شریعتی، اندیشه فردا

فرنود حسنی

انسان ها از نظر دایره تفکر به دو دسته تقسیم می شوند. گروهی کبک وارسر به کار خویشتن دارند و بی توجه به اتفاقات و وقایع اطراف خویش به حیات خود ادامه میدهند و با مرگ هم تمام می شوند  زندگی این دسته در محیط بسته و دایره وار شامل حرکات و افعال تکراری و روزمره است و به همین دلیل افکاروسطح دانش آنها نیز از این محدوده فراتر نمی رود. برخلاف این دسته افرادی هستند که زندگی را از افق های بلند تری می بینند و نگاه ژرف تری به مسائل و اتفاقات محیط خود دارند. این دسته از مردم دو بار زندگی می کنند یک بار پس از تولد و دیگر بار پس از مرگ البته در بار دوم این تفکر آنهاست که به حیات خود ادامه می دهد. آنها با مرگ تمام نمی شوند چون دایره فکر دوران حیاتشان به فراتر از زمان و مکان اختصاص داشته و به همین دلیل ماندگار می شوند نه خودشان که نامشان و اندیشه اشان…

شریعتی اندیشمند و متفکر بزرگ ایران زمین از جمله این انسان ها بود .

ü       او فرزند زمان خود بود .

 در دوران حیات پر مخاطره و غیر یکنواختش هیچگاه از کنکاش و مبارزه دست بر نداشت و از همان آغاز نوجوانی به گونه ای زیست و به گونه ای خواند و به گونه ای نوشت و به کونه ای گفت که ظرف حیاتش به زودی لبریز نشود. از همین روست که وقتی آثارش را می خوانیم همچنان بوی تازگی می دهد بوی افکاری که از یک ذهن پویا و اندیشمند سرچشمه گرفته. شریعتی زمانه خود را خوب شناخت. شریعتی زمین خود را خوب شاخت. دردهایش را فهمید و لمس کرد. زندانهایی که برای آزادی کشید. سخنرانی هایی که در ارشاد کرد و…. همه و همه نشن از آن دارد که حاصل سالها تحصیل و تدریس منجر به دست یازیدن وی به یک تحلیل جامع و درست و منطقی از زمان و فرا زمان خود شده است. او مدینه فاضله جامعه خود را به روشنی تصویر می کرد و به روشنی از دردهای جامعه خود سخن می گفت.

ü       او پدر زمان ما بود.

هر نسل و اجتماعی بنیان های فکری و اندیشه ای خود را مدیون بزرگان و اندیشمندان پیش از خود است.ما نیز در مباحث گوناگون اسلام شناسی و جامعه شناسی تا حدود زیادی  به اندیشه ها و افکار شریعتی مدیون هستیم هر جند که می دانیم  هر دوره تاریخی دارای شاخص ها و اولویت های فکری و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی خاص خود است و بسیاری بر افکار شریعتی در زمان حاضر خرده می گیرند اما با این حال هنوز هم. بخش زیادی از اندیشه ها و افکار دکتر شریعتی در حوزه مذهب، پیرایش دینی و مسائلی که به حوزه اصلاح و پیرایش و نوزایی اندیشه دینی  مربوط میشود همچنان معتبر و موضوع روز است.

و نباید این نکته را فراموش کنیم که به دور از هر گونه تعصب خشک نسبت به شریعتی برخی از تئوری های دکتر همانطور که خود ایشان هم در سخنرانی هایشان تاکید داشتند دچار اشتباه و مرور زمان هستند. زیرا بخشی از اندیشه های ایشان مربوط به دوران  حیات خودشان وشرایط فرهنگی سیاسی و اجتماعی همان زمان بوده  مانند مسئله بازگشت به خویش که یکی از تزهای اصلی شریعتی بود و طبعا در دوره ای که به یک استقلال سیاسی و فرهنگی نسبی رسیده ایم و با مشکلات بومی خود دست و پنجه نرم میکنیم دیگر مسئله روز نیست.

 همانطور که اشاره شد شریعتی افرادی که از دسته دوم بودند دو  دوره زندگی دارند و در این دو دوره نیز افکار و اندیشه های آنهاست که دچار تحول ،نوآوری وتحول می شود طبعً شریعتی نیز از این جریان خارج نبوده و همانطور که افکارش در طول حیات دچار تحولات روحی و اندیشه ای بوده بعد از حیاتش نیز جریان فکری راه افتاده به مدد افکار او توانست تحولات زیادی را درجامعه ایجاد کند.

 درست به مانند قلبی که در یک عمل پیوند از بدن یک مرده خارج و به بدن یک فرد دیگر پیوند زده می شود؛ افکار شریعتی نیزدر روح و فکر افراد مرده و به ظاهر زنده زمان خود اثر کرد و توده ها را به خروش و حرکت و کنکاش واداشت و این جریان و حیات به افراد آینده نیز تزریق شد و انتقال یافت.

 مدینه فاضله شریعتی در آینده:

متفکران بزرگ و کسانی که با اندیشه و کنکاش در متن جامعه توانسته اند به دیدگاه روشنی از ساختار جامعه برسند همواره   برای ملت  خود یک اتوپیا و یا همان مدینه فاضله را تصویر می کنند .

نمایه ای از تمام ظرفیت جامعه ای که در زندگی میکنند ویا شاید جامعه ای مترقی و متعالی که آرزوی ان را دارند. جامعه یا مدینه فاضله دکتر شریعتی به عنوان معدود افرادی که از دو شاخه ایرانی اسلامی به هویت و ذات جانعه خود می نگریست جامعه کتاب ، ترازو و آهن بود

این یعنی چه؟ این سه عنصر چه نمادی را نشان می دهند .

اصولاً شریعتی از سه چیز رنج می برد و سکوت را بر این سه چیز جایز نمی دانست هر چند که ازآندسته انسانهایی بود که سکوت را خیلی دوست می داشت. اول اینکه او از فقر آگاهی و دانش در جامعه خود رنج می برو و تمام تلاشش این بودکه در میان مردم جامعه خود علی الخصوص قشر جوان که آینده سازان فردای کشور بودند ایجاد تحول فکری و فرهنگی کند. دوم اینکه او از فقر عدالت در جامعه ناراضی بود و برای همین هم سالها زندان و خفقان و هجرت را به جان خرید و از آن چه اعتقاد داشت برای آزادی نوشت و در تهایت هم از فقر اقتصادی جامعه در عذاب بود و هر جند که خود را از خیلی مادیات بی نیاز کرده بود اما تحمل رنج هموطنان خود را نداشت و آرزو داشت بتواند جامعه ای توام با توسعه اقتصادی و صنعتی برای کشورش ببیند.

و در واقع منظور او نیز از سه عنصر کتاب و ترازو وآهن دستیابی به این سه آرزو و ایده آل بود.

 فرازی از وصیت نامه دکتر به جوانان

وآخرین وصیتم به نسل جوانیکه وابسته آنم و از آن میان به خصوص روشنفکران و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان و روشنفکر همچون امروز نمی توانسته اند به سادگی مقامات حساس و موقعیت های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزیست که به دست می آورند و دیگر این سخن یک لاادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده است که شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یکبار لکه دار شد دیگر هیچ چیر جبرانش را نمی تواند.

ودیگر اینکه  نخستین رسالت ما کشف بزرگترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن متن مردم است و بیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مرم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان  آنها را از یاد برده ایم و این بیگانگی قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاشهای ما است و آخرین سخنم به آنها که به نام روشنفکری گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می کوبیدند.اینکه: ایمان درذ دل من عبارت از آن سیر صعودی یی است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی به معنای عملی کلمه و آزادی انسانی به معنای غیر بورژوازی اصطلاحً در زندگی آدمی اغاز می شود.

گزینش از با مخاطب های آشنا

آزادی

ای آزادی من از ستم بیزارم از بند بزارم از زنجیر بیزارم از حکومت بیزارم از باید بیزارم از هر چه و هر که تو را در بند می کشد بیزارم….

ای آزادی چه زندانها برایت کشیده ام و چه زندانها برایت خواهم کشید چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد. اما خود را بعت استبداد نخواهم فروخت. من پرورده آزادی ام استادم علی است. مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر و پیشوایم مصدق مردی که هفتاد سال برای آزادی نالید.

گزینش از خود سازی انقلابی

سیگاری بر لب ، سری بر دو دست،..

«سیگاری بر لب ، سری بر دو دست نگاهی به گوشه ای میخکوب، اندیشه ای غرق در اعماق دور رنج ها، دلی سرشار از درد، لبخندی بیزار ، چشمانی بی اعتنا به هر چه و هر که هست و می توان دید و روحی تلخ و گرفتار و چهره ای همواره در پس سایه اندوه و اندیشه ! این بود طرح همیشگی سیمای من . این بود منی که همه می شناختند . در این دنیا هیچ فریبی مرا نمی گرفت ، دروغی هم مرا نمی فریفت. گل ها همه کاغذین و رنگ ها همه دروغین و روح ها همه چرکین و چهره ها همه بیگانه بود. هستی هیچ چیز نداشت که مرا به خود مشغول دارد . من احساس می کردم که در این اطاقک سرد و گرفته ی جهان مبحوسم. آفرینش را بر اندامم جامه ای تنگ وکوتاه می یافتم و….»

و من هرگز نتوانستم خود را در این مزبله خم کنم، پنجه هایم را که میتواند خدائی ترین عشق را بر نامه ای نقش کند در آن فرو برم ، زبانم را که میتواند اهوراترین کلمات وحی را زمزمه کند به حکایت از آنها بیالایم و دلم را که میتواند دریای بی کرانه ی طوفانی شگرف و زرین باشد با امید یافتن آنها به تپش آورم …اصلا گمشده ی من در این مزبله نبود، گمشده من این جور چیزها نبود ، چرا سر خم کنم و بجویم و بگردم و بکاوم؟ که چه پیدا کنم ؟ این بود که نه سر به زمین فرو نهشتم که بر آسمان نیز بر نداشتم که آسمان را نیز کوتاه تر از مناره ی معبد خویش می یافتم  ؛

سر در خویش داشتم و چشم در خویش گشوده بودم و نگاهم جز پنهانی های  خویشتنم را نمی نگریست ، جز درونم نمی نگریستم ، جز در عمق خودم نگاهم را نمیدوختم و افسوس که هر لحظه دنیا بر من تنگ تر می شد و آسمان بر سرم سنگین تر و جامه ی هستی بر قامتم کوتاه تر و رنگ ها پریده تر و زیباییها زشت تر و آشنا ها بیگانه تر و هر چه در نزدیکم بود دور تر می شد و دور تر می شد و دور تر می شدند و دور تر می شدند و هی من تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم می دیدم که همه کس از پیرامونم به شتاب می گریزند و همه چیز از پیشم دیوانه وار محو می شود و دور می شود و فرار می کند و من می مانم و یک مشت درد و یک مشت اندیشه و یک مشت دریغ و یک مشت آرزوی بالدار و یک مشت کاشکی های بیسود و یک مشت  عاطفه های سر در گم و یک آسمان سکوت و یک ابدیت سکوت و یک آفرینش سکوت و سکوت و سکوت آنچنان که دیگر زبان را تکه گوشتی بیهوده می یافتم که در دهانم روئیده است و تنها به کار جویدن می آید و…

هر چه بزرگتر می شدم دنیا کوچکتر می شد و هر چه عمیق تر می شدم هستی سطحی تر و هر چه فهمیده تر می شدم آسمان نفهم تر و هر چه با خود آشنا می شدم  دیگران بیگانه ترو هر چه نیازمند تر می شدم زمین تهی دست تر و هر چه زنده تر می شدم زندگی مرگ زده تر وای که چه سخت می گذشت و چه سخت تر می شد و نمیدانم چه می شد اگر…اگر… آن دو نمی رسیدند …

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

این «بث الشکوی ها » نه کتاب است و نه مقالات ، « صمیمانه ترین نامه ها نامه هائی است که به” هیچ کس” می نویسم» و «سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند ». و اینها است « حرفهایی که هر کسی برای نگفتن دارد».

سخن ، چه شعر و چه نثر ، چه وحی و چه عقل ، به « دو شرط خارجی و قبلی » مقید است : یکی «عنوان » و دیگری« مخاطب». عنوان ، سخن را محدود و اسیر می کند و مخاطب رنگ خود را بر آن می زند …

در این کتاب – که «روح تنهایی در غربت این کویر ، با خود خویش ، حرف می زند » – سخن از این دو قید لاینفک هر سخنی  آزاد است که نه مسئول بیان و اثبات و تعلیم و تبلیغ « موضوع » هایی است که قبلا طرح شدهاست و نه محدود به مرز و سطح درک و رنگ ذوق و پسند و زمینه ی پذیرش و انفعال «مخاطب» هایی که از پیش تعیین گشته اند.

در گداز عمر و گذر از منزل های زندگی ، رنگ ها و طرح ها و حادثه ها و و برخوردهای ما با زندگی و دیگران و زمان و نیز احساس ما از «گذشته» ای دور که در «حال » زنده و حاضر است و در ما آمیخته و با ما در آویخته و نیز حالات شگفتی که در آن، یکباره می بینیم «هستی عالم» یا « بودن خویش » در برابرمان « طرح » شده است ، و نیز لحظات مأنوس و عفیفی که در بحبوحه ی دیگران و دیگرها ، با «خویش » برخورد می کنیم و در هم می نگریم و آشنایی می دهیم و با هم از بودن و از زیستن و از خلق و از حالات و رنج ها و آرزوهای خویش سخن می گوییم … این همه ، رنگ ها و طرح هائی که بر پرده ی دل ما نقش می کند و این نقش ها انفعالی در روح ما پدید می آورد که ما را از مسیری که با همگان بر آ« می تازیم ، «همچون ژنده پیلی که چون هوای انزوا کند از گله خویش کناره می گیرد و گوشه ای را در جنگل می جوید » ، لحظه و لحظاتی را کنار می کشد و در خلوت انزوای خویش ، در زیر باران تند اندیشه ها و دردها حیرتها می نشاند و بر سر غوغای ابرهای شوق زده و بیقرار اسفندی که در در درون به درد و شوق می گریند خاموشمان می دارد و در این حال که همه ی پراکندگی ها ی وجود و سراسیمگیهای زندگیمان ، در یک « با خویشتن بودن» ِ عریان و صمیمانه ، انس و آؤامش و وحدت گرفته اند ، با خود می اندیشیم ، احساس می کنیم و « حرف می زنیم ».

در این حال، سخن گفتن ، کلمات و تعبرات را برای «فهماندن موضوع خاصی» به «گروه معینی» «وسیله کردن» نیست. سخن گفتن ، خود جزئی از همان فهمیدن و احساس کردن است . سخن ، گفتنی می شود شبیه به «گفتگو کردن با خویش».

در آ« حالات که معنائی اندیشه را برآشفته است و احساسی روح را به حریق کشانده است ، در آن لحظات که ، خسته از ابتذال روز مرگی هائی که تمام لحظه های ما را پامال کرده ، و رنجور از ملال زندگی و رنج بیهودگی « بودن » خود مخاطب خویشیم یا دوستی همچون خویش را مخاطب خویش می گیریم و به حرف زدن ، نه « گفتن » به کسی و کسانی و از موضوع هائی ، گفتگو کردنی آزاد ، گفتگو کردنی شبیه «با خود آزاد و رها فکر کردن» ، شبیه با همدرد و مأنوس و محرمی «درددل کردن» ، گپ زدن نه از رنج خاصی در زندگی و دشواری خویش و امید ها و هراس ها و احلام بی تعین و بی حد و مرز ، می پردازیم ، در این حال ها و لحظه ها ، آ«چه طرح می شود موضوع سخن است نه آنچه طرح می کنیم.

در اینجا نفس«حرف زدن» اصالت دارد . سخن وسیله ی اثبات و انتقال نیست ، خود یک نوع « زندگی کردن» می شود.

***

من در اینجا تمرینی برای پدید آوردن سبکی تازه در نویسندگی نکرده ام ؛ اما چنین شده است ، که گویی در آ« ساعات که گرم خیالات و اندیشه هائی در خلوت تنهایی با خویش بوده ام و «بی خویش» می نوشته ام ، آنچه بر خیالم می گذشته و یا در دلم میآمده است ، بی هیچ کم و کاستی ، بر روی این صفحات نقش می بسته است، با همان عریانی و بی قیدی و بی نظمی و بی شائبگی و با همان صمیمیت و خلوص مطلقی که معانی و عواطف بر صفحه ی ضمیرم ، به سر انگشت خیال و خاطره وبه نیروی ادراک و احساس ، نقش می شده است.

آنچه در اینجا آمده ، گزیده ایست از هزاران صفحه «بث الشکوی »ها و «غزل» های غیر منظوم من در حالات و آنات ماورائی و مرموزی ، در گداز عمر ، که به جاذبه ی تاثری ، روح همه ی شعار و دثار خویش فرو می ریخته و از بند همه « بایستن»های همیشگیش می گریخته و در یک « با خویشتن بودنی، رها از ماسوایش»، در آتش آن «معنی» که مبتلایش شده است ، خاموش و صبور می گداخته است و اگر می بیند که با یک «معنی که سر در دنبال من داشته» و تسخیرم کرده است ، معنی های پیچیده و متراکم بسیار نیز همراه آمده و در من سر برداشته است ، از آن است که هر عاطفه ای که دردرون سر می زند و می روید و تمام بودن آدمی را فرا می گیرد ، کالبد همه ی دردها و خاطره ها و نیاز ها و آرزوهای مرده و مجهول واز یاد رفته را نیز بر می شورد و از روح خود در آن ها می دمد و می پرورد و قیامتی شگفت در گورستان ساکت درون بر پا می دارد و این رستاخیز را آنها که خواسته اند ، به نظم یا نثر برای «دیگران» گزارش کنند  تباه کرده اند و من هرگز به چنین کوشش بیهوده ای نپرداخته ام و ننوشته ام و نگفته ام و ، در آن لحظات جادوئی و غریب که در این رستاخیز بوده ام ، آنچه می دیده ام و می یافته ام ، خود ، علیرغم من و گاه بی خبر من « حرف و فعل و صوت » می یافته است و سخن می شده است و احساس می کرده ام که در این حالت ها ، نوشتن را بعنوان وسیله ای برای بیان و انتقال این افکار و عواطف استخدام نمی کرده ام و برای آنکه « بماند و بنمایم و بدانند »نمی نوشته ام ، بلکه تنها از آن رو می نوشته ام که « نمی توانسته ام ننویسم»! و در این هنگامه های بی خویشی که کلمات «هر یک انفجاری را به بند می کشیده اند » و روح را در تنگنای خفقان آور زیستن و بودن بی تاب می ساخته اند و دردها و حرف ها ، بی قرار و هراسان از خاموش مردن ، خود ، واژه های خویش را بر می گرفته اند و برای گفتن بر سرم می تاخته اند و من ، بی طاقت و دردمند ، زندانبانی را می مانسته ام که زندانیایش بر او شوریده باشند ، عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمام بودنم ، براستی حس می کرده ام که :

« نوشتن برای فراموش کردن است ، نه برای یاد آوری»

تنهایی صفت بارز « وضع انسانی» است . جوهر الهی «خودخواهی ، آزادی و آفرینندگی»- که نوع «بشر» را تا مرحله ی تکامل «انسان » بودن فرا می برد ، بیگانگی او را با طبیعت عنصری ، نظم کور و کائنات نا آگاه و بی احساسی که او را احاطه کرده اند ، توجیه می کند و مذهب و عشق و هنر سه جلوه ی این « روح غریب » است ، « این نی بریده از نیستانش » که هماره از فراق ، اضطراب ، حسرت ، انتظار و بیزاری و عشق می نالد و هر چه بیشتر به خود پی می برد تنها تر می شود و پیوندهای ناخودآگاهش با طبیعت می گسلد و از «ما» که در جامعه ای باستانی نیرومند و مسلط بود ، می برد و به « من » می رسد و آنگاه بریده از جهان و جدا از جمع ، درد « اختیار » و هراس « رهائی » بیقرار و مضطربش می کند و می کوشد تا با تخدیر و مستی ، آن را فراموش کند و لحظه ای از آن بیاساید و یا به کمند عشق ، از رهایی رها شود و با دلی پیوند گیرد و یا به اعجاز هنر ، طبیعت را با خویش آشنا و همدرد سازد و خود را با دیگران تفاهم و خویشاوندی بخشد و پیوند هایی را که با خودآگاهی عقلی گسست با بیان آفرینش هنری « اتصال» دهد و یا از این تنگنای بیدرد و بیگانه ، به درون خیزد و بر بال روح بیتاب خویش بنشیند و ، به نیروی عشق و هدایت عرفان ، به آن « نمی دانم کجای» آشنائی که اینجا نیست بگریزد و یا به دعوت پیامی غیبی و راهبری رسولی که از آنجا خبر آورده است ، خود را نجات دهد و اگر نه پیام غیب را باور کرد و نه الهام دل را ، نه عشق قرارش بخشید و نه هنر نگاهش داشت و او ماند و  آنچه پیدا هست ، باید تا «شراب » فراموشیش بخشد و یا «انتحار» خلاصیش دهد ، که تنها موهبتی که میتواند آدمی را با «همه اش ، همین!» اشباع کند و در این دور باطل « تولید برای مصرف و مصرف برای تولید» و «آسایش فدای تأ مین وسایل آسایش »! خوشبخت سازد ، « حماقت »است و دریغا که حماقت هم موهبتی است خدادادی ، زیرا ، آدمی می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که «نفهمد».

***

بگفته ی شاندل :«نتایج یکی از موثق تین دلایل توجیه «وسایل » است اما اگر تنها نتیجه را ملاک ارزشیابی وسیله تلقی کنیم ، این خطر که ارزش هایی بالاتر از نتیجه را وسیله ی ان کرده باشیم بسیار است ».

بی شک مواقع خاصی در شرایط گذرای زندگی و تاریخ فرا می رسد که باید چنین بکنیم . ضرورت گاه «ترجیح بلا مرجح» را ایجاب می کند. هنگامیکه که سیل هجوم می آورد و یا حرق در شهر می افتد «وظیفه ی » همه مشخص است . آنگاه که گرسنگی بیداد می کند ، سخن گفتن از مائده های روحی خیانت است ، نه تنها به زندگی مادی ، که به معنویت روحانی نیز هم؛ بر خلاف سخن سعدی ، اندرونی که از طعام خالی است خانه ی جهل و زاغه ی ظلمت است حتی دین من اعلام میکند که « هر کس معاش ندارد معاد ندارد».

نگاهی که شهر ها و آبادی ها را می نگرد ، در« کویر» هیچ نمی یابد. نگاهی دیگر هست که آنچه را در آبادی ها و شهر های شلوغ و پر هیاهو و رنگارنگ نیست در کویر می تواند یافت. برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرف ها ، از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست ، باید

« از آنجا که همیشه هستیم برخیزیم» .

آدمی در برش های گوناگونش ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگری می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد.

در اوج آگاهی ، آدمی خود را در زندانی چهار «زندگی» می یابد: «طبیعت» ، «تاریخ»، «جامعه» و «خویشتن»! و سخن گفتن از «معانی و عواطف» و «درد ها و نیازها»ی آدمی است، که در هر یک از این چهار زندگیش ، بر گونه ای است: گاه در هستی سخن می گوید ، سخنش «فلسفه»است، گاه در تاریخ و سخنش «انسان» گاه در جامعه  و سخنش «سیاست»و گاه در خویشتن و سخنش «شعر».

و من همه ی عمر ، آنچه گفته ام از سیاست گفته ام . «ما» بوده است که در «من » از خویش سخن می گفته است و از زمینه و زمانه ی خویش ؛ و مخاطبم ، لا جرم ، مردم عصر من و سرزمین من.

و اما ، گاه خود را موجودی می یافته ام در « این دنیای بزرگ » و گاه مردی در انتهای زمان با این تاریخ شگفت که در من جاری است ، و گاه مردی در خویش ، و در این لحظات ، از آنچه همواره در نا خودآگاهی ، جزئی از آن کل  و بعدی از آن ذات بوده ام ، جدا می شده ام و تنها و مجرد ، و من می شده ام و در برابرم «بودن» . ومن می شده ام و در من « زیستن » ، و من می شده ام و با من«خویشتن» و در این « آن» های شگفت و هراسناک ، معانی و عواطف غریب در من حلول کی کرده اند و دردها و نیاز های ناشناس در من می روئیده اند و بی من ، کالبد می گرفته اند و خود ، سخن می شده اند و در اینجا است که کلمه ، نه دیگر « نشانه ی دلالت » که به گفته ی سارتر شیء و مفهوم نه مدلول و مقصود ، که صفت و ماهیت لفظ و واژه ها ، نه علائمی گزارشگر و قراردادهائی حکایتگر ، که به تعبیر شاندل :« پاره های بودن آدمی» می شوند و لاجرم ، بی آداب و ترتیب «انتقال» و بی قید و بند « مخاطب » ، که حرف زدن است نه گفتن .

و از این است که بدعت و غرابت «سبک » و « زبان » در این نوشته ها بدعت و غرابت معانی فکری و احساسی را دیریاب تر کرده است و ناچار ، به همان اندازه که ناقدان متداول بازار طعمه های خویش را به آسانی در این کتاب می جویند ، جوینگان صادق معانی ، بی «دوبعد دریافت» و نیز بی «دو سرمایه ی فرهنگ» ، جز لعاب رقیقی از سطح این کتاب و جز احتمال زیبایی سخنی و هنرمندی تعبیری و گیرایی توصیف و تشبیهی ، در آن هیچ نخواهند یافت. که کویر است و چشم های شهری در آن، جزطلوع و غروبی زیبا و آسمانی ستاره ریز هیچ نمی بینند.

این کتاب ، به تعبیر سارتر ، « شعر » ها و به معنی فارسی کلمه «غزل»ها و «نفثه المصدور » های یک سینه ی مجروح و «بث الشکوی» های یک روح کویری است و این کویر ، هم جهان من است و هم تاریخ من و هم میهن من و هم دل من ، خویشتن غریب من ، زیستن بایر و آتشناک من و بالاخره داستان من و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگین  ِ « بودن » ! .

خواننده ی این سخنان نباید خود را مخاطب انگارد که این سخنان بی مخاطب است ، باید بیننده و جوینده ی آن باشد . الفاظ و عبرات را نخواند . « معانی و عواطف جمله گشته و کلمه شده را لمس کند، بچشد ، ببوید» ، نه آنچنان که «نامه» را می خواند ، آنچنان که سرگذشتی را می بیند ، نه آنچنان که به خطاب گوینده ای گوش می دهد . آنچنان که نوای موسیقی ئی را می شنود ، آنچنان که تنهایی دردمند را می بیند که خود را می نالد؛ که در کویر هیچ نیست ، نه حرفی ، نه کسی، تند بادی سرگشته و بی آرام در این بیکرانگی تشنه ، همچون روح تنها و سرگردانی ، میوزد و مینالد و می جوید و فریاد می کشد .

از زاویه نگاه من به این دنیا بنگر ! با کاروان دل من ، با زاد فرهنگ من ،بر روی جاده ی تاریخ من و با تازیانه ی رنج ها و شوق های من بر سینه ی این کویر بران ! تا به بوی سخنم ، نه به دلالت الفاظم ، به دل این کویر ها راه یابی و در صمیم وجدان این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهایی و غربت و هراس و شکوه و بی کرانگی و ملکوت و زیبایی های وحشی کویر را تماشا کنی  و از آنجا به « ماوراءطبیعه» این دنیا و به «غیب» این غم ها و شادی های همه نزدیک و همه پیدا و همه روزمره ، سرکشی و آنگاه ، به نفرین و یا آفرین من بنشینی . بهر حال ، خواننده ی صادق کویر ، ای دوست ، ای دشمن دانا ، این شقیقه را همچنان که که شقیقه ی خویش ، مشنو؛ ببین ! مخوان ، بیاب!

و پیش از انکه بیندیشی تا چه بگویی ، بیندیش تا چه می گویم!

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

کویر! این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است.!

برای آنکه دل به آب و آبادی زندگیش بسته ، کویر یک نوع دلزدگی است . صدمه ای برای سعادت و لذت و آرامش و از دست دادن «خوشبینی» !

 

 

خوشبینی آنکه بر سایه ی درختی لمیده و آخور آباد کرده و پهلو از خوشبختی برآورده و از خودش خوشش می اید و از این همه نعمت شاکر است .

اما آنکه مسئول است ، مسئول ساختن ، نباید ویران کردن را بیاموزد؟

این است که درست به همان دلیل که خواننده ای ممکن است در « کویر» بماند – واین فاجعه ای است که مرا به تردید  می افکند – میتواند در کویر برای آنکه راهی شهادت گردد غسل کند چه به گفته ی شاندل کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشم های وی مرده باشد.

رنج ، نفی و عبث تیغ های برانی که راه دنیا را به سوی آخرت می برد و هموار می سازد . چه برای نان دیگران ، دغدغه داشتن و برای کسب آن تلاش کردن ، در نخستین قدم ، دغدغه ی نان را در خویش کشتن و نان خویش را از دست نهادن است .

وانگهی برای آن گروه از فرزندان آدم که هبوط را برای خویش فاجعه می شمارند ، کویر سرنوشت ناکامی و تلخی و عطش ابدی ادمی است که به ان میوه ی ممنوع نزدیک شده است . و بنابراین یک معجزه ی سیاه است . اما برای آن گروه از فرزندان ادم که سرگذشت «آدم » را می پذیرند و دنبال می کنند , « هبوط ، این بهشت سیری و سیرابی و بیرنجی » و سرنهادن در این «کویر» – که در آن ، دغدغه و تشنگی و اتش چشم به راه آدمی اند- آرزویی است که آن را برای نزدیک شدن به این «میوه ی ممنوع» بیقرار کرده است .

شیطان و حوا ، چشم در خویشتن گشودن و عصیان و بالاخره ، تبعید از بهشت و آوارگی در «کویر»…

بگذار تا « شیطنت عشق» چشمان ترا بر عریانی خویش بگشاید ، هر چند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد ، اما کوری را هرگز به خاطر آرامش ، تحمل مکن.

و گناه!

آری ، اما اگر گناه نباشد  ، طاعت را چگونه می توانی بدست اوری؟

چه ، « انسان تنها فرشته ای است که دستش به خون آغشته است»!

وانگهی ، کویر ، نه تنها نیستان من و ماست ، که نیستان «ملت» ما و «روح» ما و «اندیشه» و «مذهب»و «ادب» و «زندگی» ما و سرشت و «سرگذشت» ما همه است .

کویر! این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است.!

روح خویشاوند

حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش ، در مجمر روح بی قرارند و آدمی را سراسیمه و بیتاب همچون روح سرگردان از شهر و دیار برون می کشانند و در جستجوی مخاطب همچون مولانا در قونیه بر لب استخر آبی و یا همچون «مهر» در آغوش مرم محرابی و یل همچون سلمان پاک ، در خلوت سوزان و تشنه صحرایی و یا همچون همام در سایه روشن مرموز و پر سخن نخلستانی و یا همچون علی در… هیچ جا…هیچ کس…

اما…

چرا، در آن نخلستان های آشنایی که علی درد های پنهانیش را در سایه مهتاب نا پیدایش پوشیده می گریست؟

خود خواهی های بزرگ با «آوازه» و «عشق» سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند . اندیشه ای که جهان را به رنگ و طرحی دیگر می فهمد ، «خود» را چشمه نهرهای غیبی و صحرای وزشهای غریب می یابد ، تنها و تنها در جستجوی « آشنا » است

خوشاوندی روح نیاز روح هایی است که در این« نشأه » بیگانه مانده اند.

بیگانگی عالم بیکران «وجود » را تنگنایی خفقان آور می کند و آنکه در سلول تنگ و تاریکی به زندان مجرد محکوم است ، تا می شنود که آشنایی را آورده اند ، سقف سلولش تا ورای آسمان فرا می رود ، و دیواره هایش از هر سو تا آن سوی افق های زمین دور می شود و زندانش را اقلیم آشنایی می یابد از چهار جهت محدود به « او »!

روحی که «پیام » دارد نه مرید می طلبد و ، نه عاشق، در رهگذر عمر چشم انتظار ایستاده است و «وجود»ش « ندا » یی است که آشنایی را می خواند و حیاتش «نگاهی» که در انبوه  این صورتک های مکرر و بی مسئولیت و بی انتظار و بی اضطرابی که بیهوده می گذرند ، چهره ی مانوس و محرم خویشاوندی را بیابد که بر آن موجی از «حیرت» افتاده است و دو نگاهش همچون دو کودک گم کرده مادر ، در این دنیای بی پناه آواره اند

هبوط …

روش شریعتی در طرح مذهب

علی کار اصلاح گری را به تعبیر خودش جنگ مذهب علیه مذهب نام نهاده بود با انتقاد بر نارساییهای مذهب سنتی ، تلاش می کرد مذهب راستین را از انحصار متولیان رسمی آن رهایی بخشد ، کاری با این وسعت که با به کار گیری سبک و روشی نو در فهم دین – که از بنیاد با روش و مبانی معرفتی اسلام سنتی تعارض داشت همراه بود ، قطعا با حساسیتهایی که برمی انگیخت ، دشوار و خطر آفرین بود اما با پشتکار و شوری وصف ناپذیر و با اندیشه ای عمیق و پویا به نقد و بارخوانی مذهب و تعالیم آن پرداخت و از این رهگذر ، چهره معنوی و راستین اسلام رهایی بخش را آشکار ساخت .

روش شریعتی در طرح مذهب  اسلام شناسی بررسی و نقد ها شریعتی و مذهب طرحی از یک زندگی مقالات   enikazemi
آقای حامد الگار شرق شناس امریکایی درباره شیوه و سبک کار شریعتی می گوید :
نوشته های شریعتی از یک خصوصیت برانگیزنده برخوردار است . در این نوشته ها انسان با یک ذهن پویا رو به روست به مجامله و اعتذار متشیث نمی شود . ذهنی که به تجربه کشف و تدوین مجدد یک عقیده کهن دست یافته است .
علما با همه اهمیتشان که به کرات متذکر شده ام ، قادر به چنین کاری نبوده اند ، شاید هم چنین وظیفه ای ندارند ، به هر حال دکتر شریعتی به موفقیتی دست یافت که علما بدان نائل نشدند . برای هدایت یک نسل به سوی اسلام نمی توان تنها به صدور ” فتوی ” بسنده کرد۱ .

۱٫ انقلاب اسلامی در ایران ( چهار سخنرانی از الگار ) مترجمان : مرتضی اسعدی ، حسن چیذری ، نشر قلم سال ۱۳۶۰ چاپ اول ص ۱۱۹

آقای رضا براهنی ، نویسنده و شاعر و منتقد معروف ایرانی درباره تاثیر شریعتی در مبارزه و صف آرایی علیه تشیع سلطنتی آقای دکتر سید حسین نصر۱ و برخی روحانیون می گوید :
کار علی شریعتی از این نظر مهم بود که مذهب سلطنتی شده را می کوبید . گاهی بر آن نام تشیع صفوی می گذاشت ، گاهی تشیع موسسه ای شده و فاسد ، گاهی تشیع دولتی ، گاهی تشیع غیر انقلابی . شریعتی با مثال هایی که می زد با تعبیرات و الفاظ و تشبیهات و استعاراتی که به کار می برد با آیه هایی که می آورد از قرآن و یا حدیث ، توانست از طریق شنوندگان در مقابل تشیع سلطنتی که نماینده واقعی آن سید حسین نصر بود از روشنفکران و تشیع راکد که نمایندگان آن سکوت کرده بودند سد محکمی از تبلیغ و تهیج درست کند . نقش شریعتی از این نظر مطالعه کردنی است که نگذاشت سلطنت مذهب را از بین ببرد .
یکی از تهمتهایی که در سالهای اخیر آقای حمید روحانی مسئول مجله ۱۵ خرداد ، به شریعتی وارد کرده اتهام ارتباط وی با ساواک است . آنها که حتی اطلاعاتی اجمالی از سیر مبارزاتی علی شریعتی بر ضد نظام پهلوی دارند می دانند که علی یک مبارز حرفه ای بود و اندیشه و عمل سیاسی را عالی ترین تجلی اندیشه اجتماعی می دانست و با پایداری نشان دادن انگیزه های خود متناسب با فراز و نشیبهای زندگی و اوضاع اجتماعی سیاسی و فرهنگی جامعه یکی از موثرترین اندیشمندان حوزه اسلامی و جهان سومی شناخته شد .
احسان نراقی یکی از جامعه شناسان و مشاوران دربار و شخص شاه در رژیم پهلوی۲ درباره نقش و تاثیر شریعتی بر روی جوانان می گوید :
انبوه جوانان به سوی مذهب ، فقط کار شریعتی بود الان هم باید با صدای رسا گفت : آقای روحانیون ! شما از این انقلاب بهره بردید ، سهم اصلی متعلق به شریعتی است …۳
… شریعتی نفی کننده است ، نفی همه چیز . نه ایجاد مکتب . بیان زیبا ، گیرا جذاب و شیوا برای نفی سلطنت. در حسینیه ارشاد مدت ها چندین هزار جوان را جذب کرد … ۴

۱٫ موقعیت دکتر نصر به عنوان یک شخصیت فرهنگی رژیم پهلوی نقطه مقابل عقاید ضد حکومتی شریعتی بود ، و این اختلاف به اتهامات متقابلی همچون (( روشنفکر ارتجاعی برج عاج نشین )) از سوی شریعتی و (( مارکسیست اسلامی غوغاگری که می کوشد در صف نیروهای مذهبی رخنه کند )) از سوی نصر انجامید . ن . ک به روشنفکران ایرانی و غرب نوشته مهرزاد بروجردی ترجمه جمشید شیرازی از انتشارات فرزان روز سال ۱۳۷۸ ص ۱۹۷ .
۲٫ به گفته احسان نراقی در خلاء فرهنگی حاکم ، شریعتی به بسیاری از جوانان هویت داد : (( خوب خیلی مهیج بود دیگر ، برای آنکه آن نسل جوانی که رژیم بی هدف بارشان می آورد اینها در شریعتی یک هدف می دیدند . یعنی یک راهی به آنها نشان می داد و یک دلگرمی به آنها می داد . ولی برداشت او از امور دینی و اسلام یک برداشت خاصی بود که همه جا مورد تایید همه به اصطلاح اسلام شناسان و روحانیون نیست . حتی عده ای او را مثلا بدعتگذاری می دانند که انتقاداتی به او دارند . از آن جنبه بگذریم ، جنبه اجتماعی او خیلی قوی بود و موثر )) نقل از کتاب انقلاب ایران به روایت بی بی سی زیر نظر عبدالرضا هوشنگ مهدوی انتشارات طرح نو سال ۱۳۷۲ چاپ اول صص ۱۷۹ و ۱۸۰
۳٫ در خشت خام ( گفتگو با احسان نراقی ) سید ابراهیم نبوی انتشارات جامعه ایرانیان سال ۱۳۷۹ چاپ اول ص ۱۳۲
۴٫ همان ص ۱۳۱

شریعتی فقط برای مقابله با رژیم شاه دنبال این اعتقاد جنبه مذهبی دادن به مبارزه را گرفت و از نظر تاکتیکی و تاکتیک سیاسی بسیار خوب عمل کرد۱ .

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)