ای کاش فرهنگ ما چنین قرطی نمی شد

ای کاش فرهنگ ما چنین قرطی نمی شد و را چنینی ضعیف و بی دست و پا نمی کردند

ای کاش میتوانستم نفهم را ، نه ، با استعداد را که میتواند بفهمد و نمی فهمد توی اتاق دفتر یقه اش را می گرفتم و وحشیانه می کوبیدمش به زمین و پایهایش را لخت میکردم و میبستم به فلک و با ترکه های نرم و باریک انار چنان می زدم و می زدم و میزدم و شلاق کش می کردم که خون از کف پا و انگشتان و شاق هایشان جستن کند و چوب فلک رنگین شود و خسته که شدم ، بیهوش که شد ، لحظه ای نفس زنان و عرق ریزان به دیوار تکیه کنم و با نگاه های عقده داری که هنوز تشنه ی زدن و کوبیدن و له کردن است چهره بی حرکت و رنگ پریده و لب های خشکیده و چشمهای نیمه باز و پر التماسش را ببینم که از آن محبت شگفتی می تراود و تنها نیروئی که پلک های سرخ و مرطوب و خسته آن را به روی من باز کرده نگرانی و رنج تلخی است که از آتش گرفتن و خشمگین شدن من می برد و در آن حال که او را در زیر شلاق های غضبناک خویش گرفته ام دردش درد رنجور دیدن من است و می داند برای چیست ….و سپس گربانش را چنگ زنم و به روی پاهایش برخیزانمش و موهای پریشانش را در قبضه های خشن و خشمگینم گیرم و چنان به دیوار بکوبم که به روی سینه ام باز گردد و با کشیده های بی امان چپ و راست ……………

و من خسته و له شده که دیگر نه توان زدن دارم و نه یارای نفس کشیدن بر سرش لححظه ای سر پا می ایستم

هر دو  خاموش می مانیم و صدای پای لحظه ها را که از کنارمان می گذرد می شنویم تا یکی از لحظه ها که وارد می شود همچون میانجی یی که در این مواقع غالبا به شفاعت می آید ، یک راست خود را به او می رساند و موهایش که بر چهره اش سرازیر شده و می گیرد و عقب می کشد و سر او را بالا می گیرد و او ناگهان چشمش را که تاب باز ماندن بر روی مرا ندارد می بندد و همچنان می ماند و

و چشمهایش را به روی من باز می کند و در حالی که چشم در چشم من دوخته است طغیان اشک آن را پر می کند و خالی می کند و هق هق گریه امان نمی دهد و من دیگر تاب دیدن چشمی که در چشم من بگرید ندارم سرم را بر می گردنم نه از آن رو که از کار چشم هایم شرم می کنم ،

بلکه به خاطر آنکه به او فرصت دهم بگرید ،

به قدری که تشنه است اشک بریزد تا سبک شود راحت و آسوده شود ، روشن و آرام گردد و تیرگی و گرفتگی دلش شسته شود ..

و بعد من رویم را به روی او بر میگردانم و باز چشمها در هم جرقه می زنند در چشم او من تصویر خود را که بر روی پرده های اشک می لرزد می بینم و قلب او را که همچون ماهی قرمز کوچکی در عمق چشمه آبی زلال در تب و تاب است از عمق بی انتهای چشم های او به چشم می بینم و او نیز همچنان در من خیره و آرام می نگرد و آهسته حرف می زند و در فضای ساکت اطاق گوش به نجوای خاموش چشم های هم داده بودیم و در سیمای یکدیگر لحظه به لحظه می خواندیم و می دیدم که یکدیگر را می بخشیم  و من که سیمای خون آلود و سر و صورت مجروح او را که گوشه اتاق دفترم  در زیر ضربات وحشی ترین خشم هایم له شده بود و همچون فانوس بر روی خویش تا خورده بود می نگریستم و می دیدم که چشمانش در زیر نگاه من می گرید و لب هایش در زیر باران خاموش و نرم چشمهایش لبخند دارد و من که تاب دیدن گریه چشمی را که در چشم من می نگرد ندارم، دست هایش را در دست هایم می گیرم و به سوی میز کار دفترم می آورم و خود بر روی صندلیم از خستگی و پریشانی می افتم و او را کنارم بر روی صندلی دیگر می نشانم و او که در این حال آمادگی و رامش و آرامش خوش پذیری برای فهمیدن های تازه یافته است مرا که در سیمای آزرده و موهای آشفته و چشمان سرخ شده اش خیره می نگرم، امیدوارم میسازد که کلمات مرا دیگر بی هیچ مقاومتی خواهد شنید و

معنای بلند سخنانم را که وی بدان قالب های درشت و سفالینی داده بود در همان اوجش خواهد گرفت و

لغزان ترین و گریزنده ترین احساس های مجرد و لطیف مرا نخواهد گذاشت که ناشناخته ماند و از دستش برود.

 ________

گفت گوهای تنهایی ، جلد دوم

مطالب مرتبط

3
دیدگاه بگذارید

avatar
3 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
3 Comment authors
حسینfaniحسن Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
حسن
Guest

گر باطن را نمی توان
فکر کنم
گر باطل را نمی توان
باشه

fani
Guest
fani

آه کجایی دکتر که معنی قرطی پسا مدرنتیه را درک کنی ؟؟؟؟
حالا چه میکردی با آن شاگرد با استعداد نفهم ؟؟

حسین
Guest
حسین

aliiiiiii