دسته‌ها
كويريات (کویر) هبوط

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

این «بث الشکوی ها » نه کتاب است و نه مقالات ، « صمیمانه ترین نامه ها نامه هائی است که به” هیچ کس” می نویسم» و «سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند ». و اینها است « حرفهایی که هر کسی برای نگفتن دارد».

سخن ، چه شعر و چه نثر ، چه وحی و چه عقل ، به « دو شرط خارجی و قبلی » مقید است : یکی «عنوان » و دیگری« مخاطب». عنوان ، سخن را محدود و اسیر می کند و مخاطب رنگ خود را بر آن می زند …

در این کتاب – که «روح تنهایی در غربت این کویر ، با خود خویش ، حرف می زند » – سخن از این دو قید لاینفک هر سخنی  آزاد است که نه مسئول بیان و اثبات و تعلیم و تبلیغ « موضوع » هایی است که قبلا طرح شدهاست و نه محدود به مرز و سطح درک و رنگ ذوق و پسند و زمینه ی پذیرش و انفعال «مخاطب» هایی که از پیش تعیین گشته اند.

در گداز عمر و گذر از منزل های زندگی ، رنگ ها و طرح ها و حادثه ها و و برخوردهای ما با زندگی و دیگران و زمان و نیز احساس ما از «گذشته» ای دور که در «حال » زنده و حاضر است و در ما آمیخته و با ما در آویخته و نیز حالات شگفتی که در آن، یکباره می بینیم «هستی عالم» یا « بودن خویش » در برابرمان « طرح » شده است ، و نیز لحظات مأنوس و عفیفی که در بحبوحه ی دیگران و دیگرها ، با «خویش » برخورد می کنیم و در هم می نگریم و آشنایی می دهیم و با هم از بودن و از زیستن و از خلق و از حالات و رنج ها و آرزوهای خویش سخن می گوییم … این همه ، رنگ ها و طرح هائی که بر پرده ی دل ما نقش می کند و این نقش ها انفعالی در روح ما پدید می آورد که ما را از مسیری که با همگان بر آ« می تازیم ، «همچون ژنده پیلی که چون هوای انزوا کند از گله خویش کناره می گیرد و گوشه ای را در جنگل می جوید » ، لحظه و لحظاتی را کنار می کشد و در خلوت انزوای خویش ، در زیر باران تند اندیشه ها و دردها حیرتها می نشاند و بر سر غوغای ابرهای شوق زده و بیقرار اسفندی که در در درون به درد و شوق می گریند خاموشمان می دارد و در این حال که همه ی پراکندگی ها ی وجود و سراسیمگیهای زندگیمان ، در یک « با خویشتن بودن» ِ عریان و صمیمانه ، انس و آؤامش و وحدت گرفته اند ، با خود می اندیشیم ، احساس می کنیم و « حرف می زنیم ».

در این حال، سخن گفتن ، کلمات و تعبرات را برای «فهماندن موضوع خاصی» به «گروه معینی» «وسیله کردن» نیست. سخن گفتن ، خود جزئی از همان فهمیدن و احساس کردن است . سخن ، گفتنی می شود شبیه به «گفتگو کردن با خویش».

در آ« حالات که معنائی اندیشه را برآشفته است و احساسی روح را به حریق کشانده است ، در آن لحظات که ، خسته از ابتذال روز مرگی هائی که تمام لحظه های ما را پامال کرده ، و رنجور از ملال زندگی و رنج بیهودگی « بودن » خود مخاطب خویشیم یا دوستی همچون خویش را مخاطب خویش می گیریم و به حرف زدن ، نه « گفتن » به کسی و کسانی و از موضوع هائی ، گفتگو کردنی آزاد ، گفتگو کردنی شبیه «با خود آزاد و رها فکر کردن» ، شبیه با همدرد و مأنوس و محرمی «درددل کردن» ، گپ زدن نه از رنج خاصی در زندگی و دشواری خویش و امید ها و هراس ها و احلام بی تعین و بی حد و مرز ، می پردازیم ، در این حال ها و لحظه ها ، آ«چه طرح می شود موضوع سخن است نه آنچه طرح می کنیم.

در اینجا نفس«حرف زدن» اصالت دارد . سخن وسیله ی اثبات و انتقال نیست ، خود یک نوع « زندگی کردن» می شود.

***

من در اینجا تمرینی برای پدید آوردن سبکی تازه در نویسندگی نکرده ام ؛ اما چنین شده است ، که گویی در آ« ساعات که گرم خیالات و اندیشه هائی در خلوت تنهایی با خویش بوده ام و «بی خویش» می نوشته ام ، آنچه بر خیالم می گذشته و یا در دلم میآمده است ، بی هیچ کم و کاستی ، بر روی این صفحات نقش می بسته است، با همان عریانی و بی قیدی و بی نظمی و بی شائبگی و با همان صمیمیت و خلوص مطلقی که معانی و عواطف بر صفحه ی ضمیرم ، به سر انگشت خیال و خاطره وبه نیروی ادراک و احساس ، نقش می شده است.

آنچه در اینجا آمده ، گزیده ایست از هزاران صفحه «بث الشکوی »ها و «غزل» های غیر منظوم من در حالات و آنات ماورائی و مرموزی ، در گداز عمر ، که به جاذبه ی تاثری ، روح همه ی شعار و دثار خویش فرو می ریخته و از بند همه « بایستن»های همیشگیش می گریخته و در یک « با خویشتن بودنی، رها از ماسوایش»، در آتش آن «معنی» که مبتلایش شده است ، خاموش و صبور می گداخته است و اگر می بیند که با یک «معنی که سر در دنبال من داشته» و تسخیرم کرده است ، معنی های پیچیده و متراکم بسیار نیز همراه آمده و در من سر برداشته است ، از آن است که هر عاطفه ای که دردرون سر می زند و می روید و تمام بودن آدمی را فرا می گیرد ، کالبد همه ی دردها و خاطره ها و نیاز ها و آرزوهای مرده و مجهول واز یاد رفته را نیز بر می شورد و از روح خود در آن ها می دمد و می پرورد و قیامتی شگفت در گورستان ساکت درون بر پا می دارد و این رستاخیز را آنها که خواسته اند ، به نظم یا نثر برای «دیگران» گزارش کنند  تباه کرده اند و من هرگز به چنین کوشش بیهوده ای نپرداخته ام و ننوشته ام و نگفته ام و ، در آن لحظات جادوئی و غریب که در این رستاخیز بوده ام ، آنچه می دیده ام و می یافته ام ، خود ، علیرغم من و گاه بی خبر من « حرف و فعل و صوت » می یافته است و سخن می شده است و احساس می کرده ام که در این حالت ها ، نوشتن را بعنوان وسیله ای برای بیان و انتقال این افکار و عواطف استخدام نمی کرده ام و برای آنکه « بماند و بنمایم و بدانند »نمی نوشته ام ، بلکه تنها از آن رو می نوشته ام که « نمی توانسته ام ننویسم»! و در این هنگامه های بی خویشی که کلمات «هر یک انفجاری را به بند می کشیده اند » و روح را در تنگنای خفقان آور زیستن و بودن بی تاب می ساخته اند و دردها و حرف ها ، بی قرار و هراسان از خاموش مردن ، خود ، واژه های خویش را بر می گرفته اند و برای گفتن بر سرم می تاخته اند و من ، بی طاقت و دردمند ، زندانبانی را می مانسته ام که زندانیایش بر او شوریده باشند ، عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمام بودنم ، براستی حس می کرده ام که :

« نوشتن برای فراموش کردن است ، نه برای یاد آوری»

تنهایی صفت بارز « وضع انسانی» است . جوهر الهی «خودخواهی ، آزادی و آفرینندگی»- که نوع «بشر» را تا مرحله ی تکامل «انسان » بودن فرا می برد ، بیگانگی او را با طبیعت عنصری ، نظم کور و کائنات نا آگاه و بی احساسی که او را احاطه کرده اند ، توجیه می کند و مذهب و عشق و هنر سه جلوه ی این « روح غریب » است ، « این نی بریده از نیستانش » که هماره از فراق ، اضطراب ، حسرت ، انتظار و بیزاری و عشق می نالد و هر چه بیشتر به خود پی می برد تنها تر می شود و پیوندهای ناخودآگاهش با طبیعت می گسلد و از «ما» که در جامعه ای باستانی نیرومند و مسلط بود ، می برد و به « من » می رسد و آنگاه بریده از جهان و جدا از جمع ، درد « اختیار » و هراس « رهائی » بیقرار و مضطربش می کند و می کوشد تا با تخدیر و مستی ، آن را فراموش کند و لحظه ای از آن بیاساید و یا به کمند عشق ، از رهایی رها شود و با دلی پیوند گیرد و یا به اعجاز هنر ، طبیعت را با خویش آشنا و همدرد سازد و خود را با دیگران تفاهم و خویشاوندی بخشد و پیوند هایی را که با خودآگاهی عقلی گسست با بیان آفرینش هنری « اتصال» دهد و یا از این تنگنای بیدرد و بیگانه ، به درون خیزد و بر بال روح بیتاب خویش بنشیند و ، به نیروی عشق و هدایت عرفان ، به آن « نمی دانم کجای» آشنائی که اینجا نیست بگریزد و یا به دعوت پیامی غیبی و راهبری رسولی که از آنجا خبر آورده است ، خود را نجات دهد و اگر نه پیام غیب را باور کرد و نه الهام دل را ، نه عشق قرارش بخشید و نه هنر نگاهش داشت و او ماند و  آنچه پیدا هست ، باید تا «شراب » فراموشیش بخشد و یا «انتحار» خلاصیش دهد ، که تنها موهبتی که میتواند آدمی را با «همه اش ، همین!» اشباع کند و در این دور باطل « تولید برای مصرف و مصرف برای تولید» و «آسایش فدای تأ مین وسایل آسایش »! خوشبخت سازد ، « حماقت »است و دریغا که حماقت هم موهبتی است خدادادی ، زیرا ، آدمی می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که «نفهمد».

***

بگفته ی شاندل :«نتایج یکی از موثق تین دلایل توجیه «وسایل » است اما اگر تنها نتیجه را ملاک ارزشیابی وسیله تلقی کنیم ، این خطر که ارزش هایی بالاتر از نتیجه را وسیله ی ان کرده باشیم بسیار است ».

بی شک مواقع خاصی در شرایط گذرای زندگی و تاریخ فرا می رسد که باید چنین بکنیم . ضرورت گاه «ترجیح بلا مرجح» را ایجاب می کند. هنگامیکه که سیل هجوم می آورد و یا حرق در شهر می افتد «وظیفه ی » همه مشخص است . آنگاه که گرسنگی بیداد می کند ، سخن گفتن از مائده های روحی خیانت است ، نه تنها به زندگی مادی ، که به معنویت روحانی نیز هم؛ بر خلاف سخن سعدی ، اندرونی که از طعام خالی است خانه ی جهل و زاغه ی ظلمت است حتی دین من اعلام میکند که « هر کس معاش ندارد معاد ندارد».

نگاهی که شهر ها و آبادی ها را می نگرد ، در« کویر» هیچ نمی یابد. نگاهی دیگر هست که آنچه را در آبادی ها و شهر های شلوغ و پر هیاهو و رنگارنگ نیست در کویر می تواند یافت. برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرف ها ، از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست ، باید

« از آنجا که همیشه هستیم برخیزیم» .

آدمی در برش های گوناگونش ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگری می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد.

در اوج آگاهی ، آدمی خود را در زندانی چهار «زندگی» می یابد: «طبیعت» ، «تاریخ»، «جامعه» و «خویشتن»! و سخن گفتن از «معانی و عواطف» و «درد ها و نیازها»ی آدمی است، که در هر یک از این چهار زندگیش ، بر گونه ای است: گاه در هستی سخن می گوید ، سخنش «فلسفه»است، گاه در تاریخ و سخنش «انسان» گاه در جامعه  و سخنش «سیاست»و گاه در خویشتن و سخنش «شعر».

و من همه ی عمر ، آنچه گفته ام از سیاست گفته ام . «ما» بوده است که در «من » از خویش سخن می گفته است و از زمینه و زمانه ی خویش ؛ و مخاطبم ، لا جرم ، مردم عصر من و سرزمین من.

و اما ، گاه خود را موجودی می یافته ام در « این دنیای بزرگ » و گاه مردی در انتهای زمان با این تاریخ شگفت که در من جاری است ، و گاه مردی در خویش ، و در این لحظات ، از آنچه همواره در نا خودآگاهی ، جزئی از آن کل  و بعدی از آن ذات بوده ام ، جدا می شده ام و تنها و مجرد ، و من می شده ام و در برابرم «بودن» . ومن می شده ام و در من « زیستن » ، و من می شده ام و با من«خویشتن» و در این « آن» های شگفت و هراسناک ، معانی و عواطف غریب در من حلول کی کرده اند و دردها و نیاز های ناشناس در من می روئیده اند و بی من ، کالبد می گرفته اند و خود ، سخن می شده اند و در اینجا است که کلمه ، نه دیگر « نشانه ی دلالت » که به گفته ی سارتر شیء و مفهوم نه مدلول و مقصود ، که صفت و ماهیت لفظ و واژه ها ، نه علائمی گزارشگر و قراردادهائی حکایتگر ، که به تعبیر شاندل :« پاره های بودن آدمی» می شوند و لاجرم ، بی آداب و ترتیب «انتقال» و بی قید و بند « مخاطب » ، که حرف زدن است نه گفتن .

و از این است که بدعت و غرابت «سبک » و « زبان » در این نوشته ها بدعت و غرابت معانی فکری و احساسی را دیریاب تر کرده است و ناچار ، به همان اندازه که ناقدان متداول بازار طعمه های خویش را به آسانی در این کتاب می جویند ، جوینگان صادق معانی ، بی «دوبعد دریافت» و نیز بی «دو سرمایه ی فرهنگ» ، جز لعاب رقیقی از سطح این کتاب و جز احتمال زیبایی سخنی و هنرمندی تعبیری و گیرایی توصیف و تشبیهی ، در آن هیچ نخواهند یافت. که کویر است و چشم های شهری در آن، جزطلوع و غروبی زیبا و آسمانی ستاره ریز هیچ نمی بینند.

این کتاب ، به تعبیر سارتر ، « شعر » ها و به معنی فارسی کلمه «غزل»ها و «نفثة المصدور » های یک سینه ی مجروح و «بث الشکوی» های یک روح کویری است و این کویر ، هم جهان من است و هم تاریخ من و هم میهن من و هم دل من ، خویشتن غریب من ، زیستن بایر و آتشناک من و بالاخره داستان من و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگین  ِ « بودن » ! .

خواننده ی این سخنان نباید خود را مخاطب انگارد که این سخنان بی مخاطب است ، باید بیننده و جوینده ی آن باشد . الفاظ و عبرات را نخواند . « معانی و عواطف جمله گشته و کلمه شده را لمس کند، بچشد ، ببوید» ، نه آنچنان که «نامه» را می خواند ، آنچنان که سرگذشتی را می بیند ، نه آنچنان که به خطاب گوینده ای گوش می دهد . آنچنان که نوای موسیقی ئی را می شنود ، آنچنان که تنهایی دردمند را می بیند که خود را می نالد؛ که در کویر هیچ نیست ، نه حرفی ، نه کسی، تند بادی سرگشته و بی آرام در این بیکرانگی تشنه ، همچون روح تنها و سرگردانی ، میوزد و مینالد و می جوید و فریاد می کشد .

از زاویه نگاه من به این دنیا بنگر ! با کاروان دل من ، با زاد فرهنگ من ،بر روی جاده ی تاریخ من و با تازیانه ی رنج ها و شوق های من بر سینه ی این کویر بران ! تا به بوی سخنم ، نه به دلالت الفاظم ، به دل این کویر ها راه یابی و در صمیم وجدان این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهایی و غربت و هراس و شکوه و بی کرانگی و ملکوت و زیبایی های وحشی کویر را تماشا کنی  و از آنجا به « ماوراءطبیعه» این دنیا و به «غیب» این غم ها و شادی های همه نزدیک و همه پیدا و همه روزمره ، سرکشی و آنگاه ، به نفرین و یا آفرین من بنشینی . بهر حال ، خواننده ی صادق کویر ، ای دوست ، ای دشمن دانا ، این شقیقه را همچنان که که شقیقه ی خویش ، مشنو؛ ببین ! مخوان ، بیاب!

و پیش از انکه بیندیشی تا چه بگویی ، بیندیش تا چه می گویم!

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

دسته‌ها
كويريات (کویر) هبوط

کویر! این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است.!

برای آنکه دل به آب و آبادی زندگیش بسته ، کویر یک نوع دلزدگی است . صدمه ای برای سعادت و لذت و آرامش و از دست دادن «خوشبینی» !

 

 

خوشبینی آنکه بر سایه ی درختی لمیده و آخور آباد کرده و پهلو از خوشبختی برآورده و از خودش خوشش می اید و از این همه نعمت شاکر است .

اما آنکه مسئول است ، مسئول ساختن ، نباید ویران کردن را بیاموزد؟

این است که درست به همان دلیل که خواننده ای ممکن است در « کویر» بماند – واین فاجعه ای است که مرا به تردید  می افکند – میتواند در کویر برای آنکه راهی شهادت گردد غسل کند چه به گفته ی شاندل کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشم های وی مرده باشد.

رنج ، نفی و عبث تیغ های برانی که راه دنیا را به سوی آخرت می برد و هموار می سازد . چه برای نان دیگران ، دغدغه داشتن و برای کسب آن تلاش کردن ، در نخستین قدم ، دغدغه ی نان را در خویش کشتن و نان خویش را از دست نهادن است .

وانگهی برای آن گروه از فرزندان آدم که هبوط را برای خویش فاجعه می شمارند ، کویر سرنوشت ناکامی و تلخی و عطش ابدی ادمی است که به ان میوه ی ممنوع نزدیک شده است . و بنابراین یک معجزه ی سیاه است . اما برای آن گروه از فرزندان ادم که سرگذشت «آدم » را می پذیرند و دنبال می کنند , « هبوط ، این بهشت سیری و سیرابی و بیرنجی » و سرنهادن در این «کویر» – که در آن ، دغدغه و تشنگی و اتش چشم به راه آدمی اند- آرزویی است که آن را برای نزدیک شدن به این «میوه ی ممنوع» بیقرار کرده است .

شیطان و حوا ، چشم در خویشتن گشودن و عصیان و بالاخره ، تبعید از بهشت و آوارگی در «کویر»…

بگذار تا « شیطنت عشق» چشمان ترا بر عریانی خویش بگشاید ، هر چند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد ، اما کوری را هرگز به خاطر آرامش ، تحمل مکن.

و گناه!

آری ، اما اگر گناه نباشد  ، طاعت را چگونه می توانی بدست اوری؟

چه ، « انسان تنها فرشته ای است که دستش به خون آغشته است»!

وانگهی ، کویر ، نه تنها نیستان من و ماست ، که نیستان «ملت» ما و «روح» ما و «اندیشه» و «مذهب»و «ادب» و «زندگی» ما و سرشت و «سرگذشت» ما همه است .

کویر! این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است.!

دسته‌ها
خاطرات ضد شریعتی - نقد شریعتی

خودتی..!

درحدود سال های 1348، دار و دسته داریوش همایون به عنوان خبرنگار دریکی از جلسات خصوصی دکتر شرکت نموده بودند و با شیوه تملق آمیز گفتند:

“آقا خیلی حرفها پشت سرشما می زنند و شما که خیلی خوب صحبت می کنید و بسیار عالی جواب می دهید. ما هم یک ستون از روزنامه را در اختیار شما می گذاریم که مخالفین نظرشان را بدهند و شما هم نظریه خود را بفرمائید!”

بدین گونه اندیشمندان شاهنشاهی می خواستند دو گروه رابه جان هم بیاندازند و از هر طرف که کشته شود، سود نصیبشان شود . شریعتی بانگاهش گوینده را وراندازی کرد و پکی به سیگارش زد و تنها یک کلمه گفت : “خودتی!” ورفت.

 

_مجله زن روز – 31 خرداد1359

دسته‌ها
خاطرات طرحی از یک زندگی

مشکل شریعتی با گروه آموزشی تاریخ

یکی دیگر از مشکلات شریعتی در دانشکده با گروه آموزشی تاریخ بود . گروه مزبور نسبت به رفتارهای شریعتی با دانشجویان و نیز بی اعتنایی وی به ضوابط دانشکده سخت معترض بود و اعتراضات خود را همواره به صورت نامه هایی به مسئولان و نهادهای بالاتر و یا شخص علی منعکس می کرد . اما علی اهمیتی به آنچه صادر می شد نمی داد و همین سبب بروز چالشهایی بین او و ریاست دانشکده آقای متینی و نیز با دکتر مویدی رئیس گروه آموزشی تاریخ می شد .


علی تقاضای استاد یاری به گروه آموزشی تاریخ داده بود و لیکن گروه آموزشی نسبت به این تقاضا از خود سلب مسئولیت می کرد . فی المثل در یکی از نامه هایی که علی به گروه آموزشی نوشته بود ، گروه مزبور بعد از مدتها تصمیم می گیرد نسبت به تقاضای علی پاسخی فراهم کند . در متن نامه گروه آموزشی تاریخ درباره تقاضای شریعتی مبنی بر ارتقا به سمت استاد یاری چنین امده است :
خواهشمند است در ارسال جواب نامه شماره 5493 مورخ 15/10/49 موضوع اظهار نظر درباره تقاضای آقای علی مزینانی شریعتی ، استاد یار آن گروه تسریع فرمایید .
و لذا به نظر می رسد گروه تاریخ که پیش از این درباره تقاضای دکتر از خود سلب صلاحیت کرده بود ناچار به ارائه نظر می شود و نامه گروه به شرحی که رفت نوشته و ارسال می گردد .

1. شریعتی در دانشگاه مشهد صص 94 و 95
2. همان ص 97

به هر صورت چالش میان شریعتی و گروه تاریخ ادامه داشت و گروه آموزشی تاریخ نه تنها هرگز رتبه دانشیاری دکتر شریعتی را تصویب نمی کند . بلکه در زمینه های دیگر نیز یکسره با شریعتی و روش او مخالفت می کرده است . دکتر مویدی رئیس گروه تاریخ پی در پی به دکتر شریعتی درباره ( رعایت ساعات حضور ) در دانشکده تذکر می داده و حتی در نامه ای خطاب به دکتر می نویسد : (( همه روزه از ساعت 30/8 صبح و 3 بعد از ظهر ، جهت امضای دفتر حضور و غیاب به اتاق کار اینجانب مراجعه فرمایید . در حالی که دکتر شریعتی نه تنها تن به چنین کاری نمی دهد ، بلکه حتی در پی برخوردهای عناد آمیز گروه با وی از دریافت نامه های اداری گروه نیز خودداری می کند :
دانشکده ادبیات و علوم انسانی
پس از ادای احترام ، عطف به نامه شماره 298 مورخ 28/1/50 به طوری که به استحضار آن دانشکده رسانیده است آقای علی شریعتی مزینانی ، به هیچ وجه تمایل به همکاری با این گروه را ندارند و حتی از دریافت نامه های آن دانشکده نیز که به وسیله گروه آموزشی تاریخ فرستاده می شود خودداری می نماید1 …
گروه آموزشی تاریخ – مویدی
مسولان دانشکده که بی اعتنایی علی را نسبت به نامه ها و تذکرات می دیدند به ناچار نامه ها را به خانه می فرستادند چون می دانستند طبیعتا نگران وضعیت شغلی همسرم می باشم و بنابراین باید به آنها جواب می دادم . علی اصلا ترسی از اینکه اخراجش کنند نداشت . ( به قول خود آقای میتنی : گاه علی شریعتی تا نیمه شب با دانشجویان به گفتگو و بحث می پرداخت ) و تازه وقتی به خانه می آمد بعد از مختصر استراحت و صرف شام به اتاق خودش می رفت و مشغول نوشتن می شد تا سرانجام سر و صدای من بلند می شد و با بحث و دعوا او را مثل کودکان می خواباندم به خیال اینکه دیگر امشب علی خوب می خوابد و کمی رفع خستگی می کند و صبح با نشاط از جا برمی خیزد . اما همین که می دید من به خواب رفته ام از جا برمی خاست دوباره به اتاق کارش می رفت و مشغول نوشتن می شد . گاه من غفلتا از خواب برمی خاستم و می دیدم علی نیست . به اتاق کارش می رفتم می دیدم بله ! بساط چای و سماور برقرار است و مشغول نوشتن شده است و تازه می خواست من هم بنشینم و به آنچه نوشته توجه کنم او بخواند و من گوش کنم . خودش از آنچه می نوشت از واژه ها و طرح موضوعات و زیبایی مطالب لذت فراوان می برد و واقعا زیبایی و روانی و سبک آثار او بسیار دلنشین است . شما امروز بعضی از مطالبی را که از علی می خوانید این تصور برایتان پیش می آید که او با درک و تامل در مسائل جاری به طرح و بحث آن پرداخته است .
او شب تا صبح بیدار می ماند و می نوشت و روز بعد طبق برنامه باید در کلاس درس حاضر می بود . ذهن خلاق او مترصد فرصت بود تا با شکار لحظه ها و دوری از بطالت و روزمرگی ها بیشتر بنویسد بگوید و مردم را آگاه کند . او در جامعه ای زندگی می کرد که اکثریت آنها ناآگاه و بی سواد بودند و یا اگر کوره سوادی هم داشتند به دست استحمارگران ( قدیم و جدید ) و حکومت استبدادی پهلوی مرعوب می شدند .

1. همان ص 75

تمام آثار دکتر شریعتی و آنچه گفته و نوشته همه را زیر سوال گرفته اند برای این که ثابت کنند که شریعتی صلاحیت استادیاری را هم نداشته است و نابجا و غیر منصفانه او را استاد یار دانشکده ادبیات مشهد کرده اند و با کمال تعجب درجه علمی دانشگاه تازه تاسیس مشهد از دانشگاه تهران بالاتر بوده است ؟!
و بدین ترتیب می خواهند ثابت کنند که دستهایی در کار بوده که دکتر شریعتی را شاگرد اول کرده اند و بعدها استاد یار !! و تازه سخنرانیهایش هم با پشتیبانی ساواک انجام می شده !! است . در صورتی که مشکل گروه آموزشی با شریعتی صرفا بر سر صلاحیت علمی وی نبود چرا که بنا به اظهارات دکتر رضا قنادان از مدرسان همدوره ای شریعتی ، اساتیدی در گروه مدیران آموزشی بودند که از حیث علمی و شیوه تدریس بسیار بی صلاحیت بودند و لیکن به دلیل خوش خدمتی برای ساواک از طرف گروه آموزشی مورد تایید و از امکانات لازم هم برخوردار بودند :
یکی از همین مدیران گروه برای هر یک از درسهای خود تنها از جزوه ای استفاده می کرد که از سالهای آغاز تدریس در مشهد کمترین تغییری نکرده بود . به گفته دانشجویان شیوه تدریس وی این بود که این جزوه را کلمه به کلمه برای دانشجویان دیکته می کرد . عین آنچه را که دیکته کرده بود در امتحان پایان نیمه سال خواستار می شد تلقی بسیاری از دانشجویان این بود که اگر روزی استاد یاد شده جزوه اش را از دست بدهد سواد او نیز همراه جزوه از دست خواهد رفت … مدیری دیگری که از دست شریعتی شکایت داشت دارنده درجه دکتری از امریکا بود . برخی از استادان بر این باور بودند که او ( ساواکی ) است . در اینجا باید افزود که این سخن متکی بر مشاهدات عینی من در مقام استاد یار پیشین دانشگاه فردوسی و ( عضو کمیته تزکیه ) این دانشگاه در دوران نخست وزیری مهندس مهدی بازرگان است . این کمیته ( منتخب ) که مرکب از سه دانشجو ، سه کارمند و سه استاد بود ماموریت داشت پرونده های ساواک را که در آخرین روزهای حکومت شاه به محل فرماندهی لشکر انتقال یافته بود بررسی کند و اسامی کسانی را که مخفیانه با ساواک همکاری داشته اند در اختیار رئیس دانشگاه بگذارد تا طبق تصمیمات شورای دانشگاه در مورد آنان عمل شود . خانم … مورد بحث در شمار این افراد قرار داشت . طبق آنچه در پرونده اش منعکس بود وی با اسم مستعار (شنبه) و با دریافت ماهی پانصد تومان ، پیشامدهای روزانه دانشکده را مخفیانه به ساواک گزارش داده بود . در یکی از گزارشهایی که علیه دکتر شریعتی داده بود در حدود دو صفحه و نیم تا میزانی تند رفته بود که مامور ساواک زیر آن نوشته بود : قابل اعتماد نیست . گزارش ناشی از احساسات است ( یکشنبه ) و مامور دیگری زیر آن نوشته بود : نظر یکشنبه تایید می شود بایگانی شود . ( دوشنبه )
عدم رعایت مقررات از سوی شریعتی از این بابت حساسیت برانگیز بود که بی اعتنایی وی نسبت به نظام مقرراتی دانشگاهی خللی بر پشتوانه امنیتی کل نظام به شمار می آمد1 .
اما برای انکه مشخص شود که تلاش آن بوروکراتهای شبه مدرن در زیر سوال بردن سطح علمی و عنوان دانشگاهی علی و نیز عملکرد او چه جایگاهی دارد بهتر است به اسناد ساواک در صفحات بعد مراجعه کنیم و همسویی این آقایان را با ساواک در ایجاد محدودیت بر ضد علی ببینیم .

1. شریعتی در دانشگاه مشهد ، ناصر آملی صص 68 و 69

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و مطهری طرحی از یک زندگی

حلقه استاد مطهری

حلقه استاد مطهری متشکل از روحانیونی بود که بیشتر در خارج از حوزه علمیه قم فعالیت داشتند . اینان از طلابی بودند که پس از سال ها تحصیل در حوزه های علمیه برای آشنایی با علوم دانشگاهی و احیانا فعالیت دینی به تهران آمده بودند و بر خلاف گروه نخست که بر ظواهر دینی و پوسته مذهب تاکید می کردند این طیف تلاش می کردند چهره مثبت و روشنفکر پسندی از دین و جنبه های آن ارائه دهد و به جای برگزاری مجالس روضه خوانی بیشتر به برپا کردن مجالس سخنرانی و طرح مباحث و مسائل نو گرایش نشان می داد . این حلقه در حسینیه ارشاد گرد مرحوم مطهری جمع بودند و (( کنترل فعالیت های ” تبلیغی ” حسینیه را در دست داشتند )) .

 

بعد از بالا گرفتن موج انتقادات و مخالفت ها با علی به خاطر نوشتن دو مقاله در جلد اول کتاب محمد خاتم پیامبران مرحوم مطهری از علی خواسته بود که برای خوابانیدن سر و صدای منتقدان مطلبی بنویسد که البته علی زیر بار نمی رود3 و این باعث رنجش مرحوم مطهری و حلقه او از علی می شود . این است که (( به تدریج دوستان مطهری هم به ارکستر ضد شریعتی روحانیون به رهبیر محمد تقی فلسفی پیوستند منبری اتشین مزاجی که علیرغم مواضع سیاسی مشکوک اش در میان جریان اصلی روحانیت اعتبار خاصی داشت و پس از ضدیت با پاره ای از تفاسیر جنجال برانگیز شریعتی از اسلام از منابر خود وی را به باد توهین گرفتند )) 4 .

 

1. همان

2. نگارنده فصل جداگانه ای را به روابط شریعتی و مطهری اختصاص داده است که در فصل بعدی می خوانید . در اینجا اشاره گذرایی بر چگونگی ارتباط حلقه مطهری در برخورد با علی و آرای او می شود.

3. رهنما ص 346

4. همان ص 354

حلقه استاد مطهری و اختلاف با هیئت مدیره ارشاد

مرحوم مطهری و هوادارانش خیلی زود در برابر حسینیه و علی صف آرایی کردند یعنی با طی کردن راهی کوتاه از مقطع سال 1347 آن هم با چاپ دو مقاله از علی و بعد انتقاد بر او در سال 1348 بر اثر جو و فشار گروه ولایتی و سرانجام مخالفت مصر با وی در سال 1349 راهی که مرحوم مطهری از شیفتگی اولیه1 به شخص و آثار علی طی کرد و سرانجام به مخالفت و ضدیت با او ختم شد .

حلقه مرحوم مطهری بعد از مطرح شدن علی به عنوان یکی از سخنرانان بانفوذ ارشاد درصدد بود این نقش را کمرنگ کند و نظارت و کنترل فعالیتهای حسینیه را دست خود بگیرد : (( از گفته های نزدیکان مطهری و یادداشت های خود وی چنین برمی آید که هدف مطهری ایجاد تغییرات اساسی در ساختار اجرایی و مدیریتی ارشاد بوده است . مطهری همان طور که به آیت اله قمی گفته بود سعی می کرد با افزایش اعضای هیئت مدیره ( به استثنای اعضای علی البدل ) از سه نفر به پنج نفر و ایجاد یک شورای جدید مرکب از روحانیون ، سلطه ی خود را بر ارشاد تثبیت کند ))2 .

وی (( همچنین همه ی توان خود را صرف این کرده بود که اختیارات اجرایی ” میانچی “3 را تا حد یک مدیر مالی که به دقت تحت نظر آن چه که به گفته ی وی ” حسابداران معتمد ” بود قرار داشت تنزل دهد . تحقق این هدف به معنای کنار رفتن میانچی و تسلط مطهری بر امور ارشاد شد . و (( با قدرت مطلقه ای که قرار بود شورای روحانیون در دست بگیرد مشکل کی ” باید صحبت کند ” و ” چی باید گفته شود ” نیز خود به خود برطرف می شد ))4 .

1. آقای مطهری در سالهای نخست ورود علی به ارشاد شیفته سخنرانیهای وی بود و از او ستایش می کرد . ن . ک به جریانها و جنبشهای مذهبی – سیاسی ایران ، جعفریان ص 283

2. رهنما ص 362

3. میانچی که به عنوان مدیر برنامه های ارشاد انتخاب شده بود عملا همه اختیارات و از جمله انتخاب سخنران و تصمیم گیری نهایی در مورد مسائل مربوط به نشر و چاپ را در دست داشت . به این ترتیب مطهری فاقد هر گونه قدرت واقعی در اداره امور ارشاد بود .

4. مطهری از این ناراضی بود که علی رغم این که از اعضای موسس ارشاد بود و با مردم و روحانیان ارتباط داشت در مورد این که ” کی باید صحبت کند ” و ” چی باید گفته شود ” و حتی زمان چاپ و نشر کتب تدوین شده در ارشاد هیچ اطلاعی نداشت . با بالا گرفتن اختلاف و کشمکش ها مطهری به برنامه های عادی ارشاد خرده می گرفت و از در مخالفت با آنها درمی آمد . ن . ک به کتاب رهنما ص 362 و بنا به نوشته رسول جعفریان : تا آنجا که به آقای مطهری برمی گردد گرچه ایشان تا سال 49 انتقاداتی نسبت به نوع اداره حسینیه داشت و کج دار و مریز به همکاری خود ادامه می داد اما از نامه ایشان در سال 50 چنین به دست می آید که وی از این پس به صراحت به انتقاد از شریعتی به ویژه دیدگاههای وی درباره روحانیت می پردازد . این مسائل مربوط به سال 48 و 49 بوده است . جریانها و جنبشهای مذهبی – سیاسی ایران ص 288

بدین سان موجی که (( ولایتی )) ها در محافل مذهبی – سنتی بر ضد علی به راه انداخته بودند رفته رفته به خود ارشاد و دست اندرکاران و مبلغان ان رسید1 . گروه ولایتی توانسته بود با متشبث شدن به انواع ترفندها از سخنرانی و صدور اعلامیه و چاپ جزوات و کتاب بر ضد حسینیه و شخص علی تا تحریک مراجع و نشستهای مختلف با آنان جهت تکفیر علی اکنون توپ را به زمین حسینیه بیندازد و خود به عنوان تماشاچی این بازی نابرابر بنشیند . علی با جبهه (( ولایتی )) که در بیرون حسینیه به تکفیر او برخاسته بود طرف نبود بلکه اکنون از سوی دوستان و دعوت کنندگان ارشاد صلاحیت و افکارش زیر سوال است و باید جوابگوی سوالات و انتقادات جبهه جدید نیز باشد2 .

بدیهی است در چنین جوی امکان پرداختن به مسائل اساسی و پاسخگویی به نیازهای نسل جدید نیست و همه توان افراد دلسوز ، تحت الشعاع اختلافات و کدورتها قرار می گیرد تا جایی که در اوج این اختلافات و نقد و نظرها پیرامون حسینیه و شخص علی بنا به خاطرات آقای میانچی ، آقای حاج احمد صادق3 به قصد رفع اختلافات فیمابین تعدادی از اهل منبر و دکتر شریعتی و به امید آنکه شاید شریعتی بر طرف و به حسن ظن و دوستی و برادری تبدیل گردد در یکی از شبهای پایانی ماه مبارک رمضان افطاریه ای در منزل خود ترتیب داده بود که آن مجلس برخی از اساتید و حجج اسلام شامل استاد مرتضی مطهری ، دکتر بهشتی ، دکتر باهنر ، هاشمی رفسنجانی ، خزعلی و چند نفر غیر روحانی از جمله فخرالدین حجازی ، میانچی و طرف اصلی علی شریعتی دعوت به عمل آمده بود تا ضمن مذاکره و تعاطی افکار با یکدیگر راه حلی برای قطع حملات و رفع کدورت نسبت به دکتر شریعتی پیدا شود .

آقای حاج صادق در این جلسه ضمن اشاره به حساسیت شرایط اجتماعی – سیاسی آن زمان و نیاز روز افزون جوانان به کسب آگاهی و بیداری و نقش شریعتی در آگاهی بخشی و حضور جوانان متدین و جان برکف به صحنه مبارزه از روحانیون حاضر در جلسه با استغاثه و تضرع می خواهد که با اقداماتی جلوی تحریکات منبرهای وابسته را تا دیر نشده بگیرند که بنا به اظهارات آقای میانچی :

1. علی در نامه ای به یکی از دوستانش ضمن اشاره به جریان ((ولایتی ها)) و نقش آنها در توطئه و شایعه پراکنی علیه او و نیز همگامی و همکاری آنها با جبهه متحد امپریالیسم – صهیونیسم بر علیه فلسطینی ها و تز افضلیت یهود بر سنی ها (تز ولایتی ها) از آنها تحت عنوان باند نام می برد و همه کارها و توطئه ها را زیر سر این باند می داند : به این باند کار ندارم گرچه همه کارها به این باند مربوط است و همه بازیچه پیدا و پنهان و مستقیم و غیر مستقیم این بازیگران قوی دست و دنباله دارند . م . آ 34 ص 114چاپ هفتم سال 1380انتشارات قلم

2. علی در نامه ای به یکی از دوستانش کار این گروه را همانند همکاری عده ای از مسلمان نمایان در جنگ خندق تشبیه می کند که در اتحاد با لشکر احزاب که به قصد ریشه کن کردن نهضت نوپای اسلامی به مدینه هجوم آورده بودند – تلاش می کردند اطلاعات سری از وضعیت داخلی مدینه و نقاط ضعف و قوت سپاه اسلام تهیه کرده و به دشمن ارائه دهند . و بنا به گفته خودش : عده دیگر هم باور کردنی نیست اما دیدنی است ! دارند برای لشکر ” احزاب ” در این جنگ خندق کار می کنند ! م . آ 34 ص 156

3. حاج احمد صادق پدر ناصر صادق از اعضای سازمان مجاهدین خلق که در 30 فروردین 1351 به دست رژیم پهلوی اعدام شد .

حضرت روحانیون حاضر در جلسه در پاسخ گفته های آقای صادق با بیان مقدمه ای نقد گونه نسبت به نحوه فعالیت های دینی و ایدئولوژیکی دکتر شریعتی معترض بودند و ضمن نفی مطالب بعضی از منتقدین ایراد اصلی را متوجه شخص دکتر شریعتی دانسته و معتقد بودند که ایشان بایستی در طریق حفظ حریم روحانیت در طرح مسائل اختلافی و بحث انگیز قبلا با علمای دین مشورت نمایند تا اولا از هر گونه لغزش دینی و اعتقادی مصون بماند و در ثانی با فراهم نمودن موجباتی به منظور نزدیکی با مراجع و پذیرش توصیه های آنان تا حدودی جلو معترضین و ردیه نویسان را بگیرند . اما بارها از دکتر شریعتی خواسته ایم به جای توسل به جنجال آفرینی و راه اندازی سر و صدا فعلا به سلسله کار آرام و تحقیقات علمی و تاریخی و جامعه شناسی که در تخصص ایشان می باشد بپردازد تا پس از خاموش شدن تعرضات و حملات منبریان و روحانیون معترض و متعصب به تدریج به صحنه بیاید . ما تعجب می کنیم در موقعیتی که دکتر شریعتی خود به علم جامعه شناسی تسلط کافی دارد چگونه تا به حال جامعه خود را نشناخته !! و همواره رنج خود و زحمت ما می دارد !!.1

روحانیون فوق که نمی خواستند با حمایت از شریعتی در مقابل معترضان قرار بگیرند به دنبال راه حلهایی بودند که معضله شریعتی را به نحوی مصلحت اندیشانه حل کنند . این بود که در ادامه و تعاقب بگومگوها درباره حسینیه و شخص علی مرحوم مطهری با دعوت از دوستان روحانی و غیر روحانی خود در صدد چاره جویی و رفع معضل به وجود آمده (( به فکر تشکیل جلسه مشاوره و بحث و بررسی در اطراف شایعات و مخالف خوانیهای اهل منبر علیه حسینیه ارشاد و شخص دکتر شریعتی افتاد . تا شاید با پیدا کردن راه حلی که هم خودشان از آن همه حملات و مراجعات مکرر خاصی یابند و هم حسینیه ارشاد از مقابله با این جنجالها کنار بماند و بتواند به صورت یک موسسه تحقیقاتی علمی بی سر و صدا و با آرامش به کار خود ادامه دهد به طوری که مورد قبول و تایید همگان به ویژه مراجع و معترضین منبری قرار گیرد ))2

بنا به اظهارات آقای میانچی (( تاریخ اجرا و انجام این تصمیم مقارن بود با شهریور ماه 1349 و قبل از آغاز مراسم حج سال 1349 حسینیه ارشاد ))3 افراد دعوت شده از جانب مرحوم مطهری بنا به گفته های آقای میانچی همگی از دوستان و همفکران قدیم روحانی و بازاری و اداری شخص استاد مطهری بودند و از هیئت امنای ارشاد فقط آقایان میانچی و محمد همایون و دبیر جلسه بودند که حق حضور در جلسه مذکور را پیدا کرده بودند ))4

1. نشریه ارشاد ویژه نامه شماره 15 صص 77-79 مهر ماه 1380 برای اطلاع بیشتر از پاسخ دکتر به سوالات و انتقادات حاضران در مجلس به صفحات 79 تا 83 همین ویژه نامه مراجعه کنید .

2. همان ص 84

3. همان

4. همان

افرادی که از سوی مرحوم مطهری برای تعیین خط مشی حسینیه دعوت شده بودند مرکب از سه نفر اعضای اصلی هیئت مدیره و نه نفر هم از اعضای هیئت مشورتی بودند1 . این افراد از تاریخ 11/6/49 تا 10/7/49 برای تعیین خط مشی حسینیه و ایجاد ضوابط برای سخنرانان چندین جلسه برگزار کردند .

موضوع اصلی این جلسات بررسی شایعات مربوط به ارشاد تحلیل انتقادات مربوط به شریعتی و تنظیم یک جوابیه رسمی علیه مخالفان ارشاد و شریعتی بود . بنا بر متن و مندرجات صورت جلسات هیئت مدیره حسینیه ارشاد مورخ 11/6/49 صفحه 39 چنان آمده است :

موضوعی که در این جلسه مطرح مذاکره است مرتبط به خط مشی (( حسینیه )) نسبت به دعوت بعضی از گویندگان است که در خارج از محافل مختلف درباره آنها انتقاداتی شده است و یا مطالبی را که بعضی از مراجع درباره عده ای از سخنرانان که در آنها شاید نقاط ضعفی داشته اند به میان آورده اند . استاد مطهری اظهار داشتند ما بایستی در اعمال خود دقت کامل داشته باشیم که به افرادی که از روی اغراض شخصی و یا حسادتهای نسنجیده – صحبتهایی می کنند نقاط ضعفی ندهیم و نیز ضمن شرح روایتی اظهار داشتند : صاحبان مناصب مذهبی باید خود پاک و طاهر باشند . و بر همین اساس نیز فقه شیعه بنیانگذاری شده است . منصب مذهبی مقدس است صاحب چنین منصب الهی بایستی کاملا منزه باشد و به همین دلیل ما نمی توانیم تریبون مقدس ” حسینیه ” را در اختیار افرادی که متجاهر به فسق باشند قرار دهد.

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)

 

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و امام خمینی

عناصر مشترك در تعريف امام و شريعتي

در تعريف طبقه از سوي امام خميني و دكتر شريعتي عناصر مشتركي از جمله درآمد و شغل مشترك، فرهنگ و خلق و خوي مشترك و نيز سبك زندگي مشترك وجود دارد. دكتر در تشكيل طبقه عامل احساس طبقاتي را عمده مي‏كند كه اين عنصر در نظر امام، فرهنگ و خلق و خوي مشترك گروهي از مردم است كه با آن منش رفتاري مشترك و خاصي را نشان مي‏دهند.
طبقات ظالم و مظلوم مورد نظر امام و طبقات حاكم و محكوم مورد نظر دكتر شريعتي، بيانگر تضاد و تخاصم طبقاتي در جامعه است كه از نظر استثمار و ظلم و سلطؤ يك طبقه به عنوان طبقه حاكم و ظالم بر طبقؤ ديگر به عنوان طبقه محكوم و مظلوم داراي مضامين مشتركي هستند. تفارق بين ديدگاه امام و دكتر از اين ناشي مي‏شود كه امام به رابطؤ عامل استعمار طبقات ظالم و مظلوم معتقد است ولي دكتر به رابطؤ عامل مالكيت طبقات حاكم و محكوم اعتقاد دارد. دكتر شريعتي عامل مورد نظر امام يعني استعمار را در ايجاد جامعؤ طبقاتي مي‏پذيرد، ولي دكتر فراتر از عامل استعمار به عنصر مالكيت به عنوان عامل ايجاد كننده طبقات به صورت عاملي تاريخي و جامعه شناختي در جامعه اشاره مي‏كند. (8)

در مجموع امام و دكتر به وجود جامعه طبقاتي و تضاد ناشي از آن اذعان دارند، اما با دو ديدگاه خاص خود و به دو عنصر خاص خود در ايجاد جامعه طبقاتي و تضاد حاصله از آن مي‏رسند. امام با ديدگاهي تاريخي و سياسي به عنصر استعمار در ايجاد طبقات و تضاد طبقاتي بين دو طبقه ظالم و مظلوم نظر دارد، ولي دكتر از ديدگاه تاريخي و جامعه شناختي به عنصر مالكيت در ايجاد طبقات و تضاد طبقاتي بين دو طبقه حاكم و محكوم مي‏نگرد. ديدگاه امام و دكتر دربارؤ طبقه را مي‏توان در طرح زير ترسيم كرد.