دسته‌ها
عارفانه ها كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر؛من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

در این هنگام است که می توان نشست و به این شاگرد شگفتی که در اوج پرواز های سبک پر  و زیبایش  ناگهان سقوط می کند فهماند که وصیت چیست ، که نصیحت چیست؟

به او فهماند که این پیغمبر بی امتی که از دنیای دیگری آمده است و با تو از زمین و آسمان های عالم دیگری سخن می گوید چه کند؟

جز با کلمات بشری جز با زبان همین دنیا مگر زبان دیگری برای گفتن دارد؟

چگونه بفهماند که او خود می دانست که انچه او در آن عالم دیده است و پیام هایی که از لبان وحی می گیرد به گفتن نمی اید. در قالب هیچ کلمه ای ، کلامی نمی گنجد، هیچ زبانی با ان سازگار نیست. او خود می دانست که آنچه او می بیند و می اندیشد نه برای گفتن است که ابزار پست خاکیان است و برده ی خدمتگذار خاک و با ان چگونه می توان از آسمان خبر آورد ؟ او خود می دانست که نمی یتوان گفت و نمی گفت و این بود راز خاموشی او ، حکمت سکوت سنگین و خفقان اور او که دردش و حرفش حرف شمس تبریزی بود که می گفتند چیزی بگو و می گفت:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر                  من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

این بود که با خلق جز با زبان خلق  و جز از دنیای خلق چیزی نمی گفتم و عمر را به خاموشی گذاشتم و گذشتم تا رسیدم به تو که ناگهان بر سر راهم سبز شدی و دامن جامه ام را چنگ زدی که : « من شما را می شناسم ، شما را پیش از این در جائی دیده ام ، می دانم که اهل این شهر نیستید ، من هم غریبم ، با این مردم نمی جوشم ، با کسی در اینجا آشنا نیستم ، تنهایم کجا می روید؟ مرا هم با خود ببرید ، من نمی توانم در این شهر بمانم ، نمی توانم ، می دانم شما هم غریبید ، احساس می کنم که ما از یک وطنیم ، با زبان شما حرف می زنم ، یادم می اید ، آری یادم می اید که شما را آنجا دیده ام آری مثل اینکه در یک شهر ، یک محله ، نه در یک خانه می زیسته ایم، آری در یک خانه ، ما سالها با هم زندگی می کرده ایم ، با هم بوده ایم ، با هم ساعت ها حرف زده ایم ، با هم سفر ها کرده ایم ، با هم قدم ها زده ایم ، چه قرن ها و قرن ها  از آن روزگاران گذشته است ، همه چیز عوض شده است ، همه چیز ، همه چیز فراموش شده است ، اما… بوی اشنایی می اید ، طعم  خویشاوندی از سخنت پیداست. من هم اهل این شهر نیستم بگو ! بگو!

حرف بزن ، من هم با زبان شما حرف می زنم ، آنرا می فهمم ، باز بان وطنمان حرف بزن ، ببین چیزی از آن روزها و روزگاران یادت می آید ؟ از وطنمان چیزی به خاطرت هست؟ از انجا بگو …»

و من همچنان ساکت بودم و اگر هم می گفتم با زبان مردم همین شهر حرف  میزدم، از همین شهر می گفتم ، نمی خواستم بدانی بدانی که من هم اهل ان سرزمینم ، از انجا آمده ام ، نمی خواستم اشنایی بدهم اما در چشم های تو که به رنگ عالم دیگر است خواندم و در چهره ی تو که با ان تصویر پنهانی خویش همانند بود یافتم و از بیتابی های تو که به بی قرار ی های  آتش مرموز معبد مهر پرستی می مانست دیدم که نه ، تو از مردم این شهر نیستی ، اما باز هم وحشت از اشتباه مرا همچنان به نگبانی سکوت وا می داشت ، که اگر اشتباه می کردم اه که چه وحشتناک بود ، چه وحشتناک که ودیعه ی مقدس خدایی را که پس از عمری به خون دل مستور داشته

بودم  و از گزند هر نگاه ناپاکی محفوظ ، داده باشم به دست نااهلی که در امانت خیانت کرده ام و چه امانتی و چه خیانتی ! که اگر چنین می شد ؟ چه می ماند؟

اما تو رها نکردی و قلم و دفتر به دستم دادی که بنویس ! بنویس  و من می نوشتم و نوشتم و در هر لوحی از سرمنزلی برایت حکایت کردم و در هر مکتوبی از حال و دردی سخن گفتم و دستت را گرفتم  وسر به بیابانها گذاشتم و تو را با خود بردم و در هر سفری هرگاه که می دیدم خوب می آیی و همسفری پایدار و استوار و توانایی و هم سخن آشنا ، تورا به راه های سخت تر و منزل های صعب تر می کشاندم و در راه قصه های  شگفت تر حکایت می کردم و آه که چه رنج اور و بیچاره کننده است که می بینم گاه سکندری می خوری و به زانو در می آیی و به رو می افتی ! طاقت فرسا است!

حال فهمیده ام ، کار تو به دستم مانده است، می دانم در راه هر چه سخت و هر چه صعب می آیی و هر چه تند می ایم خوب می ایی و هر گز دنبال نمی مانی ، هرگز ! بارک الله ! تبارک الله احسن الخالقین ! اما در ان هنگام که پا به پای من ، دست به دست من می دوی و چه خوب می دوی هرگاه می رسم به سر پیچی تند و می خواهم با همان سرعت برانمت به راه تازه و آغاز سفری تازه ، می افتی! آری راه ها را همه خوب می آیی و خوب  ، اما سر پیچ ها تند که من هم چنان دست در دست تو پیچ می خورم و می دوم ناگهان می بینم که که دستت از دستم در رفت و دم رو افتادی ، که من گرم نشئه سفر  میگریزم و می دوم و می روم چه حالی پیدا می کنم ! چه حالی بخصوص می بینم که افتاده ای و بر نمی خیزی و فریاد می زنی و خشم و آه و ناله که ها! نمی آیم! یک قدم نمی آیم ، مرا به اینجا مبر ! من نخواهم آمد ، من می خواهم همچنان در همان راه بدوم ، بدویم ، من بر نمی گردم ، بر نمی گردم …ها! این راه برگشت است ! می خواهی مرا بر گردانی!

و من باز مدتی باید بنشینم و جانم ، چشمم عزیزم آخر! کی می خواهد بر گردد؟

به کجا می خواهیم بر گردیم ؟ ببین ! درست نگاه کن ! اگر می خواستم  تو را به شهر بر گردانم که این همه تو را از شهر دور نمی بردم ، این همه تو را نمی دواندم ، تو را به این سینه این کویر پهناور که از هر سو جز افق دیواری نیست نمی کشاندم

این دشت پهناور و ساکت را ببین ! نمی بینی  که سیمای ان را نه تنها گام بلکه نگاه و خیال مردم این شهر نیز نیالوده است ! نم بینی ؟۱ اگر می خواستم تو را که از شهر به تنگ آمده بودی و از سنگینی و لزجی هوای مترتکم از بخار نفس ها و بوی عرق ها و گند دهن ها و باد لجن ها داشت خفه می شدی چند قدمی از شهر بیرونت می آورم و ساعتی در هوای ازاد بگردانمت و نسیم پاک صحرا و کوه را بر چهره و مو های عرق کرده و گرمازده ات  رها کنم و بوی خوش گلهای وحشی بیابان را  به مشامت رسانم و نکاهت را لحظه ای و لحظاتی بر روی علف ها و کمره ی صخره های باران خورده و خاک نم گرفته و شاخه تمشک های وحشی و و آسمان شسته و پاک و بزرگ کویر  که همچون دل پارسایان آیینه صاف و صیقل خورده پرتو انوار عشق جاوید و عزیزی است گردش دهم و سپس به میان مردم شهر و به زیر سقف خانه ات برگردانم تو را هرگز تا این جاها نمی اوردم

***

آه که چه سخت است سفری اینچنین ! تا راه عوض می شود ، در سر هر پیچی هی باید نشست و توضیح داد و دلداری داد و اطمینان داد و استدلال کرد و قسم و آیه که ولله ، بالله، تالله…

عجیب است ! من سالها است عادت کرده ام که با همه بجوشم و بسازم و در عین حال مجهول مانم ، یا بسیاری از انچه می اندیشم و یا احساس می کنم در چشم ادراک صمیمی ترین و نزدیک ترین دوست و اشنایم ناشناخته ماند یا اصلا ناگفته ماند ، ماند که ماند! هر کس هر مبلغ از من را دریافت کرد کافی ست دیگر چانه زدن و اصرار کردن که کمی بیشتر برگیر بی معنی است .

ویرانه ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی می ایند و از من هرچه را بتوانند و بخواهند بر می گیرند و می برند ، یکی آجر می برد دیگری سنگ ، دیگری گچ و…. ویرانه ای کهن ، یادگار قرن های زیبایی و هنر و ذوق و مدنیت طلایی گذشته را چنین می نگرند؟

…..

تا  ناگهان در میان خیل دهقانان و خر کاران و بارکشان و زنان و مردان ده که هر یک به نیازی می آمدند یک باستان شناس سر رسید ! که نه حوض خانه اش شکسته بود ونه مزرعهاش بار می خواست و نه سر ستون مرا به خاطر پله کان منزلش می نگریست ، او با چشم دیگری ویرانه را می نگرد…آنچه را پنهان است می جوید ، به آنچه کسی ارجی نمی نهد می اندیشد.، او در اینجا به دنبال سنگ نوشته ها ، گچ بریها و خطوط میخی و یادگارهای هنری حکایتگر روزگاران از یاد رفته شمع دان ها و قندیل های شکسته و خاموش شده و سکه های پیشین و…و شاید هم گنج میگردد و می جوید…

و پیداست در این حال ویرانه چه حالی دارد ! به این باستان شناس عزیز و آشنا و خویشاوند خود چگونه می نگرد ، اما اگر درست گوش بیاندازیم ، می بینیم ، همین خرابه ای که در زیر  بیل و کلنگ خرکاران و دهقانان و دامداران رام و خاموش و مهربان و صبور بود در اینجا هر لحظه بر سر باستان شناس فریاد می کشد و هر گوشه ای را که می کاود و اثری می یابد و به دست می گیرد قلب سخت و سنگ ویرانه همچون قلب یک گنجشک مجروح به تپش می اید ، بر خود می لرزد و آه ! نمی دانی چه رنجی ، چه دردی ، چه یاسی و پریشانی یی او را می آزارد و هر گاه می بیند که باستان شناس جایی را کند و آجرپاره ی گرد و خاک گرفته و شکسته ای را یافت و آن را با یک نگاه سطحی نگریست و بعد با بی اعتنایی و خستگی و عصبانیت و اعتراض دور انداخت که : این چیه…

آه که چه دردناک است وقتی ویرانه می بیند ، باستان شاس این پاره آجر را که به ظاهر به هر پاره آجر دیگری شبیه است با خشم و فریاد پرت میکند ! چرا گرد و خاک ها را از چهره اش نمی زدایی ؟ چرا با قلم موی لطیف و نرم باستان شناسی آن را پاک نمی کنی و خطوط مرموزی که ریز بر ان نوشته اند نمی خوانی ؟ این یک پاره آجر کهنه نیست ! چرا نمی فهمی ؟ چرا نمی فهمی؟

اینجاست که ویرانه دلش می خواهد برخیزد و همان پاره آجر را به خشم بر سر باستان شناس کوبد که

بفهم ! بفهم! نفهم!

***

دوست داری من نامه ای به دست تو که در همه جا محرم و خویشاوند منی بدهم که بخوان و بخوانی و یک سطر از آن را نفهمی ندانی که نفهمیدی و یا دانستی و پرسیدی  و من ان را بر تو مجهول گذاشتم و گذشتم چه احساسی می کنی؟…

من که به مجهول ماندن در چشم دیگران خو کرده ام ، من که انتظار ندارم کسی سینه ام را بشکافد و آنچه پنهان کرده ام بیرون آورد و ببیند ، بگذار مردم سرشان را به همان مصالح ساختمانی که در من توده گشته است گرم کنند و «استفاده» برند !؟ حاضری حتی در یک گوشه ، یکجا ، یک لحظه من بر خودم هموار کنم که در نظر تو «مجهول مفیدی» شده باشم ؟ می دانی آن آجر پاره ای که به خشم پرتاب کرده بودی کتیبه ای بود و بر ان وصیتی به خط مرموزی نوشته بودند نتوانستی بخوانی؟  برایت ترجمه کنم: بر ان نوشته بود ای باستان شناس که در قلب این ویرانه می کاوی ! اگر بر گرد این خرابه حصاری کشیدند و درش را بستند و تو را راندند…من روح این ویرانه ، که قرن ها چشم به راه باستان شناسی که از راه برسد ،…اگر این ویرانه را بر تو بستند از تو که همچون راهب پازسا در چشم یک معبد چشم به راه عزیزی ، میخواهم که از آن پس عمر را به آوارگی و پریشانی نگذرانی و بر دروازه بسته این ویرانه بر عبث نیایستی و رنج بیهوده نبری و انتظاار بیهوده تو را افسرده نسازد و و نیاز به گفتگو با مخاطبی که دیگر نخواهد بود کام تو را همواره پژمرده و غمزده نسازد ، بر گرد این حصار بسته مگرد ، بر گرد ، به خانه ات و تصویر کسی را که دیگر جز خاطره ای رنجزا تو را نصیبی نخواهد داشت  و لکه ی تیره ای را که بر آینه صاف و زلال خاطرت افتاده پاک کن و زندگی از سر گیر، یا به شهر بازگرد و سفر را بی همسفر دنبال مکن که دیگر اوارگی ست و نه سفر . به  خانه ات رو و سرو سامان گیر  و یا اگر در هوای شهر دم زدن نتوانستی ویرانه ای دیگر پدید  خواهد امد که در این صحرا بسیار است و شاید سرشارتر از یادگارهای کهن و شاید پر تر از سکه های زر و و گنجینه ها و دفینه های قیمتی… نمی گویم خانه ای که تو خانه نشین نیستی ، خرابه ای مملو از قدمت ها و گنج ها و کتیبه ها و آثار و تو تشنه ی این اثاری آنچه را که به زندگیت معنی خواهد داد خواهی یافت…

« یک پدر خوب گاه باید وصیتی کند که یک فرزند خوب باید بدان گوش بدهد»

دسته‌ها
دانلود کتاب های الکترونیکی (pdf)

دانلود کتاب نیایش – کارل

نام کتاب

نیایش – کارل (دانلود+)

نويسنده

دکتر علی شریعتی

توضیح

قدرت نیایش، عشق در نظر غربی ها، گرد فراموشی بر احساس عرفانی، چگونه باید نیایش کرد؟

رمز عبور

www.tarikhema.ir

تهيه توسط

اني کاظمي

00000 حجم دانلود کتاب

318 کيلوبايت (KB)

قالب کتاب

PDF – پي دي اف

منبع الکترونيکي

دانلود کتاب های دکتر شریعتی

 

 

دسته‌ها
اسناد باقی مانده خاطرات زندگینامه یا بیوگرافی طرحی از یک زندگی

ترجمه سلمان پاک و رسالت فرهنگی شریعتی

علی که از یک فضای باز و پرشور مبارزاتی به وطن بازگشته بود خود را غریب و بی پر و بال می دید ، تا کم کم با این محیط غریب آشنا شد و فعالیتهای فکری خویش از سر گرفت . او فردی آرمان گرا بود و امید زیادی به تغییر شرایط اجتماعی و سیاسی ایران داشت . این بود که خودش را با شرایط ایران آن زمان وفق داد و تصمیم گرفت در اولین فرصت کتاب سلمان پاکی اثر لویی ماسینیون3 را که به زبان فرانسه نوشته شده بود به فارسی ترجمه کند .


کار ترجمه این کتاب از سال 1343 آغاز شد و سال 44 به اتمام رسید و علی آن را با سرمایه شخصی به چاپ رساند4 . اما متاسفانه به رغم بالا بودن ارزش پژوهشی اثر از کتاب سلمان پاکی استقبالی نشد . خودش درباره انگیزه ها و دشواریهایی که در کار ترجمه آن داشت چنین نوشته است : (( یک سال تمام همه شب تا نزدیکیهای سحر نخفتم به عشق سلمان و یاد ماسینیون بیدار ماندم و آن را ترجمه کردم و با چه شوق و امید و لذتی و وسواسی5 )) .

1. شرح مفصل دستگیری علی را در جلد اول طرحی از یک زندگی نوشته ام که علاقه مندان می توانند به آن مراجعه کنند .
2. به گفته یکی از دانشجویانش ، حتی هضم افکار و اندیشه های او در مراحل اولیه در زمانی که در دانشکده ادبیات مشغول تدریس بود برای دانشجویان چندان آسان نبود . دکتر محمدرضا ناصح استاد فعلی دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد در این باره می گوید : (( در اولین جلسه که با دکتر شریعتی روبه رو شدم دچار یک اعجاب شدم چرا که یقین دارم که در اولین جلسات 90 درصد دانشجویان نفهمیدند که استاد چه گفت و خیلی هوشمندی می خواست که در اولین جلسه دانشجو دریابد که او چه می گوید )) . کتاب شریعتی در دانشگاه مشهد ، به کوشش ناصر عاملی ، انتشارات جهاد دانشگاهی مشهد ، سال 1379 چاپ اول صفحه 24.
3. لویی ماسینیون Louis Massiginon (1883-1962 ) مستشرق فرانسوی و اسلام شناس
4. علی کتاب دیگری تحت عنوان راهنمای خراسان به سفارش سازمان جلب سیاحان نوشت که درسال 1345چاپ شد . این کتاب همراه با برخی مقالات علی در نشریات دانشجویی کنفدراسیون در سالهای تحصیلی علی در فرانسه در مجموعه آثار 36 چاپ و منتشر خواهد شد .
5. م . آ . 13 ص 582
انگیزه علی از چاپ و انتشار کتاب سلمان پاک در واقع چند نکته بود :
1. ارائه و انتشار یک روش تحقیق علمی به عنوان سرمشقی برای محققان و طالبان پژوهش . خود وی در این باره می گوید :
(( … کتاب حاضر : سلمان پاک ، و شکوفه های معنویت اسلام در ایران بیشتر از آن رو باید مورد توجه قرار گیرد که می تواند برای تحقیق در یک مسئله تاریخی سرمشقی روشن به شمار آید . شک نیست که نبودن کتابی جامع و درست به فارسی درباره سلمان اولین قهرمان ایرانی اسلام و پیشقدم تشیع ، از انحطاط فکری و اخلاقی شگفت انگیز ما حکایت می کند ، ولی مقصود اصلی نگارنده از ترجمه آن بیشتر این بوده است که فن تحقیق را در مسئله پیچیده ای مانند سیره سلمان که مخلوطی از افسانه و حقیقت است و در میان آن همه اساطیر به دشواری بدانچه واقعیت دارد می توان دست یافت و دقت نظر و استقراری کامل و عدم تعصب و بی نظری مطلق در تحقیق و وسعت اطلاع بر همه اطراف و جوانب و تعقیب منطقی مسائل و وقایع و توجه به کلیت موضوع و ارتباط آن با بسیاری از امور دیگر که هر یک از راهی و به شکلی با آن پیوند می یابد و وسواس مقدسی که خاص محققان بزرگ است و تواضع زیبایی که نشانه علم است و شک های عالمانه و دیریقینی های پسندیده ای که لازمه کار دقیق علمی است در یک چنین کاری نشان داده شود ))1 .
2. (( … ، گذشته از جنبه های علمی آن کوششی است در شناساندن قهرمانان تاریخ ما به این روزگار زبون آفرین و به نسل پوچ و پوکی که می پرورند ، قهرمانانی که به گفته پیغمبر : زهاد شبند و شیران روز ))2 .
3. با توجه به شناخت عمیقی که شریعتی از جو جامعه و عملکرد نظام سیاسی آن زمان و نیز فعالیتهای بظاهر فرهنگی و در باطن ضد فرهنگی و مسخ کننده عناصر و عوامل رژیم پهلوی داشت که با ترویج و اشاعه اندیشه های انحرافی تحت عنوان اسلام شناسی و شرق شناسی و ایران شناسی مردم و جوانان را به انحطاط فکری دعوت می کردند و در این زمینه فراماسونها نقشی بسزا در انحراف اذهان داشتند ، علی با ذکاوت و هوشمندی جهت اصلی مبارزه خود را حتی در کار علمی و پژوهشی معطوف به رویارویی با این نیروها و عوامل مردم فریب و رهزنان اندیشه می کرد و به گفته خودش :
… اعتقاد من این است که در نظام ، هر عاملی که ما را از مسیر حرکت ، قدرت و کسب امکانات ، پستها و قدرتهای زندگی اجتماعی عقب براند و منزوی کند یک نوع دعوت به انحطاط است ، یعنی صحنه را به دست بیگانه ها ، دشمنان طبقاتی و دشمنان اعتقادی و فکریمان سپردن است . آنها از خدا می خواهند که صحنه خالی باشد . ما که در کار فکری هستیم ، می دانیم که کجا را اگر بگیریم ، فراماسونیها ناراحت می شوند زیرا آنجا امتیاز آنهاست ، وقتی که من سلمان را منتشر کردم می دانستم که چه کاری کرده ام ، برای این که ماسینیون از کسانی است که نباید اسمش به هیچ وجه در کشورهای اسلامی برده شود . چرا ؟ برای اینکه ماسینیون اولین کسی است که اسلام شناسی را از شرق شناسی وابسته به استعمار که شعبه وزارت امور خارجه بود بیرون آورد و تمام اسلام شناسها و شرق شناسهای وابسته به استعمار و خود استعمار دشمن او شدند و برای این کار علیه او توطئه سکوت کردند . یک پسر هیپی اینجا می آید چند عکس می گیرد و چند یادداشت برمی دارد ، بعد برمی گردد و کتاب اسلام شناسی ، شرق شناسی و ایران شناسی می نویسد .

1. م . آ . 28 ص 307
2. همان 309
اسمش هم همه جای دنیا هست ، بعد کتابش به فارسی ترجمه می شود و جشن و نشان و … ولی ماسینیون را کسی نمی شناسد . آیا یک خط از او در فارسی بود ؟ درباره سلمان ، اولین ایرانی ، اولین شیعی و اولین کسی که در ایران تخم تشیع را پاشید ، یک عدد کتاب چاپ نشده است . ماسینیون بیست و هفت سال روی او کار کرد ، ولی این کتاب به فارسی ترجمه نشد . تقی زاده در سال 1935 با وزارت معارف آن زمان قرارداد بست که این کتاب را ترجمه کند و تا مرد ترجمه نکرد ، هم آن را گرفت که دیگیر ترجمه نکند و هم ترجمه نکرد ، برای این که نکرده باشد : اینها می دانند چه کار کنند . شرق شناسی و اسلام شناسی در جهان در اختیار فراماسونها بود . یک آدم بیگانه مثل ما نباید پا توی کفش آنها بکند ! از همین حرفهای متفرقه هر چه دلش خواست می تواند بزند ، ولی کارهای علمی در اسلام شناسی و شرق شناسی مال آنهاست . در آن حال من همین سلمان را چاپ کردم . اینجا تمام کتابهای من دست به دست می گشت ولی این یکی بیخ ریشم ماند و نخریدند ! یعنی کتابی را که 28-27 سال ( 1933-1905 ) رویش کار شده بود و من هم دو سال زحمت کشیدم تا ترجمه و منتشرش کردم1 در حالی که سربلند بودم که برای خودم رسالت ضد فراماسونی درست کرده ام و پا توی کفش اینها کرده ام ، حالا هر کاری می خواهند بکنند ” به درک ” ، ماسینیون را احیا کرده ام و سلمان را احیا کرده ام و … ! این کتاب برای من از تمام کتابهایم عزیزتر بود . آن را در مشهد به چاپخانه ای دادم و چاپش کرد بعد برای 5-6 هزار تومان پول چاپش درماندم چون نداشتم بدهم . آن را به ناشری دادم و گفتم این کتابها را بفروش و از تو حق تالیفی نمی خواهم . روز بعد دیدم که حدود 500-600 نسخه اش را با کتاب من هم گریه کردم2 مبادله کرده چون اینها فروش داشتند و آنها نداشتند ! دیدم که او اصلا کتاب مرا به لجن می کشد از او گرفتم و به تهران آوردم و نزد آقای شهاب پور ( رئیس انجمن تبلیغات اسلامی که از قدیم با هم دوست بودیم ) رفتم و در ضمن در دل گفتم که این کار را کرده ام و بیخ ریشم مانده است . کتاب فروشی هست که روشنفکر است و زبان فرانسه هم می داند . من هم آدرس او را گرفتم به شاه آباد رفتم و او را پیدا کردم با یکدیگر احوالپرسی کردیم ( قبلا اسم مرا شنیده بود ) گفتم : این سلمان است که بیست و هفت سال روی آن کار شده و دو سال هم برای ترجمه اش شب را جلوتر از صبح نخوابیده ام ، زبانش زبان عجیبی است . متن سلمان را نمی شود خواند ، مثل فرمول شیمیایی است . معلوم می شود که برای هر جمله اش چند سال کار شده کار عجیبی است که مانندش در دنیا سابقه ندارد . بعد نگاه کردم دیدم که به عقب دکان رفت و چند سنگ برداشت سپس از زیر میزش یک ترازوی عطاری جلویش گذاشت و سلمان را روی یک کف و سنگها را روی کفه دیگر قرار داد . یکی را برداشت یکی را گذاشت ، یک کوچکتر برداشت ، دو تا گذاشت و … بعد گفت : ” نخیر این گران است ، شش تومان قیمتش است که نمی ارزد ” ، وقتی که گفت ” نمی ارزد ” ، دیدم که یعنی ” تو و سلمان و ماسینیون – سه نفرتان – را کشیدم در این جامعه شش تومان نمی ارزد ! ” بیست و هفت سال کار او ، دو سال کار من و چهل سال کار سلمان ، شش تومان نمی ارزد ! کتابها را گرفتم و بردم . وقتی که از پیاده رو شاه آباد به طرف بهارستان عبور می کردم درست مثل این بود که در لجن و کثافت راه می روم مثل اینکه تمام فاضلابها را در خیابان ریخته اند و من میان آن کثافتها راه می روم در حالت خاصی بودم با خود گفتم : خوب ” مردکه ” اگر من خربزه خاقانی مشهد آورده بودم بالایش را نگاه می کردی ، زیر و بالا می کردی بعد در ترازو می گذاشتی چطور است که ما سه نفرمان شش تومان نمی ارزیم ؟! 3
1. همان ص 59
2. کتاب من هم گریه کردم رمان مبتذلی بود که از نظر اخلاقی بدآموزی بسیاری داشت .
3. م . آ. 10 صص 60 و 61

این بود سرگذشت کتاب سلمان . زمانی که در پاریس بودیم علی کتابی دیگر در دست ترجمه داشت که درباره زندگی منصور حلاج اثر دیگر لویی ماسینیون بود ، اما از آنجا که وی تحلیل ویژه ای از شرایط اجتماعی و فرهنگی ایران آن زمان داشت آثاری را برای جامعه مناسب تشخیص می داد که به تقویت و تحکیم مبانی فکری جامعه و به ویژه نسل جوان بینجامد و بدین جهت کتاب سلمان پاک را ترجمه کرد که به این نگرش جامه عمل بپوشاند ، بنابراین از چاپ کتاب دیگر ماسینیون یعنی زندگی منصور حلاج خودداری کرد تا مبادا با تزریق اندیشه های صوفیانه ، مروج تخدیر و بی تحرکی و غفلت مردم از شرایط اجتماعی شان شود . علی درباره اتخاذ راه و روش مناسب جهت فعالیت فرهنگی به نفع مردم و جامعه می نویسد :
یک روز با یکی از قربانیان همین شیادان شبه روشنفکر ، یعنی از آن جوانانی که نقش مریدان خر مقدس قدیم را برای این ملاهای جدید بازی می کنند سخن می گفتم در باب این که : نباید از (( مسئولیت روشنفکر )) صحبت کرد بلکه از (( مسئولیت روشنفکر در جامعه کنونی ما )) باید حرف و فرق گذاشت میان این دو اصلی که یکی مجرد و مطلق است و ناچار مبحثی است کلی و فلسفی و علمی و دیگری واقعی و جزئی و مبحثی عینی و عملی . میگفتم به عنوان مثال ، من یکی از همین تحصیلکرده های از فرنگ برگشته ام و رشته تحصیلی ام هم رشته ای متناسب و خیلی مورد توجه زمان و بخصوص روشنفکران است . اکنون که به ایران آمده ام بر سر یک دو راهی انتخاب قرار دارم : بحث خدمت و خیانت مطرح نیست . در اینجا که کسی دچار تردید نمی شود . هر کسی راه خودش را می رود بحث از روشنفکران و وجدان های آگاه و آزاد است . این دو راهی این است : یا باید خودم را انتخاب کنم یا مردمم را .
راه اول : من یک نویسنده ، مترجم ، جامعه شناس و آشنا با جریانهای فلسفی و ایدئولوژیک و مکتب های ادبی و هنری امروز دنیایم . وضع مزاج جامعه خودم هم دستم است . کتاب (( بودن و نبودن )) پیچیده ترین اثر عمیق و فلسفی محض ژان پل سارتر را ترجمه کرده ام . اثری که مترجم اسپانیایی آن رسما اعتراف کرده است که ترجمه دقیق و انتقال وفادارانه و روشن همه معانی و ظرافتهای فکری آن به زبان اسپانیایی که به فرانسه بسیار نزدیک است امکان ندارد . یکی دیگر از ترجمه هایم (( منحنی شخصیت در یک زندگی )) در مورد حلاج ، اثر پروفسور لوئی ماسینیون بزرگترین مستشرق قرن حاضر است و چند ترجمه دیگر از لوی برول و دورکهیم و هالبواکس . اگر اینها را منتشر کنم در جامعه شناسی ، به سرعت بابا طاهری عمل می کنم و می شوم یک قطب جامعه شناس ، متفکر ، اگزیستانسیالیست … اینها عالی ترین و قیمتی ترین القاب اهدایی دوره ما است . اما این سوال مرا در این کار مردد می دارد که : این حرفها به چه درد مردم و جامعه فعلی ما می خورد ؟ این مردم دردها و نیازها و آرمان ها و وضع اجتماعی و مذهبی و فرهنگی شان هیچ تناسبی با این متون ندارد . این بدان می ماند که من بروم به مزینان خودمان و مردم را از زن و مرد و خان و رعیت و مومن و فاسق در مسجد جامع جمع کنم و به عنوان یک دانشمند برگشته از فرنگ ، سمفونی شماره پنج بتهوون را با سمفونی شماره شش چایکوفسکی مقایسه کنم . از تاتر عبث و انتظار بکت و کوبیسم پیکاسو و علل اجتماعی و فرهنگی نهضت هی پیسم ، صحبت کنم و درباره اشتباه بسیاری از کتاب خوان های ما و حتی نیمه روشنفکران اروپا ، که آلبرکامو را هم ، اگزیستانسیالیست می پندارند داد سخن بدهم و وجوه اشتراک و افتراق افکار او را با سارتر و هایدگر باز کنم . نتیجه ؟ اتلاف وقت مردم ، از کار و زندگی افتادن مردم ، اغتشاش فکری و درهم برهمی همه چیز ، و گول زدن بعضی از (( جوان های پر باد کم عقل )) که خیال می کنند از این حرفها چیزی فهمیده اند و با نوترین و عمیق ترین مسائل فکری دنیای امروز (( آشنا شده اند )) !
اما در عوض یک چیز به دست آورده ام : ای بابا ! این هم ولایتی ما خیلی پر کرده است ! ببین چه حرفها میزند ! ما که عامی و بی سودایم و چیزی نمی فهمیم ، اما معلوم می شود که از این ملاها و تحصیلکرده های معمولی نیست . حیف از چنین آدمی برای ما آدمهای بی لیاقت ! جای او همان خارجه است . آنها قدر اینجور اشخاص را می دانند . ببین از یک اشخاصی حرف می زند که ما اسمشان را هم نشنیده ایم !
سوء استفاده از جهل مردم ! در این صورت فرق بین روشنفکر دمکرات و آزادیخواه مترقی امروزی ، با آن متکلم و صوفی قدیم ، که عده ای مردم بدبخت و اسیر و گرسنه را در مسجد و خانقاه جمع می کرد و از منازل آخرت و طبقات جهنم و مراحل هفت گانه عشق و سلوک و مسئله ذات و صفات و وحدت وجود و عالم امر و خلق صحبت می کرد و موشکافی های عمیق فیلسوفانه و هوشیارانه در چیست ؟ در هیچی . اختلاف در الفاظ است و ژست ها و ادا و اطوار من و او ، وگرنه برای مردم ، به دروغ چه بزبان چینی حرف بزنیم و چه بزبان سانسکریت فرقی ندارد . وقتی چیزی به درد کسی نخورد دیگر بحث از این که آن چیز چیست بی مورد است . برای گروهی که در کویر سوزانی از عطش له له می زنند و مرگ را پیش چشم می بینند چه قصه لیلی و مجنون را بگوییم و چه تاریخ مستند جنگ مذهبی ایرلند را ، یکی است .
راه دوم این است که : بگویم من خودم هیچ . ( جهاد اکبر ) ببینم من اولا از چه راهی می توانم با مردم رابطه پیدا کنم ؟ با چه زبانی با آنها حرف بزنم ؟ ثانیا اینکه چه بگویم و چگونه بگویم که به من گوش دهند و سخنم را بپذیرند ؟ حرفهای مرا با فرهنگ و ایمان خود بیگانه و مشکوک و پرت و دور تلقی نکنند .
فرض می کنیم ( فرض ! ) که من در بررسیهای اجتماعی ام به این نتیجه رسیدم که مثلا این شهر مشهد که در آن زندگی میکنم ( یک مسئله عینی و محسوس و علمی ، نه کلیات بافی ، درباره جامعه و مردم و توده و طبقه فلان و قشر بهمان ) یک شهر زیارتی و مذهبی است ( شاخصه برجسته اجتماعی آن ) و سیصد هزار ساکن دارد و هر روز هم بطور معدل دو هزار زائر از همه نقاط کشور ، شهر و روستا و قبایل و حتی دور افتاده ترین گوشه هایی که هرگز دست روشنفکر بدانجا نمی رسد به اینجا می آیند . گذشته از آن ، اکثریت نزدیک به اتفاق این مذهبی ها و بخصوص زوار ، نه کتاب می خوانند نه سخنرانی گوش می دهند ، نه اخبار و تفسیرها و بحثهای علمی و روشنگرانه رادیو را گوش می دهند و نه با سینما و تاتر روشنفکرانه جدی سرو کار دارند و نه با تیپ های آگاه و روشن ، گیر و داری دارند : یعنی چشم و گوششان بسته است . این ها غالبا روستایی اند و اقلیتی نیز شهرنشین ، اما همه در سطح وسیعی از زمین پراکنده اند . فشردگی و تراکم جمعیت در محیط کار و حتی زندگیشان اصلا مطرح نیست و این خود عاملی در ناآگاه ماندن و جمود و رکود فکری شان . از نظر فرهنگی سنتی اند و از نظر کار وابسته به زمین و این نیز عامل دیگری . تنها جاذبه روحی و اجتماعی که آنان را به حرکت و هیجان و امید دارد و نیز به تجمع و تعصب می کشاند و پراکندگی بیرونی و خود گرایی درونی شان را به وحدت و مرکزیت و اشتراک ، مذهب است .
اینها (( معلوم ها ))ی ما است . هدف ما چیست ؟ چنانکه گفتم رسالت روشنفکر ، آگاهی داده به توده است و پرورش انقلابی و اجتماعی روح و اندیشه او مجهول ما چیست ؟ میدانیم که اولا برای آگاه کردن و پرودن یک فرد یا جمع نخست باید راه ارتباط گرفتن با او را یافت . ثانیا باید زبان فهم او یعنی شخصیت و فرهنگ او را شناخت .

پس مجهول این است که با این مردم یعنی همین سیصد هزار ساکن و همین کاروان ابدی و بی پایان زواری که از اعماق این سرزمین بر این شهر می گذرد از چه راه باید تماس گرفت ؟ با چه زبان باید حرف زد ؟ : مذهب1.
در آن زمان آثار صوفیه از سوی محافل فراماسونهای تبلیغ ، ترویج و چاپ و منتشر می شد که در برخی نهادها و موسسات فرهنگی نفوذ داشتند . علی با تیزهوشی و باور به اصل جغرافیای حرف در امور انسانی و اجتماعی از ادامه ترجمه کتاب مذکور خودداری کرد2 . و من به یاد ندارم که سرنوشت این کتاب چه شد و بخش ترجمه شده را جزو آثار بجا مانده نیافتم .

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)

دسته‌ها
بررسی و نقد ها زندگینامه یا بیوگرافی شریعتی و روشنفکری

‌روشنفكري‌ و دكتر شريعتي‌

‌دكتر عبدالحسين‌ خسروپناه‌

بيش‌ از صد سال‌ است‌ كه‌ جوامع‌ مشرق‌زمين‌ با گذشته‌ي‌ قرون‌ وسطايي‌ و سير تحولات‌ مغرب‌زمين‌ و انتقال‌ آن‌ به‌ جهان‌ نوين‌ آشنا شده‌اند اين‌ بيداري، متفكران‌ مسلمان‌ را در روند نوگرايي‌ و پاسخ‌ به‌ پرسش‌هاي‌ متنوعي‌ از جمله‌ علل‌ انحطاط‌ و عقب‌ماندگي‌ قرار داد و جريان‌هاي‌ روشنفكري‌ را در كشورهاي‌ اسلامي‌ ظاهر ساخت. شريعتي‌ از معدود شخصيت‌هاي‌ علمي‌ قبل‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ است‌ كه‌ در جريان‌ روشنفكري‌ ديني، گام‌هاي‌ بلندي‌ برداشت‌ و در باب‌ چيستي، رسالت، ويژگي‌ها و آفات‌ روشنفكري، مطالب‌ فراواني‌ را نگاشت. وي‌ دانشوري‌ دردمند، متدين‌ و بسيار پر جنب‌وجوش‌ بود. پرسش‌ از غفلت‌ و سير قهقرايي‌ مسلمين‌ و توجه‌ به‌ غرب‌زدگي‌ و حضور دين‌ در عرصه‌ي‌ اجتماع‌ و نقش‌ و كاركرد دين‌ در زندگي‌ بشر و رابطه‌ تجدد و دينداري، از مهم‌ترين‌ دغدغه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ به‌ شمار مي‌رود، به‌ همين‌ جهت‌ شناختن‌ و شناساندن‌ شريعتي‌ در اين‌ عصر نيز از تكاليف‌ متفكران‌ مي‌باشد و اينك‌ انديشه‌هاي‌ آن‌ متفكر فرزانه‌ را در ابواب‌ ذيل‌ گزارش‌ مي‌دهيم.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و مارکسیسم

شریعتی و تاثیر از مارکسیسم !؟

  • شريعتی: نقد مارکسيسم و تأثير از مارکسيسم

منبع: کانون اندیشه جوان – درباره‌ی نسبت انديشه‌های شريعتی با مارکسيسم می‌توانيم به سه گونه رابطه قائل باشيم: (۱) شريعتی اساساً مارکسيست بود و اسلام را پوشش آن قرار داده بود («منافق»)، يا در صورت ديگر، شريعتی مارکسيسم و اسلام را به هم آميخته بود («التقاطی») و وزن ايدئولوژی مارکسيستی آن بيش از ايدئولوژی اسلامی‌اش بود؛ (۲) شريعتی مارکسيست نبود، اما از انديشه‌های مارکس (علمی و نه ايدئولوژيک) متأثر شده بود و با اتخاذ برخی مفاهيم يا روشهای مارکسی و/يا مارکسيستی می‌کوشيد آگاهانه تاريخ و فرهنگ دينی مسلمانان را تفسير کند؛ (۳) شريعتی از تحليلهای مارکسيستی عليه سرمايه‌داری و نقد ارزشهای جامعه‌‌ی بورژوايی واستعمار و امپرياليسم استفاده می‌کرد و از ليبراليسم و دموکراسی و ارزشهای آن عليه کمونيسم و نقد آن، اما او فقط می‌خواست ايدئولوژی اسلامی به تعبير خودش را جا بيندازد. او، در واقع، چنانکه گاهی می‌نمايد و خود نيز اذعان دارد سخت در قالب مکتب و مرامی می‌گنجيد، گويی هيچ مکتب يا انديشه يا شخص بزرگ و متفکری نيست که برای او بی‌اهميت باشد. او می‌خواست جامع نقيضين يا اضداد باشد. او مانند عارفی وحدت وجودی اساساً با هيچ چيز سر دشمنی نداشت.