نامه شریعتی به دکتر سیروس سهامی

برادر سلام ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود خالی از اشکهای شور از غم بود و نبود خنده مان موجها را تا ابرها می برد گریه مان لبهای دشمن را به خنده می گشود … همیشه نوک می زدیم به حباب های بزرگ ! تا که مرغ ماهی خوار آمد و جفتم و برد . دلش آتش بگیره دل اون خونه خراب حالا نوبت منه سایه اش افتاده رو آب ! ای خدا...