دسته‌ها
بررسی و نقد ها خانواده شریعتی دیگران از شریعتی می گویند شریعتی و تاثیرش در دنیا شریعتی و دانشجویان شریعتی و روشنفکری

شریعتی آغازگرِ بیداری

شریعتی هنوز در بسیاری از ابعاد یک روشنفکر یا متفکرِ مشهور اما «ناشناخته» مانده است که «نیاندیشیده‌مانده»های او بیش از نظریاتِ تاکنون رواج‌یافته و تصاویرِ رایج از او، نیازمندِ بررسی اند. بخشی از این مهجور ماندنِ سیمایِ چندبُعدیِ شریعتی در سه سپهرِ «کویریات (خودآگاهی)، اسلامیات (خداآگاهی) و اجتماعیات (خلق‌آگاهی)»، به در حاشیه قرار گرفتنِ پویندگان این مسیر و پروژه در دورانِ پس از انقلاب برمی‌گردد.

nf00001811-1

احسان شریعتی : از ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳، ۳۷مین یادروزِ هجرتِ شریعتی، معلمِ انقلابِ مردم، امسال تا چهلمین سالگرد او سه سال فرصت داریم که به برنامه‌ریزی برای برپاییِ یک سمینار بزرگِ بین‌المللی بپردازیم؛ نشستی پیرامونِ «شناختِ شریعتی، بمثابهٔ یک اندیشه و یک راه‌کار»؛ و در جهتِ جمع‌بست و نتیجه‌گیری از تمامیِ ارزیابی‌های علمی-انتقادی و عملی-راهبردی تا کنون.
شریعتی هنوز در بسیاری از ابعاد یک روشنفکر یا متفکرِ مشهور اما «ناشناخته» مانده است که «نیاندیشیده‌مانده»های او بیش از نظریاتِ تاکنون رواج‌یافته و تصاویرِ رایج از او، نیازمندِ بررسی اند. بخشی از این مهجور ماندنِ سیمایِ چندبُعدیِ شریعتی در سه سپهرِ «کویریات (خودآگاهی)، اسلامیات (خداآگاهی) و اجتماعیات (خلق‌آگاهی)»، به در حاشیه قرار گرفتنِ پویندگان این مسیر و پروژه در دورانِ پس از انقلاب برمی‌گردد. با تغییرِ «دوران» در ایران و جهان، صورت‌بندی و سرنمون‌های معرفتی (اپیستمه-پارادایم) دورانِ گذشته نیز در عصرِ «پسا-و-پایان»ها (پسامتافیزیک، پساصنعتی، پسامدرن، و..، پایانِ ایدئولوژی‌، پایان تاریخ، پایان انسان، و…)، تغییر کرد و از سوی نسل‌های امروز نیاز به طرحِ اندیشه‌ای نو و «گفتمانی» تازه احساس شد. عصرِ شریعتی دورانِ انقلاب‌ها، ایدئولوژی‌ها، و در رأس همه سوسیالیسمِ مارکسیستی، و تبیینِ تفهّمیِ علومِ انسانی، با سیطرهٔ جامعه‌شناسی-سوسیولوژی-، بود. در زمانِ شریعتی، او در عرصهٔ دینی درگیرِ مبارزهٔ اعتقادی با «سنت‌گرایی» یا همان اسلام-و-تشیعِ صفوی بود. پس از شریعتی در ایران و جهانِ اسلام، نوعی «بنیادگرایی» (یا «اصول‌«گرایی) با شاخصه‌هائی متفاوت با سنت‌گرایی صرف رشد یافت. این دو تغییرِ مُدل-یا- الگو (شیفتِ پارادایمی)، ضرورتِ به-روز-سازیِ گفتمانِ «بازگشت به (کدام) خویش؟» شریعتی را با شرایطِ جدید و در موقعیتی متفاوت به‌لحاظِ بافتار نشان می‌داد. «نوشریعتی‌ها» اما هنوز نتوانسته‌اند به این ضرورت و نیاز پاسخی در خور بدهند؛ و در برابر حملاتِ رقبای فکری، بیشتر به دفاعِ از میراث و مواضعِ پیشینِ معلم پرداخته‌اند تا طرح صورتِ مسئله‌های تازه و خودویژه. در نتیجه، همواره در میدانی دویده‌اند که دیگران برای آن‌ها باز می‌کرده‌اند.

طراحی گفتمانِ نوین، متناسب با مقتضیاتِ دورانِ کنونی، می‌بایست به‌صورتِ همزمان، در دو سطحِ ملی-محلی و منطقه‌ای-بین‌المللی، به دو پرسش پاسخ گوید:
۱٫ چگونه می‌توان-و-می‌بایست از موقعیتِ انحطاطِی چند قرنی تمدن-و-فرهنگِ ملی-و-دینی بیرون رفت؟ (از سنتِ قرونِ وسطایی به عصر نو و «پسامدرن»)؛
۲٫ در وضعیتِ «پساها-و-پایان‌ها»، یا به عبارتی دیگر عصرِ «پیچیدگی»، عدمِ قطعیت، نسبیّت، و ..، شناسایی «دیگری»ها، دگراندیشی، دگربودگی، و ..، چگونه می‌توان-و-می‌بایست با پدیدهٔ «بی‌ایمانی» به فراروایات، آرمان‌ها، ارزش‌ها، مقدسات، و ..، مواجه شد و مواجهه کرد؟ پس از «فرارِ خدایان» (هولدرلین) کدامین خدای در راهِ فرا رسیدن در آینده است؟
پاسخِ به این دو پرسش به‌گونه‌ای همزمان اند و ساختاری درهم تنیده دارند. زیرا در جهانِ سرجمع و کوچک‌شدهٔ امروزِ ما، هر مسئله‌ و هر ناحیه نمی‌تواند قابلِ طرح و تافته‌ای جدابافته و بی ربط با کلیتِ مسائل در سایرِ نواحیِ عالم باشد. معضل در همین پیوستگیِ دوگانهٔ دو ساحتِ محلّی-بومی و ساحتِ جهان-روا (یا جهان‌شمولِ) پاسخ است.
در یک کلام، مسئلهٔ اصلی و امروزینِ ما، نه «گذار از سنت به تجدد»، از روستانشینی به شهرنشینی، بل‌که گذار از روستا-انگاریِ تدافعی-واکنشی به «جهان-شهری» است متکثر، چندصدایی، شبکه‌وار و..، در جستجوی نظمی دیگر و آزادی-و-عدالتی بهتر، و الگو یا مُدل توسعه‌ای متعالی‌تر.

در این راستا، دوستداران و پویندگانِ راه «نوزایی» فرهنگِ ملی (رنسانس) و «بازپیرایی» فرهنگِ دینی (رفرماسیون)، می‌شایست و می‌بایست با عزیمت از واپسین طرحِ شریعتی، مبتنی بر تثلیثِ «آزادی، برابری، و عرفان» (خودآگاهی معنوی فردی و همبستگی-اُخوت یا برادری- جمعی) «آغازی نو و دیگر» را سرلوحه و در دستورِ کارِ خود قرار می‌دادند. زمینهٔ انجامِ این وظیفهٔ مهم امروزه بیش از پیش مساعد شده است. شکست‌های نظری گرایشاتِ سنت‌گرا-اصول‌انگار از سویی، و نوگراییِ نقّادِ رادیکال-سکولاریستی از دیگر سو، سراب بودنِ چشمه‌آب‌های موعود را در عمل و در تجربهٔ تاریخی سدهٔ گذشتهٔ میهنِ ما به آزمایش و نمایش گذاردند. و امروز، نسلِ جوان و دانشجو، نگرانِ راه‌یابیِ وجودی و اخلاقی و..، در جهانی نامتناهی، متنوع ، پویا و متلاطم، در جستجویِ چشم‌اندازی نویدبخش، امیدآفرین، بن‌بست‌شکن، و ..، اما مسئول و متعادل، معقول و منطقی است.

بزرگداشتِ حقیقی یاد و آرمانِ آموزگارانِ گذشته، بازاندیشیِ میراثِ فکری و معنویِ ایشان و ازسرگیریِ دوبارهٔ طرح و راه‌کار آنها است، و به‌روزسازی راستینِ آن میراث، با روحیهٔ ابتکار و روشِ اجتهاد، تنها توسط شاگردانی ممکن و میسر است که آموزش و وفاداری را با گشودگی و نوآوری جمع آورده باشند.

منبع:نشریه دانشجویی «خرداد» تبریز

دسته‌ها
بررسی و نقد ها خاطرات دیگران از شریعتی می گویند شریعتی و دانشجویان شریعتی و روشنفکری شریعتی و زن

پاسخ شریعتی به اینکه “چرا دخترها با مینی ژوپ به سخنرانی می آیند؟

نیمه حرف.کام –  وقتی سخنرانی بود همه می‌آمدند، نمی‌شد جلودارشان شد، با حجاب و بی‌حجاب، ‌آنوقت مخالفین خرده می‌گرفتند كه: چرا عده‌ای دختر با مینی‌ژوپ می‌آیند پای سخنرانی‌تان؟! دكتر هم جواب زیركانه‌ای می‌داد: آخه اونا بد میان، شما چرا نگاه می‌كنین؟

هفتادوچهارمین عنوان از مجموعه «كتاب‌دانشجویی» با عنوان «علی شریعتی» نگاهی به زندگی و مبارزات دكتر علی شریعتی از سوی انتشارات میراث اهل قلم منتشر شد.

این كتاب كه در شمارگان 2500نسخه منتشر شده است، در قالب داستانك‌هایی جذاب از زندگی و مبارزات دكتر شریعتی در كنار ذكر برگزیده‌ای سخنان و پندهای این چهره محبوب نسل‌های مختلف كشور، در 96صفحه به زیور طبع آراسته شده است.

كتاب كه ضمیمه‌ای از برخی سخنان بزرگان از جمله امام راحل(ره)، شهید بهشتی، رهبر انقلاب و شهید چمران در مورد دكتر شریعتی را نیز در خود جای داده، با سروده‌ای از مرحوم شریعتی برای امام خمینی(ره) به پایان می رسد.

بخش‌هایی از این كتاب

فحش بده تا آزادت كنم

صدای ضجّه‌هایش را به وضوح می‌شنیدم، لابه‌لای بازجویی، اسم شریعتی هم از زبان دختر دانشجو شنیده می‌شد.
نزدیك‌های غروب صدای در سلول خبر از ورود زندانی جدید می‌داد، از گفتگوی ماموران ساواك فهمیدم علی شریعتی است. هنوز صدای بازجویی دخترك از سلول روبه‌رویی به گوش می‌رسید:

ـ دكتر شریعتی تو رو به این روز انداخته، اگه به شریعتی فحش بدی آزادت می‌كنم.
این صدای زمخت شكنجه‌گر ساواك بود كه هر لحظه بلندتر می‌شد، دختر از حضور علی در چند سلول آن طرف‌تر بی‌خبر بود فقط فریاد می‌زد: من فحش بلد نیستم، بلد نیستم.

دكتر میله‌های سلول را با یك دستش می‌فشرد و با دست دیگر به میله‌ها می‌كوفت، رنگ از رخسارش پریده بود، ناگهان خطاب به دختر فریاد كشید:
ـ شریعتی منم دخترم، به من فحش بده، به من فحش بده.
صدای خفه و ناله‌های پی در پی دخترك همه را بی‌تاب كرده بود، آتش سیگار شكنجه‌گر كه به صورت دختر می‌نشست فریادش را جانسوز و ناله‌های دكتر را شدیدتر می‌كرد و این وضع تا سپیده‌دم ادامه داشت …

*
با مینی‌ژوپ پای منبر

وقتی سخنرانی بود همه می‌آمدند، نمی‌شد جلودارشان شد، با حجاب و بی‌حجاب، ‌آنوقت مخالفین خرده می‌گرفتند كه: چرا عده‌ای دختر با مینی‌ژوپ می‌آیند پای سخنرانی‌تان؟!
دكتر هم جواب زیركانه‌ای می‌داد:
ـ آخه اونا بد میان، شما چرا نگاه می‌كنین؟
آن روز هم یكی رو به دكتر ایستاد و گفت: «آقا، شما نمی‌خوای هیچ‌كاری بكنی؟! یه عده نسوان جلوی در جمع شدن، با یك وضع بدی!»
دكتر پرسید: یعنی باز هم یكی بی‌حجاب آمده؟
ـ نه آقا! ولی زیر چادرش دامن پوشیده!
دكتر خندید و در حالی كه زیر چشمی نگاهش می‌كرد، گفت:
ـ مومن! زیر چادر دامن پوشیدن منكر است یا از توی جمعیت زیر چادر مردم رو دید زدن!؟

*
زنِ روز

با هم رفتیم اطراف سبزوار، گشت‌زنی توی یك دهِ كوچك. آن‌جا بود كه چشم‌مان افتاد به پیرزن كشاورز. با مختصری آب و ملك و گوسفند، صبح تا شب آبیاری و وجین و چرای گوسفندها كارش بود. شوهرش مرده بود. زن، دست تنها، چندتا پسر و دختر را فرستاده بود سر زندگی‌شان.

اول علی سرصحبت را با پیرزن باز كرد و همه‌ این حرف‌ها را از زبانش كشید؛ بعد رو كرد به ما و با اشتیاق و سرخوشی گفت: «زنِ روز اینه، نه اون قرطی‌ها و عروسك‌ها و دختر و زنهای بی‌كاره كه به اسم زنِ روز،‌قالبمون می‌كنن!»

دسته‌ها
شریعتی و روشنفکری شریعتی و مذهب

روشنفكري در كسوت لوتر

كم هستند متفكران و انديشمنداني در تاريخ معاصر ايران كه همانند علي شريعتي تاثيرگذار بوده باشند و سطح و درجه تاثيرگذاري‌شان از حوزه‌هاي محدودي چون روشنفكري و قدرت تا حوزه و آكادمي و حتي عوام را در برگرفته باشد. اين درجه و سطح گسترده تاثيرگذاري شريعتي را در طول ساليان گذشته صاحب چندين چهره كرده است. شريعتي روشنفكر، شريعتي نويسنده، شريعتي سخنران، شريعتي ايدئولوگ و… هر كدام از اين شريعتي‌ها مناسب حال گروه و دسته و طبقه‌يي قرار گرفته و تفسير شده است. شريعتي روشنفكر در كسوت لوتر مسلمان مورد توجه گروهي از انديشمندان قرار گرفت كه آنها را تحت عنوان روشنفكر ديني مي‌شناسيم. روشنفكران ديني به شريعتي همچون پدري مي‌نگرند كه از سر درد و دغدغه برداشتي مدرن و جديد از دين ارائه داد و راه را براي نظريه‌پردازي روشنفكرانه در باب دين گشود. حتي بسياري شكل‌گيري تفكرات احياگران متاخر در جهان اسلام و از جمله ايران را واكنشي به نظريات شريعتي مي‌دانند كه البته چندان هم بيراه نيست و نگاهي به آثار برخي از اين احياگران از جمله مطهري و علامه طباطبايي مبين اين موضوع است. به علاوه دسته‌يي از روشنفكران نيز شريعتي را چونان ايدئولوگي مي‌نگرند كه با بهره‌گيري از زبان‌آوري خاص خود، توانست به اسطوره‌هاي سنتي شيعي رنگ اسطوره‌هاي انقلابي مدرن بزند. و با بهره‌گيري از مفهوم ايدئولوژي نزد متفكران چپ به ويژه لنين برداشتي ايدئولوژيك از دين ارائه كند كه منجر به بسيج سياسي و در نهايت دگرگوني انقلابي در ايران شد. البته بر سر تمام اين نكات بحث و جدل فراوان است و موافقان و مخالفان يكديگر را به كژفهمي درباره او محكوم مي‌كنند. اما شريعتي به غير از چهره روشنفكر و ايدئولوگ چهره ديگري نيز دارد كه به ويژه در چند سال اخير و همزمان با افزايش چاپ و انتشار آثار گوناگون او برجسته شده است. شريعتي با فصاحت و بلاغت خاص خود در ميدان سخن بسياري را شيفته خود كرد اگرچه در دهه 40 و 50 اين بسياري شامل نخبگان جامعه اعم از دانشجويان، طلاب، روشنفكران و… بودند. امروز اين شيفتگي مخصوص طبقات عادي جامعه شده است. در اتوبوس، تاكسي، ديوار رستوران‌ها، سر در پارك‌ها، شبكه‌هاي اجتماعي و… همه جا سخنان و نوشته‌هاي شريعتي به چشم مي‌خورد و كار به جايي رسيده كه بسياري، جملات خود را به شريعتي منسوب مي‌كنند و اين جملات با تحسين ديگران روبه رو مي‌شود! و خدا بيامرزي هم نصيب شريعتي مي‌شود. اين روزها اگر سري به شبكه‌هاي اجتماعي به ويژه فيسبوك بزنيم شاهد صفحات گوناگون با اعضاي پر شمار خواهيم بود كه جملات بسياري از او را با مضامين مختلف از عشق گرفته تا سياست و مرگ و نيز جملاتي بعضا عجيب و غريب و منتسب به وي را روي صفحات خود مي‌گذارند. اخيرا هم كه جك‌هايي به راستي طنزآلود از جملات وي در سطح فضاي مجازي و واقعي پخش شده است. اما دليل اين همه برداشت‌هاي به‌راستي متفاوت و متناقض از افكار شريعتي چيست؟! چه چيز در تفكر اوست كه باعث شده هر كسي از ظن خود يار او شود؟ در نگاه اول بايد گفت هيچ كس شريعتي را به عنوان فيلسوفي با افكار منسجم و يك منظومه فكري نمي‌شناسد و خود شريعتي هم هيچ‌گاه چنين ادعايي نكرد، در تاريخ معاصر ما هم هيچ يك از متفكران در اين مسير گامي بر نداشتند كه مسلما اگر شريعتي و ديگران مثل او در مسير شكل‌دهي به منظومه فكري منسجمي تلاش مي‌كردند مي‌توانستند تاثيراتي مثبت‌تر از خود به جاي بگذارند. نكته ديگري كه بايد به آن اشاره كرد تلاش ناكام شريعتي براي تخليط دو ناسازه با يكديگر بود. از زمان ورود تفكر مدرن به ايران روشنفكران و متفكران ايراني سعي در هماهنگ كردن مدرنيسم با فرهنگ و سنن ايراني داشته‌اند، اما متاسفانه هيچ يك تا به امروز نتوانسته فرمولي صحيح و كاربردي براي دستيابي به نوعي مدرنيسم همخوان با فرهنگ و سنن ايراني ارائه دهد. شريعتي يكي از كساني بود سعي در ارائه يك فرمول كرد اما فرمول او نه‌تنها نتيجه نداد بلكه عده‌يي معتقدند ريشه بسياري از مشكلات جامعه امروز ما ريشه در تفكرات علي شريعتي دارد. به نظر مي‌رسد شريعتي همانند بسياري ديگر از متفكران هم دوره خود دركي درست از تفكر غرب و مقتضيات بررسي، نقد و كاربرد آن نداشت و همين درك نادرست باعث كژ فهمي‌هايي بس عميق در افكار او شده است. اين درك نادرست بيش از هر چيز خود را در عقايد جامعه‌شناسانه او نشان مي‌دهد. خشايار ديهيمي در بيان اين كژ فهمي شريعتي در باب علوم اجتماعي چنين مي‌گويد: «ببينيد شريعتي جامعه‌شناسي را آن طور كه بايد با متدولوژي‌اش اخذ نكرده بود تا از آن طريق بتواند جامعه و تاريخ ايران را با تطبيق به آن قرائت كند يعني قرائتي كه شريعتي از تاريخ ما مي‌دهد صرفا يك قرائت ايدئولوژيك است براي مواجهه با مدرنيته. به باور من اصلا مقصود شريعتي يك مقصود علمي نبود بلكه يك مقصود كاملا ايدئولوژيك بود. بنابراين برا ساس تفكر شريعتي نمي‌توان يك جامعه‌شناسي بومي راه ‌انداخت.»

درك نادرست شريعتي از تفكر غرب او را به تفسيري نادرست از آن رهنمون كرد و از آنجا كه دنباله‌روان او در دهه 40 و 50 كم نبودند و تقريبا تمامي اقشارنخبه و تاثيرگذار جامعه را در بر مي‌گرفتند، برداشت نادرست او به‌شدت در سطوح مختلف اجتماع پخش و از سر نا آگاهي جمعي مورد قبول قرار گرفت. نادرستي برداشت او از مدرنيسم و اسلام منجر به ارائه برداشتي انقلابي از اسلام شيعي شد كه هيچ‌گونه انسجامي در آن به چشم نمي‌خورد و اگر تسلط او بر زبان و كلام نبود شايد هيچ گاه مورد توجه قرار نمي‌گرفت. بي‌شك قصد و نيت شريعتي بد و مذموم نبوده است و شايد پاسخگوي نيازهاي آن روز جامعه ايران بوده است. اما امروز بعد از نزديك به‌ سه‌دهه مي‌توان آسيب‌ هاي تفكر شريعتي را به خوبي ديد و درك كرد. شريعتي نمونه بارز روشنفكران ايراني است كه با شناختي نه‌چندان كامل اما با نيتي پاك نظريه‌پردازي كردند اما نتيجه كار آنچنان كه فكر مي‌كردند از آب درنيامد.

بابک اجاقی – روزنامه اعتماد

دسته‌ها
شریعتی و روشنفکری شریعتی و مذهب

درآمدي بر نگاه دكتر شريعتي در باب عرفان ، مبارزي در جست‌وجوي ناكجاآباد

فهم و تحليل آراي متفكران كار بسيار ظريف و پيچيده‌يي است. در انجام اين كار لازم است به نقش و جايگاه چهار مولفه، يعني «زمينه تاريخي – اجتماعي»، «مولف» (متفكر)، «متن» و «مفسر» (مخاطب)، و نيز رابطه بين آنها توجه شود. پل ريكور، متاله و انديشه‌شناس برجسته، با تلفيق تبيين و تفسير متن و مقوله «دنياي متن» چشم‌اندازهاي بديعي براي فهم بهتر متون و آرا ارائه كرده است. «دنياي متن»، به اين معني است كه در يك متن، دنيايي براي ما ترسيم شده است كه متفكر با مخاطبانش در بطن آن سخن گفته است. اما، چنين «دنيايي» اكنون ديگر براي ما وجود ندارد و ما نمي‌توانيم «در آن» باشيم و مخاطب نويسنده يا متفكر باشيم. «متن» شريعتي معطوف به شرايط زماني و مكاني‌اي است كه وي در آن سخن گفته است. توجه به اين موضوع از جهت ديگري هم مهم است، و آن‌هم مساله استفاده از واژه «عقيده» (به معناي باورهاي جزمي) در شرح آراي متفكران است. اين كار در فهم آراي متفكران به طور اعم، و در فهم آراي شريعتي به طور اخص خطا است. يك متفكر «عقايد» خاص خود را بيان نكرده است. «تفكر» با عقيده يكي نيست و متفكران بزرگ و تاثيرگذار نه «عقيده» بلكه يك «فكر» را به معناي فهمي از امور و نيز پاسخي براي پرسش «چگونه زيستن» و «چه بايد كرد؟» ارائه داده‌اند. در همين رابطه، ك. اسكينر، انديشه ‌شناس برجسته ديگر، از اهميت فهم «قصد نويسنده» از گفتن آنچه كه گفته و نيز «مجادلات فكري زمانه او» براي فهم درست يك فكر سخن گفته است. بنابراين صرف دريافت‌هاي شخصي از افكار يك متفكر و سپس قضاوت و نقد آن نمي‌تواند مفيد باشد، مگر اينكه اصول فهم انديشه را رعايت كند. نه آراي متفكر «عقايد»‌اند، و نه مفسر يا خواننده آن آرا مدرك مختار آنها.

حيات فكري شريعتي از نيمه دهه 30 تا نيمه دهه 50 با محدوديت‌ها و محظورات فراوان همراه بود. ايران دهه 40 بعد از دو تجربه تاريخي مشروطه و نهضت ملي با كودتاي 1332 در شرايط سركوب خشن و بحران‌هاي اجتماعي بسيار به سر مي‌برد. اين دوران با دهه 60 قرن بيستم كه دوران جنگ‌هاي استعماري و جنبش‌هاي ضداستعماري در الجزاير، ويتنام و فلسطين بود، همزمان شد. با بروز بحران مشروعيت در دولت‌هاي پس از جنگ در اروپا و درگيري آنها با جنبش‌هاي رهايي‌بخش در جوامع مستعمره و نيز بروز تنش سياسي ميان دو اردوگاه سوسياليستي و سرمايه‌داري، فضاي سياسي خاصي شكل گرفت. كشورهاي اروپايي عرصه رقابت‌هاي فكري و ايدئولوژيك بين ليبراليسم و سوسياليسم و اگزيستانسياليسم بود و در جهان تحت‌سلطه نيز مكاتب و جريان‌هاي فكري مختلفي براي مبارزه و رهايي شكل گرفته بود. اگر ربع آخر قرن نوزده (fin de siècle)، عصر ايدئولوژي‌هاي رقيب در وضعيت بحراني اروپا بود، از دهه 60 تا 80 قرن بيستم دوران ايدئولوژي‌هاي رهايي‌بخش در جهان مستعمره شده بود. در اين ميان، «الهيات رهايي‌بخش» به عنوان انديشه مقاومت و رهايي در كشورهاي امريكاي لاتين و در ايران وارد عرصه تفكر و مبارزه عليه سلطه و سركوب شد. در ايران، علي شريعتي از يك‌سو با «وضعيت استعماري» كه از حدود يك قرن پيش از وي بر عالم زندگي ايرانيان حاكم بود و وجهي سنگين بر سلطه‌ورزي پايدار استبداد ايراني – ايلاتي افزوده بود، مواجه بود و از سوي ديگري، ميراث فكري معطوف به رهايي را پيش از خود داشت. زمانه او عصر سلطه چهار سر «استعمار و استثمار و استبداد، استحمار» بود كه هر سر مويد سر ديگر بود و قفسي مخوف ساخته بود كه مردم ايران هم در آن بودند و هم آن را بر دوش مي‌كشيدند.

«آثار» شريعتي گفتمان چالشگري را نشان مي‌دهد كه متشكل از سه وجه مرتبط به هم است: «تبارشناسي سلطه»، «ايدئولوژي (الهيات) رهايي‌بخش»، و «پراكسيس مقاومت». مي‌توان گفت اين سه با هم يك كليت مفهومي/ عملي را مي‌سازند كه هم دستگاه نظري است و هم خط مشي براي انتخاب و عمل در شرايط تاريخي معين.

شريعتي به عنوان يك متفكر سياسي پسا استعماري، با آسيب‌شناسي وضع موجود آغاز مي‌كند. از سه «فاجعه انساني» در قالب «تهديدهاي پست سرمايه‌داري»، «جمود ماركسيسم»، و «پوچي اگزيستانسياليسم» سخن مي‌گويد: … فاجعه انسان امروز، قبل از همه، يك فاجعه انساني است. انسان به عنوان يك نوع دارد تباه مي‌شود، نفي مي‌شود، مسخ مي‌شود. وي همچنين به اينكه انسان در طول تاريخ قرباني انديشه نجات خود شده است و آرزوي رستگاري، در يك استحاله تاريخي زنجيرساز اسارتش شده و در طريق اميدبخش رهايي، به دام مي‌افتاده است، اشاره دارد. (م. آ. 2ص. 60)

در يك نگرش ديني ضد سلطه، شريعتي، نوعي انديشه سياسي مقاومت را ارائه كرده است. اين ديدگاه مبتني بر فلسفه‌يي از تاريخ است كه بر سرشت تراژيك گذشته و نيك‌انجام‌انگاري «هزاره باورانه» درباره آينده دلالت مي‌كند. به تعبير وي، تاريخ، صحنه نزاعي است كه در آن، كوشش براي شناخت انسان صورت عيني به خود مي‌گيرد. اين نزاع، ميان قواي بالقوه درون آدمي نيست؛ بلكه عبارت است از مواجهه واقعي ميان دو نيروي تاريخي كه هر يك، گرايش‌هاي مختلفي را در بشر آشكار مي‌سازد. شريعتي، براي توضيح اين نزاع، به اسطوره هابيل و قابيل ارجاع مي‌دهد. (57/1) نزد وي، پيروزي نيروهاي ستمگر در تاريخ، ‌تراژدي حيات انساني است اما با وجود اين امر، انسان تمايل مستمري به كسب آزادي و رها كردن خود از موانع تاريخي در راه خودآفريني و شكوفايي خود نشان داده است. شكست تراژيك ستمديدگان شورشي، ‌بارها و بارها در تاريخ تكرار شده است، اما تا زماني كه نيروهاي ستمگر تاريخ محو شوند و انسان سرنوشت خود را آزاد از نيروهاي سركوب‌گر سلطه و ستم به دست گيرد، اين تلاش ادامه دارد.

شريعتي معضلات دوران خود را در قالب مقولات معيني بيان كرده است. اين معضلات هم در ارتباط با وضع انسان مدرن بيان شده‌اند و هم در ارتباط با مسلمانان. اين «مقاومت» و «مجادله» توامان، با پشتوانه ميراث فكري كه از قرآن و سنت و عرفان در اختيار داشت صورت مي‌گرفت.

مي توان گفت، الهيات رهايي‌بخش شريعتي از «سه حلقه حسن»، يعني، «عرفان، برابري و آزادي» تشكيل شده است. پرسش اين است كه وي درباره عرفان چه گفته است و آنچه گفته است متضمن چيست؟ عرفان براي شريعتي يك فضيلت وجودي است، پاسخي براي پرسش «چگونه بودن»؛ يعني بهتريني كه مي‌توان بود، معنايي براي بودن. به اين معنا، «عرفان» نماد عشق، والايي و رهايي انسان است. انسان خود تجلي لطف و عشق است. عرفان محل رجوع فكري و عملي شريعتي نيز بود. هم شخصا در بطن مبارزه براي رهايي عارفانه مي‌زيست و هم عرفان را براي «خويشتني» كه بازگشت به آن را توصيه مي‌كرد، مطلوب مي‌دانست. او با مثال آوردن از عين‌القضات كه «شمع آجينش كردند» و نيز حلاج و سنايي و مولوي، «عرفان سازنده» را مطرح كرد و عرفان را مويد عدالت و مقاوم عليه زنجيره‌هاي چهارگانه ستم و مقوم آزادي و رهايي دانست.

«عرفان» شريعتي را مي‌توان از منظر «نسبت بين نظر و عمل» هم فهميد. با وجود اينكه وي بسيار محدود به «پراكسيس» و رابطه نظر و عمل پرداخته، ولي اگر نتوان گفت كه در بطن گفته‌ها و نوشته‌هايش عمل بر نظر تقدم داشته است، قطعا عجين بودن اين دو را مي‌توان در زندگي و انديشه وي به وضوح ديد. شريعتي در آن واحد هم آگاهي‌بخشي مي‌كرد و آموزش مي‌داد و هم نظرورزي مي‌كرد. وي اين‌كار را در رابطه مستقيم و در ديالوگ با مخاطبانش انجام مي‌داد. او، به تعبيري با مخاطبانش انديشه‌ورزي آگاهي‌بخش را تجربه مي‌كرد و به اين ‌سان، نظر و عمل را با هم عجين مي‌كرد. وي از يك‌سو دست به عصيان عليه قدرت‌هاي مسلط بر سرنوشت جامعه زد و از سوي ديگر با ايدئولوژي‌هاي رقيب براي يافتن راه نجات مجادله مي‌كرد و از پيوند «عرفان» با «آزادي» و «برابري» به عنوان مقومات زيست مطلوب سخن مي‌گفت.

مباحث شريعتي درباره عرفان و عصيان، گسست از سنت و ميراث فكري عرفان از ابوسعيد و عين‌القضات، سنايي و مولوي نيست، بلكه نوعي بازسازي انتقادي آنهاست. عرفان نقادانه وي به نقد عقل ابزاري و سلطه سياسي اجتماعي، چه به شكل سنتي و چه به شكل مدرن آن، مي‌پردازد. مي‌گويد: عرفان و مذهب تبديل به خرافات و توجيهاتي شدند به نفع طبقه حاكم و عليه مردم و {بر خلاف}رشد انسان و فطرت آزاد انساني (67/2) در پشت همان ديوار خلوتگاه [زاهدانه]، ظلم و فاجعه و فقر و بي‌ناموسي و جهل و فساد و انحطاط انسان مي‌گذرد، ولي او اصلا خبر‌دار نمي‌شود. (84/2) در عرفان انتقادي است كه مي‌توان هم مقاومت، هم پيوند نظر و عمل و هم مقابله با وضعيت موجود و در نهايت، آنچه را مي‌توان با عنايت به كليت انديشه و تلاش شريعتي، «علوم فرهنگي مقاومت» ناميد، فهميد و تجربه كرد. در همين رابطه، با تمايزي هستي‌شناسانه به نقد اجتماعي مي‌رسد: دنيا و آخري دو صفتند، هرچه پست است و زمخت و اندك و فاقد روح و تعالي و معني و آلوده ابتذال، دنياست و آنچه زيبا و خوب و جاويد و مملو از حقيقت و معني و علو و… آخري؛ هر چه نزديك است و دم دست و نازل و «سودمند» دنياست، و آنچه برتر و دورتر و متعالي و ارزشمند، اخري. (555-13)

بر اين اساس، وي «اومانيسم راستين» را در مقابل «اومانيسم متافيزيكي» كه شامل مكاتب سه‌گانه ليبراليسم، ماركسيسم و اگزيستانسياليسم است، مطرح مي‌كند:

اومانيسم غربي، براساس آن بينش خاص اسطوره‌يي قديم استوار است كه (طبق آن) ميان آسمان و زمين (جهان خدايان و جهان انسان‌ها)، رقابت و تضاد و حتي نوعي حسد و كينه‌توزي برقرار است و خدايان، ‌قدرت‌هايي ضدانساني هستند كه تمام تلاش و احساس‌شان بر حاكميت‌ جبارانه بر انسان و اسارت وي و نگهداشتن او در ضعف و جهل و پستي خاكي استوار است و همواره از خودآگاهي، ‌استقلال، آزادي و حكومت انسان بر طبيعت هراسناكند و هر انساني كه در اين راه‌ها گام بردارد گناهي عظيم مرتكب شده است و بر خدايان شوريده است و محكوم بدترين شكنجه‌ها و عقوبت‌هاست. (38/2)

به اين‌سان: اومانيسم قدرت‌طلبانه در مقابل خدايان اساطيري كه همانا مظاهر قواي مادي بودند، شكل گرفت. بنابراين، رهايي از اسارت نيروهاي طبيعي مسلط بر انسان و كسب قدرت و آگاهي روز‌افزون توسط انسان در قالب اين تقابل شكل گرفت و با واسطه رنسانس به عصر مدرن منتقل شد و به ياري بورژوازي و سرمايه‌داري درآمد. (همان)

اما، مقوم «اومانيسم راستين، «خود آگاهي» است، لذا، مي‌گويد: خودآگاهي، تحقق نمي‌يابد مگر آن كه انسان نسبت به وضع خويش به عنوان انسان آگاهي يابد و آن را احساس كند و تنها در رابطه با «جهان» است كه مي‌تواند به روشني، دقت و كمال بفهمد و پي برد كه «كجا» است و در نتيجه، به خود پي برد و بفهمد كه «كي» است. (ص21. ج 24) اينكه من در انسان به آگاهي تكيه مي‌كنم و خودآگاهي، نه پيشرفت و تمدن، تنها يك نظريه فلسفي يا نكته‌يي علمي نيست، انتخاب اين يا آن تكيه‌گاه، سرنوشت نوعي و تلقي وجودي انسان را مشخص مي‌كند: از انسان به عنوان «قدرت» سخن گفتن يا او را به عنوان «فضيلت» (ارزش) تلقي كردن. (ص23. ج24.) در نگرش نخست تاكيد بر «توانايي» است و هدف «برخورداري» است. در نگرش دوم، تاكيد بر تقوا ست و آرمان فلاح است. شريعتي بر همين اساس ارتباط بين آگاهي انسان و خدايان در اساطير يوناني را كه در قالب اسطوره پرومته آمده است با آنچه در داستان خلقت در قرآن آمده است كاملا متفاوت دانسته. در اينجا خداوند خود مرجع آگاهي‌بخشي به انسان است اما از اراده‌ورزي او آگاه است لذا در پاسخ به فرشتگان آن‌چنان مي‌گويد كه اساسا فلسفه نبوت همانا آگاهي‌بخشي است.

در اومانيسم راستين چهار مفهوم محوريت دارند: امانت، عبادت، عصيان و آزادي. امانت، همانا مسووليت وجودي است. عرفان در هر چهار مفهوم حضور دارد. عبادت ميزبان وجودي انسان براي ‌ميهماني قدسي خداوند است. «عبد»، «مخاطب بودن» براي «انسان شدن» است. شريعتي عرفان را با عبادت از منظري هستي‌شناسانه پيوند مي‌زند: و خدا آدم را آفريد تا… مدير رام و همواري شود در زير گام‌هاي اراده خداوندي انسان راه هموار خدا مي‌شود تا خدا زودتر خود را به انسان برساند (348/24) تلازم عصيان و تسليم، محور اومانيسم راستين است. عصيان عليه هر آنچه بر سر راه انسان بودن است، براي رسيدن به آنچه نيست. براي تجربه تسليم به خداوند. عصيان عليه هر قدرتي براي تسليم در برابر آنچه فلاح و آزادي انسان را با خود دارد. بر همين اساس ارتباط بين آگاهي انسان و خدايان اساطيري يوناني را كه در قالب اسطوره پرومته آمده است، با آنچه در داستان خلقت در قرآن آمده كاملا متفاوت مي‌بيند. در اينجا، خداوند كه خود مرجع آگاهي‌بخشي به انسان است از اراده‌ورزي او آگاه است.

خودآگاهي، همانا معناي «ميوه» ممنوعه است كه خصلت وجودي انسان است: ميوه ممنوع را به چندين معني تفسير كرده‌اند و… و من… آن را خودآگاهي معني مي‌كردم كه هم قرائن عقلي و هم شواهد نقلي بسياري آن را تاييد مي‌كند. (239/24)

اما اين آگاهي به معناي دانستن چيزي نيست، علم به امري كه براي انسان مجهول بوده، نيست، بلكه نوعي تفسير و تاويل وجودشناسانه است: اساسا آنچه را كه «خودآگاهي» مي‌ناميم از نوع آگاهي علمي نيست؛ نوعي «دريافت وجودي» است كه ويژه انسان است و در آن، ‌انسان «معناي وجودي» و «جايگاه جهاني» خويش را وجدان مي‌كند. (246/24)

چنين «دريافت وجودي» چونان يك لحظه بنيادين و وساطت ديالكتيكي است بين آدمي و عالم خود. خودآگاهي سرچشمه تمام آنچه آدمي مي‌تواند چونان انسان باشد، است. ديني كه متضمن آگاهي و معرفت اخلاقي است، به مسووليت مي‌انجامد: براي يك خداپرست، مسووليت از عمق جهان وجود مي‌بالد و ريشه در واقعيت عيني آزاد از ذهنيت فردي و سنت جمعي دارد. (94/2)

به اين‌سان، در تمايزي هستي‌شناسانه به نقد اجتماعي مي‌رسد: دنيا و آخري دو صفتند، هرچه پست است و زمخت و اندك و فاقد روح و تعالي و معني و آلوده ابتذال، دنياست و آنچه زيبا و خوب و جاويد و مملو از حقيقت و معني و علو و… اخري؛ هر چه نزديك است و دم دست و نازل و «سودمند» دنياست و آنچه برتر و دورتر و متعالي و ارزشمند، اخري. (555-13)

به اين ‌ترتيب او در عرفان هم غايت را مي‌يافت و هم راه را: به ميزاني كه انسان، انسان مي‌شود، نيازهايي را احساس مي‌كند كه ديگر طبيعت نمي‌تواند آن نياز‌ها را برآورد. احساس بيگانگي با جهان و احساس غربت در اين دنيا در وي ايجاد مي‌شود. احساس عرفاني است كه انسان را فضيلت و كرامت مي‌دهد و به ميزاني كه انسان متكامل‌تر باشد، اين نياز و عطش در وي شديدتر است. (65/64/2)

در عرفان رهايي‌بخش عصيان و عشق پيوندي بت‌شكنانه در ابعاد وجودي و اجتماعي برقرار مي‌كنند. شريعتي عين‌القضات را شاخص عرفان آگاه و نقاد مي‌كند: انسان به هست آلوده «تلاش مي‌كند» تا خود را پاك سازد و از خاك به خدا باز‌گردد؟ طبيعت و حيات را كه دنيا مي‌بيند قداست بخشد و اخري را [سازد]. (555/13)

دكتر عباس منوچهري-  استاد علوم سياسي دانشگاه تربيت مدرس

منبع: روزنامه اعتماد

دسته‌ها
سخنان کوتاه شریعتی و روشنفکری شریعتی و فرهنگ گفتگوهای تنهایی

ما متفکر نداریم ، روشنفکر نداریم

ما متفکر نداریم ، روشنفکر نداریم آنها که هستند متشبه هست اما متمدن نیست ، بومی هم نیست انسان جز این گونه نمی توان بود پس متشبه آدم نیست. اسیمیلیه assimile یا متشبه یک شبه آدم است اینها در مرحله نوعی انسان قرار ندارند و از این روست که خصوصیات اصیل خود را از میان برده اند تا متمدن شوند . اما مثل آن بابائی که خواب دیده بود به او غلامی بخشیده اند و از خوشحالی خودش را خراب کرده بود نصف این خواب راست درآمده بود، از حالت اصیل یا بومی در آمده اند اما متمدن نشده اند .

_

 گفتگوهای تنهایی ص 834

دسته‌ها
شریعتی و روشنفکری

همیشه دیر است …

همیشه دیر است و همیشه باید حساب کرد که فرصت نیست و هرگز سخنی و هرگز سخنی را که می شود امروز گفت ، کاری را که میشود امروز کرد نباید به فردا گذاشت زیرا همیشه دیر است .

بر خلاف کسانی که مصلحت اندیش اند و می گویند هنوز زود است من می گویم همیشه دیر است هر کاری که می خواهیم بکنیم باید صدها سال پیش می کردیم .

بنابر این  دیر شده هر کار که باشد ، اینست که فرصت نیست کار امروز را به فردا افکند ، این روایت که فرمودند : ” برای دنیایت آنچنان کار کن که گویی همیشه زنده خواهی ماند و برای اخرتت انچانکه گویی فردا میمیری ” چقدر عالی است به این معنا است که برای کارهای زندگی فردی   و مادی و شخصی ات فکر کن که همیشه وقت هست اما برای کار مردم و آنچه که در مسیر اصالت و مسئولیت انسانی است – کار برای دیگران و جامعه و انسانیت – دستپاچه باش ، همیشه بیاندیش فردا دیگر نیستی .

اینست که من همیشه حرف اخر را اول میزنم چون نگرانم اگر از اول شروع کنم و به مقدمه چینی و امثال اینها بپردازم به حرف آخر نرسم .

 

مجموعه اثار 20 ( چه باید کرد ؟) ، ص 160