معبد

آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده بود  رویای گیج و گنگ و خیال امیزی بود . بر روی همه چیز ، حریری از افسانه کشیده شده بود، اما حریر  سیاه بود، افسانه شوم بود … نمی توانم وصف کنم ، همه جا شب بود ، نه همه چیز شب بود.

و من در شب حرکت می کردم و… و من ایتچنین شب را می گذراندم و من اینچنین پایگاهی در شب داشتم و من اینچنین  با شب بودم  اما هرگز شب نشده بودم . خود را همواره در شب غریب می گذاشتم و نمی گذاشتم که شب شوم.

شب بر بالای سرم ایستاده بود و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم و شب همچنان بر بالای سرم  ایستاده و دشت در زیر پایم پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم و…

ناگهان ! ناگهان! آتش بازی شگفت و شلوغ و بزرگ و جالب و در هم و رنگارنگی!!!!

ناگهان همه چیز دگرگون شد . پرده ی سیاه و و یکدست شب  هر لحظه از هزاران نقطه و بهزاران گونه و به صد هزاران رنگ مسوزد. شب اتش گرفته است ! شب دارد میسوزد!

آتش بازی بزرگ همچنان ادامه دارد….

اما من خسته ام زندگی طولا نی در شب چشمان مرا به تاریکی خو داده است . گاه چشمم را که از تماشای ان بی طاقت میشود میبندم اما  چند لحظه ای بیشتر طاقت نمی توانم اورد  که باز احساس می کنم  همه جا شب شده است!…

جادوی پر از شگفتی  رقص ها و طغیان ها و انفجارهای نور باران اتش بازی – که پهنه ی اسمان افق های دوردست برابرم ، در رنگ ها و نو رهای خیره کننده اش غرق کرده بود – جان آرام جوی مرا آشفته می ساخت، چشمهای خو کرده به تاریکی مرا میزد نمی توانستم بنگرم ، هیجان های و دلهره های بی  امان روح ستمدیده ام را به بازی می گرفت، نمی توانستم نبینم ، سیاهی همه جا را در خود می بلعید ، باز همه چیز شب می شد همه جا شب می شد .

لحظه ای درنگ کردم ، لحظه ای که پانزده سال به طول انجامید

پس از پانزده سال درنگ در حریق ، به راه افتادم ، جاده ی نور را در پیش گرفتم . این تائویی که به آن «نیروانا» می پیوست. هجرت آغاز شد!

آفتاب بر بالای سرم ایستاده بود و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به روشنایی دوخته می رفتم و میرفتم و آفتاب بر بالای سرم ایستاده بود و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به روشنایی دوخته می رفتم و میرفتم و… که ناگهان ! ناگهان! در برابرم معبدی!!

« علیگره » در قلب عمیق هند . با مناره ای به رنگ آفتاب ، کشیده همچون آرزو ، نازک همچون خیال ، قامت بلند یک فریاد ، حلقوم باریک یک دعوت ، فریاد بر سردلی زندانی زمین ، دعوت به معراج آسمان

معبدی با سردری آبی رنگ ، چه بیشعور و مادی و این دنایی دلی داشته اند آنها که گنبدها را از ورقه های طلا پوشانده اند

از در این مسجد بگذریم . به اندرون در آئیم : و….

دوست دارم دور از غوغای ملال آور و دروغ آمیز زندگی ، از این سر در لاجوردی  این معبد بدرون پناه ببرم ، از سایه روشن های خیال رنگ و خاموشی که بر کف معبد افتاده بگذرم ، به کنار ان چشمه رسم ، دست و رویم را با ان آب شستشو دهم ، چنانکه هیچ غباری بر چهره ام نماند و رنگ هایم همه پاک گرددو« من» هایم همه رنگ بازد  و همه خویش گردم یا همه زدوده از خویش هر چه هستم بشویم ، هیچ نباشم  تنها و تنها یک « نیاز » گردم ، شسته از غرور ، پاک گشته از عوام و…

ومن اکنون در استانه ی دنیایی ایستاده ام که در برابرم انچه از ان دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم آشنا می اید سکوت است و بس و جز آن هر چه می بینم غریب است نمی دانم اینجا کجاست ؟ کجایم ؟ چه شده ام؟…

چه حالی دارم ! که می داند که چه احساس  می کنم . چه کسی افرینش خویش را حس کرده است دارم آغاز می شوم دارم «خلق» می شوم و…

چه می دانم اینها همه سخن گفتن یک لال است از معراج پر از شگفتی های یک روح ، خاطرات گنگ است از سفر به سرزمین عجایب

***

ای عشق تا پیاده نمانم ، سوارم نخواهی کرد. تا بی پناه نگردم  پناهم نخواهی داد . تا نیفتم دستم را نخواهی گرفت…و می دانم

مرا از رنج «داشتن » برهان !

اسماعیل من ارام و صبور جان بسپار!…

کبوتران حرم ، قاصدان خاموش آیات غیبی تشنه اند . روح گرفتار معبد که در این قرن های تهی در این غربت سرشار ، ندی عشق را در قلب این جاهلیت بیگانه ، بر آسمان برداشته است –بیتاب است

مناره ی معبد ، این تنها قامت آسمانی فریاد در زمین تنهاست و چشم بر میله های تقدیر تو ای روح زندانی تاریخ!

کوزه های خالی و غبار گرفته را بر گفتم و به راه افتادم  رفتم تا از سرزمین چشمه های سبز برای روح تشنه ی معبد برای کبوتران تشنه ی حرم آب برگیرم

***

دلم بر شما مرغان تشنه ی من می سوزد ! چگونه بگویم  که شما را وعده کردم و به سراغ سرچشمه ای که در کوهستانهای دورئست در ان سوی افق ها ی مایوس زمین از دل سنگ می جوشد رفتم

اما چه بگویم ؟ چگونه بگویم؟ به کوهی اتشفشان رسیدم ، که….

پرستوهای خونین  پر و معصوم من ، من به این چشمه رسیدم این بود چشمه سار من

روح زندانی معبد من ، تشنه ی قرن های بی باران !

کوزه ها را همچنان خشک و غبار الوده بازگردانده ام.

شرم دارم که آنها را به تو – که در بازگشت بی امید من از این هجرت ناکامبه دیدارم خواهی امد پس دهم

پرستوهای بی بهار من قاصدک های اواره در باد بازگردید !

وتو تشنه ی مجروح و عزیز من!

چشمهایت را به من مدوز ببند ، من از دیدن انها رنج میبرم.

___________

–  معبد – کتاب دکتر شریعتی

مطالب مرتبط

1
دیدگاه بگذارید

avatar
1 Comment threads
0 Thread replies
0 Followers
 
Most reacted comment
Hottest comment thread
1 Comment authors
kavir Recent comment authors
  Subscribe  
Notify of
kavir
Guest
kavir

معبد چشم براه مسافریست که در آغوش سکوتش ، به آرامش برسند
هم معبد
هم مسافر….