دسته‌ها
شریعتی از زبان خودش كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی نامه ها

سقف آسمان بر سرم افتاده!

دوست من! نامه مهربانتان را پس از ده روز زیارت کردم، علتش شاید این بوده است که در این مدت در تهران بودم، شهری که هیچ دوستش نمی‌دارم و جز عقیده که در من کارگر است، هیچ نیرویی نمی‌تواند مرا به آنجا بکشد و تحمل این شهر دروغین تقلیدی نوکیسه و بی‌روح و بی‌اصالت و بزک‌کرده زشت را بر من سبک کند. لزومی ندارد که احساسم را از نامه‌ای که می‌گفت شما به سلامت من می‌اندیشید بیان کنم و البته این حاکی از آن نیست که من به سلامت خود بسیار می‌اندیشم بلکه از آن روست که جلوه‌ای از روح و نشانه‌ای از صداقت متعالی و ناب احساس انسانی—به خصوص در زندگی ما که هر چه است به مصلحت و روزمرگی و ضرورت آلوده است—برای تیپ‌هایی که در حاشیه زندگی به سر می‌برند و با شعر و روح و عقیده و ایمان و تاریخ و خیال و ایده‌آل بیشتر سر و کار دارند تا خانه و اداره و اضافات و رتبه و رئیس و میز و ترقی و موقعیت و مصلحت و زمین دونبش، تکان‌دهنده است. اما این را باید در پاسخ الطاف شما عرض کنم که من به همان اندازه که به نگرانی شما از سلامت تهدیدشده‌ام ارج بسیار می‌نهم، به آنچه سلامتم را تهدید می‌کند اهمیتی نمی‌دهم زیرا سلامتم را به چیزی نمی‌گیرم، چه، وقتی شما نمی‌خواهید از خانه بیرون روید، نه جایی دارید که بروید و نه از گردش جمعی در خیابان‌ها و جاده‌هایی که به هیچ جا نمی‌روند لذتی نمی‌برید، چگونه می‌توانید از اینکه اتوموبیلتان پنچر شده است و یا موتورش خوب کار نمی‌کند و به روغن‌سوزی افتاده یا خواهد افتاد دچار اضطراب باشد؟

417-310-1389-8-23-11-53-7-9C71

لابد طبیبانه خواهید فرمود: آخر ناسازگاری کار بدن عمر را کوتاه می‌کند. آری، ولی مگر نه بیهودگی هرچه کوتاه‌تر بهتر؟ از رنجهایش سخن نمی‌گویم که اگر بگویم پای قیچی کردن عمر پیش می‌آید و نه دیگر کوتاه کردن. و شاید بگویید: به روح و اندیشه و احساس و هدف و کار در راه ایمانت که ارج می‌نهیم؟ بدن بیمار چه کاری می‌تواند کرد؟ روح و اندیشه و مسئولیت اعتقادی را نیز فلج می‌کند. آری، و اینجاست که پای دردناک‌ترین فاجعه وجودی من پیش می‌آید. همان که در آن عبارت زیبا و آشنا بدان اشاره‌ای رفته بود: O mon dieu seul dans la vie seul dans la minuit …

من نه یک بورژوایم که «رفاه» طبقاتی مرا به دردها و تنهائی‌های موهوم احساساتی دچار کند که زاده بیدردی است و نه یک شاعرمسلک عاشق‌پیشه و یا عارف طریقت که حرف‌های عرفانی یا احساساتی و خیالی بزنم و به رمانتیسم لامارتینی یا بکت‌بازی‌های رایج اخیر مبتلا شوم بلکه تمام عمرم را بر سر یک حرف گذاشته‌ام و با اینکه به همه درها و پنجره‌ها سر می‌کشم یک گام از راهی که از آغاز راه رفتنم بر آن می‌رفته‌ام کج ننهاده‌ام و می‌کوشیده‌ام—گرچه بودا را در دلم پنهان کرده‌ام و با روسو (حداقل) و با پاسکال و بیشتر از همه با لوپی شاعر چین قدیم خویشاوندم—زبانم را به دکارت بسپارم و قلمم را به لوتر و کالون و در نتیجه شده‌ام دورگه‌ای که یک رگم به هند می‌رود و یک رگم به سینا و حرا و دلم پوشیده در بنارس می‌تپد و عقلم در مدینه بومی شده است و به طواف کعبه مشغول است و این است که اگر از تنهایی و شب می‌گویم و یا درباره‌ام می‌گویند نه به معنای فلسفی یا شعری یا احساساتی و رمانتیک آن است بلکه معنی دارد و معنائی سنگین و جدی و عینی، ابژکتیو. «کویر» را نگاه کنید و «معبد» را، همه در شب می‌گذرد و چه وحشتی در آن موج می‌زند از روز! و همه کلماتش در تنهائی زاده شده‌اند و چه بیزاری‌ای در آن از جمعیت! اما کاش شب می‌بود و تنهائی! نه، تضادی که در سرشت من هست به سرنوشتم نیز سرایت کرده است.

«مذهب، علم، آزادی و ادبیات» چهار بعد اساسی سرشت من بوده که سه بعد آن ناچار مرا همیشه به میان جمع می‌کشید. مذهب مرا با عوام و علما، علم با انتلکتوئل‌ها، آزادی با کشمکش‌ها و مردم و فقط ادبیات و هنر با خودم. و می‌بینید که سهم خودم یک چهارم دیگران است. لابد چنین کسی که از چهار پایه وجودی‌اش سه پایه‌اش در عمق جمعیت است و همواره مشغول دیگران باید غرق انبوهی خلق باشد و ازدحام! آری، و چنین هم هست و حالا که تازه سرم خیلی خلوت شده است می‌بینید که تا کجا مردم‌زده‌ام و پایمال جمعیت و شلوغی و کشاکش‌های این و آن و جوش کار و حرف و درگیری‌ها! پس چرا شب؟ چرا تنهایی؟ مذهب، همه مذهبی‌ها را گردم جمع کرده است و آزادی همه سیاست‌اندیش‌ها و روشنفکران را و علم، همه کتابشناس‌ها و قلم‌زن‌ها و تحصیلکرده‌ها را و حتی ادبیات و هنر نیز اهل ذوق و نویسندگی و شعر… را!

اما این یک پیش‌بینی درستی است که متاسفانه درباره من غلط از آب در می‌آید. زیرا سیاست و آزادی و روشنفکری را به گونه‌ای می‌فهمم که در اول قدم روشنفکری‌های رایج مملکتی در برابرم می‌ایستند و نویسندگی و شعر و ادب را به گونه‌ای که هم‌کلاسی‌ها از من می‌رنجند که خیلی نواندیشم و بدعت‌گذار و هم نوپردازان و نونویسان فرنگی‌مآب سبک‌دار که «معلوم نیست چه می‌گوید و به چه سبکی می‌نویسد و می‌اندیشد؟!» و هم اهل علم. کهنه‌ها و نوها که نه کهنه‌ام و نه نو. نه مثل مورخ‌ها است، نه شبیه جامعه‌شناس‌ها، نه به شیوه فلاسفه و نه در طریقه اشراق و عرفان. نه شرقی، نه غربی، نه کلاسیک، نه مدرن، نه پیرو مکتبی مشخصی، نه طرفدار شخصی معین و نه صاحب متدی از متدهای علمی، اجتماعی، تاریخی، فلسفی، ایده‌آلیستی، رئالیستی، چپ، راست، هیچ… و این هم مذهبم، که شاهدید! از وقتی تمام کوشش‌هایم را وقف مذهب کرده‌ام، همه متولیان مذهب، پاک و ناپاک، مترقی و مرتجعشان یکپارچه در برابرم صف کشیده‌اند و مؤمنین از ظهور این دشمن خطرناک دین به وحشت افتاده‌اند آنچنان که اگر با دعا و نفرین و درخواست از خدا کلکم کنده نشد و خاموش نشدم به نیش چاقویی بالاخره اسلام و ایمان را از شر من نجات خواهند داد. می‌بینید که نه در شب‌ام و نه در تنهائی. نه در روز و نه با جمعیت نه با کسی پیوند دارم و نه با گروهی نیست که پیوند نداشته باشم از همه سو با زمان و با جامعه خویشاوندم و از هر سو بیگانه! هر چه به انبوه جمعیت بیشتر فرو می‌روم تنهاتر می‌شوم و هر چه در روز گرفتارترم و با زندگی درگیرتر، در شب تنهاتر می‌شوم و در زندگی تنهاتر! و آنگاه در حالی که سقف آسمان بر سرم افتاده و دیواره‌های ضخیم و عبوس جهان از چهارسو لحظه‌لحظه نزدیکتر می‌شوند و مرا در خود می‌فشرند و خفقان را هرچه بیشتر فریاد می‌زنم سنگین‌تر احساس می‌کنم و نزدیکتر، نامه‌ای آشنا برسد که بر رنج تنم بیمناک است.

بی‌شک این نگرانی خود تنها دارویی است که می‌تواند تسکینم دهد زیرا روحی که در آن پنهان است غربت در وطن و تنهایی در انبوه جمعیت را که رنج بزرگ من است تخفیف می‌دهد اما از من انتظار نداشته باشید که چندان خاطرجمع باشم و بی‌درد. و یا بدان اندازه برای بودنم و ماندنم اهمیت قائل باشم که به سلامت و بیماری‌ام بیندیشم و برای بیشتر زیستن تن به دوا و دکتر بدهم! در عین حال می‌گویید چه کنم؟

دسته‌ها
سوسن شریعتی شریعتی برای امروز نامه ها

نامه‌ی سوسن شریعتی به پدرش: درباره‌ی امید

پدرم، «معلم شهید» انقلاب ما!

این نامه سرگشاده است. سرگشادگی متن آیا دست مرا خواهد بست؟ قرار است امری را افشا کند و یا دیگران را به شهادت بگیرد؟ شکایت به شماست یا شکایت از شما؟ این‌قدر هست که این سرگشادگی، متن را مربوط می‌کند به همه، همه‌ی کسانی که طی این سال‌ها خود را به شما مربوط دیده‌اند. به نیابت از آن‌ها می‌نویسم. این «ما» است که می‌نویسد و نه «من». نامه‌ی «ما» است به شما. یک «ما»ی تکه‌پاره. «ما»یی که گاه شهروند است، گاه میان‌سال‌های امروز، گاه جوانان،… با این همه پنهان شدن پشت این ما کار را آسان‌تر نمی‌کند.

4b1579cefd4a669df44b41f50d58809f_XL

نامه نوشتن به «شما» کار اضطراب‌آوری است؛ این «دوم شخص جمع»ی که قرار است به جای آن «شخص ثالث»ی بنشیند که سال‌هاست درباره‌اش می‌گفتیم و می‌شنیدیم: «او» که چنین می‌گفت، «او» که چنین می‌اندیشید و… نامه نوشتن به «شما» یک ترک عادت است. هیچ‌گاه به شما نامه ننوشته‌ام. «از» شما نوشته‌ام، «به» شما نه. این نامه فراخوانی است به نشستن در محضر همدیگر، یعنی یادآوری یک همنشینی دور، متعلق به سال‌هایی که من از شما کوچک‌تر بوده‌ام. امروز چند سالی از شما بزرگ‌ترم. فرزندی که از پدرش بزرگ‌تر است! عجب دلهره‌ای. این نسبت دیگر شده است یک خاطره و برای نوشتن این نامه باید نوعی از رابطه را به یاد آورم: احترام، شرم، ترس از این ‌که نامربوطی گفته باشم، مضطرب از لبخندی که ممکن است بر لب شما بنشیند و ای بسا شنیدن متلکی، میل به این‌که سخنی باشد نغز و رندانه. ها دارد یادم می‌آید. چه لذتی می‌بردید از این‌که کسی دست‌تان را رو کند: قاه‌قاه خنده، سکوتی که پیوند می‌خورد با نگاهی همدل مثل این‌که گفته باشید: خوب! که این‌طور. از همین الآن می‌شود حدس زد: با آرامش گوش خواهید داد اگر نبود آن لبخند‌های قاتل! تنها دلگرمی همین سن و سالی است که از شما بیش‌تر است. من از شما مجرب‌ترم؟ البته که سن و سال بیش‌تر معنایش داشتن تجربه‌ای بیش‌تر نیست. فقط مشاهداتم بیش‌تر است، متفاوت‌تر است. «پس از شما» را دیده‌ام، همین «پس از شما»یی که امید را در برابر واقعیت نشاند. وعده‌ی «جایی دیگر» را آورد به همین‌جا و هم‌اکنون. مشت‌ها را آسمانکوب کرد و… شما را معلم انقلاب: «هلا-هلا چه همتی… آغاز بیداری»… معنایش این  است که تا آن موقع همه خواب بودیم و شما خوابگردان؟ معنایش این بود که با شما بیدار شدیم؟ معنایش این است که امروز بیداریم؟ چشم در چشم واقعیت، رودرروی آن‌چه که هست… سی سال است که بحث در باب مضر یا مفید بودن شما ادامه دارد. یک بلاتکلیفی طی این سال‌ها نسبت ما را با شما دستخوش جزر و مد کرده. بستگی داشته به حال و روزگارمان، به سن و سال‌مان، به درجه‌ی رضایت‌مان از خود و از روزگار. گاه طبیب جمله علت‌های ما، گاه علت‌العلل شوربختی‌های ما. قبض بوده باشد یا بسط، این نسبت هیچ‌وقت قطع نشده و هنوز که هنوز است به خونسردی نرسیده. پرونده‌ای است گشوده و برگه‌هایی که مدام به آن اضافه می‌شود. نه از خیر شما گذشته‌اند و نه از شر شما و به این معنا می‌توان گفت که این جامعه به شما وفادار مانده یعنی فراموش‌تان نکرده است. مگر نه این‌که وفاداری یعنی فراموش نکردن؟ فراموش نشده‌اید؛ از همان هنگامی که شده بودید معلم بیداری تا به امروزی که متهم‌اید. متهم به بیدار کردن ما؟ متهم به خواب کردن ما. معلم امید، یا مسبب نومیدی ما. ما مدام شما را به یاد می‌آوریم با مهر باشد یا با خشم.

امروز اما شما متهم‌اید! خیلی بیش‌تر از زمانی که «در قید حیات» بوده‌اید. معمولاً با زمان آدم‌ها و حرف‌ها به حاشیه می‌روند. در مورد شما جریان برعکس است. نقش‌تان بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و سهم‌تان بیش‌تر. از تنهایی می‌نالیدید اما بی‌شمار گرونده داشته‌اید، گروندگانی که فردای پس از شما را رقم زده‌اند. متنی که به یمن تجربة انقلاب منفجر شد، تکه‌هایی پراکنده در دستان این و آن، در کوله‌بار همگان. میراثی که متولیان بسیاری یافت و وارثان را در برابر هم نشاند. بیداد جوانمرگی در همین است، بی وصیتنامه می‌روی.

هر چه ما بیش‌تر خود را قربانی می‌بینیم، هرچه نومیدتر می‌شویم از شما معلم امید، دلخورتر می‌شویم. اتهام شما تا دیروز تخیلی بودن حرف‌ها بود و امروز که معلوم شده است رویا هم می‌تواند محقق شود متهم‌اید به طراحی آن رویا. این تخیل‌هایی که از واقعیت رو-دست خورده است. هر چه امروزمان را بی‌وعده‌تر می‌بینیم به مشروعیت وعده‌های شما مشکوک‌تر می‌شویم. امید ابزاری است برای درافتادن با واقعیت و در این جنگ، امید که شکست خورد نامش را فریب می‌گذارند و «امیدبخش» متهم ردیف اول است. امید همچون فریب. یا فریب همچون امید. امید به تغییر، فعال ساختن تخیل، یک از کجا معلوم هوس‌انگیز را بر جان‌ها و دل‌ها انداختن.شما هم متهم‌اید به ایجاد امید و هم گرفتن آن. ما از شما دلخوریم برای این‌که ما را امیدوار کردید در عین حال از این‌که امروزمان را دست خالی ساخته‌اید. این‌ها را یک مای زخم‌خورده مغموم و بی‌افسون و افسانه می‌گوید. خشمگین از یک دیروز امیدوار و یا سرخورده و ملول از آن. این امروز است که ما را از دیروز دلخور می‌کند و ای بسا یک پریروز را پرحسرت. بر خلاف زمانه‌ی شما که فردا بود که ما را به امروز مشکوک می‌کرد. می‌شود گفت که جرم شما جعل امید است؛ در دسترس مقدور را، زندگی آن‌چنان که هست را واگذاشتن و ما را پرتاب کردن به یک شاید بهتری که نیست. یکی می‌گفت: گنجشک را رنگ می‌زد و جای قناری معرفی می‌کرد. نخندید.

نمی‌دانم این‌ها را باید به پای دلخوری از بیداری گذاشت یا دلخوری از فریب خوردن؛ آگاهی‌بخشی، مدعای شما بوده است، خوراندن میوه ممنوعه‌ای که بی‌درنگ هبوط را در پی دارد. خواهید گفت انذار داده بودید، بیداری همیشه پر رنج است، کسی شدن عبور از کویر را الزامی می‌کند. خواهید گفت وظیفه‌ی من تدارک همین هبوط بوده است گیرم با شیطنت عشق و توطئه شیطان. یک آگاهی‌بخشی هدفمند، معطوف، وسوسه‌انگیز، دست‌کاری شده. خواهیم گفت: پس آگاهی کاذب به قصد فریب دادن. خواهید گفت: مفید، گشودن چشم‌ها بر عریانی خود.

آیا می‌شود همه را به پای خوانش غلط از شما انداخت؟ به پای استعداد ما در فریب خوردن؟ به پای جوانی ما، به پای تکه‌پاره خواندن شما، به پای… اما مگر جور دیگری هم ممکن است؟ هر جامعه‌ای شبیه خودش دیگری را می‌فهمد. ما هیچ راهی به جز این که با تکیه بر بضاعت‌هایمان متن را بفهمیم نداریم. خودتان مگر نگفته‌اید: «همه می‌پندارند که هر کسی آن‌چنان فهمیده می‌شود که هست، اما نه، آن‌چنان که فهمیده می‌شود هست. به عبارتی دیگر، هر کسی آن‌چنان است که احساسش می‌کنند، نه آن‌چنان احساسش می‌کنند که هست». تکلیف روشن است. شما آن‌چنان هستید که ما فهمیدیم. ما به دیروزمان معترضیم و فهم دیروزین ماست که این امروز را رقم زد. می‌توان نتیجه‌گیری کرد که امروز ما محصول بلافصل فهم ماست از ایده‌های شما. ایده‌هایی که به دستان ما محقق شد. دستان ما متهم‌اند یا ایده‌های شما؟ پیدا کردن متهم اصلی مسئله ماست. تا متهم شناسایی نشود دل‌های داغدیده خنک نخواهند شد. خنک شدن دل داغدیده از عدالت مهم‌تر است، از بحث‌های اقناعی مهم‌تر است. مطمئنم با این حرف موافقید. نوشته اید: «… اگر مجهول می‌مانم لااقل شادم که مفید هستم. مردم از من سود می‌برند…». خواهید گفت: می‌توانید «پس از من» را به گردن من بیندازید، اما همچنان پا به پای شما در این عبور از کویر خواهم آمد، این «پس از من» تمام نشده است.

باید دید. این کشمکش با شما ادامه خواهد داشت. احساسات ما هربار در این مواجهه برافروخته می‌شود. گذشتن از شما کشمکش با خود است و این تنش عشق و نفرت سال‌هاست از تک و تا نمی‌افتد.

پارادوکس «امید و آگاهی» شاید همان بن‌بست تراژیکی است که نسبت ما را با شما مخدوش ساخته است. معلم آگاهی بودید یا معلم امید؟ از کجا معلوم که این دو یکی باشد؟ یکی نیست.

با این همه یک سوال خصوصی باقی می‌ماند: راستی، شما امیدوار بودید؟ سلمان چه می‌دانست که اگر ابوذر می‌فهمید کافر می‌شد؟ اتهام شما همین است: همه‌ی حقیقت را – حقیقت خود را- با ما در میان نگذاشتید. «حقیقت» شما با «مصلحت» ما چه فرقی می‌کرد؟

…ها،  چی شد؟ …نمی خندید؟ ناراحت شدید؟ از من؟ از ما؟ اصلاً اشتباه کردم. نباید این نامه نوشته می‌شد، پس از این همه سال…

منبع: ماهنامه‌ی «اندیشه پویا»

دسته‌ها
شریعتی و مصدق نامه ها

شریعتی به دکتر مصدق: بنایی که پی ریختی را می‌سازیم

پیام اولین کنگره کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی
(سومین کنگره‌ کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در اروپا)
به جناب آقای دکتر محمد مصدق رهبر ارجمند جبهه ملی ایران

Photo: ‎ای سردار پیر سر از زانوی اندیشه‌ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه‌های مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می‌برند. ای دهقان سالخورده تاریخ ما… کاش می‌توانستی دیوارهای قلعه‌ای را که در آن زنجیرت کشیده‌اند، بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه‌ها افشانده‌ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی‌اندیشد و جز به راه تو گام نمی‌گذارد و تو آنگاه می‌دیدی نهضتی را که تو رهبری کردی و او تو را پرورش داد، امروز دارای فرهنگی غنی است. فرهنگی که صفحاتش با خون نگاشته شده است و داستانش داستان شکنجه‌ها، زندان‌ها، اسارت‌ها و محرومیت‌هاست و امروز نسلی که پس از هشت سال پیکارش ولوله در جهان انداخته است، از این فرهنگ الهام می‌گیرد. دکتر شریعتی (پاریس – پنجم ژانویه ۱۹۶۲)‎

 ای سردار پیر سر از زانوی اندیشه‌ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه‌های مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می‌برند.

ای دهقان سالخورده تاریخ ما… کاش می‌توانستی دیوارهای قلعه‌ای را که در آن زنجیرت کشیده‌اند، بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه‌ها افشانده‌ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی‌اندیشد و جز به راه تو گام نمی‌گذارد و تو آنگاه می‌دیدی نهضتی را که تو رهبری کردی و او تو را پرورش داد، امروز دارای فرهنگی غنی است. فرهنگی که صفحاتش با خون نگاشته شده است و داستانش داستان شکنجه‌ها، زندان‌ها، اسارت‌ها و محرومیت‌هاست و امروز نسلی که پس از هشت سال پیکارش ولوله در جهان انداخته است، از این فرهنگ الهام می‌گیرد.

ما نیز هزاران فرسنگ دور از دیار عزیز و یاران دلیر خویش راه مقدس همین نسل را دنبال می‌کنیم و بی‌آنکه لحظه‌ای به منافع خویش و حتی به حیات خود بیندیشیم، دست‌اندرکار نبرد با پلیدی و تاریکی هستیم و امروز که در برابر همان دشمنانی که از چپ و راست بر تو می‌تاختند، ایستاده‌ایم، می‌خواهیم در کوشش ملت خود به سوی روشنایی سهم شایسته خویش را داشته باشیم.

نام تو امروز نه تنها فضای ما را گرم می‌دارد، بلکه آسمان‌های بیگانه‌ای را که امروز ما در زیر آن بسر می‌بریم، با روح و دل ما آشنا ساخته است، زیرا هر کجا که می‌گذریم، سخن از تو است و پیکار مقدس تو.

ما به تو اعلام می‌کنیم که به راهی که رفته‌ای وفاداریم. نام تو محک آزادی و شرف ماست و شیرازه اتحاد و پیوند ما.

ما به تو اعلام می‌کنیم که دوش به دوش یاران تو می‌جنگیم و از شکنجه و کشتار خصم نمی‌هراسیم.

ما به تو اعلام می‌کنیم بنائی را که پی ریختی می‌سازیم، جهادی را که آغاز کردی به پایان می‌بریم و دیواره‌های استبدادی را که شکافتی فرو می‌ریزیم.

ما به تو اعلام می‌کنیم که همگام با ملت خویش به‌پا‌خاسته‌ایم تا شب سیاه ملک خویش را به صبح کشانیم و استعماری را که تو مجروح کردی، بمیرانیم و در راه تو و در پی تو، شرف و آزادی ملت خویش را از چنگال دژخیمان مردم‌خوار و غلامان جان‌نثار رهایی بخشیم و زنجیرهای گران را از پای تاریخ وطن خود برداریم.

درودهای گرم و آتشین فرزندان وفادار خویش را بپذیر!

پاریس – پنجم ژانویه ۱۹۶۲
(این پیام به قلم دکتر شریعتی نوشته شده است)

 

دسته‌ها
نامه ها

آخرین نامه دکتر شریعتی به پسرش

احسان عزيز!
لابد تعجب مي كني كه من از بلژيك دارم برايت نامه مي نويسم! از كارهاي خدا چه
ديده اي؟ زندگي من سراسر معجزة لطف خداوندمان است و گاه فكر مي كنم كه اگر اين
كرامات را روزي بنويسم خواندني خواهند شد! نمي دانم كه در طرح بزرگ خدا من چه
نقشي دارم و چه سرنوشتي؟ ولي اينقدرها مطمئنم كه بي هيچ نيست وگرنه بايد بارها رفته
بودم و تا حال هفت كفن پوسانده بودم. چنانكه در آن نامة كذايي برايت نوشته بودم، زندگي
من مجموعاً عبارت است از چندين برنامة پنج ساله. هميشه كاري را شروع مي كرده ام و به
اوج مي رسانده ام و آخر پنج سال در هم مي ريخته، هر بار از سر! از اول نوجواني تا 28 مرداد
32 و سقوط دكتر مصدق و آغاز ديكتاتوري، پنج سال. از اين دوره تا تشكيل نهضت مقاومت
ملي مخفي، كه از 1337 به هم خورد و دستگير شديم پنج سال از 38 تا 43 ، در اروپا پنج سال،
از 43 تا 48 دورة خاص آوارگي و زندان و مقدمه چيني و زمينه سازي دانشكده پنج سال.
دورة كنفرانسهاي دانشگاهها و ارشاد پنج سال، تا 51 ; پس از آن زندان و خانه نشيني و خفقان پنج سال; و اكنون پنج سال ديگري را به اميد خدا آغاز مي كنم تا چه بخواهد و چه شود؟
شكر خدا كه اين همه شكستهاي منظم و متناوب را خورده ام و ككم نگزيده است. عجب
پوست كلفتي! روانشناسان مي گويند، هر نسلي بيش از يك شكست را تحمل نمي تواند كرد
و من خود را براي ششمين يا هفتمين شكست، دارم آماده مي كنم. شكست يا پيروزي چه
فرقي مي كنند. براي سياستمداران و ورزشكاران و كسبه است كه اين دو كلمه متضادند. براي
ما آنچه مهم است انجام وظيفة انساني، تعقيب راه خدايي است. اگر پيروز شديم دعامان اينكه
از ستم و حق كشي و غرور در امان مانيم. اگر شكست خوريم از تبهكاري و ذلت مصون
باشيم و شهادت ارزانيمان باد! زندگي را چون سوسمار در سوراخ خود خزيدن و مشغول
سعادت خانوادگي بودن بد است. تلاش در جستجوي حقيقت و كسب آزادي و فلاح انسان،
نفس زندگي و عين سعادت است و خدا را شكر كه من اگرچه هرگز نه شوي خوبي و نه پدر
خوبي بودم، ساعتي از عمر را سر در آخور خويش نداشتم و جز در تب وتاب ايمان و مردم
نزيستم.
تنها نگراني ام اين است كه دستگاه براي بچه ها يا پدربزرگ مريض، ناراحتي اي ايجاد
كند. به هر حال، هر چه پيش آيد در راه خدا حساب مي كنم و بر نمي گردم. مي ترسم
بپرسم، نكند خبر بدي بشنوم و ضعيف شوم. اينجا يكي از همان جاهايي است كه نفهميدن
بهتر است. آدم در راهي كه پيش مي گيرد بايد همچون كرگدن تنها سفر كند و سر پيش
اندازد و شش دانگ حواسش در رفتن و بر راه رفتن باشد و از آوازها نهراسد و چشمش بر
روي هر پديده اي كور و گوشش در قبال هر شنيده اي كر باشد. ” فاَقم وجهك للدين
حنيفا!” براي ماها كه سراپا از عاطفه ساخته شده و سرشته شده ايم اين كار رياضت بسيار مي خواهد و ايمان و تعصب شديد; خدا ارزاني دارد.
من فعلاً به بلژيك آمده ام به دو دليل، يكي اينكه ويزا نمي خواست و ديگر اينكه كمي از
خط سير عمومي پرت بود و دور از چشم، به همين دليل نتوانستم براي امريكا هم ويزا بگيرم.
تو فكر كن و با منصور و ابراهيم آقا مشورت كن، ببين چه راهي هست كه من بتوانم از اينجا
ويزاي امريكا بگيرم. آيا ديدار فرزند و مثلاً سرپرستي! به درد نمي خورد؟ تا نامة بعدي ام
خداحافظت. اين نامه را جوري، غيرمستقيم به مامان خبر بده.

قربانت، علي(اواخر اردیبهشت)

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و مطهری طرحی از یک زندگی نامه ها

نامه استاد مطهری به آیت الله خمینی درباره شریعتی

استاد مطهری با مشاهده جو مخالفت بر ضد خودش نامه ای در سال 1356 به ایت اله خمینی می نویسد1 و ضمن اشاره به مراسم چهلم شریعتی در مشهد می گوید : اخیرا می بینم گروهی که عقیده و علاقه درستی به اسلام ندارند و گرایش های انحرافی دارند با دسته بندی وسیعی درصدد این هستند که از او بتی بسازند که هیچ مقام روحانی جرات اظهار نظر در گفته های او را نداشته باشد . این برنامه در مراسم چهلم او در مشهد متاسفانه با حضور برخی از دوستان خوب ما و بیشتر در ماه مبارک رمضان در مسجد قبا اجرا شد2 .

مرحوم مطهری در بخش دیگری از این نامه خطاب به ایت اله خمینی می نویسد :

برای شناختن ماهیت این شخص لازم است که حضرت عالی مجموعه مقالات او را در کیهان که یک سال و نیم پیش چاپ شد شخصا مطالعه فرمایید . این مقالات دو قسمت است : یک قسمت بر ضد مارکسیسم است که مقالات خوبی بود و ایرادهای کمی از نظر معارف اسلامی داشت . ولی قسمت دوم مقالاتی بود درباره ملیت ایرانی ( و مستقلا ماشین شده ) و در حقیقت فلسفه ای بود برای ملیت ایرانی و قطعا تاکنون احدی از ملیت ایرانی به این خوبی و مستند به یک فلسفه امروز پسند دفاع نکرده است . شایسته است نام ان را ” فلسفه رستاخیز ” بگذاریم . خلاصه این مقالات که یک کتاب می شود این بود که ملاک ملیت ، خون و نژاد که امروز محکوم است نیست . ملاک ملیت فرهنگ است و فرهنگ به حکم این که زاده فرهنگ هر قوم روح آن قوم و شخصیت اجتماعی آن ها را می سازد . خود و ” من ” واقعی هر قوم فرهنگ آن قوم است . هر قوم که فرهنگ مستمر نداشته نابود شده است . ما ایرانیان فرهنگ دو هزار و پانصد ساله داریم که ملاک شخصیت وجودی ما و من واقعی ما و خویشتن اصلی ماست . در طول تاریخ حوادثی پیش امد که خواست ما را از خود واقعی ما بیگانه کند ولی ما هر نوبت به خود آمدیم و به خود واقعی بازگشتیم . آن سه جریان عبارت بود از حمله اسکندر ، حمله عرب و حمله مغول .

در این میان بیش از همه درباره حمله عرب بحث کرده و نهضت شعوبیگری را تقدیس کرده است . آن گاه گفته اسلام برای ما ایدئولوژی است نه فرهنگ ، اسلام نیامده که فرهنگ ما را عوض کند و فرهنگ واحدی به وجود آورد بلکه تعداد فرهنگ ها را به رسمیت می شناسد همان طوری که تعداد نژادی را یک واقعیت می داند ، آیه کریمه ” انا خلقناکم من ذکر و انثی و جعلناکم شعوبا و قبائل لتعارفوا … ” که اختلافات نژادی و اختلافات فرهنگی که اولی ساخته طبیعت است و دومی باید به جای خود محفوظ باشد ادعا کرده که ایدئولوژی ما روی فرهنگ ما اثر گذاشته و فرهنگ ما روی ایدئولوژی ما لهذا ایرانیت ما ایرانیت اسلامی شده است و اسلام ما اسلام ایرانی شده است . با این بیان عملا و ضمنا – نه صریحا – فرهنگ واحد به نام فرهنگ اسلامی را انکار کرده است و صریحا شخصیت هایی نظیر بوعلی و ابوریحان و خواجه نصیرالدین و ملاصدرا را وابسته به فرهنگ ایرانی دانسته است .

 

 

1. بنا به نوشته رسول جعفریان ، این نامه در شرایطی نوشته شده است که شهید مطهری سخت به شریعتی بدبین شده بود . جریانها و جنبشهای سیاسی – مذهبی ایران ص 297  

2. سیری در زندگانی استاد شهید مطهری ص 82

یعنی فرهنگ این ها ادامه فرهنگ ایرانی است . این مقالات بسیار خواندنی است و در انتساب آنها به او شکی نیست1 .

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)

دسته‌ها
اسناد باقی مانده طرحی از یک زندگی نامه ها

نامه پدر و همسر شریعتی به آقای محمدرضا حکیمی

دانشمند و محقق محترم جناب آقای محمدرضا حکیمی

 احتراما بدینوسیله از طرف فرزندانم و خودم از جنابعالی تقاضا می نمایم لطف فرموده نوشته های شوهرم آقای دکتر علی شریعتی را تنظیم نموده و در صورت لزوم اصلاح نمائید .

 

 با تشکرات فراوان قبلی

فاطمه شریعت رضوی

                                                                                                             15/8/36

از طرف اینجانب نیز سرکار عالی وکالت دارید در تنظیم و ترتیب و احیانا اصلاحاتی اگر لزوم باشد در نوشته های فرزندم دکتر علی شریعتی اقدام فرمائید که حقا اهلیت چنین مهمی را دارید .

 محمدتقی شریعتی

                                                                                                                                       15/8/36

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)