شریعتی بیدارگر نسل ها

اشک در چشم افق حلقه زد و ابر گریست صبر از سینه ماتم زده کوه گریخت موج ها درد به عصیان آمد شهر آرامش دریا آشفت بغض طوفان ترکید اسب وحشی و سپید همه صحراهایی که نبودش فریاد بند و زنجیر گسیخت دشت با چشمه چشمان شقایق هایش آسمان را نگریست آسمان ظلمت خاموش عزا شعله خاطره صبح امیدش در خواب که علی رفت به خاک فرید صلواتی : چرا  ما باید امروز درباره کسانی...