نه هیچ چیز مهم نیست ، هیچ چیز مهم نیست ، نه پسندت ، نه نپسندیدنت ، نه مهرت ، نه کینت ، نه حضورت و نه غیبتت ، نه زشتی ات و نه زیبایی ات ، هیچی ، هیچت!
– یعنی چه ؟ این همه بی تفاوتی؟
– آری هیچ ، هیچ چیزت برایم مهم نیست .
– پس چه چیز می ماند که برایت مهم است؟
– فقط بودنت
– تو که گفتی نه حضورت نه غیبتت
– اما «بودن»ت چه حاضر چه غایب
– و لو اینکه بی دوست داشتن تو باشم؟
– اگر ممکن است و لو… اما دوست داشتن گاه از یک «داشتن » در می گذرد ، یک صفت ذاتی می شود، یک بعد جوهری ، یک ماهیت می گردد. مثل شیرینی در قند ، سوزندگی در آتش ، محبت و عاشقی در پروانه اش ، گداختن و سوختن در شمعش! یکی دوست دارد آنچنان که پول دارد و جاه و مقام دارد ، زور دارد ، دیگری دوستدار کسی است چنان که فرزند کسی است ، همزاد و هم نژاد کسی است ، خویشاوند کسی نمی تواند خویشاوندی را نابود کند اما رفیق کسی می تواند رفاقت را نابود انگارد. عشق گاه معنی یک لفظ می شود و گاه صورت آن لفظ ، معنی را میتوان تغییر داد . یک لفظ بر معنای دیگری دلالت میکند ، اما آهنگش را چگونه می توان عوض کرد ؟ اگر عوض شود لفظ لفظ دیگری می شود . آهنگ یک کلمه یعنی خود آن کلمه ، اما معنی یک کلمه یعنی آنچه که کلمه را برای نشان دادن آن ، اشارت بدان ، بیان ان ، وضع کرده اند ، قرار نهاده اند ! دیدی که« ولو بی دوست داشتن تو باشم» بی معنی است؟ تا هر وقت باشی آهنگت منم . من در تلفظ تو بر میآیم !! بیهوده نیست که جمع من و تو یکی است و آن روز ولادت ما است و آن ماه ولادت من است و آن همه نه کرسی افلاک است ، بیهوده نیست که من بی تو نمی شوم و ترکیب تو در نام من قاعده زبان است که من بی تو سرگردانم و تو بی من گنگ و منم که تو را می نوازم که بی من چنگ خاموشی توئی که به من شور می دمی که بی تو سیاهی سردم و سراب ساکتم ! می فهمی!؟
– آری ، بودنت!
– اگر بد هم باشم؟
– عجبا تو صفات خوب را در بودن من باز میشناسی یا خوب بودن را در صفات من؟ بودن های دیگران است که به صفات خوب و بد می سنجیم و بودن های خود را نه ، صفات خوب و بد را بودن خود می سنجیم. وقتی در وجود وی ، نفس بودن ، خوبی محض و نفس زیبایی و حقیقت و خیر می گردد آنگاه…
– آنگاه…
– آنگاه دیگر خودت می دانی. تو بگو