شریعتی و اسلام سیاسی چپ در ایران

بسیاری از شاگردان ، پس از درگذشت وی و در جریان انقلاب، به پیروان امام خمینی پیوستند و مفاهیم و اندیشه های او را در نیز به گفتمان فقاهتی وارد نمودند. شریعتی متفکری بود که خود هیچ سازمان و حزب و مکتبی ایجاد نکرد، اما تاثیری عمیق بر جریانات پس از خود برجای نهاد و او را همواره اگر چه نه مهمترین، اما دست کم از مهمترین پیشگامان و ایدئولوژیک در به شمار آورد

شریعتی را بهمراه ، و از پایه گذاران اصلی اسلام سیاسی چپ درایران می­دانند که بویژه پیش از انقلاب در شکل دادن به شمار می­آورند، البته باید گفت که ارتباط شریعتی و مارکسیسم بسیار پیچیده است وی در مقاله ای در روزنامه خراسان در سال ۱۳۳۴ نوشت که اسلام به لحاظ فکری، حد واسط و و به لحاظ سیاسی حد واسط کمونیسم و است[۱] . وی با کتاب ابوذر خداپرست شیفتگی خود به را نشان داد و این علاقه را تا پایان حفظ کرد. وی توام با ایمان دینی را بعنوان یک فلسفه زندگی ستایش و از بسیاری مفاهیم مارکسیستی استفاده کرد و آنها را پذیرفت. برای مثال وی به وفور اصلاح تضاد طبقاتی را بکار برد و با الهام از داستان هابیل و قابیل، هابیل را نماینده طبقه مستضعف و محکوم جامعه و قابیل را نماینده طبقه حاکم و مالک در جامعه دانست. به عقیده شریعتی در طول تاریخ دو طبقه بیشتر وجود نداشته است: مستضعفان قربانی استعمار و ظالمان استثمارگر[۲] . وی تشیع را بعنوان اسلام طبقه محکوم ستایش می­کند و آنرا روبنایی نمی­داند. وی همچنین با تفسیری مارکسیستی از مفهوم قسط، آنرا مربوط به سهمی بر می­شمرد که هر فرد از جامعه دارد و برای رسیدن به آن باید زیربنای اقتصادی جامعه را تغییر داد. وی با استناد به روایاتی که در اسلام در نکوهش فقر وجود دارد، معتقد است که اقتصاد در اسلام اصل هست اما هدف نه. بنظر شریعتی همچنین اسلام جهت گیری ضد اشرافی و ضد سرمایه داری دارد. استفاده گسترده شریعتی از مفاهیمی نظیر دیالکتیک، ایدئولوژی، بورژوازی، جامعه بی طبقه، زیربنا و روبنا و روی آرودن به تفسیری ایدئولوژیک و انقلابی از اسلام، همگی بیانگر تاثیرگسترده گفتمان مارکسیستی بر وی است هر چند که وی پس از آزادی از زندان و تحت تاثیر انحرافات مارکسیستی در سازمان مجاهدین خلق و شاید هم به تشویق ساواک، به نوشتن مقاله هایی در نقد مارکسیسم پرداخت[۳]  و ترکیب اسلام و مارکسیسم را ناممکن دانسته و به کسانی که در پی پیوند این دو با یکدیگر بودند، حمله کرد و مارکسیسم را متهم به خیانت نمود[۴]، بااین حال در گذشت وی مانع از آن شد تا این بخش از اندیشه های وی مورد توجه واقع گردد.

بسیاری از شاگردان شریعتی، پس از درگذشت وی و در جریان انقلاب، به پیروان امام خمینی پیوستند و مفاهیم و اندیشه های او را در نیز به گفتمان اسلام سیاسی فقاهتی وارد نمودند.

شریعتی متفکری بود که خود هیچ سازمان و حزب و مکتبی ایجاد نکرد، اما تاثیری عمیق بر جریانات پس از خود برجای نهاد و او را همواره اگر چه نه مهمترین، اما دست کم از مهمترین پیشگامان اسلام سیاسی و ایدئولوژیک در ایران به شمار آورد[۵].

گفتمان اسلامی که شریعتی نمایندگی‏اش را بر عهده داشت و یکی از مهم‏ترین و تأثیرگذارترین نظریه‏پردازان آن به شمار می‏رود، هرچند که در تمایز با گفتمان‏های سنت‏گرایانه و بنیادگرایانه، بخشی از گفتمان روشنفکری دینی است، اما در همان حال وجوه تمایزبخش آن را با دیگر قله‏های وابسته به گفتمان روشنفکری دینی نمی‏توان انکار کرد. دکتر شریعتی در تمایز با گفتمان لیبرال یا نولیبرال در نوگرایی دینی، نماینده و سخنگوی گفتمان رادیکال ـ انتقادی روشنفکری دینی است که علاوه بر نقد رادیکال سنت و دیانت سنتی ـ همچون سایر روشنفکران ـ با مدرنیته نیز مواجهه‏ای انتقادی داشته و کوشیده است که از طریق رویکردی اعتلاجویانه و ضمن پذیرش وجوهی از مبانی و دستاوردهای تاریخی مدرنیته در چند سده اخیر، سرچشمه‏های بحران‏زا در عقلانیت و اومانیسم مدرن را مورد تغافل نگذارد و افق اندیشه و آرمان خود را در آن سوی مدرنیته نشانه‏گذاری کند. او به‏خوبی تفطن داشت که غرب‏زدگی و غرب‏ستیزی، وجوهی متعارض‏نما، اما از یک واقعیت هستند. شریعتی نمی‏خواست اسیر هیچ یک باشد و به همین دلیل هم می‏گفت ما در برابر غرب نباید چشمان خود را ببندیم و نه بدان خیره شویم. باید به آن نگاه کنیم و بکوشیم که مبانی و افق‏های بحران‏زا در ذات مدرنیت را دریابیم.

فرامدرنیته و مواجهه انتقادی شریعتی با مدرنیته را البته نباید هم‏سنخ هیچ یک از دو گفتمان هابرماسی یا فوکویی پنداشت. نگاه انتقادی شریعتی محدود به نقد سرمایه‏داری و بحران‏زایی‏های انسانی، معنوی، اقتصادی و اجتماعی آن نیست؛ بلکه ریشه‏های بحران را تا نارسایی و یکسویی اصول و مبانی مدرنیته عمق می‏بخشد و افزون بر آن، ساینتیسم (اصالت علم)، ماشینیسم (اصالت ماشین)، بوروکراتیسم، راسیونالیسم (اصالت عقل محاسبه‏گر)، اومانیسم و… را هم مورد آسیب‏شناسی قرار می‏دهد. البته فرامدرنیته شریعتی، غرب و دستاوردهای معنوی، سیاسی، اجتماعی و اقتصادی آن را نفی نمی‏کند. او هرچند به عنوان متفکری ضد استعمار امپریالیسم، از میوه‏های استعماری مدرنیته و سرمایه‏داری غفلت نمی‏ورزد، اما می‏کوشد تا با شالوده‏شکنی آن و بازسازی مبانی تک‏بعدی و دستاوردهای مثبتش در ساختار دینی و معنوی تازه و قرار دادن آن در زیست ـ جهان و افق توحیدی نوینی به آن سوی تجدد گذر کند. بدین معناست که شریعتی متفکری نوگراست. نوگرایی او با سه آرمان عرفان، آزادی و برابری، می‏کوشید تا از معنویت اگزیستانسیالیستی، آزادی لیبرال و برابری سوسیالیستی کلاسیک فراتر رود و این همه را در افقی عالی‏تر و توحیدی‏تر همساز کند.

دکتر شریعتی را از این حیث باید پدر معنوی روشنفکری دینی چپ، نوگرا و مردم‏سالار در ایران شمرد؛ روشنفکری که دین نوگرا و ترقی‏خواه را با عرفانی توحیدی و وجودی، نه فروتر از سوسیالیسم و دموکراسی، که برتر می‏خواهد و برابری و مردم‏سالاری را ضمن بهره‏مندی از تجربه انسان مدرن تنها در جامعه‏ای معنوی و دینی قابل تحقق می‏داند. عرفان وجودی او با عرفان دینی سنتی از یک سو و معنویت بی‏خدا و غیردینی مدرن از سوی دیگر مرزبندی دارد؛ چنان‏که سوسیالیسم او پذیرای دولت‏سالاری (اناتیسم) و سرکوب شخصیت و تفرد فلسفی ـ اجتماعی آدمی نیست. او آزادی را نیز در پیوند با چنان سوسیالیستی همنشین عدالت می‏دارد و آن را به لیبرالیسم اقتصادی، مادی و سرمایه‏محور فرو نمی‏کاهد.

 

پی نوشتها

 


[۱] – علی رهنما، مسلمانی در جستجوی ناکجاآباد، ترجمه کیومرث قرقلو، تهران: گام نو، ۱۳۸۰، ، ص ۹۸

[۲] – همان، ص ۴۱۷

[۳] – همان، ص ۴۸۰

[۴] – همان، ص ۴۹۰ و ۵۱۱

[۵] – سید محمد علی حسینی زاده، اسلام سیاسی در ایران، قم: انتشارات دانشگاه مفید،۱۳۸۶، ، ص ۲۲۴

پژوهشگر : مرتضی باقیان

مطالب مرتبط

دیدگاه بگذارید

Be the First to Comment!

avatar
  Subscribe  
Notify of