شریعتی؛معلم پرسش‌گری و عصیان! (م. شمیم)

معلم من به من آموخت متاثر آموزه‌های گفتمان رسمی و دیکته شده نباشم. بیاندیشم و تسلیم نباشم. به من آموخت آجری تازه‌ای بر دیوار پوسیده‌ی افکار و القائاتی که از آن استحمار و استبداد و خودکامگی بالا می‌روند؛قرار ندهم و آن‌را فرو بریزیم. شریعتی؛معلم پرسش‌گری و عصیان! (م. شمیم) بررسی و نقد ها   enikazemi
بزرگترین درسی که به ما آموخت این است که:همیشه منتقد وضع موجود باشیم!

…بعد کودتای ننگین بیست‌و‌هشت مرداد آن‌چه برای جامعه ماند سرخوردگی و خشم و نفرت درونی بود. مردم از خود می پرسیدند چرا؟ ریشه‌های سرانجام کودتا را نمی‌توان صرفا در کنش‌ها و واکنش‌ها دید. دهه‌ی‌سی به بازیابی و بازخوانی درونی این مهم گذشت.

اما برای رسیدن به ریشه‌ی این مصائب راه طولانی پیش‌رو بود. جامعه‌ی ایرانی یک جامعه‌ی سنتی در مسیر تجدد بود اما هنوز بسیاری از مفاهیم برای مردم نا آشنا و بی‌مصرف بود.دمکراسی، مدنیت، قانون و…ارزش بایسته‌ای در جامعه نداشت. جامعه در جهل مرکبی دست‌و‌پا می‌زد که نیاز به روشنگری و آگاهی‌بخشی از هردرمانی واجب‌تر می نمود. مردم ایران پشتوانه‌ی مذهبی را برای خود کافی می‌دیدند وهمه ی پاسخ‌ها را در آن.

اگر در یک کنش جمعی‌ ـ اجتماعی روحانیون و مراجع همراه بودند با آن همراهی می‌کردند، درغیر این صورت لامذهبی انگ ساده‌ای بود که می‌شد به هر حرکتی سنجاق کرد ومردم را از آن دور داشت. دهه‌ی سی‌ـ‌چهل روشنفکری پا می‌گرفت و پیشتر خود را در حوزه فرهنگ و ادب و هنر نشان داده‌بود. اما عامه مردم را نمی‌شد (در آن مقطع)با جریان‌های روشنفکری هنری و ادبی به جایی رساند و آن ها را به غفلت هاشان  آگاه ساخت آن هم در جامعه‌ای که اندیشیدن کار سختی بود. جریان‌های فکری چپ زودتر از هر کسی به این مهم پی بردند و به سراغ مفاهیم عام تر رفته و حتی با نزدیکی به برخی هنرمندان عامی سعی کردند پیوند هایی با بخش‌های فراموش شده‌ی جامعه ایجاد کنند و از طرفی شعارهای زیبا و دلنشین این جریان برای طیف تحصیل‌کرده نیز جذابیت‌های وافری داشت.

جریانان‌های مذهبی هنوزنتوانسته بودن به خوبی با تحصیل کرده‌های جامعه ارتباط برقرار کنند و از طرفی مذهبی‌های دانشگاه‌ها و مراکز علمی در محاق بودند. امکان این که تنها با منابری که روحانیون در آن حرف‌ها و خطبه‌های بی خاصیت می خواندند و چه بسا با خرافات و …آجین شده بود، نمی‌شد جوانان جامعه را به خوبی به این مسیر رهنمون کرد . بعد از شکل گیری گروه‌های مبارز مسلح و ضعف‌های ایدئولوژیکی که بعدها دامن یکی از این گروهای مسلح را گرفت نیاز به یک نقشه‌ی راه فکری احساس می‌شد. قدم‌هایی برداشته‌شده‌بود و اما کافی نبود. حسیینه‌ی‌ارشاد یکی از این مراکز بوده که برای پاسخ به شبه هات نسل جوان مذهبی دایر گشت.

یک معلم در این حسینیه خوش درخشید. طیف‌های متفاوت را به خود و سخنان خود جذب کرد. او توانست بسیاری از جوانان را از دام مارکسیسم نجات دهد و از سویی منتقد جدی اسلام سنتی خرافی و… بود و از سویی تمام اندیشه های غربی را دربست قبول نداشت.

دکتر علی شریعتی همان معلمی بود که جامعه به او نیاز داشت. معلمی که توانست حتی با عوام جامعه نیز ارتباط بگیرد و از طریق دانشجویان و جوانان حرف‌های خود را به گوش عامه مردم برساند.او هدف درستی را مشخص کرد. فرهنگ غالب ایرانی متاثر از دین و مذهب بود و تنها راه اصلاح این جامعه (و هنوز هم) اصلاح فرهنگ دینی مردم بود. او شجاعت شک به باورها را به نسل نوپا داد و پرسیدن را به آنان آموخت و این که رو‌به‌روی هر حرفی بگویند چرا؟چگونه؟ به بودن یا نبودن اکتفا نکرد و از نسل تازه خواست که چگونگی این بودن هم برایشان مهم باشد. به این نسل گفت اگر می خواهید کاری عملی انجام دهید قبل از آن بدانید که به چه چیزی می‌خواهید عمل کنید. او آموزگار عصیان علیه خود و باورها‌ی خود بود. و نسلی که علیه خود و باور‌هایش عصیان کند می‌تواند بر هر چیزی شورش کند. امر مهمی که حکومت به آن وقوف پیدا کرد و مانع شنیدن صدای معلم به گوش شاگردانش شد. بلند‌گو‌های مدرسه‌اش را خاموش و او را به تبعیدی بی‌برگشت ناچار! دکتر علی شریعتی قبل از هر چیزی به همه‌ی ما آموخت به هر امری که به درستی آن اصمینان داریم شک کنیم و بپرسم. به ما آموخت بره‌ی رام هر هی‌هی‌ای نباشیم و راه خود را پیدا کنیم.

دهه‌ی چهل تا هفتاد را می‌بایست دهه شریعتی و نسلی دانست که تحت تاثیر اندیشه ها و آثار او بوده‌اند. معلمی که به‌هیچ عنوان نمی‌توان از کنارش به ساده‌گی گذشت و ا و را نادیده گرفت. مهمی که حتی دشمنان‌اش به خوبی می‌دانند. این که آیا معلم ما پرسش‌های درستی مطرح کرد و یا این‌که پاسخ‌های مناسبی هم برایش داشت بحث دیگری است. این که تا چه زمان آن پرسش‌ها و پاسخ‌ها برای جامعه ایران لازم و کافی است را می‌بایست متخصصین امر تبیین کنند. اما برای نگارنده این سطور همه چیز با دکتر علی شریعتی آغاز شد. این که افق‌های تازه‌ای پیش چشم خود دیدم و در مسیر تازه‌ای از زندگی قرارگرفتم را مرهون و مدیون دکتر علی شریعتی هستم. اما بنا ندارم در آثار او و پرسش‌هایش بمانم. قطعا امروز اگر زنده می بود خودش اولین کسی بود که اندیشه هایش را در ترازوی نقد قرار می‌داد. به خصوص بعد از این که می‌دید برخی با سو استفاده از افکارش و طبعات برخی گفته‌هایش سمت و سوی جریان‌های فکری جامعه به کدام وادی است.

و اکنون نسلی که در دهه هشتاد و نود معلم تازه‌ای می خواهد. معلمی که تنها نفس اندیشه‌های شریعتی را با خود داشته‌ باشد.((عصیان و پرسش‌گری)). حال در این ظرف چه می ریزد به زمان حال بستگی دارد.

معلم من به من آموخت متاثر آموزه‌های گفتمان رسمی و دیکته شده نباشم. بیاندیشم و تسلیم نباشم. به من آموخت آجری تازه‌ای بر دیوار پوسیده‌ی افکار و القائاتی که از آن استحمار و استبداد و خودکامگی بالا می‌روند؛قرار ندهم و آن‌را فرو بریزیم.

بزرگترین درسی که به ما آموخت این است که:همیشه منتقد وضع موجود باشیم!

یا حق!

م. شمیم / ۱۱ آذر ۱۳۹۲

شریعتی و آرزوی تحول اساسی روحانیت

این مقاله به قلم دکتر سید علی اصغر غروی به مناسبت سالگرد دکتر علی شریعتی در صفحه ۷۱ ماه نامۀ «مهرنامه» شماره ۱۲ خرداد ۱۳۹۰ نگاشته شده است. نگارنده در این مقاله به تبیین دیدگاه دکتر شریعتی نسبت به روحانیت شیعه پرداخته است. او می گوید: شریعتی البته ارادۀ اصلاح داشت و می خواست روحانیت شیعه به جایگاه اصیل و اصلی خودش بازگردد و نقش اساسیش را در تربیت معنوی مردم و رشد اخلاقی جامعه به عهده بگیرد و از وادی تشیع صفوی به ساحت تشیع علوی گام نهد.

پیش از آنکه به بحث اصلی بپردازم، یعنی تبیین دیدگاه شریعتی نسبت به روحانیت شیعه، بهتر است چند سطری را به معنای کلمۀ روحانیت اختصاص دهم و سپس طبقه یی که با این نام یا وصف پدید آمده و در طول تاریخ اسلام – با مذاهب مختلفش – نقش ایفاء کرده است. در همه زبانهای دنیا و ادیان گوناگون، انسان را متشکل از دو بعد مادی و معنوی یا جسمی و روحی دانسته اند، در ادیان ابراهیمی – که قرآن برآیند اندیشۀ همۀ پیامبران آن است – جسم، قالب یا کالبد یا ظرفی است که خدای تعالی هسته یی یا پاره یی از وجود خود را در آن جای می دهد و این هسته باید در این ظرف و به واسطه و وسیلۀ آن رشد کند و قابلیت رجوع و لحوق به مبدأ خود را بیابد. انبیاء الهی که خود را مبعوث از طرف پروردگار معرفی کرده اند، این وظیفه را بر عهده گرفتند و اعلام کردند که هدفشان ارائه راه کار و تمهید طریق است برای بشر تا او را به نقطه اوج کمال برسانند و ظرفیتی به او عطاء کنند که در جایگاه خلافت الهی قرار گیرد و قابلیت اتصال مجدد به مبدأ خود را بیابد. و بر این نکتۀ اساسی پای فشردند که چنین قابلیتی محقق نمی گردد مگر آنکه انسان صفات خالق خود را در سرشت خود نهادینه سازد و در رفتار و گفتار خود متجلی نماید. مجموعۀ داشت و احراز این صفاتِ جمالِ ربوبی را خُلق حَسَن خواندند و بشر را به کسب آنها دعوت نمودند.

از پسِ انبیاء، کسان دیگری در قبال مکتب انسانی – اخلاقی ایشان از یک سو، و ضرورت تعالی و کمال انسان از سوی دیگر، احساس وظیفه کردند و کم کم – در گذر زمان – تبدیل به یک طبقۀ ویژه شدند که در اهل سنت نام – رجال دین – بر خود نهادند و در شیعه – روحانی یا طبقۀ روحانیت – خوانده شدند. جالب است که این نام گذاری در شیعه هماهنگی و تجانس کاملی دارد با مسؤولیت و وظیفه یی که این گروه برای خود تعریف نموده و بر عهده گرفته است. یعنی ارشاد مردم به سمت کمال معنوی و احراز صفات ربوبی و ایجاد جامعه یی اخلاقی و روحانی و زمینه سازی برای تحقق انا الیه راجعون.

حال ببینیم در یکصد سال گذشته، با چشم پوشی از چند استثناء انگشت شمار، آیا این طبقه به وظیفۀ اصلی خود، که خود مدعی صیانت و پاسداشت از آن است عمل کرده است یا نه؟ این سؤالی است که بسیاری از متفکران مسلمان به آن پاسخ منفی داده اند از جمله مرحوم دکتر شریعتی. او معتقد است و به صراحت بر این معنی انگشت اتهام نهاده است که روحانیت شیعه خصوصاً بعد از تشکیل دولت به ظاهر شیعه صفویان، تبدیل به یک نهاد سیاسی شده که دین را ابزار وصول به اهداف دنیوی خود نموده است.

در ص ۱۳ «شیعه یک حزب تمام» می گوید: «درد ما این است که تمام اندوخته ها و ارزشهای متعالی الهی را که تنها روزنۀ امید نجات ماست، و تمام رهبران و پیشوایان و ائمۀ معصوم ما شیعه، که “یاد” و “خاطرۀ” هر کدام از آنها می تواند آموزندۀ بزرگترین درس انسانیت و آزادی برای همۀ زمین و زمان باشد، به صورتی مسخ کرده و به شکلی در آورده اند که عامل اسارت ما گردیده اند»

شریعتی البته ارادۀ اصلاح داشت و می خواست روحانیت شیعه به جایگاه اصیل و اصلی خودش باز گردد و نقش اساسیش را در تربیت معنوی مردم و رشد اخلاقی جامعه به عهده بگیرد و از وادی تشیع صفوی به ساحت تشیع علوی گام نهد.

«از این همه قرائن پیداست که تشیع صفوی و ولایت ابوسفیانی ریشۀ همۀ پریشانی های ما و دشمن اصلی شیعه و ولایت علوی است». (شیعه یک حزب تمام، ص۱۵)

در ص ۱۷۲ همین اثر می خوانیم: «اگر می خوانم، می جویم، می یابم، و می گویم، انگیزه ام دردی است که ریشه در جانم دارد، و اگر از این همه، سربتابم، درد با جان یکی شده، خواهدم کشت. بیماری مرگ آوری هست که به تاریخ و فرهنگ و مذهب و مردممان، هجوم آورده است، و یک لحظه غفلت، همه چیز را نابود خواهد کرد. این است که آرام نمی یابم، چرا که درد شدیدتر از آن است که فرصت آرامشی بدهد. و بیماران، به مرگ نزدیک تر از آن که بتوان به خوش آیند و بدآیند دیگران اندیشید».

و باز در جایی که آه از نهادش بر آمده از دست تشیع صفوی، گفته است: «تشیع صفوی، مذهب راه حل یابی است برای گریز از مسئولیتها. مذهب تجلید و تذهیب و تجلیل قرآن، نه تحقیق و تفسیر قرآن. تقدیس قرآن اما نه برای بازکردن و خواندن قرآن. توسل یکسره به کتاب دعا، برای بستن قرآن، چرا که گشودن قرآن سخت است و مسئولیت آور».

آنچه امروز از انحطاط اخلاقی که جامعه را فروگرفته و همچون خوره به جان مردم افتاده، شاهدیم، نشان از آن دارد که روحانیت ما از انجام رسالت خود غافل گشته و راهی جز آن که وظیفۀ او است می پیماید. در ص ۱۵۱ «مذهب علیه مذهب» می گوید:

«پارسایی و زهد و قناعت و صبر و توکل … و بسیاری از این اصطلاحات، درست، به همان اندازه که امروز، انحطاط آور و منافی با شخصیت انسانی و رشد و قدرت و برخورداری و پیشرفت زندگی و استقلال روح و ارادۀ انسان می نماید، و ذهنها را فلج ساخته و احساس ها را به ضعف و فقر و رنج و تن دادن به بدبختی و خو کردن به ناتوانی و زبونی آلوده کرده و عادت داده اند، در فرهنگ راستین اسلام، مترقی و منطقی و انسانی معنی می دهند، و این فاصله، شگفت و باورنکردنی میان معنایی که امروز برای این اصطلاحات ساخته اند، و روح و مفهوم نخستین آنها، آنچنان که قرآن و پیامبر بیان می کردند، و مجاهدان و اسلام فهمان نخستین می فهمیدند، فاصلۀ میان پستی و جهل ما، و سربلندی و آگاهی آنان را تفسیر می کند، و در حقیقت، این دو رویۀ متضاد در هر یک از این کلمات – که هر کدام بار سنگین عقیده ای اصولی را حمل می کند- نشانه ای است از تضادی که خود اسلام بدان گرفتار شده است: تضاد میان اسلامی که هست و اسلامی که بود».

شریعتی در ص ۱۶۹ همین کتاب برنامه یی عملی را به روحانیت شیعه جهت اجرائی کردن ارائه می دهد، تا از ناکار آمدی و ناتوانمندی در آید و به پویایی و اثربخشی برآید. وی می گوید:

«این نسل دارد از دست می رود (اگر از دست نرفته باشد)….. اگرمی دانید که اسلام راستین می تواند به او پاسخ این نیازها را بدهد، اگر معتقدید که تشیع راستین علوی به او چنین سلاحی را می بخشد، برای او، برای اسلام و برای تشیع کاری بکنید».

آنچه شریعتی را از روحانیت به طور اعم دل آزرده کرده بود، روش تبلیغی و نوع نگاه آن به اسلام بود. وی می گفت روحانیت ما به جای پرداختن به قرآن و اصالت دادن به متن، به بازگو کردن و گسترانیدن خرافاتی همت گمارده که هیچ جایگاهی در متن کتاب و سنت قطعیه رسول و امام ندارد، و همین خرافات است که ملت ما را از قافلۀ تمدن بازداشته است. در ص ۱۱۸ «تشیع علوی» می گوید:

«خیلی ساده، روحانی صفوی راهش را بلد است، او متخصص “کلاه شرعی” است. او “بر قامت زور، ردای تقوی می پوشاند” و بر سر کفر، کلاه شرعی می گذارد! روحانی صفوی کارش توجیه دستگاه صفوی است و ناچار است برای همکاری “مؤمنین متشرع” با دستگاه “حکومت غیر شرعی” راهی پیدا کند و برای این کار باید تکنیکی اختراع کند که بتواند پول حرام را حلال کند!»

دکتر شریعتی روحانیت منحط و درباری را به بیانات مختلف وصف کرده و همت گمارده است تا حوزه های علمیه امروز جهان تشیع را از این پدیده فساد انگیز و مانع تعالی فکری و رشد اخلاقی مزکی و مبرا سازد. در ص ۱۲۰ همان مصدر می گوید:

«مگر با آن همه نفرتی که پیغمبر و علی از خرید و فروش انسان داشتند، همین روحانیت اموی و عباسی و صفوی – به نام فقه سنت و یا فقه اهل بیت! – در زیر عنوان روشن و مترقی “عتق” (آزاد کردن برده، که تنها باب مشخصی است که در آن، فقه اسلامی از برده سخن می گوید)، قرن ها “اصل بردگی” و حکم خرید و فروش برده را رسماً و علناً و در حوزۀ علمی اسلام، تدریس نمی کردند».

شریعتی در ساحت اندیشه دینی خود، حوزه های علمیه یی را ترسیم کرده بود که روحانی و مجتهد آن در پهنه و عرصه اجتماع، به اصلاح بنیانهای اخلاقی – انسانی مردم می پردازد. در ص۲۳۲ تشیع علوی در مقایسه مجتهد علوی و صفوی می گوید:

«مجتهد – به معنای کوشنده و محقق آزاد – بر اساس روح و جهت مذهب و منطق علمی و بر مبنای اصول چهار گانه اسلامی (کتاب، سنت، عقل و اجماع) می تواند، این نیاز تازۀ زمان، شرایط تازۀ حقوقی و اقتصادی و اجتماعی را بررسی و حکم تازه استخراج و استنباط نماید».

«بنابراین اجتهاد آزاد باعث می شود که، مذهب در احکام خاص خودش، در یک جامعه خاص و عصر خاص، منجمد و متوقف نشود و روح و بینش مذهبی و نیز فرهنگ و فقه اسلامی، دائماً با یک بینش متحول و با یک تحقیق علمی آزاد و اندیشه باز، قوه استنباط علمی و روح متحول و متکامل و تحقیق و فهم مترقی مذهب و حقوق در حال تکامل، در ذهن و در جامعه، در دوره های متناوب تاریخی، تحول وتکامل پیدا کند».

«بنابراین، اجتهاد آزاد عاملی است که مذهب را از ماندن در قالبهای منجمد و ثابت قدیم، مانند مذاهب چهارگانه اهل سنت، نجات می دهد، اما اجتهاد در تشیع صفوی عبارت است از یک ادعای بزرگ و لقب بسیار بزرگ بدون محتوی، یک مقام رسمی دینی است، شبیه به پاتریارش یا اسقف و کاردینال، درست بر خلاف مجتهد در تشیع علوی که یک متفکر محقق نو اندیش و متحول و پیشتاز زمان و همگام با سیر تاریخ و آگاه از “حوادث واقعه” و رویدادها و مشکلات و مسائل و تحولات حقوقی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و عملی و فکری عصر خویش است – چون باید باشد و این لازمۀ مسئولیتش است – مجتهد صفوی، هرچه کهنه تر و منحط تر و عقب مانده تر است، مجتهد تر است!»

و همین معنی را در ص ۱۲۸ همان مصدر به زبانی دیگر آورده است که چگونه شیعه صفوی در برابر شیعه علوی قد علم کرده تا او را کاملاً از حَیّز انتفاع بیاندازد و خود به منافع مادی دنیویش که برای وصول به آن برنامه ریزی کرده دست یابد.

«امام شیعه را – که در تاریخ بشری و در چشم مؤمن و کافر، مسلمان و غیر مسلمان، مظهر تقوی، عدل، حق طلبی، علم، آزادی، نجات، رهبری نهضت و مقاومت در برابر ظلم و جهل و اشرافیت و استبداد و نماینده انسانیت، فخر و فضیلت و شرف و مروت و پاکدامنی و آگاهی و آزادگی و آشتی ناپذیری با زشتی و ستم و دروغ است – موجودی ضعیف، عاجز، متملق، ترسو، خودپرست، فرصت طلب، منزوی، باج ستان، مخالف شهدا، مانع مردم ناراضی و ستمدیده ای که در اندیشه مبارزه اند، محافظ رژیم خلافت در برابر جناح های تند و حتی شیعیان سازش ناپذیر، مبلغ رضا و تسلیم در برابر وضع موجود، فتوی دهنده بر خلاف شرع و به نفع دستگاه حاکم به عنوان “تقیه”!»

شریعتی طالب یک تحول اساسی، عقلی، علمی و کاربردی در حوزه های علمیه بود به نحوی که روحانیون در آمده و بر آمده از این دستگاه عریض و طویل دینی بتوانند موجبات تغییرات ریشه یی در اخلاق نسل کنونی و نسلهای بعدی، حداقل شیعیان، را بوجود آورند و اگر بشود، جهان اسلام را متحول سازند. از اینرو بی پروا با آنچه که مانع و سد راه می دانست برخورد می کرد و به نقد می کشید. مثلاً در ص ۵۹۴ «روش شناخت اسلام»، در خصوص تقلید بی حاصل و تقلیدی که منجر به بی دینی می شود می گوید:

«همین “تقلید” را نگاه کنید: آدمی که مثلاً مقلد آیت الله آقا سید ابوالحسن بوده، بعد کم کم قدری شعور و سواد و عقل پیدا می کند و می گوید: ولش کن. و همه را می اندازد دور (چون می بیند “چرند” است. او یا همین طور در مرحلۀ روشنفکری می ماند و یا از مرحلۀ روشنفکری بالاتر می رود و به مرحلۀ ایدئولوژی می رسد. و باز به تقلید بر می گردد؛ اما تقلید دوم یک تقلید آگاهانۀ انقلابی است. (درحالی که) تقلید اول یک “تابو”ی موروثی است، که از ترس می کند و وقتی که آن ترس خیالی، در پرتو شعور و عقل، از او می رود، آنرا ول می کند».

او برای وصول به این هدف آرزوهایی را در سر می پرورانید و روزهای نه چندان دوری را می دید که همه به ریسمان الهی که قرآن است چنگ زده اند و سنگ زیرین بناء شکوهمند جامعه اسلامی را در جایگاه خود نصب نموده اند. در ص۴ «چه باید کرد» می گوید:

«اگر لیاقت آنرا داشته باشیم که از این آتش قَبَسی بگیریم و ارمغان این نسل کنیم، می توانیم آتشی برافروزیم و امیدوار باشیم که در این رکود و سکوت و تفرقه، حرکت و امید، هدف و گرما و روشنائی ایجاد کنیم و نسلی بسازیم، درخشان و نیرومند، بر مبنا و اساسی که علی با سکوتش، با جهادش و با رنجش برای ما گذاشته است».

«این همۀ امیدی است و همۀ تلاشی است که در حد خودمان، هر چند اندک، در جستجویش هستیم و امیدواریم که روزی برسد و آن روز خیلی دور نباشد که بجای “بدبینی ها” و بجای “بدگوئی ها” و بجای “بذرافشانی های سیاه و بدبینانه” – که در میان برادران و همدلان و همدردان و پیروان خانوادۀ علی و فاطمه می افشانند و می کوشند همه را روی در روی هم قرار دهند تا روی از دشمن بتابند و به خویش سرگرم شوند – روزی را داشته باشیم که بجای اتهام زدن، کوبیدن، طرد کردن و لجن مال کردن، به پیروی از علی، از محبت و تفاهم و دوست داشتن یکدیگر لذت ببریم. امیدوارم چنین روزی بسیار نزدیک باشد».

«روزیکه “دانشجویان ما” در کنار “طلبۀ ما” و “استاد ما” در کنار “عالم ما” و “مؤمن ما” در کنار “روشنفکر ما” و “جوان ما” در کنار “پیر ما” و “متجدد ما” در کنار “متقدم ما” و “دختر ما” در کنار “مادرش” و “پسر ما” در کنار “پدرش” و همه در یک صف، در کنار خانۀ فاطمه بایستیم، روی در روی همۀ توطئه هائی که علیه ما می شود. دعا کنید که آن روز زود برسد».

اما دکتر شریعتی این توان تغییر و اراده تحول سازی و قدرت علمی و نیت زلال و پاک را در طبقۀ روحانی آن زمان به طور اعم نمی دید واز این بابت گله مند بود. در مجموعۀ «چه باید کرد» در مبحث «راه سوم» ص ۱۵۷ می گوید:

«ولی معمولاً متأسفانه این فرهنگ عظیم ما که در آن ایمان ها، عشق، ارزشها و حادثه های بزرگ و تجربه های بزرگ انسانی وجود دارد، دست عده ای است که ارزش نگهداریش، عَرضه کردنش و دادنش را به نسل بعدی و معرفی کردنش را در دنیا ندارند، زیرا منجمدند، کهنه اند، موروثی اند، و این فرهنگ عظیم، دست آنها درست مثل گنجینه های بسیار بزرگ زیرزمینی در دست یک قوم بدوی است».

و گاهی این شکایت را به زبانی تیز و کوبنده و فریادهای فرو ریزنده بیان می نماید تا شاید بر دلی و عقلی و روحی یا جایی و مَدرَسی و مبَحثی و مُباحثی اثر گزارد که تا به امروز از چنین اثرگزاری خبری مهم به گوش نرسیده و چشم ناظران با چیزی از این دست مواجه نشده است. اما نیاز به آن، در شرایط امروز ما، به شدت احساس می شود.

«مسجد، سمبل همان مذهب سنتی حاکم بر تاریخ و بر حال است؛ همان مذهبی که هرگز ارتباطی با پیغمبر ندارد و مجموعه ای است از سنت های قومی، سنت های جاهلی، مفاهیم فلسفی، مسائل اخلاقی، مسائل احساسی، مسائل تربیتی و بومی و ملغمه ای از همۀ میراث های تاریخی و فرهنگی، که بر هم انباشته شده، یک معجونی شده و پوششی از مذهب – مذهب اسلام یا مذهب غیر اسلام – رویش گرفته شده و معلوم است که چکار می کند و نسل به نسل به ارث می رسد. بوسیله دستگاه های تبلیغی رسمی، بوسیله سازمان های متولی مذهب که در تاریخ، یکی از طبقات حاکمه هستند، در کنار طبقات دیگر حاکمه، برای توده، مذهبی را ابلاغ می کنند تا آن ها را به خواب کنند».( ص ۱۶۲ همان مصدر)

شریعتی از پدیده دیگری هم بسیار در رنج است. از علم زدگی، از اینکه کسی مدارج عالیه علمی را طی کند ولی به ساحت اندیشه و فکر نرسد و یا اصلاً کوششی برای حصول و دست یافتن به آن ننماید. وقتی خوب بنگری گویا هنوز هیچ چیز عوض نشده و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

«بزرگترین حرف اساسی که می خواهم بزنم، و احتیاج به توضیح و تفسیر ندارد، این است که: آگاه باشیم که با “اشباع علمی” خود را از نظر فکری، اشباع یافته احساس نکنیم. و این یک نوع سیری بسیار کاذب است، و یک نوع فریب بسیار بزرگ است، که خاص تحصیلکرده هاست، خاص رشنفکر زمانه ماست، که وقتی از لحاظ علمی اشباع می شود، تحصیلات بالا پیدا می کند، از لحاظ علمی اطلاعات وسیع و درجات خیلی برجسته ای می یابد، استادهای بزرگ و کتابهای بزرگ می بیند، نظریات علمی و کاملاً بدیع، می یابد و فرا می گیرد، در خود غرور و رضایتی احساس می کند، وخیال می کند که از نظر فکری به منتها درجۀ یک انسان آگاه رسیده است. و این فریب کاذبی است؛ فریبی که حتی یک “آدم عامی” کمتر دچار آن می شود تا یک “آدم عالم”. یک استاد، یک مترجم، یک فیلسوف، یک صوفی بزرگ، یک ادیب، یک مورخ، غالباً فکر نمی کند که از لحاظ فکری، ممکن است “کاملاً” صفر باشد و از لحاظ شعوری همچنان در سطح عامی ترین عوام مانده باشد. و از نظر آن چیزی که “آگاهی”، “خودآگاهی”، “جامعه آگاهی” و “زمان آگاهی” است، از یک “عامی” که چشمش به خط هم آشنا نیست، پائین تر باشد!»

«و این یک حالت بسیار رقت بار است. دانشمند جاهل بودن، تحصیلکرده بیشعور ماندن، آدمی با تصدیق های خیلی گنده و تیترهای خیلی برجسته جدی – و نه دروغ – چون دکتر، مهندس، فوق لیسانس، فوق دکتر، پروفسور و امثال اینها بودن، اما از نظر آن چیزی که شعور، فهم، آگاهی، احساس مسئولیت در برابر زمان، و تشخیص حرکت تاریخی است، که او را و جامعه را با خود می برد، صفر بودن، کور بودن و کر بودن؛ و این یک خطر بزرگ است، خطر عالم شدن اما جاهل ماندن! و خطرش از این جهت است که معمولاً آدم با علم که اشباع می شود، احساس گرسنگی فکری نمی کند، و آنچه که الان در دنیا مطرح است – و اگر به آن نگاه کنیم می بینیم – مسئله ای است کاملاً جدا: “مسئله فکری” است، جدا از “مسئله علمی”». ( ص ۱۸۳ همان مصدر)

اما راه برون رفت از این فاجعه اجتماعی که منجر به بداخلاقی محض در همۀ شؤون خانه و جامعه، با همه نهادها و سازمانهایش شده، گریز از فریب خوردگی فکری و ذهنی و اعتقادی است. شریعتی برای خروج از این وادی وحشت افزا و تاریک، داشتن مِلاک را لازم می داند و از خود آگاهی انسانی و اجتماعی نام می برد. اما از قدرت نفوذ اغفالگران نیز غافل نبوده و روشهای تبلیغشان را گوشزد نموده، هشدار جدی می دهد.

« ملاک لازم است؛ دو چشم، دو نگاه، “خودآگاهی انسانی” و “خود آگاهی اجتماعی” است. پس هر نقشی، هر حرفی، هر دعوتی، هر سعادتی، هر لذتی، هر “پیشرفتی” – درست دقت کنید، هر “پیشرفتی” – هر قدرت و تمدن و فرهنگی، که در مسیر “خودآگاهی انسانی” و در مسیر “خود آگاهی اجتماعی”، برای ما مطرح نشود، اغفال اندیشه ها از انسان بودن، و از مستقل زیستن است. استحمار است (استحمار می دانید یعنی چه؟ یعنی خر کردن مردم – از ریشۀ “حمار” است بمعنی خر!) و این عامل استحمار، بزرگترین مصیبت و قویترین قدرتی است که هرگز در طول تاریخ، بقدرت امروز نیامده است. استحمار در گذشته فقط نبوغ استحمارگران بود و ذوقشان و تجربه شان. امروز “علم” به کمکش آمده، همۀ وسائل ارتباط جمعی، رادیو و تلویزیون و تعلیم و تربیت و مطبوعات و شرق و غرب و ترجمه و تآتر و … به کمکش آمده، روانشناسی علمی، جامعه شناسی فنی، روانشناسی سیاسی، روانشناسی تعلیم و تربیت به کمکش آمده! استحمار کردن تکنیکی شده، فنی شده و مجهز به علم شده! این است که شناختنش هم بهمان اندازه مشکل شده! ملاک: خود آگاهی انسانی و – باز تکرار کنم – خود آگاهی اجتماعی». ( ص ۲۰۹ همان مصدر)

از همان مجموعۀ «چه باید کرد» در مقالۀ «چه باید کرد» (ص ۳۵۷) هم این مطلب را بخوانیم که کاملاً به روز است و گویا وظیفه یی است که شریعتی می خواهد بار سنگینش را بر دوش روحانیت بگذارد:

«آنچه باید آغاز شود یک انقلاب فکری، یک رنسانس اسلامی است؛ نهضت فرهنگی و اعتقادی بر اساس عمیق ترین مبانی اعتقادی مان و با غنی ترین تجربه ها و سرمایه های معنوی و انسانی یی که در اختیار داریم و در یک کلمه: اسلام! و بی شک کسانی می توانند در این راه گام بردارند و زمان بی زمام و بی سرانجام ما را که همچنان دور از حرکت تاریخ، راه گم کرده و بازیچۀ زمامداران و زمانداران شده است، به دستهای توانا و آگاه خویش گیرند، که فرزند این عصر باشند و در عین حال، به تعبیر شاندل “تاریخ مردم خویش را با تمام جوششها و نیازهایش، که در گذشته مانده و مرده و یا در حال، حضوری منجمد و متحجر گرفته، و حیات جامعه را نیز در خود قالب ریخته و از تپیدن بازش داشته، در بستر حال، جاری سازد….”.»

«اما اینچنین کسانی را در کجا سراغ بگیریم؟ دشواری کار ما این است که دانشگاه ما بیگانه و دور از حوزۀ موجود قدیم زاده شده و رشد کرد….. . و حوزه های علوم قدیمۀ ما نیز، آنچنان بر روی خود بسته ماندند و پنجره ای نیز به روی وزش های فکری و علمی جدید نگشودند». (ص۳۵۸)

و بالاخره می توان انتظار شریعتی از روحانیت را در این چند جمله او خلاصه کرد:

«مبارزۀ فکری و علمی با خرافه ها و کژاندیشی ها و عقاید و رسوم و سنن ضد انسانی و ضد اسلامی که اندیشه و روح جامعه را فلج و مسموم کرده است، از طریق تحقیق و تحلیل منطقی و علمی…». (ص ۳۷۷ همان مصدر)

و اکنون که نمی توان تمامی اندیشه او را و مطالباتش را و ایده آل هایش را در چند سطر معدود فرو ریخت و تمامی تفکرات او را به تصویر کشید، با این همه دلهره و اضطرابی که در پی دارد، چه خوب است چند خط از زیباترین هایش، به نقل از «گفتگوهای تنهایی» در ص ۹۱۸ به عنوان حسن ختام آورده شود.

«چقدر واقعیت زشت است، سنگین و کدر و بیرحم است، بی عاطفه است، بد است! من نمی خواهم آن را ببینم، نمی خواهم با آن روبرو شوم، آنرا تحمل کنم، اصلاً نمی خواهم! از همین دو تا دیوار خاکستری که دنیای پاک و بزرگ من است، سرم را بیرون نمی کنم، در اینجا حساب و کتاب نیست، در اینجا محو شدن است و خود را بی حساب فدا کردن است و بپا افتادن است و سر بر دامن نهادن است و زار گریستن است و از درد گفتن است و التماس کردن است و لذت بردن است و بی هیچ انتظاری برای کسی بودن و جان دادن و رنج بردن و کیف کردن است و چه کیفی! در آن عار و ننگ نیست، شکستن غرور نیست، خودپائی نیست، گدائی نیست! هست! سراسر گدائی است ولی گدائی خوار کننده نیست، لذت آور است، غرور آمیز است، نشئۀ گرم و داغ و مطبوع و زلال و پاک و عالی و خدائی دارد…. عالَمی است، رنگها رنگهای دیگری است!»

«چه بگویم؟ در این دنیای میانۀ دو دیوار خاکستری، با زبان دیگری سخن می گویند، بگونۀ دیگری با هم شریک می شوند، جور دیگری با هم همسفرند، این دنیای میانۀ دو دیوار خاکستری بازار نیست، بیرون این دو دیوار همه جا بازار است و بازرگانان اند! و من می ترسم از این دنیا، از میان این دو دیوار پا بیرون بگذارم، سرم را بیرون کنم، نگاهی به بیرون بیفکنم، اصلاً می ترسم هوای بیرون به درون این اطاقک قشنگ و خوب سیمانی آید، در اینجا من و او با هم زندگی می کنیم و در هم می سوزیم، و سر در پَرِ هم، از عالم زشت بیرون غافلیم، و دراینجا گریستن و زاری کردن و التماس کردن و گدائی کردن، ما را در چشم هم خوار نمی کند، بیرون از این اطاقک قشنگ، همۀ جهان بازار است. این اطاق یادگاری از آن دنیای ماوراء است، آن را از آب و گل و آتش و باد نساخته اند، جنسش از جنس عالم بالا است، از روح است. من می توانم عمرم را همه در لای این دو دیوار بسر برم و بسر خواهم برد، و هرگز هوس سر زدن و آشنا شدن با واقعیت ها را در سر نخواهم داشت، زبان حساب و کتاب برایم تحمل پذیر نیست.»

حلقه استاد مطهری

حلقه استاد مطهری متشکل از روحانیونی بود که بیشتر در خارج از حوزه علمیه قم فعالیت داشتند . اینان از طلابی بودند که پس از سال ها تحصیل در حوزه های علمیه برای آشنایی با علوم دانشگاهی و احیانا فعالیت دینی به تهران آمده بودند و بر خلاف گروه نخست که بر ظواهر دینی و پوسته مذهب تاکید می کردند این طیف تلاش می کردند چهره مثبت و روشنفکر پسندی از دین و جنبه های آن ارائه دهد و به جای برگزاری مجالس روضه خوانی بیشتر به برپا کردن مجالس سخنرانی و طرح مباحث و مسائل نو گرایش نشان می داد . این حلقه در حسینیه ارشاد گرد مرحوم مطهری جمع بودند و (( کنترل فعالیت های ” تبلیغی ” حسینیه را در دست داشتند )) .

حلقه استاد مطهری بررسی و نقد ها شریعتی و مطهری طرحی از یک زندگی   enikazemi

 

بعد از بالا گرفتن موج انتقادات و مخالفت ها با علی به خاطر نوشتن دو مقاله در جلد اول کتاب محمد خاتم پیامبران مرحوم مطهری از علی خواسته بود که برای خوابانیدن سر و صدای منتقدان مطلبی بنویسد که البته علی زیر بار نمی رود۳ و این باعث رنجش مرحوم مطهری و حلقه او از علی می شود . این است که (( به تدریج دوستان مطهری هم به ارکستر ضد شریعتی روحانیون به رهبیر محمد تقی فلسفی پیوستند منبری اتشین مزاجی که علیرغم مواضع سیاسی مشکوک اش در میان جریان اصلی روحانیت اعتبار خاصی داشت و پس از ضدیت با پاره ای از تفاسیر جنجال برانگیز شریعتی از اسلام از منابر خود وی را به باد توهین گرفتند )) ۴ .

 

۱٫ همان

۲٫ نگارنده فصل جداگانه ای را به روابط شریعتی و مطهری اختصاص داده است که در فصل بعدی می خوانید . در اینجا اشاره گذرایی بر چگونگی ارتباط حلقه مطهری در برخورد با علی و آرای او می شود.

۳٫ رهنما ص ۳۴۶

۴٫ همان ص ۳۵۴

حلقه استاد مطهری و اختلاف با هیئت مدیره ارشاد

مرحوم مطهری و هوادارانش خیلی زود در برابر حسینیه و علی صف آرایی کردند یعنی با طی کردن راهی کوتاه از مقطع سال ۱۳۴۷ آن هم با چاپ دو مقاله از علی و بعد انتقاد بر او در سال ۱۳۴۸ بر اثر جو و فشار گروه ولایتی و سرانجام مخالفت مصر با وی در سال ۱۳۴۹ راهی که مرحوم مطهری از شیفتگی اولیه۱ به شخص و آثار علی طی کرد و سرانجام به مخالفت و ضدیت با او ختم شد .

حلقه مرحوم مطهری بعد از مطرح شدن علی به عنوان یکی از سخنرانان بانفوذ ارشاد درصدد بود این نقش را کمرنگ کند و نظارت و کنترل فعالیتهای حسینیه را دست خود بگیرد : (( از گفته های نزدیکان مطهری و یادداشت های خود وی چنین برمی آید که هدف مطهری ایجاد تغییرات اساسی در ساختار اجرایی و مدیریتی ارشاد بوده است . مطهری همان طور که به آیت اله قمی گفته بود سعی می کرد با افزایش اعضای هیئت مدیره ( به استثنای اعضای علی البدل ) از سه نفر به پنج نفر و ایجاد یک شورای جدید مرکب از روحانیون ، سلطه ی خود را بر ارشاد تثبیت کند ))۲ .

وی (( همچنین همه ی توان خود را صرف این کرده بود که اختیارات اجرایی ” میانچی “۳ را تا حد یک مدیر مالی که به دقت تحت نظر آن چه که به گفته ی وی ” حسابداران معتمد ” بود قرار داشت تنزل دهد . تحقق این هدف به معنای کنار رفتن میانچی و تسلط مطهری بر امور ارشاد شد . و (( با قدرت مطلقه ای که قرار بود شورای روحانیون در دست بگیرد مشکل کی ” باید صحبت کند ” و ” چی باید گفته شود ” نیز خود به خود برطرف می شد ))۴ .

۱٫ آقای مطهری در سالهای نخست ورود علی به ارشاد شیفته سخنرانیهای وی بود و از او ستایش می کرد . ن . ک به جریانها و جنبشهای مذهبی – سیاسی ایران ، جعفریان ص ۲۸۳

۲٫ رهنما ص ۳۶۲

۳٫ میانچی که به عنوان مدیر برنامه های ارشاد انتخاب شده بود عملا همه اختیارات و از جمله انتخاب سخنران و تصمیم گیری نهایی در مورد مسائل مربوط به نشر و چاپ را در دست داشت . به این ترتیب مطهری فاقد هر گونه قدرت واقعی در اداره امور ارشاد بود .

۴٫ مطهری از این ناراضی بود که علی رغم این که از اعضای موسس ارشاد بود و با مردم و روحانیان ارتباط داشت در مورد این که ” کی باید صحبت کند ” و ” چی باید گفته شود ” و حتی زمان چاپ و نشر کتب تدوین شده در ارشاد هیچ اطلاعی نداشت . با بالا گرفتن اختلاف و کشمکش ها مطهری به برنامه های عادی ارشاد خرده می گرفت و از در مخالفت با آنها درمی آمد . ن . ک به کتاب رهنما ص ۳۶۲ و بنا به نوشته رسول جعفریان : تا آنجا که به آقای مطهری برمی گردد گرچه ایشان تا سال ۴۹ انتقاداتی نسبت به نوع اداره حسینیه داشت و کج دار و مریز به همکاری خود ادامه می داد اما از نامه ایشان در سال ۵۰ چنین به دست می آید که وی از این پس به صراحت به انتقاد از شریعتی به ویژه دیدگاههای وی درباره روحانیت می پردازد . این مسائل مربوط به سال ۴۸ و ۴۹ بوده است . جریانها و جنبشهای مذهبی – سیاسی ایران ص ۲۸۸

بدین سان موجی که (( ولایتی )) ها در محافل مذهبی – سنتی بر ضد علی به راه انداخته بودند رفته رفته به خود ارشاد و دست اندرکاران و مبلغان ان رسید۱ . گروه ولایتی توانسته بود با متشبث شدن به انواع ترفندها از سخنرانی و صدور اعلامیه و چاپ جزوات و کتاب بر ضد حسینیه و شخص علی تا تحریک مراجع و نشستهای مختلف با آنان جهت تکفیر علی اکنون توپ را به زمین حسینیه بیندازد و خود به عنوان تماشاچی این بازی نابرابر بنشیند . علی با جبهه (( ولایتی )) که در بیرون حسینیه به تکفیر او برخاسته بود طرف نبود بلکه اکنون از سوی دوستان و دعوت کنندگان ارشاد صلاحیت و افکارش زیر سوال است و باید جوابگوی سوالات و انتقادات جبهه جدید نیز باشد۲ .

بدیهی است در چنین جوی امکان پرداختن به مسائل اساسی و پاسخگویی به نیازهای نسل جدید نیست و همه توان افراد دلسوز ، تحت الشعاع اختلافات و کدورتها قرار می گیرد تا جایی که در اوج این اختلافات و نقد و نظرها پیرامون حسینیه و شخص علی بنا به خاطرات آقای میانچی ، آقای حاج احمد صادق۳ به قصد رفع اختلافات فیمابین تعدادی از اهل منبر و دکتر شریعتی و به امید آنکه شاید شریعتی بر طرف و به حسن ظن و دوستی و برادری تبدیل گردد در یکی از شبهای پایانی ماه مبارک رمضان افطاریه ای در منزل خود ترتیب داده بود که آن مجلس برخی از اساتید و حجج اسلام شامل استاد مرتضی مطهری ، دکتر بهشتی ، دکتر باهنر ، هاشمی رفسنجانی ، خزعلی و چند نفر غیر روحانی از جمله فخرالدین حجازی ، میانچی و طرف اصلی علی شریعتی دعوت به عمل آمده بود تا ضمن مذاکره و تعاطی افکار با یکدیگر راه حلی برای قطع حملات و رفع کدورت نسبت به دکتر شریعتی پیدا شود .

آقای حاج صادق در این جلسه ضمن اشاره به حساسیت شرایط اجتماعی – سیاسی آن زمان و نیاز روز افزون جوانان به کسب آگاهی و بیداری و نقش شریعتی در آگاهی بخشی و حضور جوانان متدین و جان برکف به صحنه مبارزه از روحانیون حاضر در جلسه با استغاثه و تضرع می خواهد که با اقداماتی جلوی تحریکات منبرهای وابسته را تا دیر نشده بگیرند که بنا به اظهارات آقای میانچی :

۱٫ علی در نامه ای به یکی از دوستانش ضمن اشاره به جریان ((ولایتی ها)) و نقش آنها در توطئه و شایعه پراکنی علیه او و نیز همگامی و همکاری آنها با جبهه متحد امپریالیسم – صهیونیسم بر علیه فلسطینی ها و تز افضلیت یهود بر سنی ها (تز ولایتی ها) از آنها تحت عنوان باند نام می برد و همه کارها و توطئه ها را زیر سر این باند می داند : به این باند کار ندارم گرچه همه کارها به این باند مربوط است و همه بازیچه پیدا و پنهان و مستقیم و غیر مستقیم این بازیگران قوی دست و دنباله دارند . م . آ ۳۴ ص ۱۱۴چاپ هفتم سال ۱۳۸۰انتشارات قلم

۲٫ علی در نامه ای به یکی از دوستانش کار این گروه را همانند همکاری عده ای از مسلمان نمایان در جنگ خندق تشبیه می کند که در اتحاد با لشکر احزاب که به قصد ریشه کن کردن نهضت نوپای اسلامی به مدینه هجوم آورده بودند – تلاش می کردند اطلاعات سری از وضعیت داخلی مدینه و نقاط ضعف و قوت سپاه اسلام تهیه کرده و به دشمن ارائه دهند . و بنا به گفته خودش : عده دیگر هم باور کردنی نیست اما دیدنی است ! دارند برای لشکر ” احزاب ” در این جنگ خندق کار می کنند ! م . آ ۳۴ ص ۱۵۶

۳٫ حاج احمد صادق پدر ناصر صادق از اعضای سازمان مجاهدین خلق که در ۳۰ فروردین ۱۳۵۱ به دست رژیم پهلوی اعدام شد .

حضرت روحانیون حاضر در جلسه در پاسخ گفته های آقای صادق با بیان مقدمه ای نقد گونه نسبت به نحوه فعالیت های دینی و ایدئولوژیکی دکتر شریعتی معترض بودند و ضمن نفی مطالب بعضی از منتقدین ایراد اصلی را متوجه شخص دکتر شریعتی دانسته و معتقد بودند که ایشان بایستی در طریق حفظ حریم روحانیت در طرح مسائل اختلافی و بحث انگیز قبلا با علمای دین مشورت نمایند تا اولا از هر گونه لغزش دینی و اعتقادی مصون بماند و در ثانی با فراهم نمودن موجباتی به منظور نزدیکی با مراجع و پذیرش توصیه های آنان تا حدودی جلو معترضین و ردیه نویسان را بگیرند . اما بارها از دکتر شریعتی خواسته ایم به جای توسل به جنجال آفرینی و راه اندازی سر و صدا فعلا به سلسله کار آرام و تحقیقات علمی و تاریخی و جامعه شناسی که در تخصص ایشان می باشد بپردازد تا پس از خاموش شدن تعرضات و حملات منبریان و روحانیون معترض و متعصب به تدریج به صحنه بیاید . ما تعجب می کنیم در موقعیتی که دکتر شریعتی خود به علم جامعه شناسی تسلط کافی دارد چگونه تا به حال جامعه خود را نشناخته !! و همواره رنج خود و زحمت ما می دارد !!.۱

روحانیون فوق که نمی خواستند با حمایت از شریعتی در مقابل معترضان قرار بگیرند به دنبال راه حلهایی بودند که معضله شریعتی را به نحوی مصلحت اندیشانه حل کنند . این بود که در ادامه و تعاقب بگومگوها درباره حسینیه و شخص علی مرحوم مطهری با دعوت از دوستان روحانی و غیر روحانی خود در صدد چاره جویی و رفع معضل به وجود آمده (( به فکر تشکیل جلسه مشاوره و بحث و بررسی در اطراف شایعات و مخالف خوانیهای اهل منبر علیه حسینیه ارشاد و شخص دکتر شریعتی افتاد . تا شاید با پیدا کردن راه حلی که هم خودشان از آن همه حملات و مراجعات مکرر خاصی یابند و هم حسینیه ارشاد از مقابله با این جنجالها کنار بماند و بتواند به صورت یک موسسه تحقیقاتی علمی بی سر و صدا و با آرامش به کار خود ادامه دهد به طوری که مورد قبول و تایید همگان به ویژه مراجع و معترضین منبری قرار گیرد ))۲

بنا به اظهارات آقای میانچی (( تاریخ اجرا و انجام این تصمیم مقارن بود با شهریور ماه ۱۳۴۹ و قبل از آغاز مراسم حج سال ۱۳۴۹ حسینیه ارشاد ))۳ افراد دعوت شده از جانب مرحوم مطهری بنا به گفته های آقای میانچی همگی از دوستان و همفکران قدیم روحانی و بازاری و اداری شخص استاد مطهری بودند و از هیئت امنای ارشاد فقط آقایان میانچی و محمد همایون و دبیر جلسه بودند که حق حضور در جلسه مذکور را پیدا کرده بودند ))۴

۱٫ نشریه ارشاد ویژه نامه شماره ۱۵ صص ۷۷-۷۹ مهر ماه ۱۳۸۰ برای اطلاع بیشتر از پاسخ دکتر به سوالات و انتقادات حاضران در مجلس به صفحات ۷۹ تا ۸۳ همین ویژه نامه مراجعه کنید .

۲٫ همان ص ۸۴

۳٫ همان

۴٫ همان

افرادی که از سوی مرحوم مطهری برای تعیین خط مشی حسینیه دعوت شده بودند مرکب از سه نفر اعضای اصلی هیئت مدیره و نه نفر هم از اعضای هیئت مشورتی بودند۱ . این افراد از تاریخ ۱۱/۶/۴۹ تا ۱۰/۷/۴۹ برای تعیین خط مشی حسینیه و ایجاد ضوابط برای سخنرانان چندین جلسه برگزار کردند .

موضوع اصلی این جلسات بررسی شایعات مربوط به ارشاد تحلیل انتقادات مربوط به شریعتی و تنظیم یک جوابیه رسمی علیه مخالفان ارشاد و شریعتی بود . بنا بر متن و مندرجات صورت جلسات هیئت مدیره حسینیه ارشاد مورخ ۱۱/۶/۴۹ صفحه ۳۹ چنان آمده است :

موضوعی که در این جلسه مطرح مذاکره است مرتبط به خط مشی (( حسینیه )) نسبت به دعوت بعضی از گویندگان است که در خارج از محافل مختلف درباره آنها انتقاداتی شده است و یا مطالبی را که بعضی از مراجع درباره عده ای از سخنرانان که در آنها شاید نقاط ضعفی داشته اند به میان آورده اند . استاد مطهری اظهار داشتند ما بایستی در اعمال خود دقت کامل داشته باشیم که به افرادی که از روی اغراض شخصی و یا حسادتهای نسنجیده – صحبتهایی می کنند نقاط ضعفی ندهیم و نیز ضمن شرح روایتی اظهار داشتند : صاحبان مناصب مذهبی باید خود پاک و طاهر باشند . و بر همین اساس نیز فقه شیعه بنیانگذاری شده است . منصب مذهبی مقدس است صاحب چنین منصب الهی بایستی کاملا منزه باشد و به همین دلیل ما نمی توانیم تریبون مقدس ” حسینیه ” را در اختیار افرادی که متجاهر به فسق باشند قرار دهد.

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)