دسته: عارفانه ها

عارفانه های دکتر علی شریعتی

اگر خدا نباشد ، همه چیز مجاز است

خدایا ! این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده ای ، بر دل های روشنفکران فرود آر که : ” اگر خدا نباشد ، همه چیز مجاز است ” جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد معنی ، فاقد مسئولیت نیز هست. _________ دکتر شریعتی ، نیایش

طاقت فرساترین درد تنهائی است.

حتی برای خدا « طاقت فرسا » ترین دردها تنهائی است ،  بی آشنا بودن است ، گنج بودن و در ویرانه ماندن است ،  وطن پرست بودن و در غربت بودن است . عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ،  زیبا بودن و عشق نجستن است ، نیمه بودن است ناتمام زیستن است بی انتظار گشتن است ،  چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ، نوازنده بودن و چنگ نداشتن است  متن بودن و...

در فنای خویش بقا یافتن!

نسان فواره ای است که از قلب زمین عصیان می کند و در این جستن شتابان و شورانگیزش ، هر چه بشتر اوج می گیرد بیشتر « پریشان و تردیدزده » می شود . اندک اندک هیجانش آرام می گیرد و میل بازگشت او را در انتهای راه انحنایی میافکند که هم صعود است هم رجعت فرار و بازگشت با هم در ستیزند به آخرین قله ی رهایی که می رسد ناگهان احساس می کند...

روح خویشاوند

حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش ، در مجمر روح بی قرارند و آدمی را سراسیمه و بیتاب همچون روح سرگردان از شهر و دیار برون می کشانند و در جستجوی مخاطب همچون مولانا در قونیه بر لب استخر آبی و یا همچون «مهر» در آغوش مرم محرابی و یل همچون سلمان پاک ، در خلوت سوزان و تشنه صحرایی و یا همچون همام در سایه روشن مرموز و پر سخن نخلستانی...

چگونه هستی و نمی پرستی؟

خدایا ! تو در آن بالا ، بر قله ی بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟ ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید ، چگونه به پایان خواهی برد؟ ای که همه هستی از تو است، تو خود برای که هستی؟ چگونه هستی و نمی پرستی؟ چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که پرستش در قلب کوچک من ، پرستنده ی خاکی و محتاج تو...

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر؛من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

در این هنگام است که می توان نشست و به این شاگرد شگفتی که در اوج پرواز های سبک پر  و زیبایش  ناگهان سقوط می کند فهماند که وصیت چیست ، که نصیحت چیست؟ به او فهماند که این پیغمبر بی امتی که از دنیای دیگری آمده است و با تو از زمین و آسمان های عالم دیگری سخن می گوید چه کند؟ جز با کلمات بشری جز با زبان همین دنیا مگر زبان دیگری...