دسته‌ها
امام حسین شهادت

هركس آن‌چنان مي‌ميرد كه زندگي مي‌كند (شهادت)

اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم؛

صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند، يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند، و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.

و اكنون حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:

شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.
شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.
شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است.با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام جنايت‌ و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي‌مردند. با خودش شهادت بدهد!
و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد. اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي‌اش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است.
در اين تشيعي كه، اكنون به اين شكل كه مي‌بينيم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده، سخن بگويد، پيش از دشمن، به دست دوست قربانيش مي‌كنند، درسهاي بزرگ و پيامهاي بزرگ، و غنيمت‌هاي بسيار و ارزش‌هاي بزرگ و خدايي و سرمايه‌هاي عزيز و روح‌هاي حيات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاريخ نهفته است. يكي از بهترين و حيات‌بخش‌ترين سرمايه‌هايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است. ما از وقتي كه، به‌گفته جلال ، سنت شهادت را فراموش كرده‌ايم، و به مقبره‌داري شهيدان پرداخته‌ايم، مرگ سياه را ناچار گردن نهاده‌ايم.
هر انقلابي دو چهره دارد: چهره اول: ‌خون، چهره دوم: پيام. و شهيد يعني حاضر، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد مي‌ميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ مي‌شود انتخاب مي‌كنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني.

و آنها كه تن به هر ذلتي مي‌دهند تا زنده بمانند، مرده‌هاي خاموش و پليد تاريخند.
شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز مي‌شود و اگر دشمنش را نمي‌كشد، رسوا مي‌كند.

و شهيد قلب تاريخ است، هم‌چنان‌كه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي مي‌دهد.

جامعه‌اي كه رو به مردن مي‌رود،

جامعه‌اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده‌اند

و جامعه‌اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است،

جامعه‌اي كه تسليم را تمكين كرده است،

جامعه‌اي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است،

و جامعه‌اي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است،

و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است،

شهيد همچون قلبي، به اندام‌هاي خشك مرده بي‌رمق اين جامعه، خون خويش را مي‌رساند

و بزرگ‌ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل،‌ ايمان جديد به خويشتن را مي‌بخشد.

شهيد حاضر است و هميشه جاويد.

آري، هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام! رسالت نخستين را حسين(ع) و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پيام است:

پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است.

زبان گوياي خونهاي جوشان و تن‌هاي خاموش، در ميان مردگان متحرك بودن است. رسالت پيام از امروز عصر آغاز مي‌شود. اين رسالت بر دوش‌هاي ظريف يك زن، «زينب» ! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب دشوارتر و سنگين‌تر از رسالت برادرش.

اي همه!

اي هركه با اين خاندان پيوند و پيمان داري!

و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني، خود بينديش، انتخاب كن!

در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني كه آمده‌اي، پيام شهيدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفته‌اند: كساني مي‌توانند خوب زندگي كنند كه مي‌توانند خوب بميرند.

بگو اي همه كساني كه به پيام توحيد، به پيام قرآن، و به راه علي  و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما،

اي همه كساني كه پس از ما مي‌آييد، اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را، زيرا هركس آن‌چنان مي‌ميرد كه زندگي مي‌كند. و پيام اوست به همه بشريت كه اگر دين داريد، «دين» و اگر نداريد «حريت» ـ آزادگي بشر ـ مسؤوليتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است، باشيد .
و شهيد، يعني به همه اين معاني.

هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است ،بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنه‌ها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ؛ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آن‌چنان مردن را، يا اين‌چنين ماندن را.
آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند، و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند!
_________

 علی شریعتی ، برگرفته از کتاب شهادت ،مجموعه آثار ۱۹

دسته‌ها
گفتگوهای تنهایی

سیگاری بر لب ، سری بر دو دست،..

«سیگاری بر لب ، سری بر دو دست نگاهی به گوشه ای میخکوب، اندیشه ای غرق در اعماق دور رنج ها، دلی سرشار از درد، لبخندی بیزار ، چشمانی بی اعتنا به هر چه و هر که هست و می توان دید و روحی تلخ و گرفتار و چهره ای همواره در پس سایه اندوه و اندیشه ! این بود طرح همیشگی سیمای من . این بود منی که همه می شناختند . در این دنیا هیچ فریبی مرا نمی گرفت ، دروغی هم مرا نمی فریفت. گل ها همه کاغذین و رنگ ها همه دروغین و روح ها همه چرکین و چهره ها همه بیگانه بود. هستی هیچ چیز نداشت که مرا به خود مشغول دارد . من احساس می کردم که در این اطاقک سرد و گرفته ی جهان مبحوسم. آفرینش را بر اندامم جامه ای تنگ وکوتاه می یافتم و….»

و من هرگز نتوانستم خود را در این مزبله خم کنم، پنجه هایم را که میتواند خدائی ترین عشق را بر نامه ای نقش کند در آن فرو برم ، زبانم را که میتواند اهوراترین کلمات وحی را زمزمه کند به حکایت از آنها بیالایم و دلم را که میتواند دریای بی کرانه ی طوفانی شگرف و زرین باشد با امید یافتن آنها به تپش آورم …اصلا گمشده ی من در این مزبله نبود، گمشده من این جور چیزها نبود ، چرا سر خم کنم و بجویم و بگردم و بکاوم؟ که چه پیدا کنم ؟ این بود که نه سر به زمین فرو نهشتم که بر آسمان نیز بر نداشتم که آسمان را نیز کوتاه تر از مناره ی معبد خویش می یافتم  ؛

سر در خویش داشتم و چشم در خویش گشوده بودم و نگاهم جز پنهانی های  خویشتنم را نمی نگریست ، جز درونم نمی نگریستم ، جز در عمق خودم نگاهم را نمیدوختم و افسوس که هر لحظه دنیا بر من تنگ تر می شد و آسمان بر سرم سنگین تر و جامه ی هستی بر قامتم کوتاه تر و رنگ ها پریده تر و زیباییها زشت تر و آشنا ها بیگانه تر و هر چه در نزدیکم بود دور تر می شد و دور تر می شد و دور تر می شدند و دور تر می شدند و هی من تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم می دیدم که همه کس از پیرامونم به شتاب می گریزند و همه چیز از پیشم دیوانه وار محو می شود و دور می شود و فرار می کند و من می مانم و یک مشت درد و یک مشت اندیشه و یک مشت دریغ و یک مشت آرزوی بالدار و یک مشت کاشکی های بیسود و یک مشت  عاطفه های سر در گم و یک آسمان سکوت و یک ابدیت سکوت و یک آفرینش سکوت و سکوت و سکوت آنچنان که دیگر زبان را تکه گوشتی بیهوده می یافتم که در دهانم روئیده است و تنها به کار جویدن می آید و…

هر چه بزرگتر می شدم دنیا کوچکتر می شد و هر چه عمیق تر می شدم هستی سطحی تر و هر چه فهمیده تر می شدم آسمان نفهم تر و هر چه با خود آشنا می شدم  دیگران بیگانه ترو هر چه نیازمند تر می شدم زمین تهی دست تر و هر چه زنده تر می شدم زندگی مرگ زده تر وای که چه سخت می گذشت و چه سخت تر می شد و نمیدانم چه می شد اگر…اگر… آن دو نمی رسیدند …

دسته‌ها
عارفانه ها كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر؛من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

در این هنگام است که می توان نشست و به این شاگرد شگفتی که در اوج پرواز های سبک پر  و زیبایش  ناگهان سقوط می کند فهماند که وصیت چیست ، که نصیحت چیست؟

به او فهماند که این پیغمبر بی امتی که از دنیای دیگری آمده است و با تو از زمین و آسمان های عالم دیگری سخن می گوید چه کند؟

جز با کلمات بشری جز با زبان همین دنیا مگر زبان دیگری برای گفتن دارد؟

چگونه بفهماند که او خود می دانست که انچه او در آن عالم دیده است و پیام هایی که از لبان وحی می گیرد به گفتن نمی اید. در قالب هیچ کلمه ای ، کلامی نمی گنجد، هیچ زبانی با ان سازگار نیست. او خود می دانست که آنچه او می بیند و می اندیشد نه برای گفتن است که ابزار پست خاکیان است و برده ی خدمتگذار خاک و با ان چگونه می توان از آسمان خبر آورد ؟ او خود می دانست که نمی یتوان گفت و نمی گفت و این بود راز خاموشی او ، حکمت سکوت سنگین و خفقان اور او که دردش و حرفش حرف شمس تبریزی بود که می گفتند چیزی بگو و می گفت:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر                  من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

این بود که با خلق جز با زبان خلق  و جز از دنیای خلق چیزی نمی گفتم و عمر را به خاموشی گذاشتم و گذشتم تا رسیدم به تو که ناگهان بر سر راهم سبز شدی و دامن جامه ام را چنگ زدی که : « من شما را می شناسم ، شما را پیش از این در جائی دیده ام ، می دانم که اهل این شهر نیستید ، من هم غریبم ، با این مردم نمی جوشم ، با کسی در اینجا آشنا نیستم ، تنهایم کجا می روید؟ مرا هم با خود ببرید ، من نمی توانم در این شهر بمانم ، نمی توانم ، می دانم شما هم غریبید ، احساس می کنم که ما از یک وطنیم ، با زبان شما حرف می زنم ، یادم می اید ، آری یادم می اید که شما را آنجا دیده ام آری مثل اینکه در یک شهر ، یک محله ، نه در یک خانه می زیسته ایم، آری در یک خانه ، ما سالها با هم زندگی می کرده ایم ، با هم بوده ایم ، با هم ساعت ها حرف زده ایم ، با هم سفر ها کرده ایم ، با هم قدم ها زده ایم ، چه قرن ها و قرن ها  از آن روزگاران گذشته است ، همه چیز عوض شده است ، همه چیز ، همه چیز فراموش شده است ، اما… بوی اشنایی می اید ، طعم  خویشاوندی از سخنت پیداست. من هم اهل این شهر نیستم بگو ! بگو!

حرف بزن ، من هم با زبان شما حرف می زنم ، آنرا می فهمم ، باز بان وطنمان حرف بزن ، ببین چیزی از آن روزها و روزگاران یادت می آید ؟ از وطنمان چیزی به خاطرت هست؟ از انجا بگو …»

و من همچنان ساکت بودم و اگر هم می گفتم با زبان مردم همین شهر حرف  میزدم، از همین شهر می گفتم ، نمی خواستم بدانی بدانی که من هم اهل ان سرزمینم ، از انجا آمده ام ، نمی خواستم اشنایی بدهم اما در چشم های تو که به رنگ عالم دیگر است خواندم و در چهره ی تو که با ان تصویر پنهانی خویش همانند بود یافتم و از بیتابی های تو که به بی قرار ی های  آتش مرموز معبد مهر پرستی می مانست دیدم که نه ، تو از مردم این شهر نیستی ، اما باز هم وحشت از اشتباه مرا همچنان به نگبانی سکوت وا می داشت ، که اگر اشتباه می کردم اه که چه وحشتناک بود ، چه وحشتناک که ودیعه ی مقدس خدایی را که پس از عمری به خون دل مستور داشته

بودم  و از گزند هر نگاه ناپاکی محفوظ ، داده باشم به دست نااهلی که در امانت خیانت کرده ام و چه امانتی و چه خیانتی ! که اگر چنین می شد ؟ چه می ماند؟

اما تو رها نکردی و قلم و دفتر به دستم دادی که بنویس ! بنویس  و من می نوشتم و نوشتم و در هر لوحی از سرمنزلی برایت حکایت کردم و در هر مکتوبی از حال و دردی سخن گفتم و دستت را گرفتم  وسر به بیابانها گذاشتم و تو را با خود بردم و در هر سفری هرگاه که می دیدم خوب می آیی و همسفری پایدار و استوار و توانایی و هم سخن آشنا ، تورا به راه های سخت تر و منزل های صعب تر می کشاندم و در راه قصه های  شگفت تر حکایت می کردم و آه که چه رنج اور و بیچاره کننده است که می بینم گاه سکندری می خوری و به زانو در می آیی و به رو می افتی ! طاقت فرسا است!

حال فهمیده ام ، کار تو به دستم مانده است، می دانم در راه هر چه سخت و هر چه صعب می آیی و هر چه تند می ایم خوب می ایی و هر گز دنبال نمی مانی ، هرگز ! بارک الله ! تبارک الله احسن الخالقین ! اما در ان هنگام که پا به پای من ، دست به دست من می دوی و چه خوب می دوی هرگاه می رسم به سر پیچی تند و می خواهم با همان سرعت برانمت به راه تازه و آغاز سفری تازه ، می افتی! آری راه ها را همه خوب می آیی و خوب  ، اما سر پیچ ها تند که من هم چنان دست در دست تو پیچ می خورم و می دوم ناگهان می بینم که که دستت از دستم در رفت و دم رو افتادی ، که من گرم نشئه سفر  میگریزم و می دوم و می روم چه حالی پیدا می کنم ! چه حالی بخصوص می بینم که افتاده ای و بر نمی خیزی و فریاد می زنی و خشم و آه و ناله که ها! نمی آیم! یک قدم نمی آیم ، مرا به اینجا مبر ! من نخواهم آمد ، من می خواهم همچنان در همان راه بدوم ، بدویم ، من بر نمی گردم ، بر نمی گردم …ها! این راه برگشت است ! می خواهی مرا بر گردانی!

و من باز مدتی باید بنشینم و جانم ، چشمم عزیزم آخر! کی می خواهد بر گردد؟

به کجا می خواهیم بر گردیم ؟ ببین ! درست نگاه کن ! اگر می خواستم  تو را به شهر بر گردانم که این همه تو را از شهر دور نمی بردم ، این همه تو را نمی دواندم ، تو را به این سینه این کویر پهناور که از هر سو جز افق دیواری نیست نمی کشاندم

این دشت پهناور و ساکت را ببین ! نمی بینی  که سیمای ان را نه تنها گام بلکه نگاه و خیال مردم این شهر نیز نیالوده است ! نم بینی ؟۱ اگر می خواستم تو را که از شهر به تنگ آمده بودی و از سنگینی و لزجی هوای مترتکم از بخار نفس ها و بوی عرق ها و گند دهن ها و باد لجن ها داشت خفه می شدی چند قدمی از شهر بیرونت می آورم و ساعتی در هوای ازاد بگردانمت و نسیم پاک صحرا و کوه را بر چهره و مو های عرق کرده و گرمازده ات  رها کنم و بوی خوش گلهای وحشی بیابان را  به مشامت رسانم و نکاهت را لحظه ای و لحظاتی بر روی علف ها و کمره ی صخره های باران خورده و خاک نم گرفته و شاخه تمشک های وحشی و و آسمان شسته و پاک و بزرگ کویر  که همچون دل پارسایان آیینه صاف و صیقل خورده پرتو انوار عشق جاوید و عزیزی است گردش دهم و سپس به میان مردم شهر و به زیر سقف خانه ات برگردانم تو را هرگز تا این جاها نمی اوردم

***

آه که چه سخت است سفری اینچنین ! تا راه عوض می شود ، در سر هر پیچی هی باید نشست و توضیح داد و دلداری داد و اطمینان داد و استدلال کرد و قسم و آیه که ولله ، بالله، تالله…

عجیب است ! من سالها است عادت کرده ام که با همه بجوشم و بسازم و در عین حال مجهول مانم ، یا بسیاری از انچه می اندیشم و یا احساس می کنم در چشم ادراک صمیمی ترین و نزدیک ترین دوست و اشنایم ناشناخته ماند یا اصلا ناگفته ماند ، ماند که ماند! هر کس هر مبلغ از من را دریافت کرد کافی ست دیگر چانه زدن و اصرار کردن که کمی بیشتر برگیر بی معنی است .

ویرانه ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی می ایند و از من هرچه را بتوانند و بخواهند بر می گیرند و می برند ، یکی آجر می برد دیگری سنگ ، دیگری گچ و…. ویرانه ای کهن ، یادگار قرن های زیبایی و هنر و ذوق و مدنیت طلایی گذشته را چنین می نگرند؟

…..

تا  ناگهان در میان خیل دهقانان و خر کاران و بارکشان و زنان و مردان ده که هر یک به نیازی می آمدند یک باستان شناس سر رسید ! که نه حوض خانه اش شکسته بود ونه مزرعهاش بار می خواست و نه سر ستون مرا به خاطر پله کان منزلش می نگریست ، او با چشم دیگری ویرانه را می نگرد…آنچه را پنهان است می جوید ، به آنچه کسی ارجی نمی نهد می اندیشد.، او در اینجا به دنبال سنگ نوشته ها ، گچ بریها و خطوط میخی و یادگارهای هنری حکایتگر روزگاران از یاد رفته شمع دان ها و قندیل های شکسته و خاموش شده و سکه های پیشین و…و شاید هم گنج میگردد و می جوید…

و پیداست در این حال ویرانه چه حالی دارد ! به این باستان شناس عزیز و آشنا و خویشاوند خود چگونه می نگرد ، اما اگر درست گوش بیاندازیم ، می بینیم ، همین خرابه ای که در زیر  بیل و کلنگ خرکاران و دهقانان و دامداران رام و خاموش و مهربان و صبور بود در اینجا هر لحظه بر سر باستان شناس فریاد می کشد و هر گوشه ای را که می کاود و اثری می یابد و به دست می گیرد قلب سخت و سنگ ویرانه همچون قلب یک گنجشک مجروح به تپش می اید ، بر خود می لرزد و آه ! نمی دانی چه رنجی ، چه دردی ، چه یاسی و پریشانی یی او را می آزارد و هر گاه می بیند که باستان شناس جایی را کند و آجرپاره ی گرد و خاک گرفته و شکسته ای را یافت و آن را با یک نگاه سطحی نگریست و بعد با بی اعتنایی و خستگی و عصبانیت و اعتراض دور انداخت که : این چیه…

آه که چه دردناک است وقتی ویرانه می بیند ، باستان شاس این پاره آجر را که به ظاهر به هر پاره آجر دیگری شبیه است با خشم و فریاد پرت میکند ! چرا گرد و خاک ها را از چهره اش نمی زدایی ؟ چرا با قلم موی لطیف و نرم باستان شناسی آن را پاک نمی کنی و خطوط مرموزی که ریز بر ان نوشته اند نمی خوانی ؟ این یک پاره آجر کهنه نیست ! چرا نمی فهمی ؟ چرا نمی فهمی؟

اینجاست که ویرانه دلش می خواهد برخیزد و همان پاره آجر را به خشم بر سر باستان شناس کوبد که

بفهم ! بفهم! نفهم!

***

دوست داری من نامه ای به دست تو که در همه جا محرم و خویشاوند منی بدهم که بخوان و بخوانی و یک سطر از آن را نفهمی ندانی که نفهمیدی و یا دانستی و پرسیدی  و من ان را بر تو مجهول گذاشتم و گذشتم چه احساسی می کنی؟…

من که به مجهول ماندن در چشم دیگران خو کرده ام ، من که انتظار ندارم کسی سینه ام را بشکافد و آنچه پنهان کرده ام بیرون آورد و ببیند ، بگذار مردم سرشان را به همان مصالح ساختمانی که در من توده گشته است گرم کنند و «استفاده» برند !؟ حاضری حتی در یک گوشه ، یکجا ، یک لحظه من بر خودم هموار کنم که در نظر تو «مجهول مفیدی» شده باشم ؟ می دانی آن آجر پاره ای که به خشم پرتاب کرده بودی کتیبه ای بود و بر ان وصیتی به خط مرموزی نوشته بودند نتوانستی بخوانی؟  برایت ترجمه کنم: بر ان نوشته بود ای باستان شناس که در قلب این ویرانه می کاوی ! اگر بر گرد این خرابه حصاری کشیدند و درش را بستند و تو را راندند…من روح این ویرانه ، که قرن ها چشم به راه باستان شناسی که از راه برسد ،…اگر این ویرانه را بر تو بستند از تو که همچون راهب پازسا در چشم یک معبد چشم به راه عزیزی ، میخواهم که از آن پس عمر را به آوارگی و پریشانی نگذرانی و بر دروازه بسته این ویرانه بر عبث نیایستی و رنج بیهوده نبری و انتظاار بیهوده تو را افسرده نسازد و و نیاز به گفتگو با مخاطبی که دیگر نخواهد بود کام تو را همواره پژمرده و غمزده نسازد ، بر گرد این حصار بسته مگرد ، بر گرد ، به خانه ات و تصویر کسی را که دیگر جز خاطره ای رنجزا تو را نصیبی نخواهد داشت  و لکه ی تیره ای را که بر آینه صاف و زلال خاطرت افتاده پاک کن و زندگی از سر گیر، یا به شهر بازگرد و سفر را بی همسفر دنبال مکن که دیگر اوارگی ست و نه سفر . به  خانه ات رو و سرو سامان گیر  و یا اگر در هوای شهر دم زدن نتوانستی ویرانه ای دیگر پدید  خواهد امد که در این صحرا بسیار است و شاید سرشارتر از یادگارهای کهن و شاید پر تر از سکه های زر و و گنجینه ها و دفینه های قیمتی… نمی گویم خانه ای که تو خانه نشین نیستی ، خرابه ای مملو از قدمت ها و گنج ها و کتیبه ها و آثار و تو تشنه ی این اثاری آنچه را که به زندگیت معنی خواهد داد خواهی یافت…

« یک پدر خوب گاه باید وصیتی کند که یک فرزند خوب باید بدان گوش بدهد»

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و روشنفکری

نقش شريعتي در جنبش دانشجويي خارج از كشور

متني كه ملاحظه مي فرماييد بخشي از گفتگوي آيت الله شهيددكتر بهشتي با اعضاي دبيرخانه شوراي انقلاب است كه در آن به پاسخگويي به شبهاتي كه گفتگوي مشابهي كه با ابوالحسن بني صدر به بار آورده مي پردازند بني صدر در بخشي از سخنان خود بدون در نظر گرفتن واقعيتهاي تاريخي به بزرگنمايي نقش خود در اروپا پرداخته و اهميت پيشقراولان نهضت اسلامي در آن ديار را ناديده ميگيرد آيت الله بهشتي با ارايه توضيح خود به واقعيتهاي مهمي اشاره ميكنند كه تأثير انتشار آثار دكتر شريعتي در جنبش دانشجويي خارج از كشور از آن جمله است متن كامل اين گفتگو در كتاب اولين رئيس جمهور آمده است كه علاقمندان را به مطالعه آن ارجاع مي دهيم

دسته‌ها
بررسی و نقد ها زندگینامه یا بیوگرافی شریعتی و روشنفکری

‌روشنفكري‌ و دكتر شريعتي‌

‌دكتر عبدالحسين‌ خسروپناه‌

بيش‌ از صد سال‌ است‌ كه‌ جوامع‌ مشرق‌زمين‌ با گذشته‌ي‌ قرون‌ وسطايي‌ و سير تحولات‌ مغرب‌زمين‌ و انتقال‌ آن‌ به‌ جهان‌ نوين‌ آشنا شده‌اند اين‌ بيداري، متفكران‌ مسلمان‌ را در روند نوگرايي‌ و پاسخ‌ به‌ پرسش‌هاي‌ متنوعي‌ از جمله‌ علل‌ انحطاط‌ و عقب‌ماندگي‌ قرار داد و جريان‌هاي‌ روشنفكري‌ را در كشورهاي‌ اسلامي‌ ظاهر ساخت. شريعتي‌ از معدود شخصيت‌هاي‌ علمي‌ قبل‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ است‌ كه‌ در جريان‌ روشنفكري‌ ديني، گام‌هاي‌ بلندي‌ برداشت‌ و در باب‌ چيستي، رسالت، ويژگي‌ها و آفات‌ روشنفكري، مطالب‌ فراواني‌ را نگاشت. وي‌ دانشوري‌ دردمند، متدين‌ و بسيار پر جنب‌وجوش‌ بود. پرسش‌ از غفلت‌ و سير قهقرايي‌ مسلمين‌ و توجه‌ به‌ غرب‌زدگي‌ و حضور دين‌ در عرصه‌ي‌ اجتماع‌ و نقش‌ و كاركرد دين‌ در زندگي‌ بشر و رابطه‌ تجدد و دينداري، از مهم‌ترين‌ دغدغه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ به‌ شمار مي‌رود، به‌ همين‌ جهت‌ شناختن‌ و شناساندن‌ شريعتي‌ در اين‌ عصر نيز از تكاليف‌ متفكران‌ مي‌باشد و اينك‌ انديشه‌هاي‌ آن‌ متفكر فرزانه‌ را در ابواب‌ ذيل‌ گزارش‌ مي‌دهيم.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و جامعه شناسی

شريعتي چگونه جامعه شناسي است؟

قسمت اول

موسي ملك محمودي

علي شريعتي، تحصيلکرده فرانسه است. يعني زادگاه و بستر و جغرافياي انديشه و تفکر جامعه شناسي ‏کلان گرا، بنابراين وي به طور طبيعي تحت تأثير فضا و اتمسفر و آموزه هاي فکري، سياسي، اجتماعي، ‏فرهنگي و فضاي روشن فکري جامعه شناسي کلان و انديشمندان متعلق به آن قرار داشته است. چنان ‏که با بررسي و تعميق دقيق در مجموعه آثار35 جلدي وي، هيچ نامي از رابرت مرتون، پارسونز و ‏سوروکين نمي يابيم. اما برحسب بحث يا موضوع مطمح نظرش، جابه جا در آثار منتشر شده از او به نام ‏هاي مارکس، وبر، دورکهيم و اسپنسر بر مي خوريم. اين موضوع مبين آن است که آن چه را وي رسماً ‏آموخته و به صورت غير رسمي خوانده، مطالعه کرده و درباره آن انديشيده است، عمدتاً موضوع و موارد ‏مربوط به جامعه شناسي سطح کلان است. بر اساس آثار به جا مانده از شريعتي و نيز آشنايي اجمالي با ‏سه سطح جامعه شناسي خرد و کلان و ميان برد، به نظر مي رسد شريعتي به جامعه شناسي ماکرو ‏بيش تر علاقمند و متمايل است تا جامعه شناسي خرد و جزيي نگر.‏ اساساً او با جامعه شناسي خرد بيگانه بود و آن را کاملاً نفي مي کرد، زيرا به نظر او جامعه شناسي خرد ‏مبتني بر آمار و عمليات آماري است و با واقعيات مورد مطالعه تطبيق نمي کند! اکنون اين پرسش ‏مطرح مي شود که چرا و به چه علت شريعتي به جامعه شناسي کلان اقبال نشان مي داده و بدان ‏گرايش و تمايل داشته است؟ و چرا از جامعه شناسي خرد گرا روي گردان بوده است و آن را مشتي آمار ‏و ارقام فريبنده مي داند؟ آن چه مسلم است در دوران و عصر شريعتي، جامعه شناسي پروسه تکاملي ‏خود را در مسير علمي شدن طي مي کرده است و علي رغم کوشش هاي جامعه شناساني از قبيل کنت، ‏دورکهيم و ديگران به طور قاطع جنبه علمي نيافته بود و نيز اين که شريعتي تغيير جامعه ايران را به ‏لحاظ فکري، سياسي و فرهنگي در دستور کار داشت، لذا به طور طبيعي، با توجه به نوع تربيت و ‏انديشه و گرايش ديني وي و نيز نياز به بازنگري در مؤلفه هاي ديني و مذهبي اسلام و تشيع، تمايل او ‏به حوزه هاي جامعه شناسي کلان چندان غريب و غير منطقي نيست. به هر حال وي يک مصلح ‏اجتماعي و ايدئولوگ انقلابي بوده است که ناگزير بود به علت جدي بودن مقوله هاي اجتماعي، تاريخي، ‏انساني و ديني، به مباحثي نظير تضاد طبقاتي، حرکت و علت هاي تحول اجتماعي و تاريخي جوامع و ‏قانون مندي هاي حاکم بر آن توجه کند و تاريخ را از منظر و زاويه ديد فلسفه تاريخ به معناي جست و ‏جو و تحقيق به منظور کشف قانون مندي هاي تحول در سطح کلان تاريخي بنگرد و عمده ترين عوامل ‏را پيدا و ارايه کند.