شمع قلب انجمن است و بیگانه با انجمن

شمعی در خلوت خاموش شبهای دراز زمستانی می سوخت ، در دل تیره و پر هراس زندگی بزرگ ، بر گردش زندانیان و زندانبانان همه حلقه بسته و گرم و کار خویش .

و او در جمع تنها بود

زبانش زبانه آتشی بود و سخن نمی گفت . زبان هائی که از گوشت و رگ و پی ساخته اند می گویند و گوش هائی که در حفره های تنگ و باریک و زشتی هستند می شنوند

و او گوشی برای شنیدن نداشت

شاید هم میگفت و کسی نمی شنید ، می شنید و نمی فهمید .

شمع تنها موجودی است در این عالم که در در انبوه جمع تنهاست ، در بحبوحه خلق ساکت است ، قلب انجمن است و بیگانه با انجمن.

او را همه می ستایند ، شاعران او را می پرستند و او در چشم ستایشگرانش در پایان افسردن و مردن در آغوش اشک هایش!

چرا در انبوه جمعیت تنهاست؟

هر کس مسیحی دارد ،موعودی ، بودائی که باید از غیب برسد ، ظهور کند ، بر او ظاهر گردد و نیمه اش را در بر گیرد و تمام شود.

زندگی جستجوی نیمه هاست در پی نیمه ها ؛ مگر نه وحدت غایت آفرینش است ؟

پروانه ، مسیح شمع است . شمع تنها در جمع ، چشم انتظار او بود، مگر نه هر کسی در انتظار است؟

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

avatar
  Subscribe  
Notify of