دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و روشنفکری

در باب بي ادبي شريعتي و پرخاشگري سروش

در باب بي ادبي شريعتي و پرخاشگري سروش

ما نيز نگوييم پادوي ميني سوپر پوپر
حسين سخنور

فحش يکي از اصول ايجاد تعادل در آدميزاد است، اگر فحش وجود نداشته باشد بله، آدمي، دق مي کند. بيشتر از تعداد و نوع فحش ًهر زباني مي شود از اوضاع مردمي که در يک ناحيه زندگي مي کنند، سر درآورد، رابطه بين شان را کشف کرد، زبان فارسي اگر هيچ نداشته باشد «فحش آبدار» زياد دارد. ما که سر اين ثروت عظيم نشسته ايم چرا ولخرجي نکنيم؟!

صادق هدايت

1- چندي پيش، مجموعه يي تحت عنوان «ويژه سروش» در ضميمه روزنامه اعتماد منتشر شد که به رغم تمام کاستي هاي آن، تلاش دست اندرکاران مجموعه در راستاي تبيين وجوه مختلف نظام انديشگي عبدالکريم سروش بود، البته در حد توانايي ها و محدوديت ها. اما در اين ميان به قول يکي از منتقدان ويژه نامه«خطايي بهت آور و اعجاب انگيز» صورت گرفت، که آن گفت وگو با تقي رحماني بود و از آن جايي که قهر ما و بخت و اقبال به درازا کشيده است، قرعه اين گفت وگو به نام من افتاد، که اتفاقات نامبارک پس از آن و انبوهي از طعن ها و کنايه ها، تنها حق الزحمه آن دو صفحه گفت وگو بود و جالب آنکه در يکي از نقدهايي که بعداً منتشر شد، منتقد (سروش دباغ) خواسته بود بنده به نوعي اين خطا را «جبران» کنم. اما از آن وقت تاکنون، ذهن مصاحبه کننده خطاکار و خائن به رکن چهارم دموکراسي، درگير اين سوال شده است که بينواياني چون ما چگونه بايد جبران کنيم. اساساً خادم و خائن به رکن سست بنياد دموکراسي ما چه کساني هستند؟ چگونه يک گفت وگو«منافات قطعي با رسالت روزنامه نگاري» پيدا مي کند؟ مگر امکان دارد يک گفت وگو بتواند به يکباره اين رکن و رسالت را متزلزل کند؟

باور بفرماييد گستره فکر و قدرت ذهن من عاجز از پاسخگويي به اين سوالات است، اما خيال تان جمع که در کار و حرفه خود عاجزترم و اساساً قدرتي نمانده است که وجه منفي آن بخواهد اين همه ويراني به بار آرد.

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بيداد کني شرط مروت نبود

مجال شکوه و شکايت از اين جور و تطاول که در اين دامگه است، نيست و صريحاً مي گويم قصد دفاع از خود را هم ندارم اما در ادامه نقدهاي ديگري آمد (دشنه دشنام در زبان شريعتي) که صبر و طاقت قلم از دست رفت و ناچار نوشتم اما نه در دفاع از خود که در دفاع از معلمي که رسم دين ورزي و دردمندي آموخته بود.

نويسنده مقاله« دشنه دشنام در زبان شريعتي» عزم خود را جزم کرده بود در نهايت نشان دهد شريعتي «بي ادب» است. اما در اين بخش نگارنده مي کوشد نشان دهد اگر آداب بي ادبي رعايت شود، بي ادبي دشنه يي است بر سينه معاني که تنها بزرگمردان بي ادب با دشنه خود مي توانند آن معاني بلند را از پوسته ستبر خود آزاد سازند.

2- تورقي کوتاه و سطحي بر آثار بزرگ ادبي و فلسفي ايران و جهان کافي است تا دريابيم استفاده از ناسزا، دشنام و حتي الفاظ رکيک از جانب شاعران، فيلسوفان و اديبان، امر چندان غريبي نيست. در آثار قديمي ايراني، گلستان سعدي و مثنوي معنوي بهترين نمونه براي اثبات اين مدعا هستند. آنهايي که روح شان با شنيدن و خواندن «بچه خرپول ها» و «بچه سگ دوها» مکدر مي شود چگونه مي توانند مثنوي را در دست گيرند و از داستان هاي آن بهره يي گيرند؟ شرم و حيايشان چگونه اجازه مي دهد داستان خر و کنيزک را بخوانند؟ اگر اين عده نخواهند از خير مثنوي بگذرند، يک راه بيشتر باقي نمي ماند و آن اينکه از مثنوي اي استفاده کنند که الفاظ رکيک و دشنام هاي آن حذف شده باشد؛ و اندک آشنايي با مثنوي کافي است تا بداني آنها حظي بزرگ از درياي معارف مثنوي از دست داده اند؛ معارفي که به زبان دشنام و الفاظ رکيک بيان شده است. علاوه بر اين سروش نيز که خود يکي از مولوي شناسان برجسته زمانه ماست در خصوص اين نوع ادبيات مولوي توضيح مي دهد و حتي آن را به استادان مولوي هم تعميم مي دهد. «ورود پاره يي از الفاظ مستهجن و رکيک در مثنوي که گاه سخت در چشم مي زند، از همين جنس است. دو استاد مولانا، يکي پدرش و ديگري شمس الدين تبريزي، هر دو به بي قيدي و بي تکلفي و راحت حرف زدن و استعمال کلمات زشت و زيباي کوچه و خيابان شهره اند. ملامتي بودن مولانا را هم بر آنها بيفزاييد…»2

اين نوع بيان در ادبيات دوران معاصر خصوصاً مقطع مشروطه نمود دارد و ادامه مي يابد، هرچند بي تکلفي در روايتگري و استفاده از فحش و دشنام وجهي ديگر مي يابد و بيشتر شامل نقد جامعه و کارگزاران حکومتي مي شود. به عنوان مثال ميرزارضا درباره وضعيت اسفبار مهاجران ايراني مي گويد؛«هر چه حمال و کناس و الاغچي و مزدور در آن نقاط مي بينيد، همه ايراني هستند.» يا ميرزا آقاخان وقتي مي خواهد به پيامدهاي فقدان قانون اشاره کند، چنين مي نويسد؛«فقدان قانون موجب شده شمار ايرانيان از يکصد ميليون آدم توانا و جاندار و بينا در سده هاي گذشته در ويرانه ايران عصر ناصري به پنج ميليون جانور گداي مبهوت احمق پريشان بي شرف بي ناموس کاهش پيدا کند.» همچنين ميرزاا براهيم بيگ درباره کارگزاران حکومتي چنين مي نويسد؛ «تحصيل مقامات حکومتي خيلي تعلق و تملق مي خواهد، خيلي بي خبري از آيين و ناموس مي خواهد.»

شعر اين دوران نيز مشحون از کلمات زشت و دشنام هاي گاه و بيگاه شاعران و روشنفکران آن ايام است؛ شاعراني همچون فرخي يزدي، ايرج ميرزا و ميرزاده عشقي که همگي نقد را به کمک فحش و الفاظ رکيک به کار مي بردند. تاثير اين نوع بيان در زمان خود نيز قابل توجه است. مثلاً سيروس شميسا در مورد عبيد زاکاني مي گويد؛«هرچند برخي از حکايات و اشعار عبيد رکيک و مشتمل بر الفاظ مستهجن اند، اما داراي ارزش هاي اجتماعي و انتقادي هستند، به طوري که به اعتبار آنها مي توان عبيد را يک روشنفکر سياسي و منتقد اجتماعي دانست که از فساد حاصل از حمله مغول و فروپاشي سامان امور و گسيختن شيرازه مملکت به جان آمده است و لذا طنز او طنزي تلخ و در حقيقت رثايي از سر سخره براي تاريخ ايران است.»

همان طور که در ابتداي اين بخش مطرح شد، زبان برخي از اديبان و فيلسوفان غربي نيز آميخته به دشنام است؛ کساني چون شوپنهاور، بوکوفسکي يا نيچه. در آثار اين عده و گروهي ديگر از نويسندگان، بسياري از مفاهيم عميق فلسفي، ادبي يا اجتماعي به وسيله الفاظ رکيک يا دشنام هاي غيرمتعارف بيان مي شود. امکان ذکر مثال ها و مصاديق آنها در اين فرصت ميسر نيست، اما ذکر تلويحي يک نمونه آن خالي از لطف نيست. نيچه در «واپسين شطحيات»3 زباني کاملاً دشنام گونه دارد که برخي از عبارات آن در اعتراض به باورهاي زمان خود مطرح شده است. مثلاً او در اعتراض به گونه يي از تعصبات که شايد موانع پيش روي خود براي نواختن پيانو، نماد آن است، مادر خود را تهديد مي کند در کليسا کاري ناشايست انجام خواهد داد.

ذکر نمونه يي از آثار اديبان بي ادب آمد تا آن حکم نخستين تبيين شود، که در واقع هرگونه استفاده از دشنام، مذموم و قبيح محسوب نمي شود. در مواردي لازم است بي تکلف تر بيان کرد تا فهم آن براي مخاطب ساده تر باشد. اساساً درباره اين نوع ادبيات و دلايل شکل گيري آن توضيحات مبسوط و مفصلي مطرح مي شود که بيشتر نيز صبغه زبان شناختي يا جامعه شناختي و روانشناختي دارد و خارج از موضوع اين نوشتار است. ولي به هر حال به نظر نگارنده دشنام هاي شريعتي نيز چنين است و توضيح بيشتر در خصوص جنس اين دشنام ها، در بخش بعد(3) مي آيد، ولي کوتاه آنکه واقعاً چه معادلي بهتر از «پفيوز» در آثار شريعتي مي توان پيدا کرد که همان معنا و مفهوم و شدت و غلظت را داشته باشد؟

3- گرچه مقايسه سروش و شريعتي از نظر نگارنده چندان به صواب نزديک نيست اما اگر قرار باشد به هر دليلي اين مقايسه صورت گيرد بايد نکاتي رعايت شود که به نظر نويسنده مقاله دشنه دشنام در زبان شريعتي، به آنها بي توجه بوده است. نخست آنکه اگر صحيح يا ناصحيح گفته مي شود که «زبان سروش زبان تنفر است» پاسخ آن نمي تواند «دشنه دشنام در زبان شريعتي» باشد. اين ادعا هيچ ربطي به زبان سروش ندارد. لذا اگر قصد پاسخ به ادعاي «زبان سروش زبان تنفر است» را داشتيد بايد به هر نحوي نشان مي داديد زبان سروش زبان تنفر« نيست» نه اينکه شريعتي بي ادب است. طبق قاعده معروف منطقي «اثبات شيء، نفي ماادا نمي کند» اثبات بي ادبي شريعتي نفي بي ادبي سروش نمي کند. دومين ملاحظه يي که در اين مقايسه ها بايد رعايت شود اين است که شريعتي رسالت و پيام مخصوص به خود را داشت و سروش وظيفه يي ديگر. جهت داوري و قضاوت هر يک بايد اين تفاوت ها را در نظر داشت. اگر شريعتي بيشتر از سروش به نقد مردم عادي و زندگي روزمره آنان مي پردازد و سروش هم بيشتر از شريعتي به اصول و مباني دينداري «معيشت انديش» مردم عادي مي تازد ناشي از همين تفاوت وظايف است؛ وظايفي که خود يا جامعه براي آنان مشخص کرده است. اما چون در بخشي از مقاله مذکور، زبان سروش و شريعتي مورد مقايسه قرار گرفته است، ما نيز با ذکر دو مقدمه اين مقايسه را تکميل مي کنيم.

مقدمه اول، استيون پينکر در کتاب خود به نام «پنجره يي به سرشت انسان»، دشنام گويي را به پنج قسم مي شمارد؛ زشت گويي، که نقطه مقابل ادب است و توجه مخاطب را به موضوعي منفي مي کشاند. هتاکي يا پرخاشگري، که براي آزردن طرف مقابل به کار مي رود. بددهني، که تنها براي جلب توجه و رفتار مردوارانه به کار مي رود. دشنام تشديدي، که براي شدت بخشيدن به عبارت مورد نظر به کار مي رود. تخليه احساسات، که در مورد رخدادهايي ناگهاني رخ مي دهد.

مقدمه دوم، نگارنده مدتي پيش طي تحقيقي که ايده اوليه آن را از ابوحامد غزالي وام گرفته بود، نشان داده بود (تحليلي بر گفتمان «مرگ بر»)4 تمام لعن هاي قرآن به يک جريان يا فکر انحرافي دلالت دارد و هيچ گاه در قرآن يک شخص خاص يا موجود مشخص مورد لعن و نفرين قرار نمي گيرد، به استثناي شيطان که واضح است لعن هاي مخصوص به شيطان نيز جنبه يي نمادين دارد چراکه غالباً شيطان به همراه ذکر خصوصيات و ويژگي هاي مذمومش، مورد لعن و نفرين قرار مي گيرد. نتايج مستقل اين بحث از حوصله اين مقال خارج است و به فرصتي ديگر موکول مي شود.

با ذکر اين دو مقدمه مي توان مقايسه يي نسبي بين زبان سروش و زبان شريعتي انجام داد. با توجه به مقدمه نخست به گمان نگارنده دشنام هاي شريعتي از جنس «دشنام هاي تشديدي» است که شريعتي صرفاً مي کوشد عبارات مورد نظر خود را براي مخاطبانش با شدت بيشتري بيان کند. مثلاً آن دشنام هايي که شريعتي در توصيف وضعيت پاره يي از دانشجويان ايراني در ديار فرنگ به کار مي گيرد، از همين جنس اند. اما با همان تقسيم بندي استيون پينکر مي توان گفت سروش «پرخاشگري» مي کند، بدين معنا که شايد دشنام صريحي هم به کار نبرد اما عباراتش براي آزردن طرف مقابل به بهترين شکل به کار گرفته مي شود. عباراتي نظير «بازجوصفتان و پرونده سازان و افسانه تراشان و عقده گشايان و ماموران معذور» در مورد منتقدانش اگرچه دشنام محسوب نمي شود، اما آيا مصداق هتاکي هم محسوب نمي شود؟ سروش در برخي از پاسخ هاي خود از اين هم فراتر مي رود و البته همچنان فحش نمي دهد، ولي به جاي نقد انديشه، به ضعف هاي شخصي منتقد خود (مثلاً اعتياد) ارجاع مي دهد و بدون به کار بستن هيچ دشنامي مي گويد؛ «…زهي افيون»

با توجه به مقدمه دوم اين بخش يادآور مي شوم غالب لعن و نفرين ها و دشنام هاي شريعتي از جنس لعن هاي قرآن است. اکثر دشنام هاي شريعتي که در نامه هاي خود به همسرش، پدرش، فرزندانش يا برخي از دوستانش آمده است، مربوط به دوره و زمانه يي است که شريعتي به هر دليلي از آن گلايه مند است و آن شرايط را با دشنام هايي تشديدي بيان مي کند. علاوه بر اينکه اکثر دشنام هاي شريعتي در نامه هايش به اقوام و دوستان آمده است، که حوزه خصوصي وي به حساب مي آيد و در اين حوزه تنها مخاطبان شخصي نامه مي توانند معترض ادبيات شريعتي باشند. به هر حال از اين منظر نيز مجدد مقايسه کنيد ادبيات سروش و شريعتي را. همان طور که نويسنده مقاله دشنه دشنام در زبان شريعتي، به جمله معروف «فيلسوفان پفيوزهاي تاريخ هستند»، استناد کرده، شريعتي اين حکم را به عموم فيلسوفان نسبت داده است نه به يک فيلسوف خاص. بديهي است قصد نداريم در اين فرصت بپردازيم به درستي يا نادرستي يا شرايط و مقتضيات صدور اين حکم، صرفاً عموميت اين حکم محل توجه است.

اما اين نوع عبارات را مقايسه کنيد با عبارات مشابه سروش. او در مورد فيلسوفي خاص (سيدجواد طباطبايي) حکم به« پاي در گل بودنش» مي دهد. نويسنده مقاله دشنه دشنام در زبان شريعتي، اگر غير از توجه به دشنام هاي شريعتي به فحش هاي کوچه و بازار هم توجهي کرده باشد، قطعاً مي داند کدام حيوان است که در ادبيات رايج پاي در گل مي ماند. قطعاً مي دانيد اينجانب هيچ دفاعي از ادبيات نقدهاي سيد جواد طباطبايي نيز ندارم، اما اگر يک بار ديگر آن قاعده زرين اخلاقي را که از بودا تا علي (ع) مهر تاييد به پاي آن نهاده اند، مرور کنيم، چه داوري خواهيم داشت؟ قاعده يي که مي گويد؛ «هر آنچه براي خود مي پسندي براي ديگران هم بپسند و هر آنچه براي خود نمي پسندي، براي ديگران هم مپسند.» من بارها ديده ام طرفداران سروش و آنهايي که دل و دين و عقل و هوش را به سروش داده اند، از ترکيب هاي ساخته و پرداخته مراد خود استفاده کرده و با طعن و کنايه آنها را مطرح کرده اند. حال طبق همان قاعده مذکور، آنها حاضرند هتاکي را تحمل کنند که درباره سروش بگويد؛ کسي که سال ها پادويي مغازه پوپر را کرده است و از اجناس خرد و درشت آن، کالايي برداشته و سنجيده و ناسنجيده به مشتريان ايراني ارائه کرده است؟ يا تعبير «پادوي ميني سوپر پوپر» را براي او به کار برد؟ تعبيري که بدترين تقليد از همان تعابير معمول سروش است. چنين است که در مقام جمع بندي معتقدم هضم و فهم دشنام هاي شريعتي به مراتب ساده تر و اخلاقي تر از هتاکي ها و پرخاشگري هاي سروش است.

پي نوشت ها؛————————–

1- آشنايي با صادق هدايت، نشر مرکز

-2ذاتي و عرضي در اديان

-3واپسين شطحيات نيچه، ترجمه و تاليف حامد فولادوند

-4بخشي از اين تحقيق در مقاله مذکور در روزنامه اعتماد ملي منتشر شد.

2 دیدگاه دربارهٔ «در باب بي ادبي شريعتي و پرخاشگري سروش»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *