هر کسی یک منتظر است .

مهدویت و مسیحیت مذهب هر فرد نیز هست

نه به عنوان فردی وابسته به یک مذهب یا یک دوره یا جامعه

نه!

به عنوان یک فرد انسان ،یک انسان!

هر کسی یک منتظر است .
مومن می جوید و تا نیابد آرام نیست
مهدویت یعنی آینده گرایی ،مهدویت یعنی «فردا »!

<گفتگوهای تنهایی ،مجموعه آثار۳۳،بخش دوم،ص۸۷۸و۸۷۹>

آنچه در کویر میروید، خیال است..

…آن چه در کویر می روید، گز و تاق است. این درختان بی باک صبور و قهرمان که علی رغم کویر، بی نیاز از آب و خاک و بی چشم داشت نوازشی و ستایشی و از سینه خشک و سوخته کویر به آتش سر می کشند و می ایستند و می مانند،

آنچه در کویر میروید، خیال است.. سخنان کوتاه كويريات (کویر) هبوط   enikazemi

هریک ربّ النّوعی بی هراس، مغرور ، تنها و غریب. گویی سفیران عالم دیگرند که در کویر ظاهر می شوند. این درختان شجاعی که در جهنم می رویند، اما اینان برگ و باری ندارند، گلی نمی افشانند ،ثمری نمی توانند داد. شور جوانه زدن و شوق شکوفه بستن و امید شکفتن، در نهاد ساقه شان یا شاخه شان می خشکد، می سوزد و در پایان به جرم گستاخی در برابر کویر، از ریشه شان بر می کنند و در تنورشان می افکنند.

و …این سرنوشت مقدر آنهاست. بید را در لبه استخری، کناره جوی آب قناتی، در کویر می توان با زحمت نگاه داشت. سایه اش سرد و زندگی بخش است. درخت عزیزی است اما همواره بر خود می لرزد. در شهر ها و آبادی ها نیز بیمناک است، که هول کویر در مغز استخوانش خانه کرده است.

اما آنچه در کویر زیبا می روید، خیال است. این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال، گل هایی همچون قاصدک، آبی و سبز و کبود و عسلی…هریک به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدک به سویش پر می کشد و به رویش می نشیند.

آنچه در کویر میروید، خیال است.. سخنان کوتاه كويريات (کویر) هبوط   enikazemi

خیال_این تنها پرنده نامرئی که آزاد و رها همه جا در کویر جولان دارد_ سایه پروازش تنها سایه ایست که به کویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و آن را ساکت تر می نماید. آری، این سکوت مرموز و هراس آمیز کویر است که در سایش بالهای این پرنده شاعر سخن می گوید. کویر انتهای زمین است، پایان سرزمین حیات است. در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از آن است که ماورا’ اطّبیعه را _ که همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند _ در کویر به چشم می توان دید، می توان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی ها آمده اند.<< در کویر خدا حضور دارد >> این شهادت را یک نویسنده رومانیایی داده است که برای شناختن محمّد (ص) و دیدن صحرایی که آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می رسد و حتی درختش، غارش، کوهش، هر صخره سنگ و سنگ ریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام کرده است. در کویر بیرون از دیوار خانه ، پشت حصار ده دیگر هیچ نیست. صحرای بیکرانه ی عدم است ک خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها به سوی آسمان باز است. آسمان کشور سبز آرزو ها، چشمه مواج و زلال نوازش ها، امید ها، و…انتظار، انتظار… سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی، نزهتگه ارواح پاک، فرشتگان معصوم، میعاد گاه انسان های خوب، از آن پس که از این زندان خاکی و زندگی رنج و بند و شکنجه گاه و درد ، با دست های مهربان مرگ نجات یابند.

شب کویر این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است، شبی است که از بامداد آغاز می شود. شب کویر به وصف نمی آید. آرامش شب که بی درنگ با غروب فرا می رسد_ آرامشی که در شهر از نیمه شب، در هم ریخته و شکسته می آید و پریشان و ناپایدار_ روز زشت و بی رحم و گدازان و خفه ی کویر می میرد و نسیم سرد و دل انگیز غروب، آغاز شب را خبر می دهد.

… آسمان کویر این نخلستان خاموش و پر مهتابی که هرگاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سکوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را همچون پروانه های شوق در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می کنم، ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که هم چون این شیعه گم نام و غریبش ، در کنار آن مدینه ی پلید و در قلب آن کویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه می برد و می گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد می گرید… چه فاجعه ای… …شب آغاز شده است . در ده چراغ نیست. شب ها به مهتاب روشن است و با به قطره های درشت و تابناک باران ستاره، مصابیح آسمان.

… آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم. گرم تماشا و غرق دز دریای سبز معلقی که برآن مرغان الماس پر، ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند. آن شب نیز ماه با تلالو پر شکوهش از راه رسید و گل های الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست به ابدیت می پیوندد:<< شاهراه علی>>،<< راه مکه>>. که بعد ها دبیرانم خندیدند که : نه جانم، <<کهکشان>> و حال می فهمم که چه اسم زشتی، کهکشان یعنی از آنجا کاه می کشیده اند و این ها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است، شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر، آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاه کش کویر، شاهراه علی، راه کعبه. راهی که علی از آن به کعبه می رود. کلمات را کنار زنید و در زیر آن ، روحی را که در این تلقی و تعبیر پنهان است تماشا کنید .

و آن تیر های نورانی که گاه گاه ، بر جان سیاه شب فرو می رود، تیر فرشتگان نگهبان ملکوت خداوند در بارگاه آسمانی اش که هرگاه شیطان و دیوان هم دستش می کوشند به حیله، گوشه ای از شب را بشکافند و به آنجا که قداست اهورایی اش را گام هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست و سرکشند تا رازی را که عصمت عظیمش نباید در کاسه ی این فهم های پلید ریزد، دزدانه بشنوند. پرده داران حرم ستر عفاف ملکوت، آن ها را با این شهاب های آتشین می زنند و به سوی کویر می رانند. بعد ها معلمان و دانایان شهر خندیدند که : نه جانم ، اینه سنگ هایی هستند بازمانده ی کراتی خرابه و در هم ریخته که چون باسرعت به طرف زمین می افتند ، از تماس با جو آتش می گیرند و نابود می گردند و چنین بود که هر سال یک کلاس بالا تر می رفتم و به کویر بر می گشتم، از آن همه زیبایی ها و لذت ها و نشئه های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیت پر از قدس و چهره های پر از ماورا’ محروم تر می شدم، تا امسال که رفتم دیگر سر به آسمان بر نکردم و همه چشم در زمین که این جا…

می توان چند حلقه چاه عمیق زد و آن جا می شود چغندر کاری کرد. و دیدار ها همه بر خاک و سخن ها همه از خاک. که آن عالم پر شگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد ساخته ی چند عنصر و آن باغ پر از گل های رنگین و معطر شعر و خیل و الهام و احساس _ که قلب پاک کودکانه ام هم چون پروانه ی شوق در آن ی پرید _ در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیبایی ها _ که درونم را پر از خدا می کرد_ به این علم عدد بین مصلحت اندیش آلود : و آسمان فریبی آبی رنگ شد و الماس های چشمک زن و بازیگر ستارگان، نه دیگر روزنه هایی بر سقف شب به فضای ابدیت، پنجره هایی بر حصار عبوس غربت من، چشم در چشم آن خویشاوند تنهای من که کراتی همانند و هم نژاد کویر و هم جنس و همزاد زمین و بدتر از زمین و بدتر از کویر و ماه، نه دیگر میعادگاه هر شب دل های اسیر و چشمه سار زیبایی و رهایی و دوست داشتن، که کلوخ تیپا خورده ای سوت و کور و مرگبار و مهتاب کویر دیگر نه بارش وحی، تابش الهام، دامان حریر الهه ی عشق، گسترده در زیر سر هایی در گرو دردی، انتظاری و لبخند نرم و مهربان نوازشی بر چهره ی نیازمندی زندانی خاک، دردمندی افتاده ی کویر، که نوری بدلی بود و سایه ی همان خورشید جهنمی و بی رحم روزهای کویر . دروغ گو ، ریا کار، ظاهر فریب… دیگر نه آن لبخند سرشار از امید و مهربانی و تسلیت بود، که سپیدی دندانهای مرده ای شده بود که لب هایش وا افتاده است. شکوه و تقوا و زیبایی شور انگیز طلوع خورشید را باید از دور دید. اگر نزدیکش شویم از دستش داده ایم . لطافت زیبایی گل زیر انگشت های تشریح می پژمرد.

منبع : مجموعه اثار شریعتی – هبوط صفحه ۲۵۱ – ۲۵۲ – ۲۵۳

سه نمونه از تقدیم نامه های شریعتی به…

 به پدرم که در پس هر کلمه این کتاب حضور دارد ، چه ، هر کلمه ای

در این کتاب ، نه لفظی ، که پاره ای از (( بودن )) من بوده است .سه نمونه از تقدیم نامه های شریعتی به... اسناد باقی مانده سخنان کوتاه طرحی از یک زندگی   enikazemi

                                                                                                 مشهد – علی شریعتی

                                                                                                      ۱۳/۱/۵۱

 

 به همسر مهربان ، وفادارم ، پورانم که لیاقت و صبر او مرا زندگی آسوده ساخته

است تا بتوانم یکسره به اندیشیدن بپردازم و آزادانه با غمهایم باشم .سه نمونه از تقدیم نامه های شریعتی به... اسناد باقی مانده سخنان کوتاه طرحی از یک زندگی   enikazemi

 

                                                                     علی – تهران ، چهاردهم شهریور ۴۹

 

 ای پاک ترین کلمات را از آن زیباترین روح پرستنده ، تنهایی گدازان در آتش آن خاطره

به خواهرم طاهره ، روح عاطفه و صبر و طهارت ذات که از او بوی مادرم را می شنوم

و در وجودش گذشته ای را می بینم که سرشار تقوی و تواضع و

عشق بود و … گذشت اهدا می کنم .سه نمونه از تقدیم نامه های شریعتی به... اسناد باقی مانده سخنان کوتاه طرحی از یک زندگی   enikazemi

                                                                                   مشهد – تیر ماه ۵۴

                                                                                   علی

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)

شجاع را به همدرد نیازی نیست …

شجاع به همدرد نیازمند نیست؛ از ناله شرم دارد؛
مرد پاک را نیز زندگی و زمان تنها نمی گذارند. زندگی اش از او دفاع می کند.
زمان تبرئه اش می کند. پلیدان هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلود,
هرچند سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند !

کویر، ص ۳۴۴

در باغ بی بر گی زادم

در باغ  ” بی بر گی ” زادم ..

و در ثروت فقر غنی گشتم …

و از چشمه ی ایمان سیراب شدم …

و در هوای دوست داشتن ، دم زدم …

و در آرزوی آزادی سر بر داشتم …

و در بالای غرور ، قامت کشیدم …

و از دانش ، طعامم دادند  …

و از شعر، شرابم نوشاندند …

و از مهر ، نوازشم کردند …

و ” حقیقت ” دینم شد و راهِ رفتنم …

و ” خیر ” حیاتم شد و کارِ ماندنم …

و ” زیبایی” عشقم شد و بهانه ی زیستنم …

 

مجوعه اشعار دکتر علی شریعتی ، ص ۱۶۲   و از محموعه آثار ۱۳ ، ص ۶۶

 

ای نسل اسیر وطنم

ای نسل اسیر وطنم.

تو می دانی که من هرگز به خود نیندیشیده ام،

تو می دانی و همه می دانند که من حیاتم، هوایم،همه ی خوستنیهایم به خاطر تووسرنوشت تو و آزادی تو بوده است،

تومی دانی و همه می دانند که هرگزبه خاطر سود خود گامی بر نداشته ام از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده ام .

تو می دانی و همه می دانند که نه ترسویم نه سود جو!

تو میدانی و همه می دانند که من سراپایم مملو از عشق به تو آزادی تو و سلامت تو بوده است ، و هست و خواهد بود.

تو می دانی و همه می دانند که دلم غرق دوست داشتن تو وایمان داشتن به تو است .

تو می دانی و همه می دانند که من خود را فدای تو کرده ام و فدای تو می کنم

که ایمانم تویی وعشقم تویی وامیدم تویی ومعنی حیاتم تویی وجز تو  زندگی برایم رنگ و بویی ندارد طعمی ندارد.

تو می دانی وهمه می دانند که زندگی از تحمیل لبخندی بر لبانم ،از آوردن برق امیدی در نگاه من، از برانگیختن موج شعفی در دل من عاجز است .

تو می دانی وهمه می دانند که  شکنجه دیدن به خاطر تو ، زندان کشدن برای تو ورنج کشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است .از شادی تو است که من در دل می خندم.

ازامید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته ام می درخشد ،

و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در ریه هایم احساس می کنم.