سیگاری بر لب ، سری بر دو دست،..

«سیگاری لب ، سری بر دو دست نگاهی به گوشه ای میخکوب، اندیشه ای غرق در اعماق رنج ها، دلی سرشار از درد، لبخندی بیزار ، چشمانی بی اعتنا به هر چه و هر که هست و توان دید و روحی تلخ و گرفتار و چهره ای همواره در پس سایه اندوه و اندیشه ! این بود طرح همیشگی سیمای من . این بود منی که همه می شناختند . در این دنیا هیچ فریبی مرا نمی گرفت ، دروغی هم مرا نمی فریفت. گل ها همه کاغذین و رنگ ها همه دروغین و روح ها همه چرکین و همه بیگانه بود. هستی هیچ چیز نداشت که مرا به خود مشغول دارد . من می که در این اطاقک سرد و گرفته ی جهان مبحوسم. آفرینش را بر اندامم جامه ای تنگ وکوتاه می یافتم و….»

و من هرگز نتوانستم خود را در این مزبله خم کنم، پنجه هایم را که میتواند خدائی ترین عشق را بر ای نقش کند در آن فرو برم ، زبانم را که میتواند اهوراترین کلمات وحی را زمزمه کند به حکایت از آنها بیالایم و دلم را که میتواند دریای بی کرانه ی طوفانی شگرف و زرین باشد با امید یافتن آنها به آورم …اصلا گمشده ی من در این مزبله نبود، گمشده من این جور چیزها نبود ، چرا سر خم کنم و بجویم و بگردم و بکاوم؟ که چه پیدا کنم ؟ این بود که نه سر به زمین فرو نهشتم که بر آسمان نیز بر نداشتم که آسمان را نیز کوتاه تر از مناره ی معبد خویش می یافتم  ؛

سر در خویش داشتم و چشم در خویش گشوده بودم و نگاهم جز پنهانی های  خویشتنم را نمی نگریست ، جز درونم نمی نگریستم ، جز در عمق خودم نگاهم را نمیدوختم و افسوس که هر لحظه دنیا بر من تنگ تر می شد و آسمان بر سرم سنگین تر و جامه ی هستی بر قامتم کوتاه تر و رنگ ها پریده تر و زیباییها زشت تر و آشنا ها بیگانه تر و هر چه در نزدیکم بود دور تر می شد و دور تر می شد و دور تر می شدند و دور تر می شدند و هی من تر می ماندم و تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم می دیدم که همه کس از پیرامونم به شتاب می گریزند و همه چیز از پیشم دیوانه وار محو می شود و دور می شود و فرار می کند و من می مانم و یک مشت درد و یک مشت اندیشه و یک مشت دریغ و یک مشت آرزوی بالدار و یک مشت کاشکی های بیسود و یک مشت  عاطفه های سر در و یک آسمان سکوت و یک ابدیت سکوت و یک آفرینش سکوت و سکوت و سکوت آنچنان که دیگر زبان را تکه گوشتی بیهوده می یافتم که در دهانم روئیده است و تنها به کار جویدن می آید و…

هر چه بزرگتر می شدم دنیا کوچکتر می شد و هر چه عمیق تر می شدم هستی سطحی تر و هر چه فهمیده تر می شدم آسمان نفهم تر و هر چه با خود آشنا می شدم  دیگران بیگانه ترو هر چه نیازمند تر می شدم زمین تهی دست تر و هر چه زنده تر می شدم زندگی مرگ زده تر وای که چه سخت می گذشت و چه سخت تر می شد و نمیدانم چه می شد اگر…اگر… آن دو نمی رسیدند …

مطالب مرتبط

Subscribe
Notify of
guest
19 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
حسن تقی زاده
حسن تقی زاده
می 22, 2011 10:40 ب.ظ

با سپاس از تلاش های شما
لطفا ادرس صفحه ی کتاب رو ذکر کنین.

محرم
محرم
می 27, 2011 3:21 ب.ظ

با سلام و خسته نباشید کتابهایی را در خواست کرده بودم برام فرستادید و در ایمیلم هست ولی نمیتونم دانلود و ذخیره اش کنم لطفا مرا راهنمایی کنید با تشکر اجرتون با آقا امام عصر(عج)

حسین
ژوئن 7, 2011 6:52 ق.ظ

slm mikhastam age mishe matlabe zibatono to weblogam estefade konam age mitonam lotfan bem ejazeye in kara bedin ba tashakor

محمدعلی
Admin
ژوئن 8, 2011 12:41 ق.ظ
Reply to  حسین

هر گونه کپی برداری و ذکر مطالب با ذکر نام نویسنده و لینک به سایت دکتر علی شریعتی قانونی است.

شاهین
شاهین
سپتامبر 8, 2011 10:12 ق.ظ

باسلام و عرض ادب
خواهشمندم از دیگر آثار و نوشته های دکتر را برایم ایمیل کنید.

با سپاس

محمدعلی ناظری
Admin
سپتامبر 8, 2011 7:35 ب.ظ
Reply to  شاهین

به دلیل کثرت تقاضاها و تعدد آثار مقدور نمی باشد. لطفا از طریق همین وب سایت دانلود نمایید.

رضا
رضا
اکتبر 16, 2011 3:26 ب.ظ

سلام خسته نباشید
منظوردکتراز ان دونفر چه کسانی هستند؟

reza
reza
اکتبر 17, 2011 10:55 ق.ظ

ُسلام منظوردکتر از ان دو چه کسانی هستند؟

رضا
رضا
دسامبر 13, 2011 1:10 ب.ظ

سلام
میشه کتاب گفتگوهای تنهایی دکتررو به جیمیلم بفرستید
ممنونم

محمدعلی ناظری
Admin
دسامبر 13, 2011 4:40 ب.ظ
Reply to  رضا

امکان ارسال آثار به ایمیل وجود ندارد.

میثم
مارس 3, 2012 2:55 ب.ظ

سلام وبلاگ نازو ارامبخشی داری من با اجازت لینکت کردم خوشحال میشم شما هم این کارو بکنید. به منم سر بزن

موفق باشی

سولماز
سولماز
می 10, 2012 12:38 ب.ظ

با سلام به خاطر مطالب مرسی مرسی مرسی و لطفا به منم بگید منظور دکتر از اون دو نفر کیان؟

sahar
sahar
می 17, 2012 9:09 ب.ظ

man ba khodamo khodam dargiri daram toro khoda yeki be dadam berese

نیلوفر
نیلوفر
اکتبر 30, 2012 1:05 ق.ظ
Reply to  sahar

وقتی چشمامون بسته میشه اولین اتفاقی که میافته با خدا درگیر میشیم، چرا من باید این مشکلات را داشته باشم؟ چرا من باید بیمار بشم؟ چرا من باید …
فقط کافی کمی عمیق تر نگاه کنیم.توی همه ی این فریادزدن ها دستامون را گرفته و عاشقانه نظاره میکنه و چه دردی داره که عاشق باشی و فکر کنن تو دشمنی! بهم میگن نیلوفر چون با فهمیدن این عشق زندگی را فهمیدم

نگار
نگار
جولای 4, 2012 8:45 ب.ظ

محشر بود…چقدر دلم گرفته بود…چقدر دوست داشتم…

حامد
جولای 14, 2012 3:08 ق.ظ

سلام‏ ‏میشه‏ ‏از‏ ‏اثار‏ ‏استاد‏ ‏برام‏ ‏میل‏ ‏کنید؟ممنون‏ ‏میشم.یاعلی‏(‏ع)

mahsa
mahsa
جولای 23, 2012 8:12 ب.ظ

خیلی جالب بود.مسی.اون دونفر کیا هستن؟

yekta
yekta
اکتبر 20, 2012 12:13 ب.ظ

سلام واقعا عالی بود…
ممنون