فرشته

وفرشته تنها که از میان همه ی کسانی که با رشته های گوناگون ورنگارنگ  با من پیوند داشته اند کمتر از همه مرا می ستود و بیشتر از همه مرا می کاوید مرا که…

آنچه همواره تکرار می کرد ومن خیلی خوشم نمی آمد ومی دانست اما باز هم تکرار می کرد این بود که من همه چیز را خیلی زیبا فکر می کنم ، همه چیز را خیلی زیبا احساس می کنم .اما من از ازاین قید زیبا خیلی خوشم نمی آمد ، دلم می خواست به جای آن درست ، عمیق،منطقی و از این قید ها بگذارد . اما او همواره اصرار داشت که به جای آن قید زیبا به کار برد واین کشمکش همیشه میان ما در می گرفت.

همه ی حرف های مرا با لذت خلسه آور وهیجان و عطش می گرفت و می نوشید و مزه مزه می کرد ومی فهمید .چنان شیفته ی گفتن من بود که احساس می کردم که هر جمله ی مرا همچون هر جرعه ی شراب می نوشید و بر روحش وحتی چهره اش ، چشمش ، لب هایش اثر میگذارد.

با کلمات روح او را به سادگی به بازی می گرفتم و هر حالتی را که می خواستم با جادوی حرف هایم در او پدید می آوردم، رام سخن من بود و مسحور افسون حرفهایم و گرچه همه ی حرف هایم برایش سکر آور و سحر کننده و نشئه انگیز بود، اما همه را نمی پذیرفت.

چه قدر پشیمانم! رنج هایی که از من می برد همواره بیشتر از آسایشی بود که با من احساس می کرد ، شاید چنان که همیشه می گفت هیچگاه آسایشی احساس نکرده است و راست می گفت .یک روز که با تلخی زجرآوری گفت: تو همچون یک تکه آتش ِ گداخته و شعله وری که باید در دست نگاه داشت از این دست به آن دست ، از آن دست به این دست ، چه سخت و دردناک و سوزنده است ! همیشه داشتن تو ، نگاه داشتن تو با چنین حالتی توأم است .چرا این جور؟ و من با خونسردی جدی گفتم : بگویم چه کار کن ؟ آن را به جای اینکه بیندازی به  کف دست دیگرت پرت کن توی سن ! راحت ! تمام ! بعد دست های تاول زده ات را بزن توی اب خنک و بعد برو رز خوشرنگ و معطر و زیبا بچین و در دست بگیر و بو کن ، آسایش ، خوشبختی، آرامش ، خوب ، راحت! لحظه ای در من نگریست و هیچ نگفت و بعد از لبخندی که بر لبم آمده بود به سختی بر آشفت و گفت :

تو چقدر از ضعفی که در دیگران می بینی سوء استفاده می کنی ؟تو که به خوب بودن این همه تگیه می کنی این خوب نیست ، بد است …

***

مهربان بود تا آنجا که به وصف نمی آمد ، خوب نگاه می کرد ، قشنگ فکر می کرد ، ظریف احساس می کرد ،خوب می خندید ، خوب غم می خورد ، خوب سکوت می کرد ، خوب می نشست، خوب می دید ، خوب گوش می داد ، خوب جواب می گفت ، خوب سوال می کرد..

خوب بر می آشفت ، خوب بد  می گفت ، خوب انتقاد می کرد ، خوب قبول نمی کرد . سر شبی در همان گوشه ی کافه ی مادام کانار نشسته بودیم و من از همه جا حرف می زدم همه چیز میگفتم و او میفهمید و روحش یکایک کلمات و اشارات مرا می نوشید ، می بلعید ، می مکید، می چشید… گویی کلماتم هر کدام برایش طعمی خاص دارند ، ، گویی خود را از گوشه ی لبهایم آویخته بود …اما در عین حال در چشم هایش خواندم که گویی به جایی رسیده ام که درست باور ندارد و من این احساس را در او خوب و زود می شناختم.

با تردید ساکت ماندم و با اخم از او پرسیدم که چرا ؟

لبخند پر معنا و شرم آلود و سنگینی زد و سرش را از شرم به زر انداخت.

با لحنی تعجب آمیز و تند پرسیدم که چرا؟ قبول نداری؟ ساکت ماندو قیافه اش معنی می کرد که نه قبول ندارد .

توضیح خواستم . اصرار کردم سرش را به نرمی و مهربانی و عذر خواهی تکان داد که یعنی … !!

و من که لحن صدایم داشت خشن تر می شد و گستاخ تر . خواستم که خوب ، حرف بزن ، بگو!

چه نازک حرف میزد ، نازک گوش می داد، نازک مخالفت می کرد و نازک و ناز قبول نمی کرد ، چشمش را که میخندید در من دوخت و گفت : این تقصیر حقیقت است که با این حرف های زیبایی که تو می گویی منطبق نیست ! این حرف خوب و درست و زیبا است اما چه باید کرد؟ افسوس که حقیقت همیشه خوب و راست و زیبا نیست ، حیف که واقعیت همیشه درست فکر می کند ، درست کار می کند اما همیشه زیبا نمی اندیشد.خوب و زیبا احساس می کند و همین جاها است که با آنچه تو می گویی فتصله می گیرد … تو با احساس می اندیشی اما  طبیعت همیشه با منطق . این از همان حرف های توست که هر وقت می شنوم افسوس می خورم که چرا چنین نیست …

 

آری ، همیشه حرف های مرا نمی پذیرفت ، حتی مخالفت می کرد اما هرگز به من نمی گفت : حرف های بی اساس !…!…!…!…

***

باز صبح شد … برم از اتاق بیرون ، رو پله ها کمی بنشینم و ردیف آجرهای دیوار را بشمارم و بعد برگردم و اگر شد برم خانه بخوابم اگر نشد روی پشتی لم بزنم  و با دود های سیگار بازی کنم …هر پکی که می زنم یاد دارم که دودش را به هر شکلی که بخواهم در فضا نمایش دهم ، بازی جالبی ست در زندان تمرین کرده ام ، برای یک زندانی و شب های زندان تماشای خوبی است خیلی عالی است!

گفت وگوهای تنهایی

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of