‌روشنفکری‌ و دکتر شریعتی‌

‌دکتر عبدالحسین‌ خسروپناه‌

بیش‌ از صد سال‌ است‌ که‌ جوامع‌ مشرق‌زمین‌ با گذشته‌ی‌ قرون‌ وسطایی‌ و سیر تحولات‌ مغرب‌زمین‌ و انتقال‌ آن‌ به‌ جهان‌ نوین‌ آشنا شده‌اند این‌ بیداری، متفکران‌ مسلمان‌ را در روند نوگرایی‌ و پاسخ‌ به‌ پرسش‌های‌ متنوعی‌ از جمله‌ علل‌ انحطاط‌ و عقب‌ماندگی‌ قرار داد و جریان‌های‌ روشنفکری‌ را در کشورهای‌ اسلامی‌ ظاهر ساخت. شریعتی‌ از معدود شخصیت‌های‌ علمی‌ قبل‌ از انقلاب‌ اسلامی‌ ایران‌ است‌ که‌ در جریان‌ روشنفکری‌ دینی، گام‌های‌ بلندی‌ برداشت‌ و در باب‌ چیستی، رسالت، ویژگی‌ها و آفات‌ روشنفکری، مطالب‌ فراوانی‌ را نگاشت. وی‌ دانشوری‌ دردمند، متدین‌ و بسیار پر جنب‌وجوش‌ بود. پرسش‌ از غفلت‌ و سیر قهقرایی‌ مسلمین‌ و توجه‌ به‌ غرب‌زدگی‌ و حضور دین‌ در عرصه‌ی‌ اجتماع‌ و نقش‌ و کارکرد دین‌ در زندگی‌ بشر و رابطه‌ تجدد و دینداری، از مهم‌ترین‌ دغدغه‌های‌ دکتر شریعتی‌ به‌ شمار می‌رود، به‌ همین‌ جهت‌ شناختن‌ و شناساندن‌ شریعتی‌ در این‌ عصر نیز از تکالیف‌ متفکران‌ می‌باشد و اینک‌ اندیشه‌های‌ آن‌ متفکر فرزانه‌ را در ابواب‌ ذیل‌ گزارش‌ می‌دهیم. ادامه خواندن “‌روشنفکری‌ و دکتر شریعتی‌”

پروژه‏ی ناتمام شریعتی: پروتستانتیسم اسلامی

علی قاسمی

چکیده: درباره‏ی استراتژی شریعتی آرای گوناگونی مطرح شده است. نویسنده‏ی مقاله‏ی حاضر راه‏کار پیشنهادی او را استقرار پروتستانتیسم اسلامی، با روایتی سازگار با وضعیت ذهنی و عینی جامعه‏ی ایران، می‏داند در جوامعی که مذهب در حیات اجتماعی حضوری زنده و فعال دارد، شریعتی راهبرد اصلاح دینی را در فراهم‏آوری شرایط برای ورود به تمدن جدید ضروری می‏دانست.

پس از گذشت ربع قرن از فقدان شریعتی، هنوز باب بحث درباره‏ی استراتژی او گشوده است. از میان صورت‏بندی‏هایی که در این باره عرضه شده است برخی بر این باورند که او در پی استقرار بنیان‏های تفکر مدرن بود؛ برخی دیگر او را بنیان‏گذار سنت‏گرایی ایرانی به شمار می‏آورند؛ گروهی اندیشه‏ی شریعتی را مبلغ روایتی از سکولاریسم می‏دانند و برخی دیگر تحقق پارادایم ایدئولوژیک را جوهره‏ی فکر او تلقی می‏کنند. مقاله‏ی حاضر راه‏کار پیش‏نهادی او را استقرار پروتستانتیسم اسلامی، با روایتی سازگار با موقعیت ذهنی و عینی جامعه‏ی ایران می‏داند. ادامه خواندن “پروژه‏ی ناتمام شریعتی: پروتستانتیسم اسلامی”

دکتر شریعتی، پدر معنوی چپ نوگرا و مردم‏سالار

عصر ما، ش ۱۲۷
چکیده: شریعتی، در تمایز با گفتمان لیبرال یا نولیبرال در نوگرایی دینی، نماینده و سخنگوی گفتمان رادیکال ـ انتقادی روشنفکری دینی است که علاوه بر نقد رادیکال سنت و دیانت سنتی، با مدرنیته نیز مواجهه‏ای انتقادی داشته است. روشنفکری چپ دینی بیش از یک دهه است که در نوعی انفعال و اغما به سر می‏برد و اگر بخواهد به بازسازی هویت فکری خود بپردازد، چاره‏ای جز تمسک به میراث شریعتی ندارد.

گفتمان اسلامیی که شریعتی نمایندگی‏اش را بر عهده داشت و یکی از مهم‏ترین و تأثیرگذارترین نظریه‏پردازان آن به شمار می‏رود، هرچند که در تمایز با گفتمان‏های سنت‏گرایانه و بنیادگرایانه، بخشی از گفتمان روشنفکری دینی است، اما در همان حال وجوه تمایزبخش آن را با دیگر قله‏های وابسته به گفتمان روشنفکری دینی نمی‏توان انکار کرد. دکتر شریعتی در تمایز با گفتمان لیبرال یا نولیبرال در نوگرایی دینی، نماینده و سخنگوی گفتمان رادیکال ـ انتقادی روشنفکری دینی است که علاوه بر نقد رادیکال سنت و دیانت سنتی ـ همچون سایر روشنفکران ـ با مدرنیته نیز مواجهه‏ای انتقادی داشته و کوشیده است که از طریق رویکردی اعتلاجویانه (transendental) و ضمن پذیرش وجوهی از مبانی و دستاوردهای تاریخی مدرنیته در چند سده اخیر، سرچشمه‏های بحران‏زا در عقلانیت و اومانیسم مدرن را مورد تغافل نگذارد و افق اندیشه و آرمان خود را در آن سوی مدرنیت نشانه‏گذاری کند. او به‏خوبی تفطن داشت که غرب‏زدگی و غرب‏ستیزی، وجوهی متعارض‏نما، اما از یک واقعیت هستند. شریعتی نمی‏خواست اسیر هیچ یک باشد و به همین دلیل هم می‏گفت ما در برابر غرب نباید چشمان خود را ببندیم و نه بدان خیره شویم. باید به آن نگاه کنیم و بکوشیم که مبانی و افق‏های بحران‏زا در ذات مدرنیت را دریابیم.

فرامدرنیته و مواجهه انتقادی شریعتی با مدرنیته را البته نباید هم‏سنخ هیچ یک از دو گفتمان هابرماسی یا فوکویی پنداشت. نگاه انتقادی شریعتی محدود به نقد سرمایه‏داری و بحران‏زایی‏های انسانی، معنوی، اقتصادی و اجتماعی آن نیست؛ بلکه ریشه‏های بحران را تا نارسایی و یکسویی اصول و مبانی مدرنیته عمق می‏بخشد و افزون بر آن، ساینتیسم (اصالت علم)، ماشینیسم (اصالت ماشین)، بوروکراتیسم، راسیونالیسم (اصالت عقل محاسبه‏گر)، اومانیسم و… را هم مورد آسیب‏شناسی قرار می‏دهد. البته فرامدرنیته شریعتی، غرب و دستاوردهای معنوی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آن را نفی نمی‏کند. او هرچند به عنوان متفکری ضد استعمار امپریالیسم، از میوه‏های استعماری مدرنیته و سرمایه‏داری غفلت نمی‏ورزد، اما می‏کوشد تا با شالوده‏شکنی آن و بازسازی مبانی تک‏بعدی و دستاوردهای مثبتش در ساختار دینی و معنوی تازه و قرار دادن آن در زیست ـ جهان و افق توحیدی نوینی به آن سوی تجدد گذر کند. بدین معناست که شریعتی متفکری نوگراست. نوگرایی او با سه آرمان عرفان، آزادی و برابری، می‏کوشید تا از معنویت اگزیستانسیالیستی، آزادی لیبرال و برابری سوسیالیستی کلاسیک فراتر رود و این همه را در افقی عالی‏تر و توحیدی‏تر همساز کند.

دکتر شریعتی را از این حیث باید پدر معنوی روشنفکری دینی چپ، نوگرا و مردم‏سالار در ایران شمرد؛ روشنفکری که دین نوگرا و ترقی‏خواه را با عرفانی توحیدی و وجودی، نه فروتر از سوسیالیسم و دموکراسی، که برتر می‏خواهد و برابری و مردم‏سالاری را ضمن بهره‏مندی از تجربه انسان مدرن تنها در جامعه‏ای معنوی و دینی قابل تحقق می‏داند. عرفان وجودی او با عرفان دینی سنتی از یک سو و معنویت بی‏خدا و غیردینی مدرن از سوی دیگر مرزبندی دارد؛ چنان‏که سوسیالیسم او پذیرای دولت‏سالاری (اناتیسم) و سرکوب شخصیت و تفرد فلسفی ـ اجتماعی آدمی نیست. او آزادی را نیز در پیوند با چنان سوسیالیستی همنشین عدالت می‏دارد و آن را به لیبرالیسم اقتصادی، مادی و سرمایه‏محور فرو نمی‏کاهد.

اکنون روشنفکری دینی ایرانی تحت تأثیر موج شکست سوسیالیسم واقعا موجود و چپ مارکسیستی و جهان‏گستری مهاجم سرمایه‏داری، بیش از یک دهه است که در نوعی انفعال و اغما به سر می‏برد؛ هرچند در سطح جهانی، چپ نومارکسیست و سوسیالیست انسانی و فارغ از دیکتاتوری پرولتاریا اکنون چند سالی است که دوباره خود را یافته و می‏رود که با بازسازی تئوریک خود و ضمن آشکار شدن وعده سراب‏گونه سرمایه‏داری جهانی، موقعیت گذشته و از دست رفته خود را احیا کند. اما موج اخیر چپ هنوز در راه است و به ایران و حوزه روشنفکری دینی نرسیده است. چپ نوگرا و مردم‏سالار اسلامی اینک یا باید به بازسازی نظری و اجتماعی خود اهتمام ورزد و یا منتظر تضعیف هرچه بیشتر و کمرنگی و افول آتی باشد. چنانچه نیروهای روشنفکری دل‏بسته به دین و در همان حال دموکراسی / مردم‏سالاری و سوسیالیسم / جامعه‏گرایی اراده کنند که به بازسازی هویت فکری و اجتماعی خود اهتمام ورزند، چاره‏ای جز تمسک به میراث دکتر شریعتی ندارند. واضح است که چنین تمسکی، امری شکلی، مکانیکی و غیرانتقادی نیست و نمی‏تواند تجربه انقلاب اسلامی و بیست و سه سال جمهوری اسلامی را از نظر دور بدارد. آنچه از میراث شریعتی همچنان برای این گروه آموزنده و راهبردی است، مبانی و افق اندیشه او و روشی است که وی در نقد و اثبات وضع موجود و وضع مطلوب به کار بسته است.

اشاره

مقوله «نوگرایی دینی» یا «روشنفکری دینی» به طور مشخص در آستانه دهه هفتاد مطرح شد. این جریان که ریشه در سال‏های دور، در دهه‏های چهل و پنجاه داشت، با طلوع انقلاب اسلامی و در دوران جنگ تحمیلی، همچون سایر جریانات روشنفکری، عملاً به بوته فراموشی رفت. ظهور دوباره این جریان در سال‏های پایانی دهه شصت عمدتا زاییده همگرایی میان دو گروه بود: ۱٫ گروهی از روشنفکران یا اندیشمندانی که اصولاً با مبانی انقلاب و نظام سازگاری نداشته، از پایگاه فرهنگی و اجتماعی دیگری برخوردار بودند؛ ۲٫ گروهی از مسؤولان و کارگزاران نظام که به‏تدریج از ساختار قدرت سیاسی کناره‏گیری کرده یا طرد شده بودند. مهم‏ترین و معروف‏ترین پایگاه این جریان، «حلقه کیان» بود که بر محور دکتر سروش و تئوری‏های او اداره می‏شد و آهسته آهسته محفلی برای گردهمایی اندیشه‏ها و علایق مختلف به وجود آورد. در همان سال‏ها، نهضت آزادی و سایر گروه‏های ملی ـ مذهبی نیز در حال بازسازی و هویت‏یابی دوباره بودند و به این ترتیب محافل مشابهی شکل گرفت. در اواخر دهه شصت دو اتفاق مهم رخ داد: از یک سو، سروش و نشریه کیان به اندیشه سیاسی روی آوردند و بر پایه مؤلفه‏های لیبرال دموکراسی به نقد نظام سیاسی ایران پرداختند. از سوی دیگر، مهندس بازرگان در یک چرخش آشکار به انتقاد از انگاره دولت دینی و رواج نگرش سکولار پرداخت. هم‏آوایی و نزدیکی بیشتر میان سروش و سران نهضت ملی عملاً حلقه کیان و محافل نزدیک به آن را دچار چنددستگی ساخت و انسجام اولیه را متزلزل کرد. به‏تدریج حوادث دیگری رخ داد که سبب شد از دوران نوگرایی دینی، دو گرایش راست (لیبرال یا نولیبرال) و چپ (سوسیال دموکراسی) سر برآورد. مهم‏ترین خواسته گرایش چپ، اعاده حیثیت از چپ بین‏الملل و بازسازی دوباره چپ پس از فروپاشی کمونیسم در شوروی و شرق اروپا بود. به این ترتیب، در سال‏های اخیر، نسل پیشینِ جریان چپ مسلمان، نظیر حبیب‏اللّه‏ پیمان، لطف‏اللّه‏ میثمی و کادر مرکزی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، با فاصله‏گرفتن از دکتر سروش و نهضت ملی، سعی در نوسازی مبانی تئوریک خویش تحت عنوان «چپ دینی مردم‏سالار» دارند. این گروه که پیشتر یا در انزوای ایدئولوژیک بوده یا در عمل به اندیشه سروش پیوسته بودند، در فضای موجود در یک خلأ تئوریک گرفتار آمده و دکتر شریعتی را بهترین آلترناتیو در برابر سروش و سایر رهبران نوگرای لیبرال یافته‏اند. به نظر می‏رسد مقاله حاضر گامی دیگر در جهت استقلال‏خواهی جریان نوگرای چپ دینی و مقدمه‏ای برای بازشناسی و بازسازی اصول نوین آن در سال‏های آینده است. اما به نظر نمی‏رسد که رویکرد تازه چپ به شریعتی در شرایط کنونی بتواند دست‏مایه‏های فکری لازم را برای پر کردن خلأ تئوریک چپ فراهم سازد. محورهای زیر بخشی از دشواری‏های چپ‏گرایان مسلمان در این مسیر پرمخاطره است:

۱٫ مرحوم شریعتی در حافظه فرهنگی ما از دو چهره متفاوت برخوردار است: یکی حماسه‏گر انقلابی و سنت‏ستیز، و دیگری اندیشمند ژرف‏نگر و ایدئولوژی‏ساز. در واقع آنچه شریعتی را در عصر خویش ممتاز و پرتأثیر می‏ساخت، همان رویه نخستین او بود که هر انقلابی مسلمانی را مجذوب می‏ساخت. بی‏گمان این چهره از شریعتی برای جامعه امروز و فردای ایران نه گره‏گشاست و نه پرکشش. از سوی دیگر، طرح و تئوری او برای اندیشه دینی و نظام اجتماعی چنان خام و نااستوار بود که حتی از سوی فرهیختگان عصر خود نیز مورد توجه و تأمل قرار نگرفت.

۲٫ مسائل و نیازمندی‏های جامعه کنونی ایران با شرایطی که شریعتی در آن می‏زیست، به‏کلی متفاوت و دیگرگون است. جریان چپ نواندیش دیر یا زود باید در صحنه رقابت سیاسی و اقتصادی، طرح‏های علمی خود را ارائه کند و تصویر خود را از جامعه و جهان و راه‏های برون‏رفت از معضلات وضعیت کنونی نشان دهد. آنچه نویسنده محترم در این مقاله آورده است، تکرار همان شعارها و آرمان‏های کلی است که در آثار شریعتی کرارا بازگفته شده و در عمل هیچ گامی برای توضیح و تبیین آنها برداشته نشده است. نسل جوان و جامعه امروز تنها به پاسخ‏های روشن و کارآمد نیازمند است.

۳٫ برخلاف پندار نویسنده، امروز دیگر فاش می‏توان گفت که اندیشه‏های شریعتی عموما در میانه سنت و تجدد و در برزخِ لیبرالیسم و سوسیالیسم و در هزارتوی مکاتب اگزیستانسیالیستی و اومانیستی سرگردان و آویزان است و تقریبا هیچ‏یک از مفاهیم بنیادین اندیشه او، از توحید و تکامل و ایدئولوژی گرفته تا عرفان و آزادی و برابری بر قاعده‏های استوار فلسفی و دینی ننشسته است. البته از او که عمری کوتاه داشت و در عصری سخت پرتلاطم می‏زیست و پشتوانه و پیشوایی نداشت، نمی‏توان و نباید انتظاری بیشتر داشت. سخن در این است که آیا میراث و اندوخته‏های او می‏تواند به جریانی که از ریشه‏های سنت اسلامی مانده و از مسیر فرهنگ و سیاسی غرب لیبرال رانده شده است، روحی تازه بدمد و اندیشه‏ای پربار و کارآمد تزریق کند؟

گویا این بار چپ نواندیش قصد دارد با طرح ایده‏ها و اندیشه‏های شریعتی از او به عنوان یک ظرفیت نسبی برای گذار از سنت دینی و سیاسیِ حاکم به شرایط تازه بهره‏برداری کند؛ شرایط تازه‏ای که که امروز چپ‏گرایان هیچ تصویر روشنی از آن ندارند یا ارائه نمی‏کنند؛ شاید یک سوسیال دموکراسی نوین باشد یا یک نئولیبرالیسم تعدیل‏شده و در هر حال، یک اندیشه دینی قرائت‏پذیر با یک نظام اجتماعی سکولار.

شریعتی چگونه جامعه شناسی است؟

قسمت اول

موسی ملک محمودی

علی شریعتی، تحصیلکرده فرانسه است. یعنی زادگاه و بستر و جغرافیای اندیشه و تفکر جامعه شناسی ‏کلان گرا، بنابراین وی به طور طبیعی تحت تأثیر فضا و اتمسفر و آموزه های فکری، سیاسی، اجتماعی، ‏فرهنگی و فضای روشن فکری جامعه شناسی کلان و اندیشمندان متعلق به آن قرار داشته است. چنان ‏که با بررسی و تعمیق دقیق در مجموعه آثار۳۵ جلدی وی، هیچ نامی از رابرت مرتون، پارسونز و ‏سوروکین نمی یابیم. اما برحسب بحث یا موضوع مطمح نظرش، جابه جا در آثار منتشر شده از او به نام ‏های مارکس، وبر، دورکهیم و اسپنسر بر می خوریم. این موضوع مبین آن است که آن چه را وی رسماً ‏آموخته و به صورت غیر رسمی خوانده، مطالعه کرده و درباره آن اندیشیده است، عمدتاً موضوع و موارد ‏مربوط به جامعه شناسی سطح کلان است. بر اساس آثار به جا مانده از شریعتی و نیز آشنایی اجمالی با ‏سه سطح جامعه شناسی خرد و کلان و میان برد، به نظر می رسد شریعتی به جامعه شناسی ماکرو ‏بیش تر علاقمند و متمایل است تا جامعه شناسی خرد و جزیی نگر.‏ اساساً او با جامعه شناسی خرد بیگانه بود و آن را کاملاً نفی می کرد، زیرا به نظر او جامعه شناسی خرد ‏مبتنی بر آمار و عملیات آماری است و با واقعیات مورد مطالعه تطبیق نمی کند! اکنون این پرسش ‏مطرح می شود که چرا و به چه علت شریعتی به جامعه شناسی کلان اقبال نشان می داده و بدان ‏گرایش و تمایل داشته است؟ و چرا از جامعه شناسی خرد گرا روی گردان بوده است و آن را مشتی آمار ‏و ارقام فریبنده می داند؟ آن چه مسلم است در دوران و عصر شریعتی، جامعه شناسی پروسه تکاملی ‏خود را در مسیر علمی شدن طی می کرده است و علی رغم کوشش های جامعه شناسانی از قبیل کنت، ‏دورکهیم و دیگران به طور قاطع جنبه علمی نیافته بود و نیز این که شریعتی تغییر جامعه ایران را به ‏لحاظ فکری، سیاسی و فرهنگی در دستور کار داشت، لذا به طور طبیعی، با توجه به نوع تربیت و ‏اندیشه و گرایش دینی وی و نیز نیاز به بازنگری در مؤلفه های دینی و مذهبی اسلام و تشیع، تمایل او ‏به حوزه های جامعه شناسی کلان چندان غریب و غیر منطقی نیست. به هر حال وی یک مصلح ‏اجتماعی و ایدئولوگ انقلابی بوده است که ناگزیر بود به علت جدی بودن مقوله های اجتماعی، تاریخی، ‏انسانی و دینی، به مباحثی نظیر تضاد طبقاتی، حرکت و علت های تحول اجتماعی و تاریخی جوامع و ‏قانون مندی های حاکم بر آن توجه کند و تاریخ را از منظر و زاویه دید فلسفه تاریخ به معنای جست و ‏جو و تحقیق به منظور کشف قانون مندی های تحول در سطح کلان تاریخی بنگرد و عمده ترین عوامل ‏را پیدا و ارایه کند. ادامه خواندن “شریعتی چگونه جامعه شناسی است؟”

‌ ‌روشنفکری‌ و دکتر شریعتی

‌ ‌دکتر عبدالحسین‌ خسروپناه‌

بیش‌ از صد سال‌ است‌ که‌ جوامع‌ مشرق‌زمین‌ با گذشته‌ی‌ قرون‌ وسطایی‌ و سیر تحولات‌ مغرب‌زمین‌ و انتقال‌ آن‌ به‌ جهان‌ نوین‌ آشنا شده‌اند این‌ بیداری، متفکران‌ مسلمان‌ را در روند نوگرایی‌ و پاسخ‌ به‌ پرسش‌های‌ متنوعی‌ از جمله‌ علل‌ انحطاط‌ و عقب‌ماندگی‌ قرار داد و جریان‌های‌ روشنفکری‌ را در کشورهای‌ اسلامی‌ ظاهر ساخت. شریعتی‌ از معدود شخصیت‌های‌ علمی‌ قبل‌ از انقلاب‌ اسلامی‌ ایران‌ است‌ که‌ در جریان‌ روشنفکری‌ دینی، گام‌های‌ بلندی‌ برداشت‌ و در باب‌ چیستی، رسالت، ویژگی‌ها و آفات‌ روشنفکری، مطالب‌ فراوانی‌ را نگاشت. وی‌ دانشوری‌ دردمند، متدین‌ و بسیار پر جنب‌وجوش‌ بود. پرسش‌ از غفلت‌ و سیر قهقرایی‌ مسلمین‌ و توجه‌ به‌ غرب‌زدگی‌ و حضور دین‌ در عرصه‌ی‌ اجتماع‌ و نقش‌ و کارکرد دین‌ در زندگی‌ بشر و رابطه‌ تجدد و دینداری، از مهم‌ترین‌ دغدغه‌های‌ دکتر شریعتی‌ به‌ شمار می‌رود، به‌ همین‌ جهت‌ شناختن‌ و شناساندن‌ شریعتی‌ در این‌ عصر نیز از تکالیف‌ متفکران‌ می‌باشد و اینک‌ اندیشه‌های‌ آن‌ متفکر فرزانه‌ را در ابواب‌ ذیل‌ گزارش‌ می‌دهیم. ادامه خواندن “‌ ‌روشنفکری‌ و دکتر شریعتی”

شریعتی و تاثیر از مارکسیسم !؟

  • شریعتی: نقد مارکسیسم و تأثیر از مارکسیسم

منبع: کانون اندیشه جوان – درباره‌ی نسبت اندیشه‌های شریعتی با مارکسیسم می‌توانیم به سه گونه رابطه قائل باشیم: (۱) شریعتی اساساً مارکسیست بود و اسلام را پوشش آن قرار داده بود («منافق»)، یا در صورت دیگر، شریعتی مارکسیسم و اسلام را به هم آمیخته بود («التقاطی») و وزن ایدئولوژی مارکسیستی آن بیش از ایدئولوژی اسلامی‌اش بود؛ (۲) شریعتی مارکسیست نبود، اما از اندیشه‌های مارکس (علمی و نه ایدئولوژیک) متأثر شده بود و با اتخاذ برخی مفاهیم یا روشهای مارکسی و/یا مارکسیستی می‌کوشید آگاهانه تاریخ و فرهنگ دینی مسلمانان را تفسیر کند؛ (۳) شریعتی از تحلیلهای مارکسیستی علیه سرمایه‌داری و نقد ارزشهای جامعه‌‌ی بورژوایی واستعمار و امپریالیسم استفاده می‌کرد و از لیبرالیسم و دموکراسی و ارزشهای آن علیه کمونیسم و نقد آن، اما او فقط می‌خواست ایدئولوژی اسلامی به تعبیر خودش را جا بیندازد. او، در واقع، چنانکه گاهی می‌نماید و خود نیز اذعان دارد سخت در قالب مکتب و مرامی می‌گنجید، گویی هیچ مکتب یا اندیشه یا شخص بزرگ و متفکری نیست که برای او بی‌اهمیت باشد. او می‌خواست جامع نقیضین یا اضداد باشد. او مانند عارفی وحدت وجودی اساساً با هیچ چیز سر دشمنی نداشت. ادامه خواندن “شریعتی و تاثیر از مارکسیسم !؟”