دکتر شریعتی چرا و چگونه از زندان آزاد شد؟

گفت «می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است» و خاموش ماند و مُرد با حرف‌هایی برای گفتن که نگفته ماند که گفته بود: «همیشه حرف‌هایی است برای گفتن و حرف‌هایی است برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد، حرف‌هایی اهورایی و برآمده از دل.» از خدا خواسته بود، «چگونه زیستن» را به او بیاموزد، «چگونه مردن» را خود خواهد دانست و پسرش احسان نقل کرده، پدر وقتی مقالاتی با امضای خود در روزنامه کیهان را دید، برآشفت و گفت: «اگر بی‌شرمی کیهان‌ها نبود، من خود را آتش می‌زدم.» حرف‌های نگفته دکتر علی شریعتی از آزادی‌اش از زندان انفرادی ۱۸ ماهه در ۲۹ اسفند ۱۳۵۳ با حرف‌های گفته بسیاری چه در زمان خود و چه طی این ۴۰ سال تفسیر شد؛ مقالاتی که به نام او در سال ۱۳۵۴ تحت عنوان «مارکسیسم، ضد اسلام» در مجموعه «اسلام، انسان و مکتب‌های مغرب زمین» در روزنامه کیهان منتشر شد، در‌‌‌ همان زمان به شائبه همکاری وی با ساواک به عنوان جواز آزادی‌اش دامن زد که تا امروز که ۳۷ سال از آن می‌گذرد، همچنان یکی از نقاط کانونی نقد و نظر موافقان و منتقدان این روشنفکر مذهبی است و در سالی که گذشت هم نظرات مختلفی پیرامون آن مطرح شد.

 

احسان شریعتی گفته مقالاتی که در کیهان منتشر شد، جزواتی بود با جلد آبی که قبل از زندان وجود داشت و در چاپخانه حسینیه ارشاد به دست ساواک افتاد و بعد از اینکه نتوانستند از شریعتی مصاحبه تلویزیونی بگیرند، این مقالات را منتشر کردند. به گفته فرزند شریعتی، چاپ این مقالات در کیهان با اعتراض دکتر مواجه شد و آقای احمد صدر حاج‌ سیدجوادی، وکیل شریعتی هم علیه کیهان شکایت کرد.

سعید حجاریان اما قائل به فریب خوردن شریعتی است: «ساواک به شریعتی گفته بود که جزوه‌ای برای ساواک و سایر مقامات درباره اعتقاد خودش نسبت به مارکسیسم و تحلیل شرایط تهیه کند و دکتر نیز همین کار را کرده است. در واقع سازمان اطلاعات، دکتر را فریب داده بود و با چاپ مقالاتی از دکتر در کیهان، که قرار بود برای مقامات باشد، تلاش کرد تا این طور وانمود کند که شریعتی با ساواک همکاری کرده است، در حالی که چنین چیزی نبود.»

در چاپ ششم کتاب «جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی – سیاسی ایران» نوشته رسول جعفریان که خردادماه امسال از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر و روانه بازار نشر شد، دو نظر مطرح شده است؛ نخست نظر سیدحمید روحانی که دکتر شریعتی را عامل رژیم معرفی می‌کند، دوم کسانی که شریعتی را عامل رژیم نمی‌دانند اما معتقدند که شریعتی و رژیم شاه در چند حوزه از جمله در برخورد با مسائل اجتماعی، روحانیت، مارکسیسم و… دارای وحدت نظر و همسویی فکری بوده‌اند. چنانکه در این کتاب آمده، آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، مقام معظم رهبری با هر دو نظر فوق مخالفت می‌کنند و بر نظری تاکید دارند که مطابق آن، نامه‌نگاری به ساواک و انتخاب محتوای خاص در این نامه‌ها، یک تاکتیک به قصد فریب دستگاه حکومت شاه تلقی می‌شود.

سیدحمید روحانی، رییس بنیاد تاریخ‌پژوهی و دانشنامه انقلاب اسلامی ایران در گفت‌وگویی در اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۰ به سوالی درباره اختلاف دیدگاه خود با آیت‌الله خامنه‌ای درباره نوع روابط شریعتی با ساواک چنین پاسخ داد: «رهبر معظم انقلاب به خاطر ارتباطی که از نزدیک با شریعتی داشته‌اند و با توجه به شناختی که دارند فرموده‌اند که گروه خونی شریعتی به ساواکی بودن نمی‌خورد. من هم ادعا ندارم که ایشان ساواکی بوده است. اتفاقا تحلیل من این است که شریعتی قصد داشت از ساواک استفاده کند و کار خودش را پیش ببرد، ساواک هم از ۲ جهت دید که شریعتی برایش مفید است، یکی از آن جهت که ضد آخوند است و یکی هم اینکه ضد مارکسیست است، اما اینکه کدام یک در این بازی برنده بودند و کدام ضرر کردند بحث دیگری است، اما این چیزی که شایع شده است من گفته‌ام او ساواکی بوده است اصلا این طور نیست و اگر کتاب نهضت امام را هم مطالعه کنید، هرگز تعبیر ساواکی بودن را در آن نمی‌بینید و مطالبی مبنی بر اینکه او مامور ساواک بوده یا پادو ساواک، غلط است. مساله این است که شریعتی اعتقاداتی داشت و در چارچوب اعتقاداتش، آن حساسیتی را که یک انقلابی نسبت به رژیم شاه داشت، نداشت. حرف من این است که ایشان مساله انقلاب سفید را باور داشت و مطالب او در این زمینه برای فریب ساواک نبوده است.»

«تاریخ ایرانی» در سالروز آزادی دکتر شریعتی از زندان، میزگردی با حضور محمد مهدی جعفری، عبدالمجید معادیخواه و خسرو منصوریان با عنوان «دکتر شریعتی چرا و چگونه از زندان آزاد شد؟»، برگزار کرد که نگاهی دارد به شایعه همکاری شریعتی با ساواک، چرایی و چگونگی آزادی وی از زندان و بالاخص نقش عبدالعزیز بوتفلیقه، رییس‌جمهور فعلی الجزایر در آزادی ایشان و نیز نظرات شریعتی در خصوص مارکسیسم.

جعفری و منصوریان که از دوستان نزدیک و صمیمی شریعتی بودند، خاطراتی از وی در ایام بازداشت و آزادی وی از زندان نقل کرده و برای نخستین بار به طور مشروح به شائبه‌ها درباره همکاری شریعتی با ساواک پاسخ دادند. عبدالمجید معادیخواه، دبیرکل بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی نیز در این میزگرد به تشریح فضای خاصی پرداخت که زندانیان سیاسی دهه ۵۰ با آن مواجه بودند.

در میزگرد «تاریخ ایرانی»، غلامعلی خوشرو، معاون سابق وزارت امور خارجه در دوره اصلاحات و معاون علمی دانشنامه اسلام معاصر نیز حضور داشت و به ذکر خاطراتی از دوران دانشجویی و نقش خود در چاپ و تکثیر سخنرانی‌های شریعتی پرداخت.

متن کامل میزگرد «تاریخ ایرانی» در چند بخش ارایه و منتشر می‌شود:

**

نظرات و روایاتی که اخیرا درباره دوران زندان و آزادی دکتر شریعتی نقل و نقد شده، بیشتر حول سه محور «همکاری با ساواک»، «فریب شریعتی توسط ساواک یا فریب ساواک توسط شریعتی» و «اشتراک نظری ساواک و شریعتی در باب مارکسیسم و روحانیون اسلام» بوده است. هر سه شما بزرگواران که از زندانیان سیاسی پیش از انقلاب هستید که زندان انفرادی، شکنجه و بازجویی توسط ساواک را تجربه کردید و از نزدیکان و دوستان دکتر شریعتی نیز بودید، با این مفاهیم بالاخص شائبه همکاری شریعتی با ساواک چگونه مواجه می‌شوید؟ اصولا چه معادلاتی بین یک زندانی سیاسی با بازجوی ساواک برقرار بود و چه روابطی در اتاق‌های بازجویی شکل می‌گرفت؟ اینکه حمید روحانی، رییس بنیاد تاریخ‌پژوهی و دانشنامه انقلاب اسلامی سال‌ها بعد از انتشار اسناد ساواک درباره شریعتی در فصلنامه ۱۵ خرداد می‌گوید «شریعتی ساواکی نبود اما ارتباطاتی با ساواک داشت» و مدعی همکاری شریعتی با ساواک است، متناظر به چه نوع روابط و همکاری‌های خاصی است؟

عبدالمجید معادیخواه: در اینجا از شخصی نام برده می‌شود که به عنوان تاریخ‌نگار انقلاب مطرح شده و با تاریخ‌نگاری و بحث‌های اصولی این حوزه بیگانه است و از تهمت و دروغ باکی ندارد. تنها دکتر شریعتی هدف این قلم قرار نگرفته است، در کتاب وی شخصیتی مانند آیت‌الله خوئی هم به عنوان دروغگو معرفی شده است. من نمی‌خواهم وارد آن حوزه بشوم فقط به عنوان مثال عرض می‌کنم که اگر تنها همین یک مورد، موضوع بحث قرار گیرد، اولا باید آن شخص حضور داشته باشد که غیابی بحث نکنیم. از اشخاص بگذریم، اشخاصی که مشخص است با غرض وارد این بحث شده‌اند.

چند موضوع روش‌شناسی در ارتباط با این بحث مطرح است که باید از این پیچ و خم بگذریم تا وارد آن بحث شویم. یکی بحث بی‌طرفی در تاریخ‌نگاری است که خود مبحث مفصلی است و می‌شود چندین جلسه در مورد این موضوع صحبت کرد. به حرف کسی می‌شود استناد کرد که حداقل پای‌بندی به بی‌طرفی را داشته باشد، اگر مشخص شود که حداقل پای‌بندی به بی‌طرفی را ندارد، حرف این شخص ارزشی ندارد که مورد استناد قرار گیرد. البته کسانی که در حوزه روش‌شناسی کار کرده‌اند تا جایی که بنده اطلاع دارم، همه بی‌طرفی را امکان‌پذیر نمی‌دانند. هر شخصی که فکر و اندیشه‌ای دارد ناگزیر از تفکر یا شخص و اشخاصی طرفداری می‌کند یا در مقابل شخص، گروه یا اتفاقی قرار می‌گیرد. اما به هر حال یک بی‌طرفی نسبی در تاریخ‌نگاری مطرح است و اگر آن نباشد، دیگر نمی‌شود به حرف کسی که به صورت روشن از موضع ستیز وارد می‌شود استناد کرد.

بحث دومی که در روش‌شناسی مطرح است، بازسازی فضای گذشته است که این موضوع هم به صورت کامل شدنی نیست و بحث نسبیت مطرح می‌شود. اینکه ما بخواهیم همه اتفاقاتی که در تاریخ خاصی افتاده و ما در آن فضا حضور داشته‌ایم را برای نسلی بازگو کنیم که در آن فضا نبوده، شدنی نیست. این دو بحث اساسی در این حوزه مطرح است و هر دو مشکل‌ساز است، اما در این موضوع خاص که مساله دکتر شریعتی است، مشکل اساسی این است که ما دانشی به عنوان دانش شناخت شخصیت‌های تاریخی نداریم، علم رجال حدیث داریم اما علم رجال تاریخ نداریم، یعنی با چه قانون‌مندی‌هایی می‌شود یک شخصیت تاریخی را نقد کرد.

اینکه گفته شود دکتر شریعتی با ساواک همکاری داشته، طبعا تا وقتی که ما ساواک و ویژگی‌های آن را نشناسیم و ندانیم حرف‌هایی که مطرح می‌شود فقط مربوط به دکتر شریعتی نیست، بنابراین هر کس به هر بهانه‌ای متهم می‌شود به اینکه یا در قبال ساواک نادرست عمل کرده یا همکاری کرده و یا خیانت کرده است. هر کس با دیگری خرده حسابی داشت، مخصوصا در سال‌های بعد از انقلاب، چنین نسبت‌هایی روا می‌داشت. در حالی که اگر کسی ساواک را بشناسد و زندانی بودن و گرفتار شدن در اختیار ساواک را تجربه کرده باشد، مطمئن می‌شود که اگر کسی به زندان رفت و بالاخره مراحل بازجویی را گذراند، امکان اینکه چند کلمه‌ای از حرف‌هایش به صورت گزینشی استخراج شود و به آن استناد کنند، منتفی نیست. بالاخره آنجا فرد در یک پیچ و خم‌هایی قرار می‌گرفت که باید اهم و مهم می‌کرد. فرض کنید بنده در زیر شکنجه قرار می‌گرفتم، برای اینکه جزواتی در اختیار داشتم که قاعدتا باید از یک خانه تیمی گرفته شده باشد، آنجا باید این مساله را به نحوی حل می‌کردم که این جزوات چگونه در اختیار من قرار گرفته است؛ اینکه کسی بگوید من آنجا می‌ایستادم و می‌گفتم من نمی‌گویم و غلط کردید از من می‌پرسید، این حرف‌ها را کسی می‌زند که آن فضا‌ها را درک نکرده باشد. باید شخص در آنجا راهی پیدا می‌کرد که کم هزینه‌تر باشد و سعی می‌کرد مشکل را به حداقل برساند و بزرگترین مساله این بود که باعث گرفتاری دیگری نشود و پای دیگری به آنجا باز نشود. اگر معمایی پیدا می‌شد در این صورت فردی که در چنین شرایطی قرار می‌گرفت بالاخره با آن فرصتی که داشت و تنگناهایی که گرفتارش بود همه توانش را به کار می‌بست تا بتواند کم هزینه‌ترین راه را انتخاب کند. این راه کم هزینه‌ ممکن بود دارای اشکال هم باشد اما فرض کنید اگر فردی به هر دلیلی پایش به زندان باز شود، نماند و آزاد شود و برود، بهتر از آن است که در زندان بماند و باعث شود پای سه نفر دیگر هم به زندان باز شود. حال اگر شخصی تاکتیکی به کار گرفت و اسم یک نفر را برد، افرادی که بگویند آن شخص در زندان خیانت کرده و یا با ساواک همکاری کرده، نشان می‌دهد آن فضا و مجموعه شرایطی که شخص در آن گرفتار بوده را درک نکرده‌اند.

مسائلی وجود دارد که به تاکتیک‌های شخص مربوط است، آنجا بالاخره شخص باید در شرایطی که از در و دیوارش محظور‌یت‌ها می‌بارید، فکر می‌کرد که چه چیزی به نفع همرزمان و مسلک اوست، چه چیزی به نفع هدف‌هایش هست و آن را انتخاب می‌کرد. زمانی هم ممکن بود به ذهن فرد بیاید که اگر به نحوی در باغ سبز به بازجو نشان دهم خوب است. فرض کنید بازجو به من می‌گفت شما در مسجدی که آیت‌الله طالقانی می‌رفت، فلان حرف را زدی و این به معنی در افتادن با رژیم شاه است، آنجا دیگر من نمی‌گفتم بله من با رژیم شاه در افتادم، می‌گفتم برای ما عقاید مردم مهم است و از طرف مارکسیست‌ها احساس خطر کردیم و این حرف‌ها را زدم. برای اینکه بتوانم در مقابل مارکسیست‌ها سربلند کنم باید یک روشی داشته باشم که به مزدور بودن متهم نشوم، و باید به نحوی از موضع ستیز با مارکسیست‌ها سعی می‌کردم خودم را نجات دهم، اگر جایی حرف تندی می‌زدم باید خودم را توجیه می‌کردم. حالا اگر کسی بایید بگوید بله او گفته با مارکسیست‌ها مخالف است و مارکسیست‌ها بخشی از مبارزان رژیم شاه بودند، بنابراین ایشان با ساواک همکاری کرده، نشانه می‌دهد او آن شرایط را درک نکرده است.

 

محمد مهدی جعفری: مطالبی که آقای معادیخواه به آن اشاره کردند صد در صد مورد تایید بنده است لذا من آن مطالب را تکرار نمی‌کنم. حسینیه ارشاد به عنوان یک موسسه علمیفرهنگی، در سال‌های ۴۶۱۳۴۵ تاسیس شد به منظور اینکه مسائل جدید اسلامی را در یک مکان خوب به اطلاع جوانان برساند، در جایی که جوانان رغبت کنند در آنجا حضور پیدا کنند. در ابتدا شهید مطهری در حسینیه ارشاد حضور داشت، ولی از آنجا که ایشان به این موضوع سخت علاقه‌مند بود و می‌خواست که مسائل اسلامی به گوش جوانان برسد، چنانکه خودشان هم استاد دانشگاه بودند و با جوانان در ارتباط بودند، پس از مدتی از استاد محمدتقی شریعتی و چندی بعد از دکتر شریعتی برای سخنرانی در حسینیه ارشاد دعوت کرد. دلیل دعوت از دکتر شریعتی هم بنا بر منطق شهید مطهری این بود که چون وی در خارج تحصیل کرده‌ و با مسائل روز آشنا بود، با زبان جوانان هم آشنایی بیشتری دارد. سوابق دکتر شریعتی کاملا روشن است و نمی‌خواهم وارد شرح حالشان شوم. برای درک مسائل و دردهایی که داشت و شرایط او، باید دهه ۱۹۶۰ را در نظر بگیریم که در واقع جنبش‌های رهایی‌بخش در سراسر جهان مشغول فعالیت بودند. جنبش‌های استقلال‌طلبانه و آزادی‌خواهانه بسیاری در سراسر جهان فعال بودند که غالبا این جنبش‌ها به صورت قهرآمیز بود، یعنی به صورت جنگ مسلحانه و چریکی. در ایران هم مشی مسلحانه از سال ۱۳۴۴ توسط سازمان مجاهدین خلق آغاز شد که به ادعای خودشان موسسین آن‌ تصمیم گرفتند سازمانی با این مشی مبارزاتی به وجود آورند. گروه‌های دیگری هم در گوشه و کنار و خارج از کشور برای آزادی ایران و مقابله با استبداد مبارزه می‌کردند. دکتر شریعتی از سال ۴۶ که به حسینیه ارشاد آمد و سخنرانی‌هایش را شروع کرد، از‌‌ همان ابتدا جوانان سخت جذب ایشان شدند. او مسائل روز را بیان و اسلام را به شکلی نو مطرح می‌کرد. این جریان ادامه داشت تا در سال ۴۹ که واقعه سیاهکل پیش آمد و چریک‌های فدایی خلق در شمال درگیر شدند و مساله جنگ چریکی مطرح شد. در پی آن نظر‌ها به مراکز سخنرانی علمی و دانشگاه‌ها جذب شد که آیا آن‌ها می‌توانند مرکزی برای عضوگیری گروه‌های این‌چنینی باشند؟ دکتر شریعتی با طرز فکری که داشت، با سابقهٔ عضویت در جبهه آزادی‌بخش الجزایر در سال‌هایی که در فرانسه بود، اعتقاد داشت که از راه مبارزه مسلحانه در کشوری که هنوز فهم عمومی درباره آزادی شکل نگرفته، نمی‌توان به جایی رسید. اما از طرفی شاهد فعالیت این گروه‌ها بود، نه می‌خواست خود را درگیر مبارزه مسلحانه کند، چرا که آن را قبول نداشت و نه می‌توانست آنان را رد کند و در مقابل آنان بایستد. سخنان شریعتی تحت تاثیر این حوادث قرار گرفت. خودش تعریف می‌کرد: «در سال ۴۹ که در مشهد بودم، سخت ناامید بودم و کتاب “حسین وارث آدم” را نوشتم و در آن کتاب امام حسین را به صورت ایستا و یک مجسمه تصویر کردم. درباره انسان ناامیدی نوشتم که از خانه بیرون می‌آید، دنبال این است که می‌شود کاری کرد یا نه و دست به دامان آن مجسمه می‌شود.» پس از دستگیری‌های شهریور ۵۰ و ماه محرم که سران مجاهدین خلق را اعدام کردند، شریعتی سخنرانی پس از شهادت را ایراد کرد که ۱۸۰ درجه با گفته‌هایش متفاوت بود و گفت: «آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.» همین سخنرانی در مسجد جامع نارمک باعث شد پلیس به داخل مسجد حمله کند. از آن به بعد جو به طور کلی علیه این نوع سخنرانی‌ها شد، به خصوص علیه فردی که مورد توجه بیشتر جوان‌ها بود، لذا حسینیه ارشاد که در معرض این مسائل بود از نظر ساواک مکان خطرناکی بشمار می‌رفت. دکتر شریعتی هم بیشتر از دیگر سخنرانان حسینیه ارشاد مورد توجه ساواک بود، چون می‌خواست در لابه‌لای سخنرانی‌هایش، اوضاع فرهنگی ایران را نشان دهد.

در تابستان ۱۳۵۲ در شرکت انتشار نشسته بودم که دکتر شریعتی به من تلفن کرد و گفت بیا به حسینیه ارشاد. دکتر شریعتی در آن زمان نوشته حج را بازنویسی می‌کرد. وقتی به حسینیه ارشاد رفتم، در بالای آن ساختمان نیمه‌تمامی بود که در آنجا اتاقی را در اختیار شریعتی قرار داده بودند. شریعتی گفت من صحبت‌هایم را کرده‌ام اما دوست دارم که سخنرانی‌ها از روی نوار پیاده و به طور ادیبانه‌ای ویراستاری شود. او از من خواست این کار را انجام دهم. بعد سوال کرد که مجاهدین خلق در مورد من چه نظری دارند، من گفتم تا آنجا که شنیده‌ام مجاهدین خلق حضور در حسینیه ارشاد را تحریم کرده بودند و می‌گفتند اینجا محلی اشرافی در شمال شهر است که برای بورژوا‌ها ساخته شده و در حالی که مبارزه مسلحانه آغاز شده، صحبت‌های دکتر شریعتی حالت لالایی دارد و باعث انحراف جریان مبارزه مسلحانه مردم می‌شود. اما بعد که دکتر به زندان رفت یک نفر پیغام داد که ما اشتباه کرده بودیم و بیشتر افرادی که جذب مبارزه مسلحانه شده بودند از تربیت‌شدگان حسینیه ارشاد بودند. آن‌ها حرفشان را تغییر دادند و گفتند که ما به این سخنرانی‌‌ها نیاز داریم. من این را به دکتر شریعتی گفتم، آهی کشید و گفت جعفری خدا می‌داند که من همیشه خودم را موظف به تبلیغ مسلحانه می‌دانستم. من پرسیدم تبلیغ مسلحانه یعنی چی؟! گفت: من دیدم در حالی که عده‌ای مبارزه مسلحانه را آغاز کرده‌اند و هیچ وسیلهٔ دیگری برای تبلیغ در بین مردم ندارند و رژیم هم با همه وسائل علیه آن‌هاست، من خود را موظف دیدم به هر شکلی که شده، به طور مستقیم یا غیرمستقیم مردم را آگاه کنم و نظرشان را به این مبارزه جلب کنم. من به ایشان گفتم که فرصت ندارم تمام سخنرانی‌های پیاده شده را ببرم، سخنرانی‌هایی که درباره امام علی است را می‌برم و از هم جدا شدیم. دکتر شریعتی در آخر آن دیدار این نکته را هم گفت که امسال نمی‌گذراند حسینیه ارشاد به کار خود ادامه دهد. این را در تابستان ۵۲ گفت، در واقع کلاس‌های حسینیه ارشاد مانند دانشگاه بود و در مهر ماه دوباره افتتاح می‌شد. ما از هم جدا شدیم که بعد از مدتی دکتر بازداشت شد.

خسرو منصوریان: ۳۳ سال پس از پیروزی انقلاب اتهاماتی بازخوانی می‌شود که بیشتر در جوامع مشابه ما مطرح است و در جوامع دیگر به ویژه پیشرفته، یا نمونه‌هایی مشابه را ندیده‌ایم یا کمتر با آن برخورد کرده‌ایم که یک فرد فرهیخته و ارزشمند اجتماعی که به مملکت و جامعه و دینش خدمت کرده، هنگامی او را زیر تیغ نقد توام با تحریف و دروغ قرار بدهند، که خود آن شخص از دنیا رفته است و متاسفانه این اتفاق در کشور ما افتاده و به این جهت من از این جلسه استقبال کردم تا در حد توان و امکان، نظرات خود را بیان کرده و این مردم شریف ایران باشند که قضاوت کنند حقیقت چیست؟ البته برخی نکات اساسی را دوستان فرمودند، من می‌خواهم از زاویه دیگری به مساله نگاه کنم. به نظر اینجانب اگر قرار باشد که مورخین و کسانی که می‌خواهند این وقایع را به رشته تحریر درآوردند، برای کسانی سخن بگویند که اصلا زندان و سلول انفرادی طولانی مدت را تجربه نکرده، یا برای حفظ ارزش‌های دینی و ملی خود تا پای جان پیش نرفته و آستانه مرگ را درک نکرده باشند، تحریف و تغییر حقایق کار آسانی است. اتفاقا هنگامی که من برای اولین بار در فصلنامه ۱۵ خرداد مطلبی از این دست را دیدم و متاسفم از اینکه پس از انقلاب شاهد چنین صحنه‌هایی هستیم، متوجه شدم قطعاتی را به صورت ناشیانه از بازجویی‌های دکتر شریعتی بریده و در کنار هم قرار داده بودند تا واقعیت را تحریف کنند. به نظر من این مطالب را برای کسانی می‌توان بیان کرد که زندان را درک نکرده باشند. خود من چون زندان کشیدم و بازجویی و شکنجه شدم، می‌دانم درباره چه شرایطی گفت‌وگو می‌کنیم.

من دکتر شریعتی را از زمان نوجوانی در کانون نشر حقایق اسلامی می‌شناختم، به خصوص پس از آزادی از آخرین زندانش می‌توان گفت با شریعتی زندگی کردم، کسی که شریعتی را می‌شناسد، می‌داند او بود که در اکثر شرایط بازجو را هدایت می‌کرد، نمی‌خواهم بزرگنمایی کنم اما با شناختی که از او داشتم و مطالبی که خود او تعریف کرد و مطالبی که از دیگران بالاخص از پدر، خواهر و دوستان صمیمی‌اش در حسینیه ارشاد و نهضت آزادی، جبهه ملی و… می‌شنیدم، باید بگویم اگر کسی در این میان فریب خورده حسین‌زاده (بازجوی دکتر شریعتی) بوده است. این شریعتی بوده که بازجویش را هدایت کرده و نه بالعکس. می‌توان از زاویه دیگری هم به قضیه نگاه کرد. یک زمان ما با یک جاسوس، وطن‌فروش، دین‌فروش یا فردی آدم‌فروش روبرو هستیم و درباره او بحث می‌کنیم، یک وقت هست که ما از شریعتی یا امثال شریعتی صحبت می‌کنیم که تمام زندگی‌اش در دین و وطن و مردم‌اش خلاصه می‌شد. با مطالعه مجموعه آثار شریعتی این مساله کاملا مشهود است که وقتی از مردم و دین و وطن‌اش حرف می‌زند، با پاره پاره‌های جگرش سخن می‌گوید، چنین کسی نمی‌تواند در بیرون برای مردم نقش بازی کند، چنین کسی حتی در زندان هم دلش برای بازجو می‌سوزد، می‌خواهد با ذکاوت‌اش بازجو را متوجه تعهدات ملی و مذهبی‌اش بکند، کاری که همه ما در بند کردیم. قضیه ما با کسانی که می‌خواهند مملکت را به روسیه یا آمریکا بفروشند، یا با کسانی که دلشان برای وطن و دین نمی‌تپد، فرق می‌کند، ما دار و ندارمان را دادیم. این ‌شناختی است که از شریعتی دارم، تحلیل کسی است که در زندان بوده و بازجویی‌های متعددی پس داده و در حد توان و امکان همین روش را به کار برده است، لذا با چنین شگردهایی آشنا است.

کسانی که هم‌بند شریعتی و همراه او مبارزه کرده‌اند و یا از نزدیک با شریعتی آشنا هستند و یا از چگونگی سپری شدن ایام زندان و بازجویی او اطلاع عینی دارند، می‌دانند که او با موفقیت دوران بازجویی را طی کرده است. شریعتی در دوره رژیم شاه درگذشت، طبیعی است که نمی‌توانست در آن زمان این مساله را بطور علنی اعلام کند. با این حال وقتی من و شریعتی تنها بودیم، می‌گفت که آن وقایع و حوادث چگونه رقم خورد. من در اینجا به عنوان یک ایرانی مسلمان شهادت می‌دهم که شریعتی راست می‌گوید و به لطف خداوند در اعمال نظرات و هدایت مسیر بازجویی موفق بوده است.

در آخرین روزهای حیات دکتر شریعتی چه گذشت؟

روزگار پیش از انقلا‌ب و در جریان مبارزات مردم علیه رژیم شاه، افراد بزرگ و موثری درگذشتند که مرگشان در‌ هاله‌ای از ابهام قرار گرفت و روایت‌های متفاوتی از فوت آنها وجود داشت. این افراد همه در یک چیز اشتراک داشتند و آن مخالفت با رژیم پهلوی بود اما محل و شیوه مرگشان – همچنان که محل و شیوه زندگی‌شان – با هم تفاوت‌های بسیاری داشت. رژیم، مرگ همه این افراد را مرگ طبیعی می‌دانست و مردم مبارز آنها را شهید می‌دانستند. دوشنبه ۱۸ دی ماه ۱۳۴۶ مردم خبر درگذشت جهان پهلوان بزرگ و مردمی زمان خود، مرحوم غلا‌مرضا تختی را شنیدند که روزنامه‌ها طبق اعلا‌م ساواک، مرگ او را خودکشی در هتل آتلانتیک گزارش دادند اما در تمام مراسم مردمی، از او با عنوان «شهید» نام برده می‌شد. ۲۱ خرداد ماه ۱۳۴۹ محمدرضا سعیدی از روحانیون مبارز در زندان به شهادت رسید و مرگ او سکته قلبی اعلا‌م شد. در سال ۱۳۵۶ هم دو مرگ مشکوک دیگر در خارج از ایران، دو تن از بزرگترین یاوران انقلاب را از مردم گرفت. سیدمصطفی خمینی (فرزند ارشد امام خمینی) در عراق و دکتر علی شریعتی در انگلستان درگذشتند که از طرف مقامات دولتی مرگ آنها هم سکته اعلا‌م شد. اما همواره در طول مبارزات از آنها با عنوان شهید یاد شده و کسی مرگ طبیعی را برای آنها باور نداشت. بعد از انقلا‌ب تلا‌ش بسیاری شد تا واقعیت‌ها مشخص شود اما خبر درگذشت محمدرضا سعیدی که از همان زمان هم بر اثر افشاگری‌های هم سلولی‌هایش شهادتش مسجل بود، هیچ نتیجه قطعی درباره چگونگی فوت بقیه به دست نیامده است.

19284569288459182744

درباره تختی بسیار گفته شده اما کسی نمی‌تواند قاطعانه نظر بدهد. درباره مصطفی خمینی کمتر نظری داده شده است و به نظر می‌رسد فوت طبیعی مورد قبول بسیاری است. درباره درگذشت علی شریعتی چطور؟ دکتر علی شریعتی در میان این افراد وضعیت ویژه‌ای دارد. جنازه وی سال‌هاست در سوریه و در جوار حرم حضرت زینب (س) به امانت سپرده شده اما هرگز آوردن جنازه‌اش به کشور، جدی نشده است! با چنین وضعیتی معلوم است که سخن گفتن از مرگ دکتر شریعتی هم چقدر می‌تواند با اما و اگر و… همراه باشد. با این حال در این گزارش سعی شده فارغ از همه نظراتی که درباره این اندیشمند بزرگ معاصر وجود دارد، به بررسی مرگ ناگوار دکتر شریعتی در آستانه انقلاب اسلا‌می پرداخته شود. آنچه در این نوشته به عنوان مرجع در نظر گرفته شده، دو کتاب است. اولی «طرحی از یک زندگی» نوشته خانم دکتر پوران شریعت رضوی همسر گرانقدر دکتر شریعتی است که در واقع زندگینامه شریعتی است و دیگری کتاب «از شریعتی» است که هر دو منبعی مورد وثوق به شمار می‌روند.

چرا دکتر شریعتی به انگلستان رفت؟

اسفندماه سال ۱۳۵۳، شریعتی پس از تحمل ۱۸ ماه زندان انفرادی در کمیته شهربانی آزاد شد. اسارت درازمدت در سلول، او را سخت به نور آفتاب حساس کرده بود و از نظر روحی هم بسیار افسرده شده بود. رژیم همه راه‌های مبارزه اجتماعی را بر او بسته بود، حسینیه ارشاد تعطیل و او از تدریس در دانشگاه محروم شده بود. مبارزه مخفی هم عملا امکان نداشت. ساواک او را شدیدا تحت نظر داشت و روز به روز هم حلقه این محدودیت‌ها تنگ‌تر می‌شد: «ظاهرا آزاد هستم و از قید اسارت، به اصطلا‌ح رهایی یافته‌ام ولی آنچه مسلم است نوع زندانم تغییر کرده و از زندان دولتی به زندان خانه منتقل شده‌ام.» یکی از شب‌ها در حال عبور از خیابان، چند نفر از دانشجویانش، او را می‌شناسند، او را در میان می‌گیرند، دکتر هم که از دیدن آنها خوشحال شده، طبق عادت دیرینه‌اش با آنها گرم گفت‌وگو می‌شود، مدتی با هم صحبت می‌کنند و بعد از هم جدا می‌شوند. پس از چند روز خبر می‌رسد که همه آن دانشجویان دستگیر شده‌اند. توانایی‌های دکتر شریعتی – براساس آنچه همسرش نوشته است – در روزهای خانه‌نشینی اجباری روز به روز کاهش می‌یافت و اعصابش سخت فرسوده‌تر می‌شد. در نامه‌ای که او برای یکی از دوستانش می‌نویسد به این واقعیت اشاره می‌کند: «… من که زندگیم معلوم است احتضار! یک جان کندن مستمر و نامش زندگی کردن. هر روز صبح که در آینه خودم را می‌بینم، درست می‌بینم که لا‌اقل سالی بر من گذشته است. دیشب و پریشب، همیشه برایم پارسال و پیارسال است، روزها را برای این که از عمرم بدزدم می‌خوابم و شب‌ها! با تنهایی و سکوت و سیاهی در زیر باران رنج‌ها که مدام می‌بارد، زانو به بغل، خاموش می‌نشینم و انبوهی از خاطره‌های مرده و آرزوهای مجروح در برابرم، تا آفتاب که سر می‌زند و هوا روشن می‌شود و صدای پای روز، سرفه‌ها و گنجشک‌ها و اتومبیل‌ها و آغاز حرکت و کار! از ترس می‌روم و به خواب فرو می‌روم. البته بیکار نبوده‌ام، بزرگترین کاری که کرده‌ام این است که هنوز زنده مانده‌ام و این دشوارترین وظیفه‌ای بوده است که انجام داده‌ام و اگر انصاف بدهند، بسیار کارها که نکرده‌ام و مگر این‌ها خود، کار نیست؟ مگر ثواب سیئاتی که کسی انجام نمی‌دهد از ثواب بسیاری حسنات که انجام می‌دهند بیشتر نیست؟ …»

روزهای قبل از وفات

دکتر شریعتی پس از دو سال، خسته از وضعیتش تصمیم به «هجرت» می‌گیرد اما ممنوع‌الخروج بودن مانع بزرگی برای مهاجرت او به خارج از کشور بوده است. در مشورتی که دکتر با دوستانش می‌کند و با تحقیقات آنها مشخص می‌شود که تمام پرونده‌های او در ساواک تحت عنوان «علی شریعتی» یا «علی شریعتی مزینانی» طبقه‌بندی شده است در حالی که نام‌خانوادگی او طبق شناسنامه «مزینانی» بوده نه شریعتی. به همین دلیل او می‌تواند پاسپورت بگیرد و ۲۶ اردیبهشت ۵۶ تهران را به قصد بروکسل ترک می‌کند: «بالاخره صبح دوشنبه بر روی قالیچه سلیمانی سابنا، از زندان سکندر پریدم! لحظه‌های پر دلهره، بیم و امید، اسارت و نجات و گذر از آن پل صراط در آن دقیقه خطیر و خطرناک، اما مجهولی که جز تقدیر از آن آگاه نیست…» چند روز بعد خبر خروج دکتر شریعتی از کشور توسط دوستان و آشنایانش پخش می‌شود و به گوش ماموران ساواک هم می‌رسد و آنها به دنبال مقصد و محل اقامت شریعتی می‌گردند.

وی دو یا سه روز در هتل اینترنشنال بروکسل اقامت می‌کند و بعد تصمیم می‌گیرد به انگلیس برود. وی پس از رسیدن به لندن با یکی از بستگان همسرش به نام دکتر علی فکوهی تماس می‌گیرد و منزل او در ساوت همپتن را به عنوان اقامتگاه موقت انتخاب می‌کند. بعد از یک هفته او اتومبیلی می‌خرد و با همان خودرو وارد کشتی می‌شود و به بندر لوهاور فرانسه می‌رود و در جاهای مختلفی – از جمله چند روزی در منزل دکتر حسن حبیبی – اقامت می‌گزیند و در شب ۲۶ خرداد دوباره از راه دریا به ساوت همپتن برمی‌گردد. در مراجعه به منزل مورد ظن پلیس انگلستان قرار می‌گیرد و چند ساعتی در اداره مهاجرت بازداشت می‌شود. شریعتی از ۲۶ تا ۲۸ خرداد که روز خروج همسر و دخترانش از ایران بوده، بسیار مضطرب و نگران بوده. شبها علی‌رغم خستگی ناشی از سفر بیدار می‌مانده و روزها منتظر خبری از ایران، پای تلفن بوده است. ۲۸ خرداد همسرش به منزل علی فکوهی تلفن می‌زند و خود دکتر شریعتی گوشی را برمی‌دارد. خانم شریعت رضوی به شریعتی می‌گوید که دختران از ایران خارج شده‌اند اما مانع خروج او از کشور شده‌اند. شریعتی به همسرش می‌گوید: «به فرودگاه خواهم رفت و به محض رسیدن بچه‌ها، تو را مطلع خواهم کرد. به گفته آقای فکوهی، آن روز قبل از رفتن به فرودگاه، مقداری وسایل ضروری و مواد غذایی تهیه می‌کنند و به خانه‌ای که اجاره کرده بودند می‌برند، بعد به اتفاق ناهید و نسرین فکوهی، به فرودگاه می‌روند. پس از مدتی انتظار بالاخره هواپیما به زمین می‌نشیند. چند دقیقه بعد سوسن و سارا، دو دختر بچه روسری به سر با چهره‌هایی نگران، در حالی که مترصد یافتن پدر بودند، پیدا شدند. شریعتی به طرف آنهامی‌رود و بامهر آنها را در آغوش می‌کشد، آنها علی‌رغم شادمانی، گریه می‌کنند و اشک می‌ریزند، پدر به آنها دلداری می‌دهد و با کمی شوخی و متلک، سربه سرشان می‌گذارد تا ذهن کودکانه آنها مجبور نباشد بار رنجی به آن سنگینی را تحمل کند. همگی از فرودگاه به منزلی که شب قبل، از یک پاکستانی‌الا‌صل مقیم انگلیس اجاره کرده بودند، می‌روند. در مسیر برگشت از فرودگاه به خانه، آقای فکوهی رانندگی می‌کرده، ظاهرا علی آن شب کلا بی‌حوصله بوده است. آقای علی فکوهی می‌گوید: «آن شب من ناگهانی و سرزده، به اتاقی که تصور نمی‌کردم کسی در آنجا باشد وارد شدم دفعتا دکتر را دیدم که با حالتی بسیار عرفانی به نماز ایستاده است. بی‌اختیار محو آن حالت شدم. بسیار از آن خلسه سکرآور تاثیر پذیرفتم. پس از تمام شدن نمازش پرسیدم: چرا شما این قدر منقلب و دگرگون هستید؟ دکتر جواب داد: نیروهای امنیتی با جلوگیری از خروج پوران و مونا، نبض مرا در دست گرفته‌اند. این تنها برگ برنده‌ای است که در دست دارند و به وسیله آن می‌توانند مرا تحت فشار قرار دهند و به کشور بازگردانند، احساس می‌کنم فصل تازه‌ای در زندگی من آغاز شده است.»

درگذشت دکتر شریعتی

«آن شب تا ساعت ۱۱ همه دور هم نشسته بودیم و حرف می‌زدیم ولی دکتر ساکت و غمگین و گرفته بود و حرفی نمی‌زد. حدود نیمه شب، علی فکوهی و ناهید به خانه خودشان می‌روند و بانسرین قرار می‌گذارند که فردا صبح آماده باشند تا به اتفاق به بدرقه دوستشان بروند. دکتر هم به اتاق خوابی که، در طبقه پایین قرار داشته می‌رود که بخوابد. (این اتاق از یک طرف رو به جنگل بوده و پنجره اتاق به علت گرمای هوا باز بوده است) بعد از مدتی، دکتر به سارا می‌گوید، لیوان آبی برایش ببرد. سارا آب را می‌برد، پس از گذشت مدتی باز بچه‌ها را صدا می‌کند و یک استکان چای می‌خواهد. به نظر ناآرام می‌رسیده و خوابش نمی‌برده است. سوسن وسارا و نسرین هم برای استراحت، به طبقه بالا می‌روند و می‌خوابند. فردا صبح ساعت هشت، ناهید و آقای علی فکوهی برای بردن خواهرشان نسرین به خانه می‌آیند و در می‌زنند، ولی کسی در را باز نمی‌کند. مدتی هم پشت در می‌مانند تا نسرین، از خواب بیدار می‌شود. او که برای باز کردن در به طبقه پایین می‌آید، می‌بیند که دکتر در آستانه در ورودی اتاق به پشت افتاده و بینی اش به نحوی غیرعادی سیاه شده و باد کرده است. وحشت می‌کند و هراسان می‌دود در را باز می‌کند. با اضطراب جریان را به برادرش می‌گوید. ناهید و برادرش متحیر و غمگین وارد خانه می‌شوند، ناهید بلا‌فاصله نبض دکتر را می‌گیرد و او هم نظر ناهید را تایید می‌کند، بلا فاصله نسرین به طبقه بالا‌، به اتاقی که بچه‌ها در آن خوابیده‌اند می‌رود و مراقب آنها می‌شودتا پایین نیایند که پدرشان را به آن حال ببینند.

علی فکوهی، وحشت‌زده و غمگین فورا به اورژانس بیمارستان ساوت همپتون تلفن می‌کند. آمبولانس می‌خواهد. بعد از مدت کمی‌ آمبولا‌نس می‌رسد. آنها هم پس از معاینه نظر می‌دهند که دکتر درگذشته است. او را برای انتقال به بیمارستان، روی صندلی چرخدار می‌نشانند و به آن می‌بندند تا از دید همسایگان، ناخوشایند نباشد. بعد از این که شریعتی را به بیمارستان می‌برند، آقای فکوهی به خانه دوستش که درهمان حوالی بوده می‌رود. جریان را به او می‌گوید.

شخص اخیر هم خبر واقعه را تلفنی به چند نفر از دوستان دکتر، اطلا‌ع می‌دهد. سپس آقای فکوهی همراه خواهرانش، سوسن و سارا، از خانه‌ای که چنین فاجعه‌ای در آن اتفاق افتاده، خارج می‌شوند و به خانه خودشان می‌روند. چند ساعت بعد، از طرف سفارت ایران به آقای فکوهی تلفن می‌شود (!) و می‌خواهند که آقای فکوهی جنازه را به آنها بدهد، تا خودشان بقیه تشریفات قانونی را انجام دهند (!). آقای فکوهی، متحیر و غم زده به آنها جواب می‌دهد: «من هیچگونه اختیاری ندارم. باید خانواده دکتر در این مورد تصمیم بگیرند. من تنها کاری که کرده‌ام، این است که به خانواده‌اش اطلا‌ع داده‌ام.» پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، انجام معاینات اولیه، تنظیم صورت جلسه و انجام سایر تشریفات اداری – بر‌خلا‌ف بیان عده‌ای – بدون آن که لزومی به کالبدشکافی دیده باشند، علت مرگ را ظاهرا «انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب» اعلا‌م می‌کنند. در این موقعیت، کنفدراسیون و دانشجویان مبارز ایرانی مقیم اروپا، خواستار کالبدشکافی می‌شوند. از طرفی برای انجام کالبدشکافی، به گفته وکیل احسان، علاوه بر لزوم طرح شکایت از طرف خانواده، در دست داشتن پرونده «آنکت» پلیس نیز لازم بود. اموری که تحقق هر یک از آنها، مستلزم گذراندن مراحل اداری مختلف بود. با توجه به توطئه ساواک – ارسال یک گروه به سرپرستی یک افسر امنیتی برای تحویل گرفتن رسمی جسد جهت انتقال به ایران – و همچنین احتمال همراهی قریب‌الوقوع پلیس انگلیس با نیروهای ساواک شاه، تصمیم به عدم درخواست کالبدشکافی و همچنین انتقال فوری جسد به سوریه – چون امکانات آن کشور مناسب‌تر تشخیص داده شده بود – گرفته می‌شد. (این تصمیم پس از یک شور جمعی با حضور کلیه شخصیت‌های سیاسی و دوستان دکتر در خارج و با اجازه وکیل خانواده گرفته می‌شود).

آقای فکوهی می‌گوید: «من تعجب کردم که مامورین سفارت از کجا، چنین خبری را آن هم با این سرعت شنیده‌اند! زیرا من در آن روز «شوم»، پس از این که وارد خانه شدم و با آن صحنه غیرمنتظره روبه رو شدم، پس از تلفن به اورژانس بیمارستان «ساوت همپون»، در فاصله ای که اورژانس بیاید، فقط به یکی از رفقایم که وی هم قبلا از اقامت دکتر در منزل من به دلایلی مطلع بود، تلفن کردم و جریان را گفتم. آن هم برای این که از او بخواهم به جای من، دوستی مشترک را- که منتظر ما بود تا به فرودگاه برسانیمش – بدرقه نماید و مطمئنم که آن رفیقم – که او را خوب می‌شناختم – با سفارت ایران، کوچکترین رابطه سیاسی نداشت، علاوه بر این که از علا‌قمندان دکتر هم بود. پس از کجا افراد سفارت از واقعه خبر داشتند؟… خدا می‌داند! از نظر من، هنوز مسائل مبهمی پیرامون قضیه وجود دارد که بدان پاسخ درستی داده نشده است.»

روایت کتاب دیگر از ساعت‌های بعد از مرگ دکتر شریعتی چنین است: خاطراتی را می‌گویم که به طور کاملا واضح و روشن درذهن من است. سه نفر بودیم. راه افتادیم و به منزلی که مرحوم دکتر، شب قبل در آنجا اقامت داشت رفتیم. دو دختر مرحوم دکتر، آن موقع بسیار نوجوان بودند. مثل دو گنجشک پژمرده، لباس‌های مشکی پوشیده بودند و کنار دیوار ایستاده بودند. سراسر رخسارشان را غم پوشانده بود. ما وارد اتاقی شدیم وآنها تختخوابی را که مرحوم دکتر بر آن خوابیده بود به ما نشان دادند. گفتند تا دیرگاه با ما نشسته بود و سخن می‌گفت. تازه هم از راه رسیده بود و علی‌رغم خستگی، نشست و نشست و چای خورد و تعریف کرد و سخن گفت و سیگار کشید و … تا نزدیک سحر. پس از اذان صبح، نمازش را خواند و برای استراحت به اتاق خود رفت تا بخوابد.

هنگام صبحانه خوردن، اهل خانه منتظر مرحوم دکتر بودند که بیاید و در صبحانه با آن‌ها شرکت کند. می‌گفتند که نیامد و دیر کرد. صدا کردیم. جواب نیامد. به اتاق او رفتیم. گفتند همین که وارد اتاق شدیم، دیدیم که دکتر با صورت به زمین افتاده است. حتی به ما آن نقطه ای از موکت اتاق را که آثار ساییدن‌ بینی دکتر در آنجا هنوز آشکار بود نشان دادند، کاملا معلوم بود که هنگامی که او می‌خواسته از تخت پایین بیاید، قلبش درد گرفته و دست روی قبل گذاشته و دیگر نتوانسته کنترل خود را حفظ کند و با صورت به زمین افتاده است. به هر حال با دیدن این وضع بلافاصله آمبولا‌نسی خبر کرده بودند و ماموران آمبولانس هم تا آمده بودند، در همان محل علا‌ئم حیاتی مرحوم دکتر را معاینه کرده بودند و گفته بودند که ۱۵ دقیقه است ایشان فوت کرده، درعین حال به سرعت او را به بیمارستان ساوت همپتون رسانده بودند. ما هم به بیمارستان رفتیم. دکتر را به سردخانه برده بودند و ما را به سردخانه راه نمی‌دادند. من کارت دانشجویی‌ام همراهم بود و چون روی آن نوشته بودند دکتر فلانی، آنها تصور کردند من طبیبم و اجازه دادند به سردخانه وارد شوم و همراه دوستان به سردخانه وارد شدیم. در آن جا دو کشو بود. اولی را کشیدند تا جنازه دکتر را به ما نشان بدهند. اما در کشوی اول، جنازه یک زن بود. کشوی بعدی را کشیدند که جسد مرحوم دکتر در آن بود. بسیار بسیار آرام خوابیده بود. من حقیقتا کمتر چهره آرامی را، این چنین دیده بودم. موهای سرش تا روی شانه‌هایش ریخته بود و فوق‌العاده آرام خوابیده بود. آقای میناچی که همراه ما بود، جلو رفت و به دلیل اینکه وکیل بود و با پاره ای از امور آشنایی داشت، کمی کوشید تا با دقت نگاه کند و ببیند که آیا زخمی یا آثار ضربه‌ای یا چیزی بر روی بدن دکتر دیده می‌شود یا خیر؟ که حقیقتا نبود.

خیلی چهره معمولی ای داشت، اصلا گرفته نبود، در هم نبود، چشم‌هایش بر هم بود و در یک خواب ناز ابدی فرو رفته بود. بیرون آمدیم و به لندن بازگشتیم و دوستان دیگر را خبر کردیم. به هر حال مقدمات برگزاری مراسم ترحیم و بزرگداشت مرحوم دکتر، فراهم شد. دوستان در سراسر دنیا – چنان که گفتم – همه با خبر شدند و یکی پس از دیگری، از این جا و آن جا دررسیدند.

در آن ایام، لندن، ایام بسیار شلوغی را پشت سر می‌گذاشت و همه کسانی که در آن وقت نامی‌داشتند و از مخالفان بنام رژیم شاه بودند، این جا گرد آمدند. در همین اثنا، جناب آقای شبستری هم که امام مسجد‌هامبورگ بودند، بدون خبر از این که چنین اتفاقی افتاده است به منزل یکی از دوستان که بقیه دوستان هم در آنجا بودند وارد شدند.

ایشان به من می‌گفت وقتی آمدم، دیدم همه چهره‌ها گرفته است؛ من خبر نداشتم که چه اتفاقی افتاده است ولی پا به مجلس که گذاشتم، دیدم مجلس غیرمتعارفی است. وقتی به ایشان گفتند که مرحوم شریعتی از دنیا رفته است، به طوری بسیار طبیعی، آهی از نهاد برکشید و گفت: عجب! دکتر شریعتی هم به تاریخ پیوست؛ و حقیقتا به تاریخ پیوسته بود. به هر حال مقدمات فراهم شد و برخلاف مشهور، جنازه مرحوم دکتر در این جا یعنی در «امام باره»، غسل داده نشد بلکه در یکی از مساجد لندن که مسجدی کوچک و متعلق به اهل سنت بود و غسالخانه‌ای داشت، غسل داده شد. بنده و جناب آقای شبستری متعهد تغسیل و تکفین ایشان بودیم؛ یعنی در واقع، دوستان از آقای شبستری خواسته بودند و ایشان هم به من گفت که بیا تا با هم این کار را انجام بدهیم، البته دو نفر دیگر هم به ما پیوستند: آقای دکتر ابراهیم یزدی و آقای صادق قطب‌زاده. این چهار نفر بودیم که جنازه مرحوم دکتر را آوردند. دیگر جسد دکتر سالم نبود، سرتاپای او را شکافته بودند، تمام سر و بدن شکافته شده بود، نمونه‌برداری شده بود و بررسی‌های طبی بسیار جدی‌ای صورت گرفته بود.

بیمارستان ساوت همپتن، یک گزارش مفصل طبی در باب مرگ دکتر ارائه کرد و در آن گفته بود چیز مشکوکی دیده نشده است و مرگ او مثلا بر اثر به قتل رسیدن، دسیسه، زهر، دشنه و چیزی از این قبیل نبوده و به نظر می‌آید که به مرگ طبیعی از دنیا رفته است؛ مرگ طبیعی یعنی با سکته. اتفاقا همان روزی که به ساوت همپتن رفته بودیم و برای اولین بار با جای خالی مرحوم شریعتی روبه رو شدیم و بعدا به بیمارستان رفتیم، در همان اتاقی که مرحوم دکتر خوابیده بود، سطلی بود که شاید در آن، نزدیک به ۴۰ تا ته سیگار بود یعنی در همان مدت کوتاه، مرحوم دکتر مقدار زیادی سیگار کشیده بود.

طبیبان مجلس ما بهتر از من می‌دانند که در حالت عصبی شدید و با آن فشاری که دکتر، در آن روزها، در آن قرار داشت، امکان چنین رخدادی وجود داشته است، خصوصا این که شب قبل از حادثه مرحوم شریعتی به فرودگاه هیثرو رفته بود چون قرار بود دختران او بیایند، همه مسافران آمده بودند الا ‌دختران او.

دوست ما نقل می‌کرد که فوق‌العاده مضطرب شده بود. چون خانمش از تهران تلفنی به او گفته بود که دخترها از گمرک و قسمت کنترل گذرنامه گذشته‌اند و به طرف هواپیما رفته‌اند. وقتی دخترها نیامده بودند، او شدیدا مضطرب شده بود که مبادا دوباره حیله‌ای در کار بوده و به نام سوار شدن هواپیما، دخترک‌ها را هدایت کرده‌اند و به جای دیگری برده‌اند و مثلا آنها را گروگان گرفته‌اند یا زندان انداخته‌اند. همه این فکرها از سر او گذشته بود و او را فوق‌العاده درپیچیده بود. البته دخترها آمده بودند و با او به ساوت همپتن رفته بودند.

این فشارها بوده و بعد هم این همه سیگار مصرف شده بود که من گمان می‌کنم به بهترین وجهی می‌تواند علت یک سکته قلبی ناگهانی را توضیح بدهد. پس از فوت دکتر شریعتی، روزنامه‌های رسمی مثل کیهان، اطلا‌عات و بامداد با حروف درشت در صفحات اول، از او تجلیل می‌کردند و طوری وانمود می‌کردند که او فقط یک اسلا‌م‌شناس بی‌ضرر و خطر بوده و چون مریض بوده، به مرگ طبیعی درگذشته است.

ساواک دستور داده بود که مبارزات، شکنجه‌ها، زندان‌ها، تعقیب و مراقبت‌ها و عذاب‌هایی که علی از حکومت متحمل شده بود، کاملا مسکوت گذارده شود.

به هر حال، ساواک تعدادی از مامورین عالی‌رتبه خود را به لندن می‌فرستد تا اگر به صورت عادی توانستند جنازه را از خانواده تحویل بگیرند که چه بهتر؛ وگرنه آن را به هر شکل ممکن بربایند و به ایران بیاورند. غافل از اینکه دوستداران دکتر و دانشجویان خارج از کشور، با هوشیاری سیاسی، این ترفند آنها را نیز خنثی خواهند کرد. آنها به محض اطلا‌ع از اینکه ساواک ما را برای گرفتن جنازه تحت فشار گذاشته، وکیلی از طرف خود و وکیل دیگری برای احسان می‌گیرند و آنها را مامور می‌کنند که از دولت انگلیس بخواهند جسد را تحت هیچ شرایطی به افراد سازمان امنیت ایران تحویل ندهد و خبر این اقدام را بلا‌فاصله برای هواداران و مبارزان خارج از کشور در اروپا و آمریکا و لبنان مخابره می‌کنند. خبر شهادت علی به صورت بسیار گسترده توسط مبارزین خارج از کشور منتشر شد و احزاب وسازمان‌های مختلف سیاسی با انتشار بیانیه‌های گوناگون، از دست دادن علی را «سوگ قلم و شرف» تعبیر می‌کردند. اما روزنامه‌های کیهان و اطلاعات که مهمترین روزنامه‌های کشور محسوب می‌شدند، پس از دو روز سکوت، در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۵۶، اطلا عیه‌ای را درج کردند که مرگ علی را طبیعی و ناشی از بیماری‌های ریشه‌دار جلوه می‌داد. متن اطلاعیه چنین بود: «مرحوم دکتر علی شریعتی که برای درمان ناراحتی چشم و کسالت قلبی خود به انگلستان رفته بود، در آنجا بر اثر سکته قلبی درگذشت.» خانم دکتر شریعت رضوی در این باره این نکته را تذکر داده است که علی هیچگاه ناراحتی جسمانی خاصی نداشت. کسی از اعضای خانواده و فامیل به یاد ندارد که او حتی یک بار از درد یا ناراحتی جسمانی گله کرده باشد و مهمتر از آن اینکه او هیچ گاه به پزشک مراجعه نکرده بود.

همه دوستان و نزدیکان علی می‌دانند وی فردی قوی و سالم بود و خودش به این نکته توجه داشت. حتی بعد از تحمل آخرین زندان که هیجده ماه به طول انجامید، با آنکه تمام این دوره را هم در سلول تنگ، تاریک و انفرادی زندان شهربانی سپری کرده بود، فقط گه گاه از نور خورشید ناراحت می‌شد. غیر از این هیچ ناراحتی دیگری نداشت، علی از این نظر به خود می‌بالید و به شوخی می‌گفت: «من آنم که سلول تاریک هم نتوانست بر سلامتی‌ام اثر بگذارد» و راست هم می‌گفت؛ من که همسر او بودم، هرگز به یاد ندارم که او از درد شکایت کرده باشد. دفترچه بیمه او هم به خوبی نشان دهنده این ادعاست. تمام اوراق این دفترچه (که به عنوان سند در دسترس است) سفید است. علی از این دفترچه فقط یک بار در تاریخ ۲۸/۴/۵۵ استفاده کرده است، آن هم نه به علت بیماری قلبی یا فشار خون یا قند و غیره، بلکه برای گرفتن عینک بوده است. خوانندگان آگاه تصدیق می‌کنند که کسی با اوضاع مالی مشابه ما، در صورت بیماری، حتما از دفترچه بیمه خدمات درمانی استفاده می‌کرد و می‌کند. بدین ترتیب، طبیعی است که اگر علی مریض می‌شد؛ یا اصولا دارای ناراحتی قلبی بود، قاعدتا می‌بایست به پزشک مراجعه می‌کرد و سابقه بیماری او در دفترچه‌اش منعکس می‌شد. وی با اینکه سیگار می‌کشید، اما معاینات پزشکی نشان داد که سیگار تاثیر چندانی بر جسم او نگذاشته است. بنابراین احتمال هرگونه سکته قلبی یا بیماری مشابه، بدون اینکه سابقه‌ای داشته باشد، بعید به نظر می‌رسید. پروفسور حامد الگار در نوشته‌ای توضیح داده که شرایط مرگ دکتر شریعتی، این ظن را به شدت تقویت می‌کند که وی به دست ساواک به قتل رسیده است. او عنوان می‌کند که حتی اگر شریعتی را به قتل نرسانده باشند، او به حق درخور عنوان «شهید» است. این شاید مهمترین موضوعی است که باید درباره شریعتی به آن توجه کرد.

شهید دکتر علی شریعتی پس از مرگ خود، بیش از پیش در بین جوانان مطرح شد و کتاب‌هایش بارها و بارها تجدید چاپ شدند. مرگ او – همچنان که خود می‌خواست – مرگی بزرگ و تاثیرگذار بود، همچنان که زندگی‌اش همینگونه بود.

نویسنده : محمد‌حسین روانبخش

بابا علی همیشه بود

مونا شریعتی دخترش که در زمان وداع با پدر ۶ساله بود میگوید:

« بابا علی بابای خانه نبود در چشم کوچک من معمایی بود غریبه ای بود که گاه حضور پیدا می کرد و حضورش هیاهو بر پا می کرد و این حضور چنان کم بود که از مادرم می پرسیدم (این آقا کیه؟!) بابا علی بابایی بود که گاه می آمد و تمامی عشق ناداده اش را در لحظه ای جمع میکرد و همچو طوفانی بر سر خانه می ریخت!و من نمی فهمیدم که چرا مرا آنچنان بغل می کند و بی رحمانه می بوسد تا صدای گریه ام بلند شود! چرا که در ذهن کودکانه ام نمی دانست برای چنین مردی حتی شنیدن گریه فرزند خود یک حادثه بود! حادثه ای که به قول خودش ممکن بود اتفاق نیفتد! بر شانه هایش سوار می شدم و او را میزدم و از او می پرسیدم (چرا مادرم را تنها می گذاری؟!)و او که نمی دانست به کودک چهار ساله اش چه بگوید ستاره ها را نشانم می داد و در ذهنم بذر خیال می پاشیدو سؤال. سؤالی که می بایست سالها بعد، بدون او به آن پاسخ می دادم.بابا علی خنده های بزرگ و قوی بود که سؤال های عجیب و غریب می کرد و در آن روز های معدود حضورش ، از صبح در اتاق عجیب و پر کتابش زندانیم می کرد و برایم قصه می گفت. قصه هایش چنان هیجان انگیز بود که در ذهنم به شکنجه ای عزیز می مانست! در قصه هایش از سفر و خطر و حادثه میگفت!…و می گفت «قصه ای که در آن حادثه و خطری نبا شد قصه نیست ،خبر است» آن روزها نمی دانستم که قصه ای که خبر نیست زندگی است!زندگی که در ان گردنه های بسیار است.

این بابای پر توقع شوخ، آرام آرام ذهن مرا با سوال کردن و فکر کردن آشنا می کرد و مفاهیم ساده زندگی از قبیل درس،دانشمند،خوبی،بدی را با مثال های ساده و شوخیهای زیرکانه اش زیر سؤال می برد،بدون هیچ جوابی! و مرا با سؤال ها و جواب های خودم تنها می گذاشت! چون میدانست بعد از این باید به این سؤال ها به تنهایی پاسخ گویم.

برای من آمیزه ای از عشق، مهربانی،اعجاب و امنیت بود یک دوست بود نه چیز دیگر!

هنگامی که در سال ۵۶ پس از شهادتش به سوریه رفتیم، در آن ازدهام عجیب ایرانی و عرب و مبارزین فلسطینی با آن چپیه های مرموز دریافتم که اتفاقی افتاده است . احساس کردم که دیگر پدر مسافرت نیست، بیمارستان نیست، زندان نیست و احتما لآدیگر نخواهد آمد.

از مادرم که آن روزها یک قهرمان دردمند بود، پرسیدم «بابا کجاست؟مسافرت است؟»گفت: آره گفتم بیمارستان است ؟ گفت : آره! با ذهن کودکانه ام حقیقت درد ناک پشت این دروغ را در یافتم. کاغذی ساختم با مدادی که یکی از دوستان به من داد. بابا علی را کشیدم، کله اش را با چند عدد مو بر آن و دهان و چشمان همیشه خندانش را.

مردم گریستند، فهمیدم چه شده. دیگر از کسی نپرسیدمو تا سالها نخواستم بپرسم. فقط یک بار خواهرم سارا گفته بود: بعضی ها همیشه هستند هر چند که با ما نباشند… این کافی بود، چون بابا علی همیشه بود

این مرد، این در وطن خویش غریب

و تاریخ آن گوشه ایستاده است، گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد …

به گزارش نیمه حرف.کام،
متنی که در ادامه می خوانید از کتاب “هبوط” دکتر علی شریعتی به مناسبت سالروز بعثت پیامبر گرامی گلچین شده است.

«سال ها گذشت و گذشت و تاریخ، این خبرنگار کنجکاو و پر تلاش و خستگی ناشناسی که همه جهان را همیشه پرسه می زند و هر جا خبری هست حاضر است و در هر گوشه ای از زمین حادثه ای رخ می دهد خود را هر جا که باشد به شتاب می رساند، اکنون به مدینه آمده است، اینجا خبرهاست، مردی پس از پانزده سال تنهایی و انزوای در غار حراء و تفکر در خلوت خاموش شب های ستاره باران آسمان کویر، بر دامنه کوه آمده است و پیام آورده است و با جانی که از آتشی مرموز شعله گرفته است و با اندیشه ای که از پیام های اسرارآمیز آسمانی بارور است، با خیالی که در تنهایی ساکت پانزده سال تفکر و تامل های بلند و عمیق با خویشتن لطافت شعر و جذبه سحر یافته است، با دلی که در زیر باران های وحی، باغ های خرم سبزی در آن شکفته است و با روحی که نوازش مرموز و مهربان دست الهام رنگ ها و لکه ها و غبارهای پلیدی زندگی خاکی و آلودگی های غلیظ را شستشو داده است و وزش نسیم های ناپیدای رحمت خداوندی او را در رهگذر خویش خشک کرده و عشقی به لطافت روح فرشتگان، به جذبه نیرومند خورشید.

http://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2014/05/Sargarmi98.ir_Dr.Shariati1.jpg

و تاریخ به این مرد می نگرد، به اینکه پس از پانزده سال عزلت در غار تنهایی بزرگ و دردناک خویش اکنون آمده است و چهره اش تافته از سوز درونِ ملتهب و مرموزش، دست و پایش مرتعش از زلزله ای که به روح بی انتهایش افتاده و فریاد می کشد: ای مردم! بت های خویش را بشکنید! از این لجنزار زندگی عفن و روزمرگی پلید و بی درد و پست به درآیید، پرواز کنید، این دل آسمان، این بام بلند آرزوهای بزرگ، این خدای پرشکوه که جامه آسمان را در بر دارد و اشک های ستارگان را بر گونه و با چشم خویش، خورشید، شما را هر روز می نگرد تا از شما یکی از این مرداب برآید و به سوی او پر کشد!

ای مردم! در میان شما کیست که پیام مرا بشنود؟ ای مردم! سینه من گنجینه پنهانی صدها پیامی است که در تنهایی پانزده سال ریاضت، عبادت و تفکر در غار، در دل کوهستان، در قلب شب های درازی که شما در بسترهای آرام خود خفته بودید و من بیدار بودم، در زیر باران مهتاب های هر شب، در گفت و گوی پنهانی خویش با ستارگان خاموش، بر روی هم انباشته ام، بر روی هم نهاده ام و اکنون فشار طاقت فرسای این آیات سنگین و دردناک و سنگینی خفقان آور این پیغام های بسیاری که برای گفتن بیتابی می کنند و چنان به خشم بر دیواره سینه ام می کوبد که استخوان های ناتوانش به فغان می آیند…… ای مردم! کیست که اندکی از بار سنگین و سوزانی را که جانم را به ستوه آورده است برگیرد؟ با سرانگشت احساس خویش کمی از آن بر دارد و بر دوش جان سبکبار خود بنهد؟ مرا سبکبارتر کند… در میان شما کسی نیست که به یاری من بشتابد؟

و تاریخ ایستاده است و می نگرد، مرد را و مردم را! و می بیند که صدها و هزارها عرب بدوی، از مدینه و مکه، از قریش و بنی هاشم و حتی از خانواده عبدالمطلب،خانواده شخص پیغمبر، همه بر او ازدحام کرده اند و او را همچون کسی که گویی نمایش می دهد در میان گرفته اند و با چشمان احمق و دهان های زشت و سیاهی که از تعجب بازمانده اند و هر یک به خمیازه غاری و یا حفره قبری می مانند مرد را می نگرند، فریادهایش را می شنوند، التهاب هایش را می بینند، می بینند.

این مردم، مهاجر، انصار، قریش و بنی هاشم،همه گرداگردش را گرفته و با لبخندی آرام و چشمانی بی درد و قیافه ای شکفته از خوشحالی، سری تکان می دهند و با خود می گویند: آفرین، آفرین، عالی است، عالی، به به، به به! خیلی هنرمند است، چه خوب بازی می کند…. این مرد باعث افتخار ماست ……. تا حالا در عرب کسی مثل او نیامده ……. و مرد همچنان فریاد می کشد، مردم را می خواند: آیا کسی نیست که این بار، این آوار! و مردم همچنان ایستاده اند و می نگرند و لذت می برند و افتخار می کنند، به به به به!!!

و تاریخ آن گوشه ایستاده است و از دور می نگرد، زیر لب لبخند تلخ و دردناک دارد،گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد، این مهاجران و انصار و از خود می پرسد آیا از میان اینان کسی پیش نخواهد آمد؟……. پیش نخواهد آمد تا ببیند که این پیغمبری که در انبوه مومنان صادقش چنین بی کس و بیگانه و مجهول مانده است چه می گوید؟ چه می کشد؟ چه می خواهد؟ آن بار سنگین، آن آوار خفقان آوری که از آن این هه می نالد چیست؟ او را کمک کند، او را سبکبارتر کند……..

اما هیچکس قدم پیش ننهاد، پیغمبر، تنها فریاد می کشید و به خود می پیچید، صدایش گرفته بود و چهره اش خسته و شکسته شده بود و قومش،مهاجران و انصارش، همچنان ایستاده بودند و او را می نگریستند، می ستودند، مباهات می کردند، به!به به! عالی است!
و تاریخ همچنان از دور می نگریست و با لبخندی پنهانی و تلخش می گریست و زیر لب به درد می گفت: “پیغمبری اولوالعزم، صاحب کتاب و رسالت! و در میان انبوه امتش اینچنین غریب! در میان انبوه قومش اینچنین بیگانه، در انبوه خاندان و عشیره اش این چنین تنها! و در میان گرم ترین و متعصب ترین مومنانش این چنین مجهول! پیامبری معجزه اش کتاب و امتش امی!شترداران دلال پیشه سازندگان گور برای دفن زنده دختران خویش! که یعنی حمیت، یعنی غیرت”

ناگهان!
تاریخ بر خود لرزید! ناگهان چه می بینم؟برخاست، سرکشید، نزدیک آمد، با گام های کنجکاو و مرتعشی نزدیک آمده، تندتر کرد، به میان صف مهاجران و انصار آمده، درصف مقدم یاران، یک قدم جلوتر، به طرف جلو خم شد…
چه می بینم؟ این کیست؟ این مسافر کیست؟ این عرب نیست، پیداست از سفری دور می آید، پیداست که سال ها آواره بوده….. پیداست که از کویری سوخته می رسد.

اِ، این چهره را می شناسم! او را دیده ام…..این همان…..در کنار آن آتشکده……..ها…….در آن کلیسا……… که از پنجره ناگهان به بیرون پرید…… این سلمان است!
و بعد سلمان ماند، در نخستین دیدار ایمان آورد و دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و”سلمان منا” شد و صاحب سرّ “پیام آور”شد و محمد با او، خود را در انبوه مهاجران و انصار،آن کوه سنگینی را که برسینه اش آوار شده بود سبک تر احساس می کرد چه، سلمان بخشی از آن را بر دوش جانش گرفت، هرگاه دردها بر جانش می ریخت سلمان را فرا می خواند، در چشمه ای نا آشنای او ناله می کرد، در گفت و گوی با او فریاد می زد و آسوده می شد.

اما، اما علی جز چاه های پیرامون مدینه، چاه های نخلستان ها صاحب سری نداشت، اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا از شهر و خانه و خانواده اش به نخلستان ها پنا برد؟ چرا تنها بنالد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟ اینها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟ در میان شیعیان نیز تنهاست. علی از محمد تنهاتر است! محمد سلمان را یافت اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند… از میان خیل شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت….»

منبع: خبرآنلاین

شریعتی به دکتر مصدق: بنایی که پی ریختی را می‌سازیم

پیام اولین کنگره کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی
(سومین کنگره‌ کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در اروپا)
به جناب آقای دکتر محمد مصدق رهبر ارجمند جبهه ملی ایران

Photo: ‎ای سردار پیر سر از زانوی اندیشه‌ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه‌های مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می‌برند. ای دهقان سالخورده تاریخ ما… کاش می‌توانستی دیوارهای قلعه‌ای را که در آن زنجیرت کشیده‌اند، بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه‌ها افشانده‌ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی‌اندیشد و جز به راه تو گام نمی‌گذارد و تو آنگاه می‌دیدی نهضتی را که تو رهبری کردی و او تو را پرورش داد، امروز دارای فرهنگی غنی است. فرهنگی که صفحاتش با خون نگاشته شده است و داستانش داستان شکنجه‌ها، زندان‌ها، اسارت‌ها و محرومیت‌هاست و امروز نسلی که پس از هشت سال پیکارش ولوله در جهان انداخته است، از این فرهنگ الهام می‌گیرد. دکتر شریعتی (پاریس – پنجم ژانویه ۱۹۶۲)‎

 ای سردار پیر سر از زانوی اندیشه‌ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه‌های مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می‌برند.

ای دهقان سالخورده تاریخ ما… کاش می‌توانستی دیوارهای قلعه‌ای را که در آن زنجیرت کشیده‌اند، بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه‌ها افشانده‌ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی‌اندیشد و جز به راه تو گام نمی‌گذارد و تو آنگاه می‌دیدی نهضتی را که تو رهبری کردی و او تو را پرورش داد، امروز دارای فرهنگی غنی است. فرهنگی که صفحاتش با خون نگاشته شده است و داستانش داستان شکنجه‌ها، زندان‌ها، اسارت‌ها و محرومیت‌هاست و امروز نسلی که پس از هشت سال پیکارش ولوله در جهان انداخته است، از این فرهنگ الهام می‌گیرد.

ما نیز هزاران فرسنگ دور از دیار عزیز و یاران دلیر خویش راه مقدس همین نسل را دنبال می‌کنیم و بی‌آنکه لحظه‌ای به منافع خویش و حتی به حیات خود بیندیشیم، دست‌اندرکار نبرد با پلیدی و تاریکی هستیم و امروز که در برابر همان دشمنانی که از چپ و راست بر تو می‌تاختند، ایستاده‌ایم، می‌خواهیم در کوشش ملت خود به سوی روشنایی سهم شایسته خویش را داشته باشیم.

نام تو امروز نه تنها فضای ما را گرم می‌دارد، بلکه آسمان‌های بیگانه‌ای را که امروز ما در زیر آن بسر می‌بریم، با روح و دل ما آشنا ساخته است، زیرا هر کجا که می‌گذریم، سخن از تو است و پیکار مقدس تو.

ما به تو اعلام می‌کنیم که به راهی که رفته‌ای وفاداریم. نام تو محک آزادی و شرف ماست و شیرازه اتحاد و پیوند ما.

ما به تو اعلام می‌کنیم که دوش به دوش یاران تو می‌جنگیم و از شکنجه و کشتار خصم نمی‌هراسیم.

ما به تو اعلام می‌کنیم بنائی را که پی ریختی می‌سازیم، جهادی را که آغاز کردی به پایان می‌بریم و دیواره‌های استبدادی را که شکافتی فرو می‌ریزیم.

ما به تو اعلام می‌کنیم که همگام با ملت خویش به‌پا‌خاسته‌ایم تا شب سیاه ملک خویش را به صبح کشانیم و استعماری را که تو مجروح کردی، بمیرانیم و در راه تو و در پی تو، شرف و آزادی ملت خویش را از چنگال دژخیمان مردم‌خوار و غلامان جان‌نثار رهایی بخشیم و زنجیرهای گران را از پای تاریخ وطن خود برداریم.

درودهای گرم و آتشین فرزندان وفادار خویش را بپذیر!

پاریس – پنجم ژانویه ۱۹۶۲
(این پیام به قلم دکتر شریعتی نوشته شده است)

 

مصاحبه با لطف الله مثیمی

آنچه می خوانید مصاحبه گروه انجمن برهان (سایت تاریخ ما) با لطف الله میثمی، مجاهد قبل و بعد انقلاب می باشد.
شاید سِنّی نداشته باشیم اما دغدغه داریم، شور داریم، آرمان داریم، می خواهیم باشیم، می خواهیم بپرسیم، می خواهیم “راه رویم، چون راه رویم، راه بریم“.
گروه انجمن برهان، در نظر دارد تا سلسله مصاحبه هایی با محقّقان،صاحب نظران و آگاهان عرصه تاریخ و اجتماع ایران را به انجام رساند.
تا با عمل به هدایت قرآن توشه ای گیرد هر چند ناچیز از قول های مختلف عالمان قوم برای تبعیّت از احسن آن ها.
در این راه در اوّلین گام های خود جناب آقای «لطف الله میثمی» مجاهد و کنشگر عرصه اجتماعی قبل و بعد انقلاب ما را همراهی نمودند تا به گفت و گویی صمیمی بنشینیم برای نگاهی دیگر به تاریخ ما از مشروطه تا انقلاب اسلامی ایران و به گره هایی بنگریم که هنوز دستی نتوانسته بازشان کند.
ایشان در ۷۲ سالگی و حدود ۵۳ سال فعّالیّت اجتماعی،فرهنگی و سیاسی با استواری و امیدواری راه خویش را در دو ماه نامه «چشم انداز ایران» ادامه می دهد.
مشروطه

علامه نائینی در کتاب تنبیه الامه و تنزیه المله با استناد به اصول علم و عصمت در شیعه امامیه و اینکه به امکان تحقق آن در تاریخ نمی توان دل بست از مشروطه بر دو پایه قانون اساسی و شورای ملّی دفاع می کند.
در مورد قانون اساسی اعلام می دارد برای صحّت و مشروعیت آن هیچ شرطی جز انطباق و هماهنگی با قوانین شرع معتبر نیست.
در مورد مجلس شورای ملّی به لزوم وجود شورای مجتهدین برای نظارت بر مجلس اشاره می کند.
سوالاتی در این دو مورد هنوز هم  قابل طرح است:
در مورد مواردی که تضاد میان آرای نمایندگان و شورای مجتهدین پیش می آید چه باید کرد؟

علامه نائینی تا جایی که من می دانم نظرشان را در غیبت معصوم مطرح می کنند و از آنجایی که برای امام علم و (کاربلدی) و تقوا مطرح است،می گوید نمایندگان مجلس ما هم باید این دو ویژگی را داشته باشند و مجلسی که این دو ویژگی را داشته باشد، خلاء وجود امام زمان را تا حدودی پر می کند.
باید بدانیم که اگر ما این نظریه علامه را نداشتیم شاید مجلس شورای ملّی اصلا تشکیل نمی شد.آقای سید جواد طباطبایی در جایی می گوید روشنفکری ایرانی از مشروطیّت شروع شد،حتی مدرنیته هم از آن شروع شده و روشنفکرترین افراد آن زمان علامه نائینی بوده چرا که آمد دین و فقه را به صورت قانون و حقوق در آورد.
وقتی قانون و حقوق در کشوری مطرح باشد افراد مختلف از لائیک گرفته تا روحانی، مارکسیست، چپ، راست، مذهبی و هر که ایرانی باشد می توانند در آن کشور زندگی کنند.
یکی از مشکلات ما این است که مردم ما مسلمانند ولی وقتی از آن ها بپرسیم قانون اساسی در اسلام چه جایگاهی دارد؟ پاسخی ندارند که بدهند و به زعم روحانیت هم نظام حلال و حرامی که در رساله ها  داریم همان قانون آنهاست.
علامه نائینی هم نمی گوید «تطبیق با شرع» چون می داند از شرع قانون اساسی در نمی آید بلکه می گوید «عدم تخالف با شرع».
شورای نگهبان فعلی با شورای مجتهدین فرق می کند.
اسلام که در ابتدای مبعث رسول‌اکرم(ص) مطرح می شد با مسائلی چون شراب خواری،برده داری،زن و جایگاه پایین آن و نزول خواری روبرو بوده است.
نه هیچ کدام را نفی کامل کرد و نه پذیرش کامل بلکه برخورد تعالی بخش می کند و به تدریج مسائل بسیاری را حل می کند.
و در بررسی هایی که ما کردیم به این نتیجه رسیدیم که نرخ رشدی که در جایگاه و حقوق زنان پس از بعثت پیامبر طی ۲۳ سال رخ می دهد با هیچ نرخ رشد دیگر در تاریخ قابل مقایسه نیست.
قانون اساسی که در مدینه تصویب شده اصلا بندهایش هیچ صبغه و رنگ اسلامی ندارد، فقط بسم الله الرحمن الرحیم بالای آن است و آن هم به این دلیل که کفّار و مشرکین هم خالقیت خدا را قبول داشتند، و هم رحمانیت و رحیمیت او را حتی نفس وحی را نیز قبول داشتند تنها می گفتند چرا بر تو وحی می شود؟ و از کجا که این وحی ازسوی خداست.
در حکومت مسلمانان در آندلس وزرای یهودی حضور داشتند و مسیحیان نیز براحتی زندگی شان را می کردند امّا وقتی مسیحیان پیروز شدند و آمدند هم پدر یهودیان را در آوردند و هم مسلمانان را و فرقه های مختلف یهودی در بهترین شرایط در دنیای مسلمانان زندگی می کردند و باید گفت تازه آن حکومت بارقه ای از اسلام بود و بنظر من هیچ چیزی مثل قرآن برای صلح جهانی سازنده نیست.
همان طور که می دانید بسیاری از احکام اسلام احکام امضایی است و با توجّه به عصر پیامبر وارد اسلام شده و امروزه هم دموکراسی فرهنگ مسلط جهان است. خیلی ها معتقدند که این دو با هم تغایری ندارند و ما اصلا در همان ابتدا شورا و.. را داشته ایم بر فرض شما تعارضاتی هم می یابی آن(دموکراسی) را بپذیرید و تعمیقش بدهید و با آن برخورد تعالی بخش داشته باشید.
من در آمریکا که بودم سفیدپوستی می گفت ما با سیاهان مدارا می کنیم و در واقع سیاهان را تحمل می کردند و نوعی نفرت داشتند، من گفتم چرا مدارا؟چرا نفرت؟ مگر سیاه وسفید آفریده یک خدا نیستند؟ شما باید عقل‌هایتان را روی هم بگذارید و همدیگر را ارتقاء بدهید. وقتی همه با هم برابریم، حذف نیرو یعنی چه؟ شهروند درجه ۱ و ۲ یعنی چه؟ در حالی که اگر کل قرآن را بررسی کنید بی خدایی به رسمیت شناخته نشده و کفّار و حتی شیطان هم خالقیت خدا را قبول دارند.
مهندس بازرگان کتابی با عنوان «خانه مردم» نوشته است. بیت الناس یعنی خانه مردم از کافران و مشرکین و بت پرستان و یهودیان و مسیحان تا مسلمانان پس این غلط است که عده ای به خانه خدا راه ندهند چرا که خانه خدا خانه کافران هم هست. ناس به تعبیر همه مفسرین شامل همه مردم می شود و هیچ مرزبندیی وجود ندارد حتی در نظر آیه الله جوادی آملی .
ما نه تنها بی خدا نداریم حتی بی دین هم نداریم خدا به پیامبر می گوید به کفار بگو دین شما برای شما. هر کسی چیزی را خدای خود می داند؛عده ای ماده ازلی و ابدی را عده ای منطق ارسطویی را عده ای پول را عده ای هوای نفس شان را پس ما بی خدا نداریم.
بکسانی که دموکراسی را خلاف دین می دانند باید بگوییم و بدانند که تعاریف جدیدی که از دموکراسی طرح شده و می شود بسیار به اسلام نزدیک شده است. اکنون می گویند دموکراسی دو مولفه‌ای دارد که یک مولفه آن تبعیت از نظر اکثریت است و مولفه دوم آن این است که اقلیت نباید سرکوب و حقوقش پایمال شود و بلکه حتی این آزادی را داشته باشد که بتواند به اکثریت تبدیل شود.
این خیلی مهم است این که آرای مردم چگونه با شورای نگهبان تضاد پیدا می کنه یک واقعیت است که بعد از انقلاب هم دیدیم.
امام آمد و از حکم اولیه و ثانویه استفاده کرد.
که حکم اولیه حوزه های علمیه «مالکیت نامحدود» است. حالا اگر بخواهیم زمین را تقسیم کنیم بنفع دهقانان این نمی خواند با این حکم. پس باید مثلا حکم ثانویه تو شرایط اضطرار برود و بعد رفت تو باب اضطرار و داستانش را می دانید دیگر که بعد مخالفت شورای نگهبان و این که اگر حکم ثانویه تکرار شود حکم ثانویه، حکم اولیه خواهد شد.
و مخالفت‌هایی شد مثلا قانون کار تصویب نمی شد ،برای آنکه یک حکم اجتماعی بود و می‌گفتند کارگر می‌تواند اجیر شود و قانون کار معنا ندارد. امام ولایت مطلقه را که مطرح کرد، یعنی احکام اجتماعی اولویت دارد بر احکام فردی و این جوهرش بود.
مثلا قانون اساسی که از نظر امام حکم اجتماعی است باب دفاع توش هست،باب استقلال هست،باب آزادی و این ها که هیچ کدام تو حوزه ها نیست. آزادی به معنای امروز و این که به خاطر استقلال نباید آزادی را لگدمال کرد به خاطر آزادی  نباید استقلال را لگد مال کرد،این تو حوزه نیست.
اصلاً شرع حوزه محدوده جغرافیایی ندارد،مثلا شما می توانید ثروتتان را هر کجا که سود بیشتری می‌دهد  ببرید و سرمایه گزاری کنید اما در قانون اساسی و فقه امام خمینی انتقال ثروت قاچاق ارز تلقی می‌شود، بنابراین دین محدوده جغرافیایی ندارد و یک چیز بین المللی است و سرمایه اصلش است که هر کجا  سود بیشتری می دهد باید برود آنجا چون سیّال است.
امام گفت احکام اجتماعی اولویت دارد و روح قرآن هم  حاکمیت مستضعف بر مستکبر هست و به آیه ۵ سوره قصص استناد کردند که اراده خدا بر این است که مستضعفین حاکم شوند و آنگاه که می گوید:«روح قرآن این است که مستضعف بر مستکبر حاکم بشود.» این را اساس احکام اجتماعی گذاشت و دیگر حکم اولیه نمی‌تواند مالکیت نامحدود شود.
و آمد هرم را از راس برد بر قاعده گذاشت و گفت این فقه مصطلح حوزوی کافی نیست (اسمش را هم گذاشت فقه مصطلح یا فقه جاری) آمد این کار را کرد تا یک پشتوانه ای برای قانون اساسی باشد، یک پشتوانه برای قانون کار و موارد اجتماعی شد و جلوی حوزویان بتواند مقاومت کند. خیلی هم سخت بود، یعنی تهاجم زیادی می کردند که حتی پول نفت هم نباید تو جیب دولت برود یعنی نفت باید برود در بخش خصوصی، دفاع را هم بخش خصوصی انجام بدهد گلوله و توپ هم بخش خصوصی وارد کند و اصالتی برای دولت قائل نبودند و دولت یک چیز مجازی می‌شد و آن چیزی که حقیقی است. (مالکیت شخصی) کلکتیویزم(اجتماع گرایی) در آن نیست و میگوید مجازی است.
این مشکل را امام آمد با ]این اصل که[ احکام اجتماعی اولویت دارد بر احکام فردی اصلاح کرد (احکام فردی چیست؟ همین رساله‌ها نماز، روزه، خمس، زکات، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر و اینها شد احکام فردی فرعی چون فروع دین است) و آمد این دینامیزم را اینجوری مطرح کرد که حج را می توانیم تعطیل کنیم بخاطر مصالح ملّی‌مان و حتی نماز را هم  می توان تعطیل کرد بخاطر مصالح اسلام.

آیا این در تضاد نیست با سیره پیامبر و ائمه؟

نه استناد به همان‌نجاست اصلا؛امام حسین حج را رها کرد برای اینکه برود با مردم کوفه بیعت کند.

مورد نماز را بیشتر می خواهیم روش دست بگذاریم که امام حسین برای جنگ هم نماز را حتی رها نمی کند و اصالت را در حرکتش به نماز می دهد .

خوب نماز هم تو همه رساله ها هست و حتی مرتجع ترین روحانی هم قبول دارد که اگر شما نماز می خوانید و ببینید بچه دختری در حوض افتاده باید برای نجات انسان نماز را بشکنی حتی دست به نامحرم بزنی «دختر را نجات بدهی.
بعضی ها می گویند نماز را بشکنی و بعضی ها می گویند اتمام نماز به این است یعنی دیگه نمازت اعاده نداره چون نجات انسان ها بالاتر از نماز است اولویت داره. آن حکم اجتماعی است و اولویت دارد بر حکم فردی.
یعنی نمی آید نفی کند. مثلا بعضی روشنفکرا می گویند:اصلا نماز چه فایده داره؟ حج چه فایده داره؟ شرع رو زیرش می زنند.
امام می‌گوید که آن سر جای خودش و این هم سر جای خودش است ولی یکی بر دیگری اولویت داره .این یک دینامیزمی است که بعد از انقلاب با یک نیت خوب بود.
در مورد حفظ نظام اوجب واجبات است ]باید بدانیم[ که اوجب یعنی چیزی واجب تر یعنی اگر نماز واجب است اوجب چیزی بالاتر از نماز است یعنی همان حکم اجتماعی. مثلا آقای طالفانی می گوید که شما نماز فردی که می خونید نماز جماعت با آنکه حواست پرت می شه هفتاد بار ثوابش بیشتر از نماز فرادی است خوب این اولویت داره دیگه. اگر نمازت را خواندی و دیدی جایی نماز جماعته و وقت هست باید یه بار دیگه بری نماز جماعت بخونی و قرآن هم مملو از این اجتماعیات است.
بنابراین می خواهم این نتیجه را بگیرم اگر آرای مردم منتخب با شورای نگهبان سر شرع اختلاف افتاد می گه احکام اجتماعی اینو می گه.

اتفاقا جمله ای امام دارد که می گوید که اگر اعضای شورای نگهبان احکام اجتماعی قرآن را می دانستند ما نیاز به شورای تشخیص مصلحت نداشتیم. چون خود دین مصلحت را قبول دارد و می گوید اجتماع اولویت دارد بر فرد اینم یعنی مصلحت.
مثلا آقای امامی کاشانی می گفت که ما صبح می شینیم شورای نگبهان و می گیم قانون کار بر خلاف دینه و بعد از ظهر می شینیم تو تشخیص مصلحت و می گیم که قانون کار بر مصالح مردمه.

امام تلاش کرد این معضل را اینگونه حل کند و تلاشی که بعد از انقلاب شد این بود.
و خوب با آموزش احکام اجتماعی در نهایت می شه مسائل را حل کرد.البته غریبه دیگه(احکام اجتماعی) و خیلی هم تلاش می خواد و سخته دیگه.
مثلا روشنفکرای ما یکی از افتخاراشون اینه که ما عضو هیچ گروه و تشکیلاتی نیستیم و این را یک افتخار می دانند،این یعنی همین ]روحیه[ فردی و اصلا دین احزاب را اولویت داده و تو قرآن احزاب خیلی مقام بالایی دارند و تشکل مقام خیلی بالایی داره و این نوع دین در جامعه ما خیلی مظلومه.

دولت ملی و ۲۸ مرداد

نقش جریان های مختلف از احزابی چون توده، نهاد روحانیت و دولت های استعمارگر را در کودتا چه حدّی می دانید؟

بهترین راهنمایی که می توانم بکنم این که سرمقاله «کودتای ارزان» در چشم انداز ایران است که همه سوالاتی که کردید در آنجا جواب داده شده.
یک گفت و گویی هم نسیم بیداری از ما زده که محور اصلیش این است که حزب توده ملهم از مارکسیست شوروی بود و مارکسیست شوروی هم یک نوع کسموپلوتیک است یعنی جهان وطنی و ملی توش جایگاهی نداره و دیگری فراملیّتی های نفتی اند و برای آن ها نیز ملیّت جایگاهی نداره آنچه که براشون مهمه مخازن زیرزمینیه.
مثلا در نقشه های نفتی مرز ایران را نقطه چین می کشند و مرز مناطق نفتی را  با خط پر می کشند- خوب پر مهم تره دیگه براشون- و ملیت هم براشون معنی نداره و این یک مشکله آمریکایی ها هم هست که شرکت های فراملیّتی که سرمایه جهانی دارند با منافع ملی آمریکا گاهی مغایرت داره.

یکی هم ایدئولوژی روحانیت، ایدئولوژی روحانیت ما عنصر ملی توش جایگاهی نداره مثلا فرض کنید اگر آقای خویی اعلم باشه و در عراقه مردم ما از او ن تقلید می کنند.منظور اینه که ایدئولوژی روحانیت هم همینجور جهانیه دیگه و اصلش هم مالکیت نامحدوده.

ببیید این ۳ تا در کودتای ۲۸ مرداد با هم پیوند خوردند و هر ۳ تا جهان وطنی بودند و ملیت برایشان مطرح نبود و این ها مثل ۳۰ تیر مصدق ملی را نابود کردند،این از جهت گره گشایی شما بود و در «کودتای ارزان» بتفضیل آمده که چرا حتی آن ۱۰ ملیون دلاری که برای کودتا اختصاص داده بودند هم خرج نشد.
ما در تاریخ معاصر خود اسامی مختلفی از احزاب را داریم و بنظر در این میان احزاب چپ نفوذ بیشتری در میان مردم ما داشتند امّا مساله این است که ما احزابی پایدار و به معنی واقعی یک حزب را در این میان نمی یابیم و نظریه عده ای این است که تحزب در ایران ریشه ای نداشته است و چو.ن بسیاری از مفاهیم وارداتی مسخ شده و سپس هم نسخ شده و برداشته شده است.
شما علّت این عدم شکل گیری حزب و فرهنگ تحزب را با این همه تجربه احزاب که داشته ایم، چه می دانید؟            
یکی فرهنگ حوزوی است که به ایندیویجوال، فرد و احکام فردی و فرعی بهای اصلی می ده و تشکل یک چیز مجازیه.
مثلا ما وقتی می خواهیم امتیاز بگیریم برای نشریه امتیازش را به فرد می دهند و به تشکّل نمی دهند و می گفتند این ها مجازی اند،ما می گفتیم این همه شهید دادیم باز مجازییم و عینیت نداریم؟می گفتن نه!اینا همش مجازین.
فرهنگ فردی و عبادات فردی در جامعه ما خیلی قوی هست و البته در هر عصری موانع دیگری داره.
اگر تشکلی بخواد تو ایران شکل بگیرد ما یک تشکل سراسری تو ایران داریم بنام روحانیت که در سراسر ایران تا روستاها نفوذ دارد با امام حسین،روضه زینب و حضرت زهرا و.. ما اگر حرف نویی در برابر نداشته باشیم و نقدی به ایدئولژی فوق نداشته باشیم  تشکل مان پا نمی گیره.

متاسفانه این نقدها هم نبوده یعنی ممکنه یکی هم بگوید: «اسلام منهای روحانیت» خوب این شعاره! ولی کو نقد ایدئولژی فوق و نقد منطق ارسطو؟ چون مدعی اند که منطق ارسطو کلید فهم همه چیز از جمله قرآنه خوب این ادعا را دارند کی نقد کرده؟ دکتر شریعتی هم نقد نکرد.فقط کسی که خیلی ید طولایی در این زمینه داره خود آقای طالقانیه که تفسیرش بدون اسم بردن از روحانیت ایدئولوژی روحانیت را به کمک قرآن نقد کرده تا حدی هم ما این کار رو کردیم در شرح مکتب و اموزش هامون.

آیا عدم تشکیل حزب به فرهنگ مردم ما باز نمی گردد؟

فرهنگی زیربنای  ایران شده است؛ ببینید ما انقلاب مشروطیت را داشتیم و استبداد بازسازی شد،چند سر و گردن هم از منطقه جلوتر بودیم. نهضت ملّی خودش الهام بخش عبدالناصر و عبدالکریم قاسم و خیلی ها شد دیگه و حتی کوبا و باز هم استبداد شکل گرفت و در ادامه هم همین طور.واقعا علّت این همه شکست چیه؟
من می گم یه ریشه فرهنگی داره که بیشتر هم در آموزش های حوزوی است که خدایی که خالق آسمان و زمینه می خوای اثبات کنی و وقتی می خوای خدا را اثبات کنی خدا را اسیر ذهنت می کنی و اسیر ذهنت که بشود خود خدا بین می شی و خود مطلق بین و فاشیزم و خشونت هم از همینجا سر در می آره و این خیلی مهمه و کار فرهنگی هم در این باره خیلی سخته.اگر یک کلمه هم بگیم تکفیرمان می کنند؛مثلا اگر بیاییم بگیم بی خدایی در قرآن وجود ندارد نمی آید بگوید که فلانجا وجود داره،می گن که اِه فلانی عجب حرفی زده! علیه علّامه‌‌ها حرف زده و یک شخصیت هایی را جلوی آدم می گذارند.علیه فقه حوزه حرف زده و در نگاه برخی هم داریم که هرکی خدا را قبول نداره نجس است، آخر مگر خدایی که این جهان به این زیبایی را آفریده مگر نجس ذاتی هم می تونه توش باشه؟ یعنی با قرآن نمی ایند جلو و اگر با قرآن آدم بیاد جلو همه این حرف‌ها کمرنگ می‌شود.

در واقع بنظر شما این تفسیر رسمی باید تغییر کنه و تفسیری منطبق تر بر شرایط روز می تونه کمک کنه؟

حالا تفسیر واقعی، شرایط روز را هم خودش عوض می کنه یعنی یک تفسیری که خود مبدا موج است و شرایط عوض کنه که زمان را هم عوض می کند. آن چیزی که شما می گویید هم زمان زدگی است و من می گویم عنصر زمان در متن دین است.

بنظر احزاب چپ و از جمله توده بعنوان قدرتمندترین حزب ایران را داریم که در ایران نسبت به سایرین نفوذ بیشتری کرده اند.سوال  این است که آیا اسلام را با مشی مارکسیسم نزدیک تر می بیند یا لیبرالیسم؟ یا بعبارت دیگر میل تاریخی ما به احزاب چپ به خاطر دین مان است؟

چپ  که شما مجاهدین را می گویید چپ؟ مجاهدین که خیلی مسلمان بودند و با کمک قرآن و نهج البلاغه کار می کردند. مجاهدین هم کم دوام نیاوردند اونم ۱۰ سال از ۴۴ تا ۵۴ با شکل درستشون دوام آورد.تا ۵۷ در زندان ها دوام آوردند و تا ۶۰ و بالاخره انحراف جنبش مسلحانه خیلی انحرافی بود و اگر این انحرافات شکل نمی گرفت در میان کسانی که نظام را اداره می کنند همشون به هر حال یه ربطی با مجاهدین داشتند و چیز کمی نبوده است.
حزب توده هم اول که شروع شد با جلسات قرآن شروع شد و توده هم دو مرحله داشت شهریور ۲۰ تا ۲۵ متفقین(روسیه و آمریکا و انگلیس) در ایران بودند؛حزب توده هم در چنین شرایطی  یک جبهه ضد فاشیست آلمان بود و یعنی اصلا ویژگی ایدئولوژیک نمی تونست داشته باشه و اعتراضی به اشغال نداشت. اوضاعش هم این بود که در جلسات اول قرآن می خواندند و همه را جذب می کردند و از سال ۲۵ به بعد آموزش های مارکسیستی شروع شد و هر که عضو گیری می کردند ضد مذهب و دینش می کردند.
و بعد اینکه چرا حزب توده تونست تو ایران نشات بگیره.

همچنین مارکسیست ها

بحث اینه که آموزش های حوزه علمیهما با ماتریالیست خیلی سنخیت داره.

چرا؟ بنظر خیلی عجیب می آید…

علت ریشه ایش این است که فرهنگ جاری ما که تو حوزه های علمیه هم هست با ماتریالیست خیلی سنخیت داره.
مثلا ببینید در روش رئالیسم علامه می گوید:جهان مادی است. خوب تا اینجا که با مارکسیست ها فرقی ندارد و می گویند زمین هم مادی است و تا اینجا هم فرقی نداریم و انسان ها درخت و همه چیز بر زمین هم مادی است و فقط ذهن غیر مادی است و قوانین ذهن تبعیت نمی کنه از ماده. خوب اگر همه جای دنیای مادی را بپذیریم و فقط ذهن غیرمادی بدانیم خوب آنجا هم بحثه دیگه، می شه ثابت کرد اونم  اشتباه می گن،یعنی این انسجام خیلی به ماتریالیست نزدیکه.
یا مثلا میان خدا رو اثبات می کنن یعنی شما یه چیزی رو داری مادی ملموس عینی می خوای با این چیزای ملموس  خدا را اثبات کنی اینم خیلی حرفه؟

درسته،مادیه…

شما با بی خدایی شروع می کنی و می خوای خدا را اثبات کنی و اون می تونه بگه که تو داری به من امتیاز می دی اگه با بی خدایی می خوای خدا را به من اثبات کنی پس بی خدایی هم امکان داره.]اینها چیزایی که تو مقطع ۵۴ خیلی بحث کردیم روش.[

مباحث شما در باره اثبات خدا را بشخصه خیلی پیگیر بودم چون که در دوران دبیرستان دانش آموزان مدرسه ما حدود ۳ سال تا ۴ سال در مورد خدا جدل و بحث هایی می کردیم و اشتراکی بود میان ما و مباحث که شما مطرح می کردین و خیلی از نتایج هم شبیه بود و چیزی که بشخصه دریافت کردم این بود که آنچه شما مطرح کردین نیاز فضای آموزشی کشور است.

بله ولی متاسفانه انگ می زنن.می دونند حقه و استدلالمون هم قویه اما می گن به هم می ریزه همه چی رو.

نکته همینه که آنجا بحث بر سر این بود که خدا اثبات می شه یا نه؟ و این که هست یا نه؟ و اگر اثبات نمی شد شخص خودش رو کافر می دونست و هر کاری که می خواست می کرد و حتی این مباحث شاید تا الان هم ادامه پیدا کرده میان دانش آموزانی که الان دانشگاه رفته اند.

بله یک چیزی ]آقای[ احمدی نژاد گفت علی رغم همه ماجراجویی هاش که: این معارف دانشگاهی هیچ سازندگی در دانشجویان نداشته.
اینکه همیشه خدا را بیارید تو ذهن.قرآن هم در جایی می گوید:« هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا» آیا آمده است برای انسان زمانی که هیچ شیئی که ذکرش را بتوان کرد نبوده است؟
یعنی ما مراحل تکاملی قبل از پیدایش انسان داشتیم. حالا انسان می خواد بیاد با یک ایدئولوژی استخدامی یک چیزی قبل خودش را اثبات کند. این است که مارکسیسم می آید گل می کارد. می گوید تقدم ماده بر ایده است یعنی انسان نبود بعدا پیدا شده،اول ماده بود و بعد انسان پیدا شد و صاحب ذهن شد. خوب تقدم ماده بر ایده قشنگ همه را با این ایده مارکسیست می کردند.

در مورد انفعال می خواستم نکته ای را بگویم با توجّه به گفته های شما که دنبال کرده ام که خود قرآن اصالت را به خدا و آخرت می دهد و از آن طرف به عمل دعوت می کند و کاری می کنه که حرکت ایجاد کند ولی مباحث ما آنقدر نظری شده که افراد چه آنان که خدا برایشان اثبات می شود چه آنان که نمی شود افرادی بی عمل می شوند یعنی این ضعفی است که ما از نزدیک حس کردیم.
و این که بعد از ۳۰ سال ۴۰ سال آن مباحثی که شما کردید هنوز ادامه داره واقعا  رنج آوره

آیه ۶۲ سوره بقره  آن چیزی که گفتید را نشان می دهد : «من امن بالله و الایوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربّهم و لاخوف علیهم و لا هم یحزنون» نصارا و مسلمانان یهود و ثابئین و همه…

اصلا  در قرآن اثبات نداریم و ایمان اصله دیگر…

من می گویم همه ایمان دارند و بی ایمانی اصلا وجود نداره و مهم جهت ایمان و زیاد و کم شدنش هست.مثلا «یومنون بالجبت و الطاغوت» به جبت و طاغوت هم عده ای ایمان دارند. گفت و گویی به نام «الله و مدرنیته» با ما کرده اند] که بیشتر در این باره توضیح داده شده است.[

آیا اسلام  را با مارکسیسم نزدیک تر می بینید یا لیبرالیسم چون بنظر می رسد که مارکسیسم وقتی مساوات و یک نوع عدالتی را تعریف می کند و در شیعه ما اصل عدالت را جزء اصول پنج گانه داریم و از آن سو لیبرالیسم اصالت را به آزادی می دهد بنظر می رسد زمینه های اسلامی مان به سمت عدالت است  دکتر شریعتی هم می آید و ابوذر را مطرح می کند و سخنانش هم مایه های مارکسیستی دارد تا لیبرالیسمی و دکتر سروش هم صحبتی کرده اند درباب اسلام و لیبرالیسم و این که اسلام تضاد بیشتری با لیبرالیسم دارد

دکتر سروش که لیبرالیسم را قبول دارد که…

این صحبت را کرده اند که تضادهای اسلام و حکومت اسلامی با لیبرالیسم بیشتر است هر چند بظاهر چون آن ها خدا را قبول ندارند و باید عکس این موضوع باشد.

نه بحث خدا که… که اگر با خدا شروع کنند بحث غلطیه…اتفاقا مارکس ماده ازلی و ابدی را قبول داره و یکی از صفات خدا را بدون دلیل قبول کرده دیگر: ازلیت و ابدیت…
در خاطرات جلد ۲ آنان که رفتند هست که در زندان اوین با سعید محسن صحبت می کردم و می گفت اگر ما مارکسیسم را گرایشی پیدا کردیم که مطالعه کنیم به دو دلیل بود:
یکی آن که قرآن خطابش به توده هاست و رمز گسترش اسلام هم اینه که خطاب قرآن به ناس است و این هم علامه طباطبایی قبول دارد و در مقدمه المیزان می گوید،مارکس هم خطابش به توده هاست و دلیل گسترش آن هم یکی خطابش به توده هاست یعنی بدلیل این که یک عنصر اسلام را پذیرفته اینجوریه…
یکی دیگر از موارد قرآن هدف داری و سمت داری برای تاریخه و مارکسیسم هم برای تاریخ جهت قائله منتها جهتش با جهت اسلام نمی خواند.
و می گفت این دو چیزی بود که ما را گرایش داد به مطالعه مارکسیسم و این خیلی مهم است.
لیبرالیسم برای تاریخ جهت قائل نیست و می گوید وقتی آزادی باشد و هیتلر هم از این لیبرالیسم سر بلند کرد خوب توی یه دنیای آزادی مثل آلمان هیتلر آمد و با دست گذاشتن بر بی کاری و انحرافات قبلی ها و خیانت ها و ]قدرت گرفت[ شما وقتی لیبرالیزم را قبول کنی باید به نتیجه اش هم تن بدی.
ما می گیم نه نتیجه اش هم ممکنه منحرف باشه و باهاش مقابله می کنیم .مثلا اگر اربابان زر و زور و تزویر در لیبرالیزم حاکم شدند ما این حق را بر خود قائلیم که با آن مخالفت کنیم حتی اگر زورمان نرسد ولی اگر لیبرالیزم را قبول کنیم اگر اربابان زر و زور و تزویر حاکم شدند ما نمی تونیم باهاش در بیافتیم.

ما توده و مجاهدین و احزاب چپ را در ایران داریم امّا این احزاب با توجّه به ایدئولوژی که دارند باید ارتباط وثیقی با سندیکا و صنف داشته باشند و آن ها را نهادینه و قدرتمند کنند ولی می بینیم گویی حرکات مقطعی بوده و با توجّه به جوّ جهانی آن دوران  متوقف می شود و  مفهوم صنف و سندیکا در این جا جا نمی افته و فقط عده ای مبارزه کردند با اسم چپ و ایدئولوژی چپ و حتی شهید شدند و از اساس حرکت صنفی مطرح نشده و می بینیم نه کارگران و نه معلمان صنف واقعا در جهان بینی شان و دغدغه هایشان مطرح نیست اینکه بخواهند صنف تشکیل داده و از آن حمایت کنند

حزب توده که خیلی به کارگرا و پالایشگاها…

درسته ولی سوال اینه که چرا ادامه پیدا نکرده یعنی اگر واقعا حرکت عمقی ریشه ای و فکری بوده باید پایدار می مونده

درسته مملکت ما مملکتی نفتی و مرموز زده است که این ها نمی گذارند تشکّل ها شکل بگیرد علاوه بر این که فرهنگ  تشکّل و احزاب و تجمع نیست.
می دانید نفت یک چیز نازکی کار و کلفتی پوله…بالاخره درآمد به این شیرنی و به این سادگی و بدون کار و زحمت یک درآمد ربوی است.

توحید و تفرقه

در کتاب توحید و تفرقه می گویید که مارکسیست دسته کم برای ما تازیانه تکامل بود،مسائلی را مطرح کردند نظیر اقتصادتان چیست؟فلسفه تان چیست؟ و نه مبانی اجتماعیمان مشخص است.
آیا میان دین و این موارد ارتباطی هست؟در جایی امام خمینی به اقتصاد بصورت منفی اشاره می کند و اصل را در ساختن انسان ها و روحشان می داند و  در واقع موارد چون اقتصاد،فلسفه و جامعه شناسی حاصل تفکرات نه لزوما دینی بلکه تفکرات بشری بوده و دین هم قصد اصلاح افراد جامعه انسانی با وحی و برنامه های مشخّص عملی داشته و بنظر نباید از دینداران یا عالمان دین انتظار نوشتن اقتصاد اسلامی فلسفه اسلامی و .. را داشت و برای مثال در مشروطه عالم دین مان نظریه پرداز پارلمان،مشروطه یا حکومت قانون نیست بلکه مترجم است برای  فضای مذهبی و سنّتی خویش ؛پارلمان و قانون را می خواهد از دل تاریخ اسلام  استخراج کند تا  تاییدش کند یا بعبارتی اینجا فکری بوجود نیامده بلکه فکر از خارج آمده و ما خواستیم تطبیقش دهیم تا پذیرفته شود وگرنه نه پارلمان و نه قانون اساسی با معنی خاصش در آن جا بوده است.

در مورد پارلمان شریعتی می گوید:ما مسجد داشتیم و آن ها پارلمان داشتند و همه کارها در مسجد حل می شد.

درسته امّا با هم فرق اساسی دارند…

و تصمیمات در مسجد گرفته می شده است،اینطور نیست که از غرب بیاد و ما چیزی نداشته باشیم یا مثلا تشکل اگر از غرب بیاد تخریب می کنه اتفاقا تخریب می کنه روح تشکل را و این که مدینه فاضله غربی ها مدینه فاضله افلاطون در یونان است که برده برده است و برده دار برده دار و از این مدینه فاضله که تشکّل در نمی آید یعنی شهروند درجه یک و دو  و کار گل و کار فکر و توده های پست هم نجس اند و کاستند. ماده اصولاً چیز و ایده خوب است.

آیا هنوز بر مبانی کتاب توحید و تفرقه ایستاده‌اید و آن را قابل اجرا در جامعه کنونی می بینید؟

معتقدم بی دینی و بی خدایی وجود ندارد و بنظرم هیچ چیزی مانند دین نمی تواند همه را در خود جای دهد و من بر این اصل ایستاده ام.

با سپاس از وقتی که برای پاسخ به سوالات انجمن برهانِ تاریخ ما اختصاص دادید.

پایان

با سپاس از طاها ایرانی که زحمت مصاحبه و آماده سازی آنرا کشیدند.

http://ensani.ir/fa/content/99703/default.aspx   سرمقاله کودتای ارزان

علی شریعتی به روایت استادش ژاک آگوستین برک/ شاگرد کناره‌گیر من

علی شریعتی به روایت استادش ژاک آگوستین برک/ شاگرد کناره‌گیر من
تاریخ ایرانی: «ترک‌هایی که در دهه ۷۰ میلادی، پدر و مادرشان نام Ozedonus به معنی «بازگشت» که عنوان کتاب دکتر علی شریعتی بود را بر آن‌ها گذاشتند، اکنون تقریبا ۴۰ ساله‌اند.» این را شادی آیدین، استاد زبان فارسی در دانشگاه مولانا در قونیه و مترجم برخی مقالات شریعتی به ترکی به مجله «اندیشه پویا» گفته است؛ دوماهنامه‌ای که با عکس و عنوان روی جلد «شریعتی صادر شد» به عرصه مطبوعات وارد شده و در شماره نخست خود که به سردبیری رضا خجسته رحیمی منتشر می‌شود، گفت‌و‌گوهایی دارد با روشنفکران ترک، افغان، تاجیک و مصر و از آن‌ها پرسیده چگونه و از چه راهی اندیشه‌های شریعتی به روشنفکران این کشور‌ها رسیده، کدام یک از کتاب‌های دکتر شریعتی قبل از همه به زبان ملت‌هایشان ترجمه شده، آیا تحول از شریعتی به پسا شریعتی در میان جامعه فکری و فرهنگی آن‌ها مشهود بوده است و از آنجا که نسبت بزرگی از جوامع این کشور‌ها اهل تسنن هستند، اندیشه شریعتی چگونه با اهل سنت پیوند خورد و… پاسخ آیدین به پرسش آخر اینست که «دکتر شریعتی به آن علت در ترکیه محبوب شد که به رغم شناخته شدنش به عنوان ایدئولوگ شیعه در ایران از آشتی مذاهب سخن می‌گفت و لذا اهل تسنن ترک هم به او اقبال پیدا کرده بودند. حتی می‌توان گفت که شریعتی وقتی از حل مساله سخن می‌گفت، دیدگاه‌هایش به اعتقادات اهل سنت نزدیک می‌شد. شعار شریعتی وصل کردن بود و نه فصل کردن و لذا در ترکیه محبوب شد.»

«اندیشه پویا» همچنین گشتی زده در خانه دکتر شریعتی و مقالاتی هم به قلم احسان شریعتی فرزندش و آصف بیات استاد جامعه‌شناسی و مطالعات خاورمیانه در دانشگاه ایلینوی آمریکا دارد. یکی از مطالب این پرونده ترجمه خلاصه سخنرانی ژاک آگوستین برک، جامعه‌شناس و اسلام پژوه فرانسوی و استاد علی شریعتی است که پس از مرگ شاگرد خود که به تعبیر او «نه تنها رسم هجرت که رسم غربت و کناره‌گیری را نیز به جا می‌آورد» نوشته است که در پی می‌آید:

 

***

 

شاگرد کناره‌گیر من

۱

روز ۱۵ مه سال ۱۹۷۷ بود که علی شریعتی داوطلبانه کشورش را ترک کرد. هنوز جوان بود اما کشورش برای او غیرقابل تحمل شده بود. تقدیر بر آن بود که شریعتی یک ماه بعد در روز ۱۹ ژوئن در لندن و در شرایطی پرابهام از دنیا برود. حدود پانزده سال پیش از آن، همین مردِ هجرت کرده – که سرنوشت‌اش هنوز هم مبهم است- در سمینار مطالعات عالی علوم اجتماعی من شرکت کرده بود. همچنان افسوس می‌خورم که چرا درکش نکردم و بیشتر با او تبادل نظر نکردم. او نه تنها رسم هجرت بلکه رسم غربت یا «کناره‌گیری» را نیز به جا می‌آورد. در ایران بر خیل گسترده‌ای از مخاطبان تاثیرگذار بود، اما در پاریس خود را زیر ظاهری ساده منزوی کرده بود. به ندرت در مسئله‌ای وارد می‌شد. وجهه‌ای که در میان جوانان هم‌وطنش داشت، در محافل ما و در جلسات و کنش‌های ما مخفی بود. برخلاف سن و سالش، نوعی خِرد و شور در او مشهود بود. اما بیش از آن خویشتنداری‌اش مرا تحت تاثیر قرار می‌داد، چیزی که مطمئنا برآمده از اصل «تقیه» در شیعه بود.

در سال‌های پایانی دهه پنجاه یا اوایل دهه شصت میلادی – وقتی که جنگ الجزایر به اوج هولناک خود رسید- او به تپه سنت‌ژنویو [منطقه‌ای که سوربن در آن واقع است] رفت و آمد داشت. طبقه روشنفکر فرانسه به طور جمعی تصمیم به تجدیدقوا گرفته بود. دو کتاب فانون که مقدمه‌شان را سار‌تر نوشته بود، برای ما به اندازه مانیفست‌های سیاسی همچون یک اتفاق روشنفکری بودند. خیلی خوشبینانه بود اگر فکر می‌کردیم که اروپا به صرف ترقی‌طلبی‌اش می‌تواند غرور و خودمحوری‌ را کنار بگذارد. در آن زمان اگر از «فرهنگ» سخن می‌گفتید احساس می‌شد که این کلمه حقیر دوباره دارد جان می‌گیرد. اما اسلام آفریقایی- آسیایی برای شورش علیه بی‌عدالتی‌ها منتظر کلمات نماند. شریعتی نیز به اسلام و در وهله اول شیعه باور داشت و در همین راه حرکت کرد. با این حال او به مواضع لائیک‌ها هم گوش می‌سپرد و لویی ماسینیون و ژرژ گورویچ می‌خواند. ماسینیون بر پایه تقلید از حلاج سفری معنوی انجام داده و گورویچِ جامعه‌شناس نیز در نقطه تلاقی دورکیم و فیخته، نظامی انتقادی را تکمیل کرده بود. به اگزیستانسیالیسم سار‌تر اشاره کردم که به رغم گسترش ساختارگرایی، سلطه آن هنوز در جنوب رود سن غالب بود. اطمینان دارم که این جوان آسیایی به تعهد شورانگیز سار‌تر و نقشی که او در تمامی مبارزات آزادی‌خواهانه‌اش در الجزایر، ویتنام و غیره ایفا کرد به شدت توجه نشان می‌داد.

۲

مسائل ایران چندان متفاوت از مشکلات مردم عرب نبود و چیزهایی باید در این کشور تغییر می‌کرد. تردیدهای ویرانگری بین سنت بازگشت به گذشته و روشنگریِ وابسته به غرب‌گرایی وجود داشت. اینجا و آنجا‌‌ همان درگیری بین حفظ شرایط و تغییر در میان بود. اما چه کسی باید تغییر را هدایت می‌کرد؟ آیا سوسیالیسمی باید شکل می‌گرفت که به دنیای بین‌المللی گرایش داشته باشد؟ یا شاید هم فرم‌های سیاسی و خاص‌تری به میدان می‌آمدند؟ فرضیه‌های یکسانی از سوی هر دو طرف پیشنهاد شدند و می‌شد صادق هدایت را پیشرو نوعی ادبیات آشفتگی در نظر گرفت که خیلی زود در بیروت، قاهره، بغداد و… هم طنین‌انداز ‌شد. ایمان در مردم عقب‌گرد نکرده بود و آنچنان نبود که از خودآگاه روشنفکران بیرون رفته یا رنگ‌ باخته‌ باشد، اما مدرنیته آن را داخل پرانتز قرار داده بود. جمال عبدالناصر نماز می‌خواند و به مسجد احترام می‌گذاشت اما بدون آن‌ها حکومت می‌کرد. او تلاش می‌کرد سوسیالیسمی سکولار بسازد و فرهنگ عرب را نه با بازگشت به الهیات بلکه با نوعی قلمه زدن بین‌المللی تجدید کند. در ایران اما شیعیسم توسط رژیم شاه نابود نشد و ظرفیت‌های بسیج اجتماعی‌اش بر همه عوامل جمعی دیگر برتری داشت. شریعتی به یک انقلاب اسلامی فکر می‌کرد. او خودش را به عنوان یک روشنفکر روشنگر در نظر می‌گرفت و نه به عنوان فردی که اخلاقا هجرت کرده است. او در مدرنیته تراوشی از غرب نمی‌دید بلکه آن را مرحله‌ای ضروری برای هر فرهنگی می‌دانست. او قصد داشت نجات یابد و مردمان‌اش را از وضعیت دشوار و خطرناک آینده‌ای بی‌ریشه و بدون گذشته معتبر نجات دهد؛ یعنی‌‌ همان وضعیت دشواری که مردمان کشورش همانند سایر مردم دنیا در برابر آن از پای در می‌آمدند.

۳

حالا فرض کنیم در زمانی هستیم که شریعتی به کشورش بازگشته است؛ جایی که رژیم با حبس شش ماهه به استقبال‌اش می‌رود. بعد او به عنوان استادیار دانشگاه مشهد تاریخ درس می‌دهد. تاریخ‌شناس و جامعه‌شناس است، در واقع‌‌ همان چیزی است که می‌خواهد. در کنفرانس‌های متعددی ابراز عقیده می‌کند و بلافاصله گفته‌هایش منتشر و احتمالا به صورت مجلد در می‌آیند. ‌تولیداتش توده مردم را تحت تاثیر قرار می‌دهد چون جسارت در محتوا و شوک‌آور بودن موضوعات کاملا واضح است: مسئولیت شیعه، بحثی در ایدئولوژی، تشیع سرخ و غیره. از سال ۱۹۷۰ میلادی بخشی از دانشگاه و به‌طور گسترده‌تر طبقه روشنفکر از او تبعیت می‌کنند. شریعتی به مدت یک سال ممنوع‌التدریس می‌شود. این مرد سی و شش ساله را این چنین بازنشسته می‌کنند! او در این زمان با مهدی بازرگان مرکز حسینیه ارشاد را در تهران بنا می‌کند و در آنجا در مورد اسلام‌شناسی سخن می‌گوید؛ یعنی چیزی که عنوان کتاب بزرگی می‌شود. شهامت‌اش بیشتر می‌شود و همین‌طور تعداد حضار. پلیس حکومتی و‌‌ همان ساواک معروف از چه نگران است که مرکز را تعطیل و استاد را هیجده ماه زندانی می‌کند؟

شریعتی به محض آزاد شدن به روستایش در خراسان پناه می‌برد و به زودی آنجا را ترک می‌کند و به سوی جلای وطن و مرگ می‌رود. شریعتی خود را به عمل گروهی و تحولات موثر متعهد کرد. در چشم او انقلاب اسلامی بدون وقوع انقلاب در خود اسلام نمی‌توانست پیش رود. هر مذهبِ درگیر مدرنیته‌ای با این چالش‌ها مواجه است. آنچنان که پل ریکور نشان داده است چنین وضعیتی از سویی به سمت ایدئولوژی و از سوی دیگر به سمت مدینه فاضله راه می‌برد. ایدئولوژی عملا دفاع از ایمان را با دفاع از منافع اجتماعی می‌آمیزد. در مورد مدینه فاضله نیز باید گفت در چنین راهی، مسئولیت‌های عینی به نفع تعبیرات زیبا و بدون مرجع زمینی از میدان به در می‌شوند. این‌ها زیاده‌روی‌های سوداگرانه و بازگشت به سال‌های طلایی‌اند و بس. با این حال شریعتی نه به سال‌های طلایی گذشته، بلکه به فرداهایی سازنده می‌اندیشد و آنچه که در اسلام اصیل می‌جوید نوعی روش‌شناسی حال است. آموزش غربیِ بسیار سریع اما عمیقی که داشت، او را به سمت تحلیل اجتماعی- تاریخی و نتایج آن سوق می‌داد.

او نیز همانند همه روشنفکران نسل خود، جذب مارکسیسم شد؛ هر چند که به صورت منفی. شریعتی چه چیزی را در مارکسیسم نقد می‌کند؟‌‌ همان ادعای ماتریالیستی‌‌ای را که ظاهرا به یکباره آن را در مغایرت با هر مذهبی قرار می‌دهد. شریعتی یکی یکی همه این‌ها را رد می‌کند بدون اینکه بدانیم آیا اثراتی روی متفکران چپ بین‌المللی گذاشته است یا نه؟ آیا قضاوت‌هایش سبکسرانه و اشتباه نبوده‌اند؟ حقیقت این است که در مورد او نمی‌توان از سیستم سخن گفت. این معلم، مبارز و سخنرانی که انبوهی نوشته برایمان به جا گذارده است، فرصت مرتب کردن و دسته‌بندی کار‌هایش را نداشت. عمر بسیار کوتاه او برایش جای تفریح نگذاشت. با این حال آثارش هرگز ردپایی از نفس زدن‌های جوانی که در تعقیب‌اش هستند را ندارد. بسیاری از تعابیری که شریعتی به کار می‌برد جسورانه‌اند و در تقابل با ایمان سنتی‌اند.

برچیده از سایت تاریخ ایرانی

شما هم ما را حمایت کنید

با سلام.

دوستان، ما تا کنون ۳۴ اثر و ۳ جلد کتاب در نقد و تحلیل و تفسیر آثار دکتر و زندگی دکتر شریعتی را به صورت الکترونیکی در سایت منتشر کرده ایم؛ حال آثاری دیگر باقی مانده است. ما قصد بکردیم که آنها را به صورت الکترونیکی (PDF) فراهم آوریم، برخی از آثار منتشر نشده دکتر، و برخی از کتب در نقد و تحلیل آرای دکتر که برای شناخت بهتر دکتر شهید، بسیار لازم و مفید و گاهی ضروری”ست.

اگر شما از علاقه مندان به دکتر می باشید؛ و می توانید در انتشار سریع تر این مجموعه کمک کنید پس لطفاً با کمک های مالی خود از سایت حمایت کنید که بتوانیم این آثار را به صورت الکترونیکی بر روی دنیای مجازی منتشر کنیم.

این حمایت بر دو گونه است :

–          تهیه و تایپ کتاب به صورت الکترونیکی توسط خود شما

–           کمک مالی به ما جهت سفارش کتاب، برای تایپ کتاب های علی شریعتی.

همچنین دوستانی که کمک مالی برای تهیه این کتابها می کنند، نامشان (و در صورت تمایل ایمیل) در صفحه نخست کتاب مکتوب می شود و به این ترتیب تمام کسانی کتابها را دانلود می کنند با نام “خِیر” وی نیز مواجه خواهند گشت. (به طور میانگین روزانه ۵۰ بار کتابها دکتر شریعتی دانلود می شود.)

علاقه مندان با هر بودجه ای که در سایت کمک کنند و حتی در صورتی که بسیار اندک باشد، ما آنرا جهت انتشار دکتر استفاده می کنیم و درباره آن به کمک کننده توضیح می دهیم.

کتابهایی مثل زن در چشم و دل محمد؛ شریعتی در مطبوعات؛ تاثیر شریعتی در انقلاب اسلامی؛ شریعتی و سروش؛ دفترهای سبز؛ تمدن و تجدد؛ زن اِمروز؛ عاشورا و .. از اولویت برخوردارند.

چنان که مایل هستید هزینه کتابی را پرداخت کنید، با ما تماس بگیرید

اطلاعات تماس :

تماس به صورت فرم اینجا : Http://tarikhema.ir/contact

تماس ایمیلی : Kazemi.Eni@Gmail.Com

تماس تلفنی  : ۰۹۱۲۳۴۱۳۴۲۲

نکته : ما در این میان، هیچ سودی دریافت نمی کنیم، سود ما نگاه مثبت و دیدگاه شماست. وسلام.

دکتر علی شریعتی

– بیشتر دوستانی که وارد وبسایت ما می شوند، دوست دارند بدانند شریعتی کیست؟ در نگاه اول به دنبال زندگی نامه دکتر شهید می باشند، ما این نوشته را برای همیشه ،به علت ورود دوستانی که می خواهند دکتر را بشناسند بالاترین نگاه خواهیم داشت، در واقع این نوشته سنجاب شده است!

خواستم که بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم که بگویم: فاطمه دختر محمد (ص) است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم که بگویم: فاطمه همسر علــی است. دیــــدم که فاطمه نیست.

خواستم که بگویم: فاطمه مادر حسنیــن است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم که بگویم: فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه اینها همه است و این هــمه فاطمه نیست؛ فاطمه، فاطمه است. ادامه خواندن دکتر علی شریعتی

نسل جوان امروز و روشنفکر جامعه اسلامی چه نیازی به شناخت علی دارد؟

دکتر علی شریعتی می گوید: «اگر به یک‬ ‫مذهب خاص هم معتقد نباشی، باز به شناخت علی نیازمندی، که انسان امروز و بالاخص روشنفکرِ مسئول در جامعه‌های اسلامی، به شناختن علی بیش از هر قرن دیگر نیازمند است.»

آنچه می خوانید بخش هایی از سخنان دکتر علی شریعتی با عنوان «چه نیازی است به علی؟» است که در پاسخ به لزوم شناختن و آشنایی با سلوک و شخصیت حضرت علی (ع) مطرح شده است. 

« سخنان خود را با طرح یک سوال آغاز می کنم، و آن این است که “چه نیازی است به علی ؟ چه نیازی است امروز به شناختن علی؟”‬

فرض را بر این می گذارم که اساسا نسل جوان ما، روشنفکر ما و روح این عصر و زمان این سوال را مطرح می کند ـ یا پیش خودش و یا خطاب به کسانی‬ ‫که از علی دَم می زنند ـ و من می خواهم به این سوال جواب دهم؛ جواب نه به کسی که از نظرِ تشیع معتقد به علی است و حتی نه به کسی که مسلمان‬ ‫است، بلکه به هر کسی و در هر کجا، شیعه یا غیرِ شیعه، مسلمان یا غیرِ مسلمان، مؤمن یا غیرِ مؤمن. فقط به یک شرط و آن اینکه سوال کنندهٔ آن انسانی‬ ‫باشد که امروز برای انسانیت و برای عدالت و برای آزادی در خودش احساس مسئولیت می کند و به این اصولی که میان همه روشنفکران و اَحرارِ جهان‬ ‫مشترک است، معتقد است: اَحرار، چه دین دار و چه غیرِ دین دار، هم چنان که حسین به دشمنش می گوید که “اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید”.‬

‫ می خواهم بگویم که اگر به یک‬ ‫مذهب خاص هم معتقد نباشی، باز به شناخت علی نیازمندی، که انسان امروز و بالاخص روشنفکرِ مسئول در جامعه‌های اسلامی، به شناختن علی بیش از هر قرن دیگر نیازمند است. درست به عکس آنچه روشنفکر می پندارد، که “علی یک شخصیت بزرگ تاریخی است، مُتعلق به گذشته، و امروز، نیازِ انسان،‬ ‫احساس انسان و هدف های انسان تغییر کرده، و بنابراین طرح مُجددِ آن سیما یک کارِ کهنه و بی‌ثمر است”، می خواهم بگویم که هیچ گاه مانندِ امروز‬ ‫بشریت، و به خصوص روشنفکرِ گرفتار در جامعه‌های اسلامی، به شناختن انسانی به نامِ علی نیازمند نبوده است.‬

عشق و محبت علی بعد از شناخت اوست که انسانیت را نجات می دهد

بارها گفته‌ام و باز تکرار می کنم که انسان امروز به “شناخت” علی نیازمند است نه به “محبت و عشقِ” به او، زیرا که “عشق و محبت” بدون “شناخت”‬ ‫نه تنها هیچ ارزشی ندارد، بلکه سرگرم کننده و تخدیر کننده و معطل کننده نیز خواهد بود.‬

‫کسانی که به نامِ محبت علی و عشق به مولی، بدون شناختن مولی و فهم دقیق و درست سخن و راه و هدف او، مردم را مُعطل و سرگَردان میکنند،‬ ‫نه تنها انسانیت و آزادی و عدالت را نابود میکنند، بلکه خودِ این چهره‌های عزیز را نیز تباه می سازند و شخصیت خودِ علی را در زیرِ این تجلیل‌های‬ ‫بی‌ثَمر، مَجهول نگه می دارند و باعث می شوند کسانی که تا آخرِ عُمر در محبت مولی وفادار می مانند، هرگز از سخن و راهنمایی‌های او بهره‌ای نگیرند و‬ ‫مُتوقف و مُنحط بمانند و آنهایی هم که کمی آگاه می شوند و با جهان امروز آشنا، اصولاً این گونه علی بی‌ثَمر را و این محبت بی‌نتیجه را رها کنند و به‬ ‫دنبال شخصیت های دیگر، الگوهای دیگر، و رهبران دیگر بروند.‬ عشق و محبت علی بعد از شناختن او است که به عنوان عامل نجات انسانیت می تواند نقش خود را بازی کند.

‫بیست و سه سال با پیغمبر برای استقرارِ مکتب

در هر دو دوره سیزده ساله مکه و ده ساله مدینه، از اولین لحظه بعثت تا لحظه مرگ پیامبر، علی همدل و همگامِ او و در شدیدترین مَهلکه‌ها پیشتازِ همگان بوده‬ است.‬ ‫این دوره خاص زندگی علی با مرگ پیغمبر پایان می پذیرد. این دوره عنوانی دارد و آن مکتب سازی است. این فصل اول زندگی علی است. ۲۳ سال اول در زندگی علی، ۲۳ سال مبارزه به خاطرِ مکتب است.‬

‫بلافاصله بعد از مرگ پیغمبر وضع و جبهه گیری تغییر پیدا می کند. رهبری عوض می شود، قدرت ها و نیروها و صف‌هایی که در داخل حزب، خاموش‬ ‫و پنهان نشسته بودند و در این عمومیت مبارزه به خاطرِ مکتب، خودشان را نشان نمی دادند روی کار آمدند، جناح‌ها مشخص شد و قدرت های پنهانی ‫داخلی این حزب نمودار شدند و بعد سکوت علی آغاز شد. سکوت به این معنی که نمی تواند فریاد بزند، زیرا ناگهان می بیند کسانی که بیست و سه سال‬‫‬ ‫در کنارش بودند، نه عکرمه و ابوجهل و ابوسفیان‌ها، بلکه صمیمی‌ترین و نزدیکترین یاران خودِ او و یاران پیغمبر که در بیست و سه سال مبارزه به خاطرِ‬ ‫مکتب همگامِ او و پیغمبر بودند، اکنون در برابرش ایستاده‌اند. مبارزه با اینها به منزله نابود کردن شخصیت های بزرگی است که به هر حال، در شرایط‬ ‫خاص آن روز، حفظ قدرت و وحدت اسلامی در دست های آنها و در شخصیت آنها تبلور پیدا کرده بود.‬

بیست و پنج سال سکوت برای وحدت / سکوتی که هم شیعیان و هم اهل سنت از آن کم گفته اند

وحدت اسلام در دست کسانی است که از این موقعیت برای حفظ مقامِ خودشان سوءِاستفاده کرده‌اند، و بنابراین سکوت علی آغاز می شود.‬ این بیست و پنج سال سکوت، متأسفانه سکوتی است که هم شیعیان درباره‌اش سکوت کرده‌اند و هم محققین اهل‬ ‫سنت، و این سکوت ها باعث شده که ارزش علی و بزرگترین تَجلی علی و شهامت علی و فدا کاری علی و حق پَرستی او در این سکوتش، در اذهان و‬ ‫افکارِ مردم روشن نباشد.‬

اینست که امروز می بینیم حتی پیروانش در این باره که علی به جای پیغمبر در مکه خوابیده، این همه تکرار و تجلیل می کنند ـ در صورتی که درست‬ ‫است که این فداکاری بزرگی است، اما نه برای علی ـ و حتی درباره این که درِ بزرگ خیبر را از جا کنده و سپَر قرار داده، به عنوان سمبل شهامت علی‬ ‫این همه مبالغه می کنند و ارزش و نقش آن را به رُخ افکارِ عمومی می کشند، اما از بزرگترین دوره و سخت‌ترین رسالت علی که سکوت او است، سخنی‬ ‫به میان نمی‌آورند و کاش به میان نیاورند که هر گاه درباره‌اش صحبت می کنند بدترین اتهامات را برای توجیهِ این سکوت به شخصیت و عظمت علی روا‬ ‫می دارند و آن اینست که “این سکوت از ترس است! چرا بیعت کرد؟ اگر نمی کرد می‌کشتندش! چرا شمشیر نکشید؟ می ترسید! به زور آوردندش و چون‬ ‫به زور آوردندش، به خلافت باطل رأی داد”!‬

‫دوره بیست و سه ساله مبارزه برای مکتب تمام م یشود، دوره‌ای می رسد که ناگهان علی می‌بیند که اگر علیهِ این جناحی که به نامِ مصلحت اسلام‬ ‫موقعیتی را ساخته‌اند تا خودشان جلو بیفتند و روی کار بیایند و علی را عقب برانند و حقش را پایمال کنند، برخیزد و در برابرشان بایستد، در داخل‬ ‫مدینه بعد از پیغمبر انفجار ایجاد می شود. اختلاف و کشمکش در میان بزرگترین شخصیت های اسلامی بهترین عامل تحریک قبایل و همچنین تحریک‬ ‫امپراطوری های روم و ایران بود؛ زیرا وقتی آنها می دیدند مدینه یعنی مرکزِ این انقلاب بزرگ از درون متلاشی شده است، از خارج به سادگی می‌توانستند‬ ‫با یک ضربه نابودش کنند، آن چنان که گویی چنین نهضتی در تاریخ نبوده است.‬

راهِ دومی که در پیش پای علی وجود داشت این بود که غَرَض‌ورزی های جناح داخلی و فرصت طلبی جناح سیاسی مخالف خودش را تحمل کند.‬

متأسفانه جناح داخلی در درون اسلام خانه کرده و به نامِ اسلام در دنیا مشهور شده و نیروهای اسلامی در قَبضه قدرت اینهاست و بزرگترین شخصیت‌ها‬ ‫و قهرمانان اسلامی مثل ابوعبیدهٔ جراح، سعدبن ابی وقاص و خالِد بن ولید جزءِ اینها هستند و باندِ علی را افرادی نظیرِ میثم تَمار (خرما فروش) و سلمان‬ ‫فارسی، که بیگانه‌ای از ایران است، و ابوذر غفاری، که نه اهل مدینه است و نه اهل مکه و از صحرا آمده است، و بلال، که یک برده حبَشی است، و هیچ‬ ‫کدامشان در آنجا نفوذی ندارند تشکیل می دهند و تمامِ سرمایه‌های اینها، انسانیت، تقوی، معنویت و فداکاری‌شان به خاطرِ اسلام است و هیچ گونه پایگاهِ‬ ‫اشرافی و خانوادگی ندارند. کسانی که در جامعه نفوذ دارند دست‌شان در دست باندِ مخالف علی است و در بهترین فرصت و با بهترین شعار که مصلحت‬ ‫وحدت اسلامی است، خودشان روی کار می‌آیند.‬

‫علی به خاطرِ وحدت اسلام حکومت آنها را تحمل کرده و سکوت کرد. در این بیست و پنج سال، قهرمانی که همواره شمشیرش در صحنه‌های نبرد‬، ‫دشمن را دِرو می کرد و بازویی که یک ضربه‌اش به اندازه عبادت ثَقَلین ارزش داشت، باید ساکت باشد و حرکت نکند. حتی ببیند بر خانه‌اش حمله برده‌اند‬ ‫و به همسرش اهانت نموده‌اند و باز سکوت کند، سکوتی که خودش در یک جمله بسیار دقیق بیان می کند و می گوید: “همچون خاک در چشمم و‬ ‫همچون خار در حلقومم، بیست و پنج سال ماندم”.‬

پنج سال حکومت برای استقرارِ عدالت

در سال سی و پنج انقلابیون به گِردِ علی جمع می شوند و به خاطرِ عدالت ـ یعنی همان چیزی که در عثمان نیافتند و علیهِ او قیام کردند ـ علی را‬ ‫به حکومت انتخاب می کنند.‬ دوران حکومت علی پنج سال است. عنوان این دوره از زندگی علی مکتب نیست؛ زیرا همه آن جناح‌های منافق و مؤمن، به شعارهای اسلامی و اصول‬ ‫اعتقادی و پایه‌های اساسی این مکتب معتقدند؛ همه به توحید و نبوّت و معاد معتقدند، به قرآن و به رسالت شخص پیغمبر معتقدند. پس این دوره، “دورهٔ ‫مبارزه برای استقرارِ مکتب” نیست. از طرفی، عنوان این دوره، “دورهٔ سکوت برای وحدت” هم نیست؛ زیرا که اکنون علی روی کار است و زمام دار شده‬ ‫است. اقلیت است که باید در برابرِ همرزمِ منافق و مصلحت پَرست خودش سکوت کند و تحمل کند تا به نفع دشمن مشترک تمام نشود؛ اما اکنون علی‬ ‫به حکومت رسیده است و دیگر بزرگترین رسالتش وحدت نیست، عدالت است.‬

‫خودش از همان اول اعلام کرد و گفت من دیگر از این حکومت و امارت بر شما بیزارم، اما فکر کرده‌ام که این قدرت را به دست گیرم، شاید بتوانم‬ ‫حقی را، از این حق‌هایی که به زانو فرو افتاده‌اند، برپا دارم و یا باطلی را، از این باطل‌هایی که بر پای ایستاده‌اند، از پای دراندازم. این، اعلامِ فصل‬ ‫‫سومِ زندگی علی است.‬

مبارزه با منافق و رِند و خَر مقدس

در زمانی که پُست‌ها همه قسمت شده و پُست‌های آب و نان دار از قبیل حکومت بر امپراطوری ایران، حکوت بر امپراطوری روم و حکومت بر مصر به‬ ‫دست بنی‌امیه و قوم و خویش‌های عثمان و اصحاب کبار افتاده است، علی آمده است و یک مرتبه می خواهد این پُست‌ها را از دست این شخصیت هایی‬ ‫که در این بیست و پنج سال ریشه در اعماق فرو برده‌اند و به نامِ دین و جهاد و شمشیرِ الله همه را رام کرده‌اند و در قبضه خود درآورده‌اند بگیرد. در‬ ‫دوره‌ای که آوازه بخشش‌های عثمان و معاویه گوش همه سخاوتمندان جهان را کـَر کرده است، در چنین دوره‌ای، علی عکس العمل‌هایی نشان می دهد که‬ ‫تکان دهنده است، باورکردنی نیست، غیرِ قابل تحمل است.‬

اکنون علی آمده است و به همه اینهایی که سیر و پُر چریده‌اند و بزرگترین قدرت ها را دارند، اعلام می کند که پول‌هایی را که اینها از مردم خورده‌اند‬ ‫اگر حتی ذره‌ایش به قباله زن‌هاشان رفته باشد، پَس می گیرم.‬ پنج سال مبارزه علی، برای تحقق عدالت است، زیرا که در اینجا مشرک نیست تا برای مکتب مبارزه شود، و مُنافق و رِند و خَر مقدس است که علی ‫باید با اینها در جمل و صفین و نَهرَوان بجنگد و در جَمَل از همه مشکلتر.‬

در صفین قیافه‌های شناخته شده و پلیدِ بنی‌امیه هستند که با علی می جنگند و در نَهروان قیافه‌های ناشناخته مقدس ماب مؤمن. اما در جمل‬ ‫کیست؟ عایشه اُمُ المؤمنین است و طلحهُ الخیر و زبیر نوادهٔ عبد المطلب، یعنی بزرگترین شخصیت‌های اسلامی.‬

این مبارزه غیرِ قابل تحمل است، تکان دهنده است، حتی برای پیروِ علی که همراهِ او به جنگ آمده است. یکی از سربازان علی به عنوان اعتراض به‬ ‫او می گوید که اگر تو نصیحت کردی و آنها را به صلح دعوت نمودی و زیرِ بار نرفتند، چه کار می کنی؟ علی پاسخ می دهد که با آنها می جنگم. سرباز با‬ ‫تعجب میپرسد که حتی با اُمُ المومنین و طلحه و زبیر میجنگی؟ مگر ممکن است که اینها بر باطل باشند؟‬

ملاک تشخیص حق، شخصیت ها و افراد نیستند!

علی در اینجا جمله‌ای دارد که طه حسین می گوید: “در زبان بشر از وقتی که سخن گفتن پدید آمده است، جمله‌ای به این عظمت به وجود نیامده‬ ‫است”، و آن جمله اینست که می گوید:
“تو حق را به مرد میسنجی، یا مرد را به حق؟ حقیقت را از روی شخصیت‌ها تشخیص می‌دهی و یا شخصیت ها‬ ‫را از روی حقیقت؟‬”

‫”حق” برای خودش مِلاکی دارد که آن، شخصیت ها نیستند، پارسایان نیستند و برای تشخیص باید به آن ملاک‌ها برگشت و شخصیت ها را با آن‬ ‫سنجید.‬

در نَهروان، یکی از دشمنان در صف مخالف با صدای ملیح و رِقت آور و بسیار اثر بخشی قرآن می‌خوانده است. این صدای قرآن روی پیروان علی تأثیر‬ ‫می‌گذارد و یکی از آنها به علی می گوید که چگونه اینها می توانند بر باطل باشند؟ کسی که با این حال دارد دعا می‌خواند و تلاوت قرآن می کند؟ علی‬ ‫می‌گوید که فردا به تو نشان خواهم داد. فردا جنگ آغاز می شود و همه این مقدسین از بین می‌روند و علی همان کسی را که دیروز تحت تأثیر قرار گرفته‬ ‫بود صدا می زند و نیزه‌اش را در لجن فرو می بَرَد و یک هیکل مقدس‌ماب را بیرون می‌آورد و می گوید: “این است سرنوشت کسی که دیروز تو را تحت‬ ‫تأثیر قرار داد و فردایش از این بدتر است”.‬ حقیقت مِلاک دارد، نباید گول این چیزها را خورد، در همین جا است که عدالت آن چنان سخت است.‬

کجا هستند نویسندگان حقوق بشر تا حقوق بشر را در عمل بفهمند؟

عدالت علی به قدری سخت و سنگین است که حتی برادرش عقیل تحمل نمی کند، به طوری که چنین مرد بزرگواری که از کوچکی با علی و‬ ‫در خانواده پیغمبر بوده است و پسرِ ابوطالب بزرگوار است، در دوره حکومت علی و درگیر و دارِ مبارزه علی و معاویه از پیش علی به پیش معاویه می رود.‬ ‫اینها شوخی نبوده است!

و همین طلحه و زبیر وقتی که می بینند در خلافت علی حتی نمی توانند به استانداری دو شهر امید داشته باشند، به نزدِ عایشه می روند که جنگ‬ ‫بپا کنند. قبل از رفتن نزدِ علی می‌آیند تا برای خارج شدن از شهر از او اجازه بگیرند. علی به آنها می گوید که می دانم به کجا و برای چه کار می خواهید‬ بروید، اما بروید!‬

عجیب است! این دو نفر می خواهند از قلمروِ حکومتش خارج شوند و از مرز بیرون بروند تا قیامِ مسلحانه علیهِ او راه بیندازند و بر رویش شمشیر‬ ‫بِکشند و بزرگترین توطئه زمان علی را درست کنند. مع‌ذالک علی به آنها می گوید “بروید”! چرا؟ برای اینکه این دو نفر انسان هستند و اگر پیش از آنکه‬ ‫جرمی را مرتکب شوند آنها را از رفتن مَنع کند، آزادی آنها را، که حق هر انسان است، سلب کرده است: آزادی سفر و آزادی مسکن. و اگر این آزادی ها‬ ‫سلب شود قانونی به وجود می‌آید که همه جبّاران و ستمگران تاریخ برای پایمال کردن آزادی افراد به علی متوسل می‌شوند و به او اِستناد می کنند.‬
به قول جرج جرداق: “کجا هستند نویسندگان حقوق بشر تا حقوق بشر را در عمل بفهمند، نه در سخنرانی و خطبه و مراسم و سازمان ملل و یونسکو‬ ‫که همه دروغند”.‬

در همه انقلابیون جهان این قانون است که همواره آنها که انقلابی بوده‌اند و دوست دارِ عدالت و بارها جان‌شان را در این راه به خطر انداخته‌اند، به‬ ‫مَحض اینکه به حکومت می رسند محافظه کار می شوند، و هم اکنون نیز در دنیا می بینیم که چگونه انقلابیون بزرگ جهان بعد از به قدرت رسیدن و به‬ ‫سیری رسیدن، بازیگرِ حرف های سیاست می شوند (و بعضی هنوز به سیری نرسیده با شکم گرسنه سیاست باز می شوند)، و باز به قول جرج جرداق، تنها و‬ ‫تنها علی است که هم در دوره‌ای که یک فرد در گروهِ پیغمبر بود و برای مکتب مبارزه می کرد انقلابی بود و هم در بیست و پنج سال سکوتش که قدرت‬ ‫به دستش نبود انقلابی ماند و هم در پنج سال حکومتش که همه قدرت‌ها در دستش بود. و علی تنها انسانی است که برای اولین بار به حکومت رسیده‬ و علیهِ حکومتی که خودش زِمامِ آن را به دست گرفته است، به خاطرِ عدالت، شورش می کند.

هنوز درست روی کار نیامده و هنوز بر خودِ مدینه مسلط‬ ‫نیست که معاویه را ـ کسی را که عُمر نمی تواند بردارد و به او باج می دهد و می گوید لقمه شام برای حلقومِ فرزندان ابوسفیان باشد ـ برمی دارد و عَزلش‬ ‫را می نویسد. همه می دانند که معاویه به این عَزل گوش نمی دهد و همین موضوع را بهانه خواهد کرد و جنگ را شروع می نماید، و همه می دانند که جنگ‬ ‫علی و معاویه، جنگ شیعیان شبه روشنفکرِ سُست عنصر است با خَشن های مُتعصب سازمان دیده، و شکست از آن جناح علی است. اما علی می گوید که‬ ‫اگر من این کار را نکنم و یک لحظه بر ابقای معاویه صبر کنم، در جنایت و فساد و ظلمی که معاویه در آن لحظه انجام خواهد داد، با او شریکم و من‬ ‫نیز مسئول خواهم بود و به قیمت نابودی همه چیز من چنین مسئولیتی را به عهده نمی‌گیرم.‬

علی مردی است که بیست و سه سال برای ایمان و ایجادِ یک هدف و یک عقیده در جامعه‌اش مبارزه کرده است، بیست و پنج سال تحمل کرده است،‬ ‫خود خواهی‌ها و نقشه‌ها و خود پرستی‌های همگامان و هم‌صف ها و هم یارانش را برای وحدت اسلام در برابرِ دشمن مشترک تحمل نموده است و سکوت‬ ‫کرده است، و پنج سال به خاطرِ تحقق عدالت و گرفتن انتقامِ مظلوم از ظالم و استقرارِ حق مردم و نابود کردن باطل حکومت کرده است.‬

علی، میثم خرما فروش را، که خرماهای خوب را از بد سوا کرده و به دو قیمت مختلف می فروخت می بیند و بَرآشفته به او می گوید “چرا بندگان خدا را‬ ‫تقسیم می کنی؟!” و با دست هایش خرماهای بد و خوب را مخلوط می کند و می گوید که همه را با یک قیمت میانگین بفروش”، یعنی تساوی در مصرف،‬ ‫اساس عدالت در همه مکتب‌های عدالت خواهِ جهان.‬

جامعه ای که ایمان، هدف و جوشش اعتقادی اش را از دست داده به علی نیازمند است

بیست و سه سال مبارزه برای مکتب، ایمان، عقیده، بیست و پنج سال تحمل نا ملایمات و خود خواهی‌های افراد برای حفظ وحدت مسلمین در برابرِ‬ ‫دشمن بیگانه؛ و پنج سال حکومت برای استقرارِ عدالت در میان توده مردم.‬

‫اینست که امروز روشنفکرِ جامعه اسلامی، از هر مذهب و مکتبی که باشد، همین قدر که آزاده و آزادی خواه و ضدِاستعمار و ضدِ تبعیض باشد،‬ ‫به علی نیازمند است. زیرا که امروز جامعه اسلامی ایمان اش را از دست داده، هدفش را از دست داده، جوشش اعتقادی در میان اندیشه‌هایش مُرده و‬ ‫بنابراین به مکتب نیازمند است.‬

جامعه اسلامی به یک آتش فکری انقلابی احتیاج دارد، به “مکتب” و جامعه اسلامی در برابرِ استعمار به “وحدت” احتیاج دارد؛ و توده‌های مسلمان‬ ‫در نظامِ تبعیض، به “عدالت”.‬

اینست که:‬ ‫به “علی”‬ ‫احتیاج دارد.‬‬

امام‌موسی‌صدر نگذاشت که پیکر شریعتی در کشور غیر اسلامی دفن شود

سید حسین شرف الدین، نویسنده و پژوهشگر و همسر رباب صدر، خواهر امام موسی صدر این روزها در تهران است. گفت و گوی پایگاه اطلاع رسانی موسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر با وی را در ادامه می خوانید.

امام موسی صدر خواندن چه کتاب‌هایی را توصیه می‌کرد؟

ایشان به طور کلی توصیه به خواندن کتاب می‌کرد و خیلی به کتاب مشخصی توصیه نمی‌کرد، البته یادم هست که در برخی سخنرانی‌هایشان به خواندن کتاب «العلم یدعوا للایمان» نوشته ا. کریسی موریسون توصیه می‌کردند. اما به طور کلی بیشتر توصیه‌شان به اصل کتاب خواندن بود، چون انسان خودش مختار است که چه بخواند.

امام موسی صدر اگر تشویق به خواندن می‌کرد، منظورش خواندن همهٔ کتاب‌هایی بود که به فرد آگاهی و علم می‌دهد؛ زیرا هر زمان انسان آگاهی پیدا کند، خودش موضوع مطالعهٔ خود را انتخاب می‌کند.

ایشان خودشان در یکی از سخنرانی‌های تفسیری می‌گوید من برای فهمیدن معنای آیه‌ای تفسیرهای مرتبط را خواندم، اما باز هم احساس کردم که معنای آیه را نمی‌فهمم اما وقتی کتاب «العلم یدعو للایمان» را خواندم، و بخشی از آن را سخن از سبت عناصر اکسیژن و دی اکسید کربن در هوا مطالعه کردم، معنای آیه را فهمیدم.

آیا به یاد دارید که امام صدر کتابی را به کسی هدیه داده باشند؟ چه کتاب‌هایی را هدیه می‌دادند؟

بله، ایشان اگر هم کتابی هدیه می‌داد، برای بیان غیرمستقیم مطلبی بود. طوری که اگر آن شخص کتاب را می‌خواند می‌فهمید که منظور امام چیست. برای مثال، در آن روز‌ها در لبنان، فضای مدرنیسم و تجدد خیلی زیاد بود و موضوع‌هایی مثل سکولاریسم و نظام مدنی خیلی پررنگ بود. در آن فضا برخی اصرار داشتند که خود را متجدد جلوه دهند و صحبت‌هایی مطرح می‌کردند تا ثابت کنند که مدرن و تجددطلب هستند و این موضوع‌های گاهی با دین هم برخورد می‌کرد.

امام موسی صدر از روش‌های غیرمستقیم بسیار استفاده می‌کرد و یکی از آن‌ها هم همین هدیه دادن کتاب‌هایی بود که خواننده بعد از خواندنِ آن متوجه می‌شد که چرا آن کتاب را هدیه گرفته است. ایشان حتی در سخنرانی‌هایشان هم بسیاری از مسائل را به شکل لطیف و غیرمستقیم بیان می‌کند و مخاطب به طور غیرمستقیم متوجه مقصود می‌شود.

دوست داریم دربارهٔ اقدام امام موسی صدر برای ترجمهٔ کتاب‌های دکتر شریعتی به عربی بپرسیم. این کتاب‌ها را چه کسی ترجمه کرده بود؟

این کتاب‌ها را سعید علی ترجمه کرد. من در دوره‌ای که در قم مستقر بودم، با او دیدار داشتم. او عراقی است و به ایران آمده بود.امام صدر، شریعتی را از مجاهدان به حساب می‌آورد و ایشان نپذیرفت که شریعتی در خارج از کشورهای اسلامی دفن شود. پس از فوت دکتر شریعتی در لندن و تماس جوانان ایرانی با امام، ایشان گفت که اگر در عراق یا ایران نمی‌توانیم او را دفن کنیم، دکتر شریعتی را به سوریه می‌آوریم. مراسمی هم امام موسی صدر در لبنان برگزار کرد، مشکلات سیاسی به بار آورد. کمیل شمعون و شاه و کسانی که از تحت حمایت شاه بودند، اعتراض کردند. همین طور مراسم چهلمی که امام در عاملیه برگزار کرد. موضع امام نسبت به شریعتی بسیار اهمیت داشت و نشان از مواضع سخت او نسبت به نظام شاه بود. امام موسی صدر علی‌رغم این‌که در روابط خود رفتاری نرم داشت، در موقعیت‌های خاص خیلی جدی بود.

دربارهٔ کتابخانهٔ امام موسی صدر بگویید. چه خاطره‌ای از کتابخانهٔ ایشان دارید؟

ایشان در حازمیه کتابخانهٔ خوبی داشت و کتاب‌های مورد علاقه‌اش آنجا بود. به یاد دارم شبی را که به همراه همسرم رباب، و فرزندانم به منزل امام رفته بودیم و قرار بود شب همان‌جا بمانیم. با امام نشسته بودیم و تا صبح حرف می‌زدیم. بعد از نماز صبح به من گفت قرار است فردا در فلان‌جا سخنرانی کنم. از او پرسیدم چه کسی دعوت کرده است؟ چون می‌دانستم که آنجا متعلق به کمونیست‌هاست. گفت: فلان کس دعوت کرده. دیگر فهمیدم که دعوت‌کنندگان کمونیست هستند. او دربارهٔ موضوع هم صحبت کرد که الان به خاطر ندارم، اما به یاد دارم که از من خواست که اگر فکری دربارهٔ موضوع دارم، با او مطرح کنم. گفتم بعد از این شب‌نشینی طولانی و صحبت‌های پراکنده، از من چه توقعی داری! من هیچ مورد خاصی به نظرم نمی‌رسد.

روز بعد، همراه او به آن مراسم رفتم. خیلی تعجب کردم. عجیب بود برایم. سخنرانی بسیار خوبی کرد! سخنرانی دربارۀ اسلام بود ولی طوری بود که کمونیست‌ها هم از آن خوششان آمده بود و بهره می‌بردند. وقتی خارج شدیم، توی ماشین به او گفتم: سید، وحی رسیده است؟! خندید. گفت قبل از خواب به کتابخانه‌ام رفتم و فلان کتاب توجهم را جلب کرد. کتاب را باز کردم و عنوان یکی از بخش‌های کتاب توجه من را جلب کرد. فقط‌‌ همان عنوان را خواندم و رفتم و خوابیدم. امروز‌‌ همان موضوع را در این سخنرانی مطرح کردم.

دست نوشته‌ی دکتر علی شریعتی درباره سه آذر اهورایی

متن دست نوشته‌ی دکتر علی شریعتی به مناسبت بزرگداشت ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ و شهادت سه تن از دانشجویان دانشکده‌ی فنی دانشگاه تهران:

«اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان‌جایی که بیست و دو سال پیش، «آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند!

این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته‌اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته‌اند، نخواستند – همچون دیگران – کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می‌آید، بیاموزند، هرکه را می‌رود، سفارش کنند. آن‌ها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید»ند.

این «سه قطره خون» که بر چهره‌ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی می‌توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاکستر شده‌ام بپوشانم، تا در این سموم که میوزد، نفسرَند!

اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.»

محمد‌ مهدی جعفری: شریعتی تبلیغ مسلحانه می‌کرد

مسعود رفیعی ‌طالقانی: روشنفکری دینی گرچه اصطلاحی پارادوکسیکال به نظر می‌رسد اما دیگر در ادبیات سیاسی- اجتماعی ما آنقدر مصطلح شده که ناگزیر از به کار بردنش هستیم. بنابراین به جای به کار بردن اصطلاحات دیگری مثل نواندیشی و نوگرایی دینی به بیان همان روشنفکری دینی بسنده می‌کنیم؛ جریانی که در مسیر مبارزات ایرانیان علیه رژیم محمدرضاپهلوی نقش تعیین‌کننده‌ای را ایفا کرد و به اذعان همگان یکی از اثرگذارترین جریانات انقلابی در سال‌های منتهی به انقلاب اسلامی ایران بود. اما به راستی ریشه‌های پیدایش و سپس اثرگذاری این جریان را در کدام قسمت از تاریخ یکصدساله اخیر ایران باید جست‌وجو کرد؟ تاریخی که بخش اعظم مبارزات در آن ذیل گفتمان‌های چپ تعریف می‌شود. سمبل روشنفکری دینی در ایران دکتر علی شریعتی است. اما شاید خود او نیز در نخستین سال‌های فعالیتش گمان نمی‌کرد نقشی آنچنان تعیین‌کننده در تهییج و بسیج توده‌های مردم در جریان مبارزات علیه رژیم شاه ایفا کند. آنچنان که خود در بحبوحه فشارهای چندجانبه از سوی حکومت شاه،برخی روحانیون سنتی و نیز جریانات مارکسیستی ضدمذهب اینچنین نوشت: «اما زحمات یکی دوساله اخیر بی‌ثمر نبود، خیلی بیشتر از آنچه تصور می‌کردیم در جامعه اثر داشت و نه‌تنها یک موج عظیم بلکه یک جریان نیرومندی را به وجود آورد که با کار یک حزب انقلابی ریشه‌دار طی چندین سال فعالیت ممکن بود و نه کار یک موسسه دینی بی‌همکار- حسینیه ارشاد- و یک فرد بی‌کس و کار.» (مجموعه آثار، جلد ۳۴، ص ۱۴) ناباوری دکتر علی شریعتی از اثرگذاری‌اش در جریان انقلاب اسلامی خود نکته جالبی است از آن رو که شاید خود او نیز ظاهراً وقتی به ارزیابی گذشته می‌پرداخته به این مساله می‌اندیشیده است که شاید نتواند با ایدئولوژی اسلام انقلابی حتی گام کوچکی در بسیج توده‌های مردم بردارد. مساله نقش روشنفکری دینی در انقلاب اسلامی را با دکتر محمدمهدی جعفری به گفت‌وگو نشستیم که به نظرتان می‌رسد.

***

آقای دکتر، نزدیک به شش دهه از پیدایش جریان روشنفکری دینی می‌گذرد و این جریان که در هنگامه انقلاب اسلامی به اوج خود رسیده است در طول سالیان متمادی همواره تناقض میان روشنفکری و دینداری را با خود حمل کرده است. فارغ از اینکه از سوی اندیشمندان ایرانی تا چه حد به این تناقض‌ها اشاره شده، چه مقدار در راستای رفع این تناقض‌ها گام برداشته شده است؟ می‌خواهم بدانم آیا شما هم جزء آن دسته از کسانی هستید که این جریان را نواندیشی دینی تلقی می‌کنید یا خیر؟ طیفی از اندیشمندان ایرانی خصوصاً لیبرال‌ها معتقدند روشنفکر کسی است که چندان به مجموعه‌ای از اصول ثابت پایبند نیست و هیچ قیدی ندارد حال آنکه دین مجموعه‌ای از قید‌ها را به همراه دارد.

این اصطلاح یک سابقه تاریخی دارد. روشنفکران صدر مشروطیت چه قبل از آن و چه بعد از آن مشهور بودند به منورالفکر. شاید هم ترجمه‌ای بود از اینتلیجنت. در ایران این اصطلاح تا بعد از شهریور ۲۰ متداول بود تا اینکه در آن ایام «روشنفکری مذهبی» و «روشنفکری غیرمذهبی» اصطلاح شد. علتش این بود که بعد از شهریور ۲۰ و به سلطنت رسیدن محمدرضاشاه، فعالیت‌های کمونیست‌ها خیلی گسترش یافت. البته قبل از آن هم فعالیت می‌کردند اما بسیار مخفیانه اما بعد از شهریور ۲۰ که حزب توده تشکیل شد،‌ آنها علنی شدند و دیگر روشنفکری را در انحصار خودشان می‌دانستند، همان طور که فلسفه علمی را. در مقابل این جریان عده‌ای از تحصیلکرده‌ها که گرایش مذهبی داشتند اصطلاح روشنفکری دینی یا مذهبی را باب کردند ولی حقیقت این است که این جریان، جریان نواندیشی دینی بود نه روشنفکری دینی. به تعبیری این جریان نه منطبق بر اصطلاح مارکسیستی روشنفکری بود و نه اصطلاح روشنفکری به معنای غربی آن، بلکه این طیف چون نوگرایی‌ها و نواندیشی‌هایی در دین داشتند- مثل مهندس بازرگان که دین را با علم تطبیق می‌داد یا آیت‌الله طالقانی که نگاهی بسیار نوگرایانه به دین داشت- می‌خواستند برداشت‌های جدید از قرآن و سنت داشته باشند. این نواندیشان مذهبی را روشنفکر می‌گفتند. در دهه ۳۰ مساله روشنفکری گسترش بیشتری پیدا کرد و دیگر مرزی بین روشنفکری دینی و غیردینی به آن معنای گذشته وجود نداشت.

چرا؟ آیا وضعیت سیاسی- اجتماعی ایران پس از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ سبب شده بود تا روشنفکران و نواندیشان دینی در یک صف قرار بگیرند و مرزبندی‌هایشان کم شود؟

بله، شاید علتش نهضت مقاومت ملی بود که در آن همه گرایش‌ها، چه چپ، چه راست، چه روحانی و چه غیرروحانی در نهضت قرار می‌گرفت. روشنفکرها هم چه مذهبی و چه غیرمذهبی جزء این طیف بودند. بیشتر این مرزبندی‌ها که در واقع به مرحله اجرا هم رسید در دهه ۴۰ انجام گرفت.

یعنی تاثیر جریان‌های مبارزاتی ایران از جنبش‌های آزادیبخش و مبارزات جهانی؟

بله. در دهه ۱۹۶۰ میلادی نهضت نواندیشی در سراسر جهان شکل گرفت؛ از طیف‌های سیاسی گرفته که مبارزه‌های مسالمت‌آمیز و اصلاح‌طلبانه می‌کردند تا مبارزات چریکی، به خصوص مبارزات چریکی که در آخر دهه ۵۰ میلادی گسترش یافته بود. چه مبارزات چریکی کوبا که چه‌گوارا می‌خواست آن را در سرتاسر ‌امریکای لاتین گسترش دهد و چه جنگ‌های آزادیبخش الجزایر. در آنجا این طیف‌بندی کاملاً مشخص بود. یعنی مذهبی‌های افراطی آمدند جبهه‌هایشان را جدا کردند،‌ کمونیست‌ها هم همین طور و مذهبی‌های معتدل که گرایشات سکولار داشتند مثل بن‌بالله یا بومدین هم همچنین. اینها خیلی معتدل بودند. نه مثل آن جمعیت مذهبی سنتی تندرو بودند- جمعیت علمای الجزایر – و نه مثل کمونیست‌ها چون حزب کمونیست الجزایر شعبه‌ای از حزب کمونیست فرانسه بود. کمونیست‌ها الجزایر را هم مثل خود فرانسوی‌ها ایالتی از فرانسه تلقی می‌کردند. همین امر باعث شد آنها در بین مردم زمینه خودشان را از دست بدهند و اتفاقاً مسلمانان معتدل توانستند زمینه مردمی پیدا کنند. بیشتر مبارزان الجزایری افکار مذهبی داشتند. در پاریس هم مکتب‌های جدید که به وسیله افراد مختلف ایجاد شد- از سارتر گرفته تا سایرین- تاثیر زیادی در این روند گذاشتند. چون مرکز فعالیت جبهه آزادیبخش الجزایر در خود پاریس بود.

به هر حال روشنفکری چه مذهبی و چه غیرمذهبی در دهه ۶۰ در تمام دنیا گسترش پیدا کرد. اگر کتاب‌های آن زمان را ملاحظه کنید آثاری که ترجمه می‌شد غالباً کتاب‌های روشنفکری بود. یکی از عوامل دیگر هم که در این وضعیت خیلی موثر بود جنگ‌های ویتنام بود. یعنی این دو قطب در جهان- الجزایر و ویتنام- باعث شدند تا تحولات روشنفکری، جهانی شوند. این دو قطب حتی مبارزات کوبا و امریکای جنوبی را هم تحت تاثیر قرار دادند. ایران کاملاً متاثر از این جریان جهانی بود؛ چه روشنفکران مذهبی و چه غیرمذهبی‌اش. حتی مبارزات چریکی هم که در آن سال‌ها تشکیل شد بیشتر تحت تاثیر همین نهضت‌های آزادیبخش بود. البته فعالیت فلسطین در اوایل دهه ۴۰ خیلی ملایم بود ولی در ۱۹۶۷ که جنگ اعراب و اسرائیل اتفاق افتاد و جبهه آزادیبخش فلسطین هم تشکیل شد تاثیر زیادی در افکار روشنفکران جهان داشت. یعنی آن جنگ که اتفاق افتاد باز نهضت دیگری را آغاز کرد و فلسطین شد کانون مبارزه در تمام دنیا. به طوری که روشنفکران اروپایی محک آزادیخواهی و انسان‌دوستی‌شان شد فلسطین. در ایران هم یک تحول عجیبی ایجاد شد. مثلاً کسی مثل آل‌احمد که قبلاً طرفدار اسرائیل بود در جنگ ۱۹۶۷ یک‌مرتبه ۱۸۰ درجه برگشت به طرفداری از فلسطین و دشمنی با اسرائیل. علی‌اصغر حاج‌ سیدجوادی هم همین طور. مجله روشنفکری آن زمان مجله نگین بود که برادر حمید عنایت آن را منتشر می‌کرد. این مجله ارگان روشنفکران آن زمان بود و کسانی مثل دکتر اسلامی‌ندوشن، آل‌احمد، حاج سیدجوادی، خود عنایت و… در آنجا مقاله می‌نوشتند که همه در همین مسیر بود.

همان طور که اشاره کردید جریان روشنفکری- چه مذهبی و چه غیرمذهبی- در ایران عمیقاً متاثر از تحولات جهانی بود اما این جریان البته از نوع مذهبی‌اش با ورود دکتر علی شریعتی به حسینیه ارشاد و سخنرانی از تریبون حسینیه در ایران، شکل جدید،‌ اثرگذار و جریان‌سازتری به خود گرفت. به هر حال دکتر شریعتی نماد روشنفکری دینی در ایران است. اگر ممکن است قدری در این باره که ورود دکتر شریعتی به حسینیه ارشاد چه اثراتی در مسیر روشنفکری دینی در ایران گذاشت توضیح بدهید.

شاید بتوانم بگویم بزرگ‌ترین تحولی که در روشنفکری مذهبی ایجاد شد، ‌آمدن دکتر شریعتی به تهران و به دست گرفتن تریبون حسینیه ارشاد بود. دکتر شریعتی میراث نواندیشی دینی را از قبل داشت. در فرانسه، هم در جبهه آزادیبخش الجزایر و هم با کانون‌های روشنفکری فعالیت می‌کرد. بعد که به ایران آمد با کوله‌باری از مسائل نو آمد. منتها ایشان همه آن مسائل نو را در خدمت افکار مذهبی خودش گذاشت. لذا روشنفکری که قبلاً خیلی رواج و رونق نداشت (مثلاً در دانشگاه ما خیلی به صراحت آن را تبلیغ نمی‌کردیم و به شدت تحت سرکوفت مارکسیست‌ها قرار داشتیم)، رونق گرفت. دکتر شریعتی آمد و مسائلی را مطرح کرد که دیگران هم جرات یافتند و دیدند همان مطالبی که می‌خواستند بگویند دارد گفته می‌شود. شریعتی هم با الفاظ زیبا و هم با محتوای خیلی خوب اینها را بیان کرد. دیگر کسی نمی‌توانست شریعتی را متهم کند به بی‌سوادی.

اما اتهام‌زنی و مخالفت با حرکت و مشی دکتر شریعتی وجود داشت.

بله دو گروه در مقابل دکتر شریعتی بلند شدند؛‌ یکی همین روشنفکران مارکسیست. چون تقسیم‌بندی‌های اجتماعی شریعتی درست برخلاف تقسیم‌بندی‌های مارکس بود. یکی هم برخی مذهبی‌های سنتی که حاضر به قبول هیچ گونه تحولی نبودند و حالا دکتر شریعتی آمده بود و ساختارشکنی و هنجارشکنی می‌کرد و درست برخلاف آنها، اسلام را در یک قالب نو عرضه می‌کرد که آنها قبول نداشتند.

آقای دکتر، مساله حرکت و موجی که دکتر علی شریعتی در مسیر انقلاب ایران به راه انداخت یک مساله است اما بدون شک نمی‌توان همه ‌سویه دینی انقلاب ایران را به یک جریان نسبت داد. آنچنان که می‌دانید در تاریخ سلطنت پهلوی اول و دوم اگرچه مذهب در میان توده‌های مردم جایگاه ویژه‌ای داشت اما تا سال‌های ابتدایی دهه ۴۰، این طیف چپ بود که بیشترین سوابق مبارزاتی را علیه حاکمیت داشت اما چه شد که جریان انقلاب ایران، اسلامیزه شد و سویه‌ای کاملاً دینی به خود گرفت؟ آیا وقایع خرداد ۴۲ و سپس حرکت‌های مسلحانه برخی سازمان‌ها و همین طور روشنگری‌های دکتر شریعتی کافی بود تا سابقه نحله چپ هژمونی مبارزاتی خود را از دست بدهد؟

بگذارید ماجرا را از آغاز بررسی کنیم. بعد از شهریور ۲۰ سه طیف به فعالیت پرداختند. اول، مارکسیست‌ها با تشکیلات آماده و ایدئولوژی آماده‌ای که شوروی به آنها داده بود. منتها اینها نتوانستند کمونیسم را بومی‌سازی کنند حال آنکه این تلاش از زمان اوایل انقلاب‌های کمونیستی در ایران انجام گرفته بود. در واقع طبیعت مارکسیسم و کمونیسم با ایران خیلی سازگار نبود و اینها نتوانستند در توده مردم نفوذ کنند. نفوذشان بیشتر در طبقه کارگر بود؛ چه کارگران نفت آبادان و چه کارگران مازندران. اینها در این دو گروه کارگری نفوذ داشتند.

یعنی در میان دهقانان نفوذ نداشتند؟

خیر. در کشاورزها اصلاً نفوذ نداشتند. حتی در روشنفکران شهری هم نفوذشان خیلی زیاد نبود. یادم هست که مرحوم احمد آرام می‌گفت ما جذب شعار عدالت‌طلبانه آنها شده بودیم. با وجود اینکه وسیع‌ترین حزب، حزب توده بود اما باز هم نفوذ چندانی در بین توده مردم نداشتند.

و دو طیف دیگر…

طیف دوم ملی‌ها بودند. ملی‌ها هم چه به رهبری دکتر مصدق و چه به رهبری گروه استادان دانشگاه، نه تشکیلات داشتند و نه ایدئولوژی بلکه فقط می‌خواستند دور هم جمع شوند تا شاید کاری برای ایران کنند.

سوم، طیف مذهبی بود که ایدئولوژی داشت اما اینها نمی‌توانستند اسلام را به زبان روز بیان کنند که نیروهای اجتماعی را جذب کنند. تا اندازه‌ای مرحوم آیت‌الله طالقانی، بازرگان و سحابی و اینها بودند که کارهایی می‌کردند ولی خیلی محدود. حتی آیت‌الله طالقانی یک روزنامه‌ای به نام دانش‌آموز راه‌ انداختند اما کارشان برد زیادی نداشت. در نهضت مقاومت ملی در واقع آن طیف ملی و مذهبی هر دو به همگرایی رسیدند و جذب نهضت شدند. چون شعاری که دکتر مصدق برای ملی شدن صنعت نفت می‌داد اینها را جذب کرد زیرا جنبه ضداستعماری هم داشت و بعد که آیت‌الله کاشانی وارد میدان شد و ایشان هم در نهضت ملی و ملی کردن صنعت نفت شرکت کرد، باعث شد نه‌تنها جوانان و روشنفکران مذهبی حتی برخی از مراجع مثل مرحوم صدر، پدر امام موسی صدر، آیت‌الله فیض، آیت‌الله سیدمحمدتقی خوانساری و… جذب نهضت شوند و بعضی‌شان فتوا برای ملی کردن صنعت نفت دادند. از همان وقت یک گرایش مذهبی در نهضت ملی ایجاد شد که البته خیلی کمرنگ بود. حالا گفته می‌شود مصدق ضدمذهب بود اما درست برعکس، ایشان به لحاظ شخصی خیلی هم جنبه مذهبی داشتند حتی در چند سخنرانی‌شان این گونه می‌گفتند که «ما مسلمان‌ها» باید این کار را بکنیم و… مثلاً کسی مثل آیت‌الله طالقانی نه‌تنها از جنبه ملی بلکه از نظر مذهبی هم طرفدار و علاقه‌مند دکتر مصدق بود. یا مثلاً باقر کاظمی که وزیر خارجه مصدق بود دو اقدام کرد؛ یکی به رسمیت شناختن اسرائیل مصوب دولت رجبعلی منصور در سال ۱۳۲۷ را پس گرفت و دیگر اینکه مشروبات الکلی را در ابواب جمعی وزارت خارجه ممنوع کرد. این اقدامات باعث شد مثلاً فدائیان اسلام هم در مقطعی با دولت مصدق همکاری کند.

به این ترتیب که شما می‌گویید تشکیل نهضت مقاومت ملی پس از کودتای ۲۸ مرداد بود که توانست همگرایی نیروهای ملی و مذهبی را سبب‌ساز شود و به این خاطر جناح مذهبی قدری قدرتمندتر و تشکیلاتی‌تر شد؟

بله همین طور است. اصلاً پایه‌گذاران این نهضت، آیت‌الله زنجانی، آیت‌الله انگجی، آیت‌الله حاج سیدجوادی، آیت‌الله طالقانی، مهندس بازرگان، دکتر سحابی و… بودند. البته شاپور بختیار و خنجی و اللهیار صالح هم با گرایشاتی نه‌چندان مانند بقیه حضور داشتند. همین طور در مشهد استاد شریعتی و دکتر شریعتی و… هم بودند. نهضت در سال ۳۶ لو رفت و منجر به بازداشت عده زیادی شد. در واقع با بازداشت رهبران نهضت، نهضت مقاومت ملی عملاً تا سال ۳۹ تعطیل شد. در آن سال که جبهه ملی با نام جبهه ملی دوم تجدید حیات کرد باز هم عناصر مذهبی در آن موثر بودند ولی این بار دیگر اینها ادعای تشکیلات داشتند. البته در نهضت مقاومت ملی از هم جدا نبودند اما سال ۴۰ که نهضت آزادی تشکیل شد ادعا داشت ما را باید عضو جبهه ملی کنید که آنها مقاومت کردند. مردم ایران- جاما- به عنوان حزب وارد جبهه ملی شدند ولی حزب ایران هم بود که لائیک بود، سوسیالیست‌های نهضت ملی هم بودند. منتها جبهه ملی نه آنها را پذیرفت و نه نهضت آزادی را. هر دو را افراد تندرویی در جهت‌های مذهبی و مارکسیستی می‌دانست.

در این میان نقش مبارزات روحانیت را که در سال‌های ۴۱ و ۴۲ شکلی جدی به خود گرفت چطور ارزیابی می‌کنید؟

ببینید اتفاقات با فراز و نشیبی در حال پیش رفتن بود تا اینکه در سال ۴۱ مبارزه روحانیت به رهبری امام خمینی شروع شد و یک‌مرتبه ما می‌بینیم توده مردم بسیج شدند. تا آن زمان تمام مبارزات فقط روشنفکری بود و سربازان تمام این گروه‌ها دانشجویان بودند و در توده‌ها پایگاهی نداشتند. اما یکدفعه نهضت روحانیت که تشکیل شد و با توجه به اینکه مذهب در دل مردم جا داشت همه به عنوان طرفداری از این نهضت به پا خاستند و در خود ۱۵ خرداد هم همین توده به پا خاست.

بنابراین گفتمان‌های روشنفکری چه چپ و چه مذهبی و… توان بسیج کردن توده‌ها را نداشتند تا اینکه ۱۵ خرداد پیش آمد؟

بله، همین طور است.

اما چرا در همان برهه زمانی شاه تصمیم به انجام انقلاب سفید و اصلاحات ارضی گرفت؟ مگر جز این بود که هدف این تحول بزرگ، خلع سلاح روشنفکران بود؟ آیا رژیم شاه روحانیت را تا آن مقطع جزء مخالفان خودش حساب نکرده بود، ضمن اینکه همه می‌دانند انقلاب سفید بسیاری از روشنفکران را خلع سلاح کرد؟

حتی یک عده را هم جذب کرد. انقلاب سفید که اول با اصلاحات ارضی شروع شد برنامه‌ای بود که در دهه ۵۰ به وسیله ‌امریکا راه افتاده بود. ‌امریکا از انقلاب توده‌ای کشاورزی چین خیلی ناراحت بود. آنها منتظر بودند طبق تئوری مارکس جایی که کارگران رشد کردند و شعور طبقاتی پیدا کردند انقلاب رخ بدهد اما مائو آمد درست برخلاف تئوری مارکسیستی، انقلاب کشاورزی راه انداخت آن هم در چینی که هنوز از نظر اقتصادی حتی به بورژوازی ملی هم نرسیده و صنعتی نشده بود. ‌امریکا خیلی از انقلاب چین جا خورده بود. یکی از تئوریسین‌های ضدانقلاب «خوزوئه دوکاسترو» بود که کتاب جغرافیای گرسنگی‌اش به فارسی هم ترجمه شده است. او این تز را به سیا داده بود که باید در کشورهای توسعه‌نیافته اصلاحاتی انجام شود که هم جلوی کمونیست‌ها گرفته شود و هم آنها را نیمه‌صنعتی کنند تا دیگر نه کشاورزی باشد و نه کارگری و نه جنگ طبقاتی یعنی صنایع مونتاژ را به کشورهای جهان سوم ببرند و کنترل آنها را داشته باشند. هدف اصلی اصلاحات ارضی این بود که زمین‌ها را از زمینداران که دیگر نمی‌توانستند باقی بمانند با مبلغی پول بگیرند. حالا با این پول که به او می‌دادند باید می‌آمد به شهرها و کارخانه‌دار می‌شد. کارخانه هم که صنایع مادر نبود بلکه صنایع مونتاژ مصرفی بود. از طرف دیگر کشاورزی هم که صاحب زمین می‌شد به دلیل عدم زیرساخت‌های مناسب قادر به کشت و کار نبود پس ناچار بود بیاید زمین را نزد بانک گرو بگذارد. بانک هم از اول پولی به اینها داده بود که زمین را از زمیندار بخرد و در حقیقت مالک اصلی بانک بود و دوباره زمین را پس می‌گرفت. حالا این کشاورزان می‌آمدند به شهر و می‌شدند کارگر ارزان‌قیمت کارخانه‌های مونتاژ. هدف اصلی انقلاب سفید خلع سلاح روشنفکران از یک سو و از سوی دیگر جلوگیری از انقلاب دهقانی بود. البته با وجود این چند جنبش کارگری از جمله چیت‌سازی و… ایجاد شد.

اتفاقاً بعد از این بود که ترس رژیم از روحانیت بیشتر شد. امام نیامد بگوید این کار حرام است در حالی که چندین نفر از علما گفتند زمین‌ها غصبی است و حرام است. اما امام گفت آیا این انقلاب سفید که کرده‌اید فکر بعدش را هم کرده‌اید و…؟‌ خلاصه یک حالت ‌روشنفکری داشت، به طوری که روشنفکران مذهبی را هم تا اندازه‌ای جذب کرد. اتفاقاً بیش از همه، روشنفکران مارکسیست خلع سلاح شدند. یا خلع ‌سلاح شدند یا فرصت را غنیمت شمردند و گفتند با این کار شاه، طبقه کارگر تشکیل می‌شود، و بعد از آن آگاهی طبقاتی و سپس مبارزه پرولتاریا. حتی من خودم شاهد بودم که عده زیادی از آنها رفتند و عضو کارخانه ذوب‌آهن اصفهان شدند تا بتوانند در میان کارگران نفوذ کنند. البته رژیم کار دیگری که کرد جذب روشنفکران سابق بود؛ هم در ساواک و هم صدا و سیما. کسانی مثل نیکخواه و قطبی و… در صدا و سیما بودند و عده‌ای هم در ساواک و اداره نگارش که همان وزارت فرهنگ بود. – در نتیجه ۱۵ خرداد ۴۲ نخستین جرقه دینی شدن انقلاب ایران بود.

۱۵ خرداد ۴۲ درس گرانبهایی به همه طرف‌های مبارزه داد؛ هم مذهبی‌ها، هم ملیون و هم مارکسیست‌ها. یعنی اینها از ۱۵ خرداد درس گرفتند و فهمیدند دیگر مبارزه مسالمت‌آمیز با رژیم امکان‌پذیر نیست چون ‌امریکا تمام توانش را گذاشته بود که رژیم را حفظ کند. همین طور موساد هم در این مساله فعالانه شرکت داشت. اینها باعث شد همه به فکر نهضت‌های چریکی بیفتند. کمونیست‌ها از یک طرف و مذهبی‌ها هم از طرف دیگر. در سال ۴۴ بود که هسته اولیه سازمان مجاهدین خلق تشکیل شد و همین طور سازمان چریک‌های فدایی خلق. در سال‌های ۴۷ و ۴۸ که اینها داشتند خودی نشان می‌دادند دیگر همه طرفدار مبارزه مسلحانه شده بودند. یعنی یا از اساس مبارزه را رها می‌کردند یا به میدان می‌آمدند و می‌گفتند ما اهل مبارزه مسلحانه هستیم. شاید این مسائل بود که یکی از پایه‌های مذهبی این انقلاب شد و البته آنچنان که گفتم سخنرانی‌های دکتر علی شریعتی هم در جنبش بسیار موثر بود. البته دکتر شریعتی هیچ وقت علناً از مبارزه مسلحانه طرفداری نکرد ولی عملاً طرفدار مبارزه مسلحانه بود، به طوری که در سال ۵۰ در سخنرانی‌ای که در مسجد جامع نارمک ایراد کرد، گفت: «آنها که امروز رفته‌اند کار حسینی کرده‌اند، ‌آنها که مانده‌اند یا باید یزیدی باشند یا کاری زینبی کنند.» و این اشاره‌ای بود به اعدام‌های روز قبل که بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق را اعدام کردند. بعد‌تر خود دکتر شریعتی برای من تعریف کرد و گفت:‌ «من علناً نمی‌توانستم کاری کنم. من تبلیغ مسلحانه می‌کردم.» وقتی از او پرسیدم تبلیغ مسلحانه چیست، گفت: «وقتی نهضت چریکی فعال است و در شهر هم نمی‌تواند تبلیغ کند و رژیم هم با تمام قوا علیه‌اش کار می‌کند باید به طور غیرمستقیم اینها را معرفی کرد.» ایشان می‌گفت: من از سال ۵۰ به طور غیرمستقیم تمام همتم را بر این گذاشتم که این کار را انجام بدهم. البته خود امام هم در نجف بیکار ننشسته بود. سال ۴۸ سه نوشته از ایشان به ایران آمد؛ یکی ولایت فقیه، دوم مساله دفاع و سوم امر به معروف و نهی از منکر. ایشان برای اولین بار آمده بود دفاع و امر به معروف و نهی از منکر را در رساله عملیه وارد کرده بود. ولایت فقیه را آقای جلال‌الدین فارسی ترجمه کرد و آن دو نوشته دیگر را من از عربی ترجمه کردم و به طور گسترده در سراسر کشور پخش شد. خود اینها هم پایه‌های مذهبی بودن این جنبش را که آن زمان هنوز هم خیلی شکل نگرفته بود رقم می‌زد مثلاً برخی روحانیون به مجاهدین امید بسته بودند. البته بازداشت‌های سال ۵۰ ضربه سختی بود که هم به مجاهدین و هم به چریک‌های فدایی وارد شد اما مردم باز ناامید نشده بودند.

آقای دکتر، مساله تغییر ایدئولوژی سازمان مجاهدین خلق چطور؟ با توجه به آنکه می‌گویید حتی برخی افراد روحانی هم به سازمان مجاهدین خلق دل بسته بودند، این تغییر ایدئولوژی در روند حرکت جنبش مبارزاتی مردم ایران علیه رژیم شاه چه تاثیری داشت؟

سال ۵۴ که تغییر ایدئولوژی پیش آمد خیلی‌ها عقب رفتند و کنار کشیدند. مرحوم شهید حاج‌مهدی عراقی تحلیلی داشت که چطور رژیم آمد اینها را خلع سلاح کرد؛ اول از طریق نظامی، دوم تشکیلاتی و سوم ایدئولوژی. رژیم آمد با این کارها کاری کرد که حمایت توده مسلمان مخصوصاً روحانیون از مجاهدین خلق برداشته شود که خیلی هم موفق شد. مثلاً غیر از آیت‌الله طالقانی و آیت‌الله منتظری و یک عده معدود دیگر، بقیه حمایت‌شان را از سازمان برداشتند. اما حرکت سازمان ادامه داشت. به طور مثال همان سال ۵۴ در روز ۱۹ دی‌ماه در قم در منزل آیت‌الله شریعتمداری حرکتی ایجاد شد که از جانب طلبه‌ها بود. سپس در سال ۵۵ نهضت آزادی تجدید حیات کرد و فعالیتش را دوباره به شکل مخفیانه آغاز کرد. گروه‌های دیگری هم به خصوص در شهرستان‌ها تشکیل شدند؛ از جمله منصورون که بعدها پس از پیروزی انقلاب، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی را تشکیل دادند. اینها همه جنبه‌های مذهبی داشتند. مدیریت و رهبری امام خمینی هم بسیار موثر بود یعنی ایشان بدون اینکه تا آخرین لحظه نهضت‌های مسلحانه را تایید کنند، اما جلوشان را هم نگرفتند. مخصوصاً همین گروه‌های کوچکی که تشکیل می‌شد. امام همیشه می‌گفت من توصیه به کار مسلحانه نمی‌کنم. لذا در مذهبی کردن انقلاب سه عامل بسیار موثر بود؛ یکی حرکت گروه‌های مبارز، دوم سخنرانی‌های دکتر شریعتی از نظر ایدئولوژیک و سوم مدیریت و رهبری امام خمینی(ره).

به طور مثال در سال ۵۶ که خبر فوت دکتر شریعتی به ایران رسید حرکتی در سراسر ایران ایجاد شد که دکتر شریعتی را رژیم کشته است. کسی باور نمی‌کرد که دکتر شریعتی به طور طبیعی فوت کرده باشد. همین خودش یک انگیزه بسیار وسیعی در بین نیروهای اجتماعی ایجاد کرد. اول آبان سال ۵۶ بود که خبر فوت آقا مصطفی خمینی پخش شد، ما در خیابان پیروزی جمع شده بودیم و جمعیت زیادی هم بود و قرار بود مرحوم فروهر بیایند و در رابطه با اصلاحات ارضی و مسائل اقتصادی سخنرانی کنند که چه آثاری در جامعه داشته است. ایشان همان وقت پشت تریبون رفتند، سخنرانی‌شان را با انالله و اناالیه راجعون شروع کردند و آن سخنرانی تبدیل شد به سخن گفتن درباره فوت آقا مصطفی، و بعد از جلسه آن جمعیت زیاد با شعار بیرون آمدند. منظورم این است که این دو خبر در سال ۵۶ یعنی فوت دکتر شریعتی و فوت آقا مصطفی هم جنبش را به حرکت واداشت و هم رنگ مذهبی آن را خیلی شدید‌تر کرد.

آن گونه که به نظر می‌رسد از سال‌های ۴۹- ۴۸ بعد مذهبی جنبش مبارزاتی در ایران به شدت قوت گرفته است. روشنفکران چپ و چریک‌ها در برابر مذهبی شدن جنبش چه واکنشی داشتند؟ آیا آنها احساس نمی‌کردند که انقلاب را از دست داده‌اند؟ به هر حال سابقه مبارزاتی آنها قابل چشم‌پوشی نبود.

مارکسیست‌ها همه مخالف کنش مذهبی بودند. تمام تحلیل‌های آنها این بود که این یک حرکت ناپخته زودرس است و به جایی نخواهد رسید. به‌زعم آنها حرکت موفق تنها حرکت کارگری بود و فقط آنها می‌توانستند انقلاب کنند. البته چریک‌های فدایی این طور نبودند و قدری با نرمش بیشتری به مساله نهضت اسلامی نگاه می‌کردند. حتی مجاهدین هم در زندان درباره حرکت ۱۷شهریور می‌گفتند که این حرکت نسنجیده و زودرسی است که به جایی نمی‌رسد. اینها همه مخالف بودند. اما ملیون طیف مثل فروهر و… موافقت کردند چون می‌دیدند این حرکت یک حرکت اصیل توده‌ای است و به همین خاطر طرفداری می‌کردند. مثلاً خود مرحوم فروهر با اینکه یک ناسیونالیست دوآتشه بود اما در تمام مراسم‌های مذهبی شرکت می‌کرد.

آیا عدم کارشکنی طیف چپ در مسیر مبارزات انقلابی- اسلامی به دلیل هم‌ارز شدن با جریاناتی بود که با رژیم مبارزه می‌کردند؟

بله، می‌گفتند تمام حرکت‌ها خوب هستند چون یک ضربه‌ای به رژیم وارد می‌کند. البته بدون امید به تبدیل شدن جنبش به انقلاب.

خب آنها منطق هم‌ارزی را دنبال می‌کردند ولی طیف‌های مذهبی در طول صد سال اخیر همیشه از آنها نگران بوده‌اند.

بله، همین طور است. طیف‌های مذهبی به خصوص پس از جریان تغییر ایدئولوژی مجاهدین می‌گفتند همان طور که حزب توده همیشه به ما خیانت کرده چریک‌ها و کمونیست‌ها بودند که باعث تغییر موضع مجاهدین شدند لذا همه‌شان خائن‌اند. ولی آنها در تحلیل‌های خودشان حرکت جریانات مذهبی علیه رژیم شاه را یک ضربه‌ای در جهت ضعیف شدن رژیم می‌دانستند که حالا بعد از این ضعیف شدن، آنها می‌توانند کارهای بیشتری انجام دهند. اگرچه عملاً هیچ کاری هم نمی‌توانستند بکنند. تشکیلات‌شان تقریباً متلاشی شده بود و بیشتر به اروپا منتقل شده بودند.

من در گفت‌وگویی با آقای محمد هاشمی که پیش از انقلاب در انجمن اسلامی دانشجویان ‌امریکا مسوولیت داشتند شنیدم ظاهراً منابع آموزشی آنها در خارج از کشور به چند رده تقسیم می‌شده است و از جمله آثار دکتر شریعتی جزء منابع نه‌چندان عمیق آموزشی محسوب می‌شده که بیشتر به کار تحریک احساسات مذهبی جوانان دانشجو برای جذب در انجمن اسلامی می‌شده است. نظر شما در این باره چیست؟ فکر می‌کنید آثار دکتر شریعتی می‌توانستند تکیه‌گاه ایدئولوژیک محکمی برای نیروهای اجتماعی و دانشجویان باشند؟

البته گزارش‌هایی که از طرف دکتر یزدی و آقای قطب‌زاده و… از ‌امریکا و اروپا می‌آمد خلاف این بود و گفته می‌شد از کتاب‌های دکتر شریعتی هم در جهات احساسی و عاطفی استفاده می‌شد و هم از جهت ایدئولوژیک اما در ایران اتفاقاً بیشتر جنبه ایدئولوژیک داشت. مثلاً وقتی ایشان درباره نهضت امام حسین(ع) صحبت می‌کرد بیشتر جنبه عاطفی را تحریک می‌کرد اما بعد در فلسفه نهضت مسائل ایدئولوژیک را هم بیان می‌کرد. ضمناً در درس‌های اسلام‌شناسی هم کار ایدئولوژیک می‌کرد. ما یک بار آمار گرفتیم که در حدود ۶۰ درصد از سخنرانی‌های دکتر شریعتی از تاریخ و تحلیل و فلسفه تاریخ استفاده شده است. البته غیرقابل انکار است که شریعتی از مسائل احساسی هم استفاده کرده است.

این مساله غیر قابل انکار است که سازمان‌های چریکی که مشی مبارزات مسلحانه با رژیم شاه را پیش می‌بردند یکی از عوامل تضعیف رژیم بودند. اگر ممکن است قدری از تاثیرپذیری و تاثیرگذاری متقابل میان روشنفکران مسلمان- و نماد آنها دکتر علی شریعتی- و ارتباط متقابل‌شان با گروه‌های چریکی بفرمایید. گفته می‌شود در مقطعی از تاریخ انقلاب میان این دو جریان قدری فاصله وجود داشته است.

دکتر شریعتی که به تهران آمد هنوز نهضت چریکی گسترش پیدا نکرده بود ولی سال ۴۸ جنبش‌های چریکی داشتند خودشان را آماده فعالیت می‌کردند. آنها هم برنامه‌ای داشتند که مردم را باید آماده حرکت کرد. چه از طریق نشریات و سخنرانی‌ها و… ولی تحلیل‌شان این بود که دکتر شریعتی در شمال شهر تهران و یک جای بورژوانشین مشغول فعالیت است و صحبت‌های ایشان از جنبه ایدئولوژیک لالایی است که مردم را خواب می‌کند و این درست برخلاف برنامه ماست. حتی آنها رفتن به حسینیه ارشاد را برای افرادشان تحریم کرده بودند اگرچه برخی افراد مخفیانه می‌رفتند. بعد در سال ۵۰ که به زندان افتادند و توانستند به جمع‌بندی از کارها و افکارشان برسند، دیدند عده زیادی تحت تاثیر شریعتی بودند که به جنبش چریکی پیوستند لذا پیغام دادند که ما اشتباه می‌کردیم و توصیه کردند همه پای سخنرانی‌های شریعتی بروند. من احتمال می‌دهم حنیف‌نژاد این پیغام را داده باشد چون او هر جا احساس می‌کرد اشتباه کرده اعلام می‌کرد و همیشه این شجاعت را داشت. حنیف‌نژاد بسیار شخص مخلصی بود. به هر حال از آن به بعد رابطه میان آنها خوب شد.

منبع: روزنامه شرق

مصطفی ملکیان: شریعتی تاریخ ما را تحریف می‌کرد

دکتر شریعتی در ابتدای کتاب «کویر» می‌گوید که نوشته‌هایش بر سه گونه‌اند: «اجتماعیات، اسلامیات و کویریات. آنچه تنها مردم می‌پسندند: اجتماعیات و آنچه هم من و هم مردم: اسلامیات و آنچه خودم را راضی می‌کند و احساس می‌کنم که با آن نه کار- و چه می‌گویم- نه نویسندگی، که زندگی می‌کنم: کویریات» اما به نظر می‌رسد این چهره از شریعتی که در کویریات می‌بینیم با چهره‌ جاافتاده‌تر و رسمی‌تری که در ذهن مردم نقش بسته چندان همخوانی ندارد. حتی برخی این چهره را در مقابل چهره بیشتر شناخته ‌شده او تصور کرده و می‌کنند، ارزیابی شما چیست؟

ابتدا می‌خواهم عرض کنم، به نظر من نه تقسیم‌بندی دکتر شریعتی از مجموعه آثار خودش به سه قسم یعنی اجتماعیات، اسلامیات و کویریات دقیق است و نه داوری‌ای که درباره این سه قسم کرده‌ که مثلا گفته‌؛ اجتماعیات را فقط مردم می‌پسندند و اسلامیات را هم مردم و هم خودم و کویریات را خودم. این تقسیم‌بندی و حکمی که برای این سه قسم بیان کرده‌ هیچ‌کدام به نظر من دقیق نیست. چرا؟ چون تقسیم مجموعه آثار و آنچه از دکتر شریعتی بازمانده به این سه قسم، تقسیم درستی نیست زیرا آن اسلامیاتی هم که دکتر شریعتی نقل می‌کند، اگر نگویم صد درصد ولی بیش از ۹۰ درصد از آن اجتماعیات است، یعنی آنچه از اسلام نقل کرده که می‌شود گفت نوعی شرح و تفصیل و بیان و تبیین متون مقدس دینی است و در واقع نوعی تفسیر جدید از موادی است که دیگران هم تفسیرهایی از این مواد به دست داده ‌بودند و دکتر شریعتی هم قصد داشته تفسیر خاص خودش را به دست دهد و این‌ها هم اگر نگویم صد درصد تقریبا نزدیک به ۹۵ درصد آن اجتماعیات است. بنابراین نمی‌توان گفت که ما اسلامیات و اجتماعیات داریم، به تعبیر دیگری راجع به اجتماع می‌شود دو دسته سخن گفت: یک دسته سخن مبتنی بر متون وحیانی و یک دسته سخن هم درباره اجتماع می‌شود گفت که مبتنی بر آخرین دستاوردهای علوم و معارف بشری است، مثلا آخرین دستاوردهایی که فرض کنید جامعه‌شناسان یا اقتصاددانان یا عالمان سیاست و امثال آن فهم کرده‌اند. این دو دسته به لحاظ موضوع، اجتماعیات‌ هستند، منتها اجتماعیات را یک وقت از منظر الهیاتی بررسی می‌کنیم که به تعبیر دکتر شریعتی می‌شود اسلامیات؛ یک وقت از منظر الهیاتی بررسی نمی‌کنیم و از منظر علوم و معارف بشری بررسی می‌کنیم، یعنی از منظر علوم فلسفی، از منظر علوم تاریخی، از منظر علوم تجربی و از این منظر‌ها امور اجتماعی را بررسی می‌کنیم. در اینجا ما با اجتماعیات سر و کار داریم ولی دیگر از منظر الهیات به امور اجتماعی نمی‌پردازیم بلکه از منظر فلسفه یا تاریخ یا امثال آن به آن می‌پردازیم. وگرنه شما به کل اسلامیات دکتر شریعتی نگاه کنید، کجاست که به مسایل اجتماعی نپرداخته؟ منتها می‌خواسته بگوید که اینجا من به مسایل اجتماعی می‌پردازم اما از منظر و از چشم‌انداز اسلام و متون مقدس دینی، بالاخره از چشم‌انداز آنچه که من از آن به اسلام یک یا اسلام دو یا حتی اسلام سه تعبیر می‌کنم.

 

ممکن است درباره این تقسیم‌بندی‌ای که انجام می‌دهید بیشتر توضیح دهید؟

بله، مجموعه متون مقدس دینی و مذهبی هر دین و مذهبی را، دین و مذهب یک می‌گوییم، یعنی مثلا مجموعه متون مقدس مسیحیت را به مسیحیت یک تعبیر می‌کنیم یا مجموعه متون مقدس آیین هندو را آیین هندوی یک تعبیر می‌کنیم. این دین یک است، مثلا در مورد مسلمین، قرآن و روایات (حالا چه روایات نبوی برای گروهی از مسلمانان چه روایات چهارده معصوم برای گروهی دیگر از مسلمانان و به همین ترتیب) اسلام یک است. دین دو، مجموعه شروح و تفاسیر و بیان‌ها و تبیین‌هایی است که در طول تاریخ، عالمان یک علم از آن متون مقدس دینی و مذهبی به عمل می‌آورند. یعنی اسلام دو مجموعه کوشش‌های علمی و تحقیقی و مطالعات و تفکراتی است که حول اسلام یک انجام می‌گیرد. این اسلام دو را کجا باید سراغ گرفت؟ به نظر من در سه جا و به تعبیری و با مسامحه در پنج جا. یکی؛ مجموعه آثار بازمانده در طول تاریخ از متکلمان اسلامی، دوم؛ مجموعه آثار به جامانده از فقهای اسلامی و سوم؛ مجموعه آثار بازمانده از عالمان اخلاق اسلامی. یعنی آنچه متکلمان جهان اسلام، فقهای جهان اسلام و عالمان اخلاق اسلامی گفته‌اند، اسلام دو است. اما گفتم با مسامحه دو تا هم می‌توان افزود، یکی آنچه فیلسوفان تحت عنوان فلسفه اسلامی گفته‌اند و یکی هم، آنچه عارفان تحت عنوان عرفان اسلامی گفته‌اند. این‌ها اسلام دو است. البته عین این را می‌توان درباره مسیحیت هم گفت. یعنی آنچه که الهی‌دانان مسیحی درباره متون مقدس دینی و مذهبی گفته‌اند یعنی شرح‌ها، تفسیر‌ها، بیان‌ها و تبیین‌هایی که ناظر بر متون دینی و مذهبی خود داشته‌اند، این مسیحیت دو می‌شود. اما به دین سه بپردازیم، دین سه یعنی مجموعه رفتار‌ها، کنش‌ها و واکنش‌هایی که در طول تاریخ پیروان یک دین انجام داده‌اند و آثار و نتایج بازمانده از این رفتار‌ها، مثلا جنگ‌های صلیبی جزو دین سه محسوب می‌شود. این در واقع دین در مقام تحقق تاریخی است. در هر دین و مذهبی به نظر من این یک و دو و سه را می‌توان مشخص کرد.

در این تقسیم‌بندی، تفکیکی قائل نیستید؟ یعنی میان آن دوره که پیامبران حضور داشته‌اند و پس از آن؟

نه، بنابراین مثلا روی کار آمدن سلسله صفویه هم جزو اسلام سه محسوب می‌شود. دکتر شریعتی به مسایل تقریبا صد درصد اجتماعی پرداخته اما از منظر اسلام. گاهی از منظر اسلام یک، گاهی از منظر اسلام دو و گاهی هم از منظر اسلام سه. البته می‌توان گفت بیشترین چیزی که دکتر شریعتی می‌گوید از منظر اسلام یک و دو است و مخصوصا نسبت به اسلام دو جنبه نقادانه‌اش بیشتر از جنبه گزارشگرانه و تحلیلگرانه‌اش است، ولی بالاخره از این منظر سخن می‌گوید. این مثل این است که یک مساله نظری یا مشکل عملی را برای شما طرح کنند، مثلا بگویند که یکی از مشکلات عملی که جامعه ما با آن مواجه است مشکل افزایش طلاق است. بعد بگویند شما چه راهی برای رفع این مشکل سراغ دارید؟ یک کسی برای رفع این مشکل به متون مقدس دینی و مذهبی یا آرای عالمان اخلاق دینی رجوع می‌کند و اینجا می‌گوید متون مقدس دینی و مذهبی یا عالمان اخلاق دینی می‌گویند برای رفع این مشکل، این کار و این کار و این کار را باید کرد. شما اینجا در واقع برای رفع این مشکل اجتماعی از منظر اسلام به دنبال راه‌ حل می‌گردید. یک وقت، به جای اینکه این کار را کنید، برای رفع همین مشکل به آثار روان‌شناسان اجتماعی یا جامعه‌شناسان رجوع می‌کنید. اینجا هم به رفع‌‌ همان مشکل نظر دارید ولی نه از منظر دینی، از منظر آخرین دستاوردهایی که بشر به آن دست یافته به رفع مشکل می‌پردازید. در هر دو حال با یک مشکل اجتماعی دست و پنجه نرم می‌کنید. اما یک‌بار جواب را از دین می‌گیرید که به آن جواب الهیاتی می‌گویند و یک‌بار هم برای رفع این مشکل از منظر غیردینی به دنبال جواب می‌گردید و از منظر عقل بشری به مشکل می‌نگرید، اینجا هم مساله شما مساله اجتماعی است. یک‌‌وقت امور عالم انسانی را از این منظر که فردی‌ هستند یا اجتماعی تقسیم می‌کنیم، آن وقت به امور فردی و اجتماعی تقسیم می‌شوند، یعنی فردیات و اجتماعیات. یک وقت تقسیم‌بندی از منظر منبعی که برای رفع مشکل یا حل مساله به آن رجوع می‌کنید، انجام می‌شود، آن وقت امور به دو دسته الهیاتی و عقلانی تقسیم می‌شوند. از این نظر شما می‌توانید مساله و مشکل فردی را از منظر دینی بررسی کنید و‌‌ همان مساله یا مشکل فردی را از منظر عقلانی بررسی کنید و همین‌طور مساله یا مشکل اجتماعی را. بنابراین با توجه به اینکه خود مساله یا مشکل چیست، بحث فردی و جمعی پیش می‌آید و از این منظر که برای رفع مساله یا حل مشکل به چه منبعی رجوع می‌کنیم آنجا بحث الهیات و غیرالهیات پیش می‌آید.

دکتر شریعتی یکی از اقسام تقسیم اول را با یکی از اقسام تقسیم دوم کنار هم نشانده و این است که به نظر من مشکل منطقی در تقسیم‌بندی او وجود دارد. اما حکمی هم که صادر کرده‌ به قضاوت تاریخ، درست نیست، مثلا می‌گوید کویریات را خودم بیشتر می‌پسندم، ولی من فکر می‌کنم آن‌ها که عمیق‌تر با آثار دکتر شریعتی مواجه هستند اتفاقا کویریات را بیشتر از اجتماعیات می‌پسندند. بعد هم می‌گوید که مردم اجتماعیات را بیشتر می‌پسندند اما تاریخ می‌گوید این داوری درست نیست. من معتقدم حتی اگر با‌‌ همان تقسیم‌بندی او هم سخن بگوییم، ماندنی‌ترین بخش از آثار دکتر شریعتی به گمان من، کویریات اوست. با وجود کمال احترامی که برای دکتر شریعتی قائل هستم و کمال محبت و علقه عاطفی‌ای که به ایشان دارم، باید بگویم بخش اسلامیات ناماندنی‌ترین بخش از آثار دکتر شریعتی است و اگر ناماندنی‌ترین باشد یعنی مورد پسند مخاطب قرار نگرفته است و از هر سه بخش کمتر مورد پسند مخاطب قرار گرفته با اینکه در سخن خودش می‌گوید که اسلامیات را هم مخاطب می‌پسندد، هم خودم می‌پسندم. حالا اینکه خودش می‌پسندد، به خودش مربوط است، مشکلی ندارد. اما اینکه می‌گوید مردم هم بیشتر این بخش را می‌پسندند، درست عکس این است، چون فرهیختگان، این بخش را کمتر می‌پسندند. به هر حال می‌خواستم بگویم که این تقسیم‌بندی را به لحاظ منطقی درست نمی‌دانم و داوری‌ای که درباره این سه قسم کرده‌ را به لحاظ تاریخی درست نمی‌دانم. یعنی الان که از وفات دکتر شریعتی تقریبا نزدیک به ۳۶ سال می‌گذرد، می‌بینیم که داوری او درست درنیامده یعنی الان من فکر می‌کنم کویریات دکتر شریعتی ماندنی‌ترین بخش از آثار اوست.

شما اولین‌ بار «کویر» را در چه سالی خواندید؟ و آن زمان چه تاثیری در شما داشت؟

اولین‌ بار در سال ۱۳۵۲ که تازه وارد دانشگاه شده بودم. من می‌توانم بگویم که یکی از موثر‌ترین کتاب‌هایی که در طول عمرم خوانده‌ام (در آن دوره زمانی) کتاب «کویر» دکتر شریعتی بود (کویریات تعبیری است که امروز به کار می‌بریم) که خیلی مرا به لحاظ احساسی، عاطفی و هیجانی به خود مشغول کرد، مرا در بند خودش نگه داشت، در من علقه ایجاد کرد و مرا به شخصیت دکتر شریعتی پیوند داد. واقعا اثرگذار بود. در سال‌های بعد که عمدتا سال‌های بعد از انقلاب بوده، من چندین بار این کتاب را خواندم و حتی همین اواخر. شکی نیست آن مجذوبیتی که در بار اول خواندن برای من وجود داشت هر چه تکرار شد قدری کمتر شد اما هنوز هم وقتی من «کویر» را می‌خوانم خیلی برای آن ارج قائلم و هنوز هم خیلی در من موثر است. با اینکه به نظر من تاثیر گذاشتن در یک شخص ۵۷ ساله کار آسانی نیست، ولی واقعا حتی همین چند روز گذشته که آن را می‌خواندم خیلی در من موثر واقع شد. اما در ذهن من میان تاثیر مثبت کویریات و تاثیر منفی بخش‌های دیگر، تقابل ایجاد می‌شود. به نظر من رمز ماندگاری کویریات، در سه چیز است: یکی اینکه طبعا موضوع سخن در کویریات اموری است که از آن به امور یا مسایل یا نظریات یا مشکلات وجودی (اگزیستانسیال) بشر تعبیر می‌کنیم. این امور و مسایل و مشکلات جنبه زمانی، مکانی و وضع و حالی ندارند. هر انسانی با این مسایل و مشکلات اگزیستانسیال در هر دین و مذهبی، در هر کیش و آیینی، در هر مکتب و مسلکی، در هر مشرب و مرامی، با هر ایدئولوژی و با تعلق به هر «ایسمی»، در هر برهه تاریخی و در دامن هر فرهنگ و تمدنی که بسر می‌برد، مواجه است. تقریبا می‌توان گفت به همه این مسایل هم در کویریات اشاره شده (تقریبا هیچ مساله و مشکل وجودی‌ای نیست که جایی در کویریات به آن اشاره نشده باشد) و چون اختصاص به جامعه خاص و زمان و مکان خاصی ندارند برای همه می‌توانند جالب باشند. برخلاف مساله‌ای که اختصاص دارد به ایرانیان، آن هم ایرانیان شیعی، آن هم مثلا از زمان روی کار آمدن صفویه به این‌سو که این یک مختصات زمانی، مکانی و وضع و حالی خاصی دارد. علت دیگر (دوم) ماندگاری کویریات، نثر دلنشین آن است. این نثر دلنشین البته در آثار دیگر دکتر شریعتی هم خود را نشان می‌دهد. دکتر شریعتی اساسا ادیب است و همیشه سخنرانی‌ها و نوشته‌هایش، جنبه ادبی بارزی دارد. ولی به هر حال در کویریات بیشترین جلوه زیبایی هنری آثار دکتر شریعتی هویداست، این هم به لحاظ هنری و زیبایی‌شناختی جذابیت فراوان فراهم می‌کند. اما نکته سوم، کویریات جلوه‌هایی از شخصیت و منش دکتر شریعتی را هم نشان می‌دهد. یعنی ممکن است من هم درباره تنهایی حرف بزنم، من هم درباره عشق حرف بزنم، اما آن چیزی که از شخصیت و منش من در طرز پرداختن و تلقی‌ام نسبت به عشق و تنهایی جلوه می‌کند نسبت به آن چیزی که در نوشته دکتر شریعتی جلوه می‌کند ممکن است خیلی فاصله داشته باشد. من فکر می‌کنم واقعا برخی جلوه‌های شخصیتی دکتر شریعتی هر انسان فضیلت‌مند اخلاقی و هر انسانی که به لحاظ روان‌شناختی سالم باشد را جذب می‌کند. به تعبیر دیگری انسان غبطه می‌خورد که‌ ای کاش من هم به همین صورت بودم، ‌ای کاش من هم می‌توانستم در یک گزارش صادقانه، گزارشی از خودم دهم. این سه جهت باعث شده که کویریات ماندنی‌ترین بخش از آثار شریعتی باشد.

همه با این برداشت و نظر شما موافق نیستند، در دهه‌های ۴۰ و ۵۰ و در دوره مبارزه، این بخش از آثار شریعتی به تعبیری «وادادگی» خوانده می‌شده، قبل از پیروزی انقلاب وقتی «کویر» در خارج از کشور خوانده می‌شود، برخی ابراز می‌دارند که: «او هم برید!» در سال‌های پس از انقلاب به ویژه در دهه‌های ۶۰ و ۷۰ هم چندان به این بخش از آثار او توجه نمی‌شود. حتی فکر می‌کنم کسانی که دلبسته او و اندیشه‌هایش هستند و خود را در امتداد او و در آن جریان فکری تعریف می‌کنند، خیلی با نظر شما موافق نیستند و شاید به این خاطر که با برآمدن این چهره (در کویریات) غروب چهره‌ای که در ذهن دارند، فرا می‌رسد.

بله، می‌پذیرم که ممکن است کسانی مخالف باشند. اساسا در برهه‌ای از تاریخ کشور ما و برای بخش چشمگیری از نسل جوان کشور ما، به نظرم به تبعیت آنچه که در غرب می‌گذشت، مبارزه سیاسی یا حتی به تعبیر عام‌تر اصلاح اجتماعی، ارزشی بسیار بالا داشت، ارزشی که قابل قیاس با ارزش سایر جنبه‌های شخصیت و منش آدمی نبود. یعنی مطلقا به سلامت روانی یک متفکر آن قدر بها نمی‌دادند که چقدر او اهل مبارزه سیاسی است و چقدر اهل اصلاح‌گری اجتماعی است. به فضایل اخلاقی یک روشنفکر آن قدر بها نمی‌دادند که چقدر ظلم‌ستیز و چقدر طرفدار فقرا و توده‌های مردم است! این به ایران هم اختصاص نداشت. برای آن برهه تاریخی و برای آن دسته از نسل جوان، شکی نیست که وقتی کویریات را مطالعه می‌کند، با این روبه‌رو می‌شود که در کویریات دیگر سخنی از اصلاح اجتماعی نیست، سخن از مبارزه سیاسی نیست و سخن از پرداختن به «خود» است و تازه بیش از هر چیزی هم نه پرداختن به جنبه عقیدتی – معرفتی خود، بلکه پرداختن به دو جنبه دیگر از شخصیت و منش خود. یکی جنبه احساسی، عاطفی و هیجانی خود و یکی هم جنبه خواسته‌ها، آرمان‌ها و آرزوهای خود. وقتی شما دکتر شریعتی را در کویریات ببینید و دارای آن گرایش هم باشید، یکباره به تعبیر شما تکان می‌خورید! این بخش تکان‌دهنده است و من هم قبول می‌کنم اما تمام بحث بر سر این است که آیا اساسا این نوع تلقی، تلقی قابل دفاعی است؟ به این معنا که اولا آیا اصلاح جامعه مقدم است بر اصلاح خود؟ یا اصلاح خود همیشه مقدم است بر اصلاح جامعه؟ نکته دوم اینکه اصلا درست است که ما اصلاح اجتماعی را هدف خودمان بدانیم؟ یا اصلاح اجتماعی باید نتیجه کار ما باشد، نه هدف کار ما؟ ما باید هدفمان در زندگی اصلاح خود باشد، اگر موفق نشدیم که هیچ و اگر موفق شدیم و به این هدف رسیدیم، یعنی به اصلاح خود، به میزانی که موفق شده‌ایم، نتیجه این موفقیت ما این است که در اطرافیان خودمان، در مخاطبان خودمان و در کسانی که با ما انس و آشنایی دارند یک تاثیر اصلا‌ح‌گرانه خواهیم داشت و آن تاثیر اصلاح‌گرانه هدف کار ما نبوده، نتیجه ما بوده، در واقع کدام یک از این دو درست است؟ نکته سوم اینکه، حالا اگر هدف، اصلاح‌گرانه هم باشد آیا اول چیزی که در جامعه باید به سراغ آن رفت رژیم سیاسی حاکم بر جامعه است؟ یا اقتصاد جامعه است؟ یا فرهنگ جامعه است؟ باز در این دید هم مثل اینکه بزرگترین مشکل یک جامعه یا یگانه مشکل جامعه، نظام سیاسی حاکم بر آن جامعه است و از این نظر ارزش آن اصلاح‌گر را به این می‌دانیم که با آن رژیم بستیزد. با اینکه ممکن است کسی بگوید من اصلاح‌گری جامعه را هدف مقدس می‌دانم اما در عین حال می‌گوید وقتی ما قصد اصلاح اجتماعی را داریم اول نباید به سراغ رژیم سیاسی حاکم بر آن جامعه برویم بلکه مثلا مانند روشنفکران مارکسیست باید توجه ما معطوف به مناسبات قدرت اقتصادی باشد و بعد کسی ممکن است حرف دیگری بزند و بگوید آن هم مهم نیست. نه بزرگترین و یگانه مشکل جامعه، نظام سیاسی حاکم بر آن جامعه است، نه مناسبات اقتصادی حاکم بر آن جامعه، بلکه فرهنگ عمومی شهروندان آن جامعه است. چنین کسی اصلاح‌گری اجتماعی را هدف خودش می‌داند و می‌گوید، نباید سراغ جایی برویم که معلول است، باید به سراغ علت برویم.

به عبارتی اینجا از اهمیت سامان سیاسی کاسته می‌شود و به دنبال آن شاید نتوانیم به خواسته‌های روشنفکران به ویژه در زمینه تعلیم و تربیت نزدیک شویم. سال‌ها قبل نیز به خاطر دارم در بحثی که مطرح شده بود (توسعه سیاسی مقدم بر توسعه اقتصادی است یا برعکس؟) وارد شده و نظر خود را اعلام کردید. اما برخی با اشاره به نمونه‌هایی مانند کره شمالی و کره جنوبی، می‌گویند که این‌ها یک ملتند و خطی این‌ها را از هم جدا کرده است. در یک‌سو رژیم سیاسی بسته‌ای بر سر کار است و در سوی دیگر چنین نیست. حتی فکر می‌کنم به قبل هم بنگریم، آلمان شرقی و آلمان غربی هم نمونه‌های خوبی باشند. فکر نمی‌کنید این داوری مناقشه‌برانگیز است؟

نه، البته خیلی‌ها این سخن را جای مناقشه دانسته‌اند اما فرض کنیم بنا به تعبیری که شما نقل می‌کنید کره شمالی و کره جنوبی الان دو وضع فرهنگی داشته باشند و علت این دو وضعیت فرهنگی هم رژیم‌های سیاسی حاکم بر این دو جامعه باشد. فرض می‌کنیم این درست باشد، حالا من می‌گویم که اگر یکی از این دو مطلوب بود، مثلا اگر فرهنگی که مردم در کره جنوبی دارند مطلوب بود و ما می‌خواستیم فرهنگ کره شمالی‌ها را مثل کره جنوبی‌ها کنیم، راهش چه بود؟ آیا راهش این بود که یک رژیم سیاسی مانند کره جنوبی در کره شمالی روی کار بیاوریم؟ یا راهش این بود که ما با خود شهروندان جامعه کره شمالی کار کنیم؟ یعنی بحث را بحث فرهنگی و بحث تعلیم و تربیت و اخلاق بدانیم. اگر کسی قائل به آن نکته‌ای باشد که اشاره کردید، آن وقت می‌گویند اگر می‌خواهید مردم کره شمالی هم مانند مردم کره جنوبی زندگی کنند، رژیم کره شمالی را ساقط کنید و رژیمی مانند کره جنوبی روی کار بیاورید. اما اگر من باشم، می‌گویم نه، شما اگر رژیم سیاسی‌ای مانند رژیم سیاسی کره جنوبی در کره شمالی بیاورید و کار فرهنگی هم انجام ندهید، هیچ چیزی عوض نخواهد شد. بحث من این است. من می‌خواهم بگویم رژیم‌های سیاسی آن قدر هم که ما گمان می‌کنیم قدرتمند نیستند در عین حال که هرگز این سخن را انکار نمی‌کنم که بالاخره وقتی یک رژیم مارکسیستی بر سر کار می‌آید یا یک رژیم طرفدار غرب و سرمایه‌داری روی کار ‌آید، آن هم به میزان قدرتی که دارد، می‌تواند در تعلیم و تربیت و اخلاق اثرگذار باشد، اما نه آن مقداری که ما فکر کنیم بزرگترین مشکل یک جامعه، یا یگانه مشکل یک جامعه، یا علت‌العلل مشکلات یک جامعه، رژیم سیاسی آن جامعه است… کار فرهنگی وقتی صورت می‌گیرد که شما در مواجهه با مردم از نیروهای باوراننده استفاده کنید نه از نیروهای انگیزاننده یا نیروهای وادارنده، هر وقت شما با نیروی باوراننده با مردم مواجه شوید کار فرهنگی صورت می‌گیرد و آن وقت می‌توانید امیدوار باشید که ملتی متفاوت پدید بیاید. البته با کندی و با تدرج فراوان.

مثال خوبی بزنم، تا مردم کار را فقط برای درآمدش دوست دارند (که این در گذشته هم وجود داشته و اکنون هم وجود دارد) اگر منابع اقتصادی کشور ما ۱۰ برابر و اگر اقتصاددانان و برنامه‌ریزان اقتصاد کشور ما هم نسبت به الان قدرت فکری و علمی‌شان صد برابر شود، باز هم اقتصاد ما سامان نخواهد پذیرفت، چرا؟ اقتصاد وقتی سامان می‌پذیرد که مردمی با این فرهنگ وجود داشته باشند که ارزش کار فقط برای درآمدی که دارد نیست. بار‌ها گفته‌ام که فرض کنید، البته در یک دنیای خیالی، امروز از رادیو و تلویزیون اعلام شود دولت در این ماه تصمیم گرفته که هر کس سر کار برود یا نرود، آخر ماه حقوقش را به حسابش بریزند، شما فکر می‌کنید چند درصد مردم ما باز هم سر کار خواهند رفت؟ خوش‌بینانه نگاه کنیم، یک درصد شاید بروند، بقیه می‌گویند ما برای حقوق آخر ماه سر کار می‌رفتیم اگر قرار است این پول را دهند اصلا ما برای چه کار کنیم؟ اگر خوش‌بینانه داوری کنیم این یک درصدی که بر سر کار می‌روند در گذشته هم همین یک درصد بودند، پس وضعیت فرقی نکرده است. اما فرض کنید ما مثل آن عارف باشیم که می‌گفت اگر به فرض در یک جامعه‌ای کار پیدا نمی‌شود، برو به کسی ماهانه پولی بده و بگو مرا به کار بگیر. یعنی تو مزد به کارفرما بده، چرا؟ چون کار تو را رشد می‌دهد و آدم برای رشد خودش پول هم خرج کند اشکالی ندارد. اگر این تلقی وجود داشت حتی اگر منابع اقتصادی ما هم در همین حد بود، حتی اگر متفکران و برنامه‌ریزان اقتصادی ما هم در همین حد بودند، کشور ما صد برابر از این رشد اقتصادی داشت. ارزش برای کار قائل بودن، به عنوان هدف، یا ارزش برای کار قائل بودن، فقط به عنوان وسیله‌ای برای درآمد، آیا این مساله اقتصادی است؟ اصلا و ابدا، آیا مساله سیاسی است؟ اصلا و ابدا، این یک مساله فرهنگی است و باز مساله استدلال‌ناگرایی و تقلیدگرایی در جامعه که مساله مهمی است، یعنی بگویید؛ اینکه این سخن را چه کسی گفته دلیلی برای پذیرش آن نیست. اینکه این سخن را شخص گوینده به چه دلیلی گفته برای من مهم است. این را در هر جامعه‌ای درست کنید مردم متفاوتی خواهید داشت. از این نظر، در عین اینکه من تاثیر اقتصاد و چه‌ بسا تاثیر سیاست را در چند و چون تمشیت و تدبیر امور اجتماعی قبول می‌کنم، ولی می‌گویم کارگزاران، یکایک افرادی‌ هستند که اگر فرهنگ آن‌ها عوض نشده باشد در هر جامعه‌ای کم‌کاری، بدکاری، فریبکاری کرده و رو به خشونت می‌آورند. در رژیم‌های سوسیال و لیبرال، در هر دو، هستند کسانی که اهل فریبکاری و خشونت باشند، رژیم‌های سیاسی در این جهت نمی‌توانند تغییر ماهوی ایجاد کنند مگر اینکه از همه توان باوراننده خودشان نه توان انگیزاننده و وادارنده خودشان استفاده کنند.

برگردیم به کویریات، بخشی را از «گفت‌وگوهای تنهایی» برایتان می‌خوانم: «وضع زندگی‌ام، تربیتم، افکار و عقایدم و به خصوص روحیه‌ام مرا از کودکی پیر کرد… و گوشه‌گیری و تنهایی و تخیل و غمزدگی در مغز استخوانم نشست و دیگر برنخاست» بعد وضعیت خودش را شرح می‌دهد که مانند دیگر بچه‌ها اهل بازی و تفریح و گردش و خوشی نبوده و هر که به سراغ او می‌آمده برای درد دل ‌کردن یا طرح پرسش یا رفع مشکلی بوده: «باورم شده بود که اصلا برای اینم که از من سوال کنند و من جواب بدهم و همه مرا مکلف می‌دانستند که همه مشکلات را حل کنم، جواب همه سوالات را بدانم…» و می‌افزاید که: «نمی‌دانم و به من مربوط نیست و فکر این را نکرده‌ام از من قابل قبول نبود.» آیا می‌توان چنین پنداشت که کویریات پاسخ و واکنش و شاید اعتراض به این وضعیت است؟ چون در کویریات، آن قطعیتی که در دیگر آثارش دیده می‌شود کمتر دیده می‌شود و گاهی در مواجهه با مسایل مخاطب را در حالت تعلیق نگه می‌دارد، مثلا وقتی به «پس از باهم بودن…» اشاره دارد.

به چه معنا می‌گویید اعتراض است؟

به دلیل اینکه شاید احساس نارضایتی و گلایه از آن وضعیت هم در آنچه خواندم برایتان، وجود داشته باشد. چون خودش هم می‌گوید که کویریات او را راضی می‌کرده و به نظرم زیست اصلی‌اش را نیز در همین متن می‌توان فهم کرد.

بعید نیست که سخن شما درست باشد. اما من گمان می‌کنم اینکه مردم برای سوالاتشان به من رجوع می‌کنند و «نمی‌دانم» و «به این فکر نکرده‌ام» و «به من مربوط نیست» را از من نمی‌پذیرند، این ممکن است بیش از اینکه تقصیر مردم باشد، تقصیر خود من باشد. یعنی همیشه رفتار من است که شبکه توقعات اجتماعی حول مرا می‌تند. اگر چهار بار آمدند و از من مطلبی را پرسیدند و گفتم به من مربوط نیست، خب بار پنجم نمی‌آیند که از من بپرسند. به نظر من در این‌گونه موارد اگر از وضع خودمان ناراضی هستیم باید سمت و سوی نقد را متوجه خودمان کنیم که چرا اصلا به مشاور بودن، فیصله دادن به نزاع‌ها، داور بودن و این شیخوخیت رضایت داده‌ایم؟ بنابراین می‌توان گفت کویریات اعتراض است اما اعتراضی است که شریعتی به نظر من به خودش می‌کند و باید کند، نه اعتراضی که به مردم می‌کند. شما ممکن است از من تقاضایی داشته باشید و من می‌توانم این تقاضا را برآورده نکنم اما اگر برآورده کردم و بار دوم هم شما برای همچون تقاضایی آمدید یا برادرتان را هم برای همچون تقاضایی فرستادید، دیگر از این به بعد من باید از خودم گلایه کنم. او می‌توانست چنین نقش اجتماعی‌ای برعهده نگیرد که آن نقش این انتظارات را در دیگران‌ برانگیزاند. اما قسمت دوم سخن شما حتما درست است یعنی واقعا کویریات وصف آن چیزی است که شریعتی خوش داشت که باشد، چه ما بپسندیم و چه ما نپسندیم. یعنی شریعتی در تنهایی خویش. «آلفرد نورث وایت‌هد» فیلسوف و منطق‌دان انگلیسی در جایی می‌گوید: «دین هر کسی آن است که در تنهایی خودش انجام می‌دهد.» به این معنا باید بگوییم که کویریات دین شریعتی است. یعنی اگر بخواهیم بگوییم شریعتی چه مسلکی را در زندگی برگزیده بود، باید بگوییم که مسلک و آیین او این بود و غیر از این را به جهت دیگری انجام می‌داده است. وقتی در تنهایی، عشق تا این اندازه برای او مهم است، باید بگوییم که مسلک او این است. با اینکه آدم وقتی در اجتماعیات نگاه می‌کند، عدالت دین شریعتی است. ولی اگر تعریف «وایت‌هد» را بپذیریم، باید بگوییم شریعتی یک شریعت عاشقانه دارد. نه یک شریعت عادلانه‌ای که به دنبال احقاق حق‌هاست و برطرف کردن ظلم‌ها و حق را به حقدار دادن.

اما آنچه بسیاری از مردم تصور می‌کنند، همین نکته است که شما آن را رد می‌کنید. پس شما کویریات را در تضاد یا در مقابل دیگر آثار شریعتی می‌دانید؟

بله، من می‌گویم اگر کسی گمان می‌کند که شریعتی آن است که در اسلامیات و اجتماعیات ظاهر می‌شود آن وقت من به او می‌گویم که یک شریعتی هم درست مقابل آن در کویریات ظاهر می‌شود. می‌گویم که شریعتی این است و آن است و آن است اما، اگر بناست آنچه در تنهایی می‌کنیم بیشتر ما را بشناساند از آنچه در اجتماع می‌کنیم، آن وقت باید گفت شریعتی، بیشتر این است که در کویریات می‌بینیم. ممکن است شخص دارای چند بعد باشد، مثلا ممکن است حقیقت‌طلبی علمی و عدالت‌طلبی اجتماعی در وجود من باشد اما ممکن است حقیقت‌طلبی علمی در من بر عدالت‌طلبی اجتماعی غلبه داشته باشد. به نظر من اگر سخن «وایت‌هد» را قبول کنیم، عدالت‌طلبی‌ای که در آثار اجتماعی او هست جنبه غالب شخصیتی او نیست، جنبه مغلوب شخصیت اوست. بنابراین بحث بر سر این است که یک جنبه از شخصیت آدمی می‌تواند بقیه جنبه‌ها را بدون اینکه نفی کند تحت‌الشعاع قرار دهد و اگر واقعیت فرد بیش از آنکه در «جلوت» او شناخته شود، در «خلوت» او شناخته شود، که سخن «وایت‌هد» ناظر بر این است، آن وقت باید بگوییم که شریعتی واقعی بیشتر در کویریات جلوه می‌کند تا در دیگر آثارش. شما چنین چیزی را در مهندس بازرگان یا طالقانی نمی‌بینید، من البته از سر دل آن‌ها باخبر نیستم، آثار بازمانده از آن‌ها این را نشان می‌دهد. شما چیزی مانند کویریات برای بازرگان یا طالقانی متصور نیستید. برای کسی مانند مهندس بازرگان، مسایل مربوط به اصلاح اجتماعی، مسایل مربوط به عدالت اجتماعی، مسایل مربوط به آزادی اجتماعی، مسایل فردی را تحت‌الشعاع قرار داده است. دکتر شریعتی چنین نیست. خیلی فرق است بین آدمی که اگر بگویند بزرگترین آرزویت چیست؟ بگوید؛ اینکه جامعه آزاد و عادل داشته باشم. تا کسی که بگوید، بتوانم در تنهایی خودم چنان که صرافت طبعم هست، عمل کنم. چنین آدمی روحیه جمع‌گرایانه ندارد، دارای روحیه‌ای فردگرایانه است. دکتر شریعتی به نظر من یک فردگرایی بود که فیلم جمع‌گرایان را بازی می‌کرد. برای همین اگر به حال خودش وامی‌نهادند به طرف امور فردی خود می‌رفت ولی در مهندس بازرگان این نوع فردگرایی دیده نمی‌شود. دکتر شریعتی در اجتماعیات و اسلامیاتش، یک نقشی را ایفا می‌کند که آن نقش با صرافت طبع او سازگار نیست و یک نوع تکلف و تصنع در آن دیده می‌شود.

در کجا چنین چیزی دیده می‌شود؟

آنجایی که مثلا دکتر شریعتی اسطوره‌سازی می‌کند و بعد، از اسطوره‌های خودساخته‌اش استفاده می‌کند. این مثل این است که چاهی آب نداشته باشد، بعد من ۲۰ سطل آب در چاه بریزم و بعد با چرخ چاه و دلو، این ۲۰ سطل آب را بیرون بکشم و بگویم، ‌ای مردم از چاه آب کشیدم. دکتر شریعتی از تاریخ ما و از واقعیت تاریخ ما عدول می‌کند و اول اسطوره درست می‌کند و بعد خودش اسطوره درست کرده خودش را استخراج می‌کند. او خودش در چاه تاریخ این آب را ریخته است نباید شادمانی کند که این آب را از آن بیرون می‌کشد چون این چاه این آب را نداشت. او به اسطوره نیاز دارد و بعد به جهتی هم می‌بیند که آن اسطوره‌هایی که در جاهای دیگر کارساز بوده‌اند در فرهنگ و جامعه‌ او کارساز نیست، پس واقعیت‌های تاریخی را تحریف می‌کند.

اینجا تحریف می‌کند یا خوانش خاص خودش را دارد؟

نه، وقتی می‌توان گفت خوانش خاص که پنج تا خوانش موجود باشد و همه فکت‌های تاریخی را بپذیرند اما پنج جور فکت‌های تاریخی را تفسیر کنند. ولی وقتی این‌طور ارائه می‌شود، تحریف صورت می‌گیرد، مثل خوانش مارکس، که اول یک تفسیری از تاریخ ارائه می‌داد بعد واقعیت اکثر جامعه‌ها با این تفسیر‌ها نمی‌خواند، بعد باید سر و دم این جامعه‌ها را می‌زد تا بتواند تفسیرش را مطرح کند که ما اول کمون اولیه داشته‌ایم، بعد دوران برده‌داری داشته‌ایم، بعد فئودالیته داشته‌ایم، بعد سرمایه‌داری داشته‌ایم و بعد… مثل‌‌ همان شخصیتی که در اساطیر قدیم یونان آمده که در بیابان یک تخت گذاشته بود و هر مسافر از جا مانده و تنهایی را می‌گرفت و روی این تخت می‌خواباند و اگر قدش کوتاه‌تر بود، آن قدر سر و دم او را می‌کشید تا اندازه تخت شود و اگر بلند‌تر بود، سر و دمش را می‌زد تا اندازه تخت شود. من فکر می‌کنم این خطایی بود که مارکس مرتکب شد و بعد برای اینکه این خطا را کسی نفهمد، مارکسیست‌ها واقعیت‌های تاریخی را دفرمه و تحریف می‌کردند. آن وقت، منصور بن حسین حلاج هم یک ماتریالیست سوسیالیست می‌شد یا خود مولوی و به همین ترتیب. ابوذر هم سوسیالیست شدنش به‌‌ همان درجه ‌اعتبار دارد. فرهنگ جامعه ما این چیزی را که دکتر شریعتی بر عهده‌اش گذاشت، نمی‌توانست انجام دهد. این چیزی که شریعتی به دهان افراد می‌گذاشت، حرف دهان‌‌ همان شخصیت‌های تاریخی نبود. یک چیزی در دهان آن‌ها می‌گذاشت و بعد می‌گفت بیاییم ببینیم چه می‌گویند!

 یعنی استفاده ابزاری می‌کرد؟

بله، البته استفاده ابزاری همیشه یک جوری است که انگار مطامع فردی را در نظر می‌گیرد، نه، دکتر شریعتی شاید مطامع فردی نداشت. استفاده ابزاری نه برای شخص خودش، بلکه یک آرمانی داشت و برای این آرمان در تاریخ مواد خام پیدا نمی‌کرد. پس اول مواد خام را می‌ساخت بعد آنچه خودش ساخته بود را از دل تاریخ بیرون می‌کشید.

چیزی به نام خط مبارزه (مبارزه غیرمسالمت‌آمیز) با شریعتی آغاز نمی‌شود چون اصلا حضور ندارد و در جریان نیست. حتی می‌توان گفت با بازرگان چنین خطی شکل می‌گیرد، منظورم افراد متاثر از او هستند که روش‌های مبارزه غیرمسالمت‌آمیز را برگزیدند. اما برخی از افرادی که به آن‌ها پیوستند از نزدیکان و شاید بتوان گفت شاگردان شریعتی بودند و بعد آن سرگذشت‌ها را پیدا کردند. آثاری که مورد نظر شماست، شاید بیشتر متعلق به دوره‌ای باشد که آن گروه‌ها فعال شده‌اند و از مایه چندانی هم برخوردار نیستند، به نظر می‌رسد قصد خوراک‌رسانی به آن‌ها را داشته است. آن‌ها جان می‌دادند و او همدلی خود را دریغ نمی‌کرد. حتی به طور مشخص متاثر از اعدام تعدادی از چریک‌ها در ستایش از آن‌ها سخنرانی می‌کند. میزان همدلی و همدردی‌اش با کسانی که در خط مبارزه بودند، چشمگیر است. البته شاید گاهی هم او را به دنبال خود می‌کشیده‌اند که این خودش در کار روشنفکری او جای پرسش دارد، آن هم کسانی که با خواندن چهار تا کتاب، به تعبیری خودشان را در نوک پیکان اندیشگی جهان تصور می‌کرده‌اند.

به نظر من هم درست است. من همیشه در عجبم که چرا یک اصلاح‌گر اجتماعی به جای تکیه بر عقلانیت مشترک آدمیان و تکیه بر اخلاق مشترک آدمیان و برنامه‌ها را در این چارچوب گنجاندن، باید همیشه مردم را به شخصیت‌های تاریخی آن‌ها برگرداند؟ و بگوید شما که این شخصیت‌های تاریخی را دارید، این جوری باشید. خب بگوید شما که این عقل را دارید، باید این جوری باشید. من این را نمی‌فهمم که چرا ما در کشورمان و شاید در کشورهای مشابه هم چنین باشد ولی من تحقیقی نکرده‌ام، اول باید دست دراز کنیم به کوروش، به داریوش کبیر، به ابوذر و… و بگوییم با وجودی که شما این شخصیت‌ها را داشته‌اید (البته من نمی‌دانم این «شما» کیست که ابوذر را داشته و البته این هم فریب زبانی است) چرا وضعتان این‌گونه است؟ چرا یک مصلح اجتماعی نمی‌تواند به عقلانیت و اخلاق متوسل شود و استدلالات عقلانی و اخلاقی اقامه کند که این وضعیتی که دارید بد است؟ من راستش این را نمی‌فهمم و به نظر من این یکی از قسمت‌های پیچیده کار اصلاح‌گرانه و روشنفکرانه دکتر شریعتی و امثال اوست که البته فراوان‌ هستند. چرا شما نمی‌توانید به من بگویید، به این جهت، به این جهت، به این جهت، این نوع سلوک و این نوع سبک زندگی که تو‌ داری، غیرعقلانی است و به این جهت، به این جهت، به این جهت، این نوع سلوک و سبک زندگی که تو‌ داری، غیراخلاقی است؟ چرا باید اول بگویید، تو یک پدربزرگی داشته‌ای که فلان جور بوده، عیب است که نوه او این جور زندگی کند. حالا چون پدربزرگ من هم چندان آدم مهمی نبوده، اول یک پدربزرگ برایم درست کنید و بعد بگویید از نوه آن پدربزرگ بعید است این‌گونه زندگی کند!

اینکه ما برای اصلاح‌گری اجتماعی نیاز به اسطوره‌سازی داشته باشیم یا نیاز به بازگرداندن انسان‌ها به تاریخ گذشته داشته باشیم و بعد آن استدلال که اگر بن آن را بکاویم، معنایش این است که، چرا در این خانه هزار سال پیش فلان کس زندگی می‌کرده، حالا بعد از این هزار سال تو که به این خانه آمده‌ای مثل او زندگی نمی‌کنی، را نمی‌فهمم. اینکه ما محمد زکریای رازی داریم، ما ابن‌سینا داریم، ما صدرای شیرازی داریم، ما ابوذر داریم، یعنی ما در یک سرزمینی زندگی می‌کنیم که قرن‌ها قبل در این سرزمین و قدری وسیع‌تر، کس دیگری زندگی می‌کرده، چرا تو مثل او زندگی نمی‌کنی؟ این چه استدلالی است؟ چون از ضمایر ملکی استفاده می‌شود، می‌توانیم مقصود را دریابیم که منظور نیاکان ماست. اما این‌ها به چه معنایی نیاکان من‌ هستند؟ وقتی می‌گوییم ما در فرهنگمان سعدی‌ها، فردوسی‌ها، حافظ‌ها، نظامی‌ها، خیام‌ها، ابن‌سینا‌ها، شیخ اشراق‌ها و… داشته‌ایم، می‌دانید معنایش چیست؟ یعنی ما در سرزمینی زندگی می‌کردیم که ۲۰۰ کیلومتر این طرف‌ترمان و آن طرفمان هم هزار سال قبل کس دیگری زندگی می‌کرده، حالا به چه معنا آن کس دیگر مال ما می‌شود؟ یعنی شیخ اشراق ما چون در شهری زندگی می‌کرده که الان هم ایرانی‌ها در آنجا زندگی می‌کنند، حالا به ایرانیان بگوییم مثل او زندگی کنید. این یک فریب زبانی است. می‌گوییم سعدی ما، آخر به چه معنا من و شما می‌توانیم سعدی را به خودمان اضافه کنیم؟ یعنی ‌ای شیرازی‌ها،‌ ای اهل فارس، موسعا، ‌ای ایرانی‌ها، شما الان در یک زمینی زندگی می‌کنید که این زمینی که الان شما و پسرخاله‌تان دارید، یک زمانی هم در مالکیت شخصی به نام سعدی بوده، حالا از شما انتظار داریم که جوری زندگی کنید که صاحب‌خانه قبلی زندگی می‌کرده! این چه جور استدلالی است؟ مخصوصا زمانی که صاحب‌خانه قبلی هم چندان آدم مهمی نبوده، پس اول باید او را مهم جلوه دهیم، بعد بگوییم قباحت دارد که آدم وقتی در خانه این‌ها زندگی می‌کند مثل آن‌ها زندگی نکند! من می‌گویم خوب است که ما پروژه روشنفکری خودمان را از این تقید تاریخی و بعد مهم‌تر از آن، از این تحریف تاریخی برهانیم و بگوییم، ‌ای آدم‌ها این طرز زندگی خلاف عقلانیت و اخلاق است، عوضش کنید، نه اینکه بگوییم ‌ای آدم‌ها این طرز از زندگی از نوه فلانی برازنده نیست. دکتر شریعتی هم پدربزرگم را برای من آدم مهمی کرده! که بعد من نتوانم بگویم حالا چرا پدربزرگم نباید تابع من باشد و من باید تابع او باشم؟ و از این حرف‌ها.

حالا یک کسی می‌گوید حواست باشد که تو ابن‌سینا داشته‌ای و یک کسی هم می‌گوید فیلسوفان پوفیوز تاریخ هستند! ناسیونالیست‌ها هم می‌گویند اینجا، جای فریدون و کیخسرو و سیاوش و رستم و سهراب و… بوده، به ما چه ربطی دارد غیر از اینکه ما هم در‌‌ همان سرزمینی زندگی می‌کنیم که آن‌ها زندگی می‌کرده‌اند. فرقی هم در این اشارات و ارجاعات (حتی به اسطوره‌ها) نیست. حالا وقتی هم می‌خواهید به آموزه‌ای از یکی از شخصیت‌های تاریخی استناد کنید، اول باید آن آموزه، آموزه او باشد، یعنی جعلی نباشد و آن آموزه هم قبل از هر چیز خودش باید به ترازوی عقلانیت و اخلاق سنجیده شده باشد و در آن ترازو سربلند بیرون آمده باشد. آن وقت به آن آموزه اشاره شود و این سوال که چرا این‌گونه زندگی می‌کنید؟ نه اینکه بگویید چون نوه فلانی هستید و او هم در ملک شما زندگی می‌کرده است، چرا این‌گونه زندگی می‌کنید. دکتر شریعتی به نظر من، شاه‌مصداق کسانی بود که برای ساختن حال و آینده دست به تاریخ دراز می‌کنند و بعد چون تاریخشان هم کفاف نمی‌دهد، تاریخ را هم تبدیل به اسطوره می‌کنند و من می‌گویم که وقت آن است که روشنفکری ما یک‌بار دیگر مردم را به تعبیر قرآن «رجعوا الی انفسهم» بکند نه رجعوا الی آبائهم و فلاسفتهم و حکمائهم. با مردم جوری صحبت کنیم که وقتی به خودشان رجوع می‌کنند، بگویند راست می‌‌گوید این زندگی چون با عقلانیت و اخلاق نمی‌خواند، برازنده من نیست.

شریعتی در آثارش از اندیشمندان و نویسندگان مختلف و مکاتب مختلفی نام می‌برد و به آن‌ها اشاره دارد. در کویریات که دغدغه‌های وجودی‌اش را بیان می‌کند، به فلسفه اگزیستانسیالیسم و به ویژه اگزیستانسیالیسم سار‌تر اشاره دارد. او دانش‌آموخته فلسفه نیست و با توجه به اندیشه‌هایش شاید طبیعی‌تر باشد که به شاخه غیرالحادی اگزیستانسیالیسم توجه بیشتری نشان دهد و افرادی همچون کی‌یر کگور و…، اما در کویر ۱۵ بار به سار‌تر اشاره دارد و یک‌بار به کی‌یر کگور، او تا چه اندازه به نظرتان با این شاخه از فلسفه آشنایی داشته؟ این برای من مهم است چون فکر می‌کنم گاهی این مفاهیم را با مفاهیم دیگری همچون عرفان می‌آمیزد که نیازمند شناخت دقیق است. برای نمونه در «خودسازی انقلابی» بودا و حلاج و مزدک (با نگاه به مارکس) را در یک شخصیت دیگر جمع کرده و همچنین موقعیت روشنفکر شرقی را نسبت به همکار غربی‌اش به لحاظ مایه‌ها و داشته‌ها ممتاز می‌داند. ارزیابی شما چیست؟

نکته اول اینکه اگر یک نفر از ناقدان ادبی روزگار ما باشد، در عین حال فیلسوف هم باشد و در فلسفه‌اش گرایش به اگزیستانسیالیسم داشته باشد و در عین حال صاحب سبکی هم در نقاشی باشد شما بسته به اینکه از چه بخشی از آثار او استفاده می‌کنید، باید‌‌ همان را اسم ببرید. یعنی اگر از یک رای او در نقد ادبی استفاده می‌کنید نباید بگویید که من دارم از اگزیستانسیالیسم او استفاده می‌کنم. او ناقد ادبی هست ولی در عرصه فلسفه، اگزیستانسیالیست است. این دو ربطی به هم ندارد. نقاشی هم که می‌کشد لزوما سبکی در نقاشی دارد، پس اگر شما از سبک نقاشی او تقلید می‌کنید نباید بگویید من از فلان شخص اگزیستانسیالیست تقلید می‌کنم یا از فلان منتقد ادبی، شما دارید از این جنبه شخصیت او استفاده می‌کنید یا اگر نقل قولی از بعضی از آرای این شخص کردید، آن وقت کسی نمی‌تواند نتیجه بگیرد که شما پیرو فلان سبک نقاشی هستید چون این آدم سبک نقاشی هم دارد. به تعبیری اگر چند تا مفهوم در یک انسان مصداق پیدا کرد، یعنی یک آدمی هم هنرپیشه تئا‌تر بود، هم مترجم بود و هم یک سمتی در یک وزارتخانه داشت، الان سه تا مفهوم در یک شخص مصداق پیدا کرده، حالا وقتی من از آن شخص و یکی از جنبه‌هایش چیزی نقل می‌کنم باید بگویم از کدام جنبه دارم نقل می‌کنم.

سار‌تر فیلسوف بود و خودش را فیلسوف اگزیستانسیالیست می‌خواند. یک اصلاح‌گر اجتماعی و روشنفکر هم بود. اگر من در نظرات اصلاح‌گری خودم سار‌تر را می‌پسندم آن وقت باید بگویم که من، سار‌تر اصلاح‌گر را می‌شناسم و می‌پسندم نه سار‌تر اگزیستانسیالیست را. فرض کنید شما پیش من ریاضیات می‌خواندید اما من در عین حال که ریاضیدان هستم نقاش هم هستم، آیا باید گفت شما پیش من ریاضیدان شاگردی کرده‌اید یا من نقاش؟ درست است که من نقاش هم هستم ولی من نقاشی را که به شما یاد نداده‌ام. به نظر من دکتر شریعتی هیچ مایه اگزیستانسی از سار‌تر در آثار خودش نگرفته و نه مطالعه‌ای و نه فهمی از آن داشته است. سار‌تر مورد نظر شریعتی، سار‌تر مصلح اجتماعی است. بنابراین من نمی‌توانم بگویم که از این جهت که علقه‌ای به سار‌تر داشته، علقه‌ای هم به اگزیستانسیالیسم داشته است. سار‌تر، اگزیستانسیالیست هم هست اما باید دید چه چیزی را از سار‌تر گرفته و دیده، آیا یک تم اگزیستانسیالیستی است یا یک تمی در روشنفکری و اصلاح‌گری است؟ ولی ما چون سار‌تر را فیلسوف اگزیستانسیالیست هم می‌دانیم هر وقت شریعتی از سار‌تر حرف می‌زند فکر می‌کنیم شریعتی به اگزیستانسیالیسم هم علقه داشته، اصلا و ابدا این‌طور نیست. حتی جایی که از «کامو» هم دم می‌زند، باید دید از ایده‌های اگزیستانسی کامو دم می‌زند یا از تعهد اهل قلم کامو؟ این‌ها دو چیز است. کامو ایده تعهد اهل قلم را مطرح می‌کند و شریعتی هم به این تعهد قائل است اما اگر روزی کسی این تعهد را در آثار شریعتی دید نباید نتیجه بگیرد که شریعتی شاگرد اگزیستانسیالیسم کامو است، باید بگوییم شاگرد نظریه تعهد اجتماعی اهل قلم کامو است. ولی چون هم سار‌تر و هم کامو علاوه بر اینکه فیلسوف اگزیستانس به حساب می‌آمدند، مصلحان اجتماعی هم بودند، آن وقت هر زمان شریعتی کم و بیش از این نظرات اصلاح‌گرانه آن‌ها استفاده‌ای می‌کند ما فکر می‌کنیم شریعتی از اگزیستانسیالیسم استفاده می‌کند. نمی‌گویم شریعتی خودش گرایش‌های اگزیستانسی ندارد، اما صرف اینکه اسم سار‌تر یا کامو را می‌برد، سار‌تر و کاموی فیلسوف در نظر شریعتی نیست، سار‌تر و کاموی مصلح اجتماعی را در نظر دارد.

یعنی وجه مبارزاتی را در نظر دارد؟

بله، از این جهت است که شما وقتی در آثارش نگاه کنید وقتی نام سار‌تر یا کامو می‌آید حتما فرانتس فانون هم به دنبال آن‌ها می‌آید. حرف از قوام نکرومه هم می‌شود. این یک کاسه کردن این‌ها وقتی درست است که ما به اصلاح‌گری سیاسی- اجتماعی نظر داشته باشیم وگرنه فرانتس فانون که به اگزیستانسیالیسم علقه‌ای ندارد. پاتریس لومومبا و قوام نکرومه که کاری به اگزیستانسیالیسم ندارند، اما شما می‌بینید که انگار این‌ها در یک فهرست‌ هستند. می‌توانند باشند ولی به شرط آنکه آن فهرست، فهرست اصلاح‌گران سیاسی – اجتماعی نیمه دوم قرن بیستم باشد. اما اگر بخواهیم به فهرست اگزیستانسیالیست‌ها بپردازیم، این‌ها نمی‌توانند در آنجای بگیرند. نکته دوم اینکه، آنچه من از دکتر شریعتی می‌بینم، سخنان خیلی کلی و اجمالی و تا حدی بسیار مشهور و حتی کلیشه شده این آدم‌هاست، اما رای فلسفی دقیقی از یکی از این آدم‌ها را من اصلا در آثار دکتر شریعتی نمی‌بینم. چهره‌هایی میان اگزیستانسیالیست‌ها به دو لحاظ باید بیشتر مورد توجه شریعتی قرار می‌گرفتند؛ یکی به جهت اینکه دیدگاه الهی دارند مثل کی‌یر کگور و گابریل مارسل و اونامونو و اورتگا ایگاست و یکی هم به این جهت که از نظر یک شارح و مورخ فلسفه، اهمیت آن‌ها اصلا قابل قیاس با مثلا سیمون دوبوار نیست. اگر کسی بخواهد مکتب اگزیستانسیالیسم را مورد مطالعه قرار دهد، آن وقت کی‌یر کگور کجا قرار می‌گیرد و سیمون دوبوار کجا؟ این‌ها را باید مورد توجه قرار می‌داده ولی مورد توجه قرار نمی‌گیرند، چرا؟ چون اصلا با سار‌تر هم که سر و کار دارد به خاطر اصلاح‌گری اجتماعی اوست و اصلاح‌گری اجتماعی در کی‌یر کگور، در یاسپرس و در گابریل مارسل نیست. در کویریات هم اگر اسمی از آن‌ها برده می‌شود واقعا یک نوع زینت‌المجالس قرار دادن آن‌هاست. وگرنه اگر می‌خواست اگزیستانسی باشد چه کسی برای کویریات مناسب‌تر از کی‌یر کگور است؟ اصلا باید غوطه‌ور و متخصص در کی‌یر کگور باشد اما در واقع او به این جنبه کاری ندارد و به رسالت اجتماعی آن‌ها نظر دارد.

اما نکته سوم که به نظر من خیلی عجیب است، این است که در اندیشه دکتر شریعتی چگونه این شخصیت‌ها با هم قابل جمع‌ هستند؟ یعنی چگونه آدم می‌تواند سار‌تر را با عین‌القضات ‌همدانی یا حلاج را با کامو جمع کند؟ من می‌گویم اگر در تفکر من دیدید دو شخصیت متفکری که قابل جمع نیستند، با هم جمع شده‌اند، بدانید که لااقل دانش من از یکی از آن دو شخصیت متفکر ناقص است که توانسته‌اند در خیال‌خانه ذهن من کنار هم بنشینند. فرض کنید من اگر در تفکرم گفتم که مولانا و خیام در خیال‌خانه ذهن من در کنار هم نشسته‌اند، لااقل بدانید که من یکی از این دو را نمی‌شناسم. چون اگر مولانا را قبول داشته باشی، نمی‌توانی خیام را هم قبول داشته باشی یا اگر خیام را قبول داشته باشی نمی‌توانی مولانا را قبول داشته باشی، چرا؟ نه به خاطر اینکه یک نکته نیست که در آن حق با مولانا و خیام باشد و یک حرف را بزنند، از این نکات وجود دارد اما بن و بن‌مایه فکر متفاوت است. شما که نمی‌توانید یک جمله از حرف‌های مرا با یک جمله از حرف‌های فرد دیگری در کنار هم بگذارید و بعد بگویید این دو یک‌جور فکر می‌کنند، باید دید این دو جمله از چه بن‌مایه‌هایی برخاسته‌اند. بن‌مایه مادی‌انگارانه سیمون دوبوار و سار‌تر کجا و بن‌مایه عین‌القضات و حلاج کجا، وگرنه در سخن عیسی و در سخن مارکس هم حرف مشترک وجود دارد، اما با استناد به این کسی نمی‌تواند بگوید من یک عیسوی مارکسیست هستم یا یک مارکسی مسیحی‌ام! مارکسیسم از بن و بنیاد مسیحیت را نفی می‌کند و مسیحیت هم از بن و بنیاد مارکسیسم را نفی می‌کند. بنابراین سازگاری دو جمله از این متفکر با دو جمله از متفکر دیگری، غیر از این است که من می‌توانم مسیحی مارکسیست باشم. متاسفانه این نکته در آثار شریعتی بارز است، به نمایه آثار شریعتی رجوع کنید و این را مقایسه کنید با نمایه نوشته‌های مهندس بازرگان یا دکتر سروش یا مجتهد شبستری، می‌بینید که نمایه آثار شریعتی بسیار مفصل‌تر است، نام بسیاری از شخصیت‌ها می‌آید و چند برابر از دیگر نواندیشان دینی هم می‌آید ولی این همه ارجاع دادن و این همه آدم را در منظومه فکری خود نشان دادن و نشاندن به نظر من نشان‌دهنده آن است که تفاوت‌ها را نتوانسته ببیند، آن هم تفاوت‌های بنیادی را، نیچه هم با مارکس و مسیح سخن مشترک دارد ولی مسیح کجا، نیچه کجا.


منبع: روزنامه شرق