دسته‌ها
شریعتی و روحانیت

شریعتی و روحانیت

به‌ نظر می‌رسد دشمنی‌ شریعتی‌ با روحانیت‌ قبل‌ از آن‌ که‌ ناشی‌ از حس‌ مسئولیت‌ و یاتحلیل‌ وی‌ از واقعیات‌ باشد، بیشتر جنبه‌های‌ شخصی‌ داشته‌ است‌. پدرش‌ به‌ خاطربیرون‌ رفتن‌ از لباس‌ روحانیت‌ هیچ‌گاه‌ به‌ صورت‌ جدی‌ مقبول‌ روحانیت‌ و جامعه‌ نیفتاد وشاید این‌ حساسیتی‌ را در شریعتی‌ به‌ وجود آورده‌ باشد. در نوشته‌های‌ شریعتی‌ رگه‌هایی‌ از این‌ اختلاف‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. وی‌ دوران‌ بعد از سقوط‌ رضاشاه‌ را به‌ یاد می‌آورد که‌ «آخوندها پدرم‌ را که‌ صدای‌ تجددخواهی‌ و نوگرایی‌ دینی‌ و مبارزه‌ با سنن‌ وعادات‌ مذهبی‌ در داده‌ بود، از خود نمی‌دانستند.» آگاهان‌ معتقدند که‌ اختلاف‌ آیت‌الله‌ میلانی‌ با محمدتقی‌ شریعتی‌ نیز در بدبینی‌شریعتی‌ نسبت‌ به‌ روحانیت‌ بی‌تأثیر نبوده‌ است‌. محمدتقی‌ شریعتی‌ در بدو ورود آیت‌الله‌ میلانی‌ به‌ مشهد، یکی‌ از حواریون‌ آیت‌الله‌ شد؛ تا جایی‌ که‌ محمدتقی‌ شریعتی‌در منزل‌ آیت‌الله‌ میلانی‌ برای‌ طلاب‌ تفسیر درس‌ می‌داد و خود آیت‌الله‌ نیز به‌ احترام‌ استاد گه‌گاهی‌ در درس‌ شرکت‌ می‌کرد؛ اما دیری‌ نپایید که‌ این‌ اتحاد به‌ اختلاف‌ کشیده‌شد و استاد مطرود گشت‌.

شریعتی‌ یکی‌ از منتقدین‌ سرسخت‌ روحانیت‌ بود. گرچه‌نحوه‌ی‌ انتقاد او در اواخر عمر تعدیل‌ شده‌ بود، ولی‌ همچنان‌ نوعی‌ بدبینی‌ مفرط‌ درسخنان‌ او دیده‌ می‌شود. انتقادات‌ شریعتی‌ از روحانیت‌ گاه‌ به‌ کینه‌توزی‌ و گزندگی‌می‌رسید که‌ از حدود منطق‌ و استدلال‌ خارج‌ می‌شد. انتقاد وی‌ از عالمان‌ دوره‌ی‌ صفوی‌چنان‌ غیرمنطقی‌، متعارض‌ و توهین‌آمیز بود که‌ روحانیون‌ هوادار وی‌ را نیز خلع‌ سلاح‌می‌کرد. به‌ گفته‌ی‌ وی‌ «پس‌ از صفویه‌ همه‌چیز جا به‌ جا شد؛ خلیفه‌ی‌ سنی‌، شیعه‌ شد وفقیه‌ شیعه‌، سنی‌! پس‌ از هزار سال‌ قهر، با قدرت‌ آشتی‌ کرد و کنار تخت‌ سلطان‌ آستین‌کشید و به‌ خدمت‌ ایستاد… هزار سال‌ تلاش‌ و جهاد و شکنجه‌ و شهادت‌ در راه‌ امامت‌معصوم‌ و عدالت‌ مظلوم‌، فقیه‌ شیعه‌ به‌ سلطنت‌ شاه‌عباس‌ و شاه‌ سلطان‌حسین‌ رضاداد.» وی‌ سلسله‌جنبان‌ چنین‌ روحانیت‌ درباری‌ را علامه‌ مجلسی‌ می‌داند و او را «امام‌اول‌ تشیع‌ صفوی‌» معرفی‌ می‌کند. او در ترسیم‌ انحراف‌ شیعه‌ می‌نویسد: «در سنت‌،متوکل‌ مظهر امامت‌ رسول‌ شد و سفیان‌ ثوری‌ مظهر رسالتش‌. در شیعه‌، شاه‌ سلطان‌حسین‌ مظهر ذوالفقار علی‌ شد و ملامحمدتقی‌ مجلسی‌ مظهر علمش‌.»
گرچه‌ شریعتی‌ در این‌ مطالب‌ بیشتر به‌ لفاظی‌های‌ شاعرانه‌ می‌پرداخت‌ و کلامش‌فاقد استدلال‌ و منطق‌ بود، اما حرف‌هایش‌ قابل‌ تحمل‌ بود؛ ولی‌ شریعتی‌ به‌ این‌ شعارهااکتفا نکرد و انتقاد را به‌ حد گستاخی‌ رساند و نوشت‌: «من‌ گاندی‌ آتش‌پرست‌ را بیشترلایق‌ شیعه‌ بودن‌ می‌دانم‌ تا آیت‌الله‌ بهبهانی‌ و بدتر از او علامه‌ی‌ مجلسی‌ را و چه‌می‌گویم‌؟ مجلسی‌ سنی‌ است‌ و امام‌ احمد حنبل‌…از او شیعه‌تر است‌. گورویچ‌ یهودی‌ماتریالیست‌ کمونیست‌ از مرجع‌ عالی‌قدر تقلید شیعه‌ حضرت‌ آیت‌الله‌العظمی‌ میلانی‌…به‌ تشیع‌ نزدیک‌تر است‌.» علت‌ این‌ طرز تفکر این‌ بود که‌ شریعتی‌ شیعه‌ را تنها ازعینک‌ مبارزه‌ و رویارویی‌ با حاکمیت‌ می‌دید و می‌پنداشت‌ این‌ مبارزه‌ با هر کسی‌، با هروسیله‌ و در هر زمان‌ تداوم‌ خواهد یافت‌.
اما نکته‌‌ عجیب‌ اینجا بود که‌ شریعتی‌ روحانیون‌ منتسب‌ به‌ خود را که‌ از همین‌ سنخ‌بودند، مورد تقدیس‌ قرار می‌داد. پدرش‌ محمدتقی‌ شریعتی‌ مردی‌ دانشمند؛ اما به‌شدت‌ محافظه‌کار بود. او هیچ‌گاه‌ علیه‌ حاکمیت‌ قیام‌ نکرد و دستگیری‌های‌ او هم‌ نه‌به‌خاطر مبارزاتش‌، بلکه‌ به‌ خاطر دوستان‌ یا فرزندش‌ بود. با این‌ حال‌ شریعتی‌ به‌ شدت‌از او تجلیل‌ می‌کند و او را خارقالعاده‌ و اعجازی‌ می‌داند که‌ «از همین‌ مدرسه‌های‌آخوندریز» بیرون‌ آمده‌، چنان‌چه‌ «ابراهیم‌ از آذر بت‌ تراش‌ و محمد از خاندان‌ بت‌خانه‌دار.»
عجیب‌ این‌ است‌ که‌ جد شریعتی‌ ملاقربانعلی‌ نیز در مزینان‌ از هم‌نشینان‌ نایب‌التولیه‌بود و این‌ کمتر از هم‌نشینی‌ علامه‌ مجلسی‌ با سلطان‌حسین‌ نبود. پدربزرگ‌ شریعتی‌ نیزملایی‌ بود در مزینان‌ مانند سایر ملایان‌ مورد نقد شریعتی‌؛ اما وی‌ درباره‌ی‌ آنها با تجلیل‌چنین‌ یاد می‌کند:
«پدرم‌ و جدم‌ و جد پدرم‌ همه‌ از عالمان‌ بزرگ‌ دین‌ بودند. جد پدرم‌، آخوند بزرگ‌از شاگردان‌ برجسته‌ی‌ مرحوم‌ حاج‌ ملا هادی‌ سبزواری‌ ملقب‌ به‌ اسرار، آخرین‌فیلسوف‌ بزرگ‌… مرحوم‌ آخوند بزرگ‌ پس‌ از آن‌که‌ مقام‌ بلندی‌ در حکمت‌ وفلسفه‌ و فقه‌ و اصول‌ اسلامی‌ به‌دست‌ آورد… در آغاز ریاست‌ روحانی‌ و کمال‌علمی‌، شهر را و زعامت‌ خلق‌ را همه‌ کنار می‌گذاشت‌ و به‌ مزینان‌ دهی‌ درحومه‌ی‌ سبزوار آمد تا عمر را به‌ تقوا و تفکر و گوشه‌نشینی‌ بگذراند و چنین‌ کردو مردم‌ ده‌… به‌ درجه‌ی‌ معنویت‌ و پاکدامنی‌ او چندان‌ ایمان‌ داشتند که‌ صدهاخوارق عادت‌ و کرامات‌ به‌ او منسوب‌ کردند… جد من‌ مرحوم‌ شیخ‌ محمود که‌از مشهد به‌ درجه‌ی‌ اجتهاد رسید جانشین‌ پدر شد و حوزه‌ی‌ علمی‌ و ریاست‌روحانی‌ آن‌ بلوک‌ در دست‌ وی‌ بود.»

انتقادات‌ شریعتی‌ از روحانیت‌ گاه‌ از شأن‌ یک‌ منتقد فراتر می‌رفت‌ و او را به‌ یک‌دشمن‌ کینه‌توز تبدیل‌ می‌کرد. این‌ موضوع‌ از مسائل‌ قابل‌ بررسی‌ تاریخ‌ انقلاب‌ است‌ که‌بررسی‌ مستقلی‌ را می‌طلبد؛ ولی‌ اشاره‌ به‌ آن‌ خالی‌ از حسن‌ نیست‌.
به‌ نظر می‌رسد دشمنی‌ شریعتی‌ با روحانیت‌ قبل‌ از آن‌ که‌ ناشی‌ از حس‌ مسئولیت‌ و یاتحلیل‌ وی‌ از واقعیات‌ باشد، بیشتر جنبه‌های‌ شخصی‌ داشته‌ است‌. پدرش‌ به‌ خاطربیرون‌ رفتن‌ از لباس‌ روحانیت‌ هیچ‌گاه‌ به‌ صورت‌ جدی‌ مقبول‌ روحانیت‌ و جامعه‌ نیفتاد وشاید این‌ حساسیتی‌ را در شریعتی‌ به‌ وجود آورده‌ باشد. در نوشته‌های‌ شریعتی‌رگه‌هایی‌ از این‌ اختلاف‌ به‌ چشم‌ می‌خورد. وی‌ دوران‌ بعد از سقوط‌ رضاشاه‌ را به‌ یادمی‌آورد که‌ «آخوندها پدرم‌ را که‌ صدای‌ تجددخواهی‌ و نوگرایی‌ دینی‌ و مبارزه‌ با سنن‌ وعادات‌ مذهبی‌ در داده‌ بود، از خود نمی‌دانستند.» او به‌ تنهایی‌ «در خانه‌ی‌دانش‌آموزان‌» به‌ آموزش‌ پرداخته‌ بود در حالی‌ که‌ «روحانیون‌ دارای‌ اسکورت‌های‌مشابهی‌ از هیئت‌های‌ سینه‌زنی‌ و اقسام‌ آن‌» بودند.

آگاهان‌ معتقدند که‌ اختلاف‌ آیت‌الله‌ میلانی‌ با محمدتقی‌ شریعتی‌ نیز در بدبینی‌شریعتی‌ نسبت‌ به‌ روحانیت‌ بی‌تأثیر نبوده‌ است‌. محمدتقی‌ شریعتی‌ در بدو ورودآیت‌الله‌ میلانی‌ به‌ مشهد، یکی‌ از حواریون‌ آیت‌الله‌ شد؛ تا جایی‌ که‌ محمدتقی‌ شریعتی‌در منزل‌ آیت‌الله‌ میلانی‌ برای‌ طلاب‌ تفسیر درس‌ می‌داد و خود آیت‌الله‌ نیز به‌ احترام‌استاد گه‌گاهی‌ در درس‌ شرکت‌ می‌کرد؛ اما دیری‌ نپایید که‌ این‌ اتحاد به‌ اختلاف‌ کشیده‌شد و استاد مطرود گشت‌. شاید نامه‌ی‌ دکترعلی‌ شریعتی‌ به‌ آیت‌الله‌ میلانی‌ اشاره‌ای‌ به‌همین‌ ماجرا باشد.
وی‌ در نامه‌ای‌ خطاب‌ به‌ آیت‌الله‌ می‌نویسد:
«گمان‌ نمی‌کنم‌ ارادت‌ من‌، پدرم‌ و همه‌ی‌ کسانی‌ که‌ چون‌ ما می‌اندیشند، نیاز به‌یادآوری‌ باشد؛ زیرا از آن‌ چند صباحی‌ نگذشته‌ است‌. ما… و جوانان‌ سخت‌ باورو دیراعتقاد نیز تا چه‌ اندازه‌ مقدم‌ شما را گرامی‌ داشتیم‌ و مقام‌ شما را ارجمند…شک‌ نیست‌ که‌ شما از این‌که‌ گروهی‌ چون‌ ما ـ که‌ فقط‌ ایمان‌ و اخلاص‌ داشتیم‌ تانثار حضرتتان‌ کنیم‌ ـ از دست‌ رفته‌ باشند، تأسفی‌ ندارید… شاید شما شاد هم‌باشید که‌ مرا که‌ قریب‌ بیست‌ سال‌ با ارادت‌ و اخلاص‌ نسبت‌ به‌ شما بزرگ‌ شده‌ام‌و در اروپا و ایران‌، در دانشگاه‌ و بازار با شور و اخلاص‌ و افتخار مبلغ‌ شخصیت‌علمی‌ و اجتماعی‌ شما بودم‌، در سلک‌ ارادت‌مند نمی‌بینید.»
این‌ نامه‌ نشان‌گر این‌ است‌ که‌ شریعتی‌ در ابتدا رابطه‌ای‌ صمیمانه‌ با آیت‌الله‌ میلانی‌داشته‌؛ اما به‌ هر دلیل‌ این‌ رابطه‌ قطع‌ و صمیمیت‌ به‌ اختلاف‌ تبدیل‌ شده‌ است‌.
شریعتی‌ در بازجویی‌های‌ خود بر این‌ نکته‌ تأکید می‌کند که‌ با ورود آیت‌الله‌ میلانی‌ به‌مشهد «امید بسیار یافته‌» که‌ «بتواند منشأ تحول‌ عمیقی‌ در حوزه‌ی‌ علمیه‌ی‌ قدیم‌ وهمچنین‌ روشنی‌ روحی‌ و بینش‌ مذهبی‌ در میان‌ توده‌ی‌ عوام‌ مذهبی‌ قرار گیرد»؛ ولی‌علت‌ یأس‌ و سرخوردگی‌ خود را تشریح‌ نمی‌کند. به‌ هر حال‌ آگاهان‌ معتقدند که‌اختلافات‌ بین‌ آیت‌الله‌ میلانی‌ با محمدتقی‌ شریعتی‌ نقش‌ فراوانی‌ در بدبینی‌ شریعتی‌ به‌روحانیت‌ داشته‌ است‌.

مطالعات‌ شریعتی‌ در غرب‌ نیز بر این‌ بدبینی‌ افزود. دوران‌ رنسانس‌ و دوران‌انقلاب‌های‌ اروپایی‌ نتیجه‌ی‌ مبارزه‌ی‌ روشن‌فکران‌ با روحانیون‌ کلیسا و ایجاد اصلاحات‌دینی‌ بود. شریعتی‌ نیز به‌ این‌ نتیجه‌ رسید که‌ برای‌ اصلاح‌ دینی‌ با روحانیون‌ نیز بایدمبارزه‌ کرد. به‌ گفته‌ی‌ شریعتی‌ «ملایان‌»، «نگهبان‌» خرافات‌ مذهبی‌ بودند و وظیفه‌ی‌ یک‌روشن‌فکر و «مذهبی‌ متجدد» «پاک‌ کردن‌ افکار مذهبی‌ از خرافات‌ و انحرافات‌ است‌.»شریعتی‌ یکی‌ از وظایف‌ خود را به‌ عنوان‌ یک‌ روشن‌فکر دینی‌ «مبارزه‌ با آخوندزدگی‌»می‌دانست‌. شریعتی‌ معتقد بود برای‌ ایجاد «یک‌ جریان‌ فکری‌ سالم‌ و مترقی‌ ومتناسب‌ با نیاز ایران‌» باید «با آخوندیسم‌ که‌ اسلام‌ مرتجعانه‌ی‌ عصر فئودالی‌ رانگه‌داشته‌ و هم‌ نسل‌ جوان‌ را که‌ در فرار از این‌ مذهب‌ ارتجاعی‌ به‌ این‌ افکار تخریبی‌می‌افتد، مبارزه‌ی‌ فکری‌» کرد.
شریعتی‌ روحانیت‌ شیعه‌ را بعد از عصر صفوی‌ یکی‌ از اضلاع‌ مثلث‌ زر و زور و تزویرمی‌دانست‌. شریعتی‌ حتی‌ چنین‌ رابطه‌ای‌ را تا زمان‌ خودش‌ و حتی‌ به‌ مرجعیت‌ شیعه‌سرایت‌ می‌داد. او چنین‌ می‌نویسد:
«روستا مثل‌ همه‌ی‌ جامعه‌های‌ بزرگ‌ بشری‌ یک‌ بافت‌ سه‌گانه‌ی‌ ژاندارم‌ ـ آخوندـ خان‌، داشت‌ که‌ این‌ سه‌ نفر حکومت‌ می‌کردند… آن‌ وقت‌ پسر همین‌ آدم‌]آخوند[ می‌آمد و با همین‌ روحیه‌ و با همین‌ رابطه‌ درس‌ می‌خواند، بعد می‌شدثقة‌الاسلام‌، حجت‌الاسلام‌، آیت‌الله‌ و بعد می‌شد آیت‌الله‌العظمی‌؛ شخصیتش‌بالا می‌رفت‌ اما همان‌ رابطه‌ای‌ را که‌ بابایش‌ به‌ عنوان‌ ملای‌ ده‌ با خان‌ داشت‌،همان‌ رابطه‌ را با مملکت‌ با خان‌ مملکت‌ دارد.»
شریعتی‌ دامنه‌ی‌ اعتراضاتش‌ به‌ روحانیت‌ را چنان‌ گسترش‌ داد که‌ گرایش‌ جهانی‌ به‌اسلام‌ را نشانه‌ی‌ بی‌نیازی‌ به‌ روحانیت‌ دانست‌. او می‌گفت‌: «من‌ از وقتی‌ امیدوار شدم‌ که‌اسلام‌ به‌ جایی‌ رسیده‌ که‌ از انحصار روحانیت‌ خارج‌ شده‌ است‌. ببینید الا´ن‌ درست‌ است‌که‌ هنوز قدرت‌ اساسی‌ و زیاد باز دست‌ روحانیت‌ رسمی‌ است‌، دست‌ همین‌ مراجع‌است‌، ولی‌ اسلام‌ از درون‌ نسل‌های‌ غیر رسمی‌ و فداکار و فداییان‌، واقعاً عاشقانی‌ پیداکرده‌ که‌… الا´ن‌ می‌بینیم‌ که‌ چهره‌ی‌ اسلام‌ را در سطح‌ جهانی‌ عوض‌ کرده‌اند و با مرگ‌روحانیت‌ رسمی‌ ما، اسلام‌ خوشبختانه‌ نخواهد مرد.»

با همه‌ی‌ مواضع‌ سرسخت‌ شریعتی‌، هنوز بعضی‌ از روحانیون‌ درصدد مذاکره‌ واصلاح‌ مواضع‌ شریعتی‌ بودند. آیت‌الله‌ بهشتی‌ با دکتر ملاقات‌ کرد و به‌ او گفت‌: «برادرعزیز می‌بینی‌ چقدر سازنده‌ و پراثری‌ دریغمان‌ می‌آید که‌ میدان‌ این‌ سازندگی‌ با این‌هیاهوها و جریان‌ها محدود بشود. فکری‌ باید کرد. گفت‌: موضوع‌ چیست‌؟ گفتم‌: مسئله‌این‌ است‌ که‌ در بعضی‌ سخنرانی‌ها و نوشته‌ها چیزهایی‌ هست‌ که‌ به‌ هیچ‌ عنوان‌ قابل‌دفاع‌ و توجیه‌ نیست‌. مخالفان‌ همین‌ها را دست‌ می‌گیرند و می‌تازند. حالا، ما در شرایطی‌هستیم‌ که‌ اگر بشود زمینه‌ی‌ این‌ دست‌ گرفتن‌ و تاختن‌ را از بین‌ ببریم‌.» حتی‌روحانیونی‌ مانند فلسفی‌ که‌ بارها شریعتی‌ با نام‌ به‌ او حمله‌ کرده‌ بود، خواستار حل‌مسالمت‌آمیز با شریعتی‌ بودند. به‌ گزارش‌ ساواک‌ نظر «روحانیون‌ طراز اول‌ از جمله‌ شیخ‌محمدتقی‌ فلسفی‌ این‌ است‌ که‌ این‌ موضوع‌ از طریق‌ مسالمت‌آمیز بین‌ روحانیون‌ وگردانندگان‌ حسینیه‌ی‌ ارشاد حل‌ شود و به‌ روحانیون‌ توصیه‌ می‌کند که‌ حتی‌الامکان‌سعی‌ کنند علناً با حسینیه‌ مخالفت‌ نکنند؛ زیرا ممکن‌ است‌ دولت‌ از این‌ موفقیت‌ استفاده‌کرده‌، طرفین‌ شما هم‌ را به‌ نحو غیرمستقیم‌ به‌ جان‌ یکدیگر بیندازد و از این‌ اختلاف‌ ودوئیت‌ به‌ نفع‌ خود بهره‌برداری‌ کند و این‌ کار به‌ هیچ‌ وجه‌ مصلحت‌ نیست‌.»

یکی‌ از این‌ پا درمیانی‌ها که‌ بسیار مؤثر واقع‌ شد، جلسه‌ای‌ بود که‌ به‌ ابتکار خانم‌کاتوزیان‌، یکی‌ از سخنرانان‌ حسینیه‌ی‌ ارشاد، با حضور شریعتی‌ و نمایندگان‌ روحانیت‌برقرار شد. به‌ روایت‌ خود دکتر «دو نفر از آقایان‌ علما، یکی‌ آقای‌ شهرستانی‌ نجفی‌ ودیگری‌ آقای‌ حاج‌ شیخ‌ عباسعلی‌ اسلامی‌ حضور داشتند و به‌ تفصیل‌ صحبت‌ شد و قرارشد من‌ به‌ اتهاماتی‌ که‌ برخی‌ مبلغین‌ زده‌اند از نظر فکر اسلامی‌ من‌… یکایک‌ جواب‌بدهم‌ و جوابی‌ ملایم‌ که‌ آقایان‌ را قانع‌ کند. بر اساس‌ آن‌ میزگردی‌ در حسینیه‌ برگزار شدو من‌ در آن‌جا به‌ سؤالات‌ و اعتراضات‌ به‌ همراهی‌ آقای‌ بلاغی‌ و شبستری‌ جواب‌ دادم‌که‌ جواب‌ها طی‌ جزوه‌ای‌ به‌ نام‌ «پاسخ‌ به‌ سؤالات‌» منتشر شد.»
شریعتی‌ تلاش‌ کرد در این‌ میز گرد همه‌ی‌ اتهامات‌ و توهین‌های‌ خودش‌ را علیه‌روحانیت‌ توجیه‌ کند. شریعتی‌ ابتدا گفت‌: ما در اسلام‌ روحانی‌ نداریم‌، بلکه‌ «عالم‌اسلامی‌» داریم‌ و عالم‌ اسلامی‌ کسی‌ است‌ که‌ قرآن‌ شناس‌، پیغمبر شناس‌، سنت‌ شناس‌و متخصص‌ در فلسفه‌ یا تاریخ‌ یا علم‌الحدیث‌ یا رجال‌ یا اصول‌ یا فقه‌ و غیره‌ باشد. انتقادمن‌ از روحانیون‌ بوده‌ است‌ نه‌ عالمان‌ اسلامی‌ و ادعا می‌کنم‌ هیچ‌ کس‌ «به‌ اندازه‌ی‌ من‌افتخار دفاع‌ جدی‌ و مؤثر علمی‌ و فکری‌ از این‌ جامعه‌ی‌ گران‌قدر که‌ امید بزرگ‌ وسرمایه‌ی‌ عزیز ما است‌ نداشته‌ است‌.» البته‌ آشکار است‌ که‌ این‌ پاسخ‌ شریعتی‌ توجیه‌است‌؛ چه‌ این‌ که‌ کسی‌ با شریعتی‌ بر سر لفظ‌ و واژه‌ بحث‌ نداشت‌. مسئله‌ این‌ بود که‌شریعتی‌ مصادیق‌ روحانیت‌ یعنی‌؛ علامه‌ی‌ مجلسی‌، آیت‌الله‌ میلانی‌ و مراجع‌ و ملای‌روستا و… را مورد حمله‌ قرار می‌داد.
شریعتی‌ در این‌ میزگرد نمونه‌هایی‌ را در اثبات‌ ادعای‌ خودش‌ آورد که‌ شدیداً ازعالمان‌ دین‌ حمایت‌ کرده‌ است‌:
1ـ در «اسلام‌شناسی‌» گفته‌ام‌: طبقه‌ی‌ روحانیت‌ شیعه‌ یک‌ ضرورت‌ تاریخی‌ بوده‌است‌؛ زیرا با فاصله‌ گرفتن‌ مردم‌ از صدر اسلام‌ و پیچیده‌ شدن‌ معارف‌ و توسعه‌ی‌ فقه‌«وجود کسانی‌ که‌ عمر را یک‌ سره‌ به‌ کار شناخت‌ و تحقیق‌ در اسلام‌ مشغول‌ باشند،ضرورت‌ یافت‌ تا دیگران‌… عقاید و احکام‌ مذهب‌ خویش‌ را از این‌ متخصصان‌ فراگیرندو این‌ یک‌ ضرورت‌ اجتماعی‌ و علمی‌ است‌.»
2ـ در کتاب‌ «انتظار» گفته‌ام‌: طلاب‌ «این‌ مجاهدان‌ پاک‌ باز راه‌ علم‌ و ایمان‌ که‌ با پولی‌که‌ از مخارج‌ یک‌ مرغ‌ آمریکایی‌ کمتر است‌، جوانی‌ را فدای‌ آموزش‌ علم‌ دین‌ می‌کنند ودر زمانی‌ که‌ هر دانشجویی‌، رشته‌ی‌ تحصیلی‌ اش‌ را بر اساس‌ درآمد آینده‌اش‌ انتخاب‌می‌کند، وی‌ رشته‌ای‌ را برگزیده‌ است‌ که‌ دوران‌ طلبگی‌اش‌ این‌ چنین‌ به‌ زهد باورنکردنی‌می‌گذراند…»
3ـ در همین‌ حسینیه‌ی‌ ارشاد خطاب‌ به‌ دانشجویان‌ گفته‌ام‌: «من‌ برای‌ آینده‌ی‌ این‌نهضت‌ فکری‌، برای‌ بیداری‌ مردم‌ و احیای‌ روحی‌ حقیقی‌ اسلام‌… به‌ طلاب‌ بیشتر ازشما امید بسته‌ام‌. عمر روشن‌فکری‌ شما کوتاه‌ است‌… اما این‌ طلبه‌ است‌ که‌ عمرمسئولیت‌ اجتماعی‌ اش‌ با عمر حیاتش‌ یکی‌ است‌ و…»
4ـ در یک‌ تحقیق‌ گفته‌ام‌: طبقات‌ دانشگاهی‌ «بیش‌ از هشتاد درصد بورژوازی‌ شهری‌و پنج‌ درصد مالکان‌ و اربابان‌ روستایی‌ است‌؛ ولی‌ حوزه‌ی‌ علمی‌ بر عکس‌ پنج‌ تا شش‌درصد از طبقه‌ی‌ متوسط‌ شهری‌ و قریب‌ نود درصد از توده‌ی‌ محروم‌ روستایی‌» هستند.
5ـ در رساله‌ی‌ تحقیقی‌ که‌ برای‌ وزارت‌ علوم‌ نوشته‌ام‌، هیجده‌ برتری‌ از شیوه‌های‌آموزشی‌ حوزه‌ بر دانشگاه‌ را برشمرده‌ام‌: 1ـ انتخاب‌ رشته‌ی‌ علمی‌ بر مبنای‌ ارزش‌فکری‌ 2ـ احساس‌ مسئولیت‌ اجتماعی‌ 3ـ انتخاب‌ آزاد 4ـ ضرورت‌ حفظ‌ چهره‌ی‌ علمی‌ واخلاقی‌ برای‌ استاد 5ـ رابطه‌ی‌ صمیمانه‌ بین‌ معلم‌ و شاگرد 6ـ متد آموزشی‌ چنددرجه‌ای‌ 7ـ سنت‌ مباحثه‌ 8ـ آزادی‌ حضور در درس‌ 9ـ رایگان‌ بودن‌ تحصیل‌ 10ـ آزادی‌تحصیل‌ و…
6ـ در «تشیع‌ علوی‌ و صفوی‌» نشان‌ داده‌ام‌ که‌ «علمای‌ شیعه‌ در طول‌ تاریخ‌ هزار ساله‌همواره‌ مشعل‌دار قیام‌ علیه‌ ظلم‌ و پاسدار جنبش‌های‌ عدالت‌خواهی‌ و آزادی‌ اجتماعی‌و…» بوده‌اند.
7ـ در «تاریخ‌ ادیان‌» گفته‌ام‌ «علمای‌ شیعه‌ پاک‌ترین‌ گروه‌ یا طبقه‌ی‌ روحانی‌ از میان‌همه‌ی‌ ادیان‌» بوده‌اند.
8ـ در جایی‌ گفته‌ام‌: علمای‌ شیعه‌ به‌ علت‌ استقلال‌ اقتصادی‌ «بر توده‌ها تکیه‌داشته‌اند، نه‌ بر حکومت‌. خصیصه‌ی‌ تقوی‌ و مردم‌ گرایی‌، ارتباط‌ با متن‌ جامعه‌ و ایستادن‌و یا لااقل‌ فاصله‌ گرفتن‌ با قدرت‌ حاکم‌ از خصوصیات‌ طبیعی‌ آن‌هاست‌.»
9ـ در کتاب‌ «انتظار، مذهب‌ اعتراض‌» گفته‌ام‌: «چهره‌های‌ علی‌ واری‌ اگر باشد، باز درمیان‌ همین‌ علمای‌ مذهبی‌ و در همین‌ حوزه‌ی‌ علمیه‌ هست‌.»
10ـ در آغاز درس‌ اسلام‌شناسی‌ حسینیه‌ی‌ ارشاد گفته‌ام‌: «…. ممکن‌ است‌ من‌ با فلان‌عالم‌ مذهبی‌، روحانی‌ که‌ عالم‌ جدی‌ مذهبی‌ است‌ و روحانی‌ واقعی‌ دین‌ است‌،اختلافات‌ فراوانی‌ داشته‌ باشم‌؛ او به‌ شدت‌ به‌ من‌ بتازد و من‌ به‌ شدت‌ به‌ او حمله‌ کنم‌، امااختلاف‌ من‌ و او اختلاف‌ پسر ـ پدری‌ است‌ در داخل‌ خانواده‌.»
11ـ در درس‌ اسلام‌شناسی‌ حسینیه‌ی‌ ارشاد نقل‌ کرده‌ام‌: در سال‌ 1338 در فرانسه‌جلسه‌ای‌ بود که‌ سخنران‌ به‌ روحانیت‌ توهین‌ کرد و آنها را پایگاه‌ استعمار خواند. با سر وصدا بپا خواستم‌ و پاسخ‌ او را دادم‌ و اضافه‌ کردم‌: «گفتید آخوندها پایگاه‌ استعماربوده‌اند. این‌ یک‌ مسئله‌ی‌ ذوقی‌ نیست‌ که‌ بگویید من‌ آخوند دوست‌ دارم‌، من‌ آخونددوست‌ ندارم‌؛ این‌ یک‌ مسئله‌ی‌ عینی‌ و تاریخی‌ است‌؛ باید سند نشان‌ دهید و مدرک‌. تاآن‌جا که‌ من‌ می‌دانم‌ زیر تمام‌ قراردادهای‌ استعماری‌ را کسانی‌ امضا گذاشته‌اند که‌ همگی‌از میان‌ تحصیل‌ کرده‌های‌ دکتر و مهندس‌ و لیسانسیه‌ بوده‌اند و همین‌ از فرنگ‌ برگشته‌ها.یک‌ آخوند، یک‌ از نجف‌ برگشته‌، اگر امضایش‌ بود، من‌ هم‌ مثل‌ شما اعلام‌ می‌کنم‌ که‌آخوند دوست‌ ندارم‌؛ اما از آن‌ طرف‌ پیشاپیش‌ هر نهضت‌ ضد استعماری‌ و هر جنبش‌انقلابی‌ و مترقی‌ چهره‌ی‌ یک‌ یا چند آخوند را در این‌ قرن‌ می‌بینم‌، از سید جمال‌ بگیر ومیرزای‌ حسن‌ شیرازی‌ و بشمار تا مشروطه‌ و نهضت‌» ملی‌ شدن‌ صنعت‌ نفت‌.
12ـ در اروپا از سال‌ 1338 تا 1343 در برابر سیل‌ اتهامات‌ ریشه‌دار علیه‌ روحانیت‌«من‌ دفاعیاتی‌ که‌ از اصالت‌ آنان‌ و نقش‌ اجتماعی‌ آنان‌ کرده‌ام‌ و آثاری‌ که‌ در قضاوت‌قشرهای‌ وسیعی‌ داشته‌ است‌، حقیقتی‌ است‌» روشن‌.
شریعتی‌ در پایان‌ افزود: شایعه‌ی‌ مخالفت‌ من‌ با مطلق‌ علما و حوزه‌ی‌ علمیه‌ توسط‌قاسطین‌ برای‌ اختلاف‌ بین‌ روشن‌فکر مذهبی‌ و حوزه‌ها درست‌ شده‌ است‌.
گرچه‌ پاسخ‌های‌ شریعتی‌ برای‌ آشنایان‌ با گفته‌ها و نوشته‌های‌ او درباره‌ی‌ روحانیت‌قانع‌ کننده‌ نبود، ولی‌ صرف‌ این‌ اظهارات‌ به‌ شدت‌ از دامنه‌ی‌ اختلافات‌ کاست‌ و رابطه‌ی‌بین‌ روحانیت‌ و شریعتی‌ را تلطیف‌ کرد و هواداران‌ خود را در میان‌ حوزه‌ها به‌ استدلال‌دفاعی‌ مجهز کرد.

دکتر شریعتی‌ و امام‌ خمینی‌
آرمان‌هایی‌ که‌ شریعتی‌ از تشیع‌ و روحانیت‌ در ذهن‌خود ترسیم‌ می‌کند، علی‌القاعده‌ باید در امام‌ خمینی‌ عینیت‌ یافته‌ باشد. این‌ استنباط‌ رامی‌توان‌ در نوشته‌ها و اسناد شریعتی‌ یافت‌. وی‌ در کتاب‌ خودسازی‌ انقلابی‌ از امام‌خمینی‌ که‌ در مقابل‌ صهیونیزم‌ موضع‌ گرفت‌ و از آرمان‌ فلسطین‌ دفاع‌ کرد، تجلیل‌می‌کند. وی‌ همچنین‌ از آیت‌الله‌ خمینی‌ به‌ عنوان‌ «مرجع‌ بزرگ‌ عصر ما» نام‌ می‌برد ودر ترسیم‌ خط‌ قیام‌ روحانیت‌ می‌نویسد:
«… ظهور روح‌های‌ انقلابی‌ و شخصیت‌های‌ پارسا، آگاه‌ و دلیری‌ که‌ به‌ خاطروفادار ماندن‌ به‌ ارزش‌های‌ انسانی‌ و پاسداری‌ از حرمت‌ و عزت‌ اسلام‌ ومسلمین‌ گاه‌ به‌ گاه‌ در برابر استبداد، فساد و توطئه‌های‌ استعمار قیام‌ می‌کرده‌اند،از این‌ گونه‌ است‌ قیام‌هایی‌ که‌ از زمان‌ میرزای‌ شیرازی‌ تا اکنون‌، آیت‌الله‌ خمینی‌،شاهد آن‌ بوده‌ایم‌.»
شریعتی‌ قیام‌ خرداد 42 را گسستن‌ «پیوند مماشات‌ روحانیت‌ و سلطنت‌ که‌ در شیعه‌400 سال‌ ]بعد از صفویان‌[ دوام‌ داشت‌» ارزیابی‌ می‌کند و امام‌ خمینی‌ را چنین‌ توصیف‌می‌کند: «در خاموش‌ترین‌ ایامش‌ ناگاه‌ خفته‌ای‌ از این‌ اصحاب‌ افسوس‌ بیدار می‌شود و ازکهف‌ حجره‌ای‌ بیرون‌ می‌پرد و ابوذروار بر سرقدرت‌ فریاد می‌زند و اسرافیل‌وار در صورقرآن‌ می‌دمد و گورها را برمی‌شوراند و امنیت‌ سپاه‌ قبرستان‌ را برمی‌آشوبد و محشرقیامتی‌ برپا می‌کند.»
این‌ مواضع‌ آشکار شریعتی‌ در مورد امام‌ خمینی‌ بود. اسناد ساواک‌ نشان‌ می‌دهدشریعتی‌ در نهان‌ نیز در پی‌ ترویج‌ امام‌ خمینی‌ بود. طبق‌ گزارش‌ ساواک‌، شریعتی‌ «پس‌ ازبسته‌ شدن‌ حسینیه‌ به‌ طرف‌داران‌ خود دستور داده‌ است‌ که‌ در مجالس‌ به‌ نام‌ طرف‌داران‌آیت‌الله‌ خمینی‌ با معممین‌ و طلاب‌ بحث‌ نموده‌ و آنان‌ را به‌ طرف‌داری‌ خمینی‌ گرایش‌دهند.» طبق‌ همین‌ گزارش‌ «در حال‌ حاضر مریدان‌ وی‌ به‌ همین‌ نحو عمل‌ می‌نمایند.»
بروز و ظهور بیرونی‌ نیز نشان‌ می‌داد که‌ بین‌ بیشتر طرف‌داران‌ امام‌ خمینی‌ و هواداران‌دکتر شریعتی‌ نوعی‌ پیمان‌ نانوشته‌ منعقد گردیده‌ است‌. شریعتی‌ در 7/12/1350 درمسجد نارمک‌ «به‌ منبر رفت‌ و درباره‌ی‌ قیام‌ امام‌ حسین‌ و جانبازی‌ آن‌ حضرت‌ برای‌ بقای‌دین‌ به‌ تفصیل‌ سخنرانی‌ کرد.» «پس‌ از سخنرانی‌ شریعتی‌ هنگام‌ خروج‌، ناگهان‌ چراغ‌هاخاموش‌ شد و عده‌ای‌ که‌ حدود دویست‌ نفر و تیپ‌ جوان‌ بودند شعار می‌دادند زنده‌ بادخمینی‌، خمینی‌ پیروز است‌.» این‌ تظاهرات‌ با دخالت‌ پلیس‌ منجر به‌ زد و خورد شد.شعار زنده‌ باد خمینی‌ آن‌ هم‌ در آن‌ شرایط‌ خفقان‌بار سال‌ 1350 نشان‌ از این‌ بود که‌مستمعان‌ شریعتی‌ از هواداران‌ امام‌ خمینی‌ بودند. طبق‌ گزارش‌ دیگری‌ از ساواک‌ همین‌موضوع‌ درسال‌ 51 در حسینیه‌ی‌ ارشاد بعد از سخنرانی‌ دکتر درباره‌ی‌ فلسفه‌ی‌ حج‌تکرار شد و شعار «مگر بر حکومت‌ یزیدی‌، خمینی‌ بت‌شکن‌ بپاخیز» فضای‌ تاریک‌آن‌ زمان‌ را شکست‌.
امام‌ خمینی‌ نیز نمی‌توانست‌ نسبت‌ به‌ شریعتی‌ بی‌تفاوت‌ باشد؛ چه‌ این‌که‌ امام‌ خمینی‌هر چند علی‌القاعده‌ بعضی‌ از عقاید شریعتی‌ را نمی‌پسندید، ولی‌ بسیاری‌ از آرمان‌های‌خویش‌ را در اندیشه‌های‌ شریعتی‌ می‌دید. شریعتی‌ دنبال‌ ارایه‌ی‌ احیای‌ اسلام‌ انقلابی‌ وسیاسی‌ بود و این‌ همان‌ آرمان‌ امام‌ خمینی‌ بود. شریعتی‌ از روحانیت‌ بی‌تفاوت‌ وحوزه‌های‌ ساکت‌ انتقاد می‌کرد و امام‌ خمینی‌ نیز بر سر حوزه‌ها فریاد می‌زد: «وای‌ برعلمای‌ ساکت‌! وای‌ بر این‌ نجف‌ ساکت‌، این‌ قم‌ ساکت‌، این‌ تهران‌ ساکت‌، این‌ مشهدساکت‌… ای‌ علما ساکت‌ ننشینید، نگویید علی‌ مسلک‌ الشیخ‌ ]عبدالکریم‌ حائری‌[،رضوان‌الله‌ علیه‌. والله‌، شیخ‌ اگر حالا بود تکلیفش‌ این‌ بود.» امام‌ بود که‌ در سخنرانی‌علیه‌ لایحه‌ی‌ مصونیت‌ مستشاران‌ آمریکا فرمودند: «والله‌ مرتکب‌ کبیره‌ است‌ کسی‌ که‌فریاد نکند… ای‌ علمای‌ نجف‌! به‌ داد اسلام‌ برسید. ای‌ علمای‌ قم‌! به‌ داد اسلام‌ برسید.رفت‌ اسلام‌.»
با این‌ همه‌ امام‌ خمینی‌ در برداشت‌ کلان‌ خود حمایت‌ از حوزه‌ها را برای‌ جلوگیری‌ ازگسترش‌ استبداد و استعمار لازم‌ می‌دید و نقش‌ زمان‌ و مکان‌ را در ایفای‌ رسالت‌ستم‌ستیزی‌ علما بسیار جدی‌ می‌گرفت‌ و نمی‌توانست‌ انتقادهای‌ گزنده‌ی‌ شریعتی‌ رانادیده‌ بگیرد.
گرچه‌ امام‌ خمینی‌ همواره‌ از مسائل‌ اختلافی‌ پرهیز می‌کرد و از بردن‌ نام‌ شریعتی‌ به‌دلیل‌ موقعیت‌ خاص‌ رهبری‌ خودداری‌ می‌کرد، ولی‌ در سوگ‌ حاج‌ آقا مصطفی‌ درسخنانی‌ کنایه‌آمیز، مواضع‌ خود را در قبال‌ شریعتی‌ و مخالفین‌ حوزوی‌ وی‌ تشریح‌کردند. امام‌ خمینی‌ در این‌ سخنرانی‌ نظر حمایت‌آمیز در عین‌ حال‌ انتقادی‌ خود را ازروحانیون‌ و روشن‌فکران‌ اعلام‌ کردند و فرمودند: «من‌ با تمام‌ جناح‌هایی‌ که‌ هستند وبرای‌ اسلام‌ خدمت‌ می‌کنند، چه‌ جناح‌های‌ روحانی‌ که‌ از اول‌ تا حالا خدمت‌ کرده‌اند وچه‌ جناح‌های‌ دیگر از سیاسیون‌ و روشن‌فکرها که‌ برای‌ اسلام‌ خدمت‌ می‌کنند، من‌ به‌همه‌ی‌ این‌ها علاقه‌ دارم‌ و از همه‌ی‌ این‌ها هم‌ گلایه‌ دارم‌.» امام‌ خمینی‌ علت‌ علاقه‌ی‌خود را خدمت‌ همه‌ی‌ این‌ جناح‌ها به‌ اسلام‌ دانستند و گلایه‌ی‌ خود را از روشن‌فکران‌چنین‌ طرح‌ کردند: «در بعضی‌ از نوشتارهایشان‌ این‌ها راجع‌ به‌ فقها، راجع‌ به‌ فقه‌، راجع‌به‌ علمای‌ اسلام‌، راجع‌ به‌ فقه‌ اسلام‌، این‌ها یک‌ قدری‌ زیاده‌روی‌ کرده‌اند. یک‌ قدری‌حرف‌هایی‌ زده‌اند که‌ مناسب‌ نبوده‌ است‌ بگویند. این‌ها غرض‌ ندارند. من‌ می‌دانم‌ که‌غالباً این‌ها می‌خواهند برای‌ اسلام‌ خدمت‌ کنند، نه‌ این‌ است‌ که‌ مغرض‌ باشند و از روی‌سوءنیت‌ حرف‌ بزنند. این‌ها اطلاعاتشان‌ کم‌ است‌.» امام‌ خمینی‌ در پاسخ‌ به‌ کم‌کاری‌روحانیت‌ فرمودند: «ما می‌بینیم‌ که‌ این‌ اسلام‌ را به‌ همه‌ی‌ ابعادش‌ روحانیون‌ حفظ‌کرده‌اند. به‌ همه‌ی‌ ابعادش‌ یعنی‌ معارفش‌ را روحانی‌ حفظ‌ کرده‌، فلسفه‌اش‌ را روحانی‌حفظ‌ کرده‌. اخلاقش‌ را روحانی‌ حفظ‌ کرده‌، فقهش‌ را روحانی‌ حفظ‌ کرده‌، احکام‌سیاسیش‌ را روحانی‌ حفظ‌ کرده‌. الان‌ که‌ شما یک‌ همچو فقهی‌ غنی‌ می‌بینید که‌ فقه‌ شیعه‌غنی‌ترین‌ فقهی‌ است‌ که‌ در دنیا هست‌ قانونی‌ که‌ با زحمت‌ علمای‌ شیعه‌ توضیح‌ و تفریح‌شده‌ است‌… تمام‌ این‌ها را این‌ جماعت‌ عمامه‌ به‌ سر و به‌ قول‌ این‌ آقایان‌، عمامه‌ به‌ سر وریش‌دار، درست‌ کرده‌اند.»
امام‌ خمینی‌ در پاسخ‌ به‌ حمله‌ی‌ شریعتی‌ به‌ علامه‌ مجلسی‌ فرمودند: «نباید یک‌ کسی‌تا به‌ گوشش‌ خورد که‌ مثلاً مجلسی‌، رضوان‌الله‌ علیه‌، محقق‌ ثانی‌، رضوان‌الله‌ علیه‌،نمی‌دانم‌ شیخ‌ بهایی‌ هم‌، رضوان‌الله‌ علیه‌، با این‌ها روابط‌ داشتند، می‌رفتند سراغ‌ این‌ها،همراهی‌شان‌ می‌کردند، خیال‌ کنند که‌ این‌ها مانده‌ بودند برای‌ جاه‌ و عزت‌ و احتیاج‌داشتند به‌ این‌که‌ شاه‌ سلطان‌ حسین‌ و شاه‌ عباس‌ به‌ آن‌ها عنایتی‌ بکنند. این‌ حرف‌ها نبوده‌در کار. آن‌ها گذشت‌ کردند، مجاهده‌ی‌ نفسانی‌ کردند برای‌ این‌که‌ این‌ مذهب‌ رابه‌وسیله‌ی‌ آن‌ها، به‌ دست‌ آن‌ها ترویج‌ کنند.» آن‌گاه‌ امام‌ خمینی‌ به‌ تشریح‌ وضعیت‌ آن‌زمان‌ پرداختند که‌ چگونه‌ در ایران‌ به‌ حضرت‌ امیر(ع‌) سب‌ می‌کردند و چگونه‌ مذهب‌تشیع‌ در غربت‌ به‌ سر می‌برده‌ است‌ و علما در چنین‌ وضعیتی‌ چنین‌ سیاستی‌ رابرگزیدند. امام‌ ورود علما را به‌ دربار صفوی‌ به‌ ورود علی‌بن‌ یقطین‌ و سکوت‌ آن‌ها را به‌سکوت‌ 25 ساله‌ی‌ حضرت‌ امیر تشبیه‌ کردند. امام‌ خمینی‌ در این‌ سخنرانی‌ مصالح‌اسلام‌ را فوق خیالات‌ دانستند و افزودند: «من‌ هم‌ اگر چنان‌چه‌ می‌توانستم‌ یک‌ سلطان‌جائری‌ را به‌ راه‌ بیاورم‌، می‌رفتم‌ درباری‌ می‌شدم‌. شما هم‌ تکلیفتان‌ این‌ بود.» امام‌ خمینی‌در رد بی‌تفاوتی‌ علما بعد از دوره‌ی‌ صفوی‌ با اشاره‌ به‌ قیام‌ تنباکو، نهضت‌ مشروطه‌ی‌ایران‌، جنبش‌ آزادی‌خواهی‌ عراق در مقابل‌ اشغال‌ عراق توسط‌ انگلیسی‌ها، مهاجرت‌علمای‌ اصفهان‌ در زمان‌ رضاشاه‌، قیام‌ میرزا صادق انگجی‌ در تبریز، ایستادگی‌ مرحوم‌مدرس‌ در مقابل‌ شوروی‌ و رضاشاه‌ و قیام‌ 15 خرداد، بالندگی‌ انقلابی‌ حوزه‌ها را خاطرنشان‌ کردند.
امام‌ خمینی‌ در مورد تز «بی‌نیازی‌ اسلام‌ از روحانیت‌» شریعتی‌ فرمود: «شما که‌می‌گویید: اسلام‌ را می‌خواهیم‌، نگویید: اسلام‌ را می‌خواهیم‌، آخوند نمی‌خواهیم‌. شمابگویید اسلام‌ را می‌خواهیم‌، آخوند هم‌ می‌خواهیم‌.» امام‌ خمینی‌ در تحلیل‌ این‌ نیاز ازلحاظ‌ سیاسی‌ فرمودند: «گله‌ای‌ که‌ من‌ دارم‌ از این‌ آقایان‌ روشن‌فکرها این‌ است‌ که‌ یک‌همچو جناح‌ بزرگی‌ که‌ ملت‌ پشت‌ سرش‌ ایستاده‌، این‌ را از خودتان‌ کنار نزنید… این‌هابهتر از شما توی‌ مردم‌اند. شما که‌ نفوذ ندارید، این‌ها دارند. این‌ها در بین‌ مردم‌ نفوذدارند. هر ملایی‌ در محله‌ی‌ خودش‌ نافذ است‌.»
امام‌ خمینی‌ اسلام‌ و روحانیت‌ را دوپاره‌ی‌ به‌ هم‌ تنیده‌ توصیف‌ کردند و افزودند که‌اسلام‌ بی‌روحانی‌ مانند «اسلامی‌ است‌ که‌ سیاست‌ نداشته‌ باشد. اسلام‌ و آخوند این‌طورتوی‌ هم‌ هستند. اسلام‌ بی‌آخوند اصلاً نمی‌شود. پیغمبر هم‌ آخوند بوده‌. یکی‌ ازآخوندهای‌ بزرگ‌ پیغمبر است‌. حضرت‌ امام‌ جعفر صادق هم‌ یکی‌ از علمای‌ اسلام‌است‌… من‌ آخوند نمی‌خواهم‌، حرف‌ شد؟»
امام‌ خمینی‌ از مواضع‌ «علمای‌ اعلام‌» در قبال‌ شریعتی‌ هم‌ گلایه‌ کردند و این‌اختلاف‌ را توطئه‌ی‌ رژیم‌ برای‌ سرگرمی‌ و غفلت‌ از مسئله‌ی‌ اصلی‌ دانستند و افزودند:«هر چند وقت‌ یک‌ دفعه‌ یک‌ مسئله‌ای‌ درست‌ می‌شود در ایران‌، تمام‌ وعاظ‌ محترم‌، تمام‌علمای‌ اعلام‌، وقتشان‌ را که‌ باید صرف‌ بکنند در یک‌ مسائل‌ سیاسی‌ اسلام‌ در یک‌مسائل‌ اجتماعی‌ اسلام‌، صرف‌ می‌کنند در این‌که‌ زید کافر و عمر مرتد و او وهابی‌ است‌.»امام‌ خمینی‌ چنین‌ برخوردی‌ را نکوهش‌ کردند وبا توصیف‌ وضع‌ موجود وحساسیت‌های‌ زمانه‌ وظیفه‌ی‌ روحانیون‌ را در مقابل‌ روشن‌فکران‌ مذهبی‌ چنین‌ ترسیم‌کردند: «آن‌ها که‌ قلم‌ را دستشان‌ گرفته‌اند و دارند ترویج‌ می‌کنند از شیعه‌، فرض‌ کنیدچهار تا هم‌ غلط‌ دارد، خوب‌ غلطش‌ را رفع‌ کنید، طرد نکنید، بیرون‌ نکنید، شما دانشگاه‌را رد نکنید از خودتان‌… شما این‌ها را برای‌ خودتان‌ حفظ‌ کنید، هی‌ طرد نکنید. هی‌ منبرنروید و بد بگویید. منبر بروید و نصیحت‌ کنید.»
سخنرانی‌ حضرت‌ امام‌ در آن‌ زمان‌ پرهیجان‌ موجب‌ پایان‌ دادن‌ به‌ بگو و مگوهای‌طرف‌داران‌ و مخالفان‌ شریعتی‌ شد و نقش‌ بزرگی‌ را در اتحاد بین‌ دانشگاهیان‌ و حوزویان‌ایفا نمود.

نقش‌ و جایگاه شریعتی‌ در بیداری نسل جوان
شریعتی‌ برای‌ خود دو مسئولیت‌ بزرگ‌ قائل‌ بود: 1ـ فراخوانی‌ جامعه‌به‌ بازگشت‌ به‌ خویشتن‌؛ 2ـ ایجاد یک‌ پروتستانیزم‌ اسلامی‌.
شریعتی‌ درد جامعه‌ی‌ خویش‌ را غرب‌زدگی‌ و احساس‌ از خودبیگانگی‌ می‌دانست‌ وتلاش‌ می‌کرد تا جامعه‌ را به‌ بازگشت‌ به‌ خویش‌ دعوت‌ کند. او بلافاصله‌ این‌ سؤال‌ رامطرح‌ می‌کرد که‌ کدام‌ خویشتن‌؟ خویشتن‌ انسانی‌ و موهوم‌ اومانیسم‌؟ خویشتن‌ نژادی‌راسیسم‌، فاشیسم‌ و جاهلیت‌نژادی‌؟ یا خویشتن‌ فرهنگی‌ قدیمی‌ دوره‌ی‌ هخامنشی‌ وقبل‌ از اسلام‌؟ او پاسخ‌ می‌داد که‌ باید «به‌ خویشتن‌ اسلامی‌ خویش‌» برگردیم‌؛ زیرا این‌«خویشتن‌ هنوز زنده‌ است‌ و حیات‌ و حرکت‌ دارد و کلاً سیستم‌ مرده‌ی‌ باستان‌شناسی‌نیست‌.» همه‌ی‌ تلاش‌ شریعتی‌ دعوت‌ از روشن‌فکر و نسل‌ تحصیل‌کرده‌ به‌ بازگشت‌ به‌این‌ خویشتن‌ اسلامی‌ خویش‌ بود.
سؤال‌ بعدی‌ شریعتی‌ این‌ بود که‌ این‌ خویشتن‌ اسلامی‌ آیا می‌تواند پاسخ‌گو و اقناع‌کننده‌ی‌ نسل‌ جدید باشد؟ به‌ همین‌ خاطر او سؤال‌ دیگری‌ را مطرح‌ می‌کند: کدام‌ اسلام‌؟کدام‌ مذهب‌؟ کدام‌ شیعه‌؟ اینجاست‌ که‌ شریعتی‌ پاسخ‌ می‌دهد که‌ این‌ تعریف‌ فعلی‌ ازاسلام‌ و این‌ قرائت‌ از اسلام‌ نمی‌تواند پاسخ‌گو باشد و از این‌ به‌ بعد رسالت‌ دوم‌ شریعتی‌یعنی‌ پروتستانیزم‌ اسلامی‌ یا اصلاح‌دینی‌ مطرح‌ می‌شود. او این‌ نیاز را چنان‌ ضروری‌می‌یابد که‌ می‌گوید: «این‌ فکر چنان‌ توسعه‌ یافته‌ است‌ که‌ امروز حتی‌ صاحبان‌ سنت‌گرای‌منبر و محراب‌ نیز از اصلاح‌ دین‌ و تغییر روش‌ تبلیغ‌ و انحراف‌ و انحطاط‌ فکر مذهبی‌ ونسخ‌ شدن‌ چهره‌ی‌ اسلام‌ دم‌ می‌زنند و از این‌که‌ باید با زمان‌ پیش‌ رفت‌ و جوان‌ها رادریافت‌.» شریعتی‌ سرآغاز بحث‌ ضرورت‌ اصلاح‌ دینی‌ از «روزگار سیدجمال‌ و محمدعبده‌ و کواکبی‌ و رشیدرضا و هم‌فکرانشان‌» می‌داند و می‌گوید، از آن‌ روز «تا امروز درلحظه‌ لحظه‌ی‌ زندگی‌ ما هر تحولی‌ که‌ پیش‌ آمده‌ این‌ نیاز نیرومندتر شده‌ است‌.»
بعد از طرح‌ این‌ ضرورت‌ این‌ سؤال‌ پیش‌ می‌آمد که‌ مگر متن‌ اسلام‌ کهنه‌ و قدیمی‌شده‌ بود تا احتیاج‌ به‌ اصلاح‌ و نوآمدی‌ داشته‌ باشد. شریعتی‌ با قاطعیت‌ تمام‌ به‌ این‌سؤال‌ پاسخ‌ منفی‌ می‌داد و اصلاح‌ را تنها در شناخت‌ و طرز تلقی‌ جامعه‌ ضروری‌می‌دید. او تصریح‌ می‌کرد باید «طرز تفکر مذهبی‌» را تصفیه‌ کرد و باید به‌ «اسلام‌ اولیه‌ وبه‌ آن‌ سرچشمه‌های‌ نخستین‌ و زلال‌ اعتقادات‌ مذهبی‌ خودمان‌ بازگردیم‌؛ چرا که‌ دراسلام‌ هرگز اصلاح‌ مذهبی‌ به‌ معنای‌ تجدیدنظر در مذهب‌ نبوده‌، بلکه‌ تجدیدنظر دربینش‌ و فهم‌ مذهب‌ بوده‌ است‌ و بازگشت‌ به‌ اسلام‌ راستین‌ و شناخت‌ حقیقی‌ روح‌ واقعی‌اسلام‌ نخستین‌»؛ چرا که‌ «اگر ما بینش‌ مذهبی‌ خویش‌ را با منطق‌ امروزیمان‌ هماهنگ‌نکنیم‌ و اسلام‌ متحرک‌ و متعهد و مثبت‌ را آن‌چنان‌ که‌ بوده‌ است‌ نشناسیم‌، با حمله‌های‌پی‌گیر و نیرومند امواج‌ و حتی‌ طوفان‌های‌ بنیان‌کن‌ اجتماعی‌ و اعتقادی‌ و اخلاقی‌ ومکتب‌های‌ فکری‌ و فلسفی‌ این‌ عصر که‌ از همه‌ طرف‌ به‌ شدت‌ دارد به‌ نسل‌ جدید وروشن‌فکر هجوم‌ می‌آورد، احتمال‌ این‌ هست‌ که‌ در دو سه‌ نسل‌ دیگر بسیاری‌ از اصول‌اعتقادات‌ خویش‌ را از دست‌ بدهیم‌… و چنان‌که‌ آثار آن‌ در نسل‌ حاضر آشکار است‌،همه‌ی‌ رشته‌هایی‌ که‌ جامعه‌ی‌ ما را با ذخایر غنی‌ و حیات‌بخش‌ خویش‌ پیوند می‌داده‌است‌، قطع‌ گردد.»
شریعتی‌ بر این‌ اساس‌ ابتدا با ایدئولوژیک‌ کردن‌ اسلام‌ قصد پویایی‌ آن‌ را داشت‌. اومعتقد بود که‌ «ایدئولوژی‌ از سه‌ مرحله‌ درست‌ می‌شود: یکی‌ جهان‌بینی‌؛ یکی‌ یک‌ نوع‌ارزیابی‌ انتقادی‌ و یکی‌ پیشنهاد و راه‌حل‌های‌ به‌ صورت‌ ایده‌آل‌» بنابراین‌ ایدئولوژی‌ «فردرا با عمل‌، با کار، با مبارزه‌ و با فداکاری‌ درگیر می‌کند.» به‌ همین‌ جهت‌ «در تاریخ‌ می‌بینیم‌که‌ علم‌ هرگز مبارزه‌ بر نینگیخته‌، فلسفه‌ هرگز مبارزه‌ به‌ وجود نیاورده‌… اما فقط‌ایدئولوژی‌ها بودند که‌ جنگ‌ها را، فداکاری‌های‌ و همچنین‌ جهادهای‌ پرشکوه‌ را درتاریخ‌ بشر به‌ وجود آوردند. طبیعت‌ و اقتضای‌ ایدئولوژی‌ این‌ است‌: ایمان‌، مسئولیت‌،درگیری‌ و فداکاری‌.» او مدعی‌ بود: «فلاسفه‌ چهره‌های‌ پفیوز تاریخند… و سازنده‌ترین‌پیشوایان‌ و طراحان‌ و پیام‌آوران‌ ایدئولوژی‌ پیامرانند.» «ایدئولوژی‌ مسئولیت‌آور است‌؛یعنی‌ تعهد و تکلیف‌ ایجاد می‌کند؛ چه‌ تعصب‌ خصیصه‌ی‌ ذاتی‌ و نتیجه‌ی‌ حتمی‌ آن‌است‌.» شریعتی‌ اسلام‌ را ذاتاً ایدئولوژیک‌ می‌دانست‌ و می‌گفت‌ «می‌بینیم‌ که‌ اسلام‌ به‌عنوان‌ یک‌ رسالت‌ یک‌ پیام‌ و یک‌ مکتب‌ هدایت‌ و نجات‌ برای‌ مردم‌ از نوع‌ ایدئولوژی‌است‌، نه‌ فلسفه‌ و علم‌ و هنر و ادب‌ و صنعت‌… منتهی‌ یک‌ ایدئولوژی‌ راستین‌ و کامل‌،ایدئولوژی‌ مردمی‌ که‌ ریشه‌های‌ خدایی‌ دارد.» شریعتی‌ به‌ همین‌ جهت‌ به‌ همان‌اندازه‌ از«تبدیل‌ کردن‌ اسلام‌ از ایدئولوژی‌ به‌ مجموعه‌ای‌ از سنت‌ها» و از «تبدیل‌ اسلام‌ ازایدئولوژی‌ به‌ مجموعه‌ای‌ فرهنگی‌ مرکب‌ از فلسفه‌ و علوم‌ و فنون‌ تخصصی‌» رنج‌می‌برد چرا که‌ او می‌دانست‌ اسلام‌ ایدئولوژیک‌ «مجاهد می‌پرورد» و شخصیت‌هایی‌چون‌ «توابین‌، سربداریه‌ می‌سازد، شخصیت‌هایی‌ چون‌ علی‌ و حسین‌ و ابوذر و دعبل‌ وکمیت‌… می‌پرورد»؛ ولی‌ اسلام‌ فرهنگی‌ «ابوعلی‌ سینا، غزالی‌ یا امثال‌ آن‌ها رامی‌پرورد.»
شریعتی‌ مسئولیت‌ خود را به‌ عنوان‌ یک‌ روشن‌فکر اسلامی‌ چنین‌ می‌دانست‌ که‌ «من‌،خود باید در میان‌ تحمیل‌ غربی‌ و وراثت‌ تاریخی‌ مردم‌، در این‌ لحظه‌ که‌ الان‌ هستیم‌،دست‌ به‌ انتخاب‌ بزنم‌.» او در چگونگی‌ این‌ انتخاب‌ می‌نویسد: من‌ باید «با بینش‌ وتجربه‌ی‌ جهان‌ امروز و ایدئولوژی‌های‌ امروز از عناصر و موادی‌ که‌ در متن‌ فرهنگ‌ ومذهب‌ سنتی‌ خودم‌ هست‌، عناصر ایدئولوژی‌ آگاهانه‌ام‌ را پیدا کنم‌، استخراج‌ کنم‌ وبرای‌ این‌ عصر بی‌رمقم‌ و نسل‌ بی‌ایمانم‌، ایمان‌ آگاهانه‌ی‌ تازه‌ای‌ بیافرینم‌.»
شریعتی‌ در چنین‌ فضایی‌ با قصد احیای‌ اسلام‌ ایدئولوژیک‌ به‌ تعریف‌ اصیل‌ وانقلابی‌ از مفاهیم‌ اسلام‌ پرداخت‌. تعاریفی‌ که‌ زبان‌ با جوان‌ انقلابی‌ هماهنگ‌ بود و برای‌آن‌ها جاذبه‌ ایجاد می‌نمود. او اجتهاد را «عامل‌ بزرگ‌ حرکت‌ و حیات‌ و نوسازی‌همیشگی‌ فرهنگ‌ و روح‌ و نظام‌ عملی‌ و حقوقی‌ اسلام‌ در طی‌ ادوار متغیر و متحول‌زمان‌» تفسیر می‌کرد و می‌گفت‌: اجتهاد «نقش‌ یک‌ انقلاب‌ دائمی‌ را در مکتب‌ اسلام‌» ایفامی‌کند. وی‌ تقلید در فروع‌ را «یک‌ اصل‌ منطقی‌ در زندگی‌ همه‌ی‌ انسان‌های‌ متمدن‌»اعلام‌ کرد که‌ «هر چه‌ تمدن‌ پیشرفته‌تر می‌شود و علم‌، تکنیک‌ و زندگی‌ پیچیده‌تر، تقلیدضروری‌تر و دامنه‌اش‌ و زمینه‌اش‌ متعددتر و دقیق‌تر» می‌گردد.
شریعتی‌ انتظار مهدی‌ (ع‌) را نه‌ تن‌ دادن‌ به‌ وضع‌ موجود و منتظر منجی‌ نشستن‌ ودست‌ روی‌ دست‌ گذاشتن‌، بلکه‌ انتظار را مکتب‌ اعتراض‌ تفسیر می‌کرد. «انتظار یعنی‌«نه‌ گفتن‌ به‌ آن‌چه‌ که‌ هست‌.» «انتظار، مذهب‌ اعتراض‌ و نفی‌ مطلق‌ نظام‌ حاکم‌ و وضع‌موجود است‌ در هر شکلی‌. انتظار نه‌ تنها از انسان‌ سلب‌ مسئولیت‌ نمی‌کند، بلکه‌مسئولیت‌ او را در سرنوشت‌ خودش‌ و سرنوشت‌ حقیقت‌ و سرنوشت‌ انسان‌، سنگین‌،فوری‌، منطقی‌ و حیاتی‌ می‌کند.» پس‌ «منتظر، انسان‌ مسلمان‌ و متعهدی‌ است‌ که‌ هرلحظه‌ در انتظار انفجار قطعی‌ نظام‌های‌ ضدانسانی‌ است‌ و همواره‌ خود را برای‌ شرکت‌در چنین‌ انقلاب‌ جهانی‌ و بدر دومی‌ که‌ با شمشیر علی‌ و زره‌ی‌ پیغمبر و به‌ دست‌ فرزندپیغمبر و علی‌ برپا می‌شود آماده‌ می‌کند.»
شریعتی‌ نظام‌ سیاسی‌ شیعه‌ را نظام‌ امت‌ و امامت‌ می‌دانست‌ که‌ در آن‌ امامت‌مسئولیت‌ هدایت‌ امت‌ به‌ سوی‌ ابدیت‌ و به‌ «سوی‌ تعالی‌ مطلق‌» را به‌ عهده‌ دارد. به‌عبارتی‌ دیگر در امامت‌ شیعه‌ تنها «اداره‌ و حفظ‌ و نگهبانی‌ امت‌ مطرح‌ نیست‌، بلکه‌تکامل‌ و پیشرفت‌ انسان‌ و فرد و جامعه‌ مطرح‌ است‌» و «در یک‌ کلمه‌ امامت‌ رهبری‌مردم‌است‌ به‌ مقصود نهایی‌ و غایی‌ که‌ انسان‌ و جامعه‌ برای‌ آن‌ مقصود ساخته‌ و آفریده‌شده‌ است‌.»
شریعتی‌ رهبری‌ تشیع‌ بعد از غیبت‌ کبری‌ را به‌ عهده‌ی‌ «نایب‌ عام‌» می‌دانست‌ که‌مانند دوره‌ی‌ غیبت‌ صغری‌ به‌ وسیله‌ی‌ امام‌ منصوب‌ نمی‌شد، بلکه‌ «اینان‌ را مردم‌ باکمک‌ اهل‌ خبره‌ انتخاب‌ می‌کنند.» «بنابراین‌ می‌بینیم‌ که‌ در این‌ دوره‌ی‌ غیبت‌ کبری‌ یک‌نظام‌ انتخاباتی‌ خاص‌ به‌ وجود می‌آید و آن‌ یک‌ انتخاب‌ دمکراتیک‌ است‌ برای‌ رهبر؛ امایک‌ دمکراسی‌ آزاد نیست‌. گرچه‌ این‌ انتخاب‌ شونده‌ به‌ وسیله‌ی‌ مردم‌ انتخاب‌ می‌شود،اما در برابر امام‌ مسئول‌ است‌ و در برابر مردم‌ نیز، برخلاف‌ دمکراسی‌ که‌ منتخب‌به‌وسیله‌ی‌ مردم‌ فقط‌ در برابر خود مردم‌ که‌ انتخاب‌کنندگان‌ و موکلین‌ او هستند، مسئول‌است‌. این‌ است‌ که‌ مردم‌ نایب‌ عام‌ را خودشان‌ با تشخیص‌ و آرای‌ خودشان‌ براساس‌ این‌ضوابط‌ انتخاب‌ کرده‌ و رهبری‌ او را می‌پذیرند و او را جانشین‌ امام‌ تلقی‌ می‌کنند و این‌جانشین‌ امام‌ در برابر امام‌ و مکتب‌ او مسئول‌ است‌.»
او معتقد بود که‌ این‌ انتخاب‌ نباید به‌ این‌ شکل‌ باشد «که‌ مردم‌ بیایند رأی‌ دهند و هرکس‌ شماره‌ی‌ آرایش‌ بیشتر بود به‌ جانشینی‌ امام‌ منتخب‌ شود و در مسند نیابت‌ امام‌ قرارگیرد؛ بلکه‌ چون‌ این‌ فرد یک‌ شخصیت‌ اجتماعی‌ است‌ و در عین‌ حال‌ یک‌ شخصیت‌علمی‌، بنابراین‌ توده‌ی‌ ناآشنا با علم‌ خود شایستگی‌ انتخاب‌ او را ندارند و عقل‌ حکم‌می‌کند کسانی‌ که‌ آگاهی‌ و علم‌ دارند و می‌دانند که‌ عالم‌ترین‌، متخصص‌ترین‌ و آشناترین‌فرد به‌ این‌ مکتب‌ کیست‌؛ یعنی‌ عالم‌شناسان‌ به‌ این‌ انتخاب‌ مبادرت‌ می‌ورزند و مردم‌ هم‌که‌ خود به‌ خود با فضلا و روحانیون‌ و علمای‌ مذهب‌ خودشان‌ تماس‌ و به‌ آن‌ها اعتماددارند و از آن‌ها پیروی‌ می‌کنند، طبعاً رأی‌ آن‌ها را برای‌ انتخاب‌ نائب‌ امام‌ می‌پذیرند واین‌ یک‌ انتخاب‌ طبیعی‌ است‌» و این‌گونه‌ «امام‌ در دوره‌ی‌ غیبت‌، مسئولیت‌ هدایت‌ خلق‌ وپیروانش‌ را به‌ عهده‌ی‌ علمای‌ روشن‌ و پاک‌ و آگاهان‌ بر مذهب‌ خود می‌گذارد تا ظهورش‌فرا رسد.»
شریعتی‌ توانست‌ با تفسیر ایدئولوژیک‌ و بازخوانی‌ مفاهیم‌ اسلامی‌ نسل‌ روشن‌فکررا که‌ زبان‌ او را بهتر درک‌ می‌کردند، به‌ اسلام‌ جذب‌ کند. شریعتی‌ زمانی‌ فعالیت‌ خود راشدت‌ بخشید که‌ مارکسیسم‌ در جهان‌ به‌ صورت‌ مکتب‌ رهایی‌بخش‌ و امید نسل‌های‌زخم‌داشته‌ از شلاق استبداد و خم‌شده‌ از استثمار امپریالیسم‌، درآمده‌ بود و در ایران‌ نیزاز جاذبه‌ای‌ برخوردار بود تا جایی‌ که‌ بعضی‌ از مذهبی‌ها هم‌ آن‌ را علم‌ مبارزه‌می‌پنداشتند. شریعتی‌ با تفسیری‌ ایدئولوژیک‌ از اسلام‌ توانست‌ به‌ شدت‌ از گسترش‌مارکسیسم‌ در ایران‌ جلوگیری‌ کند و جوانان‌ را به‌ سوی‌ اسلام‌ انقلابی‌ که‌ امام‌ خمینی‌منادی‌ آن‌ بود گرایش‌ دهد. آیت‌الله‌ دکتر بهشتی‌ زیباترین‌ تعریف‌ را از نقش‌ دکتر علی‌شریعتی‌ ارایه‌ داده‌ است‌:
«دکتر در توسعه‌ و تقویت‌ شور انقلابی‌ جامعه‌ی‌ ما به‌خصوص‌ نسل‌ جوان‌ تأثیربسزایی‌ داشت‌ و توانست‌ قلب‌ و احساس‌ و ذهن‌ جوان‌های‌ ما را برای‌ درک‌پیام‌های‌ امام‌ خمینی‌ آماده‌تر و به‌ فهم‌ و پذیرش‌ این‌ پیام‌های‌ انقلابی‌ نزدیک‌ کند.او توانست‌ پیوند میان‌ نسل‌ جوان‌ و روحانیت‌ مسئول‌ و متعهد را در یک‌ راستای‌انقلابی‌ برای‌ نسل‌ جوان‌ قابل‌ فهم‌تر کند.»


منبع:کتاب چهارده سال رقابت ایدئولوژیک در ایران(1356-1343)،روح الله حسینیان،انتشارات مرکز اسناد انقلاب اسلامی

دسته‌ها
شریعتی و روحانیت شریعتی و روشنفکری

شریعتی و آرزوی تحول اساسی روحانیت

این مقاله به قلم دکتر سید علی اصغر غروی به مناسبت سالگرد دکتر علی شریعتی در صفحه 71 ماه نامۀ «مهرنامه» شماره 12 خرداد 1390 نگاشته شده است. نگارنده در این مقاله به تبیین دیدگاه دکتر شریعتی نسبت به روحانیت شیعه پرداخته است. او می گوید: شریعتی البته ارادۀ اصلاح داشت و می خواست روحانیت شیعه به جایگاه اصیل و اصلی خودش بازگردد و نقش اساسیش را در تربیت معنوی مردم و رشد اخلاقی جامعه به عهده بگیرد و از وادی تشیع صفوی به ساحت تشیع علوی گام نهد.

پیش از آنکه به بحث اصلی بپردازم، یعنی تبیین دیدگاه شریعتی نسبت به روحانیت شیعه، بهتر است چند سطری را به معنای کلمۀ روحانیت اختصاص دهم و سپس طبقه یی که با این نام یا وصف پدید آمده و در طول تاریخ اسلام – با مذاهب مختلفش – نقش ایفاء کرده است. در همه زبانهای دنیا و ادیان گوناگون، انسان را متشکل از دو بعد مادی و معنوی یا جسمی و روحی دانسته اند، در ادیان ابراهیمی – که قرآن برآیند اندیشۀ همۀ پیامبران آن است – جسم، قالب یا کالبد یا ظرفی است که خدای تعالی هسته یی یا پاره یی از وجود خود را در آن جای می دهد و این هسته باید در این ظرف و به واسطه و وسیلۀ آن رشد کند و قابلیت رجوع و لحوق به مبدأ خود را بیابد. انبیاء الهی که خود را مبعوث از طرف پروردگار معرفی کرده اند، این وظیفه را بر عهده گرفتند و اعلام کردند که هدفشان ارائه راه کار و تمهید طریق است برای بشر تا او را به نقطه اوج کمال برسانند و ظرفیتی به او عطاء کنند که در جایگاه خلافت الهی قرار گیرد و قابلیت اتصال مجدد به مبدأ خود را بیابد. و بر این نکتۀ اساسی پای فشردند که چنین قابلیتی محقق نمی گردد مگر آنکه انسان صفات خالق خود را در سرشت خود نهادینه سازد و در رفتار و گفتار خود متجلی نماید. مجموعۀ داشت و احراز این صفاتِ جمالِ ربوبی را خُلق حَسَن خواندند و بشر را به کسب آنها دعوت نمودند.

از پسِ انبیاء، کسان دیگری در قبال مکتب انسانی – اخلاقی ایشان از یک سو، و ضرورت تعالی و کمال انسان از سوی دیگر، احساس وظیفه کردند و کم کم – در گذر زمان – تبدیل به یک طبقۀ ویژه شدند که در اهل سنت نام – رجال دین – بر خود نهادند و در شیعه – روحانی یا طبقۀ روحانیت – خوانده شدند. جالب است که این نام گذاری در شیعه هماهنگی و تجانس کاملی دارد با مسؤولیت و وظیفه یی که این گروه برای خود تعریف نموده و بر عهده گرفته است. یعنی ارشاد مردم به سمت کمال معنوی و احراز صفات ربوبی و ایجاد جامعه یی اخلاقی و روحانی و زمینه سازی برای تحقق انا الیه راجعون.

حال ببینیم در یکصد سال گذشته، با چشم پوشی از چند استثناء انگشت شمار، آیا این طبقه به وظیفۀ اصلی خود، که خود مدعی صیانت و پاسداشت از آن است عمل کرده است یا نه؟ این سؤالی است که بسیاری از متفکران مسلمان به آن پاسخ منفی داده اند از جمله مرحوم دکتر شریعتی. او معتقد است و به صراحت بر این معنی انگشت اتهام نهاده است که روحانیت شیعه خصوصاً بعد از تشکیل دولت به ظاهر شیعه صفویان، تبدیل به یک نهاد سیاسی شده که دین را ابزار وصول به اهداف دنیوی خود نموده است.

در ص 13 «شیعه یک حزب تمام» می گوید: «درد ما این است که تمام اندوخته ها و ارزشهای متعالی الهی را که تنها روزنۀ امید نجات ماست، و تمام رهبران و پیشوایان و ائمۀ معصوم ما شیعه، که “یاد” و “خاطرۀ” هر کدام از آنها می تواند آموزندۀ بزرگترین درس انسانیت و آزادی برای همۀ زمین و زمان باشد، به صورتی مسخ کرده و به شکلی در آورده اند که عامل اسارت ما گردیده اند»

شریعتی البته ارادۀ اصلاح داشت و می خواست روحانیت شیعه به جایگاه اصیل و اصلی خودش باز گردد و نقش اساسیش را در تربیت معنوی مردم و رشد اخلاقی جامعه به عهده بگیرد و از وادی تشیع صفوی به ساحت تشیع علوی گام نهد.

«از این همه قرائن پیداست که تشیع صفوی و ولایت ابوسفیانی ریشۀ همۀ پریشانی های ما و دشمن اصلی شیعه و ولایت علوی است». (شیعه یک حزب تمام، ص15)

در ص 172 همین اثر می خوانیم: «اگر می خوانم، می جویم، می یابم، و می گویم، انگیزه ام دردی است که ریشه در جانم دارد، و اگر از این همه، سربتابم، درد با جان یکی شده، خواهدم کشت. بیماری مرگ آوری هست که به تاریخ و فرهنگ و مذهب و مردممان، هجوم آورده است، و یک لحظه غفلت، همه چیز را نابود خواهد کرد. این است که آرام نمی یابم، چرا که درد شدیدتر از آن است که فرصت آرامشی بدهد. و بیماران، به مرگ نزدیک تر از آن که بتوان به خوش آیند و بدآیند دیگران اندیشید».

و باز در جایی که آه از نهادش بر آمده از دست تشیع صفوی، گفته است: «تشیع صفوی، مذهب راه حل یابی است برای گریز از مسئولیتها. مذهب تجلید و تذهیب و تجلیل قرآن، نه تحقیق و تفسیر قرآن. تقدیس قرآن اما نه برای بازکردن و خواندن قرآن. توسل یکسره به کتاب دعا، برای بستن قرآن، چرا که گشودن قرآن سخت است و مسئولیت آور».

آنچه امروز از انحطاط اخلاقی که جامعه را فروگرفته و همچون خوره به جان مردم افتاده، شاهدیم، نشان از آن دارد که روحانیت ما از انجام رسالت خود غافل گشته و راهی جز آن که وظیفۀ او است می پیماید. در ص 151 «مذهب علیه مذهب» می گوید:

«پارسایی و زهد و قناعت و صبر و توکل … و بسیاری از این اصطلاحات، درست، به همان اندازه که امروز، انحطاط آور و منافی با شخصیت انسانی و رشد و قدرت و برخورداری و پیشرفت زندگی و استقلال روح و ارادۀ انسان می نماید، و ذهنها را فلج ساخته و احساس ها را به ضعف و فقر و رنج و تن دادن به بدبختی و خو کردن به ناتوانی و زبونی آلوده کرده و عادت داده اند، در فرهنگ راستین اسلام، مترقی و منطقی و انسانی معنی می دهند، و این فاصله، شگفت و باورنکردنی میان معنایی که امروز برای این اصطلاحات ساخته اند، و روح و مفهوم نخستین آنها، آنچنان که قرآن و پیامبر بیان می کردند، و مجاهدان و اسلام فهمان نخستین می فهمیدند، فاصلۀ میان پستی و جهل ما، و سربلندی و آگاهی آنان را تفسیر می کند، و در حقیقت، این دو رویۀ متضاد در هر یک از این کلمات – که هر کدام بار سنگین عقیده ای اصولی را حمل می کند- نشانه ای است از تضادی که خود اسلام بدان گرفتار شده است: تضاد میان اسلامی که هست و اسلامی که بود».

شریعتی در ص 169 همین کتاب برنامه یی عملی را به روحانیت شیعه جهت اجرائی کردن ارائه می دهد، تا از ناکار آمدی و ناتوانمندی در آید و به پویایی و اثربخشی برآید. وی می گوید:

«این نسل دارد از دست می رود (اگر از دست نرفته باشد)….. اگرمی دانید که اسلام راستین می تواند به او پاسخ این نیازها را بدهد، اگر معتقدید که تشیع راستین علوی به او چنین سلاحی را می بخشد، برای او، برای اسلام و برای تشیع کاری بکنید».

آنچه شریعتی را از روحانیت به طور اعم دل آزرده کرده بود، روش تبلیغی و نوع نگاه آن به اسلام بود. وی می گفت روحانیت ما به جای پرداختن به قرآن و اصالت دادن به متن، به بازگو کردن و گسترانیدن خرافاتی همت گمارده که هیچ جایگاهی در متن کتاب و سنت قطعیه رسول و امام ندارد، و همین خرافات است که ملت ما را از قافلۀ تمدن بازداشته است. در ص 118 «تشیع علوی» می گوید:

«خیلی ساده، روحانی صفوی راهش را بلد است، او متخصص “کلاه شرعی” است. او “بر قامت زور، ردای تقوی می پوشاند” و بر سر کفر، کلاه شرعی می گذارد! روحانی صفوی کارش توجیه دستگاه صفوی است و ناچار است برای همکاری “مؤمنین متشرع” با دستگاه “حکومت غیر شرعی” راهی پیدا کند و برای این کار باید تکنیکی اختراع کند که بتواند پول حرام را حلال کند!»

دکتر شریعتی روحانیت منحط و درباری را به بیانات مختلف وصف کرده و همت گمارده است تا حوزه های علمیه امروز جهان تشیع را از این پدیده فساد انگیز و مانع تعالی فکری و رشد اخلاقی مزکی و مبرا سازد. در ص 120 همان مصدر می گوید:

«مگر با آن همه نفرتی که پیغمبر و علی از خرید و فروش انسان داشتند، همین روحانیت اموی و عباسی و صفوی – به نام فقه سنت و یا فقه اهل بیت! – در زیر عنوان روشن و مترقی “عتق” (آزاد کردن برده، که تنها باب مشخصی است که در آن، فقه اسلامی از برده سخن می گوید)، قرن ها “اصل بردگی” و حکم خرید و فروش برده را رسماً و علناً و در حوزۀ علمی اسلام، تدریس نمی کردند».

شریعتی در ساحت اندیشه دینی خود، حوزه های علمیه یی را ترسیم کرده بود که روحانی و مجتهد آن در پهنه و عرصه اجتماع، به اصلاح بنیانهای اخلاقی – انسانی مردم می پردازد. در ص232 تشیع علوی در مقایسه مجتهد علوی و صفوی می گوید:

«مجتهد – به معنای کوشنده و محقق آزاد – بر اساس روح و جهت مذهب و منطق علمی و بر مبنای اصول چهار گانه اسلامی (کتاب، سنت، عقل و اجماع) می تواند، این نیاز تازۀ زمان، شرایط تازۀ حقوقی و اقتصادی و اجتماعی را بررسی و حکم تازه استخراج و استنباط نماید».

«بنابراین اجتهاد آزاد باعث می شود که، مذهب در احکام خاص خودش، در یک جامعه خاص و عصر خاص، منجمد و متوقف نشود و روح و بینش مذهبی و نیز فرهنگ و فقه اسلامی، دائماً با یک بینش متحول و با یک تحقیق علمی آزاد و اندیشه باز، قوه استنباط علمی و روح متحول و متکامل و تحقیق و فهم مترقی مذهب و حقوق در حال تکامل، در ذهن و در جامعه، در دوره های متناوب تاریخی، تحول وتکامل پیدا کند».

«بنابراین، اجتهاد آزاد عاملی است که مذهب را از ماندن در قالبهای منجمد و ثابت قدیم، مانند مذاهب چهارگانه اهل سنت، نجات می دهد، اما اجتهاد در تشیع صفوی عبارت است از یک ادعای بزرگ و لقب بسیار بزرگ بدون محتوی، یک مقام رسمی دینی است، شبیه به پاتریارش یا اسقف و کاردینال، درست بر خلاف مجتهد در تشیع علوی که یک متفکر محقق نو اندیش و متحول و پیشتاز زمان و همگام با سیر تاریخ و آگاه از “حوادث واقعه” و رویدادها و مشکلات و مسائل و تحولات حقوقی و اقتصادی و سیاسی و اجتماعی و عملی و فکری عصر خویش است – چون باید باشد و این لازمۀ مسئولیتش است – مجتهد صفوی، هرچه کهنه تر و منحط تر و عقب مانده تر است، مجتهد تر است!»

و همین معنی را در ص 128 همان مصدر به زبانی دیگر آورده است که چگونه شیعه صفوی در برابر شیعه علوی قد علم کرده تا او را کاملاً از حَیّز انتفاع بیاندازد و خود به منافع مادی دنیویش که برای وصول به آن برنامه ریزی کرده دست یابد.

«امام شیعه را – که در تاریخ بشری و در چشم مؤمن و کافر، مسلمان و غیر مسلمان، مظهر تقوی، عدل، حق طلبی، علم، آزادی، نجات، رهبری نهضت و مقاومت در برابر ظلم و جهل و اشرافیت و استبداد و نماینده انسانیت، فخر و فضیلت و شرف و مروت و پاکدامنی و آگاهی و آزادگی و آشتی ناپذیری با زشتی و ستم و دروغ است – موجودی ضعیف، عاجز، متملق، ترسو، خودپرست، فرصت طلب، منزوی، باج ستان، مخالف شهدا، مانع مردم ناراضی و ستمدیده ای که در اندیشه مبارزه اند، محافظ رژیم خلافت در برابر جناح های تند و حتی شیعیان سازش ناپذیر، مبلغ رضا و تسلیم در برابر وضع موجود، فتوی دهنده بر خلاف شرع و به نفع دستگاه حاکم به عنوان “تقیه”!»

شریعتی طالب یک تحول اساسی، عقلی، علمی و کاربردی در حوزه های علمیه بود به نحوی که روحانیون در آمده و بر آمده از این دستگاه عریض و طویل دینی بتوانند موجبات تغییرات ریشه یی در اخلاق نسل کنونی و نسلهای بعدی، حداقل شیعیان، را بوجود آورند و اگر بشود، جهان اسلام را متحول سازند. از اینرو بی پروا با آنچه که مانع و سد راه می دانست برخورد می کرد و به نقد می کشید. مثلاً در ص 594 «روش شناخت اسلام»، در خصوص تقلید بی حاصل و تقلیدی که منجر به بی دینی می شود می گوید:

«همین “تقلید” را نگاه کنید: آدمی که مثلاً مقلد آیت الله آقا سید ابوالحسن بوده، بعد کم کم قدری شعور و سواد و عقل پیدا می کند و می گوید: ولش کن. و همه را می اندازد دور (چون می بیند “چرند” است. او یا همین طور در مرحلۀ روشنفکری می ماند و یا از مرحلۀ روشنفکری بالاتر می رود و به مرحلۀ ایدئولوژی می رسد. و باز به تقلید بر می گردد؛ اما تقلید دوم یک تقلید آگاهانۀ انقلابی است. (درحالی که) تقلید اول یک “تابو”ی موروثی است، که از ترس می کند و وقتی که آن ترس خیالی، در پرتو شعور و عقل، از او می رود، آنرا ول می کند».

او برای وصول به این هدف آرزوهایی را در سر می پرورانید و روزهای نه چندان دوری را می دید که همه به ریسمان الهی که قرآن است چنگ زده اند و سنگ زیرین بناء شکوهمند جامعه اسلامی را در جایگاه خود نصب نموده اند. در ص4 «چه باید کرد» می گوید:

«اگر لیاقت آنرا داشته باشیم که از این آتش قَبَسی بگیریم و ارمغان این نسل کنیم، می توانیم آتشی برافروزیم و امیدوار باشیم که در این رکود و سکوت و تفرقه، حرکت و امید، هدف و گرما و روشنائی ایجاد کنیم و نسلی بسازیم، درخشان و نیرومند، بر مبنا و اساسی که علی با سکوتش، با جهادش و با رنجش برای ما گذاشته است».

«این همۀ امیدی است و همۀ تلاشی است که در حد خودمان، هر چند اندک، در جستجویش هستیم و امیدواریم که روزی برسد و آن روز خیلی دور نباشد که بجای “بدبینی ها” و بجای “بدگوئی ها” و بجای “بذرافشانی های سیاه و بدبینانه” – که در میان برادران و همدلان و همدردان و پیروان خانوادۀ علی و فاطمه می افشانند و می کوشند همه را روی در روی هم قرار دهند تا روی از دشمن بتابند و به خویش سرگرم شوند – روزی را داشته باشیم که بجای اتهام زدن، کوبیدن، طرد کردن و لجن مال کردن، به پیروی از علی، از محبت و تفاهم و دوست داشتن یکدیگر لذت ببریم. امیدوارم چنین روزی بسیار نزدیک باشد».

«روزیکه “دانشجویان ما” در کنار “طلبۀ ما” و “استاد ما” در کنار “عالم ما” و “مؤمن ما” در کنار “روشنفکر ما” و “جوان ما” در کنار “پیر ما” و “متجدد ما” در کنار “متقدم ما” و “دختر ما” در کنار “مادرش” و “پسر ما” در کنار “پدرش” و همه در یک صف، در کنار خانۀ فاطمه بایستیم، روی در روی همۀ توطئه هائی که علیه ما می شود. دعا کنید که آن روز زود برسد».

اما دکتر شریعتی این توان تغییر و اراده تحول سازی و قدرت علمی و نیت زلال و پاک را در طبقۀ روحانی آن زمان به طور اعم نمی دید واز این بابت گله مند بود. در مجموعۀ «چه باید کرد» در مبحث «راه سوم» ص 157 می گوید:

«ولی معمولاً متأسفانه این فرهنگ عظیم ما که در آن ایمان ها، عشق، ارزشها و حادثه های بزرگ و تجربه های بزرگ انسانی وجود دارد، دست عده ای است که ارزش نگهداریش، عَرضه کردنش و دادنش را به نسل بعدی و معرفی کردنش را در دنیا ندارند، زیرا منجمدند، کهنه اند، موروثی اند، و این فرهنگ عظیم، دست آنها درست مثل گنجینه های بسیار بزرگ زیرزمینی در دست یک قوم بدوی است».

و گاهی این شکایت را به زبانی تیز و کوبنده و فریادهای فرو ریزنده بیان می نماید تا شاید بر دلی و عقلی و روحی یا جایی و مَدرَسی و مبَحثی و مُباحثی اثر گزارد که تا به امروز از چنین اثرگزاری خبری مهم به گوش نرسیده و چشم ناظران با چیزی از این دست مواجه نشده است. اما نیاز به آن، در شرایط امروز ما، به شدت احساس می شود.

«مسجد، سمبل همان مذهب سنتی حاکم بر تاریخ و بر حال است؛ همان مذهبی که هرگز ارتباطی با پیغمبر ندارد و مجموعه ای است از سنت های قومی، سنت های جاهلی، مفاهیم فلسفی، مسائل اخلاقی، مسائل احساسی، مسائل تربیتی و بومی و ملغمه ای از همۀ میراث های تاریخی و فرهنگی، که بر هم انباشته شده، یک معجونی شده و پوششی از مذهب – مذهب اسلام یا مذهب غیر اسلام – رویش گرفته شده و معلوم است که چکار می کند و نسل به نسل به ارث می رسد. بوسیله دستگاه های تبلیغی رسمی، بوسیله سازمان های متولی مذهب که در تاریخ، یکی از طبقات حاکمه هستند، در کنار طبقات دیگر حاکمه، برای توده، مذهبی را ابلاغ می کنند تا آن ها را به خواب کنند».( ص 162 همان مصدر)

شریعتی از پدیده دیگری هم بسیار در رنج است. از علم زدگی، از اینکه کسی مدارج عالیه علمی را طی کند ولی به ساحت اندیشه و فکر نرسد و یا اصلاً کوششی برای حصول و دست یافتن به آن ننماید. وقتی خوب بنگری گویا هنوز هیچ چیز عوض نشده و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

«بزرگترین حرف اساسی که می خواهم بزنم، و احتیاج به توضیح و تفسیر ندارد، این است که: آگاه باشیم که با “اشباع علمی” خود را از نظر فکری، اشباع یافته احساس نکنیم. و این یک نوع سیری بسیار کاذب است، و یک نوع فریب بسیار بزرگ است، که خاص تحصیلکرده هاست، خاص رشنفکر زمانه ماست، که وقتی از لحاظ علمی اشباع می شود، تحصیلات بالا پیدا می کند، از لحاظ علمی اطلاعات وسیع و درجات خیلی برجسته ای می یابد، استادهای بزرگ و کتابهای بزرگ می بیند، نظریات علمی و کاملاً بدیع، می یابد و فرا می گیرد، در خود غرور و رضایتی احساس می کند، وخیال می کند که از نظر فکری به منتها درجۀ یک انسان آگاه رسیده است. و این فریب کاذبی است؛ فریبی که حتی یک “آدم عامی” کمتر دچار آن می شود تا یک “آدم عالم”. یک استاد، یک مترجم، یک فیلسوف، یک صوفی بزرگ، یک ادیب، یک مورخ، غالباً فکر نمی کند که از لحاظ فکری، ممکن است “کاملاً” صفر باشد و از لحاظ شعوری همچنان در سطح عامی ترین عوام مانده باشد. و از نظر آن چیزی که “آگاهی”، “خودآگاهی”، “جامعه آگاهی” و “زمان آگاهی” است، از یک “عامی” که چشمش به خط هم آشنا نیست، پائین تر باشد!»

«و این یک حالت بسیار رقت بار است. دانشمند جاهل بودن، تحصیلکرده بیشعور ماندن، آدمی با تصدیق های خیلی گنده و تیترهای خیلی برجسته جدی – و نه دروغ – چون دکتر، مهندس، فوق لیسانس، فوق دکتر، پروفسور و امثال اینها بودن، اما از نظر آن چیزی که شعور، فهم، آگاهی، احساس مسئولیت در برابر زمان، و تشخیص حرکت تاریخی است، که او را و جامعه را با خود می برد، صفر بودن، کور بودن و کر بودن؛ و این یک خطر بزرگ است، خطر عالم شدن اما جاهل ماندن! و خطرش از این جهت است که معمولاً آدم با علم که اشباع می شود، احساس گرسنگی فکری نمی کند، و آنچه که الان در دنیا مطرح است – و اگر به آن نگاه کنیم می بینیم – مسئله ای است کاملاً جدا: “مسئله فکری” است، جدا از “مسئله علمی”». ( ص 183 همان مصدر)

اما راه برون رفت از این فاجعه اجتماعی که منجر به بداخلاقی محض در همۀ شؤون خانه و جامعه، با همه نهادها و سازمانهایش شده، گریز از فریب خوردگی فکری و ذهنی و اعتقادی است. شریعتی برای خروج از این وادی وحشت افزا و تاریک، داشتن مِلاک را لازم می داند و از خود آگاهی انسانی و اجتماعی نام می برد. اما از قدرت نفوذ اغفالگران نیز غافل نبوده و روشهای تبلیغشان را گوشزد نموده، هشدار جدی می دهد.

« ملاک لازم است؛ دو چشم، دو نگاه، “خودآگاهی انسانی” و “خود آگاهی اجتماعی” است. پس هر نقشی، هر حرفی، هر دعوتی، هر سعادتی، هر لذتی، هر “پیشرفتی” – درست دقت کنید، هر “پیشرفتی” – هر قدرت و تمدن و فرهنگی، که در مسیر “خودآگاهی انسانی” و در مسیر “خود آگاهی اجتماعی”، برای ما مطرح نشود، اغفال اندیشه ها از انسان بودن، و از مستقل زیستن است. استحمار است (استحمار می دانید یعنی چه؟ یعنی خر کردن مردم – از ریشۀ “حمار” است بمعنی خر!) و این عامل استحمار، بزرگترین مصیبت و قویترین قدرتی است که هرگز در طول تاریخ، بقدرت امروز نیامده است. استحمار در گذشته فقط نبوغ استحمارگران بود و ذوقشان و تجربه شان. امروز “علم” به کمکش آمده، همۀ وسائل ارتباط جمعی، رادیو و تلویزیون و تعلیم و تربیت و مطبوعات و شرق و غرب و ترجمه و تآتر و … به کمکش آمده، روانشناسی علمی، جامعه شناسی فنی، روانشناسی سیاسی، روانشناسی تعلیم و تربیت به کمکش آمده! استحمار کردن تکنیکی شده، فنی شده و مجهز به علم شده! این است که شناختنش هم بهمان اندازه مشکل شده! ملاک: خود آگاهی انسانی و – باز تکرار کنم – خود آگاهی اجتماعی». ( ص 209 همان مصدر)

از همان مجموعۀ «چه باید کرد» در مقالۀ «چه باید کرد» (ص 357) هم این مطلب را بخوانیم که کاملاً به روز است و گویا وظیفه یی است که شریعتی می خواهد بار سنگینش را بر دوش روحانیت بگذارد:

«آنچه باید آغاز شود یک انقلاب فکری، یک رنسانس اسلامی است؛ نهضت فرهنگی و اعتقادی بر اساس عمیق ترین مبانی اعتقادی مان و با غنی ترین تجربه ها و سرمایه های معنوی و انسانی یی که در اختیار داریم و در یک کلمه: اسلام! و بی شک کسانی می توانند در این راه گام بردارند و زمان بی زمام و بی سرانجام ما را که همچنان دور از حرکت تاریخ، راه گم کرده و بازیچۀ زمامداران و زمانداران شده است، به دستهای توانا و آگاه خویش گیرند، که فرزند این عصر باشند و در عین حال، به تعبیر شاندل “تاریخ مردم خویش را با تمام جوششها و نیازهایش، که در گذشته مانده و مرده و یا در حال، حضوری منجمد و متحجر گرفته، و حیات جامعه را نیز در خود قالب ریخته و از تپیدن بازش داشته، در بستر حال، جاری سازد….”.»

«اما اینچنین کسانی را در کجا سراغ بگیریم؟ دشواری کار ما این است که دانشگاه ما بیگانه و دور از حوزۀ موجود قدیم زاده شده و رشد کرد….. . و حوزه های علوم قدیمۀ ما نیز، آنچنان بر روی خود بسته ماندند و پنجره ای نیز به روی وزش های فکری و علمی جدید نگشودند». (ص358)

و بالاخره می توان انتظار شریعتی از روحانیت را در این چند جمله او خلاصه کرد:

«مبارزۀ فکری و علمی با خرافه ها و کژاندیشی ها و عقاید و رسوم و سنن ضد انسانی و ضد اسلامی که اندیشه و روح جامعه را فلج و مسموم کرده است، از طریق تحقیق و تحلیل منطقی و علمی…». (ص 377 همان مصدر)

و اکنون که نمی توان تمامی اندیشه او را و مطالباتش را و ایده آل هایش را در چند سطر معدود فرو ریخت و تمامی تفکرات او را به تصویر کشید، با این همه دلهره و اضطرابی که در پی دارد، چه خوب است چند خط از زیباترین هایش، به نقل از «گفتگوهای تنهایی» در ص 918 به عنوان حسن ختام آورده شود.

«چقدر واقعیت زشت است، سنگین و کدر و بیرحم است، بی عاطفه است، بد است! من نمی خواهم آن را ببینم، نمی خواهم با آن روبرو شوم، آنرا تحمل کنم، اصلاً نمی خواهم! از همین دو تا دیوار خاکستری که دنیای پاک و بزرگ من است، سرم را بیرون نمی کنم، در اینجا حساب و کتاب نیست، در اینجا محو شدن است و خود را بی حساب فدا کردن است و بپا افتادن است و سر بر دامن نهادن است و زار گریستن است و از درد گفتن است و التماس کردن است و لذت بردن است و بی هیچ انتظاری برای کسی بودن و جان دادن و رنج بردن و کیف کردن است و چه کیفی! در آن عار و ننگ نیست، شکستن غرور نیست، خودپائی نیست، گدائی نیست! هست! سراسر گدائی است ولی گدائی خوار کننده نیست، لذت آور است، غرور آمیز است، نشئۀ گرم و داغ و مطبوع و زلال و پاک و عالی و خدائی دارد…. عالَمی است، رنگها رنگهای دیگری است!»

«چه بگویم؟ در این دنیای میانۀ دو دیوار خاکستری، با زبان دیگری سخن می گویند، بگونۀ دیگری با هم شریک می شوند، جور دیگری با هم همسفرند، این دنیای میانۀ دو دیوار خاکستری بازار نیست، بیرون این دو دیوار همه جا بازار است و بازرگانان اند! و من می ترسم از این دنیا، از میان این دو دیوار پا بیرون بگذارم، سرم را بیرون کنم، نگاهی به بیرون بیفکنم، اصلاً می ترسم هوای بیرون به درون این اطاقک قشنگ و خوب سیمانی آید، در اینجا من و او با هم زندگی می کنیم و در هم می سوزیم، و سر در پَرِ هم، از عالم زشت بیرون غافلیم، و دراینجا گریستن و زاری کردن و التماس کردن و گدائی کردن، ما را در چشم هم خوار نمی کند، بیرون از این اطاقک قشنگ، همۀ جهان بازار است. این اطاق یادگاری از آن دنیای ماوراء است، آن را از آب و گل و آتش و باد نساخته اند، جنسش از جنس عالم بالا است، از روح است. من می توانم عمرم را همه در لای این دو دیوار بسر برم و بسر خواهم برد، و هرگز هوس سر زدن و آشنا شدن با واقعیت ها را در سر نخواهم داشت، زبان حساب و کتاب برایم تحمل پذیر نیست.»