نویسنده : الهه آزادبخت
نسل روشنفكر جديد مرا متهم كرده است كه خيلي ايده آليستم، از واقعيت از رئاليست دور شده ام . تمام آثار سيزده چهارده سال اخيرم نشان مي دهد كه چنان در ذهنيت غرقه شده ام كه از عينيت غافل مانده ام…
اين اتهام را از خيلي ها شنيدم كه: شما خيلي عميق و دقيق و ظريف و پر از علم هستيد اما به مسائل عيني سياسي و واقعيات محسوس و ملموس نمي انديشيد، من معني اين حرف ها را مي دانستم
اينها خيال مي كنند هر چه عميق باشد و محتاج به تفكر و دانستن و نبوغ و دقت از واقعيت و سياست و اجتماع به دور است .
روشنفكر سياسي يعني كسي كه زنده باد مرده باد مي گويد .حرف هاي واقعي حرفهايي است روزمره كه هر بچه مزلف بي سواد و كودني كه سه صفحه جزوه ي شرح حال فرخي سيستاني را نمي تواند از رو بخواند ،
آنها را مي فهمد و توي كافه و حاشيه خيابان در باره اش اظهار نظر مي كند و عقده هاي حقارتش را در خودآرايي هاي ساده از اين دست و بد و بي راه به اين و آن باز مي كند.
در حالي كه يك روشنفكر را من كسي مي دانم كه فرهنگ دارد ، انديشه دارد ، زيبا و عميق احساس ميكند و منطقي و موشكافانه و پر مايه و استدلال .
روشنفكر يعني يك آدم مايه دار ، غني ، بالا و ارجمند و صاحب فضيلت هاي اخلاقي نيز هم از قبيل شهامت و اصا لت انساني و شكيبايي و استواري در راه و ايمان و..
اينها هر كه را ببينند در سطحي است كه عقلشان براي درك او قد نمي دهد ميگويند نه، غرق فلسفه شده است ، رفته است تو حرف هاي علمي ، ذهنيو…
من به انتقادات اينها ارزشي قائل نيستم چون به بودنشان اهميت نمي دهم ، حرف هايي كه از نفهمي و بي عقلي و گاه آميخته با عقده هاي رنگارنگي از قبيل كينه و حسد وخصومت و…تحريك شدن از جاي ديگري و جاهاي ديگري ناشي مي شود به چند مي ارزد؟
من يك متفكر درست و صادقم ، گرچه سخنم رنگ احساس و بوي شعر دارد و اين كسان را به اشتباه مي افكند كه شاعرم، مرز نمي شناسم و حد نمي فهمم اما هرگز ! هرگز!
من تنها و به انچه دارم و به آنچه در من است دلبسته ام اين روايت پيغمبر است كه « رها كردن آنچه بدان نمي رسي ، چشم پوشيدن از آنچه از آن تو نيست »
نسيم هم بر يك شاعر مي وزد و هم بر يك زارع ، او با نيسم كاري دارد و اين كاري،
او با وي زمزمه ها و رازها و دردها و پيغام ها دارد از تنهايي و بيگانگي و غربت و سوداي خويش و اين مي خواهد خرمنش را در او باد دهد ، كاه و گندمش را از هم سوا كند و اگر شاعر در گذر نسيم چهار شاخ خرمن كوبي اش را در دست نگرفت و كاه و جو اش را بر باد نداد از نسيم غافل است؟
كداميك بيشتر به او مشغو ل و مشتغل اند؟
غرقه ي او و وقف او و آشناي او و نيازمند اويند؟
__
شریعتی، گفتگوهای تنهایی
4 دیدگاه »
اندیشه خود را به یادگار بگذارید
- به صورت پارسی بنویسید- می توانید در انجمن گفتگو بگو مگو کنید
- جهت تماس با مدیر به صفحه تماس بروید
- دیدگاه خود را مرتبط با همین نگاره بیان کنید
"





khali khoba tashakor
[پاسخ]
همه نوشته هاتو خوندم .بارها و بارها … چه کسی متهمت میکند ؟؟!! آنان که نفهمیدند چون علی بودی …. ، علی ماندی و علی رفتی … لینک دائم من و دانش آموزانم باش که همیشه با توایم و سخنانت اول تدریس و آخر تدریسم هست …
شادی ام این است که ببینمتان در ….
[پاسخ]
فقط همقدر ميگم استادعلي شريعتي انسان بود تفكرش اورااز أشخاص ديگر استثنا ميكرد
[پاسخ]
همرا بيازمودم چو تو خوشترم نيامد
چوفروشدم به دريا چوتوگوهرم نيامد
[پاسخ]