دسته: اشعار (شعر ها)

اشعار دکتر علی شریعتی

پوپکم .. پوپک شیرین سخنم !

پوپکم ! پوپک شیرین سخنم ! این همه فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر، این همه قصه شوم از کس و ناکس مشنو ، غافل از دام هوس… این همه در بر هر ناکس و هر کس منشین . پوپکم پوپک شیرین سخنم ! تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید…      من از آن دارم بیم… کاین لجن زار تو را پوپکم آلوده کند…          اندرین دشت مخوف… که تو آزادی اش ای پوپک...

طاقت فرساترین درد تنهائی است.

حتی برای خدا « طاقت فرسا » ترین دردها تنهائی است ،  بی آشنا بودن است ، گنج بودن و در ویرانه ماندن است ،  وطن پرست بودن و در غربت بودن است . عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ،  زیبا بودن و عشق نجستن است ، نیمه بودن است ناتمام زیستن است بی انتظار گشتن است ،  چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ، نوازنده بودن و چنگ نداشتن است  متن بودن و...

طنین آوای من

حتی اگر برای همیشه خاموش شوم، حتی دیگر نگذارند فردا برگردم ، و باز آوای محزون تنهایی سنگین و رنج آلود روح تنهایم را در زیر رواق بلند و زیبای صومعه ام زمزمه کنم ، آری حتی اگر فردا دیگر نگذاشتند که برگردم ، حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم ، طنین آوای من که از درون صومعه بر می خاست ، همواره در این کوهستان خواهد پیچید ! منبع : سیمین ساق » دکتر...

در باغ بی بر گی زادم

در باغ  ” بی بر گی ” زادم .. و در ثروت فقر غنی گشتم … و از چشمه ی ایمان سیراب شدم … و در هوای دوست داشتن ، دم زدم … و در آرزوی آزادی سر بر داشتم … و در بالای غرور ، قامت کشیدم … و از دانش ، طعامم دادند  … و از شعر، شرابم نوشاندند … و از مهر ، نوازشم کردند … و ” حقیقت ” دینم شد...

غریب است دوست داشتن

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا، دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را… این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی! باید آدمش پیدا شود! باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد! سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند! فرصت نداری صندوقت را خالی...

بی تو، من در عطر یاس ها می گریم

باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو، دریا با من مهربانی می کند باتو،...