۱۰
این نوشتار توسط الهه در تاریخ ۳۰ام دی، ۱۳۸۹ و در دسته "كويريات (کویر) + گفتگوهای تنهایی" ارسال شده است.

نگارنده :الهه

می دانم که تو را هیچ چیز به اندازه ی نصیحت آزار نمی دهد و این را نیز میدانم که پند و اندرز معلم باز از هر پند و اندرز دیگری تلخ تر و آزار دهنده تر است و من باید از گفتن سخنانی که به بیهودگی آن تا این حد مطمئنم خودداری می کردم اما امشب جز اندرز گفتن به تو راهی برایم نمانده است  و این را بدان ، بکوش تا روح پنهانی و نیاز شگفت و نیرومندی که در این جمله هست دریاببی که: این پندها نه تنها به خاطر صلاح توست که به خاطر نیاز من است ، مرا آرام میکند …

***

من در این کویر سوخته  ای که همچون سایه ی موهومی از دور می نمایم که راهی نامعلوم در پیش دارد و چشم در چشم افق دوخته و خسته و مجروح راه میپیماید به  فریب سرابی نیز نیازمندم

به چنین امیدهایی نیز محتاجم ، اگر اینها نباشد « می افتم » هنوز نمی خواهم بیفتم ، هنوز می خواهم بروم ، می دانم به آبی و آبادیی نخواهم رسید ، می دانم که خواهم افتاد و و در کنار راهی در این کویر تافته ی پهناور و غریب که در آن جز صدای نفس هایم را که به سختی از حلقومم بیرون می کشم و جز کوبه ی نبض هایم را که به خشم بر شقیقه هایم ، بر قفس استخوانی سینه ام می زند نمی شنوم .

روزی از روزها ، شبی از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما می خواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم تا هرچه دیرتر بیفتم ، هر چه دیرتر و دورتر بمیرم ، نمی خواهم حتی یگ گام یا یک لحظه پیش از آنکه می توانسته ام بروم و بمانم ، افتاده باشم و جان داده باشم

تا کنون پند های من همه به خاطر ان بود که تو برایم بمانی  تا من بتوانم بمانم که تو هوای من شده بودی ، هوا ، میدانی چه می گویم ؟ نمیدانی!

آری تاکنون پند های من به خاطر ان بود که تو برای من بمانی تا من بمانم که تو هوای من شوی ، نامرئی ، همه جا ، حیات بخش . هوا ، هوایی که در فضای بیکرانه و خالی « بودن ِ»

من از آن پر گردد… اما … اما اکنون تو را پند می دهم به خاطر آنکه تو برای تو بمانی نه دیگر من که من نیستم . نه برای آنکه هوا شوی که من دیگر دم نخواهم زد…

***

فردا  ، اگر شنیدی که  دیگر باز نمی گردم ، اگر یقین کردی که همه چیز پایان یافت، ناگهان یک تصمیم بزرگ و معجزه اسا و قهرمانی بگیر . ناگهان ! بی کمترین تردید ، بی کمترین ضعف ، چنان که گویی جز این نمی توان  بود ، مثل اینکه ناگهان سقوط کرده ای  و جز سقوط هیچ تدبیری ، تردیدی ، تلاشی و خیالی نه تنها بی سود است بلکه غیر ممکن است ، آری یک تصمیم بزرگ و قوی و معجزه آسا و قاطع:

«من در این لحظه زاده شدم »، «من اکنون آغاز شدم»، «من بودن را شروع می کنم »

مگو من بودن را از سر می گیرم تا این احساس در تو جان نگیرد که تو پیش  از  این بوده ای .بگو من بودن را آغاز می کنم ، بهتر است بگویی « اکنون در این لحظه بودن در من آغاز شده است ». تا خود را از بودن جدا نیابی و و در برابر «بودن » یا « چگونه بودن » به تامل و تفکر و احیانا تردید نیفتی ، آن را یک حادثه ای تلقی کن که اتفاق افتاده است

آن روز همه چیز را رها کن ، هر کاری را فرو بگذار یک راست برو به خانه ات به اطاق خودت  به هر جا که بتوانی در آن چند ساعتی خودت باشی و خودت ، در خلوت خالی خودت بنشین ، آینه ای بردار با گرد خاکستر لکه ای بر ان بگذار مدتی بر ان نگاه کن ، آینه را همانگونه همانجا بگذار ، بنشین ، برخیز ، قدم بزن ، نزدیک شو ، دور شو ، بچرخ ، خود را به کارهای متفرقه سرگرم کن و در هر یک از این حالات و پایان کار و شروع کار دیگر به آینه و لکه اش نگاه کن جوری نگاه کن که احساس نکنی عمدا نگاه می کنی

بعد از اینکه چند ساعتی گذشت، ناگهان برخیز ، با یک تصمیم جلف و تند و قوی ، چنان که یک حادثه ی شگفت و مهمی ناگهان پدید آمده است و چنان که گویی از جا می پری برخیز به سرعت خود را به اینه برسان و در این حال سعی کن تا برایت بدیهی و مسلم شود که این اینه روح تو است . ذهن تو است ، وقتی درست این را احساس کردی با قوت و چیره دستی  و تسلط کامل لکه را با لبه ی آستینت پاک کن ، با یک بار و ان هم با دقت و قوت چنان که کمترین آثاری از آن نماند.

در این حال احساس کن که رها شده ای ، تمام شد . آغاز شدی  ، بودن در تو اغاز شد شخصی به نام ؟ متولد شد و دارد نفس می کشد ، احساس می کند ، برای اولین بار گرمی خورشید را حس می کندو با کمال تعجب می بیند که خورشید  طلوع کرده است و زمین و آسمان و درخت ها و آدم ها و دیوار ها و لباس های من و دست ها و موها و حتی خودکارم سبز م روشن شده است

آه! چه خوب ! باغچه ها را ببین ! شاخه ها را ! شکوفه ها را که چگونه شوق و شور شکفتن در درونشان می جوشد و بازشان می کند و لبخند اینده را بر لبانشان می شکوفاند

به! چه بوی    خوبی فضا را پر کرده است ، صبح با چه راحتی و سبکی و لطافتی نفس می کشد !

دارد مرا تعلیم می دهد ،

انسان ها ،انسان ها و انسان ها !

همه این چهره ها را تازه میبینم

نصیحت دکتر شریعتی درگفت گوهای تنهایی

۱۰ دیدگاه

  1. angel می‌گه:

    مطالبتون خیلی قشنگه فقط میتونم بگم امیدوارم دلاتون اون قدر پاک بشه که قبل از پایین اومدن دستاتون دعاتون مستجاب بشه.خسسسسسسسسسسته نباشید.

  2. ساتیر می‌گه:

    عااااااااااااااااااااااااااااالی بوووووووووووووووووووووووود……….

  3. payam می‌گه:

    نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم

  4. alireza می‌گه:

    از شما ممنونم خیلی مطالب شما زیبا ست خسته نباشید

  5. alireza می‌گه:

    خیلی خیلی خیلی خیلی ممنون

  6. sana می‌گه:

    salam-baram chera mail nemizanid-delem bara afkar doctor tang shode

    • روزانه بیش از ده هزار بازدید و بیش از هزاران نفر بازدید کننده وقت کافی برای ارسال ایمیل به دوستان را از ما میگیرد ، ولی اگر دوست داشتید می توانید ایمیل خود را در قسمت نظر درج کنید تا سایر بازدید کنندگان در صورت امکان برای شما ایمیل بفرستند.

      با سپاس…

  7. مهدی می‌گه:

    سلام خیلی خوب بود اگر ممکن است سخنان ارزشمند دکتر شریعتی را برایم ایمیل کنید

اندیشه خود را به یادگار بگذارید

- لطفاً به صورت فارسی بنویسید
- برای تماس با مدیریت به "صفحه تماس" بروید
- برای طرح مباحثی که با نوشتار بالا مرتبط نیستند لطفاً به "انجمن گفتگو" رفته و بگو مگو کنید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



کلمات کلیدی : " " + ""