نوشته شاخص
19284569288459182744

در آخرین روزهای حیات دکتر شریعتی چه گذشت؟

روزگار پیش از انقلا‌ب و در جریان مبارزات مردم علیه رژیم شاه، افراد بزرگ و موثری درگذشتند که مرگشان در‌ هاله‌ای از ابهام قرار گرفت و روایت‌های متفاوتی از فوت آنها وجود داشت. این افراد همه در یک چیز اشتراک داشتند و آن مخالفت با رژیم پهلوی بود اما محل و شیوه مرگشان – همچنان که محل و شیوه زندگی‌شان – با هم تفاوت‌های بسیاری داشت. رژیم، مرگ همه این افراد را مرگ طبیعی می‌دانست و مردم مبارز آنها را شهید می‌دانستند. دوشنبه ۱۸ دی ماه ۱۳۴۶ مردم خبر درگذشت جهان پهلوان بزرگ و مردمی زمان خود، مرحوم غلا‌مرضا تختی را شنیدند که روزنامه‌ها طبق اعلا‌م ساواک، مرگ او را خودکشی در هتل آتلانتیک گزارش دادند اما در تمام مراسم مردمی، از او با عنوان «شهید» نام برده می‌شد. ۲۱ خرداد ماه ۱۳۴۹ محمدرضا سعیدی از روحانیون مبارز در زندان به شهادت رسید و مرگ او سکته قلبی اعلا‌م شد. در سال ۱۳۵۶ هم دو مرگ مشکوک دیگر در خارج از ایران، دو تن از بزرگترین یاوران انقلاب را از مردم گرفت. سیدمصطفی خمینی (فرزند ارشد امام خمینی) در عراق و دکتر علی شریعتی در انگلستان درگذشتند که از طرف مقامات دولتی مرگ آنها هم سکته اعلا‌م شد. اما همواره در طول مبارزات از آنها با عنوان شهید یاد شده و کسی مرگ طبیعی را برای آنها باور نداشت. بعد از انقلا‌ب تلا‌ش بسیاری شد تا واقعیت‌ها مشخص شود اما خبر درگذشت محمدرضا سعیدی که از همان زمان هم بر اثر افشاگری‌های هم سلولی‌هایش شهادتش مسجل بود، هیچ نتیجه قطعی درباره چگونگی فوت بقیه به دست نیامده است.

19284569288459182744  در آخرین روزهای حيات دکتر شريعتی چه گذشت؟  | http://shariati.nimeharf.com

درباره تختی بسیار گفته شده اما کسی نمی‌تواند قاطعانه نظر بدهد. درباره مصطفی خمینی کمتر نظری داده شده است و به نظر می‌رسد فوت طبیعی مورد قبول بسیاری است. درباره درگذشت علی شریعتی چطور؟ دکتر علی شریعتی در میان این افراد وضعیت ویژه‌ای دارد. جنازه وی سال‌هاست در سوریه و در جوار حرم حضرت زینب (س) به امانت سپرده شده اما هرگز آوردن جنازه‌اش به کشور، جدی نشده است! با چنین وضعیتی معلوم است که سخن گفتن از مرگ دکتر شریعتی هم چقدر می‌تواند با اما و اگر و… همراه باشد. با این حال در این گزارش سعی شده فارغ از همه نظراتی که درباره این اندیشمند بزرگ معاصر وجود دارد، به بررسی مرگ ناگوار دکتر شریعتی در آستانه انقلاب اسلا‌می پرداخته شود. آنچه در این نوشته به عنوان مرجع در نظر گرفته شده، دو کتاب است. اولی «طرحی از یک زندگی» نوشته خانم دکتر پوران شریعت رضوی همسر گرانقدر دکتر شریعتی است که در واقع زندگینامه شریعتی است و دیگری کتاب «از شریعتی» است که هر دو منبعی مورد وثوق به شمار می‌روند.

چرا دکتر شریعتی به انگلستان رفت؟

اسفندماه سال ۱۳۵۳، شریعتی پس از تحمل ۱۸ ماه زندان انفرادی در کمیته شهربانی آزاد شد. اسارت درازمدت در سلول، او را سخت به نور آفتاب حساس کرده بود و از نظر روحی هم بسیار افسرده شده بود. رژیم همه راه‌های مبارزه اجتماعی را بر او بسته بود، حسینیه ارشاد تعطیل و او از تدریس در دانشگاه محروم شده بود. مبارزه مخفی هم عملا امکان نداشت. ساواک او را شدیدا تحت نظر داشت و روز به روز هم حلقه این محدودیت‌ها تنگ‌تر می‌شد: «ظاهرا آزاد هستم و از قید اسارت، به اصطلا‌ح رهایی یافته‌ام ولی آنچه مسلم است نوع زندانم تغییر کرده و از زندان دولتی به زندان خانه منتقل شده‌ام.» یکی از شب‌ها در حال عبور از خیابان، چند نفر از دانشجویانش، او را می‌شناسند، او را در میان می‌گیرند، دکتر هم که از دیدن آنها خوشحال شده، طبق عادت دیرینه‌اش با آنها گرم گفت‌وگو می‌شود، مدتی با هم صحبت می‌کنند و بعد از هم جدا می‌شوند. پس از چند روز خبر می‌رسد که همه آن دانشجویان دستگیر شده‌اند. توانایی‌های دکتر شریعتی – براساس آنچه همسرش نوشته است – در روزهای خانه‌نشینی اجباری روز به روز کاهش می‌یافت و اعصابش سخت فرسوده‌تر می‌شد. در نامه‌ای که او برای یکی از دوستانش می‌نویسد به این واقعیت اشاره می‌کند: «… من که زندگیم معلوم است احتضار! یک جان کندن مستمر و نامش زندگی کردن. هر روز صبح که در آینه خودم را می‌بینم، درست می‌بینم که لا‌اقل سالی بر من گذشته است. دیشب و پریشب، همیشه برایم پارسال و پیارسال است، روزها را برای این که از عمرم بدزدم می‌خوابم و شب‌ها! با تنهایی و سکوت و سیاهی در زیر باران رنج‌ها که مدام می‌بارد، زانو به بغل، خاموش می‌نشینم و انبوهی از خاطره‌های مرده و آرزوهای مجروح در برابرم، تا آفتاب که سر می‌زند و هوا روشن می‌شود و صدای پای روز، سرفه‌ها و گنجشک‌ها و اتومبیل‌ها و آغاز حرکت و کار! از ترس می‌روم و به خواب فرو می‌روم. البته بیکار نبوده‌ام، بزرگترین کاری که کرده‌ام این است که هنوز زنده مانده‌ام و این دشوارترین وظیفه‌ای بوده است که انجام داده‌ام و اگر انصاف بدهند، بسیار کارها که نکرده‌ام و مگر این‌ها خود، کار نیست؟ مگر ثواب سیئاتی که کسی انجام نمی‌دهد از ثواب بسیاری حسنات که انجام می‌دهند بیشتر نیست؟ …»

روزهای قبل از وفات

دکتر شریعتی پس از دو سال، خسته از وضعیتش تصمیم به «هجرت» می‌گیرد اما ممنوع‌الخروج بودن مانع بزرگی برای مهاجرت او به خارج از کشور بوده است. در مشورتی که دکتر با دوستانش می‌کند و با تحقیقات آنها مشخص می‌شود که تمام پرونده‌های او در ساواک تحت عنوان «علی شریعتی» یا «علی شریعتی مزینانی» طبقه‌بندی شده است در حالی که نام‌خانوادگی او طبق شناسنامه «مزینانی» بوده نه شریعتی. به همین دلیل او می‌تواند پاسپورت بگیرد و ۲۶ اردیبهشت ۵۶ تهران را به قصد بروکسل ترک می‌کند: «بالاخره صبح دوشنبه بر روی قالیچه سلیمانی سابنا، از زندان سکندر پریدم! لحظه‌های پر دلهره، بیم و امید، اسارت و نجات و گذر از آن پل صراط در آن دقیقه خطیر و خطرناک، اما مجهولی که جز تقدیر از آن آگاه نیست…» چند روز بعد خبر خروج دکتر شریعتی از کشور توسط دوستان و آشنایانش پخش می‌شود و به گوش ماموران ساواک هم می‌رسد و آنها به دنبال مقصد و محل اقامت شریعتی می‌گردند.

وی دو یا سه روز در هتل اینترنشنال بروکسل اقامت می‌کند و بعد تصمیم می‌گیرد به انگلیس برود. وی پس از رسیدن به لندن با یکی از بستگان همسرش به نام دکتر علی فکوهی تماس می‌گیرد و منزل او در ساوت همپتن را به عنوان اقامتگاه موقت انتخاب می‌کند. بعد از یک هفته او اتومبیلی می‌خرد و با همان خودرو وارد کشتی می‌شود و به بندر لوهاور فرانسه می‌رود و در جاهای مختلفی – از جمله چند روزی در منزل دکتر حسن حبیبی – اقامت می‌گزیند و در شب ۲۶ خرداد دوباره از راه دریا به ساوت همپتن برمی‌گردد. در مراجعه به منزل مورد ظن پلیس انگلستان قرار می‌گیرد و چند ساعتی در اداره مهاجرت بازداشت می‌شود. شریعتی از ۲۶ تا ۲۸ خرداد که روز خروج همسر و دخترانش از ایران بوده، بسیار مضطرب و نگران بوده. شبها علی‌رغم خستگی ناشی از سفر بیدار می‌مانده و روزها منتظر خبری از ایران، پای تلفن بوده است. ۲۸ خرداد همسرش به منزل علی فکوهی تلفن می‌زند و خود دکتر شریعتی گوشی را برمی‌دارد. خانم شریعت رضوی به شریعتی می‌گوید که دختران از ایران خارج شده‌اند اما مانع خروج او از کشور شده‌اند. شریعتی به همسرش می‌گوید: «به فرودگاه خواهم رفت و به محض رسیدن بچه‌ها، تو را مطلع خواهم کرد. به گفته آقای فکوهی، آن روز قبل از رفتن به فرودگاه، مقداری وسایل ضروری و مواد غذایی تهیه می‌کنند و به خانه‌ای که اجاره کرده بودند می‌برند، بعد به اتفاق ناهید و نسرین فکوهی، به فرودگاه می‌روند. پس از مدتی انتظار بالاخره هواپیما به زمین می‌نشیند. چند دقیقه بعد سوسن و سارا، دو دختر بچه روسری به سر با چهره‌هایی نگران، در حالی که مترصد یافتن پدر بودند، پیدا شدند. شریعتی به طرف آنهامی‌رود و بامهر آنها را در آغوش می‌کشد، آنها علی‌رغم شادمانی، گریه می‌کنند و اشک می‌ریزند، پدر به آنها دلداری می‌دهد و با کمی شوخی و متلک، سربه سرشان می‌گذارد تا ذهن کودکانه آنها مجبور نباشد بار رنجی به آن سنگینی را تحمل کند. همگی از فرودگاه به منزلی که شب قبل، از یک پاکستانی‌الا‌صل مقیم انگلیس اجاره کرده بودند، می‌روند. در مسیر برگشت از فرودگاه به خانه، آقای فکوهی رانندگی می‌کرده، ظاهرا علی آن شب کلا بی‌حوصله بوده است. آقای علی فکوهی می‌گوید: «آن شب من ناگهانی و سرزده، به اتاقی که تصور نمی‌کردم کسی در آنجا باشد وارد شدم دفعتا دکتر را دیدم که با حالتی بسیار عرفانی به نماز ایستاده است. بی‌اختیار محو آن حالت شدم. بسیار از آن خلسه سکرآور تاثیر پذیرفتم. پس از تمام شدن نمازش پرسیدم: چرا شما این قدر منقلب و دگرگون هستید؟ دکتر جواب داد: نیروهای امنیتی با جلوگیری از خروج پوران و مونا، نبض مرا در دست گرفته‌اند. این تنها برگ برنده‌ای است که در دست دارند و به وسیله آن می‌توانند مرا تحت فشار قرار دهند و به کشور بازگردانند، احساس می‌کنم فصل تازه‌ای در زندگی من آغاز شده است.»

درگذشت دکتر شریعتی

«آن شب تا ساعت ۱۱ همه دور هم نشسته بودیم و حرف می‌زدیم ولی دکتر ساکت و غمگین و گرفته بود و حرفی نمی‌زد. حدود نیمه شب، علی فکوهی و ناهید به خانه خودشان می‌روند و بانسرین قرار می‌گذارند که فردا صبح آماده باشند تا به اتفاق به بدرقه دوستشان بروند. دکتر هم به اتاق خوابی که، در طبقه پایین قرار داشته می‌رود که بخوابد. (این اتاق از یک طرف رو به جنگل بوده و پنجره اتاق به علت گرمای هوا باز بوده است) بعد از مدتی، دکتر به سارا می‌گوید، لیوان آبی برایش ببرد. سارا آب را می‌برد، پس از گذشت مدتی باز بچه‌ها را صدا می‌کند و یک استکان چای می‌خواهد. به نظر ناآرام می‌رسیده و خوابش نمی‌برده است. سوسن وسارا و نسرین هم برای استراحت، به طبقه بالا می‌روند و می‌خوابند. فردا صبح ساعت هشت، ناهید و آقای علی فکوهی برای بردن خواهرشان نسرین به خانه می‌آیند و در می‌زنند، ولی کسی در را باز نمی‌کند. مدتی هم پشت در می‌مانند تا نسرین، از خواب بیدار می‌شود. او که برای باز کردن در به طبقه پایین می‌آید، می‌بیند که دکتر در آستانه در ورودی اتاق به پشت افتاده و بینی اش به نحوی غیرعادی سیاه شده و باد کرده است. وحشت می‌کند و هراسان می‌دود در را باز می‌کند. با اضطراب جریان را به برادرش می‌گوید. ناهید و برادرش متحیر و غمگین وارد خانه می‌شوند، ناهید بلا‌فاصله نبض دکتر را می‌گیرد و او هم نظر ناهید را تایید می‌کند، بلا فاصله نسرین به طبقه بالا‌، به اتاقی که بچه‌ها در آن خوابیده‌اند می‌رود و مراقب آنها می‌شودتا پایین نیایند که پدرشان را به آن حال ببینند.

علی فکوهی، وحشت‌زده و غمگین فورا به اورژانس بیمارستان ساوت همپتون تلفن می‌کند. آمبولانس می‌خواهد. بعد از مدت کمی‌ آمبولا‌نس می‌رسد. آنها هم پس از معاینه نظر می‌دهند که دکتر درگذشته است. او را برای انتقال به بیمارستان، روی صندلی چرخدار می‌نشانند و به آن می‌بندند تا از دید همسایگان، ناخوشایند نباشد. بعد از این که شریعتی را به بیمارستان می‌برند، آقای فکوهی به خانه دوستش که درهمان حوالی بوده می‌رود. جریان را به او می‌گوید.

شخص اخیر هم خبر واقعه را تلفنی به چند نفر از دوستان دکتر، اطلا‌ع می‌دهد. سپس آقای فکوهی همراه خواهرانش، سوسن و سارا، از خانه‌ای که چنین فاجعه‌ای در آن اتفاق افتاده، خارج می‌شوند و به خانه خودشان می‌روند. چند ساعت بعد، از طرف سفارت ایران به آقای فکوهی تلفن می‌شود (!) و می‌خواهند که آقای فکوهی جنازه را به آنها بدهد، تا خودشان بقیه تشریفات قانونی را انجام دهند (!). آقای فکوهی، متحیر و غم زده به آنها جواب می‌دهد: «من هیچگونه اختیاری ندارم. باید خانواده دکتر در این مورد تصمیم بگیرند. من تنها کاری که کرده‌ام، این است که به خانواده‌اش اطلا‌ع داده‌ام.» پس از انتقال جسد به پزشکی قانونی، انجام معاینات اولیه، تنظیم صورت جلسه و انجام سایر تشریفات اداری – بر‌خلا‌ف بیان عده‌ای – بدون آن که لزومی به کالبدشکافی دیده باشند، علت مرگ را ظاهرا «انسداد شرائین و نرسیدن خون به قلب» اعلا‌م می‌کنند. در این موقعیت، کنفدراسیون و دانشجویان مبارز ایرانی مقیم اروپا، خواستار کالبدشکافی می‌شوند. از طرفی برای انجام کالبدشکافی، به گفته وکیل احسان، علاوه بر لزوم طرح شکایت از طرف خانواده، در دست داشتن پرونده «آنکت» پلیس نیز لازم بود. اموری که تحقق هر یک از آنها، مستلزم گذراندن مراحل اداری مختلف بود. با توجه به توطئه ساواک – ارسال یک گروه به سرپرستی یک افسر امنیتی برای تحویل گرفتن رسمی جسد جهت انتقال به ایران – و همچنین احتمال همراهی قریب‌الوقوع پلیس انگلیس با نیروهای ساواک شاه، تصمیم به عدم درخواست کالبدشکافی و همچنین انتقال فوری جسد به سوریه – چون امکانات آن کشور مناسب‌تر تشخیص داده شده بود – گرفته می‌شد. (این تصمیم پس از یک شور جمعی با حضور کلیه شخصیت‌های سیاسی و دوستان دکتر در خارج و با اجازه وکیل خانواده گرفته می‌شود).

آقای فکوهی می‌گوید: «من تعجب کردم که مامورین سفارت از کجا، چنین خبری را آن هم با این سرعت شنیده‌اند! زیرا من در آن روز «شوم»، پس از این که وارد خانه شدم و با آن صحنه غیرمنتظره روبه رو شدم، پس از تلفن به اورژانس بیمارستان «ساوت همپون»، در فاصله ای که اورژانس بیاید، فقط به یکی از رفقایم که وی هم قبلا از اقامت دکتر در منزل من به دلایلی مطلع بود، تلفن کردم و جریان را گفتم. آن هم برای این که از او بخواهم به جای من، دوستی مشترک را- که منتظر ما بود تا به فرودگاه برسانیمش – بدرقه نماید و مطمئنم که آن رفیقم – که او را خوب می‌شناختم – با سفارت ایران، کوچکترین رابطه سیاسی نداشت، علاوه بر این که از علا‌قمندان دکتر هم بود. پس از کجا افراد سفارت از واقعه خبر داشتند؟… خدا می‌داند! از نظر من، هنوز مسائل مبهمی پیرامون قضیه وجود دارد که بدان پاسخ درستی داده نشده است.»

روایت کتاب دیگر از ساعت‌های بعد از مرگ دکتر شریعتی چنین است: خاطراتی را می‌گویم که به طور کاملا واضح و روشن درذهن من است. سه نفر بودیم. راه افتادیم و به منزلی که مرحوم دکتر، شب قبل در آنجا اقامت داشت رفتیم. دو دختر مرحوم دکتر، آن موقع بسیار نوجوان بودند. مثل دو گنجشک پژمرده، لباس‌های مشکی پوشیده بودند و کنار دیوار ایستاده بودند. سراسر رخسارشان را غم پوشانده بود. ما وارد اتاقی شدیم وآنها تختخوابی را که مرحوم دکتر بر آن خوابیده بود به ما نشان دادند. گفتند تا دیرگاه با ما نشسته بود و سخن می‌گفت. تازه هم از راه رسیده بود و علی‌رغم خستگی، نشست و نشست و چای خورد و تعریف کرد و سخن گفت و سیگار کشید و … تا نزدیک سحر. پس از اذان صبح، نمازش را خواند و برای استراحت به اتاق خود رفت تا بخوابد.

هنگام صبحانه خوردن، اهل خانه منتظر مرحوم دکتر بودند که بیاید و در صبحانه با آن‌ها شرکت کند. می‌گفتند که نیامد و دیر کرد. صدا کردیم. جواب نیامد. به اتاق او رفتیم. گفتند همین که وارد اتاق شدیم، دیدیم که دکتر با صورت به زمین افتاده است. حتی به ما آن نقطه ای از موکت اتاق را که آثار ساییدن‌ بینی دکتر در آنجا هنوز آشکار بود نشان دادند، کاملا معلوم بود که هنگامی که او می‌خواسته از تخت پایین بیاید، قلبش درد گرفته و دست روی قبل گذاشته و دیگر نتوانسته کنترل خود را حفظ کند و با صورت به زمین افتاده است. به هر حال با دیدن این وضع بلافاصله آمبولا‌نسی خبر کرده بودند و ماموران آمبولانس هم تا آمده بودند، در همان محل علا‌ئم حیاتی مرحوم دکتر را معاینه کرده بودند و گفته بودند که ۱۵ دقیقه است ایشان فوت کرده، درعین حال به سرعت او را به بیمارستان ساوت همپتون رسانده بودند. ما هم به بیمارستان رفتیم. دکتر را به سردخانه برده بودند و ما را به سردخانه راه نمی‌دادند. من کارت دانشجویی‌ام همراهم بود و چون روی آن نوشته بودند دکتر فلانی، آنها تصور کردند من طبیبم و اجازه دادند به سردخانه وارد شوم و همراه دوستان به سردخانه وارد شدیم. در آن جا دو کشو بود. اولی را کشیدند تا جنازه دکتر را به ما نشان بدهند. اما در کشوی اول، جنازه یک زن بود. کشوی بعدی را کشیدند که جسد مرحوم دکتر در آن بود. بسیار بسیار آرام خوابیده بود. من حقیقتا کمتر چهره آرامی را، این چنین دیده بودم. موهای سرش تا روی شانه‌هایش ریخته بود و فوق‌العاده آرام خوابیده بود. آقای میناچی که همراه ما بود، جلو رفت و به دلیل اینکه وکیل بود و با پاره ای از امور آشنایی داشت، کمی کوشید تا با دقت نگاه کند و ببیند که آیا زخمی یا آثار ضربه‌ای یا چیزی بر روی بدن دکتر دیده می‌شود یا خیر؟ که حقیقتا نبود.

خیلی چهره معمولی ای داشت، اصلا گرفته نبود، در هم نبود، چشم‌هایش بر هم بود و در یک خواب ناز ابدی فرو رفته بود. بیرون آمدیم و به لندن بازگشتیم و دوستان دیگر را خبر کردیم. به هر حال مقدمات برگزاری مراسم ترحیم و بزرگداشت مرحوم دکتر، فراهم شد. دوستان در سراسر دنیا – چنان که گفتم – همه با خبر شدند و یکی پس از دیگری، از این جا و آن جا دررسیدند.

در آن ایام، لندن، ایام بسیار شلوغی را پشت سر می‌گذاشت و همه کسانی که در آن وقت نامی‌داشتند و از مخالفان بنام رژیم شاه بودند، این جا گرد آمدند. در همین اثنا، جناب آقای شبستری هم که امام مسجد‌هامبورگ بودند، بدون خبر از این که چنین اتفاقی افتاده است به منزل یکی از دوستان که بقیه دوستان هم در آنجا بودند وارد شدند.

ایشان به من می‌گفت وقتی آمدم، دیدم همه چهره‌ها گرفته است؛ من خبر نداشتم که چه اتفاقی افتاده است ولی پا به مجلس که گذاشتم، دیدم مجلس غیرمتعارفی است. وقتی به ایشان گفتند که مرحوم شریعتی از دنیا رفته است، به طوری بسیار طبیعی، آهی از نهاد برکشید و گفت: عجب! دکتر شریعتی هم به تاریخ پیوست؛ و حقیقتا به تاریخ پیوسته بود. به هر حال مقدمات فراهم شد و برخلاف مشهور، جنازه مرحوم دکتر در این جا یعنی در «امام باره»، غسل داده نشد بلکه در یکی از مساجد لندن که مسجدی کوچک و متعلق به اهل سنت بود و غسالخانه‌ای داشت، غسل داده شد. بنده و جناب آقای شبستری متعهد تغسیل و تکفین ایشان بودیم؛ یعنی در واقع، دوستان از آقای شبستری خواسته بودند و ایشان هم به من گفت که بیا تا با هم این کار را انجام بدهیم، البته دو نفر دیگر هم به ما پیوستند: آقای دکتر ابراهیم یزدی و آقای صادق قطب‌زاده. این چهار نفر بودیم که جنازه مرحوم دکتر را آوردند. دیگر جسد دکتر سالم نبود، سرتاپای او را شکافته بودند، تمام سر و بدن شکافته شده بود، نمونه‌برداری شده بود و بررسی‌های طبی بسیار جدی‌ای صورت گرفته بود.

بیمارستان ساوت همپتن، یک گزارش مفصل طبی در باب مرگ دکتر ارائه کرد و در آن گفته بود چیز مشکوکی دیده نشده است و مرگ او مثلا بر اثر به قتل رسیدن، دسیسه، زهر، دشنه و چیزی از این قبیل نبوده و به نظر می‌آید که به مرگ طبیعی از دنیا رفته است؛ مرگ طبیعی یعنی با سکته. اتفاقا همان روزی که به ساوت همپتن رفته بودیم و برای اولین بار با جای خالی مرحوم شریعتی روبه رو شدیم و بعدا به بیمارستان رفتیم، در همان اتاقی که مرحوم دکتر خوابیده بود، سطلی بود که شاید در آن، نزدیک به ۴۰ تا ته سیگار بود یعنی در همان مدت کوتاه، مرحوم دکتر مقدار زیادی سیگار کشیده بود.

طبیبان مجلس ما بهتر از من می‌دانند که در حالت عصبی شدید و با آن فشاری که دکتر، در آن روزها، در آن قرار داشت، امکان چنین رخدادی وجود داشته است، خصوصا این که شب قبل از حادثه مرحوم شریعتی به فرودگاه هیثرو رفته بود چون قرار بود دختران او بیایند، همه مسافران آمده بودند الا ‌دختران او.

دوست ما نقل می‌کرد که فوق‌العاده مضطرب شده بود. چون خانمش از تهران تلفنی به او گفته بود که دخترها از گمرک و قسمت کنترل گذرنامه گذشته‌اند و به طرف هواپیما رفته‌اند. وقتی دخترها نیامده بودند، او شدیدا مضطرب شده بود که مبادا دوباره حیله‌ای در کار بوده و به نام سوار شدن هواپیما، دخترک‌ها را هدایت کرده‌اند و به جای دیگری برده‌اند و مثلا آنها را گروگان گرفته‌اند یا زندان انداخته‌اند. همه این فکرها از سر او گذشته بود و او را فوق‌العاده درپیچیده بود. البته دخترها آمده بودند و با او به ساوت همپتن رفته بودند.

این فشارها بوده و بعد هم این همه سیگار مصرف شده بود که من گمان می‌کنم به بهترین وجهی می‌تواند علت یک سکته قلبی ناگهانی را توضیح بدهد. پس از فوت دکتر شریعتی، روزنامه‌های رسمی مثل کیهان، اطلا‌عات و بامداد با حروف درشت در صفحات اول، از او تجلیل می‌کردند و طوری وانمود می‌کردند که او فقط یک اسلا‌م‌شناس بی‌ضرر و خطر بوده و چون مریض بوده، به مرگ طبیعی درگذشته است.

ساواک دستور داده بود که مبارزات، شکنجه‌ها، زندان‌ها، تعقیب و مراقبت‌ها و عذاب‌هایی که علی از حکومت متحمل شده بود، کاملا مسکوت گذارده شود.

به هر حال، ساواک تعدادی از مامورین عالی‌رتبه خود را به لندن می‌فرستد تا اگر به صورت عادی توانستند جنازه را از خانواده تحویل بگیرند که چه بهتر؛ وگرنه آن را به هر شکل ممکن بربایند و به ایران بیاورند. غافل از اینکه دوستداران دکتر و دانشجویان خارج از کشور، با هوشیاری سیاسی، این ترفند آنها را نیز خنثی خواهند کرد. آنها به محض اطلا‌ع از اینکه ساواک ما را برای گرفتن جنازه تحت فشار گذاشته، وکیلی از طرف خود و وکیل دیگری برای احسان می‌گیرند و آنها را مامور می‌کنند که از دولت انگلیس بخواهند جسد را تحت هیچ شرایطی به افراد سازمان امنیت ایران تحویل ندهد و خبر این اقدام را بلا‌فاصله برای هواداران و مبارزان خارج از کشور در اروپا و آمریکا و لبنان مخابره می‌کنند. خبر شهادت علی به صورت بسیار گسترده توسط مبارزین خارج از کشور منتشر شد و احزاب وسازمان‌های مختلف سیاسی با انتشار بیانیه‌های گوناگون، از دست دادن علی را «سوگ قلم و شرف» تعبیر می‌کردند. اما روزنامه‌های کیهان و اطلاعات که مهمترین روزنامه‌های کشور محسوب می‌شدند، پس از دو روز سکوت، در تاریخ ۳۱ خرداد ۱۳۵۶، اطلا عیه‌ای را درج کردند که مرگ علی را طبیعی و ناشی از بیماری‌های ریشه‌دار جلوه می‌داد. متن اطلاعیه چنین بود: «مرحوم دکتر علی شریعتی که برای درمان ناراحتی چشم و کسالت قلبی خود به انگلستان رفته بود، در آنجا بر اثر سکته قلبی درگذشت.» خانم دکتر شریعت رضوی در این باره این نکته را تذکر داده است که علی هیچگاه ناراحتی جسمانی خاصی نداشت. کسی از اعضای خانواده و فامیل به یاد ندارد که او حتی یک بار از درد یا ناراحتی جسمانی گله کرده باشد و مهمتر از آن اینکه او هیچ گاه به پزشک مراجعه نکرده بود.

همه دوستان و نزدیکان علی می‌دانند وی فردی قوی و سالم بود و خودش به این نکته توجه داشت. حتی بعد از تحمل آخرین زندان که هیجده ماه به طول انجامید، با آنکه تمام این دوره را هم در سلول تنگ، تاریک و انفرادی زندان شهربانی سپری کرده بود، فقط گه گاه از نور خورشید ناراحت می‌شد. غیر از این هیچ ناراحتی دیگری نداشت، علی از این نظر به خود می‌بالید و به شوخی می‌گفت: «من آنم که سلول تاریک هم نتوانست بر سلامتی‌ام اثر بگذارد» و راست هم می‌گفت؛ من که همسر او بودم، هرگز به یاد ندارم که او از درد شکایت کرده باشد. دفترچه بیمه او هم به خوبی نشان دهنده این ادعاست. تمام اوراق این دفترچه (که به عنوان سند در دسترس است) سفید است. علی از این دفترچه فقط یک بار در تاریخ ۲۸/۴/۵۵ استفاده کرده است، آن هم نه به علت بیماری قلبی یا فشار خون یا قند و غیره، بلکه برای گرفتن عینک بوده است. خوانندگان آگاه تصدیق می‌کنند که کسی با اوضاع مالی مشابه ما، در صورت بیماری، حتما از دفترچه بیمه خدمات درمانی استفاده می‌کرد و می‌کند. بدین ترتیب، طبیعی است که اگر علی مریض می‌شد؛ یا اصولا دارای ناراحتی قلبی بود، قاعدتا می‌بایست به پزشک مراجعه می‌کرد و سابقه بیماری او در دفترچه‌اش منعکس می‌شد. وی با اینکه سیگار می‌کشید، اما معاینات پزشکی نشان داد که سیگار تاثیر چندانی بر جسم او نگذاشته است. بنابراین احتمال هرگونه سکته قلبی یا بیماری مشابه، بدون اینکه سابقه‌ای داشته باشد، بعید به نظر می‌رسید. پروفسور حامد الگار در نوشته‌ای توضیح داده که شرایط مرگ دکتر شریعتی، این ظن را به شدت تقویت می‌کند که وی به دست ساواک به قتل رسیده است. او عنوان می‌کند که حتی اگر شریعتی را به قتل نرسانده باشند، او به حق درخور عنوان «شهید» است. این شاید مهمترین موضوعی است که باید درباره شریعتی به آن توجه کرد.

شهید دکتر علی شریعتی پس از مرگ خود، بیش از پیش در بین جوانان مطرح شد و کتاب‌هایش بارها و بارها تجدید چاپ شدند. مرگ او – همچنان که خود می‌خواست – مرگی بزرگ و تاثیرگذار بود، همچنان که زندگی‌اش همینگونه بود.

نویسنده : محمد‌حسین روانبخش

نوشته شاخص

بابا علی همیشه بود

مونا شریعتی دخترش که در زمان وداع با پدر ۶ساله بود میگوید:

« بابا علی بابای خانه نبود در چشم کوچک من معمایی بود غریبه ای بود که گاه حضور پیدا می کرد و حضورش هیاهو بر پا می کرد و این حضور چنان کم بود که از مادرم می پرسیدم (این آقا کیه؟!) بابا علی بابایی بود که گاه می آمد و تمامی عشق ناداده اش را در لحظه ای جمع میکرد و همچو طوفانی بر سر خانه می ریخت!و من نمی فهمیدم که چرا مرا آنچنان بغل می کند و بی رحمانه می بوسد تا صدای گریه ام بلند شود! چرا که در ذهن کودکانه ام نمی دانست برای چنین مردی حتی شنیدن گریه فرزند خود یک حادثه بود! حادثه ای که به قول خودش ممکن بود اتفاق نیفتد! بر شانه هایش سوار می شدم و او را میزدم و از او می پرسیدم (چرا مادرم را تنها می گذاری؟!)و او که نمی دانست به کودک چهار ساله اش چه بگوید ستاره ها را نشانم می داد و در ذهنم بذر خیال می پاشیدو سؤال. سؤالی که می بایست سالها بعد، بدون او به آن پاسخ می دادم.بابا علی خنده های بزرگ و قوی بود که سؤال های عجیب و غریب می کرد و در آن روز های معدود حضورش ، از صبح در اتاق عجیب و پر کتابش زندانیم می کرد و برایم قصه می گفت. قصه هایش چنان هیجان انگیز بود که در ذهنم به شکنجه ای عزیز می مانست! در قصه هایش از سفر و خطر و حادثه میگفت!…و می گفت «قصه ای که در آن حادثه و خطری نبا شد قصه نیست ،خبر است» آن روزها نمی دانستم که قصه ای که خبر نیست زندگی است!زندگی که در ان گردنه های بسیار است.

690 small thu بابا علی همیشه بود | http://shariati.nimeharf.com

این بابای پر توقع شوخ، آرام آرام ذهن مرا با سوال کردن و فکر کردن آشنا می کرد و مفاهیم ساده زندگی از قبیل درس،دانشمند،خوبی،بدی را با مثال های ساده و شوخیهای زیرکانه اش زیر سؤال می برد،بدون هیچ جوابی! و مرا با سؤال ها و جواب های خودم تنها می گذاشت! چون میدانست بعد از این باید به این سؤال ها به تنهایی پاسخ گویم.

برای من آمیزه ای از عشق، مهربانی،اعجاب و امنیت بود یک دوست بود نه چیز دیگر!

هنگامی که در سال ۵۶ پس از شهادتش به سوریه رفتیم، در آن ازدهام عجیب ایرانی و عرب و مبارزین فلسطینی با آن چپیه های مرموز دریافتم که اتفاقی افتاده است . احساس کردم که دیگر پدر مسافرت نیست، بیمارستان نیست، زندان نیست و احتما لآدیگر نخواهد آمد.

از مادرم که آن روزها یک قهرمان دردمند بود، پرسیدم «بابا کجاست؟مسافرت است؟»گفت: آره گفتم بیمارستان است ؟ گفت : آره! با ذهن کودکانه ام حقیقت درد ناک پشت این دروغ را در یافتم. کاغذی ساختم با مدادی که یکی از دوستان به من داد. بابا علی را کشیدم، کله اش را با چند عدد مو بر آن و دهان و چشمان همیشه خندانش را.

مردم گریستند، فهمیدم چه شده. دیگر از کسی نپرسیدمو تا سالها نخواستم بپرسم. فقط یک بار خواهرم سارا گفته بود: بعضی ها همیشه هستند هر چند که با ما نباشند… این کافی بود، چون بابا علی همیشه بود

نوشته شاخص

این مرد، این در وطن خویش غریب

و تاریخ آن گوشه ایستاده است، گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد …

به گزارش نیمه حرف.کام،
متنی که در ادامه می خوانید از کتاب “هبوط” دکتر علی شریعتی به مناسبت سالروز بعثت پیامبر گرامی گلچین شده است.

«سال ها گذشت و گذشت و تاریخ، این خبرنگار کنجکاو و پر تلاش و خستگی ناشناسی که همه جهان را همیشه پرسه می زند و هر جا خبری هست حاضر است و در هر گوشه ای از زمین حادثه ای رخ می دهد خود را هر جا که باشد به شتاب می رساند، اکنون به مدینه آمده است، اینجا خبرهاست، مردی پس از پانزده سال تنهایی و انزوای در غار حراء و تفکر در خلوت خاموش شب های ستاره باران آسمان کویر، بر دامنه کوه آمده است و پیام آورده است و با جانی که از آتشی مرموز شعله گرفته است و با اندیشه ای که از پیام های اسرارآمیز آسمانی بارور است، با خیالی که در تنهایی ساکت پانزده سال تفکر و تامل های بلند و عمیق با خویشتن لطافت شعر و جذبه سحر یافته است، با دلی که در زیر باران های وحی، باغ های خرم سبزی در آن شکفته است و با روحی که نوازش مرموز و مهربان دست الهام رنگ ها و لکه ها و غبارهای پلیدی زندگی خاکی و آلودگی های غلیظ را شستشو داده است و وزش نسیم های ناپیدای رحمت خداوندی او را در رهگذر خویش خشک کرده و عشقی به لطافت روح فرشتگان، به جذبه نیرومند خورشید.

Sargarmi98.ir Dr.Shariati1 این مرد، این در وطن خویش غریب | http://shariati.nimeharf.com

و تاریخ به این مرد می نگرد، به اینکه پس از پانزده سال عزلت در غار تنهایی بزرگ و دردناک خویش اکنون آمده است و چهره اش تافته از سوز درونِ ملتهب و مرموزش، دست و پایش مرتعش از زلزله ای که به روح بی انتهایش افتاده و فریاد می کشد: ای مردم! بت های خویش را بشکنید! از این لجنزار زندگی عفن و روزمرگی پلید و بی درد و پست به درآیید، پرواز کنید، این دل آسمان، این بام بلند آرزوهای بزرگ، این خدای پرشکوه که جامه آسمان را در بر دارد و اشک های ستارگان را بر گونه و با چشم خویش، خورشید، شما را هر روز می نگرد تا از شما یکی از این مرداب برآید و به سوی او پر کشد!

ای مردم! در میان شما کیست که پیام مرا بشنود؟ ای مردم! سینه من گنجینه پنهانی صدها پیامی است که در تنهایی پانزده سال ریاضت، عبادت و تفکر در غار، در دل کوهستان، در قلب شب های درازی که شما در بسترهای آرام خود خفته بودید و من بیدار بودم، در زیر باران مهتاب های هر شب، در گفت و گوی پنهانی خویش با ستارگان خاموش، بر روی هم انباشته ام، بر روی هم نهاده ام و اکنون فشار طاقت فرسای این آیات سنگین و دردناک و سنگینی خفقان آور این پیغام های بسیاری که برای گفتن بیتابی می کنند و چنان به خشم بر دیواره سینه ام می کوبد که استخوان های ناتوانش به فغان می آیند…… ای مردم! کیست که اندکی از بار سنگین و سوزانی را که جانم را به ستوه آورده است برگیرد؟ با سرانگشت احساس خویش کمی از آن بر دارد و بر دوش جان سبکبار خود بنهد؟ مرا سبکبارتر کند… در میان شما کسی نیست که به یاری من بشتابد؟

و تاریخ ایستاده است و می نگرد، مرد را و مردم را! و می بیند که صدها و هزارها عرب بدوی، از مدینه و مکه، از قریش و بنی هاشم و حتی از خانواده عبدالمطلب،خانواده شخص پیغمبر، همه بر او ازدحام کرده اند و او را همچون کسی که گویی نمایش می دهد در میان گرفته اند و با چشمان احمق و دهان های زشت و سیاهی که از تعجب بازمانده اند و هر یک به خمیازه غاری و یا حفره قبری می مانند مرد را می نگرند، فریادهایش را می شنوند، التهاب هایش را می بینند، می بینند.

این مردم، مهاجر، انصار، قریش و بنی هاشم،همه گرداگردش را گرفته و با لبخندی آرام و چشمانی بی درد و قیافه ای شکفته از خوشحالی، سری تکان می دهند و با خود می گویند: آفرین، آفرین، عالی است، عالی، به به، به به! خیلی هنرمند است، چه خوب بازی می کند…. این مرد باعث افتخار ماست ……. تا حالا در عرب کسی مثل او نیامده ……. و مرد همچنان فریاد می کشد، مردم را می خواند: آیا کسی نیست که این بار، این آوار! و مردم همچنان ایستاده اند و می نگرند و لذت می برند و افتخار می کنند، به به به به!!!

و تاریخ آن گوشه ایستاده است و از دور می نگرد، زیر لب لبخند تلخ و دردناک دارد،گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد، این مهاجران و انصار و از خود می پرسد آیا از میان اینان کسی پیش نخواهد آمد؟……. پیش نخواهد آمد تا ببیند که این پیغمبری که در انبوه مومنان صادقش چنین بی کس و بیگانه و مجهول مانده است چه می گوید؟ چه می کشد؟ چه می خواهد؟ آن بار سنگین، آن آوار خفقان آوری که از آن این هه می نالد چیست؟ او را کمک کند، او را سبکبارتر کند……..

اما هیچکس قدم پیش ننهاد، پیغمبر، تنها فریاد می کشید و به خود می پیچید، صدایش گرفته بود و چهره اش خسته و شکسته شده بود و قومش،مهاجران و انصارش، همچنان ایستاده بودند و او را می نگریستند، می ستودند، مباهات می کردند، به!به به! عالی است!
و تاریخ همچنان از دور می نگریست و با لبخندی پنهانی و تلخش می گریست و زیر لب به درد می گفت: “پیغمبری اولوالعزم، صاحب کتاب و رسالت! و در میان انبوه امتش اینچنین غریب! در میان انبوه قومش اینچنین بیگانه، در انبوه خاندان و عشیره اش این چنین تنها! و در میان گرم ترین و متعصب ترین مومنانش این چنین مجهول! پیامبری معجزه اش کتاب و امتش امی!شترداران دلال پیشه سازندگان گور برای دفن زنده دختران خویش! که یعنی حمیت، یعنی غیرت”

ناگهان!
تاریخ بر خود لرزید! ناگهان چه می بینم؟برخاست، سرکشید، نزدیک آمد، با گام های کنجکاو و مرتعشی نزدیک آمده، تندتر کرد، به میان صف مهاجران و انصار آمده، درصف مقدم یاران، یک قدم جلوتر، به طرف جلو خم شد…
چه می بینم؟ این کیست؟ این مسافر کیست؟ این عرب نیست، پیداست از سفری دور می آید، پیداست که سال ها آواره بوده….. پیداست که از کویری سوخته می رسد.

اِ، این چهره را می شناسم! او را دیده ام…..این همان…..در کنار آن آتشکده……..ها…….در آن کلیسا……… که از پنجره ناگهان به بیرون پرید…… این سلمان است!
و بعد سلمان ماند، در نخستین دیدار ایمان آورد و دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و”سلمان منا” شد و صاحب سرّ “پیام آور”شد و محمد با او، خود را در انبوه مهاجران و انصار،آن کوه سنگینی را که برسینه اش آوار شده بود سبک تر احساس می کرد چه، سلمان بخشی از آن را بر دوش جانش گرفت، هرگاه دردها بر جانش می ریخت سلمان را فرا می خواند، در چشمه ای نا آشنای او ناله می کرد، در گفت و گوی با او فریاد می زد و آسوده می شد.

اما، اما علی جز چاه های پیرامون مدینه، چاه های نخلستان ها صاحب سری نداشت، اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا از شهر و خانه و خانواده اش به نخلستان ها پنا برد؟ چرا تنها بنالد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟ اینها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟ در میان شیعیان نیز تنهاست. علی از محمد تنهاتر است! محمد سلمان را یافت اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند… از میان خیل شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت….»

منبع: خبرآنلاین
نوشته شاخص

شریعتی به دکتر مصدق: بنایی که پی ریختی را می‌سازیم

پیام اولین کنگره کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی
(سومین کنگره‌ کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در اروپا)
به جناب آقای دکتر محمد مصدق رهبر ارجمند جبهه ملی ایران

1239019 10151814742243631 1860531054 n شریعتی به دکتر مصدق: بنایی که پی ریختی را می‌سازیم | http://shariati.nimeharf.com

 ای سردار پیر سر از زانوی اندیشه‌ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه‌های مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می‌برند.

ای دهقان سالخورده تاریخ ما… کاش می‌توانستی دیوارهای قلعه‌ای را که در آن زنجیرت کشیده‌اند، بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه‌ها افشانده‌ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی‌اندیشد و جز به راه تو گام نمی‌گذارد و تو آنگاه می‌دیدی نهضتی را که تو رهبری کردی و او تو را پرورش داد، امروز دارای فرهنگی غنی است. فرهنگی که صفحاتش با خون نگاشته شده است و داستانش داستان شکنجه‌ها، زندان‌ها، اسارت‌ها و محرومیت‌هاست و امروز نسلی که پس از هشت سال پیکارش ولوله در جهان انداخته است، از این فرهنگ الهام می‌گیرد.

ما نیز هزاران فرسنگ دور از دیار عزیز و یاران دلیر خویش راه مقدس همین نسل را دنبال می‌کنیم و بی‌آنکه لحظه‌ای به منافع خویش و حتی به حیات خود بیندیشیم، دست‌اندرکار نبرد با پلیدی و تاریکی هستیم و امروز که در برابر همان دشمنانی که از چپ و راست بر تو می‌تاختند، ایستاده‌ایم، می‌خواهیم در کوشش ملت خود به سوی روشنایی سهم شایسته خویش را داشته باشیم.

نام تو امروز نه تنها فضای ما را گرم می‌دارد، بلکه آسمان‌های بیگانه‌ای را که امروز ما در زیر آن بسر می‌بریم، با روح و دل ما آشنا ساخته است، زیرا هر کجا که می‌گذریم، سخن از تو است و پیکار مقدس تو.

ما به تو اعلام می‌کنیم که به راهی که رفته‌ای وفاداریم. نام تو محک آزادی و شرف ماست و شیرازه اتحاد و پیوند ما.

ما به تو اعلام می‌کنیم که دوش به دوش یاران تو می‌جنگیم و از شکنجه و کشتار خصم نمی‌هراسیم.

ما به تو اعلام می‌کنیم بنائی را که پی ریختی می‌سازیم، جهادی را که آغاز کردی به پایان می‌بریم و دیواره‌های استبدادی را که شکافتی فرو می‌ریزیم.

ما به تو اعلام می‌کنیم که همگام با ملت خویش به‌پا‌خاسته‌ایم تا شب سیاه ملک خویش را به صبح کشانیم و استعماری را که تو مجروح کردی، بمیرانیم و در راه تو و در پی تو، شرف و آزادی ملت خویش را از چنگال دژخیمان مردم‌خوار و غلامان جان‌نثار رهایی بخشیم و زنجیرهای گران را از پای تاریخ وطن خود برداریم.

درودهای گرم و آتشین فرزندان وفادار خویش را بپذیر!

پاریس – پنجم ژانویه ۱۹۶۲
(این پیام به قلم دکتر شریعتی نوشته شده است)

 

نوشته شاخص

مصاحبه با لطف الله مثیمی

آنچه می خوانید مصاحبه گروه انجمن برهان (سایت تاریخ ما) با لطف الله میثمی، مجاهد قبل و بعد انقلاب می باشد.
شاید سِنّی نداشته باشیم اما دغدغه داریم، شور داریم، آرمان داریم، می خواهیم باشیم، می خواهیم بپرسیم، می خواهیم “راه رویم، چون راه رویم، راه بریم“.
گروه انجمن برهان، در نظر دارد تا سلسله مصاحبه هایی با محقّقان،صاحب نظران و آگاهان عرصه تاریخ و اجتماع ایران را به انجام رساند.
تا با عمل به هدایت قرآن توشه ای گیرد هر چند ناچیز از قول های مختلف عالمان قوم برای تبعیّت از احسن آن ها.
در این راه در اوّلین گام های خود جناب آقای «لطف الله میثمی» مجاهد و کنشگر عرصه اجتماعی قبل و بعد انقلاب ما را همراهی نمودند تا به گفت و گویی صمیمی بنشینیم برای نگاهی دیگر به تاریخ ما از مشروطه تا انقلاب اسلامی ایران و به گره هایی بنگریم که هنوز دستی نتوانسته بازشان کند.
ایشان در ۷۲ سالگی و حدود ۵۳ سال فعّالیّت اجتماعی،فرهنگی و سیاسی با استواری و امیدواری راه خویش را در دو ماه نامه «چشم انداز ایران» ادامه می دهد.
azadnegar news 21481 1344171033 976823 In مصاحبه با لطف الله مثیمی | http://shariati.nimeharf.com
مشروطه

علامه نائینی در کتاب تنبیه الامه و تنزیه المله با استناد به اصول علم و عصمت در شیعه امامیه و اینکه به امکان تحقق آن در تاریخ نمی توان دل بست از مشروطه بر دو پایه قانون اساسی و شورای ملّی دفاع می کند.
در مورد قانون اساسی اعلام می دارد برای صحّت و مشروعیت آن هیچ شرطی جز انطباق و هماهنگی با قوانین شرع معتبر نیست.
در مورد مجلس شورای ملّی به لزوم وجود شورای مجتهدین برای نظارت بر مجلس اشاره می کند.
سوالاتی در این دو مورد هنوز هم  قابل طرح است:
در مورد مواردی که تضاد میان آرای نمایندگان و شورای مجتهدین پیش می آید چه باید کرد؟

علامه نائینی تا جایی که من می دانم نظرشان را در غیبت معصوم مطرح می کنند و از آنجایی که برای امام علم و (کاربلدی) و تقوا مطرح است،می گوید نمایندگان مجلس ما هم باید این دو ویژگی را داشته باشند و مجلسی که این دو ویژگی را داشته باشد، خلاء وجود امام زمان را تا حدودی پر می کند.
باید بدانیم که اگر ما این نظریه علامه را نداشتیم شاید مجلس شورای ملّی اصلا تشکیل نمی شد.آقای سید جواد طباطبایی در جایی می گوید روشنفکری ایرانی از مشروطیّت شروع شد،حتی مدرنیته هم از آن شروع شده و روشنفکرترین افراد آن زمان علامه نائینی بوده چرا که آمد دین و فقه را به صورت قانون و حقوق در آورد.
وقتی قانون و حقوق در کشوری مطرح باشد افراد مختلف از لائیک گرفته تا روحانی، مارکسیست، چپ، راست، مذهبی و هر که ایرانی باشد می توانند در آن کشور زندگی کنند.
یکی از مشکلات ما این است که مردم ما مسلمانند ولی وقتی از آن ها بپرسیم قانون اساسی در اسلام چه جایگاهی دارد؟ پاسخی ندارند که بدهند و به زعم روحانیت هم نظام حلال و حرامی که در رساله ها  داریم همان قانون آنهاست.
علامه نائینی هم نمی گوید «تطبیق با شرع» چون می داند از شرع قانون اساسی در نمی آید بلکه می گوید «عدم تخالف با شرع».
شورای نگهبان فعلی با شورای مجتهدین فرق می کند.
اسلام که در ابتدای مبعث رسول‌اکرم(ص) مطرح می شد با مسائلی چون شراب خواری،برده داری،زن و جایگاه پایین آن و نزول خواری روبرو بوده است.
نه هیچ کدام را نفی کامل کرد و نه پذیرش کامل بلکه برخورد تعالی بخش می کند و به تدریج مسائل بسیاری را حل می کند.
و در بررسی هایی که ما کردیم به این نتیجه رسیدیم که نرخ رشدی که در جایگاه و حقوق زنان پس از بعثت پیامبر طی ۲۳ سال رخ می دهد با هیچ نرخ رشد دیگر در تاریخ قابل مقایسه نیست.
قانون اساسی که در مدینه تصویب شده اصلا بندهایش هیچ صبغه و رنگ اسلامی ندارد، فقط بسم الله الرحمن الرحیم بالای آن است و آن هم به این دلیل که کفّار و مشرکین هم خالقیت خدا را قبول داشتند، و هم رحمانیت و رحیمیت او را حتی نفس وحی را نیز قبول داشتند تنها می گفتند چرا بر تو وحی می شود؟ و از کجا که این وحی ازسوی خداست.
در حکومت مسلمانان در آندلس وزرای یهودی حضور داشتند و مسیحیان نیز براحتی زندگی شان را می کردند امّا وقتی مسیحیان پیروز شدند و آمدند هم پدر یهودیان را در آوردند و هم مسلمانان را و فرقه های مختلف یهودی در بهترین شرایط در دنیای مسلمانان زندگی می کردند و باید گفت تازه آن حکومت بارقه ای از اسلام بود و بنظر من هیچ چیزی مثل قرآن برای صلح جهانی سازنده نیست.
همان طور که می دانید بسیاری از احکام اسلام احکام امضایی است و با توجّه به عصر پیامبر وارد اسلام شده و امروزه هم دموکراسی فرهنگ مسلط جهان است. خیلی ها معتقدند که این دو با هم تغایری ندارند و ما اصلا در همان ابتدا شورا و.. را داشته ایم بر فرض شما تعارضاتی هم می یابی آن(دموکراسی) را بپذیرید و تعمیقش بدهید و با آن برخورد تعالی بخش داشته باشید.
من در آمریکا که بودم سفیدپوستی می گفت ما با سیاهان مدارا می کنیم و در واقع سیاهان را تحمل می کردند و نوعی نفرت داشتند، من گفتم چرا مدارا؟چرا نفرت؟ مگر سیاه وسفید آفریده یک خدا نیستند؟ شما باید عقل‌هایتان را روی هم بگذارید و همدیگر را ارتقاء بدهید. وقتی همه با هم برابریم، حذف نیرو یعنی چه؟ شهروند درجه ۱ و ۲ یعنی چه؟ در حالی که اگر کل قرآن را بررسی کنید بی خدایی به رسمیت شناخته نشده و کفّار و حتی شیطان هم خالقیت خدا را قبول دارند.
مهندس بازرگان کتابی با عنوان «خانه مردم» نوشته است. بیت الناس یعنی خانه مردم از کافران و مشرکین و بت پرستان و یهودیان و مسیحان تا مسلمانان پس این غلط است که عده ای به خانه خدا راه ندهند چرا که خانه خدا خانه کافران هم هست. ناس به تعبیر همه مفسرین شامل همه مردم می شود و هیچ مرزبندیی وجود ندارد حتی در نظر آیه الله جوادی آملی .
ما نه تنها بی خدا نداریم حتی بی دین هم نداریم خدا به پیامبر می گوید به کفار بگو دین شما برای شما. هر کسی چیزی را خدای خود می داند؛عده ای ماده ازلی و ابدی را عده ای منطق ارسطویی را عده ای پول را عده ای هوای نفس شان را پس ما بی خدا نداریم.
بکسانی که دموکراسی را خلاف دین می دانند باید بگوییم و بدانند که تعاریف جدیدی که از دموکراسی طرح شده و می شود بسیار به اسلام نزدیک شده است. اکنون می گویند دموکراسی دو مولفه‌ای دارد که یک مولفه آن تبعیت از نظر اکثریت است و مولفه دوم آن این است که اقلیت نباید سرکوب و حقوقش پایمال شود و بلکه حتی این آزادی را داشته باشد که بتواند به اکثریت تبدیل شود.
این خیلی مهم است این که آرای مردم چگونه با شورای نگهبان تضاد پیدا می کنه یک واقعیت است که بعد از انقلاب هم دیدیم.
امام آمد و از حکم اولیه و ثانویه استفاده کرد.
که حکم اولیه حوزه های علمیه «مالکیت نامحدود» است. حالا اگر بخواهیم زمین را تقسیم کنیم بنفع دهقانان این نمی خواند با این حکم. پس باید مثلا حکم ثانویه تو شرایط اضطرار برود و بعد رفت تو باب اضطرار و داستانش را می دانید دیگر که بعد مخالفت شورای نگهبان و این که اگر حکم ثانویه تکرار شود حکم ثانویه، حکم اولیه خواهد شد.
و مخالفت‌هایی شد مثلا قانون کار تصویب نمی شد ،برای آنکه یک حکم اجتماعی بود و می‌گفتند کارگر می‌تواند اجیر شود و قانون کار معنا ندارد. امام ولایت مطلقه را که مطرح کرد، یعنی احکام اجتماعی اولویت دارد بر احکام فردی و این جوهرش بود.
مثلا قانون اساسی که از نظر امام حکم اجتماعی است باب دفاع توش هست،باب استقلال هست،باب آزادی و این ها که هیچ کدام تو حوزه ها نیست. آزادی به معنای امروز و این که به خاطر استقلال نباید آزادی را لگدمال کرد به خاطر آزادی  نباید استقلال را لگد مال کرد،این تو حوزه نیست.
اصلاً شرع حوزه محدوده جغرافیایی ندارد،مثلا شما می توانید ثروتتان را هر کجا که سود بیشتری می‌دهد  ببرید و سرمایه گزاری کنید اما در قانون اساسی و فقه امام خمینی انتقال ثروت قاچاق ارز تلقی می‌شود، بنابراین دین محدوده جغرافیایی ندارد و یک چیز بین المللی است و سرمایه اصلش است که هر کجا  سود بیشتری می دهد باید برود آنجا چون سیّال است.
امام گفت احکام اجتماعی اولویت دارد و روح قرآن هم  حاکمیت مستضعف بر مستکبر هست و به آیه ۵ سوره قصص استناد کردند که اراده خدا بر این است که مستضعفین حاکم شوند و آنگاه که می گوید:«روح قرآن این است که مستضعف بر مستکبر حاکم بشود.» این را اساس احکام اجتماعی گذاشت و دیگر حکم اولیه نمی‌تواند مالکیت نامحدود شود.
و آمد هرم را از راس برد بر قاعده گذاشت و گفت این فقه مصطلح حوزوی کافی نیست (اسمش را هم گذاشت فقه مصطلح یا فقه جاری) آمد این کار را کرد تا یک پشتوانه ای برای قانون اساسی باشد، یک پشتوانه برای قانون کار و موارد اجتماعی شد و جلوی حوزویان بتواند مقاومت کند. خیلی هم سخت بود، یعنی تهاجم زیادی می کردند که حتی پول نفت هم نباید تو جیب دولت برود یعنی نفت باید برود در بخش خصوصی، دفاع را هم بخش خصوصی انجام بدهد گلوله و توپ هم بخش خصوصی وارد کند و اصالتی برای دولت قائل نبودند و دولت یک چیز مجازی می‌شد و آن چیزی که حقیقی است. (مالکیت شخصی) کلکتیویزم(اجتماع گرایی) در آن نیست و میگوید مجازی است.
این مشکل را امام آمد با ]این اصل که[ احکام اجتماعی اولویت دارد بر احکام فردی اصلاح کرد (احکام فردی چیست؟ همین رساله‌ها نماز، روزه، خمس، زکات، حج، جهاد، امر به معروف و نهی از منکر و اینها شد احکام فردی فرعی چون فروع دین است) و آمد این دینامیزم را اینجوری مطرح کرد که حج را می توانیم تعطیل کنیم بخاطر مصالح ملّی‌مان و حتی نماز را هم  می توان تعطیل کرد بخاطر مصالح اسلام.

1250621 مصاحبه با لطف الله مثیمی | http://shariati.nimeharf.com

آیا این در تضاد نیست با سیره پیامبر و ائمه؟

نه استناد به همان‌نجاست اصلا؛امام حسین حج را رها کرد برای اینکه برود با مردم کوفه بیعت کند.

مورد نماز را بیشتر می خواهیم روش دست بگذاریم که امام حسین برای جنگ هم نماز را حتی رها نمی کند و اصالت را در حرکتش به نماز می دهد .

خوب نماز هم تو همه رساله ها هست و حتی مرتجع ترین روحانی هم قبول دارد که اگر شما نماز می خوانید و ببینید بچه دختری در حوض افتاده باید برای نجات انسان نماز را بشکنی حتی دست به نامحرم بزنی «دختر را نجات بدهی.
بعضی ها می گویند نماز را بشکنی و بعضی ها می گویند اتمام نماز به این است یعنی دیگه نمازت اعاده نداره چون نجات انسان ها بالاتر از نماز است اولویت داره. آن حکم اجتماعی است و اولویت دارد بر حکم فردی.
یعنی نمی آید نفی کند. مثلا بعضی روشنفکرا می گویند:اصلا نماز چه فایده داره؟ حج چه فایده داره؟ شرع رو زیرش می زنند.
امام می‌گوید که آن سر جای خودش و این هم سر جای خودش است ولی یکی بر دیگری اولویت داره .این یک دینامیزمی است که بعد از انقلاب با یک نیت خوب بود.
در مورد حفظ نظام اوجب واجبات است ]باید بدانیم[ که اوجب یعنی چیزی واجب تر یعنی اگر نماز واجب است اوجب چیزی بالاتر از نماز است یعنی همان حکم اجتماعی. مثلا آقای طالفانی می گوید که شما نماز فردی که می خونید نماز جماعت با آنکه حواست پرت می شه هفتاد بار ثوابش بیشتر از نماز فرادی است خوب این اولویت داره دیگه. اگر نمازت را خواندی و دیدی جایی نماز جماعته و وقت هست باید یه بار دیگه بری نماز جماعت بخونی و قرآن هم مملو از این اجتماعیات است.
بنابراین می خواهم این نتیجه را بگیرم اگر آرای مردم منتخب با شورای نگهبان سر شرع اختلاف افتاد می گه احکام اجتماعی اینو می گه.

اتفاقا جمله ای امام دارد که می گوید که اگر اعضای شورای نگهبان احکام اجتماعی قرآن را می دانستند ما نیاز به شورای تشخیص مصلحت نداشتیم. چون خود دین مصلحت را قبول دارد و می گوید اجتماع اولویت دارد بر فرد اینم یعنی مصلحت.
مثلا آقای امامی کاشانی می گفت که ما صبح می شینیم شورای نگبهان و می گیم قانون کار بر خلاف دینه و بعد از ظهر می شینیم تو تشخیص مصلحت و می گیم که قانون کار بر مصالح مردمه.

امام تلاش کرد این معضل را اینگونه حل کند و تلاشی که بعد از انقلاب شد این بود.
و خوب با آموزش احکام اجتماعی در نهایت می شه مسائل را حل کرد.البته غریبه دیگه(احکام اجتماعی) و خیلی هم تلاش می خواد و سخته دیگه.
مثلا روشنفکرای ما یکی از افتخاراشون اینه که ما عضو هیچ گروه و تشکیلاتی نیستیم و این را یک افتخار می دانند،این یعنی همین ]روحیه[ فردی و اصلا دین احزاب را اولویت داده و تو قرآن احزاب خیلی مقام بالایی دارند و تشکل مقام خیلی بالایی داره و این نوع دین در جامعه ما خیلی مظلومه.

azadnegar news 21481 1344171033 894513 In مصاحبه با لطف الله مثیمی | http://shariati.nimeharf.com

دولت ملی و ۲۸ مرداد

نقش جریان های مختلف از احزابی چون توده، نهاد روحانیت و دولت های استعمارگر را در کودتا چه حدّی می دانید؟

بهترین راهنمایی که می توانم بکنم این که سرمقاله «کودتای ارزان» در چشم انداز ایران است که همه سوالاتی که کردید در آنجا جواب داده شده.
یک گفت و گویی هم نسیم بیداری از ما زده که محور اصلیش این است که حزب توده ملهم از مارکسیست شوروی بود و مارکسیست شوروی هم یک نوع کسموپلوتیک است یعنی جهان وطنی و ملی توش جایگاهی نداره و دیگری فراملیّتی های نفتی اند و برای آن ها نیز ملیّت جایگاهی نداره آنچه که براشون مهمه مخازن زیرزمینیه.
مثلا در نقشه های نفتی مرز ایران را نقطه چین می کشند و مرز مناطق نفتی را  با خط پر می کشند- خوب پر مهم تره دیگه براشون- و ملیت هم براشون معنی نداره و این یک مشکله آمریکایی ها هم هست که شرکت های فراملیّتی که سرمایه جهانی دارند با منافع ملی آمریکا گاهی مغایرت داره.

یکی هم ایدئولوژی روحانیت، ایدئولوژی روحانیت ما عنصر ملی توش جایگاهی نداره مثلا فرض کنید اگر آقای خویی اعلم باشه و در عراقه مردم ما از او ن تقلید می کنند.منظور اینه که ایدئولوژی روحانیت هم همینجور جهانیه دیگه و اصلش هم مالکیت نامحدوده.

ببیید این ۳ تا در کودتای ۲۸ مرداد با هم پیوند خوردند و هر ۳ تا جهان وطنی بودند و ملیت برایشان مطرح نبود و این ها مثل ۳۰ تیر مصدق ملی را نابود کردند،این از جهت گره گشایی شما بود و در «کودتای ارزان» بتفضیل آمده که چرا حتی آن ۱۰ ملیون دلاری که برای کودتا اختصاص داده بودند هم خرج نشد.
ما در تاریخ معاصر خود اسامی مختلفی از احزاب را داریم و بنظر در این میان احزاب چپ نفوذ بیشتری در میان مردم ما داشتند امّا مساله این است که ما احزابی پایدار و به معنی واقعی یک حزب را در این میان نمی یابیم و نظریه عده ای این است که تحزب در ایران ریشه ای نداشته است و چو.ن بسیاری از مفاهیم وارداتی مسخ شده و سپس هم نسخ شده و برداشته شده است.
شما علّت این عدم شکل گیری حزب و فرهنگ تحزب را با این همه تجربه احزاب که داشته ایم، چه می دانید؟            
یکی فرهنگ حوزوی است که به ایندیویجوال، فرد و احکام فردی و فرعی بهای اصلی می ده و تشکل یک چیز مجازیه.
مثلا ما وقتی می خواهیم امتیاز بگیریم برای نشریه امتیازش را به فرد می دهند و به تشکّل نمی دهند و می گفتند این ها مجازی اند،ما می گفتیم این همه شهید دادیم باز مجازییم و عینیت نداریم؟می گفتن نه!اینا همش مجازین.
فرهنگ فردی و عبادات فردی در جامعه ما خیلی قوی هست و البته در هر عصری موانع دیگری داره.
اگر تشکلی بخواد تو ایران شکل بگیرد ما یک تشکل سراسری تو ایران داریم بنام روحانیت که در سراسر ایران تا روستاها نفوذ دارد با امام حسین،روضه زینب و حضرت زهرا و.. ما اگر حرف نویی در برابر نداشته باشیم و نقدی به ایدئولژی فوق نداشته باشیم  تشکل مان پا نمی گیره.

متاسفانه این نقدها هم نبوده یعنی ممکنه یکی هم بگوید: «اسلام منهای روحانیت» خوب این شعاره! ولی کو نقد ایدئولژی فوق و نقد منطق ارسطو؟ چون مدعی اند که منطق ارسطو کلید فهم همه چیز از جمله قرآنه خوب این ادعا را دارند کی نقد کرده؟ دکتر شریعتی هم نقد نکرد.فقط کسی که خیلی ید طولایی در این زمینه داره خود آقای طالقانیه که تفسیرش بدون اسم بردن از روحانیت ایدئولوژی روحانیت را به کمک قرآن نقد کرده تا حدی هم ما این کار رو کردیم در شرح مکتب و اموزش هامون.

آیا عدم تشکیل حزب به فرهنگ مردم ما باز نمی گردد؟

فرهنگی زیربنای  ایران شده است؛ ببینید ما انقلاب مشروطیت را داشتیم و استبداد بازسازی شد،چند سر و گردن هم از منطقه جلوتر بودیم. نهضت ملّی خودش الهام بخش عبدالناصر و عبدالکریم قاسم و خیلی ها شد دیگه و حتی کوبا و باز هم استبداد شکل گرفت و در ادامه هم همین طور.واقعا علّت این همه شکست چیه؟
من می گم یه ریشه فرهنگی داره که بیشتر هم در آموزش های حوزوی است که خدایی که خالق آسمان و زمینه می خوای اثبات کنی و وقتی می خوای خدا را اثبات کنی خدا را اسیر ذهنت می کنی و اسیر ذهنت که بشود خود خدا بین می شی و خود مطلق بین و فاشیزم و خشونت هم از همینجا سر در می آره و این خیلی مهمه و کار فرهنگی هم در این باره خیلی سخته.اگر یک کلمه هم بگیم تکفیرمان می کنند؛مثلا اگر بیاییم بگیم بی خدایی در قرآن وجود ندارد نمی آید بگوید که فلانجا وجود داره،می گن که اِه فلانی عجب حرفی زده! علیه علّامه‌‌ها حرف زده و یک شخصیت هایی را جلوی آدم می گذارند.علیه فقه حوزه حرف زده و در نگاه برخی هم داریم که هرکی خدا را قبول نداره نجس است، آخر مگر خدایی که این جهان به این زیبایی را آفریده مگر نجس ذاتی هم می تونه توش باشه؟ یعنی با قرآن نمی ایند جلو و اگر با قرآن آدم بیاد جلو همه این حرف‌ها کمرنگ می‌شود.

در واقع بنظر شما این تفسیر رسمی باید تغییر کنه و تفسیری منطبق تر بر شرایط روز می تونه کمک کنه؟

حالا تفسیر واقعی، شرایط روز را هم خودش عوض می کنه یعنی یک تفسیری که خود مبدا موج است و شرایط عوض کنه که زمان را هم عوض می کند. آن چیزی که شما می گویید هم زمان زدگی است و من می گویم عنصر زمان در متن دین است.

بنظر احزاب چپ و از جمله توده بعنوان قدرتمندترین حزب ایران را داریم که در ایران نسبت به سایرین نفوذ بیشتری کرده اند.سوال  این است که آیا اسلام را با مشی مارکسیسم نزدیک تر می بیند یا لیبرالیسم؟ یا بعبارت دیگر میل تاریخی ما به احزاب چپ به خاطر دین مان است؟

چپ  که شما مجاهدین را می گویید چپ؟ مجاهدین که خیلی مسلمان بودند و با کمک قرآن و نهج البلاغه کار می کردند. مجاهدین هم کم دوام نیاوردند اونم ۱۰ سال از ۴۴ تا ۵۴ با شکل درستشون دوام آورد.تا ۵۷ در زندان ها دوام آوردند و تا ۶۰ و بالاخره انحراف جنبش مسلحانه خیلی انحرافی بود و اگر این انحرافات شکل نمی گرفت در میان کسانی که نظام را اداره می کنند همشون به هر حال یه ربطی با مجاهدین داشتند و چیز کمی نبوده است.
حزب توده هم اول که شروع شد با جلسات قرآن شروع شد و توده هم دو مرحله داشت شهریور ۲۰ تا ۲۵ متفقین(روسیه و آمریکا و انگلیس) در ایران بودند؛حزب توده هم در چنین شرایطی  یک جبهه ضد فاشیست آلمان بود و یعنی اصلا ویژگی ایدئولوژیک نمی تونست داشته باشه و اعتراضی به اشغال نداشت. اوضاعش هم این بود که در جلسات اول قرآن می خواندند و همه را جذب می کردند و از سال ۲۵ به بعد آموزش های مارکسیستی شروع شد و هر که عضو گیری می کردند ضد مذهب و دینش می کردند.
و بعد اینکه چرا حزب توده تونست تو ایران نشات بگیره.

همچنین مارکسیست ها

بحث اینه که آموزش های حوزه علمیهما با ماتریالیست خیلی سنخیت داره.

چرا؟ بنظر خیلی عجیب می آید…

علت ریشه ایش این است که فرهنگ جاری ما که تو حوزه های علمیه هم هست با ماتریالیست خیلی سنخیت داره.
مثلا ببینید در روش رئالیسم علامه می گوید:جهان مادی است. خوب تا اینجا که با مارکسیست ها فرقی ندارد و می گویند زمین هم مادی است و تا اینجا هم فرقی نداریم و انسان ها درخت و همه چیز بر زمین هم مادی است و فقط ذهن غیر مادی است و قوانین ذهن تبعیت نمی کنه از ماده. خوب اگر همه جای دنیای مادی را بپذیریم و فقط ذهن غیرمادی بدانیم خوب آنجا هم بحثه دیگه، می شه ثابت کرد اونم  اشتباه می گن،یعنی این انسجام خیلی به ماتریالیست نزدیکه.
یا مثلا میان خدا رو اثبات می کنن یعنی شما یه چیزی رو داری مادی ملموس عینی می خوای با این چیزای ملموس  خدا را اثبات کنی اینم خیلی حرفه؟

درسته،مادیه…

شما با بی خدایی شروع می کنی و می خوای خدا را اثبات کنی و اون می تونه بگه که تو داری به من امتیاز می دی اگه با بی خدایی می خوای خدا را به من اثبات کنی پس بی خدایی هم امکان داره.]اینها چیزایی که تو مقطع ۵۴ خیلی بحث کردیم روش.[

مباحث شما در باره اثبات خدا را بشخصه خیلی پیگیر بودم چون که در دوران دبیرستان دانش آموزان مدرسه ما حدود ۳ سال تا ۴ سال در مورد خدا جدل و بحث هایی می کردیم و اشتراکی بود میان ما و مباحث که شما مطرح می کردین و خیلی از نتایج هم شبیه بود و چیزی که بشخصه دریافت کردم این بود که آنچه شما مطرح کردین نیاز فضای آموزشی کشور است.

بله ولی متاسفانه انگ می زنن.می دونند حقه و استدلالمون هم قویه اما می گن به هم می ریزه همه چی رو.

نکته همینه که آنجا بحث بر سر این بود که خدا اثبات می شه یا نه؟ و این که هست یا نه؟ و اگر اثبات نمی شد شخص خودش رو کافر می دونست و هر کاری که می خواست می کرد و حتی این مباحث شاید تا الان هم ادامه پیدا کرده میان دانش آموزانی که الان دانشگاه رفته اند.

بله یک چیزی ]آقای[ احمدی نژاد گفت علی رغم همه ماجراجویی هاش که: این معارف دانشگاهی هیچ سازندگی در دانشجویان نداشته.
اینکه همیشه خدا را بیارید تو ذهن.قرآن هم در جایی می گوید:« هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا» آیا آمده است برای انسان زمانی که هیچ شیئی که ذکرش را بتوان کرد نبوده است؟
یعنی ما مراحل تکاملی قبل از پیدایش انسان داشتیم. حالا انسان می خواد بیاد با یک ایدئولوژی استخدامی یک چیزی قبل خودش را اثبات کند. این است که مارکسیسم می آید گل می کارد. می گوید تقدم ماده بر ایده است یعنی انسان نبود بعدا پیدا شده،اول ماده بود و بعد انسان پیدا شد و صاحب ذهن شد. خوب تقدم ماده بر ایده قشنگ همه را با این ایده مارکسیست می کردند.

در مورد انفعال می خواستم نکته ای را بگویم با توجّه به گفته های شما که دنبال کرده ام که خود قرآن اصالت را به خدا و آخرت می دهد و از آن طرف به عمل دعوت می کند و کاری می کنه که حرکت ایجاد کند ولی مباحث ما آنقدر نظری شده که افراد چه آنان که خدا برایشان اثبات می شود چه آنان که نمی شود افرادی بی عمل می شوند یعنی این ضعفی است که ما از نزدیک حس کردیم.
و این که بعد از ۳۰ سال ۴۰ سال آن مباحثی که شما کردید هنوز ادامه داره واقعا  رنج آوره

آیه ۶۲ سوره بقره  آن چیزی که گفتید را نشان می دهد : «من امن بالله و الایوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربّهم و لاخوف علیهم و لا هم یحزنون» نصارا و مسلمانان یهود و ثابئین و همه…

اصلا  در قرآن اثبات نداریم و ایمان اصله دیگر…

من می گویم همه ایمان دارند و بی ایمانی اصلا وجود نداره و مهم جهت ایمان و زیاد و کم شدنش هست.مثلا «یومنون بالجبت و الطاغوت» به جبت و طاغوت هم عده ای ایمان دارند. گفت و گویی به نام «الله و مدرنیته» با ما کرده اند] که بیشتر در این باره توضیح داده شده است.[

آیا اسلام  را با مارکسیسم نزدیک تر می بینید یا لیبرالیسم چون بنظر می رسد که مارکسیسم وقتی مساوات و یک نوع عدالتی را تعریف می کند و در شیعه ما اصل عدالت را جزء اصول پنج گانه داریم و از آن سو لیبرالیسم اصالت را به آزادی می دهد بنظر می رسد زمینه های اسلامی مان به سمت عدالت است  دکتر شریعتی هم می آید و ابوذر را مطرح می کند و سخنانش هم مایه های مارکسیستی دارد تا لیبرالیسمی و دکتر سروش هم صحبتی کرده اند درباب اسلام و لیبرالیسم و این که اسلام تضاد بیشتری با لیبرالیسم دارد

دکتر سروش که لیبرالیسم را قبول دارد که…

این صحبت را کرده اند که تضادهای اسلام و حکومت اسلامی با لیبرالیسم بیشتر است هر چند بظاهر چون آن ها خدا را قبول ندارند و باید عکس این موضوع باشد.

نه بحث خدا که… که اگر با خدا شروع کنند بحث غلطیه…اتفاقا مارکس ماده ازلی و ابدی را قبول داره و یکی از صفات خدا را بدون دلیل قبول کرده دیگر: ازلیت و ابدیت…
در خاطرات جلد ۲ آنان که رفتند هست که در زندان اوین با سعید محسن صحبت می کردم و می گفت اگر ما مارکسیسم را گرایشی پیدا کردیم که مطالعه کنیم به دو دلیل بود:
یکی آن که قرآن خطابش به توده هاست و رمز گسترش اسلام هم اینه که خطاب قرآن به ناس است و این هم علامه طباطبایی قبول دارد و در مقدمه المیزان می گوید،مارکس هم خطابش به توده هاست و دلیل گسترش آن هم یکی خطابش به توده هاست یعنی بدلیل این که یک عنصر اسلام را پذیرفته اینجوریه…
یکی دیگر از موارد قرآن هدف داری و سمت داری برای تاریخه و مارکسیسم هم برای تاریخ جهت قائله منتها جهتش با جهت اسلام نمی خواند.
و می گفت این دو چیزی بود که ما را گرایش داد به مطالعه مارکسیسم و این خیلی مهم است.
لیبرالیسم برای تاریخ جهت قائل نیست و می گوید وقتی آزادی باشد و هیتلر هم از این لیبرالیسم سر بلند کرد خوب توی یه دنیای آزادی مثل آلمان هیتلر آمد و با دست گذاشتن بر بی کاری و انحرافات قبلی ها و خیانت ها و ]قدرت گرفت[ شما وقتی لیبرالیزم را قبول کنی باید به نتیجه اش هم تن بدی.
ما می گیم نه نتیجه اش هم ممکنه منحرف باشه و باهاش مقابله می کنیم .مثلا اگر اربابان زر و زور و تزویر در لیبرالیزم حاکم شدند ما این حق را بر خود قائلیم که با آن مخالفت کنیم حتی اگر زورمان نرسد ولی اگر لیبرالیزم را قبول کنیم اگر اربابان زر و زور و تزویر حاکم شدند ما نمی تونیم باهاش در بیافتیم.

ما توده و مجاهدین و احزاب چپ را در ایران داریم امّا این احزاب با توجّه به ایدئولوژی که دارند باید ارتباط وثیقی با سندیکا و صنف داشته باشند و آن ها را نهادینه و قدرتمند کنند ولی می بینیم گویی حرکات مقطعی بوده و با توجّه به جوّ جهانی آن دوران  متوقف می شود و  مفهوم صنف و سندیکا در این جا جا نمی افته و فقط عده ای مبارزه کردند با اسم چپ و ایدئولوژی چپ و حتی شهید شدند و از اساس حرکت صنفی مطرح نشده و می بینیم نه کارگران و نه معلمان صنف واقعا در جهان بینی شان و دغدغه هایشان مطرح نیست اینکه بخواهند صنف تشکیل داده و از آن حمایت کنند

حزب توده که خیلی به کارگرا و پالایشگاها…

درسته ولی سوال اینه که چرا ادامه پیدا نکرده یعنی اگر واقعا حرکت عمقی ریشه ای و فکری بوده باید پایدار می مونده

درسته مملکت ما مملکتی نفتی و مرموز زده است که این ها نمی گذارند تشکّل ها شکل بگیرد علاوه بر این که فرهنگ  تشکّل و احزاب و تجمع نیست.
می دانید نفت یک چیز نازکی کار و کلفتی پوله…بالاخره درآمد به این شیرنی و به این سادگی و بدون کار و زحمت یک درآمد ربوی است.

توحید و تفرقه

در کتاب توحید و تفرقه می گویید که مارکسیست دسته کم برای ما تازیانه تکامل بود،مسائلی را مطرح کردند نظیر اقتصادتان چیست؟فلسفه تان چیست؟ و نه مبانی اجتماعیمان مشخص است.
آیا میان دین و این موارد ارتباطی هست؟در جایی امام خمینی به اقتصاد بصورت منفی اشاره می کند و اصل را در ساختن انسان ها و روحشان می داند و  در واقع موارد چون اقتصاد،فلسفه و جامعه شناسی حاصل تفکرات نه لزوما دینی بلکه تفکرات بشری بوده و دین هم قصد اصلاح افراد جامعه انسانی با وحی و برنامه های مشخّص عملی داشته و بنظر نباید از دینداران یا عالمان دین انتظار نوشتن اقتصاد اسلامی فلسفه اسلامی و .. را داشت و برای مثال در مشروطه عالم دین مان نظریه پرداز پارلمان،مشروطه یا حکومت قانون نیست بلکه مترجم است برای  فضای مذهبی و سنّتی خویش ؛پارلمان و قانون را می خواهد از دل تاریخ اسلام  استخراج کند تا  تاییدش کند یا بعبارتی اینجا فکری بوجود نیامده بلکه فکر از خارج آمده و ما خواستیم تطبیقش دهیم تا پذیرفته شود وگرنه نه پارلمان و نه قانون اساسی با معنی خاصش در آن جا بوده است.

در مورد پارلمان شریعتی می گوید:ما مسجد داشتیم و آن ها پارلمان داشتند و همه کارها در مسجد حل می شد.

درسته امّا با هم فرق اساسی دارند…

و تصمیمات در مسجد گرفته می شده است،اینطور نیست که از غرب بیاد و ما چیزی نداشته باشیم یا مثلا تشکل اگر از غرب بیاد تخریب می کنه اتفاقا تخریب می کنه روح تشکل را و این که مدینه فاضله غربی ها مدینه فاضله افلاطون در یونان است که برده برده است و برده دار برده دار و از این مدینه فاضله که تشکّل در نمی آید یعنی شهروند درجه یک و دو  و کار گل و کار فکر و توده های پست هم نجس اند و کاستند. ماده اصولاً چیز و ایده خوب است.

آیا هنوز بر مبانی کتاب توحید و تفرقه ایستاده‌اید و آن را قابل اجرا در جامعه کنونی می بینید؟

معتقدم بی دینی و بی خدایی وجود ندارد و بنظرم هیچ چیزی مانند دین نمی تواند همه را در خود جای دهد و من بر این اصل ایستاده ام.

با سپاس از وقتی که برای پاسخ به سوالات انجمن برهانِ تاریخ ما اختصاص دادید.

پایان

با سپاس از طاها ایرانی که زحمت مصاحبه و آماده سازی آنرا کشیدند.

http://ensani.ir/fa/content/99703/default.aspx   سرمقاله کودتای ارزان
نوشته شاخص

علی شریعتی به روایت استادش ژاک آگوستین برک/ شاگرد کناره‌گیر من

1340028440 Andishe Pooya002 علی شریعتی به روایت استادش ژاک آگوستین برک/ شاگرد کناره‌گیر من | http://shariati.nimeharf.com
علی شریعتی به روایت استادش ژاک آگوستین برک/ شاگرد کناره‌گیر من
تاریخ ایرانی: «ترک‌هایی که در دهه ۷۰ میلادی، پدر و مادرشان نام Ozedonus به معنی «بازگشت» که عنوان کتاب دکتر علی شریعتی بود را بر آن‌ها گذاشتند، اکنون تقریبا ۴۰ ساله‌اند.» این را شادی آیدین، استاد زبان فارسی در دانشگاه مولانا در قونیه و مترجم برخی مقالات شریعتی به ترکی به مجله «اندیشه پویا» گفته است؛ دوماهنامه‌ای که با عکس و عنوان روی جلد «شریعتی صادر شد» به عرصه مطبوعات وارد شده و در شماره نخست خود که به سردبیری رضا خجسته رحیمی منتشر می‌شود، گفت‌و‌گوهایی دارد با روشنفکران ترک، افغان، تاجیک و مصر و از آن‌ها پرسیده چگونه و از چه راهی اندیشه‌های شریعتی به روشنفکران این کشور‌ها رسیده، کدام یک از کتاب‌های دکتر شریعتی قبل از همه به زبان ملت‌هایشان ترجمه شده، آیا تحول از شریعتی به پسا شریعتی در میان جامعه فکری و فرهنگی آن‌ها مشهود بوده است و از آنجا که نسبت بزرگی از جوامع این کشور‌ها اهل تسنن هستند، اندیشه شریعتی چگونه با اهل سنت پیوند خورد و… پاسخ آیدین به پرسش آخر اینست که «دکتر شریعتی به آن علت در ترکیه محبوب شد که به رغم شناخته شدنش به عنوان ایدئولوگ شیعه در ایران از آشتی مذاهب سخن می‌گفت و لذا اهل تسنن ترک هم به او اقبال پیدا کرده بودند. حتی می‌توان گفت که شریعتی وقتی از حل مساله سخن می‌گفت، دیدگاه‌هایش به اعتقادات اهل سنت نزدیک می‌شد. شعار شریعتی وصل کردن بود و نه فصل کردن و لذا در ترکیه محبوب شد.»

«اندیشه پویا» همچنین گشتی زده در خانه دکتر شریعتی و مقالاتی هم به قلم احسان شریعتی فرزندش و آصف بیات استاد جامعه‌شناسی و مطالعات خاورمیانه در دانشگاه ایلینوی آمریکا دارد. یکی از مطالب این پرونده ترجمه خلاصه سخنرانی ژاک آگوستین برک، جامعه‌شناس و اسلام پژوه فرانسوی و استاد علی شریعتی است که پس از مرگ شاگرد خود که به تعبیر او «نه تنها رسم هجرت که رسم غربت و کناره‌گیری را نیز به جا می‌آورد» نوشته است که در پی می‌آید:

 

***

 

شاگرد کناره‌گیر من

۱

روز ۱۵ مه سال ۱۹۷۷ بود که علی شریعتی داوطلبانه کشورش را ترک کرد. هنوز جوان بود اما کشورش برای او غیرقابل تحمل شده بود. تقدیر بر آن بود که شریعتی یک ماه بعد در روز ۱۹ ژوئن در لندن و در شرایطی پرابهام از دنیا برود. حدود پانزده سال پیش از آن، همین مردِ هجرت کرده – که سرنوشت‌اش هنوز هم مبهم است- در سمینار مطالعات عالی علوم اجتماعی من شرکت کرده بود. همچنان افسوس می‌خورم که چرا درکش نکردم و بیشتر با او تبادل نظر نکردم. او نه تنها رسم هجرت بلکه رسم غربت یا «کناره‌گیری» را نیز به جا می‌آورد. در ایران بر خیل گسترده‌ای از مخاطبان تاثیرگذار بود، اما در پاریس خود را زیر ظاهری ساده منزوی کرده بود. به ندرت در مسئله‌ای وارد می‌شد. وجهه‌ای که در میان جوانان هم‌وطنش داشت، در محافل ما و در جلسات و کنش‌های ما مخفی بود. برخلاف سن و سالش، نوعی خِرد و شور در او مشهود بود. اما بیش از آن خویشتنداری‌اش مرا تحت تاثیر قرار می‌داد، چیزی که مطمئنا برآمده از اصل «تقیه» در شیعه بود.

در سال‌های پایانی دهه پنجاه یا اوایل دهه شصت میلادی – وقتی که جنگ الجزایر به اوج هولناک خود رسید- او به تپه سنت‌ژنویو [منطقه‌ای که سوربن در آن واقع است] رفت و آمد داشت. طبقه روشنفکر فرانسه به طور جمعی تصمیم به تجدیدقوا گرفته بود. دو کتاب فانون که مقدمه‌شان را سار‌تر نوشته بود، برای ما به اندازه مانیفست‌های سیاسی همچون یک اتفاق روشنفکری بودند. خیلی خوشبینانه بود اگر فکر می‌کردیم که اروپا به صرف ترقی‌طلبی‌اش می‌تواند غرور و خودمحوری‌ را کنار بگذارد. در آن زمان اگر از «فرهنگ» سخن می‌گفتید احساس می‌شد که این کلمه حقیر دوباره دارد جان می‌گیرد. اما اسلام آفریقایی- آسیایی برای شورش علیه بی‌عدالتی‌ها منتظر کلمات نماند. شریعتی نیز به اسلام و در وهله اول شیعه باور داشت و در همین راه حرکت کرد. با این حال او به مواضع لائیک‌ها هم گوش می‌سپرد و لویی ماسینیون و ژرژ گورویچ می‌خواند. ماسینیون بر پایه تقلید از حلاج سفری معنوی انجام داده و گورویچِ جامعه‌شناس نیز در نقطه تلاقی دورکیم و فیخته، نظامی انتقادی را تکمیل کرده بود. به اگزیستانسیالیسم سار‌تر اشاره کردم که به رغم گسترش ساختارگرایی، سلطه آن هنوز در جنوب رود سن غالب بود. اطمینان دارم که این جوان آسیایی به تعهد شورانگیز سار‌تر و نقشی که او در تمامی مبارزات آزادی‌خواهانه‌اش در الجزایر، ویتنام و غیره ایفا کرد به شدت توجه نشان می‌داد.

۲

مسائل ایران چندان متفاوت از مشکلات مردم عرب نبود و چیزهایی باید در این کشور تغییر می‌کرد. تردیدهای ویرانگری بین سنت بازگشت به گذشته و روشنگریِ وابسته به غرب‌گرایی وجود داشت. اینجا و آنجا‌‌ همان درگیری بین حفظ شرایط و تغییر در میان بود. اما چه کسی باید تغییر را هدایت می‌کرد؟ آیا سوسیالیسمی باید شکل می‌گرفت که به دنیای بین‌المللی گرایش داشته باشد؟ یا شاید هم فرم‌های سیاسی و خاص‌تری به میدان می‌آمدند؟ فرضیه‌های یکسانی از سوی هر دو طرف پیشنهاد شدند و می‌شد صادق هدایت را پیشرو نوعی ادبیات آشفتگی در نظر گرفت که خیلی زود در بیروت، قاهره، بغداد و… هم طنین‌انداز ‌شد. ایمان در مردم عقب‌گرد نکرده بود و آنچنان نبود که از خودآگاه روشنفکران بیرون رفته یا رنگ‌ باخته‌ باشد، اما مدرنیته آن را داخل پرانتز قرار داده بود. جمال عبدالناصر نماز می‌خواند و به مسجد احترام می‌گذاشت اما بدون آن‌ها حکومت می‌کرد. او تلاش می‌کرد سوسیالیسمی سکولار بسازد و فرهنگ عرب را نه با بازگشت به الهیات بلکه با نوعی قلمه زدن بین‌المللی تجدید کند. در ایران اما شیعیسم توسط رژیم شاه نابود نشد و ظرفیت‌های بسیج اجتماعی‌اش بر همه عوامل جمعی دیگر برتری داشت. شریعتی به یک انقلاب اسلامی فکر می‌کرد. او خودش را به عنوان یک روشنفکر روشنگر در نظر می‌گرفت و نه به عنوان فردی که اخلاقا هجرت کرده است. او در مدرنیته تراوشی از غرب نمی‌دید بلکه آن را مرحله‌ای ضروری برای هر فرهنگی می‌دانست. او قصد داشت نجات یابد و مردمان‌اش را از وضعیت دشوار و خطرناک آینده‌ای بی‌ریشه و بدون گذشته معتبر نجات دهد؛ یعنی‌‌ همان وضعیت دشواری که مردمان کشورش همانند سایر مردم دنیا در برابر آن از پای در می‌آمدند.

۳

حالا فرض کنیم در زمانی هستیم که شریعتی به کشورش بازگشته است؛ جایی که رژیم با حبس شش ماهه به استقبال‌اش می‌رود. بعد او به عنوان استادیار دانشگاه مشهد تاریخ درس می‌دهد. تاریخ‌شناس و جامعه‌شناس است، در واقع‌‌ همان چیزی است که می‌خواهد. در کنفرانس‌های متعددی ابراز عقیده می‌کند و بلافاصله گفته‌هایش منتشر و احتمالا به صورت مجلد در می‌آیند. ‌تولیداتش توده مردم را تحت تاثیر قرار می‌دهد چون جسارت در محتوا و شوک‌آور بودن موضوعات کاملا واضح است: مسئولیت شیعه، بحثی در ایدئولوژی، تشیع سرخ و غیره. از سال ۱۹۷۰ میلادی بخشی از دانشگاه و به‌طور گسترده‌تر طبقه روشنفکر از او تبعیت می‌کنند. شریعتی به مدت یک سال ممنوع‌التدریس می‌شود. این مرد سی و شش ساله را این چنین بازنشسته می‌کنند! او در این زمان با مهدی بازرگان مرکز حسینیه ارشاد را در تهران بنا می‌کند و در آنجا در مورد اسلام‌شناسی سخن می‌گوید؛ یعنی چیزی که عنوان کتاب بزرگی می‌شود. شهامت‌اش بیشتر می‌شود و همین‌طور تعداد حضار. پلیس حکومتی و‌‌ همان ساواک معروف از چه نگران است که مرکز را تعطیل و استاد را هیجده ماه زندانی می‌کند؟

شریعتی به محض آزاد شدن به روستایش در خراسان پناه می‌برد و به زودی آنجا را ترک می‌کند و به سوی جلای وطن و مرگ می‌رود. شریعتی خود را به عمل گروهی و تحولات موثر متعهد کرد. در چشم او انقلاب اسلامی بدون وقوع انقلاب در خود اسلام نمی‌توانست پیش رود. هر مذهبِ درگیر مدرنیته‌ای با این چالش‌ها مواجه است. آنچنان که پل ریکور نشان داده است چنین وضعیتی از سویی به سمت ایدئولوژی و از سوی دیگر به سمت مدینه فاضله راه می‌برد. ایدئولوژی عملا دفاع از ایمان را با دفاع از منافع اجتماعی می‌آمیزد. در مورد مدینه فاضله نیز باید گفت در چنین راهی، مسئولیت‌های عینی به نفع تعبیرات زیبا و بدون مرجع زمینی از میدان به در می‌شوند. این‌ها زیاده‌روی‌های سوداگرانه و بازگشت به سال‌های طلایی‌اند و بس. با این حال شریعتی نه به سال‌های طلایی گذشته، بلکه به فرداهایی سازنده می‌اندیشد و آنچه که در اسلام اصیل می‌جوید نوعی روش‌شناسی حال است. آموزش غربیِ بسیار سریع اما عمیقی که داشت، او را به سمت تحلیل اجتماعی- تاریخی و نتایج آن سوق می‌داد.

او نیز همانند همه روشنفکران نسل خود، جذب مارکسیسم شد؛ هر چند که به صورت منفی. شریعتی چه چیزی را در مارکسیسم نقد می‌کند؟‌‌ همان ادعای ماتریالیستی‌‌ای را که ظاهرا به یکباره آن را در مغایرت با هر مذهبی قرار می‌دهد. شریعتی یکی یکی همه این‌ها را رد می‌کند بدون اینکه بدانیم آیا اثراتی روی متفکران چپ بین‌المللی گذاشته است یا نه؟ آیا قضاوت‌هایش سبکسرانه و اشتباه نبوده‌اند؟ حقیقت این است که در مورد او نمی‌توان از سیستم سخن گفت. این معلم، مبارز و سخنرانی که انبوهی نوشته برایمان به جا گذارده است، فرصت مرتب کردن و دسته‌بندی کار‌هایش را نداشت. عمر بسیار کوتاه او برایش جای تفریح نگذاشت. با این حال آثارش هرگز ردپایی از نفس زدن‌های جوانی که در تعقیب‌اش هستند را ندارد. بسیاری از تعابیری که شریعتی به کار می‌برد جسورانه‌اند و در تقابل با ایمان سنتی‌اند.

برچیده از سایت تاریخ ایرانی

نوشته شاخص

شما هم ما را حمایت کنید

با سلام.

دوستان، ما تا کنون ۳۴ اثر و ۳ جلد کتاب در نقد و تحلیل و تفسیر آثار دکتر و زندگی دکتر شریعتی را به صورت الکترونیکی در سایت منتشر کرده ایم؛ حال آثاری دیگر باقی مانده است. ما قصد بکردیم که آنها را به صورت الکترونیکی (PDF) فراهم آوریم، برخی از آثار منتشر نشده دکتر، و برخی از کتب در نقد و تحلیل آرای دکتر که برای شناخت بهتر دکتر شهید، بسیار لازم و مفید و گاهی ضروری”ست.

اگر شما از علاقه مندان به دکتر می باشید؛ و می توانید در انتشار سریع تر این مجموعه کمک کنید پس لطفاً با کمک های مالی خود از سایت حمایت کنید که بتوانیم این آثار را به صورت الکترونیکی بر روی دنیای مجازی منتشر کنیم.

این حمایت بر دو گونه است :

–          تهیه و تایپ کتاب به صورت الکترونیکی توسط خود شما

–           کمک مالی به ما جهت سفارش کتاب، برای تایپ کتاب های علی شریعتی.

همچنین دوستانی که کمک مالی برای تهیه این کتابها می کنند، نامشان (و در صورت تمایل ایمیل) در صفحه نخست کتاب مکتوب می شود و به این ترتیب تمام کسانی کتابها را دانلود می کنند با نام “خِیر” وی نیز مواجه خواهند گشت. (به طور میانگین روزانه ۵۰ بار کتابها دکتر شریعتی دانلود می شود.)

علاقه مندان با هر بودجه ای که در سایت کمک کنند و حتی در صورتی که بسیار اندک باشد، ما آنرا جهت انتشار دکتر استفاده می کنیم و درباره آن به کمک کننده توضیح می دهیم.

کتابهایی مثل زن در چشم و دل محمد؛ شریعتی در مطبوعات؛ تاثیر شریعتی در انقلاب اسلامی؛ شریعتی و سروش؛ دفترهای سبز؛ تمدن و تجدد؛ زن اِمروز؛ عاشورا و .. از اولویت برخوردارند.

چنان که مایل هستید هزینه کتابی را پرداخت کنید، با ما تماس بگیرید

اطلاعات تماس :

تماس به صورت فرم اینجا : Http://tarikhema.ir/contact

تماس ایمیلی : Kazemi.Eni@Gmail.Com

تماس تلفنی  : ۰۹۱۲۳۴۱۳۴۲۲

نکته : ما در این میان، هیچ سودی دریافت نمی کنیم، سود ما نگاه مثبت و دیدگاه شماست. وسلام.

نوشته شاخص

دکتر علی شریعتی

- بیشتر دوستانی که وارد وبسایت ما می شوند، دوست دارند بدانند شریعتی کیست؟ در نگاه اول به دنبال زندگی نامه دکتر شهید می باشند، ما این نوشته را برای همیشه ،به علت ورود دوستانی که می خواهند دکتر را بشناسند بالاترین نگاه خواهیم داشت، در واقع این نوشته سنجاب شده است!

خواستم که بگویم: فاطمه دختر خدیجه بزرگ است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم که بگویم: فاطمه دختر محمد (ص) است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم که بگویم: فاطمه همسر علــی است. دیــــدم که فاطمه نیست.

خواستم که بگویم: فاطمه مادر حسنیــن است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم که بگویم: فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه اینها همه است و این هــمه فاطمه نیست؛ فاطمه، فاطمه است. ادامه‌ی خواندن

دانلود کتاب گفتگوهای تنهایی

نام کتاب

گفتگوهای تنهایی جلد اول (دانلود+)

گفتگوهای تنهایی جلد دوم (دانلود+)

نویسنده

دکتر علی شریعتی

توضیح

چقدر با همه ی حرف ها بیگانه شده ام!کجایم؟

رمز عبور

www.tarikhema.ir

تهیه توسط

-

۰۰۰۰۰ حجم دانلود کتاب

 ۷٫۷۰ مگابایت (MG)

قالب کتاب

PDF - پی دی اف

منبع الکترونیکی

دانلود کتاب های دکتر شریعتی

 

ناگفته های هادی غفاری: مسئولیت مصباح نقد شریعتی بود

آنچه می خوانید بخشی از مصاحبه خبرآنلاین با هادی عفاری ست که می توانید بخش کامل آن را اینجا بخوانید، اما آنچه در زیر خواهید خواند بخشی از صحبت های هادی غفاری ست که در رابطه با “دکتر علی شریعتی” زده شده است.


  آقای مصباح را هم آن زمان به خاطر دارید؟ چه می کردند؟

نه، ایشان در مدرسه حقانی تفسیر قرآن می کردند. آدم ملا و متدینی است. بیشترین مسئولیت ایشان در آن زمان این بود که نظریات شریعتی را نقد کند. در حالی که شریعتی تمام توان و تلاشش این بود که در جامعه خیزشی برپا کند ایشان در مدرسه شریعتی را نفی می کرد. آدم ملایی است، آدم فلسفه فهمی است، نمی گویم فیلسوف است، چون ما که فلسفه خوانده ایم به کسی فیلسوف می گوییم که دارای نظریه فلسفی باشد. این آقا هم فلسفه را بلد است اما صاحب نظریه فلسفی نیست. علامه طباطبایی و ملاصدرا فیلسوف بودند چون نظریه فلسفی داشتد.

من می‌خواهم بگویم امروز یعنی سال ۱۳۹۳ تحلیل ما از سال ۵۷، ۵۵، ۵۴ باید به گونه باشد که به آن فضا برویم، آنجا باشیم، آن فضا را درک کنیم، از سال ۵۳ تا سال ۵۷ این مادر، خواهر و همسر بیچاره من دائما در ترس و لرز زندگی کردند، در خانه را که می زدند، احتمال اول این بود که آمدند  مرا بگیرند، خواهر از پشت بام می رفت، مادر زیرزمین می‌رفت، من از روی دیوار، همسرم از آن ور…

 انقلاب ارزان به دست نیامده است، البته من روحیه طلبکاری ندارم. اما برای اظهارنظر در مورد سال های ۵۷، ۵۸، ۶۰ باید به آن فضا بروید،  روزهایی که چریک‌های فدایی خلق و حزب توده می خواستند ما را نوکر شوروی کنند.

خاطرم هست سفری به انگلیس داشتم برای تشییع جنازه آقای بابی ساندز، من او را دفن کردم و آقای کیران دوهرتی که بلافاصله بعد او فوت شد. من آن زمان بلفاست انگلیس بودم. در مراسم تشییع جنازه آنها هادی غفاری شان یک خانم بود(خنده) جمعیت زیادی از کلیسا به سمت قبرستان می رفتند، این خانم که نقش هادی غفاری را ایفا می کرد بالای یک فولکس ایستاده بود و شعار می داد. یک هو گفت بخاطر این قهرمان ملی یک دقیقه سکوت کنید. پریدم بالای ماشین، انگلیسی هم  بلد بودم، میکروفن را گرفتم و به انگلیسی گفتم دوستان، خواهران و برادارن ما، مگر دولت انگلستان به ما کم سکوت تحمیل کرده است؟ما به دست خودمان هم یک دقیقه سکوت کنیم؟ بلند داد بزنید مرگ بر تروریست. این اقا مقتول تروریسم استعمار انگلیس است. به یکباره آتشی در جمعیت به پا شد.

چه سالی بود؟

آن زمان نماینده مجلس بودم، شاید سال ۶۷، ۶۸٫ بعد که به سفارت برگشتیم، بی بی سی به کاردار سفارت زنگ زد و درخواست مصاحبه با من را کرد. من گفتم بیایند من ابایی ندارم ولی یک شرط دارم. شرطم هم این بود که هرآنچه گفتم پخش شود، اگر سانسور کنید مصاحبه می کنم و اعلام می کنم. در مصاحبه، مجری از من پرسید می توانید بگویید در بلفاست چه کار داشتید؟ گفتم همان کاری که شما ۲۰۰ سال در ایران داشتید، شما در دوره قاجار در ایران چه کار داشتید منم همان کار را می کردم، گفت یعنی دخالت در امور داخلی ما، گفتم دخالت شما دخالت نبود یا بود؟ گفت اجازه می دهید یک نماینده پارلمان ما به کردستان ایران برود(آن زمان کردستان شلوغ بود) گفتم می توانید تضمین بدهید که همین الان هم کارمندان سفارت شما را در کردستان نگرفتیم و زندانی ما نیست، دید من مطلع هستم، دیگر ادامه نداد. آخر سر گفت شما اجازه می دهید یک نماینده مجلس ما این کار شما را انجام دهد؟ گفتم شما مطمئنید نماینده شما همین الان در ایران این کار را نمی کند، گفت اجازه می دهید ما به ایران جاسوس بفرستیم، گفتم می خواهید اسم چندتا از جاسوس های انگلیسی که درایران هستند را نام ببرم… آخر میکروفن رو داد به من، گفت شما سوال کن من جواب می دهم.

عده ای فکر کردند موقع تقسیم غنائم است، پس شروع کردن به انکار کردن دیگران

می خواهم بگویم امروز عده‌ای که راحت طلب بودند  فکر کردند موقع تقسیم غنائم است برای آنکه بگویند ما هستیم می گویند  دیگران نیستند. اما ما اینکار را نمی‌کنیم. ما می گوییم همه در انقلاب زحمت کشیدند جان کندند و امیدواریم که انقلاب در مسیر درستش حرکت کند، منتهی این اتهامات را هم قبول نداریم.

چرا زمانی می رسد که شمایی که مدعی هستید از سابقون هستید رد صلاحیت می شوید؟ چرا هاشمی رفسنجانی که بروبیایی در این انقلاب داشته است  مهر رد صلاحیت خورد؟

بی گناهی کم گناهی نیست در قاموس عشق، یوسف از دامان پاک خود به زندان می رود. ما دوتا ویژگی متاسفانه داشتیم. اول اینکه چاپلوسی در قامت ما نمی گنجد. هرگز اهل چاپلوسی نبودم و نان به نرخ روز خوردن بلد نبودم و نیستم، نه اینکه بلد نباشم ولی این کار را نمی کنم. دوم اینکه هرگز از اندیشه و آرمانم دست برنداشتم. اندیشه و آرمانم و باورهام را کنار نگذاشته ام. روزی که آقای احمدی نژاد رییس جمهور شد، در دوره ای با دوستانم، به آنها گفتم این آقا آدمی است با این ویژگی، این ویژگی….

سال ۶۴ به خاطر میرحسین موسوی دعوای تندی با احمدی نژاد کردم

من سال ۶۴ و ۶۵ دعوای تندی را با احمدی نژاد کردم، در اوج جنگ. آن زمان این اقا در دانشگاه علم و صنعت دانشجو بود. اقای میرحسین موسوی نخست وزیر بودند، در آن شرایط سخت جنگ، یک باندی که امروز هم مخالف آقای میرحسین موسوی هستند آن روز هم علیه ایشان فعال بودند، اما امام طرفدار جدی آقای موسوی بود. من برای سخنرانی در دانشگاه علم و صنعت دعوت شده بودم، یک باندی که همه کنار هم نشسته بودند، یک آخوندی هم بین آنها بود، این باند علیه موسوی شعارهای تندی می دادند، یک آقایی بلند شد یک نسبتی به آقای میرحسین موسوی داد، من گفتم اگر راست می گویی بر پدرت لعنت. گفت با پدرم چه کار داری؟ گفتم اتفاقا من به پدرت لعنت نفرستادم چون می دانم دروغ می گویی.

آن فرد کی بود؟

 من آن زمان نمی دانستم که احمدی نژاد است.

چه نسبتی داد؟

دقیق خاطرم نیست اما نسبت ناروای سیاسی داد. خلاصه اینکه گدشت تا ایشان شهردار تهران شد. سال آخر شهرداری ایشان و در بحبوحه انتخابات ریاست جمهوری بود،  رفته بودیم نمایشگاه عطر سیب محرم که شهرداری راه انداخته بود، من هم که امام جماعت بودم رفتم ببینیم چه خبر است و چه چیزهایی می شود برای مسجد خریداری کرد.

یک آقایی که کارمند شهرداری بود آمد نزد من و بعد از سلام و علیک گفت اقای غفاری من را می شناسی گفتم نه، گفت چهره من یادت نمی آید، گفتم نه گفت من الان شهردار منطقه ۷ تهران هستم. گفت آقای غفاری  این آقای احمدی نژادی که برای رییس جمهور شدنش انقدر مخالفت می کنی را به خاطر داری، گفتم نه من همین سال ها و رفتارهای او در اردبیل و  تهران را می بینیم، برخوردی با هم نداشتیم. گفت سال ۶۴، ۶۵ یادته، دانشگاه علم و صنعت نارمک یک نفر بلند شد به میرحسین موسوی مخالفت کرد، شما فلان جواب را به او دادی، آقای احمدی نژاد همان فرد است.

خاطره ای را بگویم. یکی از دوستان ما که معتقدیم ایشان دکترای هواشناسی دارد…

نان به نرخ روز خور؟

اووه هواشناس. الان هم مقام بالایی در کشور دارد. من با ایشان در مجلس بودم. جنگ به مشکل خورده بود، آقای رفسنجانی در موضع فرماندهی کل قوا چند نفر را جمع کردند و به هرکدام از ما یک سمتی را محول کردند و جدی هم از ما مسئولیت خواست. حتی گفتند اگر نرسیدید به مجلس بیایید نیایید اما اینکارها را انجام دهید. من شدم مسئول مجروحین جنگی که باید در سراسر کشور ستاد می زدیم و به همه بیمارستان‌ها اشراف داشتیم. بعد هم معاونانی را برای من تعیین کردند. آن موقع بین بهداری سپاه، ارتش، نیروی هوایی، بنیاد شهید،  وزارت بهداشت و …دعوا بود. یک آقایی که همین آقای هواشناس باشند یک گوشه دیگر کار را گرفت. یک روز من را در مجلس دید گفت اقای غفاری نمی آیی به اقای رفسنجانی گزارش بدهی؟ حداقل هفته ای دوبار بیا گزارش بده، گفتم من دارم کارم را می کنم چه گزارشی بدهم. گفت نه برو نشان بده،  با دست اشاره می کرد برو خودت را نشان بده. من ۶ماه یکبار هم گزارش نمی دادم ولی  در یک روز شاید به سه شهر و سه نقطه کشور سفر می کردم. من کارم را کردم، خودم را هم نشان ندادم، تملق و چاپلوسی هم نکردم. نه در گذشته نه امروز برای کسی سینه نمی زنم.

خاطرم هست نوجوان بودم، پدرم یک شب در مسجد مهمان داشت، به من گفت یک چایی برای این آقا بیاور، گفتم این آقا کیه، گفت نماینده تبریز در مجلس. پدرم از این آقا پرسید تو مجلس کارت چیه کدام کمیسیونی؟ به ترکی گفت ما فقط کُفُش را می زنیم. دست می زنیم. من در مجلس کف زن نبودم. عقبه من به من نهیب می زند که نه تملق کنم نه  چاپلوسی کنم نه طلبکار باشم.

هادی غفاری نرم و تند نیست، اصلاح طلب بودم امروز هم هستم

پس آقای غفاری نرمخو نشده ؟

من نرم و تند نیستم، من همان هادی غفاری هستم، آن روز هم اصلاح طلب بودم. روبروی من  بنی صدر بود. امروز هم اصلاح طلبم روبرویم همان کسانی هستند همان حرف های بنی صدر را می زنند اما قالب عوض کرده اند. امروز هم با صراحت می گویم طرفدار کسانی هستم که از آزادی مردم دفاع می کردند، آزادی که ما می گوییم آزادی حرام و گناه نیست که به بیخ ریش ما می بندند.

من یادم نمی آید راهپیمایی رفته باشم همسرم با من نبوده باشد، من به شدت زن ذلیل هستم(خنده) خیلی با هم رفیق هستیم و ایشان را در اوج قبول دارم. بعد از ۸۸ در یکی از راهپیمایی هایی که برگزار می شد من هم حضور داشتم، خانمم با من بود، این بی انصاف های دروغگو یک عکسی را فوتوشاپ کردند و خانمی با حجاب بد را کنار من گذاشتند این را چاپ کردند و به تعداد فراوان پخش کرده بودند. یک روز مسجد خیابان نیلوفر رفته بودم آنجا دیدم آنجا این عکس را به عنوان بانیان فساد اجتماعی در لباس روحانیت چاپ و منتشر کرده بودند. من اصلا همچین عکسی ندارم، بینی و بین الله فتوشاپ است.

من در طول زندگی ام به کسی تهمت نزدم، بهتان نزدم، دروغ نگفتم. اصلاح طلبی یعنی همین. ما خواهان عدالت اجتماعی بودیم. ما خواهان آزادی بودیم. من علی ابن ابی طالب را بیش از همه چیز در آن چهره آزادی خواهی اش می شناسم. جای موعظه نیست ولی برای اینکه می خواهم از من بماند این را برایتان بگویم. بعداز جنگ نهروان علی ابن ابی طالب توی کوچه روی زمین نشسته بود، تعدادی از دوستان و یارانش اطراف ایشان نشسته بودند، برخی از خوارج هم اطراف امام بودند. همان خوارجی که تا دیروز علیه ایشان می جنگیدند با آزادی تمام کنار ایشان نشسته بودند.

حضرت داشتند صحبت می کردند. یک لحظه خانمی از آنجا رد شد، به جز عده معدودی همه حواس ها به سمت آن خانم جلب شد و سرشان را برگرداندند. یکی از یاران حضرت ناراحت شد و به آنها توپید. حضرت گفت آرام باش، مردان را به زنان توجه ویژه ایست اما هرگاه زنی توجه شما را جلب کرد به منزلتان بروید. آنچه را  که او دارد همسر خودتان هم دارد. ببینید چطور با واقعیت برخورد می کردند.

آن فردی از که خوارج بود بلند شد و گفت قتل الله کافرا ما افقهه. خدا این کافر را بکشد. یعنی علی را. چقدر خوب می فهمد. یکی برخاست تا با این فرد برخورد کند، بهرحال به علی گفته بود کافر. حضرت فرمودند بنشین، این اقا یک بد به ما گفته حداکثر حقش این است که یک بد بشنود.علی این چنین فردی است. کسی است که نهروان و جمل را خوابانده اما در بین مردم چنین است. من خندق و خیبر و احد  را قبول دارم اما علی برایم بیش از همه در این آزادی خواهی تعریف می شود.

ما اینگونه رفتار می کنیم؟ کسی جرات می کند به ما بگوید بالای چشمت ابرو است؟ این تفکر به مردم اندیشه و آزادی می دهد، با واقعیات اثباتی برخورد می کند نه اینکه زود چماق بردارد و بر دهان و سر مردم بکوبد. ما همچنان در برابر ظلم می ایستیم با کسی هم تعارف نداریم، چیزی هم نمی خواهیم.

من به شدت به شریعتی علاقمند هستم این را پنهان هم نمی کنم، چون با او هم بند بودم. سلول او روبروی سلول من بود. من بخاطر اینکه می خواستم او را بیشتر ببینم بهانه ای درست می کردم تا از سلول بیرون بیایم و سلام و علیکی با ایشان کنم. دکتر شریعتی می گوید نه چیزی دارم که ترس از دست دادنش و نه چیزی می خواهم که از ترس از بدست نیاوردنش سازشکار باشم. نه چیزی دارم که از من بگیرند، نه چیزی می خواهم که بترسم به من ندهند.

چاپلوس نبودن و دفاع از اندیشه هزینه دارد، من هم هزینه دادم

14 6 10 101059 MG 9893 ناگفته های هادی غفاری: مسئولیت مصباح نقد شریعتی بود | http://shariati.nimeharf.com

 

نسل جوان امروز و روشنفکر جامعه اسلامی چه نیازی به شناخت علی دارد؟

نیمه حرف – دکتر علی شریعتی می گوید: «اگر به یک‬ ‫مذهب خاص هم معتقد نباشی، باز به شناخت علی نیازمندی، که انسان امروز و بالاخص روشنفکرِ مسئول در جامعه‌های اسلامی، به شناختن علی بیش از هر قرن دیگر نیازمند است.»
 آنچه می خوانید بخش هایی از سخنان دکتر علی شریعتی با عنوان «چه نیازی است به علی؟» است که در پاسخ به لزوم شناختن و آشنایی با سلوک و شخصیت حضرت علی (ع) مطرح شده است.

« سخنان خود را با طرح یک سوال آغاز می کنم، و آن این است که “چه نیازی است به علی ؟ چه نیازی است امروز به شناختن علی؟”‬

فرض را بر این می گذارم که اساسا نسل جوان ما، روشنفکر ما و روح این عصر و زمان این سوال را مطرح می کند ـ یا پیش خودش و یا خطاب به کسانی‬ ‫که از علی دَم می زنند ـ و من می خواهم به این سوال جواب دهم؛ جواب نه به کسی که از نظرِ تشیع معتقد به علی است و حتی نه به کسی که مسلمان‬ ‫است، بلکه به هر کسی و در هر کجا، شیعه یا غیرِ شیعه، مسلمان یا غیرِ مسلمان، مؤمن یا غیرِ 11 4 28 83012 نسل جوان امروز و روشنفکر جامعه اسلامی چه نیازی به شناخت علی دارد؟ | http://shariati.nimeharf.comمؤمن. فقط به یک شرط و آن اینکه سوال کنندهٔ آن انسانی‬ ‫باشد که امروز برای انسانیت و برای عدالت و برای آزادی در خودش احساس مسئولیت می کند و به این اصولی که میان همه روشنفکران و اَحرارِ جهان‬ ‫مشترک است، معتقد است: اَحرار، چه دین دار و چه غیرِ دین دار، هم چنان که حسین به دشمنش می گوید که “اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید”.‬

‫ می خواهم بگویم که اگر به یک‬ ‫مذهب خاص هم معتقد نباشی، باز به شناخت علی نیازمندی، که انسان امروز و بالاخص روشنفکرِ مسئول در جامعه‌های اسلامی، به شناختن علی بیش از هر قرن دیگر نیازمند است. درست به عکس آنچه روشنفکر می پندارد، که “علی یک شخصیت بزرگ تاریخی است، مُتعلق به گذشته، و امروز، نیازِ انسان،‬ ‫احساس انسان و هدف های انسان تغییر کرده، و بنابراین طرح مُجددِ آن سیما یک کارِ کهنه و بی‌ثمر است”، می خواهم بگویم که هیچ گاه مانندِ امروز‬ ‫بشریت، و به خصوص روشنفکرِ گرفتار در جامعه‌های اسلامی، به شناختن انسانی به نامِ علی نیازمند نبوده است.‬

عشق و محبت علی بعد از شناخت اوست که انسانیت را نجات می دهد

بارها گفته‌ام و باز تکرار می کنم که انسان امروز به “شناخت” علی نیازمند است نه به “محبت و عشقِ” به او، زیرا که “عشق و محبت” بدون “شناخت”‬ ‫نه تنها هیچ ارزشی ندارد، بلکه سرگرم کننده و تخدیر کننده و معطل کننده نیز خواهد بود.‬

‫کسانی که به نامِ محبت علی و عشق به مولی، بدون شناختن مولی و فهم دقیق و درست سخن و راه و هدف او، مردم را مُعطل و سرگَردان میکنند،‬ ‫نه تنها انسانیت و آزادی و عدالت را نابود میکنند، بلکه خودِ این چهره‌های عزیز را نیز تباه می سازند و شخصیت خودِ علی را در زیرِ این تجلیل‌های‬ ‫بی‌ثَمر، مَجهول نگه می دارند و باعث می شوند کسانی که تا آخرِ عُمر در محبت مولی وفادار می مانند، هرگز از سخن و راهنمایی‌های او بهره‌ای نگیرند و‬ ‫مُتوقف و مُنحط بمانند و آنهایی هم که کمی آگاه می شوند و با جهان امروز آشنا، اصولاً این گونه علی بی‌ثَمر را و این محبت بی‌نتیجه را رها کنند و به‬ ‫دنبال شخصیت های دیگر، الگوهای دیگر، و رهبران دیگر بروند.‬ عشق و محبت علی بعد از شناختن او است که به عنوان عامل نجات انسانیت می تواند نقش خود را بازی کند.

‫بیست و سه سال با پیغمبر برای استقرارِ مکتب

در هر دو دوره سیزده ساله مکه و ده ساله مدینه، از اولین لحظه بعثت تا لحظه مرگ پیامبر، علی همدل و همگامِ او و در شدیدترین مَهلکه‌ها پیشتازِ همگان بوده‬ است.‬ ‫این دوره خاص زندگی علی با مرگ پیغمبر پایان می پذیرد. این دوره عنوانی دارد و آن مکتب سازی است. این فصل اول زندگی علی است. ۲۳ سال اول در زندگی علی، ۲۳ سال مبارزه به خاطرِ مکتب است.‬

‫بلافاصله بعد از مرگ پیغمبر وضع و جبهه گیری تغییر پیدا می کند. رهبری عوض می شود، قدرت ها و نیروها و صف‌هایی که در داخل حزب، خاموش‬ ‫و پنهان نشسته بودند و در این عمومیت مبارزه به خاطرِ مکتب، خودشان را نشان نمی دادند روی کار آمدند، جناح‌ها مشخص شد و قدرت های پنهانی ‫داخلی این حزب نمودار شدند و بعد سکوت علی آغاز شد. سکوت به این معنی که نمی تواند فریاد بزند، زیرا ناگهان می بیند کسانی که بیست و سه سال‬‫‬ ‫در کنارش بودند، نه عکرمه و ابوجهل و ابوسفیان‌ها، بلکه صمیمی‌ترین و نزدیکترین یاران خودِ او و یاران پیغمبر که در بیست و سه سال مبارزه به خاطرِ‬ ‫مکتب همگامِ او و پیغمبر بودند، اکنون در برابرش ایستاده‌اند. مبارزه با اینها به منزله نابود کردن شخصیت های بزرگی است که به هر حال، در شرایط‬ ‫خاص آن روز، حفظ قدرت و وحدت اسلامی در دست های آنها و در شخصیت آنها تبلور پیدا کرده بود.‬

بیست و پنج سال سکوت برای وحدت / سکوتی که هم شیعیان و هم اهل سنت از آن کم گفته اند

وحدت اسلام در دست کسانی است که از این موقعیت برای حفظ مقامِ خودشان سوءِاستفاده کرده‌اند، و بنابراین سکوت علی آغاز می شود.‬ این بیست و پنج سال سکوت، متأسفانه سکوتی است که هم شیعیان درباره‌اش سکوت کرده‌اند و هم محققین اهل‬ ‫سنت، و این سکوت ها باعث شده که ارزش علی و بزرگترین تَجلی علی و شهامت علی و فدا کاری علی و حق پَرستی او در این سکوتش، در اذهان و‬ ‫افکارِ مردم روشن نباشد.‬

اینست که امروز می بینیم حتی پیروانش در این باره که علی به جای پیغمبر در مکه خوابیده، این همه تکرار و تجلیل می کنند ـ در صورتی که درست‬ ‫است که این فداکاری بزرگی است، اما نه برای علی ـ و حتی درباره این که درِ بزرگ خیبر را از جا کنده و سپَر قرار داده، به عنوان سمبل شهامت علی‬ ‫این همه مبالغه می کنند و ارزش و نقش آن را به رُخ افکارِ عمومی می کشند، اما از بزرگترین دوره و سخت‌ترین رسالت علی که سکوت او است، سخنی‬ ‫به میان نمی‌آورند و کاش به میان نیاورند که هر گاه درباره‌اش صحبت می کنند بدترین اتهامات را برای توجیهِ این سکوت به شخصیت و عظمت علی روا‬ ‫می دارند و آن اینست که “این سکوت از ترس است! چرا بیعت کرد؟ اگر نمی کرد می‌کشتندش! چرا شمشیر نکشید؟ می ترسید! به زور آوردندش و چون‬ ‫به زور آوردندش، به خلافت باطل رأی داد”!‬

‫دوره بیست و سه ساله مبارزه برای مکتب تمام م یشود، دوره‌ای می رسد که ناگهان علی می‌بیند که اگر علیهِ این جناحی که به نامِ مصلحت اسلام‬ ‫موقعیتی را ساخته‌اند تا خودشان جلو بیفتند و روی کار بیایند و علی را عقب برانند و حقش را پایمال کنند، برخیزد و در برابرشان بایستد، در داخل‬ ‫مدینه بعد از پیغمبر انفجار ایجاد می شود. اختلاف و کشمکش در میان بزرگترین شخصیت های اسلامی بهترین عامل تحریک قبایل و همچنین تحریک‬ ‫امپراطوری های روم و ایران بود؛ زیرا وقتی آنها می دیدند مدینه یعنی مرکزِ این انقلاب بزرگ از درون متلاشی شده است، از خارج به سادگی می‌توانستند‬ ‫با یک ضربه نابودش کنند، آن چنان که گویی چنین نهضتی در تاریخ نبوده است.‬

راهِ دومی که در پیش پای علی وجود داشت این بود که غَرَض‌ورزی های جناح داخلی و فرصت طلبی جناح سیاسی مخالف خودش را تحمل کند.‬

متأسفانه جناح داخلی در درون اسلام خانه کرده و به نامِ اسلام در دنیا مشهور شده و نیروهای اسلامی در قَبضه قدرت اینهاست و بزرگترین شخصیت‌ها‬ ‫و قهرمانان اسلامی مثل ابوعبیدهٔ جراح، سعدبن ابی وقاص و خالِد بن ولید جزءِ اینها هستند و باندِ علی را افرادی نظیرِ میثم تَمار (خرما فروش) و سلمان‬ ‫فارسی، که بیگانه‌ای از ایران است، و ابوذر غفاری، که نه اهل مدینه است و نه اهل مکه و از صحرا آمده است، و بلال، که یک برده حبَشی است، و هیچ‬ ‫کدامشان در آنجا نفوذی ندارند تشکیل می دهند و تمامِ سرمایه‌های اینها، انسانیت، تقوی، معنویت و فداکاری‌شان به خاطرِ اسلام است و هیچ گونه پایگاهِ‬ ‫اشرافی و خانوادگی ندارند. کسانی که در جامعه نفوذ دارند دست‌شان در دست باندِ مخالف علی است و در بهترین فرصت و با بهترین شعار که مصلحت‬ ‫وحدت اسلامی است، خودشان روی کار می‌آیند.‬

‫علی به خاطرِ وحدت اسلام حکومت آنها را تحمل کرده و سکوت کرد. در این بیست و پنج سال، قهرمانی که همواره شمشیرش در صحنه‌های نبرد‬، ‫دشمن را دِرو می کرد و بازویی که یک ضربه‌اش به اندازه عبادت ثَقَلین ارزش داشت، باید ساکت باشد و حرکت نکند. حتی ببیند بر خانه‌اش حمله برده‌اند‬ ‫و به همسرش اهانت نموده‌اند و باز سکوت کند، سکوتی که خودش در یک جمله بسیار دقیق بیان می کند و می گوید: “همچون خاک در چشمم و‬ ‫همچون خار در حلقومم، بیست و پنج سال ماندم”.‬

پنج سال حکومت برای استقرارِ عدالت

در سال سی و پنج انقلابیون به گِردِ علی جمع می شوند و به خاطرِ عدالت ـ یعنی همان چیزی که در عثمان نیافتند و علیهِ او قیام کردند ـ علی را‬ ‫به حکومت انتخاب می کنند.‬ دوران حکومت علی پنج سال است. عنوان این دوره از زندگی علی مکتب نیست؛ زیرا همه آن جناح‌های منافق و مؤمن، به شعارهای اسلامی و اصول‬ ‫اعتقادی و پایه‌های اساسی این مکتب معتقدند؛ همه به توحید و نبوّت و معاد معتقدند، به قرآن و به رسالت شخص پیغمبر معتقدند. پس این دوره، “دورهٔ ‫مبارزه برای استقرارِ مکتب” نیست. از طرفی، عنوان این دوره، “دورهٔ سکوت برای وحدت” هم نیست؛ زیرا که اکنون علی روی کار است و زمام دار شده‬ ‫است. اقلیت است که باید در برابرِ همرزمِ منافق و مصلحت پَرست خودش سکوت کند و تحمل کند تا به نفع دشمن مشترک تمام نشود؛ اما اکنون علی‬ ‫به حکومت رسیده است و دیگر بزرگترین رسالتش وحدت نیست، عدالت است.‬

‫خودش از همان اول اعلام کرد و گفت من دیگر از این حکومت و امارت بر شما بیزارم، اما فکر کرده‌ام که این قدرت را به دست گیرم، شاید بتوانم‬ ‫حقی را، از این حق‌هایی که به زانو فرو افتاده‌اند، برپا دارم و یا باطلی را، از این باطل‌هایی که بر پای ایستاده‌اند، از پای دراندازم. این، اعلامِ فصل‬ ‫‫سومِ زندگی علی است.‬

مبارزه با منافق و رِند و خَر مقدس

در زمانی که پُست‌ها همه قسمت شده و پُست‌های آب و نان دار از قبیل حکومت بر امپراطوری ایران، حکوت بر امپراطوری روم و حکومت بر مصر به‬ ‫دست بنی‌امیه و قوم و خویش‌های عثمان و اصحاب کبار افتاده است، علی آمده است و یک مرتبه می خواهد این پُست‌ها را از دست این شخصیت هایی‬ ‫که در این بیست و پنج سال ریشه در اعماق فرو برده‌اند و به نامِ دین و جهاد و شمشیرِ الله همه را رام کرده‌اند و در قبضه خود درآورده‌اند بگیرد. در‬ ‫دوره‌ای که آوازه بخشش‌های عثمان و معاویه گوش همه سخاوتمندان جهان را کـَر کرده است، در چنین دوره‌ای، علی عکس العمل‌هایی نشان می دهد که‬ ‫تکان دهنده است، باورکردنی نیست، غیرِ قابل تحمل است.‬

اکنون علی آمده است و به همه اینهایی که سیر و پُر چریده‌اند و بزرگترین قدرت ها را دارند، اعلام می کند که پول‌هایی را که اینها از مردم خورده‌اند‬ ‫اگر حتی ذره‌ایش به قباله زن‌هاشان رفته باشد، پَس می گیرم.‬ پنج سال مبارزه علی، برای تحقق عدالت است، زیرا که در اینجا مشرک نیست تا برای مکتب مبارزه شود، و مُنافق و رِند و خَر مقدس است که علی ‫باید با اینها در جمل و صفین و نَهرَوان بجنگد و در جَمَل از همه مشکلتر.‬

در صفین قیافه‌های شناخته شده و پلیدِ بنی‌امیه هستند که با علی می جنگند و در نَهروان قیافه‌های ناشناخته مقدس ماب مؤمن. اما در جمل‬ ‫کیست؟ عایشه اُمُ المؤمنین است و طلحهُ الخیر و زبیر نوادهٔ عبد المطلب، یعنی بزرگترین شخصیت‌های اسلامی.‬

این مبارزه غیرِ قابل تحمل است، تکان دهنده است، حتی برای پیروِ علی که همراهِ او به جنگ آمده است. یکی از سربازان علی به عنوان اعتراض به‬ ‫او می گوید که اگر تو نصیحت کردی و آنها را به صلح دعوت نمودی و زیرِ بار نرفتند، چه کار می کنی؟ علی پاسخ می دهد که با آنها می جنگم. سرباز با‬ ‫تعجب میپرسد که حتی با اُمُ المومنین و طلحه و زبیر میجنگی؟ مگر ممکن است که اینها بر باطل باشند؟‬

ملاک تشخیص حق، شخصیت ها و افراد نیستند!

علی در اینجا جمله‌ای دارد که طه حسین می گوید: “در زبان بشر از وقتی که سخن گفتن پدید آمده است، جمله‌ای به این عظمت به وجود نیامده‬ ‫است”، و آن جمله اینست که می گوید:
“تو حق را به مرد میسنجی، یا مرد را به حق؟ حقیقت را از روی شخصیت‌ها تشخیص می‌دهی و یا شخصیت ها‬ ‫را از روی حقیقت؟‬”

‫”حق” برای خودش مِلاکی دارد که آن، شخصیت ها نیستند، پارسایان نیستند و برای تشخیص باید به آن ملاک‌ها برگشت و شخصیت ها را با آن‬ ‫سنجید.‬

در نَهروان، یکی از دشمنان در صف مخالف با صدای ملیح و رِقت آور و بسیار اثر بخشی قرآن می‌خوانده است. این صدای قرآن روی پیروان علی تأثیر‬ ‫می‌گذارد و یکی از آنها به علی می گوید که چگونه اینها می توانند بر باطل باشند؟ کسی که با این حال دارد دعا می‌خواند و تلاوت قرآن می کند؟ علی‬ ‫می‌گوید که فردا به تو نشان خواهم داد. فردا جنگ آغاز می شود و همه این مقدسین از بین می‌روند و علی همان کسی را که دیروز تحت تأثیر قرار گرفته‬ ‫بود صدا می زند و نیزه‌اش را در لجن فرو می بَرَد و یک هیکل مقدس‌ماب را بیرون می‌آورد و می گوید: “این است سرنوشت کسی که دیروز تو را تحت‬ ‫تأثیر قرار داد و فردایش از این بدتر است”.‬ حقیقت مِلاک دارد، نباید گول این چیزها را خورد، در همین جا است که عدالت آن چنان سخت است.‬

کجا هستند نویسندگان حقوق بشر تا حقوق بشر را در عمل بفهمند؟

عدالت علی به قدری سخت و سنگین است که حتی برادرش عقیل تحمل نمی کند، به طوری که چنین مرد بزرگواری که از کوچکی با علی و‬ ‫در خانواده پیغمبر بوده است و پسرِ ابوطالب بزرگوار است، در دوره حکومت علی و درگیر و دارِ مبارزه علی و معاویه از پیش علی به پیش معاویه می رود.‬ ‫اینها شوخی نبوده است!

و همین طلحه و زبیر وقتی که می بینند در خلافت علی حتی نمی توانند به استانداری دو شهر امید داشته باشند، به نزدِ عایشه می روند که جنگ‬ ‫بپا کنند. قبل از رفتن نزدِ علی می‌آیند تا برای خارج شدن از شهر از او اجازه بگیرند. علی به آنها می گوید که می دانم به کجا و برای چه کار می خواهید‬ بروید، اما بروید!‬

عجیب است! این دو نفر می خواهند از قلمروِ حکومتش خارج شوند و از مرز بیرون بروند تا قیامِ مسلحانه علیهِ او راه بیندازند و بر رویش شمشیر‬ ‫بِکشند و بزرگترین توطئه زمان علی را درست کنند. مع‌ذالک علی به آنها می گوید “بروید”! چرا؟ برای اینکه این دو نفر انسان هستند و اگر پیش از آنکه‬ ‫جرمی را مرتکب شوند آنها را از رفتن مَنع کند، آزادی آنها را، که حق هر انسان است، سلب کرده است: آزادی سفر و آزادی مسکن. و اگر این آزادی ها‬ ‫سلب شود قانونی به وجود می‌آید که همه جبّاران و ستمگران تاریخ برای پایمال کردن آزادی افراد به علی متوسل می‌شوند و به او اِستناد می کنند.‬
به قول جرج جرداق: “کجا هستند نویسندگان حقوق بشر تا حقوق بشر را در عمل بفهمند، نه در سخنرانی و خطبه و مراسم و سازمان ملل و یونسکو‬ ‫که همه دروغند”.‬

در همه انقلابیون جهان این قانون است که همواره آنها که انقلابی بوده‌اند و دوست دارِ عدالت و بارها جان‌شان را در این راه به خطر انداخته‌اند، به‬ ‫مَحض اینکه به حکومت می رسند محافظه کار می شوند، و هم اکنون نیز در دنیا می بینیم که چگونه انقلابیون بزرگ جهان بعد از به قدرت رسیدن و به‬ ‫سیری رسیدن، بازیگرِ حرف های سیاست می شوند (و بعضی هنوز به سیری نرسیده با شکم گرسنه سیاست باز می شوند)، و باز به قول جرج جرداق، تنها و‬ ‫تنها علی است که هم در دوره‌ای که یک فرد در گروهِ پیغمبر بود و برای مکتب مبارزه می کرد انقلابی بود و هم در بیست و پنج سال سکوتش که قدرت‬ ‫به دستش نبود انقلابی ماند و هم در پنج سال حکومتش که همه قدرت‌ها در دستش بود. و علی تنها انسانی است که برای اولین بار به حکومت رسیده‬ و علیهِ حکومتی که خودش زِمامِ آن را به دست گرفته است، به خاطرِ عدالت، شورش می کند.

هنوز درست روی کار نیامده و هنوز بر خودِ مدینه مسلط‬ ‫نیست که معاویه را ـ کسی را که عُمر نمی تواند بردارد و به او باج می دهد و می گوید لقمه شام برای حلقومِ فرزندان ابوسفیان باشد ـ برمی دارد و عَزلش‬ ‫را می نویسد. همه می دانند که معاویه به این عَزل گوش نمی دهد و همین موضوع را بهانه خواهد کرد و جنگ را شروع می نماید، و همه می دانند که جنگ‬ ‫علی و معاویه، جنگ شیعیان شبه روشنفکرِ سُست عنصر است با خَشن های مُتعصب سازمان دیده، و شکست از آن جناح علی است. اما علی می گوید که‬ ‫اگر من این کار را نکنم و یک لحظه بر ابقای معاویه صبر کنم، در جنایت و فساد و ظلمی که معاویه در آن لحظه انجام خواهد داد، با او شریکم و من‬ ‫نیز مسئول خواهم بود و به قیمت نابودی همه چیز من چنین مسئولیتی را به عهده نمی‌گیرم.‬

علی مردی است که بیست و سه سال برای ایمان و ایجادِ یک هدف و یک عقیده در جامعه‌اش مبارزه کرده است، بیست و پنج سال تحمل کرده است،‬ ‫خود خواهی‌ها و نقشه‌ها و خود پرستی‌های همگامان و هم‌صف ها و هم یارانش را برای وحدت اسلام در برابرِ دشمن مشترک تحمل نموده است و سکوت‬ ‫کرده است، و پنج سال به خاطرِ تحقق عدالت و گرفتن انتقامِ مظلوم از ظالم و استقرارِ حق مردم و نابود کردن باطل حکومت کرده است.‬

علی، میثم خرما فروش را، که خرماهای خوب را از بد سوا کرده و به دو قیمت مختلف می فروخت می بیند و بَرآشفته به او می گوید “چرا بندگان خدا را‬ ‫تقسیم می کنی؟!” و با دست هایش خرماهای بد و خوب را مخلوط می کند و می گوید که همه را با یک قیمت میانگین بفروش”، یعنی تساوی در مصرف،‬ ‫اساس عدالت در همه مکتب‌های عدالت خواهِ جهان.‬

جامعه ای که ایمان، هدف و جوشش اعتقادی اش را از دست داده به علی نیازمند است

بیست و سه سال مبارزه برای مکتب، ایمان، عقیده، بیست و پنج سال تحمل نا ملایمات و خود خواهی‌های افراد برای حفظ وحدت مسلمین در برابرِ‬ ‫دشمن بیگانه؛ و پنج سال حکومت برای استقرارِ عدالت در میان توده مردم.‬

‫اینست که امروز روشنفکرِ جامعه اسلامی، از هر مذهب و مکتبی که باشد، همین قدر که آزاده و آزادی خواه و ضدِاستعمار و ضدِ تبعیض باشد،‬ ‫به علی نیازمند است. زیرا که امروز جامعه اسلامی ایمان اش را از دست داده، هدفش را از دست داده، جوشش اعتقادی در میان اندیشه‌هایش مُرده و‬ ‫بنابراین به مکتب نیازمند است.‬

جامعه اسلامی به یک آتش فکری انقلابی احتیاج دارد، به “مکتب” و جامعه اسلامی در برابرِ استعمار به “وحدت” احتیاج دارد؛ و توده‌های مسلمان‬ ‫در نظامِ تبعیض، به “عدالت”.‬

اینست که:‬ ‫به “علی”‬ ‫احتیاج دارد.‬‬

نظر “علی مطهری” در مورد قیاس مطهری و شریعتی

به گزارش سایت نیمه حرف به نقل از باشگاه خبرنگاران؛فردا پنج شنبه ۲۹ خرداد سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی (۱۳۵۶) است.فعالیت دکتر شریعتی همزمان با فعالیت‌های استاد شهید مرتضی مطهری بود که وی نیز ۱۲ اردیبهشت ۱۳۵۸ به شهادت رسید. 44021 thum نظر علی مطهری در مورد قیاس مطهری و شریعتی | http://shariati.nimeharf.com
 هستند کسانی که همواره درصدد مقایسه این دو شخصیت با یکدیگر بوده و بنا دارند به هر دلیلی یکی از این دو شخصیت برجسته را مورد مقایسه قرار داده و به تخریب آن‌ها دست بزنند.
 
در آستانه سالروز درگذشت دکتر شریعتی موضوع قیاس این دو شخصیت را با علی مطهری فرزند استاد مطهری در میان گذاشتیم.
 
علی مطهری که در حال حاضر به عنوان نماینده مردم تهران، ری، شمیرانات و اسلامشهر دور دوم حضور خود در مجلس شورای اسلامی را سپری می‌کند در این رابطه به باشگاه خبرنگاران گفت: شهید مطهری یک اسلام شناس بوده و علوم اسلامی را از سرچشمه‌های اصیل گرفته بود.
 
وی افزود: هم چنین شهید مطهری اساتید بزرگی را دیده و خودش نیز از یک نبوغ خاصی برخوردار بود.
 
وی افزود: اما دکتر شریعتی یک جامعه شناس بود که با تاریخ اسلام و فلسفه تاریخ آشنایی داشت بنابراین این دو شخصیت با هم قابل قیاس نیستند.
 
نماینده تهران تصریح کرد: مطالعات اسلامی دکتر شریعتی از منابع اصیل نبوده، تحصیلاتش در اروپا بوده است بنابراین نباید انتظاری که از شهید مطهری داریم از دکتر شریعتی هم داشته باشیم.
 
وی گفت: به تصریح شهید مطهری اشتباهاتی هم در آثار دکتر شریعتی وجود دارد.
 
وی افزود: بالاخره ضمن اینکه دکتر شریعتی خدماتی را در سوق دادن جوانان به اسلام داشت اشکالاتی هم در آثارش بود.
 
مطهری گفت: گروهی مثل فرقان نیز خودش را مدیون و پیرو دکتر شریعتی می‌داند (گروه فرقان همان گروهی که استاد مطهری را به شهادت رساند).
 
وی تصریح کرد: در کارهای دکتر شریعتی آثار مثبت و منفی با هم وجود داشت. 
 
فرزند استاد مطهری در خصوص این که آیا آثاری از استاد وجود دارد که تا به حال چاپ نشده و یا در دست انتشار است گفت: بله، هنوز آثاری از این دست وجود دارد و انتشارات آن را موسسه صدرا برعهده گرفته است

سوسن شریعتی: شریعتی معلم مبارزه با سلطه بود

فرزند دکتر علی شریعتی گفت: شریعتی معلم مبارزه با سلطه بود چرا که به جایگاه انسانی بها می داد.

81206906 5770693 سوسن شریعتی: شریعتی معلم مبارزه با سلطه بود | http://shariati.nimeharf.com

به گزارش خبرنگار ایرنا ،در سی و هفتمین سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی، دوازدهمین نشست تفکر از نمای نزدیک با عنوان «شریعتی و روایتی از تجربه های زیسته» معصومه علی اکبری، نویسنده کتاب «قرائتی فلسفی از یک ضد فیلسوف» و دکتر سوسن شریعتی در موزه دکتر علی شریعتی برگزار شد.

سوسن شریعتی فرزند این پژوهشگر دینی دراین مراسم اظهارداشت: همچنان بعد از گذشت این سال ها یاد ،خاطره این پژوهشگر وتاریخ دان همچان زنده و پویا است.

وی گفت: خطوط و اندیشه های فکری شریعتی در اندیشه های جوانان دهه های ۴۰،۶۰و در حال حاضر می توان جست زیرا به جوانان توجه داشت.

شریعتی با بیان اینکه مهم ترین و اصلی ترین کتاب پدرم کویر بود اظهارداشت: در این کتاب به ابعاد اجتماعی این پژوهشگر اشاره شده است .

وی ادامه داد: دکتر شریعتی در حالیکه جغرافیا را بیان می کند با نوعی آگاهی با انسانها ارتباط برقرار می کند.

فرزند علی شریعتی ادامه داد: راز بقای این پژوهشگر سرباز زدن انتخابات دوگانه وی است که در حوزه دین برسر این دوگانگی ها حرکت می کند.

وی اظهارداشت:بهترین منتقد و دشمن شریعتی خودش بود زیرا تفکر نگاه فلسفی شریعتی به بیان آزادی بود.

همچنین در این مراسم سعید رضادوست، شاعر نیشابوری اشعاری در باره یاد دکتر علی شریعتی سرود.

علی شریعتی نویسنده، جامعه شناس، تاریخ شناس و پژوهشگر دینی اهل ایران، از مبارزان و فعالان مذهبی و سیاسی و از نظریه پردازان انقلاب اسلامی ایران بود، وی دوم آذرماه ۱۳۱۲ در روستای کاهک، سبزوار به دنیا آمد و ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ در سن چهل و چهارسالگی به صورت مشکوکی در انگلستان درگذشت و هم اکنون آرامگاه وی در مکانی نزد مقبره حضرت زینب(س) در دمشق سوریه است.