آن جاده ی روشن و خیال انگیز

به نظاره رفته بودم
گرم تماشا و غرق در این دریای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان پر
و ،
تک تک از غیب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .

—– آن نیز ماه با تلالؤ پر شکوهش
—– که تنها لبخند نوازشی است
—– که طبیعت بر چهره ی نفرین شدگان کویر می نوازد ،
—– از راه رسید و گل های الماس شکفتند
—– و قندیل زیبای پروین – که هر شب ،
—– دست ناپیدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
—– آرام آرام به گوشه ای دیگر می برد – سر زد .

و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی که
گویی یک راست به ابدیت می پیوندد !

دکتر علی شریعتی

مطالب مرتبط

Subscribe
Notify of
guest
8 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
mishka
mishka
سپتامبر 3, 2010 7:27 ب.ظ

بیا
هر شب بیا ، در خلوت مهتاب تنهایم ،در سایه ی هر شب ، چشم به راهت گشوده ام…
من انجا بر تو بیمناکم که با شب تنها نمانی .

mojtaba
mojtaba
فوریه 21, 2012 11:38 ب.ظ
Reply to  mishka

خیلی زیباست

نسرین
اکتبر 26, 2010 3:19 ب.ظ

خیلی زیباست

نازنین
نازنین
جولای 20, 2011 9:01 ق.ظ

غروب نزدیک است.میرم لب پنجره ام ..رو به خلیج است.اینجا نه کویری هست و نه سکوتی …اما آسمان هنوز هم زیباست نور مهتاب صورت زمینرا اینجا هم نوازش میکند.اینجا هم میتوانی گمشده ات را در آسمان جستجو کنی .چه زیباست رقص ستاره ها و پرواز کوتاه شهاب سنگ ها………

مرجان عروس دریایی
مرجان عروس دریایی
اکتبر 18, 2011 10:31 ب.ظ

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش… Read more »

رضا
رضا
ژانویه 31, 2012 10:34 ب.ظ

لحظه ها را گذراندیم تا به خوشبختی برسیم غافل از اینکه خوشبختی همان لحظه هایی بود که گذشت(دکتر علی شریعتی)

رضا
رضا
ژانویه 31, 2012 10:39 ب.ظ

ای صمیمی، ای دوست
گاه و بی گاه لب پنجره خاطره ام میایی.
ای قدیمی،ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی
من به یادت هستم

رضا
رضا
ژانویه 31, 2012 10:44 ب.ظ

کلماتم را در جوی سحر می شویم
لحظه هایم را
در روشنی باران ها
تا برای تو شعری به سرایم روشن
تا که بی دغدغه
بی ابهام
سخنانم را
در حضور باد
-این سالک دشت وهامون-
با تو بی پرده بگویم
که ترا
دوست می دارم تا مرز جنون
(شفیعی کدکنی)