عصیان

نمی دانم چه آتشی ست !

احساس می کنم که تیغه ی ناپیدا و ناشناسی دیواره های درونم را میتراشد ، احساس می کنم از درون فرو می ریزم متلاشی میشوم . نه تنها با همه ی موجودات دنیا بلکه با همه حالات و ابعاد و خصوصیات خودم هم بیگانه شده ام . با عقلم ، با حافظه ام ، با روحم ، با قلبم ، با همه ی ایده آلهایم ، با همه ی تمایلاتم ، با…خودم!

شده ام : عجزی رنجور و تماشاگر و دگر هیچ!

عجز دردمند ناظری که دور ایستاده و خودش را و همه ی رنگ ها و حرکات و عواطف و پیوند ها و مسئولیت ها و عقاید خود را در میان انبوه جمعیت می بیند و گاه احساس می کند به او مربوط نیست . به او؟ آری به « خودش » .

خودش یکی از همین آدمهاست که موفق است و مشهور است و دشمن دارد و دوست و جایی در جمع و خیلی حرف ها و خیلی چیزها که نمی دانم چیست؟ برای چیست؟ به من چه؟ می پرسی پس چه چیز در عالم به تو مربوط است ؟ یک چیز : آری یک چیز! از میان همه ی حالت ها و آرمان ها و ابعاد وعواطف و عقاید و استعدادهایم و حتی خودم فقط یک چیز به من مربوط است، به

« این عجز رنجور و ناظر» !

یک چیز: عصیان!

عصیان ! آری همان که تو نسخه کرده بودی که آن را به نقطه ای دور پرتابش کن تا آرام گیری ، تا اعصابت تسکین یابد ، تا بامردم و زمانه سازگار شوی ، تا خوب و راحت ، مثل همه ی آدم های خوشبخت ، بی درد و بی دردسر زندگی کنی…

چه کنم که بفهمی؟ چه بگویم که بتوان گفت؟ رنج من درمان ندارد ، همه ی فکر ها را کرده ام .

اگر عصیان را از روحم دور کنم آرام می شوم و با جامعه دمساز اما تنها یک آرامش خواهم بود . یک معدومی که آسوده است .

می دانم اگر عصیان من نباشد آسوده خواهم بود اما مرگ همچنین است و بهتر ، مرگ بیهودگی است که احساس هم نمی شود

و اگر عصیان نباشد مرگی خواهم بود که عدم خویش را با تمام بینایی و آگاهی خویش احساس می کند

و اگر عاصی باشم تمام زهر ها و زخم های روزگار و زبونان سفله ی روزگار را باید تحمل کنم و تحمل می کنم

اما درد بدتر اینکه عصیان من نیز ناکام می ماند.

گفت گوهای تنهایی…

آنچه در کویر میروید، خیال است..

…آن چه در کویر می روید، گز و تاق است. این درختان بی باک صبور و قهرمان که علی رغم کویر، بی نیاز از آب و خاک و بی چشم داشت نوازشی و ستایشی و از سینه خشک و سوخته کویر به آتش سر می کشند و می ایستند و می مانند،

آنچه در کویر میروید، خیال است.. سخنان کوتاه كويريات (کویر) هبوط   enikazemi

هریک ربّ النّوعی بی هراس، مغرور ، تنها و غریب. گویی سفیران عالم دیگرند که در کویر ظاهر می شوند. این درختان شجاعی که در جهنم می رویند، اما اینان برگ و باری ندارند، گلی نمی افشانند ،ثمری نمی توانند داد. شور جوانه زدن و شوق شکوفه بستن و امید شکفتن، در نهاد ساقه شان یا شاخه شان می خشکد، می سوزد و در پایان به جرم گستاخی در برابر کویر، از ریشه شان بر می کنند و در تنورشان می افکنند.

و …این سرنوشت مقدر آنهاست. بید را در لبه استخری، کناره جوی آب قناتی، در کویر می توان با زحمت نگاه داشت. سایه اش سرد و زندگی بخش است. درخت عزیزی است اما همواره بر خود می لرزد. در شهر ها و آبادی ها نیز بیمناک است، که هول کویر در مغز استخوانش خانه کرده است.

اما آنچه در کویر زیبا می روید، خیال است. این تنها درختی است که در کویر خوب زندگی می کند، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال، گل هایی همچون قاصدک، آبی و سبز و کبود و عسلی…هریک به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدک به سویش پر می کشد و به رویش می نشیند.

آنچه در کویر میروید، خیال است.. سخنان کوتاه كويريات (کویر) هبوط   enikazemi

خیال_این تنها پرنده نامرئی که آزاد و رها همه جا در کویر جولان دارد_ سایه پروازش تنها سایه ایست که به کویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است که سکوت ابدی کویر را نشان می دهد و آن را ساکت تر می نماید. آری، این سکوت مرموز و هراس آمیز کویر است که در سایش بالهای این پرنده شاعر سخن می گوید. کویر انتهای زمین است، پایان سرزمین حیات است. در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم و از آن است که ماورا’ اطّبیعه را _ که همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند _ در کویر به چشم می توان دید، می توان احساس کرد و از آن است که پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی ها آمده اند.<< در کویر خدا حضور دارد >> این شهادت را یک نویسنده رومانیایی داده است که برای شناختن محمّد (ص) و دیدن صحرایی که آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می رسد و حتی درختش، غارش، کوهش، هر صخره سنگ و سنگ ریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام کرده است. در کویر بیرون از دیوار خانه ، پشت حصار ده دیگر هیچ نیست. صحرای بیکرانه ی عدم است ک خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها به سوی آسمان باز است. آسمان کشور سبز آرزو ها، چشمه مواج و زلال نوازش ها، امید ها، و…انتظار، انتظار… سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی، نزهتگه ارواح پاک، فرشتگان معصوم، میعاد گاه انسان های خوب، از آن پس که از این زندان خاکی و زندگی رنج و بند و شکنجه گاه و درد ، با دست های مهربان مرگ نجات یابند.

شب کویر این موجود زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است، شبی است که از بامداد آغاز می شود. شب کویر به وصف نمی آید. آرامش شب که بی درنگ با غروب فرا می رسد_ آرامشی که در شهر از نیمه شب، در هم ریخته و شکسته می آید و پریشان و ناپایدار_ روز زشت و بی رحم و گدازان و خفه ی کویر می میرد و نسیم سرد و دل انگیز غروب، آغاز شب را خبر می دهد.

… آسمان کویر این نخلستان خاموش و پر مهتابی که هرگاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سکوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را همچون پروانه های شوق در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می کنم، ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که هم چون این شیعه گم نام و غریبش ، در کنار آن مدینه ی پلید و در قلب آن کویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه می برد و می گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد می گرید… چه فاجعه ای… …شب آغاز شده است . در ده چراغ نیست. شب ها به مهتاب روشن است و با به قطره های درشت و تابناک باران ستاره، مصابیح آسمان.

… آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم. گرم تماشا و غرق دز دریای سبز معلقی که برآن مرغان الماس پر، ستارگان زیبا و خاموش، تک تک از غیب سر می زنند. آن شب نیز ماه با تلالو پر شکوهش از راه رسید و گل های الماس شکفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که گویی، یک راست به ابدیت می پیوندد:<< شاهراه علی>>،<< راه مکه>>. که بعد ها دبیرانم خندیدند که : نه جانم، <<کهکشان>> و حال می فهمم که چه اسم زشتی، کهکشان یعنی از آنجا کاه می کشیده اند و این ها هم کاه هایی است که بر راه ریخته است، شگفتا که نگاه های لوکس مردم آسفالت نشین شهر، آن را کهکشان می بینند و دهاتی های کاه کش کویر، شاهراه علی، راه کعبه. راهی که علی از آن به کعبه می رود. کلمات را کنار زنید و در زیر آن ، روحی را که در این تلقی و تعبیر پنهان است تماشا کنید .

و آن تیر های نورانی که گاه گاه ، بر جان سیاه شب فرو می رود، تیر فرشتگان نگهبان ملکوت خداوند در بارگاه آسمانی اش که هرگاه شیطان و دیوان هم دستش می کوشند به حیله، گوشه ای از شب را بشکافند و به آنجا که قداست اهورایی اش را گام هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست و سرکشند تا رازی را که عصمت عظیمش نباید در کاسه ی این فهم های پلید ریزد، دزدانه بشنوند. پرده داران حرم ستر عفاف ملکوت، آن ها را با این شهاب های آتشین می زنند و به سوی کویر می رانند. بعد ها معلمان و دانایان شهر خندیدند که : نه جانم ، اینه سنگ هایی هستند بازمانده ی کراتی خرابه و در هم ریخته که چون باسرعت به طرف زمین می افتند ، از تماس با جو آتش می گیرند و نابود می گردند و چنین بود که هر سال یک کلاس بالا تر می رفتم و به کویر بر می گشتم، از آن همه زیبایی ها و لذت ها و نشئه های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شکوه و ابدیت پر از قدس و چهره های پر از ماورا’ محروم تر می شدم، تا امسال که رفتم دیگر سر به آسمان بر نکردم و همه چشم در زمین که این جا…

می توان چند حلقه چاه عمیق زد و آن جا می شود چغندر کاری کرد. و دیدار ها همه بر خاک و سخن ها همه از خاک. که آن عالم پر شگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد ساخته ی چند عنصر و آن باغ پر از گل های رنگین و معطر شعر و خیل و الهام و احساس _ که قلب پاک کودکانه ام هم چون پروانه ی شوق در آن ی پرید _ در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیبایی ها _ که درونم را پر از خدا می کرد_ به این علم عدد بین مصلحت اندیش آلود : و آسمان فریبی آبی رنگ شد و الماس های چشمک زن و بازیگر ستارگان، نه دیگر روزنه هایی بر سقف شب به فضای ابدیت، پنجره هایی بر حصار عبوس غربت من، چشم در چشم آن خویشاوند تنهای من که کراتی همانند و هم نژاد کویر و هم جنس و همزاد زمین و بدتر از زمین و بدتر از کویر و ماه، نه دیگر میعادگاه هر شب دل های اسیر و چشمه سار زیبایی و رهایی و دوست داشتن، که کلوخ تیپا خورده ای سوت و کور و مرگبار و مهتاب کویر دیگر نه بارش وحی، تابش الهام، دامان حریر الهه ی عشق، گسترده در زیر سر هایی در گرو دردی، انتظاری و لبخند نرم و مهربان نوازشی بر چهره ی نیازمندی زندانی خاک، دردمندی افتاده ی کویر، که نوری بدلی بود و سایه ی همان خورشید جهنمی و بی رحم روزهای کویر . دروغ گو ، ریا کار، ظاهر فریب… دیگر نه آن لبخند سرشار از امید و مهربانی و تسلیت بود، که سپیدی دندانهای مرده ای شده بود که لب هایش وا افتاده است. شکوه و تقوا و زیبایی شور انگیز طلوع خورشید را باید از دور دید. اگر نزدیکش شویم از دستش داده ایم . لطافت زیبایی گل زیر انگشت های تشریح می پژمرد.

منبع : مجموعه اثار شریعتی – هبوط صفحه ۲۵۱ – ۲۵۲ – ۲۵۳

نقش شریعتی در جنبش دانشجویی خارج از کشور

متنی که ملاحظه می فرمایید بخشی از گفتگوی آیت الله شهیددکتر بهشتی با اعضای دبیرخانه شورای انقلاب است که در آن به پاسخگویی به شبهاتی که گفتگوی مشابهی که با ابوالحسن بنی صدر به بار آورده می پردازند بنی صدر در بخشی از سخنان خود بدون در نظر گرفتن واقعیتهای تاریخی به بزرگنمایی نقش خود در اروپا پرداخته و اهمیت پیشقراولان نهضت اسلامی در آن دیار را نادیده میگیرد آیت الله بهشتی با ارایه توضیح خود به واقعیتهای مهمی اشاره میکنند که تأثیر انتشار آثار دکتر شریعتی در جنبش دانشجویی خارج از کشور از آن جمله است متن کامل این گفتگو در کتاب اولین رئیس جمهور آمده است که علاقمندان را به مطالعه آن ارجاع می دهیم ادامه خواندن “نقش شریعتی در جنبش دانشجویی خارج از کشور”

‌روشنفکری‌ و دکتر شریعتی‌

‌دکتر عبدالحسین‌ خسروپناه‌

بیش‌ از صد سال‌ است‌ که‌ جوامع‌ مشرق‌زمین‌ با گذشته‌ی‌ قرون‌ وسطایی‌ و سیر تحولات‌ مغرب‌زمین‌ و انتقال‌ آن‌ به‌ جهان‌ نوین‌ آشنا شده‌اند این‌ بیداری، متفکران‌ مسلمان‌ را در روند نوگرایی‌ و پاسخ‌ به‌ پرسش‌های‌ متنوعی‌ از جمله‌ علل‌ انحطاط‌ و عقب‌ماندگی‌ قرار داد و جریان‌های‌ روشنفکری‌ را در کشورهای‌ اسلامی‌ ظاهر ساخت. شریعتی‌ از معدود شخصیت‌های‌ علمی‌ قبل‌ از انقلاب‌ اسلامی‌ ایران‌ است‌ که‌ در جریان‌ روشنفکری‌ دینی، گام‌های‌ بلندی‌ برداشت‌ و در باب‌ چیستی، رسالت، ویژگی‌ها و آفات‌ روشنفکری، مطالب‌ فراوانی‌ را نگاشت. وی‌ دانشوری‌ دردمند، متدین‌ و بسیار پر جنب‌وجوش‌ بود. پرسش‌ از غفلت‌ و سیر قهقرایی‌ مسلمین‌ و توجه‌ به‌ غرب‌زدگی‌ و حضور دین‌ در عرصه‌ی‌ اجتماع‌ و نقش‌ و کارکرد دین‌ در زندگی‌ بشر و رابطه‌ تجدد و دینداری، از مهم‌ترین‌ دغدغه‌های‌ دکتر شریعتی‌ به‌ شمار می‌رود، به‌ همین‌ جهت‌ شناختن‌ و شناساندن‌ شریعتی‌ در این‌ عصر نیز از تکالیف‌ متفکران‌ می‌باشد و اینک‌ اندیشه‌های‌ آن‌ متفکر فرزانه‌ را در ابواب‌ ذیل‌ گزارش‌ می‌دهیم. ادامه خواندن “‌روشنفکری‌ و دکتر شریعتی‌”

پروژه‏ی ناتمام شریعتی: پروتستانتیسم اسلامی

علی قاسمی

چکیده: درباره‏ی استراتژی شریعتی آرای گوناگونی مطرح شده است. نویسنده‏ی مقاله‏ی حاضر راه‏کار پیشنهادی او را استقرار پروتستانتیسم اسلامی، با روایتی سازگار با وضعیت ذهنی و عینی جامعه‏ی ایران، می‏داند در جوامعی که مذهب در حیات اجتماعی حضوری زنده و فعال دارد، شریعتی راهبرد اصلاح دینی را در فراهم‏آوری شرایط برای ورود به تمدن جدید ضروری می‏دانست.

پس از گذشت ربع قرن از فقدان شریعتی، هنوز باب بحث درباره‏ی استراتژی او گشوده است. از میان صورت‏بندی‏هایی که در این باره عرضه شده است برخی بر این باورند که او در پی استقرار بنیان‏های تفکر مدرن بود؛ برخی دیگر او را بنیان‏گذار سنت‏گرایی ایرانی به شمار می‏آورند؛ گروهی اندیشه‏ی شریعتی را مبلغ روایتی از سکولاریسم می‏دانند و برخی دیگر تحقق پارادایم ایدئولوژیک را جوهره‏ی فکر او تلقی می‏کنند. مقاله‏ی حاضر راه‏کار پیش‏نهادی او را استقرار پروتستانتیسم اسلامی، با روایتی سازگار با موقعیت ذهنی و عینی جامعه‏ی ایران می‏داند. ادامه خواندن “پروژه‏ی ناتمام شریعتی: پروتستانتیسم اسلامی”

دکتر شریعتی، پدر معنوی چپ نوگرا و مردم‏سالار

عصر ما، ش ۱۲۷
چکیده: شریعتی، در تمایز با گفتمان لیبرال یا نولیبرال در نوگرایی دینی، نماینده و سخنگوی گفتمان رادیکال ـ انتقادی روشنفکری دینی است که علاوه بر نقد رادیکال سنت و دیانت سنتی، با مدرنیته نیز مواجهه‏ای انتقادی داشته است. روشنفکری چپ دینی بیش از یک دهه است که در نوعی انفعال و اغما به سر می‏برد و اگر بخواهد به بازسازی هویت فکری خود بپردازد، چاره‏ای جز تمسک به میراث شریعتی ندارد.

گفتمان اسلامیی که شریعتی نمایندگی‏اش را بر عهده داشت و یکی از مهم‏ترین و تأثیرگذارترین نظریه‏پردازان آن به شمار می‏رود، هرچند که در تمایز با گفتمان‏های سنت‏گرایانه و بنیادگرایانه، بخشی از گفتمان روشنفکری دینی است، اما در همان حال وجوه تمایزبخش آن را با دیگر قله‏های وابسته به گفتمان روشنفکری دینی نمی‏توان انکار کرد. دکتر شریعتی در تمایز با گفتمان لیبرال یا نولیبرال در نوگرایی دینی، نماینده و سخنگوی گفتمان رادیکال ـ انتقادی روشنفکری دینی است که علاوه بر نقد رادیکال سنت و دیانت سنتی ـ همچون سایر روشنفکران ـ با مدرنیته نیز مواجهه‏ای انتقادی داشته و کوشیده است که از طریق رویکردی اعتلاجویانه (transendental) و ضمن پذیرش وجوهی از مبانی و دستاوردهای تاریخی مدرنیته در چند سده اخیر، سرچشمه‏های بحران‏زا در عقلانیت و اومانیسم مدرن را مورد تغافل نگذارد و افق اندیشه و آرمان خود را در آن سوی مدرنیت نشانه‏گذاری کند. او به‏خوبی تفطن داشت که غرب‏زدگی و غرب‏ستیزی، وجوهی متعارض‏نما، اما از یک واقعیت هستند. شریعتی نمی‏خواست اسیر هیچ یک باشد و به همین دلیل هم می‏گفت ما در برابر غرب نباید چشمان خود را ببندیم و نه بدان خیره شویم. باید به آن نگاه کنیم و بکوشیم که مبانی و افق‏های بحران‏زا در ذات مدرنیت را دریابیم.

فرامدرنیته و مواجهه انتقادی شریعتی با مدرنیته را البته نباید هم‏سنخ هیچ یک از دو گفتمان هابرماسی یا فوکویی پنداشت. نگاه انتقادی شریعتی محدود به نقد سرمایه‏داری و بحران‏زایی‏های انسانی، معنوی، اقتصادی و اجتماعی آن نیست؛ بلکه ریشه‏های بحران را تا نارسایی و یکسویی اصول و مبانی مدرنیته عمق می‏بخشد و افزون بر آن، ساینتیسم (اصالت علم)، ماشینیسم (اصالت ماشین)، بوروکراتیسم، راسیونالیسم (اصالت عقل محاسبه‏گر)، اومانیسم و… را هم مورد آسیب‏شناسی قرار می‏دهد. البته فرامدرنیته شریعتی، غرب و دستاوردهای معنوی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آن را نفی نمی‏کند. او هرچند به عنوان متفکری ضد استعمار امپریالیسم، از میوه‏های استعماری مدرنیته و سرمایه‏داری غفلت نمی‏ورزد، اما می‏کوشد تا با شالوده‏شکنی آن و بازسازی مبانی تک‏بعدی و دستاوردهای مثبتش در ساختار دینی و معنوی تازه و قرار دادن آن در زیست ـ جهان و افق توحیدی نوینی به آن سوی تجدد گذر کند. بدین معناست که شریعتی متفکری نوگراست. نوگرایی او با سه آرمان عرفان، آزادی و برابری، می‏کوشید تا از معنویت اگزیستانسیالیستی، آزادی لیبرال و برابری سوسیالیستی کلاسیک فراتر رود و این همه را در افقی عالی‏تر و توحیدی‏تر همساز کند.

دکتر شریعتی را از این حیث باید پدر معنوی روشنفکری دینی چپ، نوگرا و مردم‏سالار در ایران شمرد؛ روشنفکری که دین نوگرا و ترقی‏خواه را با عرفانی توحیدی و وجودی، نه فروتر از سوسیالیسم و دموکراسی، که برتر می‏خواهد و برابری و مردم‏سالاری را ضمن بهره‏مندی از تجربه انسان مدرن تنها در جامعه‏ای معنوی و دینی قابل تحقق می‏داند. عرفان وجودی او با عرفان دینی سنتی از یک سو و معنویت بی‏خدا و غیردینی مدرن از سوی دیگر مرزبندی دارد؛ چنان‏که سوسیالیسم او پذیرای دولت‏سالاری (اناتیسم) و سرکوب شخصیت و تفرد فلسفی ـ اجتماعی آدمی نیست. او آزادی را نیز در پیوند با چنان سوسیالیستی همنشین عدالت می‏دارد و آن را به لیبرالیسم اقتصادی، مادی و سرمایه‏محور فرو نمی‏کاهد.

اکنون روشنفکری دینی ایرانی تحت تأثیر موج شکست سوسیالیسم واقعا موجود و چپ مارکسیستی و جهان‏گستری مهاجم سرمایه‏داری، بیش از یک دهه است که در نوعی انفعال و اغما به سر می‏برد؛ هرچند در سطح جهانی، چپ نومارکسیست و سوسیالیست انسانی و فارغ از دیکتاتوری پرولتاریا اکنون چند سالی است که دوباره خود را یافته و می‏رود که با بازسازی تئوریک خود و ضمن آشکار شدن وعده سراب‏گونه سرمایه‏داری جهانی، موقعیت گذشته و از دست رفته خود را احیا کند. اما موج اخیر چپ هنوز در راه است و به ایران و حوزه روشنفکری دینی نرسیده است. چپ نوگرا و مردم‏سالار اسلامی اینک یا باید به بازسازی نظری و اجتماعی خود اهتمام ورزد و یا منتظر تضعیف هرچه بیشتر و کمرنگی و افول آتی باشد. چنانچه نیروهای روشنفکری دل‏بسته به دین و در همان حال دموکراسی / مردم‏سالاری و سوسیالیسم / جامعه‏گرایی اراده کنند که به بازسازی هویت فکری و اجتماعی خود اهتمام ورزند، چاره‏ای جز تمسک به میراث دکتر شریعتی ندارند. واضح است که چنین تمسکی، امری شکلی، مکانیکی و غیرانتقادی نیست و نمی‏تواند تجربه انقلاب اسلامی و بیست و سه سال جمهوری اسلامی را از نظر دور بدارد. آنچه از میراث شریعتی همچنان برای این گروه آموزنده و راهبردی است، مبانی و افق اندیشه او و روشی است که وی در نقد و اثبات وضع موجود و وضع مطلوب به کار بسته است.

اشاره

مقوله «نوگرایی دینی» یا «روشنفکری دینی» به طور مشخص در آستانه دهه هفتاد مطرح شد. این جریان که ریشه در سال‏های دور، در دهه‏های چهل و پنجاه داشت، با طلوع انقلاب اسلامی و در دوران جنگ تحمیلی، همچون سایر جریانات روشنفکری، عملاً به بوته فراموشی رفت. ظهور دوباره این جریان در سال‏های پایانی دهه شصت عمدتا زاییده همگرایی میان دو گروه بود: ۱٫ گروهی از روشنفکران یا اندیشمندانی که اصولاً با مبانی انقلاب و نظام سازگاری نداشته، از پایگاه فرهنگی و اجتماعی دیگری برخوردار بودند؛ ۲٫ گروهی از مسؤولان و کارگزاران نظام که به‏تدریج از ساختار قدرت سیاسی کناره‏گیری کرده یا طرد شده بودند. مهم‏ترین و معروف‏ترین پایگاه این جریان، «حلقه کیان» بود که بر محور دکتر سروش و تئوری‏های او اداره می‏شد و آهسته آهسته محفلی برای گردهمایی اندیشه‏ها و علایق مختلف به وجود آورد. در همان سال‏ها، نهضت آزادی و سایر گروه‏های ملی ـ مذهبی نیز در حال بازسازی و هویت‏یابی دوباره بودند و به این ترتیب محافل مشابهی شکل گرفت. در اواخر دهه شصت دو اتفاق مهم رخ داد: از یک سو، سروش و نشریه کیان به اندیشه سیاسی روی آوردند و بر پایه مؤلفه‏های لیبرال دموکراسی به نقد نظام سیاسی ایران پرداختند. از سوی دیگر، مهندس بازرگان در یک چرخش آشکار به انتقاد از انگاره دولت دینی و رواج نگرش سکولار پرداخت. هم‏آوایی و نزدیکی بیشتر میان سروش و سران نهضت ملی عملاً حلقه کیان و محافل نزدیک به آن را دچار چنددستگی ساخت و انسجام اولیه را متزلزل کرد. به‏تدریج حوادث دیگری رخ داد که سبب شد از دوران نوگرایی دینی، دو گرایش راست (لیبرال یا نولیبرال) و چپ (سوسیال دموکراسی) سر برآورد. مهم‏ترین خواسته گرایش چپ، اعاده حیثیت از چپ بین‏الملل و بازسازی دوباره چپ پس از فروپاشی کمونیسم در شوروی و شرق اروپا بود. به این ترتیب، در سال‏های اخیر، نسل پیشینِ جریان چپ مسلمان، نظیر حبیب‏اللّه‏ پیمان، لطف‏اللّه‏ میثمی و کادر مرکزی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، با فاصله‏گرفتن از دکتر سروش و نهضت ملی، سعی در نوسازی مبانی تئوریک خویش تحت عنوان «چپ دینی مردم‏سالار» دارند. این گروه که پیشتر یا در انزوای ایدئولوژیک بوده یا در عمل به اندیشه سروش پیوسته بودند، در فضای موجود در یک خلأ تئوریک گرفتار آمده و دکتر شریعتی را بهترین آلترناتیو در برابر سروش و سایر رهبران نوگرای لیبرال یافته‏اند. به نظر می‏رسد مقاله حاضر گامی دیگر در جهت استقلال‏خواهی جریان نوگرای چپ دینی و مقدمه‏ای برای بازشناسی و بازسازی اصول نوین آن در سال‏های آینده است. اما به نظر نمی‏رسد که رویکرد تازه چپ به شریعتی در شرایط کنونی بتواند دست‏مایه‏های فکری لازم را برای پر کردن خلأ تئوریک چپ فراهم سازد. محورهای زیر بخشی از دشواری‏های چپ‏گرایان مسلمان در این مسیر پرمخاطره است:

۱٫ مرحوم شریعتی در حافظه فرهنگی ما از دو چهره متفاوت برخوردار است: یکی حماسه‏گر انقلابی و سنت‏ستیز، و دیگری اندیشمند ژرف‏نگر و ایدئولوژی‏ساز. در واقع آنچه شریعتی را در عصر خویش ممتاز و پرتأثیر می‏ساخت، همان رویه نخستین او بود که هر انقلابی مسلمانی را مجذوب می‏ساخت. بی‏گمان این چهره از شریعتی برای جامعه امروز و فردای ایران نه گره‏گشاست و نه پرکشش. از سوی دیگر، طرح و تئوری او برای اندیشه دینی و نظام اجتماعی چنان خام و نااستوار بود که حتی از سوی فرهیختگان عصر خود نیز مورد توجه و تأمل قرار نگرفت.

۲٫ مسائل و نیازمندی‏های جامعه کنونی ایران با شرایطی که شریعتی در آن می‏زیست، به‏کلی متفاوت و دیگرگون است. جریان چپ نواندیش دیر یا زود باید در صحنه رقابت سیاسی و اقتصادی، طرح‏های علمی خود را ارائه کند و تصویر خود را از جامعه و جهان و راه‏های برون‏رفت از معضلات وضعیت کنونی نشان دهد. آنچه نویسنده محترم در این مقاله آورده است، تکرار همان شعارها و آرمان‏های کلی است که در آثار شریعتی کرارا بازگفته شده و در عمل هیچ گامی برای توضیح و تبیین آنها برداشته نشده است. نسل جوان و جامعه امروز تنها به پاسخ‏های روشن و کارآمد نیازمند است.

۳٫ برخلاف پندار نویسنده، امروز دیگر فاش می‏توان گفت که اندیشه‏های شریعتی عموما در میانه سنت و تجدد و در برزخِ لیبرالیسم و سوسیالیسم و در هزارتوی مکاتب اگزیستانسیالیستی و اومانیستی سرگردان و آویزان است و تقریبا هیچ‏یک از مفاهیم بنیادین اندیشه او، از توحید و تکامل و ایدئولوژی گرفته تا عرفان و آزادی و برابری بر قاعده‏های استوار فلسفی و دینی ننشسته است. البته از او که عمری کوتاه داشت و در عصری سخت پرتلاطم می‏زیست و پشتوانه و پیشوایی نداشت، نمی‏توان و نباید انتظاری بیشتر داشت. سخن در این است که آیا میراث و اندوخته‏های او می‏تواند به جریانی که از ریشه‏های سنت اسلامی مانده و از مسیر فرهنگ و سیاسی غرب لیبرال رانده شده است، روحی تازه بدمد و اندیشه‏ای پربار و کارآمد تزریق کند؟

گویا این بار چپ نواندیش قصد دارد با طرح ایده‏ها و اندیشه‏های شریعتی از او به عنوان یک ظرفیت نسبی برای گذار از سنت دینی و سیاسیِ حاکم به شرایط تازه بهره‏برداری کند؛ شرایط تازه‏ای که که امروز چپ‏گرایان هیچ تصویر روشنی از آن ندارند یا ارائه نمی‏کنند؛ شاید یک سوسیال دموکراسی نوین باشد یا یک نئولیبرالیسم تعدیل‏شده و در هر حال، یک اندیشه دینی قرائت‏پذیر با یک نظام اجتماعی سکولار.