این مرد، این در وطن خویش غریب

و تاریخ آن گوشه ایستاده است، گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد …

به گزارش نیمه حرف.کام،
متنی که در ادامه می خوانید از کتاب “هبوط” دکتر علی شریعتی به مناسبت سالروز بعثت پیامبر گرامی گلچین شده است.

«سال ها گذشت و گذشت و تاریخ، این خبرنگار کنجکاو و پر تلاش و خستگی ناشناسی که همه جهان را همیشه پرسه می زند و هر جا خبری هست حاضر است و در هر گوشه ای از زمین حادثه ای رخ می دهد خود را هر جا که باشد به شتاب می رساند، اکنون به مدینه آمده است، اینجا خبرهاست، مردی پس از پانزده سال تنهایی و انزوای در غار حراء و تفکر در خلوت خاموش شب های ستاره باران آسمان کویر، بر دامنه کوه آمده است و پیام آورده است و با جانی که از آتشی مرموز شعله گرفته است و با اندیشه ای که از پیام های اسرارآمیز آسمانی بارور است، با خیالی که در تنهایی ساکت پانزده سال تفکر و تامل های بلند و عمیق با خویشتن لطافت شعر و جذبه سحر یافته است، با دلی که در زیر باران های وحی، باغ های خرم سبزی در آن شکفته است و با روحی که نوازش مرموز و مهربان دست الهام رنگ ها و لکه ها و غبارهای پلیدی زندگی خاکی و آلودگی های غلیظ را شستشو داده است و وزش نسیم های ناپیدای رحمت خداوندی او را در رهگذر خویش خشک کرده و عشقی به لطافت روح فرشتگان، به جذبه نیرومند خورشید.

http://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2014/05/Sargarmi98.ir_Dr.Shariati1.jpg

و تاریخ به این مرد می نگرد، به اینکه پس از پانزده سال عزلت در غار تنهایی بزرگ و دردناک خویش اکنون آمده است و چهره اش تافته از سوز درونِ ملتهب و مرموزش، دست و پایش مرتعش از زلزله ای که به روح بی انتهایش افتاده و فریاد می کشد: ای مردم! بت های خویش را بشکنید! از این لجنزار زندگی عفن و روزمرگی پلید و بی درد و پست به درآیید، پرواز کنید، این دل آسمان، این بام بلند آرزوهای بزرگ، این خدای پرشکوه که جامه آسمان را در بر دارد و اشک های ستارگان را بر گونه و با چشم خویش، خورشید، شما را هر روز می نگرد تا از شما یکی از این مرداب برآید و به سوی او پر کشد!

ای مردم! در میان شما کیست که پیام مرا بشنود؟ ای مردم! سینه من گنجینه پنهانی صدها پیامی است که در تنهایی پانزده سال ریاضت، عبادت و تفکر در غار، در دل کوهستان، در قلب شب های درازی که شما در بسترهای آرام خود خفته بودید و من بیدار بودم، در زیر باران مهتاب های هر شب، در گفت و گوی پنهانی خویش با ستارگان خاموش، بر روی هم انباشته ام، بر روی هم نهاده ام و اکنون فشار طاقت فرسای این آیات سنگین و دردناک و سنگینی خفقان آور این پیغام های بسیاری که برای گفتن بیتابی می کنند و چنان به خشم بر دیواره سینه ام می کوبد که استخوان های ناتوانش به فغان می آیند…… ای مردم! کیست که اندکی از بار سنگین و سوزانی را که جانم را به ستوه آورده است برگیرد؟ با سرانگشت احساس خویش کمی از آن بر دارد و بر دوش جان سبکبار خود بنهد؟ مرا سبکبارتر کند… در میان شما کسی نیست که به یاری من بشتابد؟

و تاریخ ایستاده است و می نگرد، مرد را و مردم را! و می بیند که صدها و هزارها عرب بدوی، از مدینه و مکه، از قریش و بنی هاشم و حتی از خانواده عبدالمطلب،خانواده شخص پیغمبر، همه بر او ازدحام کرده اند و او را همچون کسی که گویی نمایش می دهد در میان گرفته اند و با چشمان احمق و دهان های زشت و سیاهی که از تعجب بازمانده اند و هر یک به خمیازه غاری و یا حفره قبری می مانند مرد را می نگرند، فریادهایش را می شنوند، التهاب هایش را می بینند، می بینند.

این مردم، مهاجر، انصار، قریش و بنی هاشم،همه گرداگردش را گرفته و با لبخندی آرام و چشمانی بی درد و قیافه ای شکفته از خوشحالی، سری تکان می دهند و با خود می گویند: آفرین، آفرین، عالی است، عالی، به به، به به! خیلی هنرمند است، چه خوب بازی می کند…. این مرد باعث افتخار ماست ……. تا حالا در عرب کسی مثل او نیامده ……. و مرد همچنان فریاد می کشد، مردم را می خواند: آیا کسی نیست که این بار، این آوار! و مردم همچنان ایستاده اند و می نگرند و لذت می برند و افتخار می کنند، به به به به!!!

و تاریخ آن گوشه ایستاده است و از دور می نگرد، زیر لب لبخند تلخ و دردناک دارد،گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد، این مهاجران و انصار و از خود می پرسد آیا از میان اینان کسی پیش نخواهد آمد؟……. پیش نخواهد آمد تا ببیند که این پیغمبری که در انبوه مومنان صادقش چنین بی کس و بیگانه و مجهول مانده است چه می گوید؟ چه می کشد؟ چه می خواهد؟ آن بار سنگین، آن آوار خفقان آوری که از آن این هه می نالد چیست؟ او را کمک کند، او را سبکبارتر کند……..

اما هیچکس قدم پیش ننهاد، پیغمبر، تنها فریاد می کشید و به خود می پیچید، صدایش گرفته بود و چهره اش خسته و شکسته شده بود و قومش،مهاجران و انصارش، همچنان ایستاده بودند و او را می نگریستند، می ستودند، مباهات می کردند، به!به به! عالی است!
و تاریخ همچنان از دور می نگریست و با لبخندی پنهانی و تلخش می گریست و زیر لب به درد می گفت: “پیغمبری اولوالعزم، صاحب کتاب و رسالت! و در میان انبوه امتش اینچنین غریب! در میان انبوه قومش اینچنین بیگانه، در انبوه خاندان و عشیره اش این چنین تنها! و در میان گرم ترین و متعصب ترین مومنانش این چنین مجهول! پیامبری معجزه اش کتاب و امتش امی!شترداران دلال پیشه سازندگان گور برای دفن زنده دختران خویش! که یعنی حمیت، یعنی غیرت”

ناگهان!
تاریخ بر خود لرزید! ناگهان چه می بینم؟برخاست، سرکشید، نزدیک آمد، با گام های کنجکاو و مرتعشی نزدیک آمده، تندتر کرد، به میان صف مهاجران و انصار آمده، درصف مقدم یاران، یک قدم جلوتر، به طرف جلو خم شد…
چه می بینم؟ این کیست؟ این مسافر کیست؟ این عرب نیست، پیداست از سفری دور می آید، پیداست که سال ها آواره بوده….. پیداست که از کویری سوخته می رسد.

اِ، این چهره را می شناسم! او را دیده ام…..این همان…..در کنار آن آتشکده……..ها…….در آن کلیسا……… که از پنجره ناگهان به بیرون پرید…… این سلمان است!
و بعد سلمان ماند، در نخستین دیدار ایمان آورد و دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و”سلمان منا” شد و صاحب سرّ “پیام آور”شد و محمد با او، خود را در انبوه مهاجران و انصار،آن کوه سنگینی را که برسینه اش آوار شده بود سبک تر احساس می کرد چه، سلمان بخشی از آن را بر دوش جانش گرفت، هرگاه دردها بر جانش می ریخت سلمان را فرا می خواند، در چشمه ای نا آشنای او ناله می کرد، در گفت و گوی با او فریاد می زد و آسوده می شد.

اما، اما علی جز چاه های پیرامون مدینه، چاه های نخلستان ها صاحب سری نداشت، اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا از شهر و خانه و خانواده اش به نخلستان ها پنا برد؟ چرا تنها بنالد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟ اینها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟ در میان شیعیان نیز تنهاست. علی از محمد تنهاتر است! محمد سلمان را یافت اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند… از میان خیل شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت….»

منبع: خبرآنلاین

ما متفکر نداریم ، روشنفکر نداریم

ما متفکر نداریم ، روشنفکر نداریم آنها که هستند متشبه هست اما متمدن نیست ، بومی هم نیست انسان جز این گونه نمی توان بود پس متشبه آدم نیست. اسیمیلیه assimile یا متشبه یک شبه آدم است اینها در مرحله نوعی انسان قرار ندارند و از این روست که خصوصیات اصیل خود را از میان برده اند تا متمدن شوند . اما مثل آن بابائی که خواب دیده بود به او غلامی بخشیده اند و از خوشحالی خودش را خراب کرده بود نصف این خواب راست درآمده بود، از حالت اصیل یا بومی در آمده اند اما متمدن نشده اند .

_

 گفتگوهای تنهایی ص ۸۳۴

فلاسفه چهره های پفیوز تاریخ اند

اگر ایدئولوژی می باید از فلسفه سر می زد، رهبران با ایمان ها باید فلاسفه می بودند، و مجاهدین راه حقیقت، نیز فیلسوفها، در صورتی که فلاسفه چهره های پفیوز تاریخ اند. این توده ها هستند که به عنوان بهترین سربازان ایدئولوژی ها به مبارزه در تاریخ آغاز کرده اند. “جان داده اند و می دهند” بنابراین می بینیم که این فلاسفه نیستند که ایدئولوژی می سازند، مردم اند که ایدئولوژی بوجود می آورند.

دکتر شریعتی (مجموعه آثار، شماره۲۳ – ص۷۲)

جملات دکتر شریعتی درباره عشق و دوست داشتن

“… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد و هر‌چه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و‌ تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد…”

(مجموعه آثار ۱۳ / هبوط در کویر / ص ۳۲۷)

“… عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد. اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست…”

مجموعه آثار ۱۳ / هبوط در کویر

“… علی‌ گفته‌ است‌ که‌: “گروهی‌ بهشت‌ می‌جویند، اینان‌ سود‌جویان‌اند و طماع‌، گروهی‌ از دوزخ‌ بیم‌ دارند و اینان‌ عاجزند و ترسو، و گروهی‌ بی‌طمع‌ بهشت‌ و بی‌بیم‌ دوزخ‌اش‌ می‌خواهند عشق‌ بورزند، و اینان‌ آزادگان‌اند و آزاد”. عشق‌ چرا؟ عشق‌ تنها کار بی‌چرای‌ عالم‌ است‌، چه‌، آفرینش‌ بدان‌ پایان‌ می‌گیرد، نقش‌ مقصود در کارگاه‌ هستی‌ اوست‌. او یک‌ فعل‌ بی‌برای‌ است‌. غایت‌ همه‌ غایات‌ عالم‌ “برای‌” نمی‌تواند داشت‌…”

مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص۱۸

“… آری‌، در این‌ بازار، سوداگری‌ را شیوه‌ای‌ دیگر است‌، و کسی‌ فهم‌ کند که‌ سودازده‌ باشد و گرفتار موج‌ سودا، که‌ همسایه‌ی‌ دیوار به‌ دیوار جنون‌ است‌! و چه‌ می‌گویم‌؟ جنون همسایه آرام و عاقل این دیوانه‌ی ناآرام خطرناک است که در کوه خاره می‌افتد و مثل موم‌ نرم‌اش‌ می‌کند، و در برج‌ پولاد می‌گیرد و شمع‌ بیزارش‌ می‌سازد. و وای‌ که‌ چه‌ شورانگیز و عظیم‌ است‌ عشق‌ و ایمان‌! و دریغ‌ که‌ فهم‌های‌ خو کرده‌ به‌ اندک‌ها و آلوده‌ به‌ پلیدی‌ها، آن‌ را به‌ زن‌ و هوس‌ و پستی‌ شهوت‌ و پلیدی‌ زر و دنائت‌ زور و… و بالاخره‌ به‌ دنیا و به‌ زندگی‌اش‌ آغشته‌اند! و دریغ‌! و دریغ‌ که‌ کسی‌ در همه‌‌ی عالم‌ نمی‌داند که چه می‌گویم؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان می‌شناسند. که‌ آدمیان‌ عشق‌ خدا را می‌شناسند و عشق‌ زن‌ را و عشق‌ زر را و عشق‌ جاه‌ را و از این‌گونه‌… و آنچه با من است، نه، آنچه من‌ با اویم‌، با این‌ رنگ‌ها بیگانه‌ است‌، عشقی‌ است‌ به‌ معشوقی‌ که‌ از آدمیان‌ است‌… اما… افسوس‌ که‌… نیست‌!معشوق‌ من‌ چنان‌ لطیف‌ است‌ که‌ خود را به‌ “بودن‌” نیالوده‌ است،‌ که‌ اگر جامه‌ی‌ وجود بر تن‌ می‌کرد، نه‌ معشوق‌ من‌ بود.

معشوق‌ من‌، رزاس من‌، موعود بکت‌، “گودو”‌ی بکت‌ است‌، منتظری‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ نمی‌رسد! انتظاری‌ که‌ همواره‌ پس‌ از مرگ‌ پایان‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ این‌ عشق‌ نیز… هم‌!…”

مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص ۲۱

عشق و ایمان در اوج پروازش از سطح ستایشها میگذرد و معشوق در انتهای صعودش در چشم عاشق سراپا غرقه سرزنش میشود و این هنگامی است که دوست استحقاق بخشوده شدنش را در چشم دوست از دست میدهد.
دکترعلی شریعتی / مجموعه آثار ۲۱ / زن / ص۱۴۹

دلی که از شرکت در رنج و غم دوست غذا می‌گیرد عشقی می‌پروراند که از آنچه با خوشبختی و لذتی که از دوست می‌برد پدید می‌آید بسیار عمیق‌تر و پر اخلاص‌تر است.
دکترعلی شریعتی / مجموعه آثار ۲۱ / زن / ص۱۷۷

“… اگر عشق را بخواهند با حرکت بیان کنند ، این حرکت چگونه است ؟ پروانه از دیرباز به ما آموخته است.کعبه،نقطه عشق است و تو یک نقطه پرگاری و در این دایره سرگردان!…”
مجموعه آثار ۶ / حج / ص ۷۴

“…عشق نیرو و حرارتی است که از کالری‌ها و پروتئینی که وارد بدن من می‌شود زائیده نمی‌شود. یک منبع نمی‌دانمی‌دارد که تمام وجود مرا ملتهب می‌کند و می‌گدازد و حتی به نفی خویش وادار می‌کند…”

مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۸۳

“…اگر عشق از انسان گرفته شود، وی به صورت یک موجود منفرد و منجمدی در می‌آید که فقط به درد دستگاه‌های تولیدی می‌خورد…”
مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۸۳
“…عشق، مرگ و شکست… در زیر این ضربات است که انسان گاه برای نخستین بار نگاههایش که همواره در غیرخود و بیرون از خود مشغول است به خود بازمی‌گردد…”
مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۱۵۶
“…کسی که عشق را نفهمد اگر هم به میزانی قدرت علمی‌اش قوی بشود، که زندانبان طبیعت گردد و حتی طبیعت را اسیر خودش کند باز به اندازه یک حیوان اسیر خودش خواهد بود…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۱۵۴
“…مگر نه عشق تنها با اشک سخن می‌گوید ؟…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۱۲۰
“…عشق چیست؟ صدها تعریف درباره‌ی عشق کرده‌اند، و می‌شود کرد، اما آنچه به نظر من بهترین و عمیق‌ترین تعریف از عشق است، این است که عشق زاییده تنهایی است و تنهایی نیز زاییده عشق است…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۱۳۳
“…عشق، حیرت و گریز و بی‌تابی یک دورافتاده است برای پیوستن، برای تجدید اتصال، ناله‌ی نی خشک و بریده و غریب در آرزوی بازگشت به نیستان…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۵۳
“…وقتی عشق فرمان می‌دهد، محال سر تسلیم فرو می‌آورد…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۸۷
“…عشق تنها کار بی‌چرای عالم است…”
مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۲۱
“…دریغ که کسی در همه عالم نمی‌داند که چه می‌گویم ؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان می‌شناسند که آدمیان عشق خدا را می‌شناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و ازینگونه… و آنچه با من است، نه، آنچه من با اویم با این رنگها بیگانه است، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است… اما… افسوس که… نیست! معشوق من چنان لطیف است که خود را به «بودن» نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن می‌کرد نه معشوق من بود. معشوق من، رزاس من، موعود بکت، «گودو»ی بکت است، منتظری که هیچگاه نمی‌رسد! انتظاری که همواره پس از مرگ پایان می‌گیرد، چنانکه این عشق نیز… هم…”

مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۲۳

“…بی تو هیچ رنگی دیدنی نیست، بی تو هیچ چهره‌ای نگاه کردنی نیست، بی‌تو هیچ منظری تماشایی نیست، آنگاه که تو غایبی همه چیز باید غایب شود. هرگاه تو نیستی اشیاء، اشخاص، چه می‌گویم ؟ هرگاه تو نیستی هستی، هرچه هست حق ندارد که باشد. در غیبت تو همه چیز باید در سیاهی پنهان شوند. بی‌تو دیدن طاقت‌فرسا است، بی‌تو نگاههای من در این عالم غریب می‌شوند، از همه رنگها و شکل‌ها میهراسند، می‌گریزند و نمی‌خواهند ببینند…”
مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۳۵۰
“…« خدایا! به من قدرت آن را عطا کن که بتوانم بدان اندازه که او را دوست می‌دارم نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم.»…”

مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۲۰۵

“…در دنیای ما سایه‌ای، لکه‌ای وجود نداست، آفتاب همه جا را روشن کرده بود. اندیشه او کتابی بود که من خود نوشته بودم، دل او دیوانی بود که همه غزلهایش را خود سروده بودم…”

مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۲۵۰

“…روح خسته‌ام را هرگاه که در زیر فشار «بودن» بستوه می‌آید به گوشه مأنوس و مهربان این صومعه سبز که مناره باریک و بلندش در خلوت ساکت و دورافتاده کوهستان تنهاییم برپا ایستاده است و چشمهایش را به دشت دوخته تا همراه نخستین لبخند مات صبحگاهان یا در دل سیاه نیمه‌شبهای سنگین، من خسته از زندگی، تشنه نوش چشمه‌های سبز و تافته از آتش بیتاب نیایش از راه برسم و فضای سرد و مبهوت و ساکت تنهایی او را با آوای مناجاتم که از شور اخلاص و شراره عشق می‌لرزد نوازش دهم…”

مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۲۹۸

با سپاس از تالار شاندل : talar.shandel.org

ویرانه ای بزرگ هستم

ویـــــرانه ای بزرگ هستم که

 مردم از همه رنگی و همه نیازی می ایند و

 از من هرچه را بتوانند

و بخواهند

بر می گیرند

و می برند.

_____

شریعتی ، گفتگوهای تنهایی

ملامت خود برای فهمیدن پستی ها

هرگاه برخی پستی های اشخاص را نسبت به خودم حس میکنم ، می فهمم ،

با اینکه رنج نمی برم

و آنها را حتی در دلم می بخشم

اما از اینکه فهمیده ام ، خودم را ملامت می کنم.

 

 

______

گفتگوهای تنهائی ، ص ۷۲۵