دسته‌ها
كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی

عصیان

نمی دانم چه آتشی ست !

احساس می کنم که تیغه ی ناپیدا و ناشناسی دیواره های درونم را میتراشد ، احساس می کنم از درون فرو می ریزم متلاشی میشوم . نه تنها با همه ی موجودات دنیا بلکه با همه حالات و ابعاد و خصوصیات خودم هم بیگانه شده ام . با عقلم ، با حافظه ام ، با روحم ، با قلبم ، با همه ی ایده آلهایم ، با همه ی تمایلاتم ، با…خودم!

شده ام : عجزی رنجور و تماشاگر و دگر هیچ!

عجز دردمند ناظری که دور ایستاده و خودش را و همه ی رنگ ها و حرکات و عواطف و پیوند ها و مسئولیت ها و عقاید خود را در میان انبوه جمعیت می بیند و گاه احساس می کند به او مربوط نیست . به او؟ آری به « خودش » .

خودش یکی از همین آدمهاست که موفق است و مشهور است و دشمن دارد و دوست و جایی در جمع و خیلی حرف ها و خیلی چیزها که نمی دانم چیست؟ برای چیست؟ به من چه؟ می پرسی پس چه چیز در عالم به تو مربوط است ؟ یک چیز : آری یک چیز! از میان همه ی حالت ها و آرمان ها و ابعاد وعواطف و عقاید و استعدادهایم و حتی خودم فقط یک چیز به من مربوط است، به

« این عجز رنجور و ناظر» !

یک چیز: عصیان!

عصیان ! آری همان که تو نسخه کرده بودی که آن را به نقطه ای دور پرتابش کن تا آرام گیری ، تا اعصابت تسکین یابد ، تا بامردم و زمانه سازگار شوی ، تا خوب و راحت ، مثل همه ی آدم های خوشبخت ، بی درد و بی دردسر زندگی کنی…

چه کنم که بفهمی؟ چه بگویم که بتوان گفت؟ رنج من درمان ندارد ، همه ی فکر ها را کرده ام .

اگر عصیان را از روحم دور کنم آرام می شوم و با جامعه دمساز اما تنها یک آرامش خواهم بود . یک معدومی که آسوده است .

می دانم اگر عصیان من نباشد آسوده خواهم بود اما مرگ همچنین است و بهتر ، مرگ بیهودگی است که احساس هم نمی شود

و اگر عصیان نباشد مرگی خواهم بود که عدم خویش را با تمام بینایی و آگاهی خویش احساس می کند

و اگر عاصی باشم تمام زهر ها و زخم های روزگار و زبونان سفله ی روزگار را باید تحمل کنم و تحمل می کنم

اما درد بدتر اینکه عصیان من نیز ناکام می ماند.

گفت گوهای تنهایی…

دسته‌ها
خاطرات ضد شریعتی - نقد شریعتی

خودتی..!

درحدود سال های 1348، دار و دسته داریوش همایون به عنوان خبرنگار دریکی از جلسات خصوصی دکتر شرکت نموده بودند و با شیوه تملق آمیز گفتند:

“آقا خیلی حرفها پشت سرشما می زنند و شما که خیلی خوب صحبت می کنید و بسیار عالی جواب می دهید. ما هم یک ستون از روزنامه را در اختیار شما می گذاریم که مخالفین نظرشان را بدهند و شما هم نظریه خود را بفرمائید!”

بدین گونه اندیشمندان شاهنشاهی می خواستند دو گروه رابه جان هم بیاندازند و از هر طرف که کشته شود، سود نصیبشان شود . شریعتی بانگاهش گوینده را وراندازی کرد و پکی به سیگارش زد و تنها یک کلمه گفت : “خودتی!” ورفت.

 

_مجله زن روز – 31 خرداد1359

دسته‌ها
كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی

کویر :مثنوی من ، چو قران مدل هادی بعضی ؛ بعضی را مضل

شریعتی: من دوست ندارم که در آبادی ، کسی از کویر گفتگو کند، کویر کتاب مجلسی نیست مثل این است که کسی با «لباس زیر»، که در «اندرون» می پوشد ، بیایید به دم در توی کوچه و بازار… و یا حتی در محفل ادبی

–          خوب، ولی شما به هر حال آمده اید،

–          بله، صدایی از بیرون شنیدم ، صدای پای رهگذری .

مردم عجب به ریا و نفاق احتیاج پیدا کرده اند، اگر یک بار ان را فراموش کنی بر تو نمی بخشند!

– این رهگذر کیست؟

همان که هر کسی در کمینگاه فطرتش ، تمام عمر را به انتظار او نشسته است

– همه چنین انتظاری را در خود احساس نمی کنند

آری ، اینها همه خوشبخت هایی هستند که به قول هانری پل سیمون :«در انتظار هیچ نیستند جز رسیدن اتوبوس»!

– کویر از نظر نویسندگی چه سبکی است؟

– سبکی است که با آن کویر نوشته شده است!

– به عقیده شما کویر اثری که بر نسل جوان روشنفکر میگذارد اثر همه ی کتاب های دیگر شما را خنثی نمی کند؟

من خیلی ها را دیده ام که چنان نشئه ی کویر شده اند که زندگی را از یاد برده اند و از راه مسئولیت و عمل و واقعیت گرایی پرت شده اند.

بله مثنوی من ، چو قران مدل هادی بعضی ؛ بعضی را مضل!

-هادی؟ اصلا در کویر ، مگر مسئله هدایت فکری هم مطرح است ؟ من فکر می کنم یک اثر بزرگ «هنر برای هنر »است و «فکر برای فکر» ،نه «هنر در خدمت اجتماع »! «از کجا آغاز کنیم » شما یک اثر هدایت کننده و مسئولیت آور است  ه چند که از نظر فکری و ادبی قابل مقایسه با کویر نیست، همانطور که گفتید، کویر مثنوی شما است ، در صورتی که شما گفته اید، امروز ما به مثنوی کمتر احتیاج تا یک «رساله علمیه»! کویر با ان قدرت خارق العاده اثر «شهادت» را می برد.

رای انهایی که کویر را بد می فهمند ، ! روحی که از ابادی شهر به برهوت کویر می افتد ، همسایه دیوار به دیوار مرگ قرار می گیرد…مردم پرستش را بد می فهمند ، نیایش را هم بد می فهمند . الان اثری را که دعا و پرستش بر روح ها می گذارد ، اثری تخدیر کننده ، اغفال کننده از واقعیت ها و سلب کننده  مسئولیت ها و فلج کننده ی عمل است ، در حالی که پرستش و نیایش ورزش روح است برای «از خود کنده شدن و در راه آرمان فدا شدن » . دعا ، روح آدمی را برای قربانی شدن پرواز می کند ! «علم» آدمی را از اسارت طبیعت آزاد می کند ، زندان بیرون را میکشد ، و تنها «عشق» قدرت و لیاقت آن دارد که آدمی را اسارت خود نجات دهد ، از زندان درون رها کند  ! خود را فدای دیگران کردن دعوتی است که جز از زبان عشق نمی توان شنید

«آنجا که عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می اورد !»

می گویید کویر در بسیاری اثری گذاشت که زندگی را فراموش کردند ، آری، مگر نه همین «زندگی » است که در نخستین گام ، یک « مجاهد » باید فراموش کند !

برای زندگی مردم فداکاری کردن ، یعنی زندگی خود را فدا کردن ! جز این هر شکل دیگری ! یا قربانی احساسات و تبلیغات و تحریکات غریزی قرار گرفتن است و یا «معامله ای ، بده-بستان » ! یا «سودایی» یا «سوداگری»

-ممکن است بگویید اساسا در کویر می خواهید چه بگویید؟ لااقل آن جمله ای که در آغاز کتاب نقل کرده اید چه معنی دارد ؟ « تو قلب بیگانه را می شناسی ، زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای »!

–     تمام کویر ، حکایت همین قلب غریب است ! من معتقدم به همان اندازه که زهد می کوشد تا ، بدون حل تضادهای طبقاتی و تحقیق سوسیالیسم ، توحید و اخلاق و تکامل معنوی را در جامعه احیا کنند ، سوسیالیسم نیز ساده لوحانه می پندارد که با حل مشکلات اقتصادی و نفی استثمار مادی ، انسان را به مرحله «بی نیاز و بی رنجی » خواهد  رساند . شکست نسبی رسالت انبیا در تحقق توحید به عنوان توحید الهی و لازمه اش : توحید انسانی ، حاکمیت اسلام اشرافیت و محکومیت اسلام علی و ثابت می کند که تا قدرت د اختیار یک طبقه است ، توحید نیز در دست او ابزار شرک می شود و احساس مذهبی نیز عامل تخدیر و بیماری فلج کننده! به نیروی خود اسلام ، خانواده پیغمبر مظلوم می شود و به نیروی قرآن ، علی در صفین شکست میخورد و بالاخره  با فتوای دینی ، حسین تکفیر می شود ! از سویی رشد بورژوازی در غرب نشان می دهد که به میزانی نیازهای اقتصادی بیشتر تأمین می شود و انسان غربی به رفاه می رسد ، دغدغه روح و نیاز انسانی و عصیان و عطش بیشتر جان می گیرد.

کویر تجسم سرنوشت آدمی در طبیعت است …

من در کویر ، از لائوتزو و بودا پلی زده ام تا هادگر و سارتر و بهتر بگویم ، پلی کشف کرده ام که  ان را مدیون «قصه ی آدم » در فرهنگ ابراهیمی ام و تجسم عینی سمبلیکش : «حج » که تئاتری که در آن ، کارگردان خداست و بازیگر ، انسان و نمایشنامه؟ فلسفه ی وجود و داستان آفرینش و قصه ی خلقت آدم انسان و تکوینش در تاریخ و حرکتش در ذات ، بر مبنای جهان بینی توحید ! چقدر آرزو می کردم تا آقای سارتر را بیاورم به «میقات» و بر او احرام بپوشانم تا آن « خودی را که این همه از آن رنج  میبرد و در تلاش پوست افکندن از خویش است» ، در میقات بریزد و انگاه از نفی خویش  ، به اثبات رسیده د میان آن دو کوه بدوانمش ، به تلاش آوارگی و جستجوی گمکرده ، که دلهره ی آدمی ست ، دلهره ی وجود آدمی ، دلهره ای که او را سخت بی تاب کرده است و انگاه بگویمش که «قبله در قفا بنه» و با خیل آدمیان یکرنگ  ویک شخصیت  که دیگر نام و عنوانی ندارند ، حرکت در آن سوی قبله را آغاز کن ! به سوی عرفان مرحله ی  « شناخت » و در بازگشت به سوی کعبه ، درنگ در مشعر ، سرزمین شعور ، شعور حرام! حکومت شب ، و جمع اوری سلاح و آمادگی و انتظار حمله ، چشم در مشرق و هماهنگ آفتاب ، یورش بردن به «منی» صحنه ی جنگ و سرزمین عشق ! و کوبیدن هر سه بت تثلیث ، سه قدرتی که ادمی را در طول تاریخ قربانی استبداد و استثمار و استحمار! کرده است ، به نام سیاست ، اقتصاد و دین ! و آنگاه اسماعیلت را که نمیدانم چیست به عنوان بت نسل امروز یا… هر چه ، هر عزیزی که تو را از مسئولیت باز می دارد ،

قربانی کن ، در سرزمین عشق ، کارد بر حلقومش نه ، بفشر و…

گوسفندی ذبح کن ! لقمه ای به گرسنه ای ببخش !

وه ! که این حج کلافه ام می کند ! چهار سال است هنوز از حج باز نگشته ام !هنوز حاجی نشده ام !

–          این پل واسطه از بودا به سارتر چیست؟

 

کویر