راستی که دوست داشتن چقدر سخت است!!

 

پرلود prelude سمفونی یک عصر بارانی و مه گرفته ای را نشان می دهد . سیم های زهی که در خلال آهنگ تکرار می شود نشست و پرواز هواپیماها را نشان می دهد . در متن آهنگ ها یک ریتم یکنواخت  همواره به گوش می رسد ، در زیر آرامش هوای مه گرفته و آرام و سنگین  ارلی فرودگاه پاریس طپش یک دل تنهای منتظر را که خود شاندل است بیان می کند.

هوای فرودگاه ، اندکی مه آلود است و باران ریز و ملایمی زمین را می شوید …

مرد نمی داند چگونه باید انتظار بکشد ، این چند دقیقه دیگر خیلی عجیب است ، بر خلاف تصور دلش می خواهد بیشتر طول بکشد، هر چه زمان نزدیکتر می شود برایش سخت تر است . تحمل چنین حادثه ای زمان بیشتری می خواهد تا او خود را آماده کند.

احساس می کند که دلش تاب کشیدن شادی یی به این سنگینی را ندارد . دلی که به غم خو گرفته است… دلش می خواست فرار کند و برود  گوشه ی اطاقش مخفی شود و فکر کند ، به او اندیشیدن سبک تر و راحت تر است. ولی…, شاپل در این شهر غریب است ، کسی را نمی شناسد وانگهی منتظر است ، می داند که در فرودگاه یک نفر به خاطر او آمده است .یقین دارد این باور نکردنی است که او نباشد… بهتر نیست که خود را به او ننمایم؟ ببینم چه می کند؟ کمی منتظر خواهد ماند و وقتی دید او نیست می رود و در هتل اتاقی رزرو می کند! این اندازه که فرانسه بلد است،  من هم از پیش می روم و مواظبش هستم ، تماشایش ، با او اینچنین بودن راحت تر است! نیست؟ آدم هم با اوست و هم دست خودش است؟ نه؟ چرا! ها! این جوری بهتر است . همین کار را می کنم.

دقایقی گذشت که از شدت و ابهام به وصف نمی آید، احساس نمی شود. لحظاتی که همچون طپش دل گنجشکی مجروح ، بی تاب و شتابزده بود…

کلاهی از پوست  سفید، پالتویی به رنگ آسمان…و پوتین…..

مسافر سرش را پایین انداخته بود ، اما دزدانه قیافه ها را می نگریست … نمیخواست نشان دهد منتظر کسی است.. قیافه اش اندکی تاخته ولی آرام…در دلش غوغا ها!

مرد خود را از صف جلو مستقبلین به عقب کشید، آهسته آهسته عقب می رفت و پشت جمعیت مخفی شد…

مسافر وارد سالن گمرک شد.- شما در چمدانتان چه دارید؟ نفهمید و سری تکان داد.

از سالن بیرون آمد ایستاد به هر طرف سرش را  می چرخاند…خبری نشد.به راه افتاد اینک تاکسی ها و اتوبوس ها! چه کند؟

کمی ایستاد ، سرش پایین بود دستش را با بی میلی و خستگی به دستگیره در یک تاکسی نزدیک شد ناگهان دستی بازویش ر به نرمی گرفت و سلامی که گویی با زحمت ها و تلاش های زیادی از حلقومی بیرون آمده است.

مادام شاپل پیش از انکه سرش را برگرداند فهمید! لحظه ای که در ساعت نمی گنجد مردد ماند و سرش را برگرداند ، ناگهان در هم نگریستند اما به شتاب نگاهشان را از هم جدا کردند. مرد ساک را از دست شاپل گرفت و گفت : بریم این طرف! راه افتادند ، نمی دانستند باید چه بگویند؟

ناگهان مرد حرفی یادش آمد که ممکن بود بگوید :« راستی چمدان هاتان؟»

–          ها! اِ فراموش کرده ام بگیرم!

–          خوب خوشحال شدم! …خیلی خوب بریم بگیریم!

مرد کمی راحت شد کارهایی برای کردن و حرف هایی برای زدن پیش امده بود این لحظات سخت را میتوان یک جوری گذراند

–          این اتومبیل خودتونه؟

–          هه؟…. یک اسب جوان سمند نیست اما به هر حال ، یک الاغ لکنده هست!

ماشین  روشن شد . راه افتاد…. هر دو به صدای موتور اتومبیل گوش داده بودند و نمی توانستند حرف بزنند.

جاده نمناک ، هوا باران خورده و آسمان آرام و ابر آلود!

حرف ها به قدری سنگین و زیاد بود که ب هر دو سنگینی می کرد و در زیر آن هر دو ساکت شده بودند.

مرد جاده را می نگریست و گاه بر روی گونه ی راستش سایه ی نگاهی را احساس می کرد اما به رو نمی آورد ! و بر عکس!! یکبار مرد رویش را به طرف راست بر گرداند و او را نگاه کرد و او رویش را بطرف چپ برگرداند و هر دو با هم هم را دیدند… هر دو کمی سرخ شدند ، لبخندی دزدانه و گریزان!

–          ببخشید در باز نیست؟ مثل اینکه صدا می کند.

–          نه، بسته است.

و باز هم سکوت…

مرد کمی خوشحال بود که می دید هنوز خیلی مبه پاریس مانده است . آخر این سفر یک زندگی بعد از مرگ است! چه دشوار است تحمل چنین آغاز پر  و سنگینی!

–          تلگراف من کی به دست شما رسید؟

–          هه بعد از یک ماه و نیم!

–          یک ماه و نیم ! یعنی چه؟ نمی فهمم!

–          آره

–          شما که نفهم نبودید!

–          چرا خیلی نفهم هستم . خیلی ، حالا می فهمم که چقدر نفهم بودم . اصلا هیچی نمی فهمیدم هیچی، چقدر خوشحالم که حالا متوجه شده ام که چقدر آنوقت ها هیچی نمی فهمیده ام.

–          و حالا؟

–          حالا!(با لبخند متواضعانه و خواهش آمیزی) حالا… بالاخره یک کمی می فهمم ، حالا خیلی می فهمم خیلی چیزها… یک صحرای بی پایانی از فهمیدن ها جلوم باز شده است.

**********************************************

در نیمه ی ماه اکتبر بود در گوشه ی  جاده ی مرطوب آفتاب ارلی که به پاریس می رود یک اتومبیل کوچک خاکستری ایستاده است . فضای درون آن از همه ی افرینش بزرگ تر است . دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم ، به بلندی همه ی آسمان ها ، به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت! چه لذت بخش! چه بیتاب! در خیال نمی گنجد!

هیچ گاه غروب چنین گوشه ی زیبایی در روی زمین ندیده بود . چراغ های شهر داوازه ی پاریس از دور نمایان بود . شهر خود را آرام آرام برای ورود در شب آماده می کرد.

لحظاتی گذشت اتومبیل روشن شد ، براه افتاد آرام و اسوده و سرشار از اطمینان ، گویی هیچ عجله نداشت این تنها اتومبیلی بود  که گویی هدفش آن نبود که مسافرانش را به مقصدی برساند . مقصدش در جایی دور از او نبود ، مقصد اتومبیل در درون آن بود . سرمنزل این سفر خود کاروان بود

مسافران اتومبیل نمی رفتند تا به جایی برسند ، می رفتند تا با هم باشند.

*******************************************************************

–    به من اطمینان داری ؟

ایمان  داری ؟

یا هنوز همچون کسی که به یک پرده تکیه کند خود را در کنار من می بینی؟

–          نه تو را الان یک کوه بلند و مهربان می بینم ،تو خیلی خوبی ، هیچ وقت تو را مثل این لحظات با خودم مهربان و نزدیک و محرم احساس نمی کرده ام ، حالا احساس میکنم که دوست داشتن از عشق برتر است ، تو مرا دوست میداری اما من هم به تو عشق می ورزم باید هم همینطور باشد ، تو را یک حامی احساس میکنم ، یک حامی مقتدر و دوست ، مرا در حمایت خودت بگیر ، خیلی میترسم ، نمی دانم چرا مرتبه این جور شده ام آن سال ها دور از تو چنین می شدم ، هر وقت پیش تو می آمدم ،چند لحظه ای ، چند کلمه ای با تو بودم ،آرام می شدم … اما حال باور کردنی نیست . از همه وقت بیشتر عذاب می کشم .

ماشین را نگه دار کمی بریم بیرون نمیتونم طاقت بیارم. نمیتونم.

–          مرد چشمهایش از اشک می سوزد . چه وضع طاقت فرسائی . نفرین بر این زندگی و بر این کشور پوسیده در سنت ها و بند ها ، لعنت بر این جامعه جدائیها و غربت ها ، چه ستمکارند! چه آشنائی ها که پایمال بایستن ها نمی شود! چه خویشاوندی ها که در اسارت بیگانگیها نمی میرد ! چه آسان عشق ها را به چیزی نمی گیرند ، آن را به هر قیمتی می فروشند ، آن را هیچ کسی ارج نمی نهد ، چه می گویم ؟ چه پست مردمی هستند ! دوست داشتن را جنایت می شمارند! کینه مجاز است ، چاپلوسی مجاز است ، نوکری مجاز است ، دزدی و دروغ رایج است ،پول پرستی زشت نیست ، هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول است و آزاد است ، حق کشی آزاد است ، پستی و زبونی و ذلت و تقلب و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی و صدها پلیدی سگی و خوکی و روباهی مجاز است ،آزاد است مشروع است اما عشق را کسی نمی بخشد ، دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند ! آنجا چه خطرناک و وحشت آور است اگر دو انسان هم را براستی دوست بدارند ! دل انسان می تواند مزبله دان هر کثافتی باشد اما وای اگر پای عشق بدان رسد ! روح میتواند خود را به هر پلیدی بیالاید اما وای اگر با دوست داشتن آشنا باشد ! افسوس دو روح میتوانند به هم خیانت کنند ، به هم دروغ بگویند ، هم را فریب بدهند ، به هم تملق های سگانه بگویند ، اما نباید به راستی و پاکی و قداست به هم عشق بورزند ! در آنجا اگر دو چهره در هم خطوط آشنایی و دیرین ، خویشاوندی راستین بخوانند و به هم نیازمند شوند باید هم را کتمان کنند!

–          چه رنج ها که در خویش نیندوختیم ! یک عمر در خویش گره خوردن و سال ها نفس در سینه زندانی کردن و زندگی را ، روح را ، دل را همه در زیر آوار سنگین تقیه پنهان کردن طاقت فرسا است و طاقت فرساتر از آن ناگهان احساس کردن که خفقان ها و تر س ها و تقیه ها و رنج ها و دلهره های دائم هر روزه و هر ساعته و هر لحظه یکباره پایان یافته است ! یکباره غیب شده است و اینک دو زندانی ابد با دست های باز و پاهای باز در دشت های خرم ومهربان و بی مرز دوست داشتن و آزاد بودن و رهائی مطلق ! خوشبختی ناگهانی ، شادی بزرگ ناگهانی و رهائی ناگهانی که همه یکباره سر رسد و دو روح تشنه را ناگهان در قلب دریای زلال مهر ، دریای بزرگ همه خواستن ها ، بهشت همه ی خیال ها رها کردن تحملش دشوار است

شاندل دست راستش را به آرامی بر روی شانه های وی دراز می کند و شانه راستش را می گیرد و با دست چپش شانه ی چپش را و او را از روی دست هایش که بر روی آنها خم شده بود و سکوت کرده بود بلند می کند ، به پشت صندلی به آهستگی تکیه می دهد  ، در چهره او خم می شود ، لحظه ای لحظه هائی !

او را به آرامی و احتیاط و مهربانی به نام کوچکش میخواند . پاسخ شکسته و گرفته و آهسته هائی از لب های ملتهبش بیرون میآید ، دوباره او را کمی بلندتر به نام کوچکش می خواند و صفت مهربانانه ای نیز به دنبال اسمش اضافه می کند و او صورتش را به سمت مرد بر می گرداند ، مرد در حالی که با نگاه های سرشار از دوستیش  او را به مهر و نوازش صدا زد و صفتی مهربانانه بر آن افزود و گفت :

–          چرا تو همیشه در رنج ها تنها به خودت می اندیشی؟ هر جور دلت میخواهد می گوئی و می نالی و می گریی؟

هر گز فکر مکینی دل دیگری هم مبتلاست ،

و شاید درد او سخت تر است ، هرگز ندیده ام که به خاطر او خود را تسلیم رنج نکنی ،

به خاطر او تحمل کنی ،

به خاطر آنکه او با رنج خود بماند با بیتابی و رنجوری خود رنج او را دو چندان نسازی ، او را در زیر بار این همه سختی ها که بر دوشش افتاده است در هم نشکنی ؟

چرا الآن فکر نکردی که من نیز چنین پریشانی طغیانی دشواری در خود سنگین تر و تند تر از تو حس میکنم ، مگر من چوبم ؟ مگر تو نمیفهمی که رنج تو و ناله تو با من چه میکند ؟!

عزیز من ، به من تکیه کن ، من تمام هستیم را دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسائی ، تمام نیروئی را که در دوست داشتن دارم دستی میکنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند، تمام «بودن» خود را زانوئی می کنم تا بر آن به خواب روی ، خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری، هر چه بخواهب از آن بسازی ، هر گونه بخواهی ،باشم.

در این لحظه مرا داشته باش !

اگر باز هم سیر نیستی و باز هم نیازمندی و باز هم تزلزل و هراس داری چه کنم ؟

جز افسون و غم که مرا چرا به اندازه ای  که تو میخواهی و نمی یابی ؟ اما این افسون و غمی است که تحملش بر من محال است ، می ترسم مرا وا دارد که بگریزم ،

من اندک بودن خویش را هرگز قادر نیستم احساس کنم اگر در نزد تو ، چهره خود را آنچنان بیابم ، نه به خاطر هیچ انگیزه ای ، حتی پرستیدن تو ، نخواهم توانست لحظه ای درنگ کنم ،

باید حتماً خود را ازنزدیکی تو دور کنم ، تو را اگر در تنهائی خویش به خاطر آورم باز هم خواهم گریخت ، تنها خواهم گریخت ، وحشت آور است ،

من با هر رنجی آشنایم جز رنج حقارت ، درد کم بودن .

و آنگاه تو می مانی و آرزوی من بدرقه ات که…؟ خداوند اندامی بر روح تو بپوشاند هم اندازه تو که در آن بگنجی ، بیارامی…

–          بس کن ، بس کن ، تو داری تسلیتم میدهی یا رنجم ؟ من خود را ماهی یی می یابم که در تو شنا میکنم ، افسوس که الان قادر نیستم تصویری که از تو دارم در کلماتی که شایسته آن است پیش تو رسم کنم …  ناگهان احساس کردم که باید همه عالم منفجر شود و نمی شود ، یک انتظار تند و سختی ناگهان در من بیدار شد ، نمی دانم چه بود ؟ نمی دانم چه می خواستم ؟ فکر میکردم پس چرا پرواز نمی کنیم ؟ پس چرا به جای کلمه از زبانمان آتش، گلوله های آتش بیرون نمی آید؟ پس چرا باز هم مثل «دو نفر»کنار هم نشسته ایم و داریم عادی و منطقی مثل همه انسان ها حرف می زنیم ؟ پس چرا «یک نفر »نمی شویم؟

در هم محو نمی شویم ؟ یکیمان در دیگری نمی میرد ؟ چرا باز هم داریم به هم نگاه می کنیم ؟ پس کو آن دنیای دیگر؟ .. نمیدانم ، به هر حال خوب تر شدم اما تو نفهمیدی.. «میدانم شاید هم فهمیدی، شاید از حرف های تو بود که بهتر شدم..مرسی ، خوب شدم .. اما باز هم مضطربم ..باز هم تلاطم دارم زودتر بریم شهر … زودتر مرا به جاوی برسان!!

–          چه لحظه جاوید و فراموش نشدنی یی! این لحظه برای ابد در مغز ما خواهد ماند ! ساعت ۸٫۵ شب چهارشنبه ی نیمه اکتبر است سال ۱۹۶۹ دارم در اتاق او را ازاد و بی دغدغه و مسلط باز میکنم ، در اتاق ، اتاقمان را !.. آه ! که چقدر این «مان» خوب است ، تا حال هیچ «مان» نداشتیم ، داشتیم اما نمیتوانستیم بگوییم !

–          خوب خیلی خوش اومدید

–          آره ! خیلی خوش آمدم ! خیلی!

–          خوب ، آن حالت دیوانگی ات تو ماشین رفع شد؟

–          آره به کلی اثری هم از آن نیست حالا شد ، دیگر بیخودی بهانه گیری نمیکنم.

–          خوب ، باید ببخشید که این سرو سامان این جوری اتاق و این اطاق و آپارتمان کوچک و کهنه از روی شما خجالت می کشند که نمی توانند از شما پذیرائی کنند ، به قول شاعر

گر خانه محقر است و تاریک          بر دیده روشنت نشانم

به هر حال اینجا هر چه بخواهی شعر فراوان است اگر از مال دنیا دستش خالی است ، آپارتمان را میگم.!

–          اِ چه کتابخانه قشنگ و با سلیقه ای ! چه جوریه ؟ بارک الله ، چه خوش سلیقه !

کتاب عربی هیچی ندارد ؟ همه اش فرانسه است ؟ ها ! اِ این بچه های من ! آخ! قربونشون برم . بچه ها هر سه تا را در آغوش می گیرد و می فشارد رنگش از شادی دیدار آنها تافته است! آنها را با خود بر میدارد و با خودش می آورد کنار میز . مرد چمدان ها را می گذارد یکی توی کمد و یکی زیر تخت ، یکی پشت پرده پنجره ای که به بالکن باز می شود..

و می نشینیم و من به بخار سفید و زیبائی که از روی فنجان تو بر میخیزد خیره می شوم و سکوت می کنم و نمی دانم به چه می اندیشم و تو اندکی به این طرف و آن طرف چشمانت را می پرخانی تا آنکه به روی کراوات من متوقف می شوند و به طرح و رنگ آن می اندیشی که زمینه اش مشکی ایت و بر روی آن چشم های تو گل های آن است و آنوقت متوجه می شوی که این کراوات را من سالهاست دارم و با این که کهنه شده است و بارها شسته شده است آن را رها نکرده ام و ناگهان حکمتی در آن است در میابی و لبخند رضایتی پنهانی بر لبانت می شکفد و در دلت موجی سر می کشد و به من می نگری . و چشمانت از دوستی و یقین و ایمان و اطمینان لبریز می شود و در شگفتی که آنچه تو را به من پیوند می دهد چه نام دارد؟

و خیره می مانی که من در برابر تو کیستم ؟

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم ومرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی :

نه، هیچ کدام! هیچ کدام این حرف ها نیست، چیز دیگری هست .یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است  و خدا آن را تازه آفریده است  هرگز، دو روح ، در دو اندام اینچنین با هم آشنا نبو ده اند ، نه ، هیچ کلمه ای میان ما جائی نمی یابد … سکوت این جذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد.

***

–           شاندل! تو باور می کنی که ما آنچنان که احساس می کنیم واقعاً با هم ایجا متولد شده ایم ، با هم از آن جنین خفه وتنگ و دردآلود زندگی آن دنیا قدم به این جهان بزرگ و روشن و مهربان گذاشته ایم؟ باور میکنی که ما واقعاً خوشبختیم؟ یعنی خوشبختی آمده است ، پیش ما است و با ما خواهد بود و با ما زندگی خواهد کرد؟ یعنی همان چیزی که همواره در خیال سایه موهومی از آن احساس می کردیم اما حتی سیمایش نیز در خاطره مان نبود ، فراموشش کرده بودیم ، اصلاً او را ندیده بودیم و از آن جز یک نام چیزی نمی دانستیم و اصلاً در وجودش « شک » داشتیم و باور می کنی که آنچه برایمان یک اصطلاح فلسفی یا شعری بود اکنون کنارمان نشسته است ، شریک زندگی ما شده است و وزن آن را و نرمی و لطافت آن را و طعم و بو رنگ و جرم آن را بر روی پوست بدنمان حس می کنیم ، لمس میکنیم ؟ چنین چیزی هست؟ یک رویا نیست؟ یک بازی خیال نیست ؟ من ، شاندل ، باز دارم پریشان می شوم ، مثل اینکه همیشه یک خطری تعقیبمان می کند ، مثل اینکه یک حسود کینه توزی همیشه در کمین ماست ، هر وقت شادی و خوشبختی مان را بیشتر احساس میکنم ، هر وقت احساس می کنم ما با همیم ، من توی اتاق تو آمده ام پیش تو آمده ام  ، با هم تنهائیم ، وحشتم می گیرد ، یک دلهره مجهولی به من حمله می آورد ، بیشتر فکر می کنم آن حسود کینه توز نکند دیگر نتواند این همه خوشبختب ما را تحمل کند و یک کاری بکند ، یک ضربه ای بزند ، نگذارد ما اینچنین بگذرانیم ، نمی دانم آن شیطان کینه توز بی رحم کیست؟ شیطان ، آسمان ، دنیا ، روزگار… هیچکسی ، یک روح مرموز ملعون ، یک نفرین ؟ نمی دانم شاید موهوم باشد اما سایه اش را همیشه روی سرمان احساس می کنم ، بخصوص هر وقت خوشبختب را در اوج می بینم و می بینم که دیگر هیچ آرزوئی نمانده است که چشم به راهش باشم ، رنج نمی کشم ، بیرون از این اطاق چه چیز هست که بدان بیندیشم ؟ هیچ ! جز شبح آن حسود شوم!

–          آره ، من هم سایه شوم او را بر روی سرمان احساس میکنم ، شبحش را پشت سرمان احساس می کنم ، اما یقین دارم او تنها همان سایه است ، فقط یک شبه است و آن سایه زندگی ما در آن دنیای سیاه و حسود و کینه توز و شوم است زندگی یی که دیگر پایان یافته است ، آن حسود کینه توز مرده است ، کم کم سایه اش نیز می رود ما دیگر تحت تعقیب نیستسم ، ما آزادیم ، هیچ جرمی نکرده ایم ، اینجا دوست داشتن جرم نیست ، مقدس است ، پرتوی از روح خداست .

راستی من یک حرفی دارم که اول آن را باید به تو بگویم ، وقتی تو هنوز در تونس بودی و من اینجا انتظار تو را داشتم با خود می گفتم تا تو را ببینم و با هم از فرودگاه بیائیم و به اطاقم بیائی و بنشینیم و با هم حرف بزنیم اولین حرفی که به تو خواهم زد باید این باشد و بعد حرف های دیگر و بعد زندگی ، اما حالا بعد از سه چهار ساعت میگویم ، باشه دیر نشده است ، هنوز حرفهایمان شروع نشده است

–          چی؟ بگید! من هم فکر می کردم که یک حرف بزرگی هست که باید من از تو بشنوم و می دانستم هنوز آن را نگفته ای خیلی دلم میخواهد آن را بشنوم .

–          نه ، شاید آن اندازه که تو منتظرش بوده ای بزرگ نباشد اما گفتنش برای من خیلی لازم است ، جدی است ، تو هم آن را جدی بگیر ، ساده تلقی نکن ، من خیلی دلم میخواهد آن را با همان روحی که می گویم بپذیری ، یعنی احساس کنی و آن این است که : من در این سه چهر سال تو را خیلی رنج دادم ، خیلی از دست من عذاب کشیدی ، تو را خیلی آزار دادم ، میخواهم الآن قلباً عذر خواهی کنم ، مرا ببخش ، دیگر هرگز تو را اذیت نخواهم کرد ، دیگر از من رنج نخواهی برد ، قول می دهم.

(شاندل ، چهره اش از غم بر افروخته می شود و چشمهایش از اشک برق می زند و صدایش می لرزد وChapelle  سرش را پائین می اندازد و لبخندی شگفت اما آرام و کم رنگ بر لب دارد و نگاهی به شاندل می دوزد و بلافاصله چشمهایش را به زیر می افکند و خاموش می شود .

لحظه هایی هر دو سکوت می کنند ، خاطرات و تلخی های سال هائی را که گذرانده اند بر سرشان هجوم می آورند .سکوت طولانی می شود شاندل از اثری که این سخن در شاپل گذاشته است به شک می افتد ، او چه حالتی دارد؟)

–          ها… مرا می بخشید؟ به هر حال دیگر رنجی نخواهد بود ، آنچه بود…

–          نه ، هرگز انها را نخواهم بخشید ، هرگز آنها عزیز ترین سرمایه های من اند، آنها بودند که مرا این همه به تو نزدیک کردند ، آنها بودند که تو را در اعماق روح من فرو بردند و مرا با تو پیوند دادند، هر کدام از آنها بندی است که مرا با تو ، تو را با من بسته است . آنها خیلی برای من عزیزند ، آنها مرا سوزاندند ، گداختند ، ذوب کردند ، صیقل دادند ، ناب کردند، ساختند، عوض کردند، آنها مرا خاکستر یک عشق بزرگ کردند ، یک شعله خالص آتش کردند ، مرا در تو پختند ، تو را درمن ریختند ، آنچنان که فولاد مذابی در قالبی می ریزند ، نمی توانم بگویم چه کردند ؟ چقدر آنها را دوست دارم ، چه نعمت هایی بودند ، زیباترین خاطرات زندگیم رنج ها و دلهره ها و آزار ها و تب و تاب ها و درد هائی بوده است که تو به جان من می ریختی ، چقدر از تو ممنونم ، آنها را بیشتر از نوازش هایت دوست دارم … میدانی میخواهم چه بگویم؟

–          بریم کمی بیرون تو خیابان ها قدم بزنیم ، دارد مشکل می شود ، تحمل یکدیگر برایمان سنگین شده است ، هنوز جرأت نیافته ایم که در مقابل هم قرار بگیریم  ، هنوز با هم روبرو نشده ایم ، از ترس چنین حادثه ای است که من هماره شلوغ می کنم ، حرف های دیگر و چیزهای دیگر را به میان می ریزم تا خودمان در آن ها گم شویم و درست روشن به چشم هم نیائیم … دیدار عریان روح یکدیگر ، تحمل پذیر نیست ، تو چه بی باکانه خودت را نشان دادی ، باید کم کم بدان عادت کنیم ، یکباره نمی توان با هم بود ، باید جرئه جرئه از هم بنوشیم … یک جور دیگری شد ، دیگر حرف زدن از هر چه جز خودمان محال است ، تو هرگونه فزیبی را گرفتی ، دیگر مجال گفتن از سیب های گلشائی نیست.

–          دیگر بس است ، باید بگوئیم ، من دیگر تاب ندارم ، باید با هم آشنائی بدهیم ، باید هم را اعتراف کنیم ، من نمیدانم باید چه بگویم ، باید چه بگوئیم ، چه حرف هائی است که باید از تو بشنوم اما می دانم که دریای حرف ها و حرف ها و حرف هائی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند طغیان کرده اند ، من دیگر تحملش را ندارم ، از آن دیای آتش های مذاب ، از آن کوه آتش فشانهای دیوانه که به بند کشیده بودند و تو برایم حکایت کردی بگو ، گفتی آن دریا را در کوزه نمی توان کرد ، گفتی از آن جرعه جرعه آب نمی توان برداشت ، گفتی همه آن اقیانوس آتش مذاب یک حرف است یک حرف پیوسته … از آن دریا بگو ، گفتم که من تشنه آب نیستم ، آب سرد خوشگوار تگرگی نمی خواهم ، من تشنه آتشم ، آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن ، … خاموشی تو در کنارم بیشتر مرا میگدازد …من دیگر تحمل ندارم ، آن زندان بزرگ را بشکن .. من دیوانه دیدار آنهایم … من دارم باز آتش می گیرم ، یک لحظه سکوت نکن که خفه می شوم ، یک کلمه از سیب نگو که دیگر طاقت ندارم ، من خیلی مریضم ، باید مرا مواظبت کنی ، دیگر توقع نداشته باش که باز هم کمرم را در زیر بار این کوه سنگین سرد و ساکت خم نگه دارم و صبر کنم ، استخوانهایم در هم شکسته است بگو! نمیدانم چگونه باید حرف بزنم ، چه باید بکنم که تو بفهمی حالم خوب نیست که باید آن انفجار این کوه را از روی سینه ام به زمین اندازد و خورد کند!

–          خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب… حیف که تو حالت خوب نیست ، اگر نه من خیلی احتیاج داشتم که اقلاً تا یک ساعت ، دو ساعت مرا دلداری بدی، با من مدارا کنی ، نمیدونم چرا اینجوری شد ، جکجمه ام می خواهد بترکد ، چشمهایم درد می کند دلم پر شده است … احساس می کنم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم بردارند و گسیخته شوند .

آه! این دست های تو ! چقدر نرم و شکننده اند !

برای حرف زدن های نرم و خوب و شاعرانه خوبند! می ترسم ! دلم میخواهد چنان بفشرم که در دستم له شوند ! اه! این انگشت های ظریف و ترد ! چه معصوم و زیبا و خوب اند ! چقدر گرمای دست های تو مهربان است ! آنها را می گذارم روی پیشانیم ، شقیقه هایم چنان می زنند  که گوئی اکنون می خواهند ، سر باز کنند ، بترکند ، دست هایت را می گذارم روی چشمهایم ، خیلی می سوزد ، مثل اینکه از حدقه دارند بیرون می پرند آنها را بر روی مردمک چشمهایم فشار می دهم ، راحت تر می شوم ، آرام تر می شود اینها چه حالتی است ! چه روحی در این دنیا چنین پریشانی های سختی داشته است! کمی حرف های سبک تر بزن ، کمی عادی تر باش … تسلیتم بده ! چقدر به تو احتیاج دارم ! کیست که در این دنیا بتواند به من کمک کند؟ تو خیلی نیرومندی ! این دست ها ، این پنجه ها می توانند دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند و هزازان انفجار در درونش یکباره طغیان کرده اند ببندند ، آنرا آرام کنند… سنگ ها دارند ذوب می شوند ! و میدانی ، من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش سخن نگفته ام ، همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام ، همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام ، ضعفی که در نالیدن احساس کرده ام و حقارتی که در نوازش شدن می دیده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و قدرت! هیچ کس خبر ندارد که در پنهانی های روح من چه التهاب ها به بند کشیده شده است ، چه گریستن ها در قلبم عقده کرده است ، پیش تو چنین احساس نمی کنم اما کسی که عمر را در سلول تاریکی گذرانده است دشوار است که ناگهان چشم در چشم خورشید تند و عریان سحر باز کند ، من نمیتوانم اینجا بشینم بیا بریم بیرون ، بریم کمی تو یه کافه بنشینیم ، کمی موزیک گوش بدیم ، آدم ها را تماشا کنیم ، جاهای دیدنی را به تو نشان دهم ، از آنها حرف بزنم ، راحت تر است ، پاشو..پاشو بریم.

–          من نمی رم حوصله قدم زدن و تماشا کردن ندارم ، خسته ام ، …پس حرف نمی زنم ، هیچی نگو ، همین جا هستیم.

–          بیا حرف دیگری بزنیم که هم خوب باشد و هم راحت باشد..

–          خیلی خوب هر چه دلت میخواهد بگو

***

–          چه شکنجه ای به نام زندگی کردن ! من در تونس خیلی رنج می بردم، با هیچ کس نمی جوشیدم ، دنیایی داشتم برای خودم، آدم ها همه دنبال چیزهایی بودند و من دنبال چیزهای دیگر … قاطی همه بودم و با هیچ کس انس نمی گرفتم، خیلی احساس تنهائی می کردم، احساس مجهول ماندن ، احساس غربت، خیلی سخت می گذشت تا حادثه ای ، تصادفی می توانست اتفاق نیافتد اتفاق افتاد ، تصادف عجیبی ! در میان آن همه قیافه های بیهوده که مرا با هیچکدام کاری نبود ناگهان چهره ای آشنا ظاهر شد ، او مرا تشخیص داد ! من کم کم با او آشنا شدم، فهمیدم که از جنس من است ، ظاهرا شبهاتی به هم نداشتیم ، اما خیلی رگه های همانند در روح ما وجود داشت ، خیلی رنج ها و نیاز ها و دلهره ها و خواستن هامان شبیه هم بود ، حرفمان یکی بود ، هر چچه از او می شنیدم هم آنها بود که همیشه با خود می گفته ام ، هر چه من می گفتم احساس می کردم همان هاست که او هم اندیشیده است، در آن تنهائی این آشنائی چه غنیمتی بود ! کم کم به هم انس بستیم و به هم محتاج شدیم ، احتیاجی سخت جدی و بی تاب، کم کم احساس کردیم برای زندگی تحمل کردن باید هردومان باشیم ، اگر هر کداممان نمی بودیم زیستن و بودن سخت و سیاه می شد ، اصلا ممکن نبود ! چقدر لازم بود هر روز هم را ببینیم ، برای راحت نفس کشیدن ، برای تحمل کردن ، برای گذراندن آن شبها و روزهای بیهوده سخت می خواستیم هر روز لحظه هائی با هم باشیم ، کمی با هم حرف بزنیم ، در یک کشور غریب که با زبان مردمش آشنا نیستند ، دو نفر از یک قبیله و شهر و خانواده ،چقدر به هم احتیاج دارند ! اما این دو انسان حق نداشتند هم را دوست بدارند ، با هم حرف بزنند ، اصلا حق نداشتند یک چشم به هم زدن کنار هم بایستند ، اصلا اگر چشمشان به هم می افتاد جرم وحشتناکی بود ….

آه چه جای بدی بود تونس ! چه خوب که از آن میدان مال فروش ها ، انسان فروش ها ، انسان خر ها در رفتیم! اگر نه خفه شده بودیم ، ما که نمی توانستیم حرفمان را و چشممان را و عقلمان را و دلمان را طبق مندرجات وقفنامه تنظیم کنیم ، هر روز هم بدتر می شد ، هی جرم بالای جرم، گناه بالای گناه!!

–          راستی یک چیزی! نمی دانم چی شد که یک مرتبه یادم افتاد سال ها پیش در تونس می خواستم از تو بپرسم اما مگر فرصت داشتم که از تو یک سوال کنم؟ می شد تو به یک سوال من جواب بدی؟ آنوقت ها خیلی دلم میخواست بدانم اما نمی شد ، بعد هم یادم رفت اما گاه گاه به یادش می افتم و خیلی تلاش داشتم که تا تو را ببینم بپرسم ، هر وقت هم دری به تخته ای میخورد و پیشت می آمدم همه حرفهایم فراموش می شد و از آن جمه آن! حال یک هو یادم آمد ، چه خوب شد . تو یک روز درست یادم هست ، سه سال پیش بود ، تو گرماگرم حرف ها و قصه سرائی ها گفتی: تمام این حرف ها و قصه ها و فلسفه ها و سمبل ها ، تمام این گفتن ها برای نگفتن یک کلمه است ، از ترس همان کلمه است که این همه حرف می زنیم ، اگر می توانستیم آن جمله را می گفتیم دیگر احتیاج به این همه قصه ها و افسانه ها نبود ، همان را می گفتیم و دیگر ساکت می شدیم ، دیگر احتیاج به گفتن و حرف زدن نداشتیم ، این همه که از بهشت و جهنم می گویند برای آن است که آن را ندیده اند ، اگر می دیدند که حرف زدن نداشت ، می ایستادند و خاموش تماشا می کردند ، اگر جهنمی را که در پس این چهره های آرام ما نهفته است می توانستیم ببینیم ، اگر بهشتی که در دل ما می شکفد می توانستیم به هم نشان بدهیم چه نیازی به این همه فلسفه و قصه و سمبل داشتیم ؟ آری این همه گفتن ها از ترس همان یک گفته است ، این همه حرف ها برای نگفتن همان حرف است ، اگر می توانستیم آن را بگوئیم….

حالا آن چی بود که اگر می توانستیم بگوئیم دیگر می گفتیم و سکوت می کردیم؟   آن چه کلمه ای بود که برای نگفتنش این همه می گفتیم؟ حال که میتوان هر کلمه ای را گفت آن را بگو!

–          خیلی سخت است کلمه مشکلی است

–          باشه ، حالا هم مشکل است؟ حالا که همه مشکلات آسان شده است!

–          اما آن مشکل هنوز هم مشکل است ، مشکل تر شده است

–          من یک حدسی زدم اما حال که این جوری می گوئی مثل اینکه آنچه حدس زده ام نیست.

–          نه ، ممکن نست بتوانی حدس بزنی! ممکن نیست!

–          خواهش می کنم ، خیلی مرا تشنه کردی ! بگو!

–          سخت است ، سخت است، یک مرتبه تمام هستی آدم مطرح می شود ، مثل اینکه یک مرتبه تا بگم عوض می شود ، یک چیز دیگری می شوم ، تحملش مشکل است ، یک مرتبه مسئولیت دشوار و بار سنگین کوهی بزرگ بر دوش احساس می شود ! احساس یک نوع عظمت ، یک حادثه ، یک شگفتی خارقالعاده … نمی دانم چه حالی است!

–          بگو باشه، من تا آن را نشنوم تو را ول نمی کنم ، باید بگی ، من تا آن کلمه را از تو نشنوم ، تا نگی، نه حرف می زنم و نه گوش می دهم که چی میگی، قهر میکنم ، همین جوری اینجا روبروت می نشینم و چشمهایم را به لبهات می دوزم و منتظر می مانم تا بگی، بگو ، خواهش میکنم!

–          سکوت

–          سکوت

–          سکوت

–          سکوت

–          سکوت

–          سکوت

–          سکوت

–          «من تو را خیلی دوست دارم»!

–          سکوت

–          سکوت

–          اُه ؛ این اطاق چقدر هوایش گرم است … پنجره را وا کنم

–          سکوت

مرد سخت منقلب شده ، نمی دااند باید به کجا نگاه کند ، چشمهایش پریشان و بلاتکلیف  است از روی صندلی بر می خیزد در حالی که نمی خاهد چهره اش را مرد ببیند به بهانه باز کردن پنجره یرود نزدیک پنجره رو به بالکن … اما … پنجره را باز نمی کند ، می ایستد ، از پشت شیشه های بخار گرفته شب مه آلود و آرام را در بیرون نگه می کند

سکوت سنگین و پر التهابی اتاق را پر کرده است ، دم زدن دشوار است ، هر دو می کوشند تا خود را از یکدیگر مخفی کنند ، مرد همچنان بر روی صندلیش نشسته است گوئی از دردی بر خود می پیچد ، نمیداند چگونه باید باشد ، احساس میکند سکوت ها خطر ناک شده است … مثل این است که نزدیک است فریادی ، انفجاری ناگهان روی دهد ، همه ذرات هوا ، در و دیوار منتظرند ، نزدیک است ؛ نزدیک است ، سکوت چنان دشوار شده است که نمی تواند دوام بیاورد ، خواهد شکست ، مرد نگران است ، می کوشد تا شروع به حرف زدن کند … اما… نمی تواند، هیچ کلمه ای یادش نمی آید تلاش دشواری است

–          سکوت

–          سکوت

ناگهان او که رو به پنجره ایستاده بود و شانه هایش تکان می خورد ، به شدت سرش را برگرداند و به گوشه اطاق خیره شد و در حالی که صدایش عقده داشت و می شکست با لحنی دردناک که به ناله شبیه بود گفت:

آخ… چقدر دلم می خواهد گریه کنم!

ناگهان مرد از جا بر خاست ، لحظه ای مردد ماند ، نمی دانست چه باید بکند به سرعت به طرف آشپزخانه رفت ، در را از پشت بست، چقدر دلش می خواهد لححظه ای پیش او نباشد ، تنها باشد ، گاز را روشن کرد ، کتری راآب کرد لحظه ای مردد ماند ، بعد گاز را خاموش کرد دید اشتباه کرده است دنبال کبریت گشت تا روشن کند کمرش را نمی توانست راست نگه دارد ، خواست برگردد ، دستش را دراز کرد تا در را باز کند اما باز نکرد دست راستش را گذاشت پشت در و دست چپش را گذاشت روی شقیقه اش … مثل اینکه داشت می فتاد ، با دستش به شدت به دستگیره در فشار می آورد دلش میخواست آن را بشکند ، انگشنانش را با غیظ به هم می فشرد تا رنجش را کمی تخفیف دهد ، لحظاتی گذشت ، اطاق همچنان ساکت بود مرد سعی میکرد بتواند در را باز کند و وارد اطاق شود اما نمیتوانست ، دستش یاری نمی کرد ، نمی خواست چشمش به چشم او بیافتد ، تحملش را نداشت ….. از او خجالت می کشد.

او نیز در این اندیشه بود که مرد هم اکنون که وارد اطاق شود چگونه به او نگاه کند؟ چه جور با او حرف بزند؟

هر دو از هم رودربایستی پیدا کرده بودند …

و آنکه از پنجره اطاق آپارتمان طبقه پنجم کوچه لاکروا را که هنوز چراغش روشن است نگاه می کند و در حالی که غرق حیرت شده است سری تکان میدهد و با خود می گوید:

راستی که دوست داشتن چقدر سخت است!!!!

و سپس پنجره اطاقش را می بندد و می رود و ساعتی بعد در بسترش به خواب رفته است.

و مرد ناگهان ، با تصمیمی که به یک جان کندن دردناک ، یک انتحار می میاند در را می گشاید اما به اطاق بر نمی گردد ، صدای آرام گامهایش از پله ها به زحمت شنیده می شود و سپس محو می گردد

بیست سال بعد روزنامه های خبری و مجلات و مردم می شوند که شاندل پس از بیست سال زندان فرن در سلول مجردش تنها مرده است و وصیت کرده است که همه ی آثار چاپ نشده اش را با او دفن کنند.

اما دو لا شاپل؟

هیچ کس از سرنوشتش آگاه نشد.

….

گفتگوهای تنهایی

آنچه در کویر میروید، خیال است..

…آن چه در کویر می روید، گز و تاق است. این درختان بی باک صبور و قهرمان که علی رغم کویر، بی نیاز از آب و خاک و بی چشم داشت نوازشی و ستایشی و از سینه خشک و سوخته کویر به آتش سر می کشند و می ایستند و می مانند،

http://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2011/05/mesr_desert.3almarowk16okokw8c0k048w0.44k7g0soi9mocc0wosk04c4cc.th.jpe

هریک ربّ النّوعی بی هراس، مغرور ، تنها و غریب. گویی سفیران عالم دیگرند که در کویر ظاهر می شوند. این درختان شجاعی که در جهنم می رویند، اما اینان برگ و باری ندارند، گلی نمی افشانند ،ثمری نمی توانند داد. شور جوانه زدن و شوق شکوفه بستن و امید شکفتن، در نهاد ساقه شان یا شاخه شان می خشکد، می سوزد و در پایان به جرم گستاخی در برابر کویر، از ریشه شان بر می کنند و در تنورشان می افکنند.

و …این سرنوشت مقدر آنهاست. بید را در لبه استخری، کناره جوی آب قناتی، در کویر می توان با زحمت نگاه داشت. سایه اش سرد و زندگی بخش است. درخت عزیزی است اما همواره بر خود می لرزد. در شهر ها و آبادی ها نیز بیمناک است، که هول کویر در مغز استخوانش خانه کرده است.

اما آنچه در کویر زیبا می روید، خیال است. این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال، گل هایی همچون قاصدک، آبی و سبز و کبود و عسلی…هریک به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدک به سویش پر می کشد و به رویش می نشیند.

http://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2011/05/adverimg-52047.jpg

خیال_این تنها پرنده نامرئی که آزاد و رها همه جا در کویر جولان دارد_ سایه پروازش تنها سایه ایست که به کویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و آن را ساکت تر می نماید. آری، این سکوت مرموز و هراس آمیز کویر است که در سایش بالهای این پرنده شاعر سخن می گوید. کویر انتهای زمین است، پایان سرزمین حیات است. در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از آن است که ماورا’ اطّبیعه را _ که همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند _ در کویر به چشم می توان دید، می توان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی ها آمده اند.<< در کویر خدا حضور دارد >> این شهادت را یک نویسنده رومانیایی داده است که برای شناختن محمّد (ص) و دیدن صحرایی که آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می رسد و حتی درختش، غارش، کوهش، هر صخره سنگ و سنگ ریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام کرده است. در کویر بیرون از دیوار خانه ، پشت حصار ده دیگر هیچ نیست. صحرای بیکرانه ی عدم است ک خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها به سوی آسمان باز است. آسمان کشور سبز آرزو ها، چشمه مواج و زلال نوازش ها، امید ها، و…انتظار، انتظار… سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی، نزهتگه ارواح پاک، فرشتگان معصوم، میعاد گاه انسان های خوب، از آن پس که از این زندان خاکی و زندگی رنج و بند و شکنجه گاه و درد ، با دست های مهربان مرگ نجات یابند.

شب کویر این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است، شبی است که از بامداد آغاز می شود. شب کویر به وصف نمی آید. آرامش شب که بی درنگ با غروب فرا می رسد_ آرامشی که در شهر از نیمه شب، در هم ریخته و شکسته می آید و پریشان و ناپایدار_ روز زشت و بی رحم و گدازان و خفه ی کویر می میرد و نسیم سرد و دل انگیز غروب، آغاز شب را خبر می دهد.

… آسمان کویر این نخلستان خاموش و پر مهتابی که هرگاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سکوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را همچون پروانه های شوق در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می کنم، ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که هم چون این شیعه گم نام و غریبش ، در کنار آن مدینه ی پلید و در قلب آن کویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه می برد و می گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد می گرید… چه فاجعه ای… …شب آغاز شده است . در ده چراغ نیست. شب ها به مهتاب روشن است و با به قطره های درشت و تابناک باران ستاره، مصابیح آسمان.

… آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم. گرم تماشا و غرق دز دریای سبز معلقی که برآن مرغان الماس پر، ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند. آن شب نیز ماه با تلالو پر شکوهش از راه رسید و گل های الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست به ابدیت می پیوندد:<< شاهراه علی>>،<< راه مکه>>. که بعد ها دبیرانم خندیدند که : نه جانم، <<کهکشان>> و حال می فهمم که چه اسم زشتی، کهکشان یعنی از آنجا کاه می کشیده اند و این ها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است، شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر، آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاه کش کویر، شاهراه علی، راه کعبه. راهی که علی از آن به کعبه می رود. کلمات را کنار زنید و در زیر آن ، روحی را که در این تلقی و تعبیر پنهان است تماشا کنید .

و آن تیر های نورانی که گاه گاه ، بر جان سیاه شب فرو می رود، تیر فرشتگان نگهبان ملکوت خداوند در بارگاه آسمانی اش که هرگاه شیطان و دیوان هم دستش می کوشند به حیله، گوشه ای از شب را بشکافند و به آنجا که قداست اهورایی اش را گام هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست و سرکشند تا رازی را که عصمت عظیمش نباید در کاسه ی این فهم های پلید ریزد، دزدانه بشنوند. پرده داران حرم ستر عفاف ملکوت، آن ها را با این شهاب های آتشین می زنند و به سوی کویر می رانند. بعد ها معلمان و دانایان شهر خندیدند که : نه جانم ، اینه سنگ هایی هستند بازمانده ی کراتی خرابه و در هم ریخته که چون باسرعت به طرف زمین می افتند ، از تماس با جو آتش می گیرند و نابود می گردند و چنین بود که هر سال یک کلاس بالا تر می رفتم و به کویر بر می گشتم، از آن همه زیبایی ها و لذت ها و نشئه های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیت پر از قدس و چهره های پر از ماورا’ محروم تر می شدم، تا امسال که رفتم دیگر سر به آسمان بر نکردم و همه چشم در زمین که این جا…

می توان چند حلقه چاه عمیق زد و آن جا می شود چغندر کاری کرد. و دیدار ها همه بر خاک و سخن ها همه از خاک. که آن عالم پر شگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد ساخته ی چند عنصر و آن باغ پر از گل های رنگین و معطر شعر و خیل و الهام و احساس _ که قلب پاک کودکانه ام هم چون پروانه ی شوق در آن ی پرید _ در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیبایی ها _ که درونم را پر از خدا می کرد_ به این علم عدد بین مصلحت اندیش آلود : و آسمان فریبی آبی رنگ شد و الماس های چشمک زن و بازیگر ستارگان، نه دیگر روزنه هایی بر سقف شب به فضای ابدیت، پنجره هایی بر حصار عبوس غربت من، چشم در چشم آن خویشاوند تنهای من که کراتی همانند و هم نژاد کویر و هم جنس و همزاد زمین و بدتر از زمین و بدتر از کویر و ماه، نه دیگر میعادگاه هر شب دل های اسیر و چشمه سار زیبایی و رهایی و دوست داشتن، که کلوخ تیپا خورده ای سوت و کور و مرگبار و مهتاب کویر دیگر نه بارش وحی، تابش الهام، دامان حریر الهه ی عشق، گسترده در زیر سر هایی در گرو دردی، انتظاری و لبخند نرم و مهربان نوازشی بر چهره ی نیازمندی زندانی خاک، دردمندی افتاده ی کویر، که نوری بدلی بود و سایه ی همان خورشید جهنمی و بی رحم روزهای کویر . دروغ گو ، ریا کار، ظاهر فریب… دیگر نه آن لبخند سرشار از امید و مهربانی و تسلیت بود، که سپیدی دندانهای مرده ای شده بود که لب هایش وا افتاده است. شکوه و تقوا و زیبایی شور انگیز طلوع خورشید را باید از دور دید. اگر نزدیکش شویم از دستش داده ایم . لطافت زیبایی گل زیر انگشت های تشریح می پژمرد.

منبع : مجموعه اثار شریعتی – هبوط صفحه ۲۵۱ – ۲۵۲ – ۲۵۳

پر می شوم

پر می شوم  ، پر میشوم ، پر می شوم ، پر می شوم….

و که می داند که پر شدن یعنی چه ؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟

بارش بارانی تندر آسا ، صاعقه زن ، با قطره های سرد و  درشت بر کشتزاری تشنه ، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته است،

چه حادثه ای است؟

که می داند؟

که می داند ؟ که می داند؟

من  می دانم مهراوه !

من می دانم ای باران تند بهاری !

ای ابر باران خیز اسفندی که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی !

ای ابر سفید سبکبال اسفندی که ندانستم از کدامین افق آمدی؟

از کدامین دریا به نیروی آفتاب دوست داشتن بر خواستی

و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی

و با ناز انگشتان بارانت آن تک درخت خشک بی برگ و باری که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود و سر به دوزخ برداشته بود باغش کردی

و در همه ی جنگل های زمین طاق!

من میدانم مهراوه ی من ! من و…. تو نمی دانی و تو نمی توانی دانست

که تو گل نازی که در گلخانه رو ئیده ای

و من می دانم که در طوفان روئیده ام

که سیلی ها خورده ام از باد و تبر ها خورده ام از هیزم شکنان ،

که روئیده کویرم و تنها و تنهای تنها…..

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا نغمه ی جانبخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من

که تو کی می خوانی….

________

هبوط

دلیل تنهایی ما

در نهان، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند،

و در آشکارا

از آنانی که دوستمان دارند غافلیم.

شاید این است دلیل تنهایی ما

غریب است دوست داشتن

Dr Ali Shariati

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج

کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک

چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن…

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد …

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

زیبایی

در باغ « بی برگی » زادم

و در ثروت « فقر » غنی گشتم.

و از چشمه « ایمان » سیراب شدم.

و در هوای « دوست داشتن » ، دم زدم.

و در آرزوی « آزادی » سر بر داشتم.

و در بالای « غرور » ، قامت کشیدم.

و از « دانش » ، طعامم دادند.

و از « شعر » ، شرابم نوشاندند.

و از « مهر » نوازشم کردند.

و « حقیقت » دینم شد و راه رفتنم.

و « خیر » حیاتم شد و کار ماندنم.

و « زیبایی » عشقم شد و بهانه زیستنم.

«دکتر علی شریعتی»

( دفترهای سبز ص ۱۶۲)