانشکده تصمیم گرفتند جلسات شورا را تحریم کنند . مواضع سرسختانه ی اساتید جوان دانشکده پس از نگارش دومین نامه ، می توانست به راحتی به منزله ی اقدام علیه دستگاه حاکم تلقی گردد . امضا کنندگان نامه هر چند حاضر به مصالحه نشده بودند ، اما رجایی بخارایی هیچ گونه اقدام قانونی در مورد آنان اتخاذ نکرد . او به شوخی آنان را ” ژاکوبن ها “۲ نامیده بود و آنان نیز این لقب را می پسندیدند .

۱٫ رهنما ص ۲۶۴
۲٫ ژاکوبن ها افراطیون انقلابی طرفدار روبسپیر در دوران انقلاب فرانسه بودند که در کلوپی به نام ژاکوبن که در واقع مکان تجمع و تصمیم گیری درباره امورانقلاب بود به اتخاذ روشهای انقلابی مبادرت می ورزیدند . حمل این اصطلاح برای اساتید جوان دانشکده از سوی رجایی بخارایی دلالت بر روشهای انعطاف ناپذیر آنان در برابر بوروکراسی و تصمیمات خشک و بظاهر قانونی دانشکده دارد .
در جمع ژاکوبن ها ، شریعتی و سهامی۱ روابط بسیار نزدیکی با هم داشتند و هر دو با بیات مختاری و نیک گهر دوست بودند . پس از این اعتراض رابطه ی میان اساتید جوان و ارشد دانشکده رو به تیرگی گذاشت و تنها واسطه ی میان آنان رجایی بخارایی بود . در سال ۱۳۴۸ / ۱۹۶۹ رجایی بخارایی ریاست دانشکده کناره گیری کرد و متینی که ژاکوبن ها رابطه ی سردتری با وی داشتند جانشین او شد .
دانشجویان دانشکده به دنبال استعفای رجایی بخارایی تصمیم گرفتند با برگزاری مراسم تودیع از زحمات وی قدردانی کنند . در این مراسم رجایی برای حضار سخنرانی کرد و قرار بود شریعتی نیز به پاس خدمات رجایی در آن مراسم سخنرانی کند :
(( پس از سخنان رجایی ، سکوت حاکم بر سالن ، با صدایی که از طبقات پایین به گوش می رسید شکسته شد ، این صدای پای شریعتی بود که طبق معمول با تاخیر رسیده بود و تلاش می کرد خود را سریعا به محل تودیع برساند۲ : بنا به گفته دکتر محمد جعفر یاحقی از شاگردان دکتر شریعتی در سالهای ۴۶ و ۴۷ در دانشکده ادبیات مشهد (( دکرت شریعتی در این مراسم به گرمی سخن گفت و همگان را به گریه انداخت . شریعتی در دوران معلمی اش در دانشکده ادبیات مشهد با کمتر رئیسی کنار آمده بود اما به رجایی و ریاست او احترام خاصی داشت برای این که هر دو سیاسی ، آزاداندیش و صریح الهجه بودند))۳ .

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)

عقل‌ نقاد دینی‌ از نظر شریعتی

اهمیت‌ روش‌ از نظر شریعتی‌

۱۷-۱- شریعتی‌، با اشاره‌ به‌ ضرورت‌ شناخت‌ در قلمرو اعتقادات‌، به‌ اهمیت‌ روش‌ در دستیابی‌ به‌ شناخت‌ درست‌ تأکید می‌ورزد:

شخصیت‌ هر کس‌ به‌ میزان‌ شناختی‌ است‌ که‌ نسبت‌ به‌ اعتقادات‌ خود دارد، زیرا اعتقاد، به‌ تنهایی‌ فضیلت‌ نیست‌ و اگر به‌ چیزی‌ که‌ درست‌ نمی‌شناسیم‌ معتقد باشیم‌ چندان‌ ارزشی‌ ندارد، بلکه‌ فضیلت‌ در شناخت‌ دقیق‌ چیزی‌ است‌ که‌ به‌ آن‌ معتقدیم‌. (۵۵/۲۸)

در این‌ راستا، وی‌ از یکسو به‌ ضرورت‌ به‌ کارگیری‌ روشهای‌ علوم‌ انسانی‌ برای‌ شناخت‌ اسلام‌ توجه‌ دارد و از سوی‌ دیگر به‌ تعداد ابعاد دین‌ اسلام‌:

بدیهی‌ است‌ برای‌ شناخت‌ اسلام‌ نمی‌توان‌ منحصراً یک‌ متد انتخاب‌ کرد، زیرا که‌ اسلام‌ دین‌ یک‌ بعدی‌ نیست‌، اسلام‌ دینی‌ نیست‌ که‌ فقط‌ مبتنی‌ بر احساس‌ عرفانی‌ انسان‌ و محدود به‌ رابطه‌ی‌ انسان‌ و خدا باشد؛ بلکه‌ این‌، یکی‌ از ابعاد دین‌ اسلام‌ است‌. برای‌ شناخت‌ این‌ بعد باید متد فلسفی‌ را پیش‌ گرفت‌، چرا که‌ رابطه‌ی‌ انسان‌ و خدا در فلسفه‌- به‌ معنی‌ اندیشه‌ آزاد کلی‌ ماوراء علمی‌- مطرح‌ شده‌ است‌. بعد دیگر این‌ دین‌ مسئله‌ زیستن‌ و زندگی‌ کردن‌ انسان‌ بر روی‌ خاک‌ است‌ که‌ برای‌ تحقیق‌ در این‌ بعد باید از متدهایی‌ که‌ در علوم‌ انسانی‌ امروز مطرح‌ است‌ استفاده‌ نمود. اسلام‌ دین‌ تکالیف‌ فرد در زندگی‌ کردن‌ است‌. از طرفی‌، اسلام‌ دین‌ جامعه‌ ساز و تمدن‌ ساز نیز هست‌ که‌ برای‌ شناخت‌ این‌ بعدش‌ لازم‌ است‌ متدهایی‌ را که‌ در جامعه‌ شناسی‌ و تاریخ‌ مطرح‌ است‌ به‌ کار برد. (۵۶/۲۸)

شریعتی‌ برای‌ شناخت‌ صحیح‌ اسلام‌ به‌ متن‌ و زمینه‌ی‌ تاریخی‌ به‌ عنوان‌ دو وجه‌ عمده‌ توجه‌ دارد: ادامه خواندن “عقل‌ نقاد دینی‌ از نظر شریعتی”

شریعتی و تاثیر از مارکسیسم !؟

  • شریعتی: نقد مارکسیسم و تأثیر از مارکسیسم

منبع: کانون اندیشه جوان – درباره‌ی نسبت اندیشه‌های شریعتی با مارکسیسم می‌توانیم به سه گونه رابطه قائل باشیم: (۱) شریعتی اساساً مارکسیست بود و اسلام را پوشش آن قرار داده بود («منافق»)، یا در صورت دیگر، شریعتی مارکسیسم و اسلام را به هم آمیخته بود («التقاطی») و وزن ایدئولوژی مارکسیستی آن بیش از ایدئولوژی اسلامی‌اش بود؛ (۲) شریعتی مارکسیست نبود، اما از اندیشه‌های مارکس (علمی و نه ایدئولوژیک) متأثر شده بود و با اتخاذ برخی مفاهیم یا روشهای مارکسی و/یا مارکسیستی می‌کوشید آگاهانه تاریخ و فرهنگ دینی مسلمانان را تفسیر کند؛ (۳) شریعتی از تحلیلهای مارکسیستی علیه سرمایه‌داری و نقد ارزشهای جامعه‌‌ی بورژوایی واستعمار و امپریالیسم استفاده می‌کرد و از لیبرالیسم و دموکراسی و ارزشهای آن علیه کمونیسم و نقد آن، اما او فقط می‌خواست ایدئولوژی اسلامی به تعبیر خودش را جا بیندازد. او، در واقع، چنانکه گاهی می‌نماید و خود نیز اذعان دارد سخت در قالب مکتب و مرامی می‌گنجید، گویی هیچ مکتب یا اندیشه یا شخص بزرگ و متفکری نیست که برای او بی‌اهمیت باشد. او می‌خواست جامع نقیضین یا اضداد باشد. او مانند عارفی وحدت وجودی اساساً با هیچ چیز سر دشمنی نداشت. ادامه خواندن “شریعتی و تاثیر از مارکسیسم !؟”