دسته‌ها
كويريات (کویر) هبوط

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

این «بث الشکوی ها » نه کتاب است و نه مقالات ، « صمیمانه ترین نامه ها نامه هائی است که به” هیچ کس” می نویسم» و «سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند ». و اینها است « حرفهایی که هر کسی برای نگفتن دارد».

سخن ، چه شعر و چه نثر ، چه وحی و چه عقل ، به « دو شرط خارجی و قبلی » مقید است : یکی «عنوان » و دیگری« مخاطب». عنوان ، سخن را محدود و اسیر می کند و مخاطب رنگ خود را بر آن می زند …

در این کتاب – که «روح تنهایی در غربت این کویر ، با خود خویش ، حرف می زند » – سخن از این دو قید لاینفک هر سخنی  آزاد است که نه مسئول بیان و اثبات و تعلیم و تبلیغ « موضوع » هایی است که قبلا طرح شدهاست و نه محدود به مرز و سطح درک و رنگ ذوق و پسند و زمینه ی پذیرش و انفعال «مخاطب» هایی که از پیش تعیین گشته اند.

در گداز عمر و گذر از منزل های زندگی ، رنگ ها و طرح ها و حادثه ها و و برخوردهای ما با زندگی و دیگران و زمان و نیز احساس ما از «گذشته» ای دور که در «حال » زنده و حاضر است و در ما آمیخته و با ما در آویخته و نیز حالات شگفتی که در آن، یکباره می بینیم «هستی عالم» یا « بودن خویش » در برابرمان « طرح » شده است ، و نیز لحظات مأنوس و عفیفی که در بحبوحه ی دیگران و دیگرها ، با «خویش » برخورد می کنیم و در هم می نگریم و آشنایی می دهیم و با هم از بودن و از زیستن و از خلق و از حالات و رنج ها و آرزوهای خویش سخن می گوییم … این همه ، رنگ ها و طرح هائی که بر پرده ی دل ما نقش می کند و این نقش ها انفعالی در روح ما پدید می آورد که ما را از مسیری که با همگان بر آ« می تازیم ، «همچون ژنده پیلی که چون هوای انزوا کند از گله خویش کناره می گیرد و گوشه ای را در جنگل می جوید » ، لحظه و لحظاتی را کنار می کشد و در خلوت انزوای خویش ، در زیر باران تند اندیشه ها و دردها حیرتها می نشاند و بر سر غوغای ابرهای شوق زده و بیقرار اسفندی که در در درون به درد و شوق می گریند خاموشمان می دارد و در این حال که همه ی پراکندگی ها ی وجود و سراسیمگیهای زندگیمان ، در یک « با خویشتن بودن» ِ عریان و صمیمانه ، انس و آؤامش و وحدت گرفته اند ، با خود می اندیشیم ، احساس می کنیم و « حرف می زنیم ».

در این حال، سخن گفتن ، کلمات و تعبرات را برای «فهماندن موضوع خاصی» به «گروه معینی» «وسیله کردن» نیست. سخن گفتن ، خود جزئی از همان فهمیدن و احساس کردن است . سخن ، گفتنی می شود شبیه به «گفتگو کردن با خویش».

در آ« حالات که معنائی اندیشه را برآشفته است و احساسی روح را به حریق کشانده است ، در آن لحظات که ، خسته از ابتذال روز مرگی هائی که تمام لحظه های ما را پامال کرده ، و رنجور از ملال زندگی و رنج بیهودگی « بودن » خود مخاطب خویشیم یا دوستی همچون خویش را مخاطب خویش می گیریم و به حرف زدن ، نه « گفتن » به کسی و کسانی و از موضوع هائی ، گفتگو کردنی آزاد ، گفتگو کردنی شبیه «با خود آزاد و رها فکر کردن» ، شبیه با همدرد و مأنوس و محرمی «درددل کردن» ، گپ زدن نه از رنج خاصی در زندگی و دشواری خویش و امید ها و هراس ها و احلام بی تعین و بی حد و مرز ، می پردازیم ، در این حال ها و لحظه ها ، آ«چه طرح می شود موضوع سخن است نه آنچه طرح می کنیم.

در اینجا نفس«حرف زدن» اصالت دارد . سخن وسیله ی اثبات و انتقال نیست ، خود یک نوع « زندگی کردن» می شود.

***

من در اینجا تمرینی برای پدید آوردن سبکی تازه در نویسندگی نکرده ام ؛ اما چنین شده است ، که گویی در آ« ساعات که گرم خیالات و اندیشه هائی در خلوت تنهایی با خویش بوده ام و «بی خویش» می نوشته ام ، آنچه بر خیالم می گذشته و یا در دلم میآمده است ، بی هیچ کم و کاستی ، بر روی این صفحات نقش می بسته است، با همان عریانی و بی قیدی و بی نظمی و بی شائبگی و با همان صمیمیت و خلوص مطلقی که معانی و عواطف بر صفحه ی ضمیرم ، به سر انگشت خیال و خاطره وبه نیروی ادراک و احساس ، نقش می شده است.

آنچه در اینجا آمده ، گزیده ایست از هزاران صفحه «بث الشکوی »ها و «غزل» های غیر منظوم من در حالات و آنات ماورائی و مرموزی ، در گداز عمر ، که به جاذبه ی تاثری ، روح همه ی شعار و دثار خویش فرو می ریخته و از بند همه « بایستن»های همیشگیش می گریخته و در یک « با خویشتن بودنی، رها از ماسوایش»، در آتش آن «معنی» که مبتلایش شده است ، خاموش و صبور می گداخته است و اگر می بیند که با یک «معنی که سر در دنبال من داشته» و تسخیرم کرده است ، معنی های پیچیده و متراکم بسیار نیز همراه آمده و در من سر برداشته است ، از آن است که هر عاطفه ای که دردرون سر می زند و می روید و تمام بودن آدمی را فرا می گیرد ، کالبد همه ی دردها و خاطره ها و نیاز ها و آرزوهای مرده و مجهول واز یاد رفته را نیز بر می شورد و از روح خود در آن ها می دمد و می پرورد و قیامتی شگفت در گورستان ساکت درون بر پا می دارد و این رستاخیز را آنها که خواسته اند ، به نظم یا نثر برای «دیگران» گزارش کنند  تباه کرده اند و من هرگز به چنین کوشش بیهوده ای نپرداخته ام و ننوشته ام و نگفته ام و ، در آن لحظات جادوئی و غریب که در این رستاخیز بوده ام ، آنچه می دیده ام و می یافته ام ، خود ، علیرغم من و گاه بی خبر من « حرف و فعل و صوت » می یافته است و سخن می شده است و احساس می کرده ام که در این حالت ها ، نوشتن را بعنوان وسیله ای برای بیان و انتقال این افکار و عواطف استخدام نمی کرده ام و برای آنکه « بماند و بنمایم و بدانند »نمی نوشته ام ، بلکه تنها از آن رو می نوشته ام که « نمی توانسته ام ننویسم»! و در این هنگامه های بی خویشی که کلمات «هر یک انفجاری را به بند می کشیده اند » و روح را در تنگنای خفقان آور زیستن و بودن بی تاب می ساخته اند و دردها و حرف ها ، بی قرار و هراسان از خاموش مردن ، خود ، واژه های خویش را بر می گرفته اند و برای گفتن بر سرم می تاخته اند و من ، بی طاقت و دردمند ، زندانبانی را می مانسته ام که زندانیایش بر او شوریده باشند ، عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمام بودنم ، براستی حس می کرده ام که :

« نوشتن برای فراموش کردن است ، نه برای یاد آوری»

تنهایی صفت بارز « وضع انسانی» است . جوهر الهی «خودخواهی ، آزادی و آفرینندگی»- که نوع «بشر» را تا مرحله ی تکامل «انسان » بودن فرا می برد ، بیگانگی او را با طبیعت عنصری ، نظم کور و کائنات نا آگاه و بی احساسی که او را احاطه کرده اند ، توجیه می کند و مذهب و عشق و هنر سه جلوه ی این « روح غریب » است ، « این نی بریده از نیستانش » که هماره از فراق ، اضطراب ، حسرت ، انتظار و بیزاری و عشق می نالد و هر چه بیشتر به خود پی می برد تنها تر می شود و پیوندهای ناخودآگاهش با طبیعت می گسلد و از «ما» که در جامعه ای باستانی نیرومند و مسلط بود ، می برد و به « من » می رسد و آنگاه بریده از جهان و جدا از جمع ، درد « اختیار » و هراس « رهائی » بیقرار و مضطربش می کند و می کوشد تا با تخدیر و مستی ، آن را فراموش کند و لحظه ای از آن بیاساید و یا به کمند عشق ، از رهایی رها شود و با دلی پیوند گیرد و یا به اعجاز هنر ، طبیعت را با خویش آشنا و همدرد سازد و خود را با دیگران تفاهم و خویشاوندی بخشد و پیوند هایی را که با خودآگاهی عقلی گسست با بیان آفرینش هنری « اتصال» دهد و یا از این تنگنای بیدرد و بیگانه ، به درون خیزد و بر بال روح بیتاب خویش بنشیند و ، به نیروی عشق و هدایت عرفان ، به آن « نمی دانم کجای» آشنائی که اینجا نیست بگریزد و یا به دعوت پیامی غیبی و راهبری رسولی که از آنجا خبر آورده است ، خود را نجات دهد و اگر نه پیام غیب را باور کرد و نه الهام دل را ، نه عشق قرارش بخشید و نه هنر نگاهش داشت و او ماند و  آنچه پیدا هست ، باید تا «شراب » فراموشیش بخشد و یا «انتحار» خلاصیش دهد ، که تنها موهبتی که میتواند آدمی را با «همه اش ، همین!» اشباع کند و در این دور باطل « تولید برای مصرف و مصرف برای تولید» و «آسایش فدای تأ مین وسایل آسایش »! خوشبخت سازد ، « حماقت »است و دریغا که حماقت هم موهبتی است خدادادی ، زیرا ، آدمی می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که «نفهمد».

***

بگفته ی شاندل :«نتایج یکی از موثق تین دلایل توجیه «وسایل » است اما اگر تنها نتیجه را ملاک ارزشیابی وسیله تلقی کنیم ، این خطر که ارزش هایی بالاتر از نتیجه را وسیله ی ان کرده باشیم بسیار است ».

بی شک مواقع خاصی در شرایط گذرای زندگی و تاریخ فرا می رسد که باید چنین بکنیم . ضرورت گاه «ترجیح بلا مرجح» را ایجاب می کند. هنگامیکه که سیل هجوم می آورد و یا حرق در شهر می افتد «وظیفه ی » همه مشخص است . آنگاه که گرسنگی بیداد می کند ، سخن گفتن از مائده های روحی خیانت است ، نه تنها به زندگی مادی ، که به معنویت روحانی نیز هم؛ بر خلاف سخن سعدی ، اندرونی که از طعام خالی است خانه ی جهل و زاغه ی ظلمت است حتی دین من اعلام میکند که « هر کس معاش ندارد معاد ندارد».

نگاهی که شهر ها و آبادی ها را می نگرد ، در« کویر» هیچ نمی یابد. نگاهی دیگر هست که آنچه را در آبادی ها و شهر های شلوغ و پر هیاهو و رنگارنگ نیست در کویر می تواند یافت. برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرف ها ، از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست ، باید

« از آنجا که همیشه هستیم برخیزیم» .

آدمی در برش های گوناگونش ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگری می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد.

در اوج آگاهی ، آدمی خود را در زندانی چهار «زندگی» می یابد: «طبیعت» ، «تاریخ»، «جامعه» و «خویشتن»! و سخن گفتن از «معانی و عواطف» و «درد ها و نیازها»ی آدمی است، که در هر یک از این چهار زندگیش ، بر گونه ای است: گاه در هستی سخن می گوید ، سخنش «فلسفه»است، گاه در تاریخ و سخنش «انسان» گاه در جامعه  و سخنش «سیاست»و گاه در خویشتن و سخنش «شعر».

و من همه ی عمر ، آنچه گفته ام از سیاست گفته ام . «ما» بوده است که در «من » از خویش سخن می گفته است و از زمینه و زمانه ی خویش ؛ و مخاطبم ، لا جرم ، مردم عصر من و سرزمین من.

و اما ، گاه خود را موجودی می یافته ام در « این دنیای بزرگ » و گاه مردی در انتهای زمان با این تاریخ شگفت که در من جاری است ، و گاه مردی در خویش ، و در این لحظات ، از آنچه همواره در نا خودآگاهی ، جزئی از آن کل  و بعدی از آن ذات بوده ام ، جدا می شده ام و تنها و مجرد ، و من می شده ام و در برابرم «بودن» . ومن می شده ام و در من « زیستن » ، و من می شده ام و با من«خویشتن» و در این « آن» های شگفت و هراسناک ، معانی و عواطف غریب در من حلول کی کرده اند و دردها و نیاز های ناشناس در من می روئیده اند و بی من ، کالبد می گرفته اند و خود ، سخن می شده اند و در اینجا است که کلمه ، نه دیگر « نشانه ی دلالت » که به گفته ی سارتر شیء و مفهوم نه مدلول و مقصود ، که صفت و ماهیت لفظ و واژه ها ، نه علائمی گزارشگر و قراردادهائی حکایتگر ، که به تعبیر شاندل :« پاره های بودن آدمی» می شوند و لاجرم ، بی آداب و ترتیب «انتقال» و بی قید و بند « مخاطب » ، که حرف زدن است نه گفتن .

و از این است که بدعت و غرابت «سبک » و « زبان » در این نوشته ها بدعت و غرابت معانی فکری و احساسی را دیریاب تر کرده است و ناچار ، به همان اندازه که ناقدان متداول بازار طعمه های خویش را به آسانی در این کتاب می جویند ، جوینگان صادق معانی ، بی «دوبعد دریافت» و نیز بی «دو سرمایه ی فرهنگ» ، جز لعاب رقیقی از سطح این کتاب و جز احتمال زیبایی سخنی و هنرمندی تعبیری و گیرایی توصیف و تشبیهی ، در آن هیچ نخواهند یافت. که کویر است و چشم های شهری در آن، جزطلوع و غروبی زیبا و آسمانی ستاره ریز هیچ نمی بینند.

این کتاب ، به تعبیر سارتر ، « شعر » ها و به معنی فارسی کلمه «غزل»ها و «نفثة المصدور » های یک سینه ی مجروح و «بث الشکوی» های یک روح کویری است و این کویر ، هم جهان من است و هم تاریخ من و هم میهن من و هم دل من ، خویشتن غریب من ، زیستن بایر و آتشناک من و بالاخره داستان من و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگین  ِ « بودن » ! .

خواننده ی این سخنان نباید خود را مخاطب انگارد که این سخنان بی مخاطب است ، باید بیننده و جوینده ی آن باشد . الفاظ و عبرات را نخواند . « معانی و عواطف جمله گشته و کلمه شده را لمس کند، بچشد ، ببوید» ، نه آنچنان که «نامه» را می خواند ، آنچنان که سرگذشتی را می بیند ، نه آنچنان که به خطاب گوینده ای گوش می دهد . آنچنان که نوای موسیقی ئی را می شنود ، آنچنان که تنهایی دردمند را می بیند که خود را می نالد؛ که در کویر هیچ نیست ، نه حرفی ، نه کسی، تند بادی سرگشته و بی آرام در این بیکرانگی تشنه ، همچون روح تنها و سرگردانی ، میوزد و مینالد و می جوید و فریاد می کشد .

از زاویه نگاه من به این دنیا بنگر ! با کاروان دل من ، با زاد فرهنگ من ،بر روی جاده ی تاریخ من و با تازیانه ی رنج ها و شوق های من بر سینه ی این کویر بران ! تا به بوی سخنم ، نه به دلالت الفاظم ، به دل این کویر ها راه یابی و در صمیم وجدان این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهایی و غربت و هراس و شکوه و بی کرانگی و ملکوت و زیبایی های وحشی کویر را تماشا کنی  و از آنجا به « ماوراءطبیعه» این دنیا و به «غیب» این غم ها و شادی های همه نزدیک و همه پیدا و همه روزمره ، سرکشی و آنگاه ، به نفرین و یا آفرین من بنشینی . بهر حال ، خواننده ی صادق کویر ، ای دوست ، ای دشمن دانا ، این شقیقه را همچنان که که شقیقه ی خویش ، مشنو؛ ببین ! مخوان ، بیاب!

و پیش از انکه بیندیشی تا چه بگویی ، بیندیش تا چه می گویم!

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

دسته‌ها
كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی

عصیان

نمی دانم چه آتشی ست !

احساس می کنم که تیغه ی ناپیدا و ناشناسی دیواره های درونم را میتراشد ، احساس می کنم از درون فرو می ریزم متلاشی میشوم . نه تنها با همه ی موجودات دنیا بلکه با همه حالات و ابعاد و خصوصیات خودم هم بیگانه شده ام . با عقلم ، با حافظه ام ، با روحم ، با قلبم ، با همه ی ایده آلهایم ، با همه ی تمایلاتم ، با…خودم!

شده ام : عجزی رنجور و تماشاگر و دگر هیچ!

عجز دردمند ناظری که دور ایستاده و خودش را و همه ی رنگ ها و حرکات و عواطف و پیوند ها و مسئولیت ها و عقاید خود را در میان انبوه جمعیت می بیند و گاه احساس می کند به او مربوط نیست . به او؟ آری به « خودش » .

خودش یکی از همین آدمهاست که موفق است و مشهور است و دشمن دارد و دوست و جایی در جمع و خیلی حرف ها و خیلی چیزها که نمی دانم چیست؟ برای چیست؟ به من چه؟ می پرسی پس چه چیز در عالم به تو مربوط است ؟ یک چیز : آری یک چیز! از میان همه ی حالت ها و آرمان ها و ابعاد وعواطف و عقاید و استعدادهایم و حتی خودم فقط یک چیز به من مربوط است، به

« این عجز رنجور و ناظر» !

یک چیز: عصیان!

عصیان ! آری همان که تو نسخه کرده بودی که آن را به نقطه ای دور پرتابش کن تا آرام گیری ، تا اعصابت تسکین یابد ، تا بامردم و زمانه سازگار شوی ، تا خوب و راحت ، مثل همه ی آدم های خوشبخت ، بی درد و بی دردسر زندگی کنی…

چه کنم که بفهمی؟ چه بگویم که بتوان گفت؟ رنج من درمان ندارد ، همه ی فکر ها را کرده ام .

اگر عصیان را از روحم دور کنم آرام می شوم و با جامعه دمساز اما تنها یک آرامش خواهم بود . یک معدومی که آسوده است .

می دانم اگر عصیان من نباشد آسوده خواهم بود اما مرگ همچنین است و بهتر ، مرگ بیهودگی است که احساس هم نمی شود

و اگر عصیان نباشد مرگی خواهم بود که عدم خویش را با تمام بینایی و آگاهی خویش احساس می کند

و اگر عاصی باشم تمام زهر ها و زخم های روزگار و زبونان سفله ی روزگار را باید تحمل کنم و تحمل می کنم

اما درد بدتر اینکه عصیان من نیز ناکام می ماند.

گفت گوهای تنهایی…

دسته‌ها
سخنان کوتاه كويريات (کویر) هبوط

آنچه در کویر میروید، خیال است..

…آن چه در كویر می روید، گز و تاق است. این درختان بی باك صبور و قهرمان كه علی رغم كویر، بی نیاز از آب و خاك و بی چشم داشت نوازشی و ستایشی و از سینه خشك و سوخته كویر به آتش سر می كشند و می ایستند و می مانند،

https://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2011/05/mesr_desert.3almarowk16okokw8c0k048w0.44k7g0soi9mocc0wosk04c4cc.th.jpe

هریك ربّ النّوعی بی هراس، مغرور ، تنها و غریب. گویی سفیران عالم دیگرند كه در كویر ظاهر می شوند. این درختان شجاعی كه در جهنم می رویند، اما اینان برگ و باری ندارند، گلی نمی افشانند ،ثمری نمی توانند داد. شور جوانه زدن و شوق شكوفه بستن و امید شكفتن، در نهاد ساقه شان یا شاخه شان می خشكد، می سوزد و در پایان به جرم گستاخی در برابر كویر، از ریشه شان بر می كنند و در تنورشان می افكنند.

و …این سرنوشت مقدر آنهاست. بید را در لبه استخری، كناره جوی آب قناتی، در كویر می توان با زحمت نگاه داشت. سایه اش سرد و زندگی بخش است. درخت عزیزی است اما همواره بر خود می لرزد. در شهر ها و آبادی ها نیز بیمناك است، كه هول كویر در مغز استخوانش خانه كرده است.

اما آنچه در كویر زیبا می روید، خیال است. این تنها درختی است كه در كویر خوب زندگی می كند، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال، گل هایی همچون قاصدك، آبی و سبز و كبود و عسلی…هریك به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدك به سویش پر می كشد و به رویش می نشیند.

https://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2011/05/adverimg-52047.jpg

خیال_این تنها پرنده نامرئی كه آزاد و رها همه جا در كویر جولان دارد_ سایه پروازش تنها سایه ایست كه به كویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است كه سكوت ابدی كویر را نشان می دهد و آن را ساكت تر می نماید. آری، این سكوت مرموز و هراس آمیز كویر است كه در سایش بالهای این پرنده شاعر سخن می گوید. كویر انتهای زمین است، پایان سرزمین حیات است. در كویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیكیم و از آن است كه ماورا’ اطّبیعه را _ كه همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند _ در كویر به چشم می توان دید، می توان احساس كرد و از آن است كه پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی ها آمده اند.<< در كویر خدا حضور دارد >> این شهادت را یك نویسنده رومانیایی داده است كه برای شناختن محمّد (ص) و دیدن صحرایی كه آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می رسد و حتی درختش، غارش، كوهش، هر صخره سنگ و سنگ ریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام كرده است. در كویر بیرون از دیوار خانه ، پشت حصار ده دیگر هیچ نیست. صحرای بیكرانه ی عدم است ك خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها به سوی آسمان باز است. آسمان كشور سبز آرزو ها، چشمه مواج و زلال نوازش ها، امید ها، و…انتظار، انتظار… سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی، نزهتگه ارواح پاك، فرشتگان معصوم، میعاد گاه انسان های خوب، از آن پس كه از این زندان خاكی و زندگی رنج و بند و شكنجه گاه و درد ، با دست های مهربان مرگ نجات یابند.

شب كویر این موجود زیبا و آسمانی كه مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است، شبی است كه از بامداد آغاز می شود. شب كویر به وصف نمی آید. آرامش شب كه بی درنگ با غروب فرا می رسد_ آرامشی كه در شهر از نیمه شب، در هم ریخته و شكسته می آید و پریشان و ناپایدار_ روز زشت و بی رحم و گدازان و خفه ی كویر می میرد و نسیم سرد و دل انگیز غروب، آغاز شب را خبر می دهد.

… آسمان كویر این نخلستان خاموش و پر مهتابی كه هرگاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سكوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را همچون پروانه های شوق در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می كنم، ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را كه هم چون این شیعه گم نام و غریبش ، در كنار آن مدینه ی پلید و در قلب آن كویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه می برد و می گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه كه یك مرد می گرید… چه فاجعه ای… …شب آغاز شده است . در ده چراغ نیست. شب ها به مهتاب روشن است و با به قطره های درشت و تابناك باران ستاره، مصابیح آسمان.

… آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم. گرم تماشا و غرق دز دریای سبز معلقی كه برآن مرغان الماس پر، ستارگان زیبا و خاموش، تك تك از غیب سر می زنند. آن شب نیز ماه با تلالو پر شكوهش از راه رسید و گل های الماس شكفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی كه گویی، یك راست به ابدیت می پیوندد:<< شاهراه علی>>،<< راه مكه>>. كه بعد ها دبیرانم خندیدند كه : نه جانم، <<كهكشان>> و حال می فهمم كه چه اسم زشتی، كهكشان یعنی از آنجا كاه می كشیده اند و این ها هم كاه هایی است كه بر راه ریخته است، شگفتا كه نگاه های لوكس مردم آسفالت نشین شهر، آن را كهكشان می بینند و دهاتی های كاه كش كویر، شاهراه علی، راه كعبه. راهی كه علی از آن به كعبه می رود. كلمات را كنار زنید و در زیر آن ، روحی را كه در این تلقی و تعبیر پنهان است تماشا كنید .

و آن تیر های نورانی كه گاه گاه ، بر جان سیاه شب فرو می رود، تیر فرشتگان نگهبان ملكوت خداوند در بارگاه آسمانی اش كه هرگاه شیطان و دیوان هم دستش می كوشند به حیله، گوشه ای از شب را بشكافند و به آنجا كه قداست اهورایی اش را گام هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست و سركشند تا رازی را كه عصمت عظیمش نباید در كاسه ی این فهم های پلید ریزد، دزدانه بشنوند. پرده داران حرم ستر عفاف ملكوت، آن ها را با این شهاب های آتشین می زنند و به سوی كویر می رانند. بعد ها معلمان و دانایان شهر خندیدند كه : نه جانم ، اینه سنگ هایی هستند بازمانده ی كراتی خرابه و در هم ریخته كه چون باسرعت به طرف زمین می افتند ، از تماس با جو آتش می گیرند و نابود می گردند و چنین بود كه هر سال یك كلاس بالا تر می رفتم و به كویر بر می گشتم، از آن همه زیبایی ها و لذت ها و نشئه های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شكوه و ابدیت پر از قدس و چهره های پر از ماورا’ محروم تر می شدم، تا امسال كه رفتم دیگر سر به آسمان بر نكردم و همه چشم در زمین كه این جا…

می توان چند حلقه چاه عمیق زد و آن جا می شود چغندر كاری كرد. و دیدار ها همه بر خاك و سخن ها همه از خاك. كه آن عالم پر شگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد ساخته ی چند عنصر و آن باغ پر از گل های رنگین و معطر شعر و خیل و الهام و احساس _ كه قلب پاك كودكانه ام هم چون پروانه ی شوق در آن ی پرید _ در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیبایی ها _ كه درونم را پر از خدا می كرد_ به این علم عدد بین مصلحت اندیش آلود : و آسمان فریبی آبی رنگ شد و الماس های چشمك زن و بازیگر ستارگان، نه دیگر روزنه هایی بر سقف شب به فضای ابدیت، پنجره هایی بر حصار عبوس غربت من، چشم در چشم آن خویشاوند تنهای من كه كراتی همانند و هم نژاد كویر و هم جنس و همزاد زمین و بدتر از زمین و بدتر از كویر و ماه، نه دیگر میعادگاه هر شب دل های اسیر و چشمه سار زیبایی و رهایی و دوست داشتن، كه كلوخ تیپا خورده ای سوت و كور و مرگبار و مهتاب كویر دیگر نه بارش وحی، تابش الهام، دامان حریر الهه ی عشق، گسترده در زیر سر هایی در گرو دردی، انتظاری و لبخند نرم و مهربان نوازشی بر چهره ی نیازمندی زندانی خاك، دردمندی افتاده ی كویر، كه نوری بدلی بود و سایه ی همان خورشید جهنمی و بی رحم روزهای كویر . دروغ گو ، ریا كار، ظاهر فریب… دیگر نه آن لبخند سرشار از امید و مهربانی و تسلیت بود، كه سپیدی دندانهای مرده ای شده بود كه لب هایش وا افتاده است. شكوه و تقوا و زیبایی شور انگیز طلوع خورشید را باید از دور دید. اگر نزدیكش شویم از دستش داده ایم . لطافت زیبایی گل زیر انگشت های تشریح می پژمرد.

منبع : مجموعه اثار شریعتی – هبوط صفحه 251 – 252 – 253

دسته‌ها
مقالات

تبلیغات : وب سایت پزشک مو

این نگاره ی تبلیغاتی، برای تامین هزینه های سرور های سایت ارسال شده است – ارزش دیگری ندارد

***

درباره باید و نباید های کاشت مو : مو یکی از اصلی‌ترین فاکتورهای زیبایی آدم‌هاست. ریشه‌های تاریخی این نگرش‌ را در بیشتر فرهنگ‌های دنیا می‌شود دید؛ از انگلیسی‌ها و فرانسوی‌های قرن هفدهم و هیجدهم که با کلاه‌گیس‌های سفید لوله‌لوله در کاخ‌های مجلل جولان می‌دادند تا افراد قبایل وحشی که با موهای آراسته به انواع و اقسام پر پرندگان و شاخ و برگ درختان، در مراسم آدمخواری شرکت می‌کردند، همگی مو را مظهر جوانی و زیبایی می‌دانستند. در بعضی فرهنگ‌ها هم کار بالا گرفته و پای هویت و اصالت به میان می‌آمد. مثل چینی‌ها و مصری‌ها که با نحوه آرایش مویشان، طبقه اجتماعی‌شان را مشخص می‌کردند.
در همین فرهنگ خودمان هم، علاوه بر آن کارکرد زیبایی‌شناسانه، مو حق زیادی برگردن شعر و ادبیات فارسی دارد. شاعران ما قرن‌هاست که دستمایه شعرشان را زلف مشکین یار و جعد گیسو و سلسله مو و کمند زلف و شب تاریک و حلقه دام بلا قرار داده‌اند. آن‌وقت در چنین بستر فرهنگی و تاریخی، توقع دارید مردم بنشینند و دست روی دست بگذارند و به طاسی ژنتیکی و تأثیر هورمون‌های مردانه رضایت بدهند؟ مگر روغن بادام و ماینوکسیدیل و انواع قرص‌ها و محلول‌ها را از آن‌ها گرفته‌اند؟
تازه مگر کاشت مو را نگذاشته‌اند برای این جور وقت‌ها؟ البته این یک جراحی زیبایی است که برخلاف انواع دیگر جراحی‌های زیبایی، بیشتر در بین آقایان هواخواه دارد تا خانم‌ها. کم‌کم هم توی صفحه‌ی نیازمندی‌های روزنامه‌ها برای خودش فضای مستقلی دست و پا کرده و شده پای ثابت تبلیغات زیبایی. خیلی‌ها رفته‌اند سراغش و خیلی‌ها هم توی فکرش هستند.
با دکتر تورج مکرمی، متخصص پوست و مو که چند سالی است جراحی کاشت مو می‌کند، گفت‌وگو کرده‌ایم و تمام چیزهایی را که یک متقاضی کاشت مو دوست دارد و باید بداند، از ایشان پرسیده‌ایم.
آقای دکتر شما کاشت مو را به چه روشی انجام می‌دهید؟
روش F.U.T

عمل چقدر طول می‌کشد؟
بسته به تعداد مویی که می‌کاریم حدود 4 تا 8 ساعت.

زمان طولانی است، آیا مریض در تمام این مدت بیهوش است یا از بی‌حسی موضعی استفاده می‌کنید؟
ببینید ما قبل از عمل به بیمار قرص‌های آرامبخش مثل دیازپام و لورازپام می‌دهیم تا حالت خواب‌آلودگی و سستی پیدا کند و استرس قبل از جراحی‌اش کم شود. بیمار بعد از پر کردن رضایتنامه و مدارک لازم، لباس اتاق عمل را می‌پوشد و روی صندلی مخصوص می‌نشیند. ما پوست سرش را به صورت موضعی بی‌حس و در حین جراحی هم از داروهای خواب‌آور استفاده می‌کنیم تا مریض طی چند ساعت که یک جا نشسته به خواب رود و خسته نشود.

مراحل عمل را به تفکیک زمانی که صرف هر کدام می‌شود توضیح می‌دهید؟
بله، ابتدا آن قطعه‌ای را که باید از پشت سر بیمار برداشته شود روی پوست سرش طراحی می‌کنیم، بعد ناحیه علامت‌زده را برش می‌زنیم و بر می‌داریم. بخیه زدن محل برش حدود یک ربع ساعت طول می‌کشد. سپس قطعه پوست را دستیارانم زیر میکروسکوپ خرد می‌کنند که حدود 5/1 تا 2 ساعت زمان می‌برد. در همان فاصله من منافذی را که باید مو در آن‌ها کاشته شود روی پوست جلوی سر ایجاد می‌کنم که نیم ساعت تا سه ربع طول می‌کشد. بقیه زمان صرف کاشتن تک‌تک واحدهای فولیکولی در منافذ ایجادشده می‌شود که به تعداد پیوندها بستگی دارد. این تعداد با توافق بیمار، بسته به وسعت ناحیه طاسی و این‌که مریض چقدر می‌خواهد بودجه بگذارد، مشخص می‌شود. معمولاً ما دیگر کمتر از هفتصد، هشتصد تا پیوند نمی‌زنیم تا ماکزیمم دو هزار پیوند. هر واحد فولیکولی هم بین 1 تا 4 تار مو دارد که می‌شود همان رقم 2 تا 6 هزار تار مو، بعد از اتمام عمل هم سر بیمار را پانسمان می‌کنیم و مرخص می‌شود.

مراقبت‌های بعد از عمل چگونه است؟
سر بیمار از 24 تا 48 ساعت در پانسمان است، در این مدت باید مسکن و آنتی‌بیوتیک مصرف کند. بعد از باز کردن پانسمان هم یک سری پماد می‌دهیم تا جای زخم‌هایش زودتر خوب شود که معمولاً یک تا دو هفته طول می‌کشد تا تمام زخم‌های جلوی سر و پشت سر خوب شوند. در این مدت برای معلوم نشدن زخم‌ها شخص می‌تواند از کلاه استفاده کند. تا یکی دو هفته هم باید در مواردی احتیاط کند، از جمله این‌که ضربه‌ای به پشت سر یا به موهای کاشته‌شده نخورد، ورزش سنگین انجام ندهد، موهایش را شانه نزند و کوتاه نکند. در مورد شستشوی مو هیچ محدودیتی ندارد و اصلاً باید بعد از باز کردن پانسمان روزی 2 بار موهایش را بشوید تا خونابه‌ها تمیز شود. استفاده از هر نوع شامپو هم منعی ندارد. بعد از گذراندن دو هفته، دیگر شخص می‌تواند هر کاری روی موهایش انجام دهد از سشوار کردن تا رنگ و مش و فر و هر کار دیگری که روی موی طبیعی انجام می‌دهند. مراقبت‌ خاصی لازم نیست و ویزیت بعدی ما با مریض حدود یک‌سال بعد انجام می‌گیرد.

آیا عمل عارضه‌ای هم می‌تواند داشته باشد؟
خود عمل عارضه ناگوار و خطرناکی ندارد. احیاناً ممکن است برش جراحی عفونت کند یا زخم پشت سر مقداری باز شود و پهن دیده شود. ولی مهم‌ترین مسأله این است که عمل با برنامه‌ریزی انجام شود. در مشاوره‌های قبل از عمل حتماً باید توقعات بیمار را بشنویم و نتیجه واقعی عمل را صادقانه به او بگوییم. اطلاعاتی از قبیل این‌که چند مرحله عمل لازم دارد، چه تعدادی مو باید کاشته شود و با این تعداد چه مساحتی از سر و کدام قسمت را می‌خواهیم پوشش دهیم باید با بیمار مطرح شوند و توافق حاصل شود. در غیر این صورت افراد مشکلات روحی و روانی پیدا می‌کنند و بعد از جراحی می‌آیند می‌گویند آن چیزی که ما می‌خواستیم نشده، کمتر از میزان مورد انتظار ما است یا ناحیه‌ای را که ما می‌خواستیم شما نکاشتید. باید تمام این مسائل قبل از عمل روشن شود. مهم‌ترین کار برنامه‌ریزی بلندمدت است. اگر بیاییم جایی مو بکاریم که چند سال بعد دور و اطرافش خالی شود و فقط همان موهای کاشته‌شده در وسط باقی بماند، منظره زشتی ایجاد می‌کند. یک سری نکات تکنیکی هم اگر رعایت نشوند باعث بروز عوارض می‌شوند. مثلاً طراحی خط مو خیلی مهم است. بدترین حالت این است که خط مو را خیلی صاف یا خیلی پایین روی پیشانی بکاریم که به آن نمای انسان اولیه یا نئاندرتال می‌گویند، چون موهای انسان‌های اولیه بسیار پرپشت بود و از پایین پیشانی‌شان با فاصله کمی از ابرو در می‌آمد. یا این‌که بخواهیم از پشت سر کسی که موهای پشت سرش هم در حال ریزش است مو برداریم و به جلوی سرش پیوند بزنیم، خب معلوم است که این موها هم نمی‌ماند و بعد از کاشت می‌ریزد. در نتیجه رعایت تکنیک‌های جراحی به اضافه نکات اخلاقی و صداقت از بروز بیشتر عوارض جلوگیری می‌کند.

چرا موهای کاشته‌شده بعد از عمل می‌ریزند؟ آیا ممکن است این ریزش دایمی باشد؟
خب این طبیعی است چون موها دستکاری می‌شوند و از پشت سر بیرون می‌آیند و وارد مرحله‌ای می‌شوند که اصطلاحاً می‌گوییم مرحله استراحت. در نتیجه موهای کاشته‌شده بعد از دو سه هفته ریزش پیدا می‌کنند و تقریباً هشتاد درصدشان می‌ریزد. در این مرحله بیمار برمی‌گردد به حالت قبل از عمل، انگار که مو نکاشته باشد. در این حالت مریض باید منتظر شود تا حدوداً سه چهار ماه بعد رشد دوباره موها آغاز شود. معمولاً یک سال تا هیجده‌ ماه طول می‌کشد تا همه موها در بیایند. پس ما به افراد می‌گوییم که کمی صبور باشند، این‌طوری نباشد که انتظار معجزه سریع را داشته باشند. بعضی وقت‌ها افرادی مراجعه می‌کنند و می‌گویند مثلاً هفته دیگر می‌خواهم بروم خواستگاری، آمده‌ام مو بکارم. این‌ها نمی‌دانند که پروسه کاشت مو تا رویش آن حدود یک‌سال و نیم طول می‌کشد.

مراحل قبل از عمل جراحی چیست؟ یعنی از زمانی که بیمار برای مشاوره و اولین ویزیت پیش شما می‌آید تا روز عمل.
ابتدا وضعیت ریزش موی فرد را بررسی می‌کنیم و اگر تأیید شد که کاشت مو امکان‌پذیر است، پس از بررسی هدف و انگیزه بیمار از این جراحی و حاصل شدن تفاهم‌های اولیه، یک‌سری آزمایش‌های قبل از عمل را انجام می‌دهیم، آزمایش ایدز، هپاتیت و وضعیت انعقادی خون. سپس معاینه دقیقی از پوست سر به عمل می‌آوریم. از این جهت که ببینیم انعطاف‌پذیری پوست سر چطور است، فاصله موها کم است یا زیاد و این‌که چقدر مو می‌شود از پشت سر برداشت. بعد منطقه‌ای را که می‌خواهیم مو بکاریم ارزیابی می‌کنیم، مساحتی که مد نظرمان است حساب می‌کنیم و بر اساس آن تعداد موی لازم را مشخص می‌کنیم.

چه افرادی در همان مراحل اول مشاوره رد می‌شوند و کاشت مو را برایشان انجام نمی‌دهید؟
یکی افرادی که پشت سرشان به اندازه‌ی کافی مو نداشته باشد، یعنی اصطلاحاً بانک مو فقیر باشد. دیگر این‌که شدت طاسی زیاد باشد یا افرادی که در مرحله شروع طاسی هستند. یعنی اوایل دوران ریزش مویشان را می‌گذرانند. این افراد معمولاً کم‌سن و سال و حدود هیجده و نوزده ساله‌اند و وقتی مراجعه می‌کنند که موهای پیشانی‌شان کمی عقب رفته است. در مورد این افراد اولاً فضا آن‌قدر زیاد نیست که بخواهیم مو بکاریم، ثانیاً توقعات این جوان‌ها خیلی بالاست. باید صبر کنیم سنشان بالاتر برود و توقعاتشان منطقی شود.

یعنی شما آن‌ها را جواب می‌کنید؟
نه، ما درمان دارویی را شروع می‌کنیم. یعنی سعی می‌کنیم با دارو جلوی ریزش بیشتر موها را بگیریم. معمولاً داروهای ریزش مو روی فرق سر و بالای سر و پشت سر بیشتر اثر می‌کنند تا جلوی سر. ما بعد از شش‌ماه تا یک‌سال دوباره وضعیت طاسی این افراد را بررسی می‌کنیم و اگر ریزش مویشان متوقف شده باشد اقدام به کاشت مو می‌کنیم. البته آن موقع هم برای ناحیه جلوی سر که در معرض دید است و از نظر زیبایی اهمیت دارد مو می‌کاریم و فرق سر را که اهمیتش کمتر است می‌گذاریم برای بعد و دوباره درمان دارویی را ادامه می‌دهیم. زمانی که فرد به حدود چهل سالگی برسد تازه آن وقت می‌توانیم روی فرق سرش مو بکاریم چون اگر همان اول بخواهیم این کار را بکنیم خیلی موی زیادی می‌برد و برای جلوی سر هیچ چیز باقی نمی‌ماند. به طور کلی در مورد این‌گونه افراد، جراح باید آینده‌نگر باشد. اگر همان اول بیاید طبق خواسته مریض کاشت مو را انجام دهد، ممکن است چند سالی فرد راضی باشد ولی وقتی سنش بالا رفت و طبق حالت طبیعی مردانه مقدار بیشتری از موهایش ریخت، می‌آید و معترض می‌شود که چرا همان موقع به من نگفتید.

خب مگر نمی‌تواند چند مرحله دیگر مو بکارد؟
می‌شود ولی آدم می‌افتد توی یک چرخه طولانی و هر سال باید بیاید و جراحی کند. ضمن این‌که بانک موی پشت سر هر فرد محدودیتی دارد و نمی‌شود هر چقدر دلمان خواست این کار را بکنیم. معمولاً بین 5 تا 6 جلسه می‌شود کاشت مو انجام داد اما هر بار تعداد موهایی که می‌شود برداشت کمتر می‌شود. اگر جنس پوست افراد شل و قابل انعطاف باشد می‌شود با فاصله 5 تا 6 ماه یکبار این عمل را انجام داد، اگر پوست معمولی باشد حدود 9 ماه الی یک‌سال باید بین دو عمل فاصله باشد.

شما کلاه‌گیس هم تجویز می‌کنید؟
بله، برای افرادی که طاسی‌شان وسیع است. اگر سه ناحیه‌ جلوی سر، بالای سر و فرق سر همزمان طاس باشند طاسی کامل محسوب می‌شود، اصطلاحاً می‌گوییم درجه هفت طاسی. این طور افراد معمولاً بانک موی کافی هم ندارند، پشت سرشان یک نوار نازک شبیه نعل اسب مو دارد، بنابراین نمی‌شود کاشت مو هم انجام داد. فوقش یک جلسه مو بکاریم که با توجه به وسعت ناحیه طاسی تأثیر زیادی ندارد. برای چنین بیمارانی ما کلاه‌گیس را توصیه می‌کنیم که آن هم مشکلات خاص خودش را دارد. یکی از این مشکلات نحوه اتصال کلاه‌گیس به پوست سر است که از چند طریق مثل چسب، تور و کلیپس ممکن می‌شود. یک نوع پوست مصنوعی هم وجود دارد که موهای کلاه‌گیس به آن می‌چسبد و بعد خود آن پوست به پوست سر چسبانده می‌شود. هر کدام از این راه‌ها معایبی دارد. آن‌که چسبی است هر چند وقت یکبار نیاز به ترمیم دوباره چسب دارد. یعنی باید کلاه‌گیس را در بیاورند و ببرند همان محلی که خریداری کرده‌اند یا این‌که خودشان چسب مخصوص بخرند و پس از تمیز کردن و شستشوی با دقت کلاه‌گیس، مجدداً به آن چسب بزنند. این افراد بهتر است دو تا کلاه‌گیس داشته باشند تا وقتی یکی را برای تعمیر می‌برند از دیگری استفاده کنند. اتصال از طریق کلیپس هم به این علت که کلیپس به موهای خود فرد متصل می‌شود و آن‌ها را می‌کشد به مرور باعث از بین رفتن موها می‌شود. ضمن این‌که شست‌وشوی مرتب کلاه‌گیس موهایش را به تدریج خراب می‌کند.

بیماران شما بیشتر در چه محدوده سنی هستند؟
از بیست تا هفتاد سال. جوان‌ها به محض این‌که کمی سرشان خالی می‌شود نگران می‌شوند و به فکر جبران می‌افتند. افراد مسن هم دلایل دیگری دارند. افراد پنجاه تا هفتاد ساله معمولاً آقایانی هستند که می‌خواهند تجدید فراش کنند و اغلب با یک خانم جوان می‌آیند. ما در مورد این افراد نگرانی خاصی نداریم غیر از این‌که وضعیت قلب و عروقشان را بررسی می‌کنیم چون داروهایی که برای جلوگیری از خونریزی در پوست سر تزریق می‌کنیم ممکن است برای افراد مسن اثرات سوء قلبی داشته باشند.

چرا بیشتر آقایان متقاضی این عمل هستند؟
چون خانم‌ها اطلاع ندارند که کاشت مو برای آن‌ها هم امکان‌پذیر است. البته خانم‌ها معمولاً در فرایند ریزش مو، موهای پشت سرشان هم می‌ریزد، پس نمی‌شود کاشت مو انجام داد ولی تعداد دیگری مدل ریزش مویشان مثل آقایان است، برای این افراد می‌شود کاشت مو انجام داد. ولی چون این‌طوری جا افتاده که کاشت مو مخصوص آقایان است، خانم‌ها مراجعه نمی‌کنند، البته در مورد کاشت ابرو اطلاعات دارند و تقاضا هم زیاد است.

کاشت ابرو و مژه هم نتیجه خوبی دارد؟
کاشت ابرو خوب جواب می‌دهد گرچه دقت بیشتری می‌طلبد. باید از یک قسمت‌هایی از پوست سر مو برداریم که موهایش نازک‌تر است مثل نزدیک پوست گردن. روش تقسیم کردن و خرد کردن به همان ترتیب صورت می‌گیرد ولی ظرافت بیشتری دارد، باید گرافت‌ها یک تار مو بیشتر نشود چون ابرو کاملاً در معرض دید است، موها را باید در فاصله نزدیک بکاریم تا کاملاً طبیعی به نظر برسد. خانم‌هایی که تاتو کرده‌اند یا با مواد و سایه ابرویشان را می‌کشند می‌گویند روی همین خطی که وجود دارد مو بکارید. نتیجه در اغلب موارد رضایت‌بخش است ولی بعضی مواقع ممکن است به خاطر شل بودن پوست ابرو، تعدادی از موهایی که کاشته‌شده در جایشان کمی بچرخند و جهتشان تغییر کند. این باعث ایجاد یک حالت شلوغی می‌شود چون موها کاملاً روی پوست پیشانی نمی‌خوابند و کمی سیخ‌سیخ و نامرتب می‌شوند. ولی کاشت مژه بسیار مشکل و پردردسر است و نتیجه خوبی هم ندارد. کاشت هر یک مژه ممکن است نیم ساعت طول بکشد چون نزدیک چشم و بسیار حساس است، پلک مرتب حرکت می‌کند و در ضمن موهای مژه حالت خاصی دارند که باعث می‌شود ما از هر جای سر که مو برداریم نهایتاً با مژه‌ها هماهنگ نشود. در نتیجه کاشت مژه به ندرت انجام می‌شود و نتایج آن به اندازه کاشت مو و ابرو رضایت‌بخش نیست.