دانلود کتاب صوتی سرود آفرینش دکتر علی شریعتی

در آغاز هیچ نبود ، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
کلمه بی زبانی که بخوانَدَش و بی اندیشه ای که
بدانَدَش ، چگونه می توان بود ؟و خدا یکی بود و
جز خدا هیچ نبودو با نبودن چگونه می توان بود ؟
و خدا بود و با او عدم ، و عدم گوش نداشت.
حرفهایی هست برای گفتن
که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی هست
برای نگفتن ، حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن
فرو نمی آرند.

Ali Shariati (2)
حرفهایی شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند و
سرمایه های ماورایی هر کس به اندازه ی حرفهاییست
که برای نگفتن دارد.
حرفهایی بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های
بی قرار آتشند چون کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند…

دانلود کتاب سرود آفرینش دکتر علی شریعتی (PDF)

دانلود فایل صوتی(MP3)

راوی : هادی زنوزی اصل
منبع: audiolib

شریعتی عاشق و شریعت عاشقی

گزارش سخنرانی کامل استاد ملکیان و سوسن شریعتی که در بنیاد فرهنگی به مناسبت ۸۰مین زادروز دکترعلی شریعتی برگزار گردید (آذرماه سال گذشته) را به شرح ذیل ملاحظه می فرمایید:

سوسن شریعتی:

مدتی است بنیاد فرهنگی شریعتی تلاش میکند تا با محوریت اندیشه های شریعتی و به بهانه‌ی او در غالب یک سلسه نشست ها موضوعاتی را به بحث بگذارد که به نوعی مربوط به همگان است و مسئله عمومی تلقی می شود. تا به حال نشست‌هایی پیرامون «شریعتی و گفتمان عدالت»، «عرفان، برابری، آزادی همچون پروؤه»، « شریعتی و کنش اجتماعی» «شریعتی در دانشگاه» با حضور اساتید و صاحب نظران علوم انسانی  برگزار شده و در مطبوعات و سایت بنیاد انعکاس یافته. این بار نوبت عاشقی است و«کویریات» شریعتی سوژه قرار گرفته است.

بارها گفته شده و می‌دانید که شریعتی در مورد آثارش تقسیم‌بندی سه گانه ای دارد تحت عنوان: «کویریات، اجتماعیات و اسلامیات.» با این تذکر که «کویریات را برای خودم می نویسم، اجتماعیات را برای مردم و اسلامیات را هم برای خود و هم برای مردم». طی این سی و چند سال، از میان این سه حوزه، اسلامیات و اجتماعیات شریعتی به کرات سوژه بحث و نظر و مجادله قرار گرفته و متولیان بسیاری پیدا کرده –  متولیانی که گاه حتا در برابر هم ایستادند- ولی آنچه در فرهنگ شریعتی «کویریات» تام گرفته بی متولی باقی مانده و در سایه. تاریخچه‌ی این دست آثار برمی‌گردد به به اولین نوشته‌های شریعتی بعد از بازگشت از فرانسه در سال ۱۳۴۳٫ کتاب  کویر در ۸-۱۳۴۷ نوشته می‌شود و اولین اثر منتشر شده شریعتی است. با این حال تقریباً توسط آن نسل نادیده گرفته می‌شود و حتاٌ نوعی بریدگی تلقی می‌شود، پشت کردن به دیروز مبارزاتی و سیاسی خود. در دهه‌ی پنجاه و شصت هم زیاد خوانده نمی‌شود. از دهه‌ی هفتاد به بعد و توسط نسل بعد از انقلاب است که مراجعه‌ی بیش‌تری به این کتاب شده و امروز جزو پرتیراژترین آثار شریعتی است. در حقیقت سوژه‌ای است که از سایه درآمده. با این حال در اجماع امروز هم باز مهجور مانده به دلیل این که به یک سری نوشته‌های احساساتی تقلیل پیدا کرده .در بهترین شکل در کلیتی به نام نوشته‌های عارفانه طبقه بندی شده است و در غیر این صورت به یک سری اس‌ام‌اس‌های عاشقانه تبدیل شده است. در هر دو صورت با توجه به ادعای خود شریعتی که شناخت خود را در گرو کویریات می دیده است به عنوان متن مرجع با آن برخورد نشده و بر اساس آن مفهوم‌سازی نشده است.  «کویریات» دست‌نوشته‌هایی است که در خلوت نوشته شده و به جز « کویر» که در سال ۴۷ به چاپ رسیده باقی نوشته ها پس از مرگش به چاپ رسیده است با عنوان گفت‌وگوهای تنهایی. برای شناختن شریعتی دیگر یا شریعتی موازی‌ یا شریعتی پنهان، خواندن این متون الزامی است.

 موضوع این است که آیا این سه ساحت (کویریات، اجتماعیات و اسلامیات) سه ساحت رقیب هستند و در جنگ با دیگری؟ یعنی این «من» و «دیگری»‌هایی که شریعتی از آنها صحبت می‌کند رقیب هم هستند؟ آیا می‌توان آن‌ها را در برابر هم علم کرد یا در ادامه‌ی هم هستند؟ اگر سه ساحتی هستند متناقض و درگیر با هم، چطور شریعتی آن‌ها را با هم زیسته و در کنار هم نشانده و به این ترتیب کلیتی ساخته که «شریعتی» است؟ این بحثی که امروزه ما درگیرش هستیم.

استاد ملکیان دیروز در مصاحبه‌ای که در شرق چاپ شده بود گفته بودند:« شریعتی، فردگرایی است که فیلم جمع‌گرایی بازی می‌کند.» این نکته‌ای است که شریعتی نیز در بسیاری از نوشته هایش به آن اشاره می‌کند. در آخرین نوشته‌هایش خطاب به احسان به این موقعیت اشاره می کند:« من از یک تناقض همیشگی رنج برده‌ام و آن این که «جایگاه اجتماعی»‌ام با «وضعیت انسانی‌«ام در تضاد بوده و همه‌ی زندگی‌ام بر اساس این تضاد شکل گرفته. وضعیت انسانی من به تعبیر اگزیستانسیالیستی‌اش چیز دیگری می‌طلبیده و موقعیت اجتماعی‌ام چیز دیگری. همین تضاد، پارادوکس، دوگانه در همه‌ی جنبه‌های دیگر زندگی شریعتی تعقیب‌اش می‌کند تم اصلی کویر همین  «من کدامم؟» است پرسشی که او را هرگز رها نکرد.

این که باید از فرد شروع کرد یا از جمع، آیا باید بر اساس ضرورت‌های اجتماعی حرکت کرد یا ضرورت‌های فردی نه تنها دیسکور زمانه بوده و همچنان هست، درگیری وجودی شریعتی هم هست. او به این تناقض آگاه است و ای بسا این ساحت‌بندی تفکر و زندگی‌ برای این است که بی آنکه مجبور به تنتخاب باشد بتواند آن‌ها را به موازات هم پیش ببرد. گاه توانسته و گاه نتوانسته. همیشه دنبال راهکارهایی بوده تا بتواند در این ساحت‌های متکثر شریعتی در پی  تکثیر خود است و در عین حال تلاش برای دور زدن خود. او هم ناظر زندگی خود است و هم داور زندگی خود. در هر موقعیتی جایش را تغییر می‌دهد و از بیرون به خودش نگاه می‌کند تا بتواند یقه‌ی خودش را بگیرد و به این شکل بتواند نقبی بزند یا اتصالی برقرار کند بین کشمکش‌ها و تناقض‌های درونی‌اش و در عین حال با در میان گذاشتن آن‌ها با دیگران و جامعه، دیگران را هم درگیر این ماجرا بکند.

بر این اساس، ای بسا بتوانیم این بار نیز، با تکیه برکویریات به حوزه‌های دیگر زندگی شریعتی نگاهی بیندازیم تا دری باز شود حتا برای فهم حوزه‌ی اجتماعی‌اش و نقطه‌نظرات به‌اصطلاح دینی‌. برای استخراج نوع دیگری دینداری ای بسا بتوان به کویریات مراجعه کرد. کویریاتی که یک «من متشخص» و انضمامی از نوع «من»ی که در ادبیات حضور پیدا می کند و متفاوت از من انتزاعی فلسفی و من اجتماعی در آنجا شکل گرفته است. همین موقعیت است که  کویریات شریعتی را از جنس ادبیات می کند، جایی که یک «من» آزاد جولان می دهد و سانسور و خودسانسوری را دور می زند.

امروز اما به طور خاص‌، صحبت  بر سر دو متن مشخص است:« در باغ آبسرواتوار» که قصه‌ی کوتاهی است در کویر و دیگری« تفسیر سمفونی استقبال در اورلی» که داستان‌گونه‌ای است که در سال ۱۳۶۷ در مجموعه  گفت‌وگوهای تنهایی چاپ شده. این داستان، از آنجا که لابلای هزار صفحه گفت‌وگوهای تنهایی چاپ شده زیاد دیده نشده است و دو-سه سال است که بنیاد آن را به صورت جداگانه چاپ کرده. این که شریعتی فرم داستان را انتخاب می کند در ادامه همان دغدغه تجربه آزادی است که حتی در فرم هم کلیشه نشود .داستان‌گونه بودنش برای شریعتی چندان اهمیتی ندارد. شریعتی با خطابه و خطابه و سخنرانی و گاه ترجمه تعریف می‌شود و با این قصه‌نویسی شاید می‌خواهد در فرم هم نوعی آزادی را تجربه کند. این‌جا نمی‌خواهیم درباره‌ی شریعتی قصه‌نویس صحبت کنیم – گرچه این هم می‌تواند سوژه باشد- ولی شاید بتوانیم از خلال این دو قصه که نگاهی است به تنش عاشقانه میان عاشق و معشوق نقبی بزنیم به حوزه های دیگر از جمله تنش در تجربه دینی و نسبت مومن و امر قدسی. یا برعکس مثلاً نتیجه بگیریم  که تا کجا این «شریعتی» به یکدیگر  بی‌ربط‌اند. تم هر دوی این قصه‌ها عشق است و دوست داشتن و نسبت من و دیگری، زن و مرد. صحبت را به استاد ملکیان می سپرم. نام سخنرانی ایشان، شریعتیِ عاشق و شریعت عاشقی است.

***

استاد مصطفی ملکیان:

من از ۱۳ سالگی که با آثار دکتر شریعتی آشنا شدم تا الان همیشه علقه‌ی شدید و قوی احساسی عاطفی به ایشان داشته‌ام و این علقه به مرور زمان عمق بیش‌تری هم پیدا کرده است. این احساس روز به روز در من قوت می‌گیرد که شریعتی به لحاظ شخصیت و منش واقعاً انسان جذاب و دوست‌داشتنی‌ای بود. از طرفی هر وقت در مورد افکار دکتر شریعتی سخنرانی و مصاحبه‌ای داشته‌ام وجه نقادانه‌ی من بیش‌تر نمود پیدا کرده و این باعث شده که شیفتگان شریعتی گمان می‌کنند من قسم خورده‌ام که با او مخالفت کنم. در حالی که واقعاً این‌طور نیست. من می‌توانم احساساتم را نسبت به او از بحث‌های عقیدتی و معرفتی ایشان که با بسیاری ‌از آن‌ها مخالفم، جدا کنم.

البته توجه به این نکته هم دارم که دکتر شریعتی وقتی از دنیا رفته که تنها ۴۴ سال داشته و همین الان من سیزده سال از شریعتی در هنگام درگذشت مسن‌ترم. پس اگر نقدی هم هست باید توجه داشت که نظرات او را که همه قبل از ۴۴ سالگی گفته شده نباید با نظرات متفکری که در ۷۰ سالگی به عمق رسیده قیاس کرد.

نکته‌ی بعد این است که از نظر بنده، نه الان بلکه همیشه، کویریات بهترین آثار شریعتی بوده. هیچ‌وقت نسبت به اسلامیات شریعتی احساس همدلی نداشتم. نسبت به اجتماعیات ایشان تا حدی داشتم ولی نسبت به کویریات همیشه حس شیفتگی داشتم و همین اواخر هم که دارم آثار او را دوباره می‌خوانم می‌بینم که این علاقه را هنوز هم دارم. این را هم که در مصاحبه‌ای گفته‌ام «شریعتی، فردگرایی بود که فیلم جمع‌گرایی را بازی می‌کرد» از باب عیب‌جویی نیست. خود من هم نمونه‌ی فردگرایی هستم که فیلم جمع‌گرایی را بازی می‌کنم. اما خب البته شریعتی این فیلم را به خوبی بازی می‌کرد و بنده لنگ و بی‌ریخت! وگرنه این امر به من هم وارد است. من اساساً فردگرا هستم و به ضرورت زمانه یا به سبب نشناختن شأن خودم وارد مسائل اجتماعی شدم.

دکتر شریعتی کسی است که در کویریات جلوه می‌کند نه کسی که در اسلامیات یا در اجتماعیات. این هم که خود ایشان گفته من کویریات را بیش از همه می‌پسندم معلوم می‌کند که یک انسان فردگراست. انسانی است که ضرورت‌ها او را کشانده به قیل و قال جامعه. هر وقت کویریات را می‌‌خوانم یاد این شعر می‌افتم که:

من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان         قیل و مقال عالمی می‌کشم از برای تو

شریعتی روحیه‌ای داشت که می‌خواست از قیل و قال بگریزد و حتا همهمه‌ی فرشتگان هم ملولش می‌کرد اما مجبور شده بود وارد ماجراهایی بشود که تا زمان ما هم شاهدش هستید. بنابراین من از باب عیب‌جویی نمی‌گویم.

نکته‌ی بعد این که شریعتی از نظر من اصلاً روحیه‌ی نقد آکادمیک نداشت. حوصله‌ی خواندن یک کتاب و بازبینی کلمه به کلمه‌ی آن را نداشت. همان کتاب هنر عشق ورزیدن اریک فروم را – که الان کلاسیک به حساب می‌آید- وقتی می‌خواهد درباره‌اش سخن بگوید خیلی عجولانه و به‌شتاب ازش رد می‌شود. بنابراین این درست نیست که بگوییم شریعتی زمانه‌ی پرشتابی داشت و اصلاً زمان و فرصتی نداشت، بلکه روحیه‌اش را نداشت. استشمام می‌کرد که نویسنده چه می‌خواهد بگوید و همان را مورد نقد قرار می‌داد. من متاسفانه نمی‌توانم این روحیه را بپذیرم و هیچ توجیهی هم برایش ندارم. تبیین می‌توانم بکنم که چرا کسی این همه شتاب‌زده است اما توجیه نه. از این لحاظ، داوری‌هایی که دکتر شریعتی در مورد کتاب‌ها و برخی نوشته‌ها می‌کند، به خاطر هوش سرشارش و با ذوق تیزش فقط بر اساس در‌یافتش از فضای کلی یک کتاب و نویسنده است نه بیش‌تر. مثلاً این نمونه را ببینید:

«کتاب هنر عشق ورزیدن را می‌خواندم که در آن اریک فروم با سرهم کردن حرف‌های کسانی… می‌کوشد تا به نفع اومانیسم گله‌گشادی که تبلیغ می‌کند، عشق‌ها را توجیه و تفسیر کند و با بیان زیبا و روانکاوی هنرمندانه‌ای که دارد به «تحلیل ارشادی» عشق‌ها به سود «بشریت» و به نفع «اجتماع» بپردازد!»

خب من نمی‌توانم بگویم با سرهم کردن حرف‌های کسانی، آن هم به نفع اومانیسم گله‌گشاد… گله‌گشادی اومانیسم‌اش کجاست؟ و بعد اومانیسم چه گناهی دارد که اگر کسی اومانیست شد از همین بشود وجه نقدی برای او تراشید؟ من این‌ها را از این می‌بینم که شریعتی آن‌طور که خودش به کار می‌برد روحیه‌ی موش‌کشی نداشت. وقتی آثار دکتر شریعتی را از منظر کسی مثل من بررسی کنیم که اتفاقاً همین موش‌کشی‌ها برایم اهمیت دارد خیلی عیب و نقص ممکن است در آن‌ها ببینیم. هرچند خود دکتر شریعتی هم اگر امروز به نوشته‌های من نگاه می‌کرد می‌توانست همین نقد را به من هم وارد کند.

در این سخنرانی نمی‌خواهم همه‌ی مباحثی را که در باب عشق قابل طرح است به صورت نظام‌مند مطرح کنم. این کاری است که قبلاً در جایی کرده بودم اما می‌خواهم بگویم آن مواد خامی که در آثار شریعتی درباره‌ی عشق می‌بینم اگر در اختیار من بود من به چه صورت آن‌ها را بیان می‌کردم. به تعبیر دیگری می‌خواهم آن‌چه را که دکتر شریعتی درباره‌ی عشق گفته است نظام‌مند کنم. طبعاً همه‌ی مباحث درباره‌ی عشق را در این‌جا نمی‌گویم چون دکتر شریعتی به همه‌ی مباحث مربوط به عشق نپرداخته و آن مصالحی را که در آثار ایشان می‌بینم مطرح می‌کنم.

۱-     اولین موردی که قابل طرح است و در آثار دکتر شریعتی به صورت پراکنده مطرح شده، ماهیت عشق است. عشق چیست؟ چه سرشتی، چه ذاتی دارد؟ اصلاً آیا عشق انفعال است یا فعل ارادی؟ آیا ما با اراده عاشق می‌شویم یا ناآگاهانه یا حتا ناخودخواسته. بحث خیلی مهمی است. شریعتی در مقاله‌ی «دوست داشتن برتر از عشق است» یا حتا در «تفسیر سمفونی استقبال در اورلی» بیان می‌کند که از جمله مزایای برتری دوستی بر عشق این است که دوستی عملی ارادی است. من با اراده‌ی خودم دوست می‌شوم و با اراده‌ی خودم آن را گسترش و ژرفا می‌دهم اما در عشق منفعل محض‌ام و کنش‌پذیرم. آیا همه‌ی پدیده‌هایی که در زبان‌های مختلف نام عشق گرفته اند همین جورند؟ آیا به همه‌شان -که بسیار از هم مجزا هستند- می‌شود گفت فعل ارادی‌اند یا انفعالی‌اند؟

۲-     نکته‌ی دوم در ماهیت عشق، ارتباط عشق است با لذت. آیا واقعاً در یک ارتباط عاشقانه، عاشق از معشوق کسب لذت می‌کند یا در همه‌ی پدیده‌های عاشقانه این طور نیست که از قبل معشوق کسب لذت کند؟ البته منظور همه جور لذت است اعم از جنسی یا روان‌شناختی یا معنوی. اشاراتی در این باب در آثار شریعتی هست اما هیچ جا بحث مستوفایی درباره‌اش نکرده‌اند.

۳-     نکته‌ی سوم ارتباط عشق با میل است. آیا عشق یک نوع میل تشدیدیافته است؟ یا در همه اشکالش با میل یا به گفته‌ی روان‌شناسان،Desire ، فرق دارد؟ آیا می‌شود گفت عشق زیرمجموعه‌ای است از میل؟ یا این‌ها دو چیز است؟ شریعتی جایی در آثارش گویی قائل به تفکیک عشق و میل از هم است. اگر درست استنباط کرده باشم و همین‌طور باشد باید گفت تفکیک درستی است. یعنی عشق زیر مجموعه‌ی میل نیست.

۴-     نکته‌ی چهارم مربوط به شدت و خفت عشق است. کی شدید می‌شود کی خفیف؟

۵-     نکته‌ی دیگر که خیلی مهم است و من از همین منظر به دکتر شریعتی نقد دارم، این است که عشق با دوستی چه ارتباطی دارد؟ آیا از یک سنخ‌اند؟ دو مصداق‌اند از یک مفهوم؟ ولی دو مصداقی که از جهاتی با هم متفاوت‌اند؟ یا در واقع دو چیزند؟

شریعتی در آن مقاله به صورتی سخن می‌گوید که گویی دو چیزند. اگرچه تصریح می‌کند که آنقدر لغت عشق مستعمل شده من برایش کلمه‌ی دوستی را انتخاب می‌‌کنم تا آن را تفکیک کنم از آن متبادر به ذهن‌شده‌ی به نام عشق. یعنی وقتی ما در فارسی می‌گوییم عشق آن‌چه به ذهن می‌آید، من چیز دیگری مد نظرم هست.

همه این مباحثی که در آثار دکتر شریعتی قابل ردیابی است، در باب ماهیت عشق است. یعنی چه حال روان‌شناختی است که از آن به نام عشق تعبیر می‌شود و با باقی حالات روان‌شناختی چه فرقی دارد؟ ما با چه ویژگی‌هایی می‌توانیم آن را از بقیه‌ی منتال استیت‌ها جدا کنیم؟ همه‌ی این ویژگی‌ها می‌خواهند عشق را از بقیه‌ی حالات روان‌شناختی متمایز کنند.

بحث دومی که در باب عشق قابل طرح است متعلق عشق است. یعنی عشق به چی تعلق می‌گیرد چون بالاخره حیث التفاتی دارد. عشق همیشه عشق به موجودی یا شخصی یا آرمانی است که به آن متعلق عشق می‌گوییم. شریعتی بنا به سنت افلاطونی متعلق عشق را همان سه چیز بزرگی می‌دانست که افلاطون نام می‌برد، یعنی «عشق به حقیقت، خیر یا نیکی، و جمال یا زیبایی.» گاهی این تقسیم‌بندی در آثار شریعتی دیده می‌شود، گاهی هم نه. گاهی متعلقات تقسیم می‌شود به خدا، انسان و طبیعت. گاهی عاشق خدا می‌شویم، گاهی عاشق انسان می‌شویم – چه خودمان باشیم (همان حب ذات که فیلسوفان و روان‌شناسان از قدیم می‌گفتند) و چه انسانی دیگر- و گاهی هم عاشق طبیعت می‌شویم. این عشق به طبیعت هم در آثار دکتر شریعتی دیده می‌شود و برای ایشان اهمیت دارد.

بحث سوم انواع عشق است که البته من این تعبیر انواع عشق را تعبیر دقیقی نمی‌دانم. من می‌گویم پدیده‌های مختلفی که همه در زبان فارسی و عربی به آن‌ها عشق گفته می‌شود. مثلاً حیوان یک معنا دارد اما این معنا انواع مختلفی دارد. شتر و گاو و شیر سه نوع حیوانند ولی شیر در فارسی سه معنای مختلف دارد. پس نباید بگوییم شیر سه نوع دارد بلکه باید بگوییم لفظ شیر به سه معنا به کار می‌‌رود. وقتی می‌گوییم انواع عشق انگار عشق مفهوم واحدی دارد و دارای انواعی است. من این را نمی‌توانم بپذیرم. به نظر من ما در زبان فارسی پدیده‌های متفاوتی داریم که برای همه‌ی آن‌ها تعبیر عشق را به کار می‌بریم. این عشق‌ها محل توجه دکتر شریعتی قرار می‌گیرند اگرچه در باب هیچ‌کدام سخن مستوفایی نمی‌بینیم.

یک نوع عشق همان عشقی است که در روان‌شناسی شهوانی یا جنسی خوانده می‌شود یا خودخواهانه که ربط مستقیم پیدا می‌کند به غریزه‌ی جنسی. چه هم‌جنس‌خواهانه باشد چه غیرهم‌جنس‌خواهانه. شاید دکتر شریعتی آن‌جایی که سخن از انفعالی بودن عشق می‌کند این نوع عشق مد نظرش است و معمولاً هم ارزش‌داوری منفی نسبت به آن دارد. مخصوصاً وقتی می‌‌خواهد آن را با دیگر انواع عشق مقایسه کند. البته تعابیر را استادانه به کار می‌برد اما با لحنی تهاجمی و موضعی منفی. زمانی هم که مقایسه‌ای در کار نیست تعبیر خنثایی درباره‌ی عشق به کار می‌برد. انگار به این معنا عشق برای ارضای نیاز غریزی لازم است و طبیعی، پس ارزش‌داوری‌اش هم نمی‌شود کرد.

نوع دوم، عشق دوستانه است (طبق تعاریف کلی نه بر اساس آثار دکتر شریعتی). برخی آن را با دوستی به یک معنا می‌گیرند. تعبیر دیگر برای این نوع عشق، لطیف یا دیگرخواهانه یا برادرانه است. در واقع عشقی است که در آن عاشق به معشوق فقط خدمت و یا کمک کند. این‌جا عاشق برای خودش هیچ منفعتی متصور نیست. انگار عاشق از اگوئیسم روان‌شناختی رو آورده به آلتروئیسم روان‌شناختی نه اخلاقی. یعنی دیگر خودگزین نیست، دیگرگزین است. می‌خواهد خادم یا کمک‌کار معشوق باشد. انگار نفع معشوق را می‌جوید نه نفع خودش را. نظیر آگاپه‌ای که در الهیات مسیحی گفته می‌شود. من هر جا خواستم از عشق حرف بزنم به سه واژه‌ی اروس، آگاپه و فیلیا اشاره کرده‌ام. اما این‌جا چون می‌خواستم آن‌چه را که روان‌شاد دکتر شریعتی درباره‌ی عشق گفته‌اند تقسیم‌بندی کنم آن اصطلاحات را به کار نبردم. این عشق برادرانه را گاهی شریعتی به این شکل هم تعببیر کرده که «من تو را برای تو می‌خواهم نه برای خودم». خیلی‌ها گفته‌اند آگاپه‌ی مسیحی هم به همین معناست و یکی از سه رکن ایمان مسیحی است؛ محبت و ایمان و امید. گفته‌اند مراد از ایمان همین نوع عشق دیگرگزین است که البته نباید با دوستی اشتباهش گرفت.

باز رجوع کنیم به مقاله‌ی «دوست داشتن از عشق برتر است». اگر بخواهیم اول باید ثابت بشود که ما به لحاظ روان‌شناختی طوری ساخته شده‌ایم که می‌توانیم علاوه بر گرایش‌های خودگزینانه گرایش‌های دیگرخواهانه هم داشته باشیم. یعنی می‌توانیم کسی را بدون این که کوچک‌ترین نفعی برایمان داشته باشد دوست داشته باشیم. می‌دانیم که بسیاری از روان‌شناسان معتقد نیستند که انسان می‌تواند دست به کاری بزند که هیچ نفعی در آن برایش متصور نیست. انسان همیشه نفعی برای خودش در نظر می‌گیرد. گاهی نفع بی‌واسطه است و قابل ادراک و گاهی هم عاجل است یعنی با یک یا چند واسطه به آینده محول می‌شود. یعنی با این که نفع آنی نیست و به نظر می‌رسد فرد نفعی نمی‌برد اما اگر ذهن او را بکاویم می‌بینیم او هم با یک یا چند واسطه به فکر نفع‌اش بوده. به هر حال در میان روان‌شناسان چه نظری و چه تجربی، این مسئله مورد مناقشه است که آیا ما فقط خودمان را دوست داریم یا می‌توانیم علاوه بر خودمان دیگران را هم بی هیچ نفعی دوست بداریم.

البته دکتر شریعتی معتقد است که ما چنان ساخته نشده‌ایم که فقط گرایش‌های اگوئیستیک داشته باشیم. من هم قبول دارم، البته از جنبه‌ی روان‌شناختی. بحث اخلاق الان مطرح نیست. اما این نوع عشق با دوستی (friendship) فرق دارد. دوستی همان‌طور که ارسطو هم می‌گوید بیش از آن که با بعد احساسی- عاطفی- هیجانی ما ارتباط داشته باشد با بعد عقیدتی- معرفتی- عقلانی ما سر و کار دارد. وقتی من کسی را به دوستی انتخاب می‌کنم بیش از یک احساس شدید عاطفی، حس می‌کنم از سوی او منفعتی برای من هست.

این منفعت از نظر ارسطو سه چیز است و بر همین اساس دوستی را به سه قسم تعریف می‌کرد. او معتقد بود انسان‌ها در ساحت معرفتی خودشان به این نتیجه می‌رسند که باید در دوستی منفعتی باشد.

–       گاه این منفعت سود مادی است، یعنی از مقوله‌ی ثروت، قدرت، جاه و مقام، حیثیت اجتماعی، شهرت، محبوبیت یا علم آکادمیک. و از نظر او بیش‌تر دوستی‌ها بر این قسم است.

–       گاه بر اساس لذت است یعنی دوست هیچ کدام از آن هفت عامل بالا را به من نمی‌دهد بلکه فقط ارتباط با او، همنشینی و حضور او به من احساس لذت می‌دهد. این دوستی جنسی هم نیست البته. مثل زمانی که مهمان عزیزی می‌رود و مدتی بعد از رفتن‌اش خلأیی حس می‌کنیم.

–       گاه بر مبنای فضیلت است. یعنی چون تو صاحب فضیلتی اخلاقی هستی دوستت دارم. پس من بالذات عاشق آن فضیلت یا آرمانم و چون تو را مصداق آن آرمان، عدالت‌خواهی، حقیقت‌جویی، آزادی‌خواهی و… می‌بینم پس تو را دوست دارم. حتا اگر مصداق تام و تمامی هم نیستی از نظر من مصداق برتری هستی.

با این حال دکتر شریعتی در همان مقاله طوری از دوستی سخن می‌گوید که انگار مرادش از دوستی همین است. یعنی یا مبتنی بر منفعت است یا لذت یا فضیلت. که البته ایشان لذت بیشتر مد نظرش است. ولی گاهی هم طوری حرف می‌زند که انگار مرادش عشق دوستانه است.

عشق سومی هم در آثار شریعتی هست که روان‌شناسان به آن عشق رمانتیک می‌گویند یا جوانمردانه، شهسوارانه، شوالیه‌گرانه یا مهذب. این عشقی است که در باغ آبسرواتوار می‌بینیم؛ عشق رمانتیک. این عشق سه ویژگی دارد. اولاً منِ عاشق از آن رو که عاشقم به هیچ چیز کم‌تر از وصال رضا نمی‌دهم. یعنی اگر شما این عشق را داشته باشید می‌خواهید جلوتر و جلوتر بروید تا وصال. اما با این حال، وصال قتلگاه این عشق است. یعنی به محض وصال عشق در سراشیبی قرار می‌گیرد، مثل بحران در پزشکی یعنی اوج بیماری که از آن به بعد بیمار رو به بدتر شدن می‌رود. عاشقِ به این عشق چون این نکته را می‌داند حتا اگر مجال وصال هم دست بدهد آگاهانه از وصال دوری می‌کند. چون برایش قابل‌تصور نیست که نقطه‌ی وصال داشته باشد. وصال جسمانی نقطه‌ی وصال است اما او خط ممتد وصال می‌خواهد. پس باید از وصال جسمانی صرف‌نظر کند. این یک ویژگی عشق رمانتیک است.

ویژگی دوم این عشق برتری معشوق بر عاشق است. معتقد است منِ عاشق با معشوقم هم‌طراز نیستم. دکتر شریعتی هم به این قائل است و بسیاری روان‌شناسان هم، که می‌گویند عاشق و معشوق باید با هم احساس هم‌طرازی کنند. وگرنه یکی برده‌ی دیگری می‌شود. عده‌ای معتقدند عشق واقعی فقط بین دو مساوی برقرار می‌شود. اما در عشق رمانتیک لااقل به زعم عاشق، معشوق از او فراتر است. به نظر من می‌آید که کوچکی هستم که عاشق بزرگی شده. به تعبیری، من درخور معشوقم نیستم. گویا معشوق چون من را پذیرفته نمره ی مردودی مرا به قبولی تبدیل کرده. انگار ارفاق کرده. پس باید نوعی سپاس‌مندی فوق‌العاده داشته باشم.

ویژگی سوم عشق رمانتیک این است که این عشق از معشوق آرمان‌سازی می‌کند. مثل یکی از شخصیت‌هایکیشلوفسکی که می‌گوید فکر نمی‌کنم معشوقم هیچ وقت دندان‌هایش فاسد بشود. آن‌قدر آرمان‌سازی می‌شود که معشوق از حد انسانی فراتر می‌رود. در شعر شاعران مبتلا به این نوع عشق، وجوه انسانی نمی‌بینید. از چشم و ابرو و لب معشوق می‌شود سخن گفت اما هرگز از چیزی که اختصاصاً در جنبه‌ی حیوانی و نباتی و جمادی ما ریشه دارد حرفی زده نمی‌شود. مثلاً هیچ وقت از وزن معشوق سخنی گفته نمی‌شود. این عشق در قرون وسطا خیلی باب بوده و به آن عشق شوالیه‌گری هم می‌گویند. اگر بخواهم تعبیر خودم را به کار ببرم – و به یاد ندارم که دکتر شریعتی هم این تعبیر را به کار برده یا نه- باید بگویم در این عشق، عاشق عاشقِ عشق است. معتقد است این عشق زندگی من را بهبود می‌دهد. با وصال عشق خوش‌تر است تا وصال معشوق.

اما عشق نوع چهارمی هم هست و آن عشق زناشویانه است: بین زن و شوهر. این عشق معمولاً مرکب است، اتمی نیست مرکب است. بسته به هر زن و مردی می‌تواند هر سه ویژگی قبلی را داشته باشد. هم جنبه‌ی جنسی عشق اول را، هم جنبه‌ی برادرانه‌ی عشق دوم را و هم جنبه‌ی رمانتیک عشق سوم را. اما خود زن و شوهرها باید بفهمند که در عشق‌شان کدام‌یک از آن ویژگی‌ها نفوذ بیش‌تری دارد. حتا برخی گفته‌اند اگر زن و شوهر بخواهند رابطه‌شان ادامه‌دار باشد باید به فراخور سن‌شان یکی از آن ویژگی‌ها را غلبه بدهند. به این عشق هم گاهی شریعتی اشاره کرده.

بحث بعدی در مورد ارزش‌داوری عشق است. آیا عشق ارزش مثبت دارد یا منفی؟ خوب است که عاشق بشویم یا بد؟ این را در مورد همه‌ی احساسات و عواطف دیگر هم می‌شود گفت. مثلاً امیدواری چیز خوبی است یا بد؟ به نظر بودا امیدواری چیز بدی است ولی به نظر همه‌ی فلاسفه و بزرگان ادیان چیز خوبی است. دکتر شریعتی این ارزش‌داوری‌ها را به‌کرات می‌کند اما آدم گاهی نمی‌داند در باب کدام یک از این چهار نوع عشق است. ارزش‌داروی‌های در باب عشق بر دو قسم است: روان‌شناختی و اخلاقی.

گاهی بحث بر سر این است که عشق از لحاظ روان‌شناختی ارزش مثبت دارد یا منفی؟ سازنده است برای منش من یا ویران‌گر؟ آیا عاشقان به سلامت روانی نزدیک‌ترند یا دورتر؟ البته این مسئله در روان‌شناسی محل بحث است اما انجمن روان‌شناسی آمریکا که تا امروز چهار جلد از کتاب‌های سلامت روان را منتشر کرده همچنان پافشاری می‌کند که ویژگی‌هایی وجود دارد که علائم سلامت روان‌اند. با این دید می‌شود بررسی کرد که مثلاً آیا عاشق مستقل‌اندیش‌تر است یا انسان فارق؟ عاشق اصیل‌تر زندگی می‌کند یا فارق؟ عاشق دید آبژکتیوتری دارد؟ البته عاشق به‌تبع عشق‌اش نه فقط معشوق که دیگران را هم متفاوت می‌بیند. پس اگر عشق ما را کور و کر کند ما از سلامت دورتر نمی‌شویم؟

شریعتی در آن مقاله می‌گوید دوستی از عشق برتر است اما نمی‌گوید چرا. به لحاظ روان‌شناختی یا اخلاقی؟ دائم مقایسه می‌کند عشق‌ها را با هم و تقریباً در همه‌ی موارد دوستی را برتر می‌داند اما نمی‌گوید چرا. بعضی داوری‌هایش اخلاقی است و بعضی روان‌شناختی. به هر حال باید این دو را از هم تفکیک کرد. داوری روان‌شناختی را خلاصه کرده‌اند در تاثیر مثبت یا منفی عشق در سلامت روان. اما بر اساس آثار شریعتی از جنبه‌ی داوری اخلاقی، چهار داوری بزرگ می‌شود کرد:

۱-     ایا عشق و وظیفه‌ی اخلاقی با هم در تعارض نیستند؟ مثلاً اگر قاضی باشی و یکی از طرفین دعوا معشوق تو باشد واقعاً می‌توانی عادلانه داوری کنی؟ در مورد سارتر به یاد دارید که بین مادرش و رفتن به جبهه دچار تردید شده. انگار وقتی عاشقی توانایی‌ات برای انجام وظایف اخلاقی‌ات کم‌تر از زمانی است که فارقی. و بحث بعد این که اگر چنین تعارضی پدید آمد کدام مرجح‌اند؟

۲-     در اخلاق، به نظر بسیاری مخصوصاً اصحاب فضیلت، اعتدال یک وظیفه و فریضه است. اما گویی عشق، اعتدال برنمی‌دارد. نمی‌شود من به دخترم بگویم عاشق باش اما در حد اعتدال! خنده‌دار است. انگار عشق ذاتاً افراطی است. پس عشق که از ابتدا دست به شمشیر جلو می‌آید چطور می‌شود با اخلاق وفق‌اش داد؟

۳-     مورد بعدی این است که به نظر می‌رسد اخلاق در هر سه مکتبش، به‌خصوص اخلاق فضیلت و اخلاق وظیفه، سلسله‌مراتبی برای عشق قائل است. در نظر بگیرید پدرتان و یک بیگانه به دریا بیفتند و شما فقط فرصت دارید یکی از آن‌ها را نجات بدهید. شم اخلاقی ما می‌گوید باید پدر را نجات داد. فقط برخی از اصحاب اخلاق نتیجه گرفته‌اند نه! باید به آثار و نتایج نجات دقت کرد. شاید نجات طرف مقابل مهم‌تر از نجات پدر باشد. پس به لحاظ تجربی و عملی، انفکاک رفتار بیرونی از هیجانات درونی امکان‌پذیر نیست.

۴-     بعضی وقت‌ها اخلاق از ما چیزی می‌خواهد و عشق چیزی دیگر. اتفاقاً دکتر شریعتی در آثارش چندین نمونه از این مورد را خیلی شیرین بیان می‌کند. مفسران می‌گفتند چرا خدا در قرآن یک سؤال از موسی کرد.

«و ما تلک بیمینک یا موسی؟» در دست راست چه داری موسی؟ و او به جای یک جواب سه جواب داد. – قال هی عصای (عصاست)، أَتَوَکَّأُ علیها (به آن تکیه می‌کنم) وأَهُشُّ بها على غَنَمی (برگ درختان را می‌ریزم برای گوسفندانم)، وَلی فیها مآرب اخری (و کارهای دیگر هم با آن می‌کنم)». مفسران از قدیم می‌گفتند این پرگویی با حکمت ناسازگار است. آدم همه جا باید سخن به وقت و به قدر ضرورت بگوید اما در حضور معشوق که نمی‌شود ساکت بود. آدم کنار معشوق دنبال بهانه می‌گردد برای حرف زدن. به‌علاوه، اخلاق از ما می‌خواهد خودستایی نکنیم اما آدم در برابر معشوق خودستا هم می‌شود. در خیلی موارد اخلاق و عشق در تضاد است. دکتر شریعتی به همه‌ی این مثال‌ها اشاره می‌کند. پس به نظر می‌آید عشق به لحاظ اخلاقی همیشه هم جنبه‌ی سازنده ندارد و گاهی جنبه‌ی ویران‌گرانه هم دارد. به هر حال به دلیل طولانی شدن سخن، از بیان جنبه‌های سازنده‌ی عشق در آثار دکتر شریعتی صرف نظر می‌کنم.

در کل، عشق ظاهراً یک موجود دوزیست یا دو وجهی است. هم ویران‌گر است هم سازنده.

در آخر هم بپردازیم به عشق الهی. وقتی عاشق خود خداست. شریعتی از عشق خدا به ماسوا و حتا عشق خدا به خودش هم سخن گفته. از این باب هم می‌شود سخنان دکتر شریعتی را به سه قسم عنوان کرد:

یکی این که گاهی دکتر شریعتی سخن افلاطون یا نوافلاطونی‌ها را تکرار می‌کند که اصلاً نخستین متعلق هر عشقی خداست. اگر بگویی من عاشق این انسانم هم در واقع عاشق خدایی. کسانی مثل فورفوریوس و آگوستین قدیس عقیده به این داشتند که تو هر چه را دوست بداری در واقع خدا را دوست داری. حالا عشق خدا به من چیست؟ عشق خدا به تو مسلماً بی‌شائبه‌ترین عشق ممکن است، بی‌طمع‌ترین. چون طمع از نیاز برمی‌خیزد و نیاز از نفس و خدا نفس ندارد تا نیاز داشته باشد.  اگر دوست داشتن برای خودت معنایی داشته باشد فقط در عشق خداست و بقیه‌ی جاها مبالغه‌آمیز است:

 من نکردم خلق تا سودی کنم        بلکه تا بر بندگان جودی کنم

 با درست و غلطی‌اش کاری ندارم ولی عرفا و افلاطونیان نظرشان این است. دکتر شریعتی هم گاهی به این نوع عشق اشاره می‌کند.

دوم این که، عشق الهی به انسان سبب‌ساز عشق انسان به خدا هم هست. عرفای ما استناد می‌کنند به این آیه‌ی قرآن که «یحبهم و یحبون»، خدا اول آن‌ها را دوست دارد سپس آن‌ها خدا را دوست دارند. پس هر چه عشق من به خدا بیش‌تر شد باید بدانم عشق خدا به من بیش‌تر است. حالا در باب این که عشق بیش‌تر و کم‌تر به چه معناست توضیحی نمی‌دهم چون الان فقط دارم گزارش می‌کنم.

نکته‌ی بعد این که یک قاعده‌ی دیگر هم در جهان عشق وجود دارد و آن این که «من احب شیئاً و احب آثارها»، هر کس چیزی را دوست بدارد آثار او را هم دوست دارد. یعنی اگر من شما را دوست داشته باشم خودنویس شما را هم دوست دارم. برای من آن خودنویس نیست، بلکه خودنویس معشوق من است. زمانی در نوجوانی من عشق‌های رمانتیک وجود داشت؛ عشق‌هایی که الان ریشه‌اش دارد می‌خشکد. آن وقت باور کنید ما دستمال کاغذی معشوق را هم نگه می‌داشتیم! دوستی داشتم که با هم راه دبیرستان را می‌رفتیم و او عاشق دختری بود. این دختر روزی دستمالی از دستش افتاده بود و دوست من این دستمال را داخل یک کیسه پلاستیک کوچک گذاشته بود و هر بار کتش را عوض می‌کرد باز آن را سنجاق می‌کرد به آستر کت جدید! الان خنده‌دار است:

من خاک کف پای سگ کوی همانم           کو خاک کف پای سگ کوی تو باشد!

پس اگر بخواهی خدا را دوست بداری باید آثار خدا را هم دوست بداری. پس چیست که اثر خدا نباشد؟ عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست. تا این‌جا، نکاتی بود که دکتر شریعتی در آثارش گفته بود.

من فقط یک فقره از چیزهای نگفته‌ی دکتر شریعتی را می‌خواهم بگویم به عنوان نقد. البته نگفته‌های دکتر شریعتی در باب عشق زیاد است ولی یکی از آن‌ها با شأن روشنفکری ایشان همساز نیست. و آن این که: روشنفکر از آن‌جا که روشنفکر است چگونه می‌تواند به عشق در کویریات‌اش بپردازد و نگوید عشق در اصلاح امور اجتماعی و سیاسی مردم چه نقشی می‌تواند داشته باشد؟ می‌توانم بگویم روشنفکران ما اعم از دینی و غیردینی، لائیک و سکولار- در این دهه‌های اخیر – همه روشنفکر سیاسی‌اند و علت‌العلل مشکلات جامعه را رژیم سیاسی حاکم می‌دانند. حتا روشنفکران روحانی مثل مرحوم طالقانی. ‌ روشنفکران چپ این نقش را برای مناسبات اقتصادی قائل‌اند و البته سیاست را هم برآمده از مناسبات اقتصادی می‌دانند. اما به نظر من- شاید گزاف باشد- ما روشنفکر فرهنگی نداشتیم یعنی روشنفکری که معتقد باشد یگانه مشکل یا علت‌العلل مشکلات جامعه‌ی ما فرهنگ است. من همیشه گفتم و نوشتم که از این نظر روشنفکران ما همه خودشان را نمایندگان و سخنگویان مردم می‌دانند در برابر رژیم. یعنی گویی ۷۵ میلیون مردم ایران همه بره‌ی معصوم بی‌گناه و نازنین‌اند و حیف که هزار تا گرگ دارند آن‌ها را می‌درند. در ادبیات ما از زمان مشروطه این را می‌شود دید: «مردم شریف ما»، «مردم نجیب ما»،… پس ما باید نماینده‌ی آن‌ها باشیم و حق‌شان را بگیریم! روشنفکری تا الان نگفته است که ۷۵ میلیون مردم ایران ۷۵ میلیون گرگ کوچولو هستند و ده هزار گرگ قوی‌تر از دل همین گرگ‌ها بیرون آمده‌اند و رشد کرده‌اند و رفته‌اند آن بالا نشسته‌اند. شاید بنده اولین کسی باشم که این حرف را زده‌ام، که ما خودمان این چنین هستیم که سیاست‌مان آن است. رژیم‌های سیاسی به دست خود ما درست می‌شوند. به تعبیری تا فرهنگ ما این است با دخالت خارجی یا با آشوب داخلی یا با انقلاب یا به شکل مسالمت‌آمیز رژیم‌ها عوض بشوند باز خودمان بسیج می‌شویم تا رژیم جدید را تبدیل کنیم به رژیم قبلی بعد باز کلی خسارت مالی و جانی متقبل بشویم تا بتوانیم آن را عوض کنیم. و این دور ادامه دارد تا زمانی که فرهنگ ما همین است. پس باید گفت عشق یک مؤلفه‌ی بزرگ فرهنگی جامعه است. این عشق است یا فقدان عشق است که در نهادهای خانواده، اقتصاد، تعلیم و تربیت، حقوق و قانون‌گذاری و دین و سیاست مناسبات سالم یا ناسالم درست می‌کند و این مناسبات ناسالم بر ایجاد رژیم‌های توتالیتر تاثیر می‌گذارند. حالا اگر روشنفکری معتقد به این موضوع باشد باید بحث‌هایی در باب تاثیر عشق در اصلاح مناسبات اجتماعی یا سیاسی بکند.  در این میان من به سه نوع تاثیر عشق که در آثار دکتر شریعتی نیست و به زعم من بسیار مهم است اشاره می‌کنم.

–       ما چقدر عشق مساوی به مساوی داریم و چقدر عشق نامساوی به نامساوی؟ آیا واقعاً ما در جامعه‌مان عشق نامساوی به نامساوی داریم ؟ یعنی آیا هیچ رئیس جمهوری دیدید که واقعاً دلش برای مردم بسوزد؟ من نمی‌گویم دیده‌اید یا ندیده‌اید می‌پرسم دیده‌اید یا ندیده‌اید. یعنی مسئولی داریم که همان‌طور که ترافیک و آلودگی و… را برای بچه‌ی خودش مضر می‌داند و او را می‌فرستد خارج از کشور حتا دبی، دلش برای بقیه مردم هم بسوزد؟ و آیا شهروندی جز عشق متقابل بین انسان‌هاست؟ شهروندی یعنی چه؟ یعنی ما نسبت به هم چه حسی داریم که مثلاً نسبت به ژاپنی‌ها و آرژانتینی‌ها و بقیه‌ی کشورها نداریم؟ پس یک نکته نقش عشق است در شهروندی سالم.

–       نکته‌ی بعد این که چقدر از مصالح عمومی را باید از راه عدالت و چقدر از راه عشق تامین کنیم؟ حقوق با عدالت سر و کار دارد. آیا با عدالت کار ما به سامان می‌رسد؟ یا باید عشق را ترویج کنیم و بدانیم که عشق خلل و فرجی را پر می‌کند که هرگز با عدالت و حقوق به معنای امر پاسدار عدالت پر نمی‌شود.

–       نکته‌ی سوم این که آیا انواع و اقسام گروه‌گرایی‌ها به‌خصوص ناسیونالیسم با عشق سازگار است؟ آیا می‌توانیم طرفدار جناح‌های ناسیونالیست باشیم؟

امیدوارم توانسته باشم با تلاش برای نظام‌مند کردن گفته‌های ایشان در باب عشق اندکی از دینی را که بر گردنم هست از روان‌شاد دکتر شریعتی ادا بکنم. همچنان عرض کنم که بنده به‌خصوص با اسلامیات ایشان اختلاف فکری فراوان دارم ولی بی‌حد نسبت به ایشان از لحاظ عاطفی علاقه‌مندم و وجه علاقه‌ی عاطفی‌ام را با ایشان در پنج وجه می‌دانم که در جای دیگری خواهم گفت و معتقدم در میان روشنفکران دینی ما هیچ کدام این پنج وجه یک‌جا جمع نشده.

***

سوسن شریعتی: اگر اجازه بدهید من بحث را جمع‌بندی کنم. اگرچه فکر می‌کنم جمع‌بندی از این بحث ناممکن است. با این حال شاید بشود گفت بین شریعتی اجتماعیات، اسلامیات و کویریات حلقه‌ی وصلی همچنان وجود دارد. بر اساس این دو داستان «استقبال در اورلی» و «در باغ ابسرواتوار» شریعتی در تجربه عاشقانه این ایده‌ را مطرح می کند که«پس از دوست داشتن هیچ آبادی‌ای نیست.»و یا اینکه« عشق ها راستی اند و معشوق ها دروغین» به تعبیر استاد ملکیان وصل، قتلگاه عشق است. همین ایده را شریعتی در اجتماعیات اش نیز دارد وقتی می‌گوید:« نهضت و نه نظام» و دست آخر همین ایده در تجربه دینی –در رابطه ی انسان و قدس- نیز پی گرفته می شود (در کتاب حج)  می‌گوید: «قرب هست، نیل نیست. مقصود هست و مقصد نیست. الی الله هست و فی‌الله نیست.» بنابراین شاید بتوان این ادعا را کرد که در نگاه شریعتی علی‌رغم این ساحت‌های منفک نسبتی هم بین این سه هست. شریعتی در هر سه تجلی اجتماعی‌، ایمانی‌ و شخصی‌اش هیچ‌وقت مستقر نیست. تجربه دینی، تجربه اجتماهی و تجربه عاشقانه همواره تجربه ای است پرتنش و نه محقق و مستقر. روحی که از استقرار سر باز می زند. در تعریف عشق و تفاوتش با دوست داشتن  برای این که روشن کنیم تعریف شریعتی چیست از او نقل می کنم: «عشق چیست؟ عشق پی بردن است به همدیگر.» و ادامه می دهد: «باید دیگر شد تا به یکدیگر شدن رسید. یکدیگر شد تا به همدیگر شدن رسید و همدیگر شد تا معنای راستین و طعم راستین و رنگ و بو و گرمی و نور راستین عشق را که ودیعه‌ی گرانبهای خداست در گنجینه‌ی نهاد آدمی، دریافت». چنین پیداست که عشق در فرهنگ شریعتی یعنی «همدیگری»،« پی بردن است به یکدیگر.»  شاید بتوان با تکیه به این تعریف خروجی اجتماعی نیز  برایش قائل شد.

منبع : وب سایت اطلاع رسانی علی شریعتی

پوپکم .. پوپک شیرین سخنم !

پوپکم !
پوپک شیرین سخنم !
این همه فارغ از این شاخه به آن شاخه مپر،
این همه قصه شوم از کس و ناکس مشنو ،
غافل از دام هوس…
این همه در بر هر ناکس و هر کس منشین .


پوپکم پوپک شیرین سخنم !
تویی آن شبنم لغزنده گلبرگ امید… 

    من از آن دارم بیم…
کاین لجن زار تو را پوپکم آلوده کند

         اندرین دشت مخوف…
که تو آزادی اش ای پوپک من می خوانی
زیر هر بوته ی گل…
لب هر جویه ی آب…
پشت آن کهنه فسونگر دیوار…
که کمین کرده تو را زیر درختان کهن…
پوپکم! دامی هست…
گرگ خونخواره ی بدکاره ی بدنامی هست.


سال ها پیش دل من که به عشق ایمان داشت…
تا که آن نغمه جان بخش تو از دور شنید…
اندر این مزرع آفت زده شوم حیات…
شاخ امیدی کاشت.
چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی.
بر سر شاخه ی سر سبز امید دل من…
که تو کی می خوانی.


پوپکم یادت هست ؟
در دل آن شب افسانه ی مهتابی…
که بر آن شاخه پریدی…
لحظه ای چند نشستی…
نغمه ای چند سرودی…
گفتم این دشت سیه خوابگه غولان است…
همه رنگ است و ریا…
همه افسون و فریب .


صید هم چون تویی ای پوپک خوش پروازم…
مرغ خوشخوان و خوش آوازم…
به خدا آسان است.


این همه برق که روشنگر این صحرا است…
پرتو مهری نیست…
نور امیدی نیست…


آتشین برق نگاهی ز کمینگاهی هست…!
همه گرگ و همه دیو…
در کمین تو و زیبایی تو…
پاکی و سادگی و خوبی و رعنایی تو .


مرو ای مرغک زیبا که به هر رهگذری…
همه دیو اند کمین کرده نبینند تو را…
دور از دست وفا ،پنهان از دیده ی عشق…
  نفریب اند تو را .


_______________

دکتر شریعتی،شهریور ۱۳۳۶

http://www.shariati.com/farsi/sher/poopak.html

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=934&articleID=512916

جملات دکتر شریعتی درباره عشق و دوست داشتن

“… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیش‌تر از غریزه آب می‌خورد و هر‌چه از غریزه سرزند بی‌ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می‌کند و‌ تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می‌یابد…”

(مجموعه آثار ۱۳ / هبوط در کویر / ص ۳۲۷)

“… عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد. اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست…”

مجموعه آثار ۱۳ / هبوط در کویر

“… علی‌ گفته‌ است‌ که‌: “گروهی‌ بهشت‌ می‌جویند، اینان‌ سود‌جویان‌اند و طماع‌، گروهی‌ از دوزخ‌ بیم‌ دارند و اینان‌ عاجزند و ترسو، و گروهی‌ بی‌طمع‌ بهشت‌ و بی‌بیم‌ دوزخ‌اش‌ می‌خواهند عشق‌ بورزند، و اینان‌ آزادگان‌اند و آزاد”. عشق‌ چرا؟ عشق‌ تنها کار بی‌چرای‌ عالم‌ است‌، چه‌، آفرینش‌ بدان‌ پایان‌ می‌گیرد، نقش‌ مقصود در کارگاه‌ هستی‌ اوست‌. او یک‌ فعل‌ بی‌برای‌ است‌. غایت‌ همه‌ غایات‌ عالم‌ “برای‌” نمی‌تواند داشت‌…”

مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص۱۸

“… آری‌، در این‌ بازار، سوداگری‌ را شیوه‌ای‌ دیگر است‌، و کسی‌ فهم‌ کند که‌ سودازده‌ باشد و گرفتار موج‌ سودا، که‌ همسایه‌ی‌ دیوار به‌ دیوار جنون‌ است‌! و چه‌ می‌گویم‌؟ جنون همسایه آرام و عاقل این دیوانه‌ی ناآرام خطرناک است که در کوه خاره می‌افتد و مثل موم‌ نرم‌اش‌ می‌کند، و در برج‌ پولاد می‌گیرد و شمع‌ بیزارش‌ می‌سازد. و وای‌ که‌ چه‌ شورانگیز و عظیم‌ است‌ عشق‌ و ایمان‌! و دریغ‌ که‌ فهم‌های‌ خو کرده‌ به‌ اندک‌ها و آلوده‌ به‌ پلیدی‌ها، آن‌ را به‌ زن‌ و هوس‌ و پستی‌ شهوت‌ و پلیدی‌ زر و دنائت‌ زور و… و بالاخره‌ به‌ دنیا و به‌ زندگی‌اش‌ آغشته‌اند! و دریغ‌! و دریغ‌ که‌ کسی‌ در همه‌‌ی عالم‌ نمی‌داند که چه می‌گویم؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان می‌شناسند. که‌ آدمیان‌ عشق‌ خدا را می‌شناسند و عشق‌ زن‌ را و عشق‌ زر را و عشق‌ جاه‌ را و از این‌گونه‌… و آنچه با من است، نه، آنچه من‌ با اویم‌، با این‌ رنگ‌ها بیگانه‌ است‌، عشقی‌ است‌ به‌ معشوقی‌ که‌ از آدمیان‌ است‌… اما… افسوس‌ که‌… نیست‌!معشوق‌ من‌ چنان‌ لطیف‌ است‌ که‌ خود را به‌ “بودن‌” نیالوده‌ است،‌ که‌ اگر جامه‌ی‌ وجود بر تن‌ می‌کرد، نه‌ معشوق‌ من‌ بود.

معشوق‌ من‌، رزاس من‌، موعود بکت‌، “گودو”‌ی بکت‌ است‌، منتظری‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ نمی‌رسد! انتظاری‌ که‌ همواره‌ پس‌ از مرگ‌ پایان‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ این‌ عشق‌ نیز… هم‌!…”

مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص ۲۱

عشق و ایمان در اوج پروازش از سطح ستایشها میگذرد و معشوق در انتهای صعودش در چشم عاشق سراپا غرقه سرزنش میشود و این هنگامی است که دوست استحقاق بخشوده شدنش را در چشم دوست از دست میدهد.
دکترعلی شریعتی / مجموعه آثار ۲۱ / زن / ص۱۴۹

دلی که از شرکت در رنج و غم دوست غذا می‌گیرد عشقی می‌پروراند که از آنچه با خوشبختی و لذتی که از دوست می‌برد پدید می‌آید بسیار عمیق‌تر و پر اخلاص‌تر است.
دکترعلی شریعتی / مجموعه آثار ۲۱ / زن / ص۱۷۷

“… اگر عشق را بخواهند با حرکت بیان کنند ، این حرکت چگونه است ؟ پروانه از دیرباز به ما آموخته است.کعبه،نقطه عشق است و تو یک نقطه پرگاری و در این دایره سرگردان!…”
مجموعه آثار ۶ / حج / ص ۷۴

“…عشق نیرو و حرارتی است که از کالری‌ها و پروتئینی که وارد بدن من می‌شود زائیده نمی‌شود. یک منبع نمی‌دانمی‌دارد که تمام وجود مرا ملتهب می‌کند و می‌گدازد و حتی به نفی خویش وادار می‌کند…”

مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۸۳

“…اگر عشق از انسان گرفته شود، وی به صورت یک موجود منفرد و منجمدی در می‌آید که فقط به درد دستگاه‌های تولیدی می‌خورد…”
مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۸۳
“…عشق، مرگ و شکست… در زیر این ضربات است که انسان گاه برای نخستین بار نگاههایش که همواره در غیرخود و بیرون از خود مشغول است به خود بازمی‌گردد…”
مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۱۵۶
“…کسی که عشق را نفهمد اگر هم به میزانی قدرت علمی‌اش قوی بشود، که زندانبان طبیعت گردد و حتی طبیعت را اسیر خودش کند باز به اندازه یک حیوان اسیر خودش خواهد بود…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۱۵۴
“…مگر نه عشق تنها با اشک سخن می‌گوید ؟…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۱۲۰
“…عشق چیست؟ صدها تعریف درباره‌ی عشق کرده‌اند، و می‌شود کرد، اما آنچه به نظر من بهترین و عمیق‌ترین تعریف از عشق است، این است که عشق زاییده تنهایی است و تنهایی نیز زاییده عشق است…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۱۳۳
“…عشق، حیرت و گریز و بی‌تابی یک دورافتاده است برای پیوستن، برای تجدید اتصال، ناله‌ی نی خشک و بریده و غریب در آرزوی بازگشت به نیستان…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۵۳
“…وقتی عشق فرمان می‌دهد، محال سر تسلیم فرو می‌آورد…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۸۷
“…عشق تنها کار بی‌چرای عالم است…”
مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۲۱
“…دریغ که کسی در همه عالم نمی‌داند که چه می‌گویم ؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان می‌شناسند که آدمیان عشق خدا را می‌شناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و ازینگونه… و آنچه با من است، نه، آنچه من با اویم با این رنگها بیگانه است، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است… اما… افسوس که… نیست! معشوق من چنان لطیف است که خود را به «بودن» نیالوده است که اگر جامه وجود بر تن می‌کرد نه معشوق من بود. معشوق من، رزاس من، موعود بکت، «گودو»ی بکت است، منتظری که هیچگاه نمی‌رسد! انتظاری که همواره پس از مرگ پایان می‌گیرد، چنانکه این عشق نیز… هم…”

مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۲۳

“…بی تو هیچ رنگی دیدنی نیست، بی تو هیچ چهره‌ای نگاه کردنی نیست، بی‌تو هیچ منظری تماشایی نیست، آنگاه که تو غایبی همه چیز باید غایب شود. هرگاه تو نیستی اشیاء، اشخاص، چه می‌گویم ؟ هرگاه تو نیستی هستی، هرچه هست حق ندارد که باشد. در غیبت تو همه چیز باید در سیاهی پنهان شوند. بی‌تو دیدن طاقت‌فرسا است، بی‌تو نگاههای من در این عالم غریب می‌شوند، از همه رنگها و شکل‌ها میهراسند، می‌گریزند و نمی‌خواهند ببینند…”
مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۳۵۰
“…« خدایا! به من قدرت آن را عطا کن که بتوانم بدان اندازه که او را دوست می‌دارم نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم.»…”

مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۲۰۵

“…در دنیای ما سایه‌ای، لکه‌ای وجود نداست، آفتاب همه جا را روشن کرده بود. اندیشه او کتابی بود که من خود نوشته بودم، دل او دیوانی بود که همه غزلهایش را خود سروده بودم…”

مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۲۵۰

“…روح خسته‌ام را هرگاه که در زیر فشار «بودن» بستوه می‌آید به گوشه مأنوس و مهربان این صومعه سبز که مناره باریک و بلندش در خلوت ساکت و دورافتاده کوهستان تنهاییم برپا ایستاده است و چشمهایش را به دشت دوخته تا همراه نخستین لبخند مات صبحگاهان یا در دل سیاه نیمه‌شبهای سنگین، من خسته از زندگی، تشنه نوش چشمه‌های سبز و تافته از آتش بیتاب نیایش از راه برسم و فضای سرد و مبهوت و ساکت تنهایی او را با آوای مناجاتم که از شور اخلاص و شراره عشق می‌لرزد نوازش دهم…”

مجموعه آثار۳۳ / گفتگوهای تنهایی / ص۲۹۸

با سپاس از تالار شاندل : talar.shandel.org

راستی که دوست داشتن چقدر سخت است!!

 

پرلود prelude سمفونی یک عصر بارانی و مه گرفته ای را نشان می دهد . سیم های زهی که در خلال آهنگ تکرار می شود نشست و پرواز هواپیماها را نشان می دهد . در متن آهنگ ها یک ریتم یکنواخت  همواره به گوش می رسد ، در زیر آرامش هوای مه گرفته و آرام و سنگین  ارلی فرودگاه پاریس طپش یک دل تنهای منتظر را که خود شاندل است بیان می کند.

هوای فرودگاه ، اندکی مه آلود است و باران ریز و ملایمی زمین را می شوید …

مرد نمی داند چگونه باید انتظار بکشد ، این چند دقیقه دیگر خیلی عجیب است ، بر خلاف تصور دلش می خواهد بیشتر طول بکشد، هر چه زمان نزدیکتر می شود برایش سخت تر است . تحمل چنین حادثه ای زمان بیشتری می خواهد تا او خود را آماده کند.

احساس می کند که دلش تاب کشیدن شادی یی به این سنگینی را ندارد . دلی که به غم خو گرفته است… دلش می خواست فرار کند و برود  گوشه ی اطاقش مخفی شود و فکر کند ، به او اندیشیدن سبک تر و راحت تر است. ولی…, شاپل در این شهر غریب است ، کسی را نمی شناسد وانگهی منتظر است ، می داند که در فرودگاه یک نفر به خاطر او آمده است .یقین دارد این باور نکردنی است که او نباشد… بهتر نیست که خود را به او ننمایم؟ ببینم چه می کند؟ کمی منتظر خواهد ماند و وقتی دید او نیست می رود و در هتل اتاقی رزرو می کند! این اندازه که فرانسه بلد است،  من هم از پیش می روم و مواظبش هستم ، تماشایش ، با او اینچنین بودن راحت تر است! نیست؟ آدم هم با اوست و هم دست خودش است؟ نه؟ چرا! ها! این جوری بهتر است . همین کار را می کنم.

دقایقی گذشت که از شدت و ابهام به وصف نمی آید، احساس نمی شود. لحظاتی که همچون طپش دل گنجشکی مجروح ، بی تاب و شتابزده بود…

کلاهی از پوست  سفید، پالتویی به رنگ آسمان…و پوتین…..

مسافر سرش را پایین انداخته بود ، اما دزدانه قیافه ها را می نگریست … نمیخواست نشان دهد منتظر کسی است.. قیافه اش اندکی تاخته ولی آرام…در دلش غوغا ها!

مرد خود را از صف جلو مستقبلین به عقب کشید، آهسته آهسته عقب می رفت و پشت جمعیت مخفی شد…

مسافر وارد سالن گمرک شد.- شما در چمدانتان چه دارید؟ نفهمید و سری تکان داد.

از سالن بیرون آمد ایستاد به هر طرف سرش را  می چرخاند…خبری نشد.به راه افتاد اینک تاکسی ها و اتوبوس ها! چه کند؟

کمی ایستاد ، سرش پایین بود دستش را با بی میلی و خستگی به دستگیره در یک تاکسی نزدیک شد ناگهان دستی بازویش ر به نرمی گرفت و سلامی که گویی با زحمت ها و تلاش های زیادی از حلقومی بیرون آمده است.

مادام شاپل پیش از انکه سرش را برگرداند فهمید! لحظه ای که در ساعت نمی گنجد مردد ماند و سرش را برگرداند ، ناگهان در هم نگریستند اما به شتاب نگاهشان را از هم جدا کردند. مرد ساک را از دست شاپل گرفت و گفت : بریم این طرف! راه افتادند ، نمی دانستند باید چه بگویند؟

ناگهان مرد حرفی یادش آمد که ممکن بود بگوید :« راستی چمدان هاتان؟»

–          ها! اِ فراموش کرده ام بگیرم!

–          خوب خوشحال شدم! …خیلی خوب بریم بگیریم!

مرد کمی راحت شد کارهایی برای کردن و حرف هایی برای زدن پیش امده بود این لحظات سخت را میتوان یک جوری گذراند

–          این اتومبیل خودتونه؟

–          هه؟…. یک اسب جوان سمند نیست اما به هر حال ، یک الاغ لکنده هست!

ماشین  روشن شد . راه افتاد…. هر دو به صدای موتور اتومبیل گوش داده بودند و نمی توانستند حرف بزنند.

جاده نمناک ، هوا باران خورده و آسمان آرام و ابر آلود!

حرف ها به قدری سنگین و زیاد بود که ب هر دو سنگینی می کرد و در زیر آن هر دو ساکت شده بودند.

مرد جاده را می نگریست و گاه بر روی گونه ی راستش سایه ی نگاهی را احساس می کرد اما به رو نمی آورد ! و بر عکس!! یکبار مرد رویش را به طرف راست بر گرداند و او را نگاه کرد و او رویش را بطرف چپ برگرداند و هر دو با هم هم را دیدند… هر دو کمی سرخ شدند ، لبخندی دزدانه و گریزان!

–          ببخشید در باز نیست؟ مثل اینکه صدا می کند.

–          نه، بسته است.

و باز هم سکوت…

مرد کمی خوشحال بود که می دید هنوز خیلی مبه پاریس مانده است . آخر این سفر یک زندگی بعد از مرگ است! چه دشوار است تحمل چنین آغاز پر  و سنگینی!

–          تلگراف من کی به دست شما رسید؟

–          هه بعد از یک ماه و نیم!

–          یک ماه و نیم ! یعنی چه؟ نمی فهمم!

–          آره

–          شما که نفهم نبودید!

–          چرا خیلی نفهم هستم . خیلی ، حالا می فهمم که چقدر نفهم بودم . اصلا هیچی نمی فهمیدم هیچی، چقدر خوشحالم که حالا متوجه شده ام که چقدر آنوقت ها هیچی نمی فهمیده ام.

–          و حالا؟

–          حالا!(با لبخند متواضعانه و خواهش آمیزی) حالا… بالاخره یک کمی می فهمم ، حالا خیلی می فهمم خیلی چیزها… یک صحرای بی پایانی از فهمیدن ها جلوم باز شده است.

**********************************************

در نیمه ی ماه اکتبر بود در گوشه ی  جاده ی مرطوب آفتاب ارلی که به پاریس می رود یک اتومبیل کوچک خاکستری ایستاده است . فضای درون آن از همه ی افرینش بزرگ تر است . دو قلب عشقی را به سنگینی همه ی عالم ، به بلندی همه ی آسمان ها ، به کشش همه ی کهکشان ها و به گرمی و روشنی همه ی آفتاب ها در خود می کشند . چه سخت! چه لذت بخش! چه بیتاب! در خیال نمی گنجد!

هیچ گاه غروب چنین گوشه ی زیبایی در روی زمین ندیده بود . چراغ های شهر داوازه ی پاریس از دور نمایان بود . شهر خود را آرام آرام برای ورود در شب آماده می کرد.

لحظاتی گذشت اتومبیل روشن شد ، براه افتاد آرام و اسوده و سرشار از اطمینان ، گویی هیچ عجله نداشت این تنها اتومبیلی بود  که گویی هدفش آن نبود که مسافرانش را به مقصدی برساند . مقصدش در جایی دور از او نبود ، مقصد اتومبیل در درون آن بود . سرمنزل این سفر خود کاروان بود

مسافران اتومبیل نمی رفتند تا به جایی برسند ، می رفتند تا با هم باشند.

*******************************************************************

–    به من اطمینان داری ؟

ایمان  داری ؟

یا هنوز همچون کسی که به یک پرده تکیه کند خود را در کنار من می بینی؟

–          نه تو را الان یک کوه بلند و مهربان می بینم ،تو خیلی خوبی ، هیچ وقت تو را مثل این لحظات با خودم مهربان و نزدیک و محرم احساس نمی کرده ام ، حالا احساس میکنم که دوست داشتن از عشق برتر است ، تو مرا دوست میداری اما من هم به تو عشق می ورزم باید هم همینطور باشد ، تو را یک حامی احساس میکنم ، یک حامی مقتدر و دوست ، مرا در حمایت خودت بگیر ، خیلی میترسم ، نمی دانم چرا مرتبه این جور شده ام آن سال ها دور از تو چنین می شدم ، هر وقت پیش تو می آمدم ،چند لحظه ای ، چند کلمه ای با تو بودم ،آرام می شدم … اما حال باور کردنی نیست . از همه وقت بیشتر عذاب می کشم .

ماشین را نگه دار کمی بریم بیرون نمیتونم طاقت بیارم. نمیتونم.

–          مرد چشمهایش از اشک می سوزد . چه وضع طاقت فرسائی . نفرین بر این زندگی و بر این کشور پوسیده در سنت ها و بند ها ، لعنت بر این جامعه جدائیها و غربت ها ، چه ستمکارند! چه آشنائی ها که پایمال بایستن ها نمی شود! چه خویشاوندی ها که در اسارت بیگانگیها نمی میرد ! چه آسان عشق ها را به چیزی نمی گیرند ، آن را به هر قیمتی می فروشند ، آن را هیچ کسی ارج نمی نهد ، چه می گویم ؟ چه پست مردمی هستند ! دوست داشتن را جنایت می شمارند! کینه مجاز است ، چاپلوسی مجاز است ، نوکری مجاز است ، دزدی و دروغ رایج است ،پول پرستی زشت نیست ، هوس بازی ها و عیاشی های متعفن و کثیف معمول است و آزاد است ، حق کشی آزاد است ، پستی و زبونی و ذلت و تقلب و تظاهر و دشمنی و چرب زبانی و مصلحت اندیشی و صدها پلیدی سگی و خوکی و روباهی مجاز است ،آزاد است مشروع است اما عشق را کسی نمی بخشد ، دوست داشتن را کسی تحمل نمی کند ! آنجا چه خطرناک و وحشت آور است اگر دو انسان هم را براستی دوست بدارند ! دل انسان می تواند مزبله دان هر کثافتی باشد اما وای اگر پای عشق بدان رسد ! روح میتواند خود را به هر پلیدی بیالاید اما وای اگر با دوست داشتن آشنا باشد ! افسوس دو روح میتوانند به هم خیانت کنند ، به هم دروغ بگویند ، هم را فریب بدهند ، به هم تملق های سگانه بگویند ، اما نباید به راستی و پاکی و قداست به هم عشق بورزند ! در آنجا اگر دو چهره در هم خطوط آشنایی و دیرین ، خویشاوندی راستین بخوانند و به هم نیازمند شوند باید هم را کتمان کنند!

–          چه رنج ها که در خویش نیندوختیم ! یک عمر در خویش گره خوردن و سال ها نفس در سینه زندانی کردن و زندگی را ، روح را ، دل را همه در زیر آوار سنگین تقیه پنهان کردن طاقت فرسا است و طاقت فرساتر از آن ناگهان احساس کردن که خفقان ها و تر س ها و تقیه ها و رنج ها و دلهره های دائم هر روزه و هر ساعته و هر لحظه یکباره پایان یافته است ! یکباره غیب شده است و اینک دو زندانی ابد با دست های باز و پاهای باز در دشت های خرم ومهربان و بی مرز دوست داشتن و آزاد بودن و رهائی مطلق ! خوشبختی ناگهانی ، شادی بزرگ ناگهانی و رهائی ناگهانی که همه یکباره سر رسد و دو روح تشنه را ناگهان در قلب دریای زلال مهر ، دریای بزرگ همه خواستن ها ، بهشت همه ی خیال ها رها کردن تحملش دشوار است

شاندل دست راستش را به آرامی بر روی شانه های وی دراز می کند و شانه راستش را می گیرد و با دست چپش شانه ی چپش را و او را از روی دست هایش که بر روی آنها خم شده بود و سکوت کرده بود بلند می کند ، به پشت صندلی به آهستگی تکیه می دهد  ، در چهره او خم می شود ، لحظه ای لحظه هائی !

او را به آرامی و احتیاط و مهربانی به نام کوچکش میخواند . پاسخ شکسته و گرفته و آهسته هائی از لب های ملتهبش بیرون میآید ، دوباره او را کمی بلندتر به نام کوچکش می خواند و صفت مهربانانه ای نیز به دنبال اسمش اضافه می کند و او صورتش را به سمت مرد بر می گرداند ، مرد در حالی که با نگاه های سرشار از دوستیش  او را به مهر و نوازش صدا زد و صفتی مهربانانه بر آن افزود و گفت :

–          چرا تو همیشه در رنج ها تنها به خودت می اندیشی؟ هر جور دلت میخواهد می گوئی و می نالی و می گریی؟

هر گز فکر مکینی دل دیگری هم مبتلاست ،

و شاید درد او سخت تر است ، هرگز ندیده ام که به خاطر او خود را تسلیم رنج نکنی ،

به خاطر او تحمل کنی ،

به خاطر آنکه او با رنج خود بماند با بیتابی و رنجوری خود رنج او را دو چندان نسازی ، او را در زیر بار این همه سختی ها که بر دوشش افتاده است در هم نشکنی ؟

چرا الآن فکر نکردی که من نیز چنین پریشانی طغیانی دشواری در خود سنگین تر و تند تر از تو حس میکنم ، مگر من چوبم ؟ مگر تو نمیفهمی که رنج تو و ناله تو با من چه میکند ؟!

عزیز من ، به من تکیه کن ، من تمام هستیم را دامنی میکنم تا تو سرت را بر آن بنهی ! تمام روحم را آغوشی میسازم تا تو در آن از هراس بیاسائی ، تمام نیروئی را که در دوست داشتن دارم دستی میکنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند، تمام «بودن» خود را زانوئی می کنم تا بر آن به خواب روی ، خود را ، تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی ، از آن برگیری، هر چه بخواهب از آن بسازی ، هر گونه بخواهی ،باشم.

در این لحظه مرا داشته باش !

اگر باز هم سیر نیستی و باز هم نیازمندی و باز هم تزلزل و هراس داری چه کنم ؟

جز افسون و غم که مرا چرا به اندازه ای  که تو میخواهی و نمی یابی ؟ اما این افسون و غمی است که تحملش بر من محال است ، می ترسم مرا وا دارد که بگریزم ،

من اندک بودن خویش را هرگز قادر نیستم احساس کنم اگر در نزد تو ، چهره خود را آنچنان بیابم ، نه به خاطر هیچ انگیزه ای ، حتی پرستیدن تو ، نخواهم توانست لحظه ای درنگ کنم ،

باید حتماً خود را ازنزدیکی تو دور کنم ، تو را اگر در تنهائی خویش به خاطر آورم باز هم خواهم گریخت ، تنها خواهم گریخت ، وحشت آور است ،

من با هر رنجی آشنایم جز رنج حقارت ، درد کم بودن .

و آنگاه تو می مانی و آرزوی من بدرقه ات که…؟ خداوند اندامی بر روح تو بپوشاند هم اندازه تو که در آن بگنجی ، بیارامی…

–          بس کن ، بس کن ، تو داری تسلیتم میدهی یا رنجم ؟ من خود را ماهی یی می یابم که در تو شنا میکنم ، افسوس که الان قادر نیستم تصویری که از تو دارم در کلماتی که شایسته آن است پیش تو رسم کنم …  ناگهان احساس کردم که باید همه عالم منفجر شود و نمی شود ، یک انتظار تند و سختی ناگهان در من بیدار شد ، نمی دانم چه بود ؟ نمی دانم چه می خواستم ؟ فکر میکردم پس چرا پرواز نمی کنیم ؟ پس چرا به جای کلمه از زبانمان آتش، گلوله های آتش بیرون نمی آید؟ پس چرا باز هم مثل «دو نفر»کنار هم نشسته ایم و داریم عادی و منطقی مثل همه انسان ها حرف می زنیم ؟ پس چرا «یک نفر »نمی شویم؟

در هم محو نمی شویم ؟ یکیمان در دیگری نمی میرد ؟ چرا باز هم داریم به هم نگاه می کنیم ؟ پس کو آن دنیای دیگر؟ .. نمیدانم ، به هر حال خوب تر شدم اما تو نفهمیدی.. «میدانم شاید هم فهمیدی، شاید از حرف های تو بود که بهتر شدم..مرسی ، خوب شدم .. اما باز هم مضطربم ..باز هم تلاطم دارم زودتر بریم شهر … زودتر مرا به جاوی برسان!!

–          چه لحظه جاوید و فراموش نشدنی یی! این لحظه برای ابد در مغز ما خواهد ماند ! ساعت ۸٫۵ شب چهارشنبه ی نیمه اکتبر است سال ۱۹۶۹ دارم در اتاق او را ازاد و بی دغدغه و مسلط باز میکنم ، در اتاق ، اتاقمان را !.. آه ! که چقدر این «مان» خوب است ، تا حال هیچ «مان» نداشتیم ، داشتیم اما نمیتوانستیم بگوییم !

–          خوب خیلی خوش اومدید

–          آره ! خیلی خوش آمدم ! خیلی!

–          خوب ، آن حالت دیوانگی ات تو ماشین رفع شد؟

–          آره به کلی اثری هم از آن نیست حالا شد ، دیگر بیخودی بهانه گیری نمیکنم.

–          خوب ، باید ببخشید که این سرو سامان این جوری اتاق و این اطاق و آپارتمان کوچک و کهنه از روی شما خجالت می کشند که نمی توانند از شما پذیرائی کنند ، به قول شاعر

گر خانه محقر است و تاریک          بر دیده روشنت نشانم

به هر حال اینجا هر چه بخواهی شعر فراوان است اگر از مال دنیا دستش خالی است ، آپارتمان را میگم.!

–          اِ چه کتابخانه قشنگ و با سلیقه ای ! چه جوریه ؟ بارک الله ، چه خوش سلیقه !

کتاب عربی هیچی ندارد ؟ همه اش فرانسه است ؟ ها ! اِ این بچه های من ! آخ! قربونشون برم . بچه ها هر سه تا را در آغوش می گیرد و می فشارد رنگش از شادی دیدار آنها تافته است! آنها را با خود بر میدارد و با خودش می آورد کنار میز . مرد چمدان ها را می گذارد یکی توی کمد و یکی زیر تخت ، یکی پشت پرده پنجره ای که به بالکن باز می شود..

و می نشینیم و من به بخار سفید و زیبائی که از روی فنجان تو بر میخیزد خیره می شوم و سکوت می کنم و نمی دانم به چه می اندیشم و تو اندکی به این طرف و آن طرف چشمانت را می پرخانی تا آنکه به روی کراوات من متوقف می شوند و به طرح و رنگ آن می اندیشی که زمینه اش مشکی ایت و بر روی آن چشم های تو گل های آن است و آنوقت متوجه می شوی که این کراوات را من سالهاست دارم و با این که کهنه شده است و بارها شسته شده است آن را رها نکرده ام و ناگهان حکمتی در آن است در میابی و لبخند رضایتی پنهانی بر لبانت می شکفد و در دلت موجی سر می کشد و به من می نگری . و چشمانت از دوستی و یقین و ایمان و اطمینان لبریز می شود و در شگفتی که آنچه تو را به من پیوند می دهد چه نام دارد؟

و خیره می مانی که من در برابر تو کیستم ؟

و آن گاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم تویی

و خود را اندامی که روحت منم

و مرا سینه ای که دلم تویی

و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش تویی

و خود را شبی که مهتابش منم ومرا قندی که شیرینی اش تویی

و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش تویی

و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش تویی

و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهایی که انیسش تویی

و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی :

نه، هیچ کدام! هیچ کدام این حرف ها نیست، چیز دیگری هست .یک حادثه ی دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است  و خدا آن را تازه آفریده است  هرگز، دو روح ، در دو اندام اینچنین با هم آشنا نبو ده اند ، نه ، هیچ کلمه ای میان ما جائی نمی یابد … سکوت این جذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد.

***

–           شاندل! تو باور می کنی که ما آنچنان که احساس می کنیم واقعاً با هم ایجا متولد شده ایم ، با هم از آن جنین خفه وتنگ و دردآلود زندگی آن دنیا قدم به این جهان بزرگ و روشن و مهربان گذاشته ایم؟ باور میکنی که ما واقعاً خوشبختیم؟ یعنی خوشبختی آمده است ، پیش ما است و با ما خواهد بود و با ما زندگی خواهد کرد؟ یعنی همان چیزی که همواره در خیال سایه موهومی از آن احساس می کردیم اما حتی سیمایش نیز در خاطره مان نبود ، فراموشش کرده بودیم ، اصلاً او را ندیده بودیم و از آن جز یک نام چیزی نمی دانستیم و اصلاً در وجودش « شک » داشتیم و باور می کنی که آنچه برایمان یک اصطلاح فلسفی یا شعری بود اکنون کنارمان نشسته است ، شریک زندگی ما شده است و وزن آن را و نرمی و لطافت آن را و طعم و بو رنگ و جرم آن را بر روی پوست بدنمان حس می کنیم ، لمس میکنیم ؟ چنین چیزی هست؟ یک رویا نیست؟ یک بازی خیال نیست ؟ من ، شاندل ، باز دارم پریشان می شوم ، مثل اینکه همیشه یک خطری تعقیبمان می کند ، مثل اینکه یک حسود کینه توزی همیشه در کمین ماست ، هر وقت شادی و خوشبختی مان را بیشتر احساس میکنم ، هر وقت احساس می کنم ما با همیم ، من توی اتاق تو آمده ام پیش تو آمده ام  ، با هم تنهائیم ، وحشتم می گیرد ، یک دلهره مجهولی به من حمله می آورد ، بیشتر فکر می کنم آن حسود کینه توز نکند دیگر نتواند این همه خوشبختب ما را تحمل کند و یک کاری بکند ، یک ضربه ای بزند ، نگذارد ما اینچنین بگذرانیم ، نمی دانم آن شیطان کینه توز بی رحم کیست؟ شیطان ، آسمان ، دنیا ، روزگار… هیچکسی ، یک روح مرموز ملعون ، یک نفرین ؟ نمی دانم شاید موهوم باشد اما سایه اش را همیشه روی سرمان احساس می کنم ، بخصوص هر وقت خوشبختب را در اوج می بینم و می بینم که دیگر هیچ آرزوئی نمانده است که چشم به راهش باشم ، رنج نمی کشم ، بیرون از این اطاق چه چیز هست که بدان بیندیشم ؟ هیچ ! جز شبح آن حسود شوم!

–          آره ، من هم سایه شوم او را بر روی سرمان احساس میکنم ، شبحش را پشت سرمان احساس می کنم ، اما یقین دارم او تنها همان سایه است ، فقط یک شبه است و آن سایه زندگی ما در آن دنیای سیاه و حسود و کینه توز و شوم است زندگی یی که دیگر پایان یافته است ، آن حسود کینه توز مرده است ، کم کم سایه اش نیز می رود ما دیگر تحت تعقیب نیستسم ، ما آزادیم ، هیچ جرمی نکرده ایم ، اینجا دوست داشتن جرم نیست ، مقدس است ، پرتوی از روح خداست .

راستی من یک حرفی دارم که اول آن را باید به تو بگویم ، وقتی تو هنوز در تونس بودی و من اینجا انتظار تو را داشتم با خود می گفتم تا تو را ببینم و با هم از فرودگاه بیائیم و به اطاقم بیائی و بنشینیم و با هم حرف بزنیم اولین حرفی که به تو خواهم زد باید این باشد و بعد حرف های دیگر و بعد زندگی ، اما حالا بعد از سه چهار ساعت میگویم ، باشه دیر نشده است ، هنوز حرفهایمان شروع نشده است

–          چی؟ بگید! من هم فکر می کردم که یک حرف بزرگی هست که باید من از تو بشنوم و می دانستم هنوز آن را نگفته ای خیلی دلم میخواهد آن را بشنوم .

–          نه ، شاید آن اندازه که تو منتظرش بوده ای بزرگ نباشد اما گفتنش برای من خیلی لازم است ، جدی است ، تو هم آن را جدی بگیر ، ساده تلقی نکن ، من خیلی دلم میخواهد آن را با همان روحی که می گویم بپذیری ، یعنی احساس کنی و آن این است که : من در این سه چهر سال تو را خیلی رنج دادم ، خیلی از دست من عذاب کشیدی ، تو را خیلی آزار دادم ، میخواهم الآن قلباً عذر خواهی کنم ، مرا ببخش ، دیگر هرگز تو را اذیت نخواهم کرد ، دیگر از من رنج نخواهی برد ، قول می دهم.

(شاندل ، چهره اش از غم بر افروخته می شود و چشمهایش از اشک برق می زند و صدایش می لرزد وChapelle  سرش را پائین می اندازد و لبخندی شگفت اما آرام و کم رنگ بر لب دارد و نگاهی به شاندل می دوزد و بلافاصله چشمهایش را به زیر می افکند و خاموش می شود .

لحظه هایی هر دو سکوت می کنند ، خاطرات و تلخی های سال هائی را که گذرانده اند بر سرشان هجوم می آورند .سکوت طولانی می شود شاندل از اثری که این سخن در شاپل گذاشته است به شک می افتد ، او چه حالتی دارد؟)

–          ها… مرا می بخشید؟ به هر حال دیگر رنجی نخواهد بود ، آنچه بود…

–          نه ، هرگز انها را نخواهم بخشید ، هرگز آنها عزیز ترین سرمایه های من اند، آنها بودند که مرا این همه به تو نزدیک کردند ، آنها بودند که تو را در اعماق روح من فرو بردند و مرا با تو پیوند دادند، هر کدام از آنها بندی است که مرا با تو ، تو را با من بسته است . آنها خیلی برای من عزیزند ، آنها مرا سوزاندند ، گداختند ، ذوب کردند ، صیقل دادند ، ناب کردند، ساختند، عوض کردند، آنها مرا خاکستر یک عشق بزرگ کردند ، یک شعله خالص آتش کردند ، مرا در تو پختند ، تو را درمن ریختند ، آنچنان که فولاد مذابی در قالبی می ریزند ، نمی توانم بگویم چه کردند ؟ چقدر آنها را دوست دارم ، چه نعمت هایی بودند ، زیباترین خاطرات زندگیم رنج ها و دلهره ها و آزار ها و تب و تاب ها و درد هائی بوده است که تو به جان من می ریختی ، چقدر از تو ممنونم ، آنها را بیشتر از نوازش هایت دوست دارم … میدانی میخواهم چه بگویم؟

–          بریم کمی بیرون تو خیابان ها قدم بزنیم ، دارد مشکل می شود ، تحمل یکدیگر برایمان سنگین شده است ، هنوز جرأت نیافته ایم که در مقابل هم قرار بگیریم  ، هنوز با هم روبرو نشده ایم ، از ترس چنین حادثه ای است که من هماره شلوغ می کنم ، حرف های دیگر و چیزهای دیگر را به میان می ریزم تا خودمان در آن ها گم شویم و درست روشن به چشم هم نیائیم … دیدار عریان روح یکدیگر ، تحمل پذیر نیست ، تو چه بی باکانه خودت را نشان دادی ، باید کم کم بدان عادت کنیم ، یکباره نمی توان با هم بود ، باید جرئه جرئه از هم بنوشیم … یک جور دیگری شد ، دیگر حرف زدن از هر چه جز خودمان محال است ، تو هرگونه فزیبی را گرفتی ، دیگر مجال گفتن از سیب های گلشائی نیست.

–          دیگر بس است ، باید بگوئیم ، من دیگر تاب ندارم ، باید با هم آشنائی بدهیم ، باید هم را اعتراف کنیم ، من نمیدانم باید چه بگویم ، باید چه بگوئیم ، چه حرف هائی است که باید از تو بشنوم اما می دانم که دریای حرف ها و حرف ها و حرف هائی که در پس این سکوت سنگین چشم انتظار گفتن اند طغیان کرده اند ، من دیگر تحملش را ندارم ، از آن دیای آتش های مذاب ، از آن کوه آتش فشانهای دیوانه که به بند کشیده بودند و تو برایم حکایت کردی بگو ، گفتی آن دریا را در کوزه نمی توان کرد ، گفتی از آن جرعه جرعه آب نمی توان برداشت ، گفتی همه آن اقیانوس آتش مذاب یک حرف است یک حرف پیوسته … از آن دریا بگو ، گفتم که من تشنه آب نیستم ، آب سرد خوشگوار تگرگی نمی خواهم ، من تشنه آتشم ، آن اقیانوس را در جانم سرازیر کن ، … خاموشی تو در کنارم بیشتر مرا میگدازد …من دیگر تحمل ندارم ، آن زندان بزرگ را بشکن .. من دیوانه دیدار آنهایم … من دارم باز آتش می گیرم ، یک لحظه سکوت نکن که خفه می شوم ، یک کلمه از سیب نگو که دیگر طاقت ندارم ، من خیلی مریضم ، باید مرا مواظبت کنی ، دیگر توقع نداشته باش که باز هم کمرم را در زیر بار این کوه سنگین سرد و ساکت خم نگه دارم و صبر کنم ، استخوانهایم در هم شکسته است بگو! نمیدانم چگونه باید حرف بزنم ، چه باید بکنم که تو بفهمی حالم خوب نیست که باید آن انفجار این کوه را از روی سینه ام به زمین اندازد و خورد کند!

–          خیلی خوب خیلی خوب خیلی خوب… حیف که تو حالت خوب نیست ، اگر نه من خیلی احتیاج داشتم که اقلاً تا یک ساعت ، دو ساعت مرا دلداری بدی، با من مدارا کنی ، نمیدونم چرا اینجوری شد ، جکجمه ام می خواهد بترکد ، چشمهایم درد می کند دلم پر شده است … احساس می کنم نزدیک است تمام رگ هایم شکافته شوند ، تمام اعصابم سر از هم بردارند و گسیخته شوند .

آه! این دست های تو ! چقدر نرم و شکننده اند !

برای حرف زدن های نرم و خوب و شاعرانه خوبند! می ترسم ! دلم میخواهد چنان بفشرم که در دستم له شوند ! اه! این انگشت های ظریف و ترد ! چه معصوم و زیبا و خوب اند ! چقدر گرمای دست های تو مهربان است ! آنها را می گذارم روی پیشانیم ، شقیقه هایم چنان می زنند  که گوئی اکنون می خواهند ، سر باز کنند ، بترکند ، دست هایت را می گذارم روی چشمهایم ، خیلی می سوزد ، مثل اینکه از حدقه دارند بیرون می پرند آنها را بر روی مردمک چشمهایم فشار می دهم ، راحت تر می شوم ، آرام تر می شود اینها چه حالتی است ! چه روحی در این دنیا چنین پریشانی های سختی داشته است! کمی حرف های سبک تر بزن ، کمی عادی تر باش … تسلیتم بده ! چقدر به تو احتیاج دارم ! کیست که در این دنیا بتواند به من کمک کند؟ تو خیلی نیرومندی ! این دست ها ، این پنجه ها می توانند دهانه یک آتشفشان مخوفی را که آتش های مذاب در سینه اش سر برداشته اند و هزازان انفجار در درونش یکباره طغیان کرده اند ببندند ، آنرا آرام کنند… سنگ ها دارند ذوب می شوند ! و میدانی ، من هرگز در سراسر عمرم حتی یک لحظه از درد خویش سخن نگفته ام ، همه رنج ها را خورده ام و لب بسته ام ، همه نیازهای پنهانی ام را در خود فرو خورده ام و حلقومش را فشرده ام و خفه کرده ام ، ضعفی که در نالیدن احساس کرده ام و حقارتی که در نوازش شدن می دیده ام همیشه مرا وادار به سکوت کرده است و حتی تظاهر به بی نیازی و بی دردی و قدرت! هیچ کس خبر ندارد که در پنهانی های روح من چه التهاب ها به بند کشیده شده است ، چه گریستن ها در قلبم عقده کرده است ، پیش تو چنین احساس نمی کنم اما کسی که عمر را در سلول تاریکی گذرانده است دشوار است که ناگهان چشم در چشم خورشید تند و عریان سحر باز کند ، من نمیتوانم اینجا بشینم بیا بریم بیرون ، بریم کمی تو یه کافه بنشینیم ، کمی موزیک گوش بدیم ، آدم ها را تماشا کنیم ، جاهای دیدنی را به تو نشان دهم ، از آنها حرف بزنم ، راحت تر است ، پاشو..پاشو بریم.

–          من نمی رم حوصله قدم زدن و تماشا کردن ندارم ، خسته ام ، …پس حرف نمی زنم ، هیچی نگو ، همین جا هستیم.

–          بیا حرف دیگری بزنیم که هم خوب باشد و هم راحت باشد..

–          خیلی خوب هر چه دلت میخواهد بگو

***

–          چه شکنجه ای به نام زندگی کردن ! من در تونس خیلی رنج می بردم، با هیچ کس نمی جوشیدم ، دنیایی داشتم برای خودم، آدم ها همه دنبال چیزهایی بودند و من دنبال چیزهای دیگر … قاطی همه بودم و با هیچ کس انس نمی گرفتم، خیلی احساس تنهائی می کردم، احساس مجهول ماندن ، احساس غربت، خیلی سخت می گذشت تا حادثه ای ، تصادفی می توانست اتفاق نیافتد اتفاق افتاد ، تصادف عجیبی ! در میان آن همه قیافه های بیهوده که مرا با هیچکدام کاری نبود ناگهان چهره ای آشنا ظاهر شد ، او مرا تشخیص داد ! من کم کم با او آشنا شدم، فهمیدم که از جنس من است ، ظاهرا شبهاتی به هم نداشتیم ، اما خیلی رگه های همانند در روح ما وجود داشت ، خیلی رنج ها و نیاز ها و دلهره ها و خواستن هامان شبیه هم بود ، حرفمان یکی بود ، هر چچه از او می شنیدم هم آنها بود که همیشه با خود می گفته ام ، هر چه من می گفتم احساس می کردم همان هاست که او هم اندیشیده است، در آن تنهائی این آشنائی چه غنیمتی بود ! کم کم به هم انس بستیم و به هم محتاج شدیم ، احتیاجی سخت جدی و بی تاب، کم کم احساس کردیم برای زندگی تحمل کردن باید هردومان باشیم ، اگر هر کداممان نمی بودیم زیستن و بودن سخت و سیاه می شد ، اصلا ممکن نبود ! چقدر لازم بود هر روز هم را ببینیم ، برای راحت نفس کشیدن ، برای تحمل کردن ، برای گذراندن آن شبها و روزهای بیهوده سخت می خواستیم هر روز لحظه هائی با هم باشیم ، کمی با هم حرف بزنیم ، در یک کشور غریب که با زبان مردمش آشنا نیستند ، دو نفر از یک قبیله و شهر و خانواده ،چقدر به هم احتیاج دارند ! اما این دو انسان حق نداشتند هم را دوست بدارند ، با هم حرف بزنند ، اصلا حق نداشتند یک چشم به هم زدن کنار هم بایستند ، اصلا اگر چشمشان به هم می افتاد جرم وحشتناکی بود ….

آه چه جای بدی بود تونس ! چه خوب که از آن میدان مال فروش ها ، انسان فروش ها ، انسان خر ها در رفتیم! اگر نه خفه شده بودیم ، ما که نمی توانستیم حرفمان را و چشممان را و عقلمان را و دلمان را طبق مندرجات وقفنامه تنظیم کنیم ، هر روز هم بدتر می شد ، هی جرم بالای جرم، گناه بالای گناه!!

–          راستی یک چیزی! نمی دانم چی شد که یک مرتبه یادم افتاد سال ها پیش در تونس می خواستم از تو بپرسم اما مگر فرصت داشتم که از تو یک سوال کنم؟ می شد تو به یک سوال من جواب بدی؟ آنوقت ها خیلی دلم میخواست بدانم اما نمی شد ، بعد هم یادم رفت اما گاه گاه به یادش می افتم و خیلی تلاش داشتم که تا تو را ببینم بپرسم ، هر وقت هم دری به تخته ای میخورد و پیشت می آمدم همه حرفهایم فراموش می شد و از آن جمه آن! حال یک هو یادم آمد ، چه خوب شد . تو یک روز درست یادم هست ، سه سال پیش بود ، تو گرماگرم حرف ها و قصه سرائی ها گفتی: تمام این حرف ها و قصه ها و فلسفه ها و سمبل ها ، تمام این گفتن ها برای نگفتن یک کلمه است ، از ترس همان کلمه است که این همه حرف می زنیم ، اگر می توانستیم آن جمله را می گفتیم دیگر احتیاج به این همه قصه ها و افسانه ها نبود ، همان را می گفتیم و دیگر ساکت می شدیم ، دیگر احتیاج به گفتن و حرف زدن نداشتیم ، این همه که از بهشت و جهنم می گویند برای آن است که آن را ندیده اند ، اگر می دیدند که حرف زدن نداشت ، می ایستادند و خاموش تماشا می کردند ، اگر جهنمی را که در پس این چهره های آرام ما نهفته است می توانستیم ببینیم ، اگر بهشتی که در دل ما می شکفد می توانستیم به هم نشان بدهیم چه نیازی به این همه فلسفه و قصه و سمبل داشتیم ؟ آری این همه گفتن ها از ترس همان یک گفته است ، این همه حرف ها برای نگفتن همان حرف است ، اگر می توانستیم آن را بگوئیم….

حالا آن چی بود که اگر می توانستیم بگوئیم دیگر می گفتیم و سکوت می کردیم؟   آن چه کلمه ای بود که برای نگفتنش این همه می گفتیم؟ حال که میتوان هر کلمه ای را گفت آن را بگو!

–          خیلی سخت است کلمه مشکلی است

–          باشه ، حالا هم مشکل است؟ حالا که همه مشکلات آسان شده است!

–          اما آن مشکل هنوز هم مشکل است ، مشکل تر شده است

–          من یک حدسی زدم اما حال که این جوری می گوئی مثل اینکه آنچه حدس زده ام نیست.

–          نه ، ممکن نست بتوانی حدس بزنی! ممکن نیست!

–          خواهش می کنم ، خیلی مرا تشنه کردی ! بگو!

–          سخت است ، سخت است، یک مرتبه تمام هستی آدم مطرح می شود ، مثل اینکه یک مرتبه تا بگم عوض می شود ، یک چیز دیگری می شوم ، تحملش مشکل است ، یک مرتبه مسئولیت دشوار و بار سنگین کوهی بزرگ بر دوش احساس می شود ! احساس یک نوع عظمت ، یک حادثه ، یک شگفتی خارقالعاده … نمی دانم چه حالی است!

–          بگو باشه، من تا آن را نشنوم تو را ول نمی کنم ، باید بگی ، من تا آن کلمه را از تو نشنوم ، تا نگی، نه حرف می زنم و نه گوش می دهم که چی میگی، قهر میکنم ، همین جوری اینجا روبروت می نشینم و چشمهایم را به لبهات می دوزم و منتظر می مانم تا بگی، بگو ، خواهش میکنم!

–          سکوت

–          سکوت

–          سکوت

–          سکوت

–          سکوت

–          سکوت

–          سکوت

–          «من تو را خیلی دوست دارم»!

–          سکوت

–          سکوت

–          اُه ؛ این اطاق چقدر هوایش گرم است … پنجره را وا کنم

–          سکوت

مرد سخت منقلب شده ، نمی دااند باید به کجا نگاه کند ، چشمهایش پریشان و بلاتکلیف  است از روی صندلی بر می خیزد در حالی که نمی خاهد چهره اش را مرد ببیند به بهانه باز کردن پنجره یرود نزدیک پنجره رو به بالکن … اما … پنجره را باز نمی کند ، می ایستد ، از پشت شیشه های بخار گرفته شب مه آلود و آرام را در بیرون نگه می کند

سکوت سنگین و پر التهابی اتاق را پر کرده است ، دم زدن دشوار است ، هر دو می کوشند تا خود را از یکدیگر مخفی کنند ، مرد همچنان بر روی صندلیش نشسته است گوئی از دردی بر خود می پیچد ، نمیداند چگونه باید باشد ، احساس میکند سکوت ها خطر ناک شده است … مثل این است که نزدیک است فریادی ، انفجاری ناگهان روی دهد ، همه ذرات هوا ، در و دیوار منتظرند ، نزدیک است ؛ نزدیک است ، سکوت چنان دشوار شده است که نمی تواند دوام بیاورد ، خواهد شکست ، مرد نگران است ، می کوشد تا شروع به حرف زدن کند … اما… نمی تواند، هیچ کلمه ای یادش نمی آید تلاش دشواری است

–          سکوت

–          سکوت

ناگهان او که رو به پنجره ایستاده بود و شانه هایش تکان می خورد ، به شدت سرش را برگرداند و به گوشه اطاق خیره شد و در حالی که صدایش عقده داشت و می شکست با لحنی دردناک که به ناله شبیه بود گفت:

آخ… چقدر دلم می خواهد گریه کنم!

ناگهان مرد از جا بر خاست ، لحظه ای مردد ماند ، نمی دانست چه باید بکند به سرعت به طرف آشپزخانه رفت ، در را از پشت بست، چقدر دلش می خواهد لححظه ای پیش او نباشد ، تنها باشد ، گاز را روشن کرد ، کتری راآب کرد لحظه ای مردد ماند ، بعد گاز را خاموش کرد دید اشتباه کرده است دنبال کبریت گشت تا روشن کند کمرش را نمی توانست راست نگه دارد ، خواست برگردد ، دستش را دراز کرد تا در را باز کند اما باز نکرد دست راستش را گذاشت پشت در و دست چپش را گذاشت روی شقیقه اش … مثل اینکه داشت می فتاد ، با دستش به شدت به دستگیره در فشار می آورد دلش میخواست آن را بشکند ، انگشنانش را با غیظ به هم می فشرد تا رنجش را کمی تخفیف دهد ، لحظاتی گذشت ، اطاق همچنان ساکت بود مرد سعی میکرد بتواند در را باز کند و وارد اطاق شود اما نمیتوانست ، دستش یاری نمی کرد ، نمی خواست چشمش به چشم او بیافتد ، تحملش را نداشت ….. از او خجالت می کشد.

او نیز در این اندیشه بود که مرد هم اکنون که وارد اطاق شود چگونه به او نگاه کند؟ چه جور با او حرف بزند؟

هر دو از هم رودربایستی پیدا کرده بودند …

و آنکه از پنجره اطاق آپارتمان طبقه پنجم کوچه لاکروا را که هنوز چراغش روشن است نگاه می کند و در حالی که غرق حیرت شده است سری تکان میدهد و با خود می گوید:

راستی که دوست داشتن چقدر سخت است!!!!

و سپس پنجره اطاقش را می بندد و می رود و ساعتی بعد در بسترش به خواب رفته است.

و مرد ناگهان ، با تصمیمی که به یک جان کندن دردناک ، یک انتحار می میاند در را می گشاید اما به اطاق بر نمی گردد ، صدای آرام گامهایش از پله ها به زحمت شنیده می شود و سپس محو می گردد

بیست سال بعد روزنامه های خبری و مجلات و مردم می شوند که شاندل پس از بیست سال زندان فرن در سلول مجردش تنها مرده است و وصیت کرده است که همه ی آثار چاپ نشده اش را با او دفن کنند.

اما دو لا شاپل؟

هیچ کس از سرنوشتش آگاه نشد.

….

گفتگوهای تنهایی

طاقت فرساترین درد تنهائی است.

حتی برای خدا « طاقت فرسا » ترین دردها تنهائی است ،

 بی آشنا بودن است ،

گنج بودن و در ویرانه ماندن است ،

 وطن پرست بودن و در غربت بودن است .

عشق داشتن و زیبائی نیافتن است ،

 زیبا بودن و عشق نجستن است ،

نیمه بودن است ناتمام زیستن است

بی انتظار گشتن است ،

 چنگ بودن و نوازنده نداشتن است ،

نوازنده بودن و چنگ نداشتن است

 متن بودن و خواننده نداشتن است

در خلا زیستن است ،

برای هیچ کس بودن است

برای زنده بودن کسی نداشتن است

 بی ایمان بودن است

بی بند و بی پیوند و آواره بودن است

 جهت نداشتن است

دل به هیچ پیوندی نبستن است

جان به هیچ پیمانی گرم نداشتن است .

اینها درد های وحشی بود

دردهای دل های بزرگ و روح های عالی

چگونه انسان می تواند باشد و رنج نکشد ،

باشد و دردمند نباشد ؟

من به جای بی رنجی و بیدردی همیشه آرزو می کرده ام که خدا مرا به غصه ها و گرفتاری های پست و متوسط روزمره مبتلا نکند ، بکند اما روحم ، دلم ، احساسم را در سطحی که  این دست اندازهای پست را حس کند پایین نیاورد ، چه کسانی از چاله وله های راه رنج می برند و خسته می شوند و به ناله می آیند ؟ کسانی که می خزند بیشتر ، آنهایی که می روند کمتر ،آنها که می پرند هیچ

___________

گفتگوهای تنهایی ص ۷۲۴