دسته‌ها
اسلام شناسی

نسل جوان امروز و روشنفکر جامعه اسلامی چه نیازی به شناخت علی دارد؟

دکتر علی شریعتی می گوید: «اگر به یک‬ ‫مذهب خاص هم معتقد نباشی، باز به شناخت علی نیازمندی، که انسان امروز و بالاخص روشنفکرِ مسئول در جامعه‌های اسلامی، به شناختن علی بیش از هر قرن دیگر نیازمند است.»

آنچه می خوانید بخش هایی از سخنان دکتر علی شریعتی با عنوان «چه نیازی است به علی؟» است که در پاسخ به لزوم شناختن و آشنایی با سلوک و شخصیت حضرت علی (ع) مطرح شده است. 

« سخنان خود را با طرح یک سوال آغاز می کنم، و آن این است که “چه نیازی است به علی ؟ چه نیازی است امروز به شناختن علی؟”‬

فرض را بر این می گذارم که اساسا نسل جوان ما، روشنفکر ما و روح این عصر و زمان این سوال را مطرح می کند ـ یا پیش خودش و یا خطاب به کسانی‬ ‫که از علی دَم می زنند ـ و من می خواهم به این سوال جواب دهم؛ جواب نه به کسی که از نظرِ تشیع معتقد به علی است و حتی نه به کسی که مسلمان‬ ‫است، بلکه به هر کسی و در هر کجا، شیعه یا غیرِ شیعه، مسلمان یا غیرِ مسلمان، مؤمن یا غیرِ مؤمن. فقط به یک شرط و آن اینکه سوال کنندهٔ آن انسانی‬ ‫باشد که امروز برای انسانیت و برای عدالت و برای آزادی در خودش احساس مسئولیت می کند و به این اصولی که میان همه روشنفکران و اَحرارِ جهان‬ ‫مشترک است، معتقد است: اَحرار، چه دین دار و چه غیرِ دین دار، هم چنان که حسین به دشمنش می گوید که “اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید”.‬

‫ می خواهم بگویم که اگر به یک‬ ‫مذهب خاص هم معتقد نباشی، باز به شناخت علی نیازمندی، که انسان امروز و بالاخص روشنفکرِ مسئول در جامعه‌های اسلامی، به شناختن علی بیش از هر قرن دیگر نیازمند است. درست به عکس آنچه روشنفکر می پندارد، که “علی یک شخصیت بزرگ تاریخی است، مُتعلق به گذشته، و امروز، نیازِ انسان،‬ ‫احساس انسان و هدف های انسان تغییر کرده، و بنابراین طرح مُجددِ آن سیما یک کارِ کهنه و بی‌ثمر است”، می خواهم بگویم که هیچ گاه مانندِ امروز‬ ‫بشریت، و به خصوص روشنفکرِ گرفتار در جامعه‌های اسلامی، به شناختن انسانی به نامِ علی نیازمند نبوده است.‬

عشق و محبت علی بعد از شناخت اوست که انسانیت را نجات می دهد

بارها گفته‌ام و باز تکرار می کنم که انسان امروز به “شناخت” علی نیازمند است نه به “محبت و عشقِ” به او، زیرا که “عشق و محبت” بدون “شناخت”‬ ‫نه تنها هیچ ارزشی ندارد، بلکه سرگرم کننده و تخدیر کننده و معطل کننده نیز خواهد بود.‬

‫کسانی که به نامِ محبت علی و عشق به مولی، بدون شناختن مولی و فهم دقیق و درست سخن و راه و هدف او، مردم را مُعطل و سرگَردان میکنند،‬ ‫نه تنها انسانیت و آزادی و عدالت را نابود میکنند، بلکه خودِ این چهره‌های عزیز را نیز تباه می سازند و شخصیت خودِ علی را در زیرِ این تجلیل‌های‬ ‫بی‌ثَمر، مَجهول نگه می دارند و باعث می شوند کسانی که تا آخرِ عُمر در محبت مولی وفادار می مانند، هرگز از سخن و راهنمایی‌های او بهره‌ای نگیرند و‬ ‫مُتوقف و مُنحط بمانند و آنهایی هم که کمی آگاه می شوند و با جهان امروز آشنا، اصولاً این گونه علی بی‌ثَمر را و این محبت بی‌نتیجه را رها کنند و به‬ ‫دنبال شخصیت های دیگر، الگوهای دیگر، و رهبران دیگر بروند.‬ عشق و محبت علی بعد از شناختن او است که به عنوان عامل نجات انسانیت می تواند نقش خود را بازی کند.

‫بیست و سه سال با پیغمبر برای استقرارِ مکتب

در هر دو دوره سیزده ساله مکه و ده ساله مدینه، از اولین لحظه بعثت تا لحظه مرگ پیامبر، علی همدل و همگامِ او و در شدیدترین مَهلکه‌ها پیشتازِ همگان بوده‬ است.‬ ‫این دوره خاص زندگی علی با مرگ پیغمبر پایان می پذیرد. این دوره عنوانی دارد و آن مکتب سازی است. این فصل اول زندگی علی است. ۲۳ سال اول در زندگی علی، ۲۳ سال مبارزه به خاطرِ مکتب است.‬

‫بلافاصله بعد از مرگ پیغمبر وضع و جبهه گیری تغییر پیدا می کند. رهبری عوض می شود، قدرت ها و نیروها و صف‌هایی که در داخل حزب، خاموش‬ ‫و پنهان نشسته بودند و در این عمومیت مبارزه به خاطرِ مکتب، خودشان را نشان نمی دادند روی کار آمدند، جناح‌ها مشخص شد و قدرت های پنهانی ‫داخلی این حزب نمودار شدند و بعد سکوت علی آغاز شد. سکوت به این معنی که نمی تواند فریاد بزند، زیرا ناگهان می بیند کسانی که بیست و سه سال‬‫‬ ‫در کنارش بودند، نه عکرمه و ابوجهل و ابوسفیان‌ها، بلکه صمیمی‌ترین و نزدیکترین یاران خودِ او و یاران پیغمبر که در بیست و سه سال مبارزه به خاطرِ‬ ‫مکتب همگامِ او و پیغمبر بودند، اکنون در برابرش ایستاده‌اند. مبارزه با اینها به منزله نابود کردن شخصیت های بزرگی است که به هر حال، در شرایط‬ ‫خاص آن روز، حفظ قدرت و وحدت اسلامی در دست های آنها و در شخصیت آنها تبلور پیدا کرده بود.‬

بیست و پنج سال سکوت برای وحدت / سکوتی که هم شیعیان و هم اهل سنت از آن کم گفته اند

وحدت اسلام در دست کسانی است که از این موقعیت برای حفظ مقامِ خودشان سوءِاستفاده کرده‌اند، و بنابراین سکوت علی آغاز می شود.‬ این بیست و پنج سال سکوت، متأسفانه سکوتی است که هم شیعیان درباره‌اش سکوت کرده‌اند و هم محققین اهل‬ ‫سنت، و این سکوت ها باعث شده که ارزش علی و بزرگترین تَجلی علی و شهامت علی و فدا کاری علی و حق پَرستی او در این سکوتش، در اذهان و‬ ‫افکارِ مردم روشن نباشد.‬

اینست که امروز می بینیم حتی پیروانش در این باره که علی به جای پیغمبر در مکه خوابیده، این همه تکرار و تجلیل می کنند ـ در صورتی که درست‬ ‫است که این فداکاری بزرگی است، اما نه برای علی ـ و حتی درباره این که درِ بزرگ خیبر را از جا کنده و سپَر قرار داده، به عنوان سمبل شهامت علی‬ ‫این همه مبالغه می کنند و ارزش و نقش آن را به رُخ افکارِ عمومی می کشند، اما از بزرگترین دوره و سخت‌ترین رسالت علی که سکوت او است، سخنی‬ ‫به میان نمی‌آورند و کاش به میان نیاورند که هر گاه درباره‌اش صحبت می کنند بدترین اتهامات را برای توجیهِ این سکوت به شخصیت و عظمت علی روا‬ ‫می دارند و آن اینست که “این سکوت از ترس است! چرا بیعت کرد؟ اگر نمی کرد می‌کشتندش! چرا شمشیر نکشید؟ می ترسید! به زور آوردندش و چون‬ ‫به زور آوردندش، به خلافت باطل رأی داد”!‬

‫دوره بیست و سه ساله مبارزه برای مکتب تمام م یشود، دوره‌ای می رسد که ناگهان علی می‌بیند که اگر علیهِ این جناحی که به نامِ مصلحت اسلام‬ ‫موقعیتی را ساخته‌اند تا خودشان جلو بیفتند و روی کار بیایند و علی را عقب برانند و حقش را پایمال کنند، برخیزد و در برابرشان بایستد، در داخل‬ ‫مدینه بعد از پیغمبر انفجار ایجاد می شود. اختلاف و کشمکش در میان بزرگترین شخصیت های اسلامی بهترین عامل تحریک قبایل و همچنین تحریک‬ ‫امپراطوری های روم و ایران بود؛ زیرا وقتی آنها می دیدند مدینه یعنی مرکزِ این انقلاب بزرگ از درون متلاشی شده است، از خارج به سادگی می‌توانستند‬ ‫با یک ضربه نابودش کنند، آن چنان که گویی چنین نهضتی در تاریخ نبوده است.‬

راهِ دومی که در پیش پای علی وجود داشت این بود که غَرَض‌ورزی های جناح داخلی و فرصت طلبی جناح سیاسی مخالف خودش را تحمل کند.‬

متأسفانه جناح داخلی در درون اسلام خانه کرده و به نامِ اسلام در دنیا مشهور شده و نیروهای اسلامی در قَبضه قدرت اینهاست و بزرگترین شخصیت‌ها‬ ‫و قهرمانان اسلامی مثل ابوعبیدهٔ جراح، سعدبن ابی وقاص و خالِد بن ولید جزءِ اینها هستند و باندِ علی را افرادی نظیرِ میثم تَمار (خرما فروش) و سلمان‬ ‫فارسی، که بیگانه‌ای از ایران است، و ابوذر غفاری، که نه اهل مدینه است و نه اهل مکه و از صحرا آمده است، و بلال، که یک برده حبَشی است، و هیچ‬ ‫کدامشان در آنجا نفوذی ندارند تشکیل می دهند و تمامِ سرمایه‌های اینها، انسانیت، تقوی، معنویت و فداکاری‌شان به خاطرِ اسلام است و هیچ گونه پایگاهِ‬ ‫اشرافی و خانوادگی ندارند. کسانی که در جامعه نفوذ دارند دست‌شان در دست باندِ مخالف علی است و در بهترین فرصت و با بهترین شعار که مصلحت‬ ‫وحدت اسلامی است، خودشان روی کار می‌آیند.‬

‫علی به خاطرِ وحدت اسلام حکومت آنها را تحمل کرده و سکوت کرد. در این بیست و پنج سال، قهرمانی که همواره شمشیرش در صحنه‌های نبرد‬، ‫دشمن را دِرو می کرد و بازویی که یک ضربه‌اش به اندازه عبادت ثَقَلین ارزش داشت، باید ساکت باشد و حرکت نکند. حتی ببیند بر خانه‌اش حمله برده‌اند‬ ‫و به همسرش اهانت نموده‌اند و باز سکوت کند، سکوتی که خودش در یک جمله بسیار دقیق بیان می کند و می گوید: “همچون خاک در چشمم و‬ ‫همچون خار در حلقومم، بیست و پنج سال ماندم”.‬

پنج سال حکومت برای استقرارِ عدالت

در سال سی و پنج انقلابیون به گِردِ علی جمع می شوند و به خاطرِ عدالت ـ یعنی همان چیزی که در عثمان نیافتند و علیهِ او قیام کردند ـ علی را‬ ‫به حکومت انتخاب می کنند.‬ دوران حکومت علی پنج سال است. عنوان این دوره از زندگی علی مکتب نیست؛ زیرا همه آن جناح‌های منافق و مؤمن، به شعارهای اسلامی و اصول‬ ‫اعتقادی و پایه‌های اساسی این مکتب معتقدند؛ همه به توحید و نبوّت و معاد معتقدند، به قرآن و به رسالت شخص پیغمبر معتقدند. پس این دوره، “دورهٔ ‫مبارزه برای استقرارِ مکتب” نیست. از طرفی، عنوان این دوره، “دورهٔ سکوت برای وحدت” هم نیست؛ زیرا که اکنون علی روی کار است و زمام دار شده‬ ‫است. اقلیت است که باید در برابرِ همرزمِ منافق و مصلحت پَرست خودش سکوت کند و تحمل کند تا به نفع دشمن مشترک تمام نشود؛ اما اکنون علی‬ ‫به حکومت رسیده است و دیگر بزرگترین رسالتش وحدت نیست، عدالت است.‬

‫خودش از همان اول اعلام کرد و گفت من دیگر از این حکومت و امارت بر شما بیزارم، اما فکر کرده‌ام که این قدرت را به دست گیرم، شاید بتوانم‬ ‫حقی را، از این حق‌هایی که به زانو فرو افتاده‌اند، برپا دارم و یا باطلی را، از این باطل‌هایی که بر پای ایستاده‌اند، از پای دراندازم. این، اعلامِ فصل‬ ‫‫سومِ زندگی علی است.‬

مبارزه با منافق و رِند و خَر مقدس

در زمانی که پُست‌ها همه قسمت شده و پُست‌های آب و نان دار از قبیل حکومت بر امپراطوری ایران، حکوت بر امپراطوری روم و حکومت بر مصر به‬ ‫دست بنی‌امیه و قوم و خویش‌های عثمان و اصحاب کبار افتاده است، علی آمده است و یک مرتبه می خواهد این پُست‌ها را از دست این شخصیت هایی‬ ‫که در این بیست و پنج سال ریشه در اعماق فرو برده‌اند و به نامِ دین و جهاد و شمشیرِ الله همه را رام کرده‌اند و در قبضه خود درآورده‌اند بگیرد. در‬ ‫دوره‌ای که آوازه بخشش‌های عثمان و معاویه گوش همه سخاوتمندان جهان را کـَر کرده است، در چنین دوره‌ای، علی عکس العمل‌هایی نشان می دهد که‬ ‫تکان دهنده است، باورکردنی نیست، غیرِ قابل تحمل است.‬

اکنون علی آمده است و به همه اینهایی که سیر و پُر چریده‌اند و بزرگترین قدرت ها را دارند، اعلام می کند که پول‌هایی را که اینها از مردم خورده‌اند‬ ‫اگر حتی ذره‌ایش به قباله زن‌هاشان رفته باشد، پَس می گیرم.‬ پنج سال مبارزه علی، برای تحقق عدالت است، زیرا که در اینجا مشرک نیست تا برای مکتب مبارزه شود، و مُنافق و رِند و خَر مقدس است که علی ‫باید با اینها در جمل و صفین و نَهرَوان بجنگد و در جَمَل از همه مشکلتر.‬

در صفین قیافه‌های شناخته شده و پلیدِ بنی‌امیه هستند که با علی می جنگند و در نَهروان قیافه‌های ناشناخته مقدس ماب مؤمن. اما در جمل‬ ‫کیست؟ عایشه اُمُ المؤمنین است و طلحةُ الخیر و زبیر نوادهٔ عبد المطلب، یعنی بزرگترین شخصیت‌های اسلامی.‬

این مبارزه غیرِ قابل تحمل است، تکان دهنده است، حتی برای پیروِ علی که همراهِ او به جنگ آمده است. یکی از سربازان علی به عنوان اعتراض به‬ ‫او می گوید که اگر تو نصیحت کردی و آنها را به صلح دعوت نمودی و زیرِ بار نرفتند، چه کار می کنی؟ علی پاسخ می دهد که با آنها می جنگم. سرباز با‬ ‫تعجب میپرسد که حتی با اُمُ المومنین و طلحه و زبیر میجنگی؟ مگر ممکن است که اینها بر باطل باشند؟‬

ملاک تشخیص حق، شخصیت ها و افراد نیستند!

علی در اینجا جمله‌ای دارد که طه حسین می گوید: “در زبان بشر از وقتی که سخن گفتن پدید آمده است، جمله‌ای به این عظمت به وجود نیامده‬ ‫است”، و آن جمله اینست که می گوید:
“تو حق را به مرد میسنجی، یا مرد را به حق؟ حقیقت را از روی شخصیت‌ها تشخیص می‌دهی و یا شخصیت ها‬ ‫را از روی حقیقت؟‬”

‫”حق” برای خودش مِلاکی دارد که آن، شخصیت ها نیستند، پارسایان نیستند و برای تشخیص باید به آن ملاک‌ها برگشت و شخصیت ها را با آن‬ ‫سنجید.‬

در نَهروان، یکی از دشمنان در صف مخالف با صدای ملیح و رِقت آور و بسیار اثر بخشی قرآن می‌خوانده است. این صدای قرآن روی پیروان علی تأثیر‬ ‫می‌گذارد و یکی از آنها به علی می گوید که چگونه اینها می توانند بر باطل باشند؟ کسی که با این حال دارد دعا می‌خواند و تلاوت قرآن می کند؟ علی‬ ‫می‌گوید که فردا به تو نشان خواهم داد. فردا جنگ آغاز می شود و همه این مقدسین از بین می‌روند و علی همان کسی را که دیروز تحت تأثیر قرار گرفته‬ ‫بود صدا می زند و نیزه‌اش را در لجن فرو می بَرَد و یک هیکل مقدس‌ماب را بیرون می‌آورد و می گوید: “این است سرنوشت کسی که دیروز تو را تحت‬ ‫تأثیر قرار داد و فردایش از این بدتر است”.‬ حقیقت مِلاک دارد، نباید گول این چیزها را خورد، در همین جا است که عدالت آن چنان سخت است.‬

کجا هستند نویسندگان حقوق بشر تا حقوق بشر را در عمل بفهمند؟

عدالت علی به قدری سخت و سنگین است که حتی برادرش عقیل تحمل نمی کند، به طوری که چنین مرد بزرگواری که از کوچکی با علی و‬ ‫در خانواده پیغمبر بوده است و پسرِ ابوطالب بزرگوار است، در دوره حکومت علی و درگیر و دارِ مبارزه علی و معاویه از پیش علی به پیش معاویه می رود.‬ ‫اینها شوخی نبوده است!

و همین طلحه و زبیر وقتی که می بینند در خلافت علی حتی نمی توانند به استانداری دو شهر امید داشته باشند، به نزدِ عایشه می روند که جنگ‬ ‫بپا کنند. قبل از رفتن نزدِ علی می‌آیند تا برای خارج شدن از شهر از او اجازه بگیرند. علی به آنها می گوید که می دانم به کجا و برای چه کار می خواهید‬ بروید، اما بروید!‬

عجیب است! این دو نفر می خواهند از قلمروِ حکومتش خارج شوند و از مرز بیرون بروند تا قیامِ مسلحانه علیهِ او راه بیندازند و بر رویش شمشیر‬ ‫بِکشند و بزرگترین توطئه زمان علی را درست کنند. مع‌ذالک علی به آنها می گوید “بروید”! چرا؟ برای اینکه این دو نفر انسان هستند و اگر پیش از آنکه‬ ‫جرمی را مرتکب شوند آنها را از رفتن مَنع کند، آزادی آنها را، که حق هر انسان است، سلب کرده است: آزادی سفر و آزادی مسکن. و اگر این آزادی ها‬ ‫سلب شود قانونی به وجود می‌آید که همه جبّاران و ستمگران تاریخ برای پایمال کردن آزادی افراد به علی متوسل می‌شوند و به او اِستناد می کنند.‬
به قول جرج جرداق: “کجا هستند نویسندگان حقوق بشر تا حقوق بشر را در عمل بفهمند، نه در سخنرانی و خطبه و مراسم و سازمان ملل و یونسکو‬ ‫که همه دروغند”.‬

در همه انقلابیون جهان این قانون است که همواره آنها که انقلابی بوده‌اند و دوست دارِ عدالت و بارها جان‌شان را در این راه به خطر انداخته‌اند، به‬ ‫مَحض اینکه به حکومت می رسند محافظه کار می شوند، و هم اکنون نیز در دنیا می بینیم که چگونه انقلابیون بزرگ جهان بعد از به قدرت رسیدن و به‬ ‫سیری رسیدن، بازیگرِ حرف های سیاست می شوند (و بعضی هنوز به سیری نرسیده با شکم گرسنه سیاست باز می شوند)، و باز به قول جرج جرداق، تنها و‬ ‫تنها علی است که هم در دوره‌ای که یک فرد در گروهِ پیغمبر بود و برای مکتب مبارزه می کرد انقلابی بود و هم در بیست و پنج سال سکوتش که قدرت‬ ‫به دستش نبود انقلابی ماند و هم در پنج سال حکومتش که همه قدرت‌ها در دستش بود. و علی تنها انسانی است که برای اولین بار به حکومت رسیده‬ و علیهِ حکومتی که خودش زِمامِ آن را به دست گرفته است، به خاطرِ عدالت، شورش می کند.

هنوز درست روی کار نیامده و هنوز بر خودِ مدینه مسلط‬ ‫نیست که معاویه را ـ کسی را که عُمر نمی تواند بردارد و به او باج می دهد و می گوید لقمه شام برای حلقومِ فرزندان ابوسفیان باشد ـ برمی دارد و عَزلش‬ ‫را می نویسد. همه می دانند که معاویه به این عَزل گوش نمی دهد و همین موضوع را بهانه خواهد کرد و جنگ را شروع می نماید، و همه می دانند که جنگ‬ ‫علی و معاویه، جنگ شیعیان شبه روشنفکرِ سُست عنصر است با خَشن های مُتعصب سازمان دیده، و شکست از آن جناح علی است. اما علی می گوید که‬ ‫اگر من این کار را نکنم و یک لحظه بر ابقای معاویه صبر کنم، در جنایت و فساد و ظلمی که معاویه در آن لحظه انجام خواهد داد، با او شریکم و من‬ ‫نیز مسئول خواهم بود و به قیمت نابودی همه چیز من چنین مسئولیتی را به عهده نمی‌گیرم.‬

علی مردی است که بیست و سه سال برای ایمان و ایجادِ یک هدف و یک عقیده در جامعه‌اش مبارزه کرده است، بیست و پنج سال تحمل کرده است،‬ ‫خود خواهی‌ها و نقشه‌ها و خود پرستی‌های همگامان و هم‌صف ها و هم یارانش را برای وحدت اسلام در برابرِ دشمن مشترک تحمل نموده است و سکوت‬ ‫کرده است، و پنج سال به خاطرِ تحقق عدالت و گرفتن انتقامِ مظلوم از ظالم و استقرارِ حق مردم و نابود کردن باطل حکومت کرده است.‬

علی، میثم خرما فروش را، که خرماهای خوب را از بد سوا کرده و به دو قیمت مختلف می فروخت می بیند و بَرآشفته به او می گوید “چرا بندگان خدا را‬ ‫تقسیم می کنی؟!” و با دست هایش خرماهای بد و خوب را مخلوط می کند و می گوید که همه را با یک قیمت میانگین بفروش”، یعنی تساوی در مصرف،‬ ‫اساس عدالت در همه مکتب‌های عدالت خواهِ جهان.‬

جامعه ای که ایمان، هدف و جوشش اعتقادی اش را از دست داده به علی نیازمند است

بیست و سه سال مبارزه برای مکتب، ایمان، عقیده، بیست و پنج سال تحمل نا ملایمات و خود خواهی‌های افراد برای حفظ وحدت مسلمین در برابرِ‬ ‫دشمن بیگانه؛ و پنج سال حکومت برای استقرارِ عدالت در میان توده مردم.‬

‫اینست که امروز روشنفکرِ جامعه اسلامی، از هر مذهب و مکتبی که باشد، همین قدر که آزاده و آزادی خواه و ضدِاستعمار و ضدِ تبعیض باشد،‬ ‫به علی نیازمند است. زیرا که امروز جامعه اسلامی ایمان اش را از دست داده، هدفش را از دست داده، جوشش اعتقادی در میان اندیشه‌هایش مُرده و‬ ‫بنابراین به مکتب نیازمند است.‬

جامعه اسلامی به یک آتش فکری انقلابی احتیاج دارد، به “مکتب” و جامعه اسلامی در برابرِ استعمار به “وحدت” احتیاج دارد؛ و توده‌های مسلمان‬ ‫در نظامِ تبعیض، به “عدالت”.‬

اینست که:‬ ‫به “علی”‬ ‫احتیاج دارد.‬‬

دسته‌ها
شهادت عکس ها

شریعتی در صدای انقلاب

* مسجد ارگ، مجلس سالروز شهادت دکتر شریعتی، در ۲۸ خرداد ۱۳۵۷، به گزارش اسناد ساواک: با سخنرانی زنده‌یادان بازرگان، سامی، و پ. خرسند، و استاد محمدتقی شریعتی، حدود ۶۰۰۰ نفر شرکت داشتند…

مسجد ارگ، مجلس سالروز شهادت دکتر شریعتی،


نام کتاب:شریعتى به روایت اسناد ساواک جلد 3
روزشمار: 1356/04/02
صفحه:184
به 312 از 20ه12 موضوع مجلس ختم دکتر علی شریعتی چون قبلا باطلاع عموم رسیده بود که قرار است بعدازظهر روز پنجشنبه مورخه 36/4/2 مجلس ختمی برای دکتر علی شریعتی در مسجد ارگ منعقد گردد لذا از ساعت 16:00 روز مزبور حدود ده نفر از افراد متعصب مذهبی و سابقه‌دار منجمله سیدمحسن امیرحسینی، حاج مصطفی میرخانی مهدی عراقی، علی خاتمی آموزگار که به مسجد ارگ آمده و دیدند در مسجد بسته است در چهار راه گلوبندک اجتماع و تصمیم داشتند از چهار راه گلوبندک به طرف میدان اعدام تظاهراتی را شروع و بنفع دکتر شریعتی شعار بدهند که بلافاصله داریوش فروهر وسیله حاج محمد خلیل‌نیا به یکی از دوستانشان پیغام داده که به بچه‌ها بگوئید این کار را نکنند و از تظاهرات خیابانی بپرهیزند زیرا این عمل نتیجه معکوس دارد. حامل پیغام هم این موضوع را باطلاع نامبردگان فوق رسانیده و آنها هم بدوستان و آشنایانی که به حوالی چهارراه گلوبندک آمده بودند موضوع را بازگو کرده و نتیجتا تظاهراتی انجام نشده است. نظریه شنبه: در روز پنجشنبه مورخه 36/4/2 مجلس ختمی برای دکتر علی شریعتی در مسجد ارک منعقد نشده است. نظریه سه‌شنبه: 1- احتمال دارد گزارش تسلیمی شنبه صحت داشته باشد 2- کلیه افراد مندرج در متن خبر در آن اداره کل (312) دارای سابقه می‌باشند. نظریه چهارشنبه: نظریه سه‌شنبه مورد تایید است. —————- [1356/04/02]

خاطره ی از  غلامرضا حاجی قربانی دولابی

درست بخاطر دارم ختم شريعتي در مسجد ارگ برگزار شده بود. از پدرش استاد محمد‌تقي‌شريعتي براي سخنراني دعوت کردند. در حين سخنراني او گريه‌اش گرفت. او ضمن عذر‌خواهي گفت: هنگامي که ابراهيم فرزند پيامبر اسلام از دنيا مي‌رود، حضرت محمد خيلي گريه مي‌کند. رسول خدا در جواب عده‌اي که به اين عمل حضرت محمد(ص) اعتراض مي‌کردند مي‌فرمايد: چه کار کنم فرزندم است. با اين جمله جمعيت به گريه افتاد.

ظاهرا شريعتي در شهر لندن دچار سکته قلبي مي‌شود. ولي مردم آن را باور نکردند. پدرش مي‌گفت او شهيد شده است. محمد تقي شريعتي اظهار مي‌داشت: بر فرض در اثر بيماري فوت کرده باشد ولي چون مهاجرت کرده او شهيد محسوب مي‌شود.

دکتر شريعتي در 29 خرداد 56 از دنيا مي‌رود. طبق وصيت‌نامه در جوار مرقد حضرت زينب به خاک سپرده مي‌شود. هنگام دفن ، دکتر چمران و امام موسي‌صدر حضور داشتند. دکتر‌چمران طي سخنان کوتاهي مي‌گويد: اجازه بفرماييد گفته يکي از سردمداران حزب توده را در مورد شريعتي بيان کنم.((شريعتي انقلاب کمونيستي در ايران را 50 سال به عقب انداخت)).

بعد از ختم شريعتي موقع خروج از مسجد ارگ، تعداد زيادي از نيروهاي شهرباني، مسجد را محاصره کرده بودند. مردم هنگام خروج از مسجد شعار((درود بر خميني)) را سردادند. ماموران با باتوم به تظاهر کنندگان حمله مي‌کردند.

در اوائل سال 56 کتابها و سخنراني‌هاي دکترعلي‌شريعتي چاپ و در اختيار عامه مردم قرار گرفت. جوانان حريصانه آنرا مطالعه مي‌کردند. کتابهاي شريعتي در جامعه رو به انقلاب ما، همانند کشيدن کبريت بر انبار باروت بود. جوانان آثار شريعتي را مطالعه مي‌کردند و گروه‌گروه به خيابانها مي‌آمدند و بر عليه رژيم شاه تظاهرات مي‌کردند. بعد از گذشت اين همه سال براي من جاي تعجب است که چرا کتابهاي شريعتي در آن شرايط زماني آزاد شد؟!  کتابي که خواندنش دو سال قبل از آن 10 سال حبس داشت. بعضي‌ها مي‌گفتند اين کار در اثر فشار کارتر براي تبليغات حقوق بشر به شاه ديکته شده بود.

 

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شهادت

جهاد، شهادت و انتظار در سه نگاه

(فوكو، فوكویاما ،شریعتی)

به شهادت بسیاری از اندیشمندان وجود دو پارامتر اصلی مذهب شیعه “جهاد وشهادت” و “انتظار و مهدویت” باعث آن شد كه انقلاب اسلامی ایران قابل گنجاندن در قالبهای رایج تحلیل انقلابها نباشد.

مكتب شیعه به عنوان یكی از سه ركن اساسی انقلاب اسلامی ایران در كنار اركان مردم و رهبری با محتوایی متفاوت از دیگر مكاتب رایج كه عموماً در قالب لیبرالیسم و سوسیالیسم مطرح می­شوند توانست بسترساز انقلابی شود  كه در روش، آرمان و اهداف تفاوتهای بنیادین با مكاتب ماتریالیستی رایج دارند. به شهادت بسیاری از اندیشمندان وجود دو پارامتر اصلی مذهب شیعه  “جهاد وشهادت” و “انتظار و مهدویت” باعث آن شد كه انقلاب اسلامی ایران قابل گنجاندن در قالبهای رایج تحلیل انقلابها نباشد. در جوامع غربى انقلابها به صورتى كاملا فرموله رخ مى دهند، به بیان ساده ­تر و در قالب یك فرمول می­توان گفت:”انحطاط طبقه حاكم” و “نارضایتى مردم” پیش شرط  وقوع انقلابها هستند و انقلاب نیز محصول همین نارضایتی­هاست. نگاه مكتب ماركسیسم نیز به مقوله انقلاب نگاهى كاملا ماتریالیستى با تكیه بر نظریه “زیر بنا” و”روبنا” و اختلافات طبقاتى كارل ماركس است، به عبارت دیگر تمام انقلابهایی كه تا به امروز در جهان به ویژه در دنیای غرب به وقوع پیوسته است را در قالب همین فرمول می­توان تبیین نمود. برای نمونه انقلابهای بزرگی نظیر انقلاب فرانسه، انقلاب بلشویكها در روسیه و یا انقلاب چین را با استفاده از فرمول بالا به راحتی می­توان تبیین نمود. انقلاب اسلامی ایران به عنوان یك “نمونه خاص” در شرایطی به وقوع پیوست  كه نه تنها طبقه حاكم روبه انحطاط نرفته بود بلكه در بهترین شرایط به سر می­برد، این امر چه در حوزه سیاست داخلی و چه در حوزه سیاست خارجی به وضوح نمایان بود و فكتهای فراوانی (از جمله افزایش بی­سابقه قیمت نفت در دهه 50 خورشیدی) برای آن وجود دارد. از این رو تئوریهاى غربى در هر دو سطح كاربردى و تئوریك قدرت توجیه و تفسیر این انقلاب را ندارند و روح انقلاب اسلامى ایران با دیگر انقلابهاى جهان تفاوتى بنیادین دارد. میشل فوكو از جمله افرادیست كه انقلاب اسلامى ایران را به صورتى مبنایى مورد بررسى قرارداده است.

میشل فوكو فیلسوف، تاریخ­دان و متفكر معاصر فرانسوى و از رهبران اصلی  پسا ساختگرایى یا پست مدرن محسوب مى شود. علاقه فوكو به انقلاب اسلامی ایران به دلیل نظریه های خاصی است كه او پیرامون مقولات  تاریخ، قدرت و مدرنیسم دارد. او این انقلاب را مورد مناسبی برای محك نظریه های خود می بیند(فراهانی، روزنامه رسالت،1385). فوكو از منظر فرهنگی، انقلاب ایران را تحلیل می كند. او از فرهنگ اسلامی و شیعی به عنوان یك پتانسیل قوی سخن به میان آورده و معتقد است مردم ایران با مذهب شیعی و اسلامی خود قدرت و نیرویی تولید می كنند كه به واسطه این نیرو رژیم تا دندان مسلح پهلوی وادار به تسلیم می شود.  “معنویت” عاملى است كه میشل فوكو در خصوص انقلاب اسلامى ایران تكیه زیادى بر روى آن داشته است. میشلفوكو در تحقیقات خود راجع به انقلاب اسلامى ایران، شیفتگى قابل توجهى نسبت به دو مفهوم “انتظار” و “شهادت “پیدا مى كند( نظری، سایت آفتاب، 1385).  وی بر خلاف نظریه­پردازان ماركسیست عقیده داشت جز باورهای دینی هیچ عامل دیگری قدرت بسیج این­چنین توده ها را ندارد بلكه این مذهب تشیع است كه با تكیه بر موضع انتقادی خود توانسته این چنین بسیج سیاسی به راه اندازد. برخورد با انقلاب ایران، میشل فوكو را به مطالعه در زمینه تشیع برانگیخت و آن چه برای وی حیرت انگیز بود اولا وجود همانندی­ها در الاهیات مسیحی و الاهیات شیعی و ثانیا امكانات نهفته در الاهیات شیعی برای شكستن و برگذشتن از چارچوب گفتارهای مدرن بود. میشل فوكو، انقلاب ایران را نوید بخش ظهور گفتمان رادیكال سیاسی ـ عرفانی جدیدی می‌داند كه از دل مفاهیم و آموزه‌های مذهبی كه در طی قرون متمادی در پس لایه‌های غبار خرافه، ارتجاع و نسیان مدفون شده بود، سربرآورد است(زرشناس، سایت باشگاه اندیشه، 1386). فوكو در نگاهی به مفهوم انتظار در مذهب شیعه  بر این امر تاكید می­كند؛ این اصل كه حقیقت با آخرین پیامبر كارش به پایان نمی رسد و بعد از محمد (ص) دور دیگری آغاز می شود كه دور ناتمام امامانی است كه با سخن خود، با سرمشقی كه با زندگی خود می دهند، و با شهادت خود حامل نوری هستند كه همواره یكی است و همواره دگرگون می شود، نوری كه شریعت را، كه تنها برای این نیامده است كه حفظ شود بلكه معنایی باطنی دارد كه باید به مرور زمان آشكار گردد، از درون روشن می كند. بنابراین امام دوازدهم، هر چند پیش از ظهور از چشمها پنهان است، به طور كلی و قطعی غایب نیست، خود مردمند كه هر چه بیشتر نور بیدارگر حقیقت بر دلشان بتابد بیشتر اسباب بازگشت او را فراهم می كنند(میشل فوكو، 1377، ص 42). بر این اساس، مفهوم معنویت گرایی سیاسی، قلب تحلیل فوكو از انقلاب اسلامی ایران را تشكیل می دهد. فوكو با نگاهی فرصت­گونه به وجود دو پارامتر شهادت و انتظار  در مكتب شیعه از این مكتب به عنوان یك مكتب راهگشا در دنیای پر از بن­بست مدرنیته نام برده است. در مقابل دیدگاه فوكو شاهد روایت دیگری از سوی فرانسیس فوكویاما هستیم كه وجود مذهب شیعه  و  دو پارامتر اساسی و اصلی این مذهب(شهادت و انتظار) را تهدیدی برای بشریت و به ویژه تمدن غرب دانسته و خواستار سدنفوذ در برابر گسترش این مكتب شده است. این روایت به تبع پیروزی انقلاب اسلامی ایران و اهمیت یافتن گفتمان شیعه در جهان مطرح گردید.

فرانسیس فوكایاما نئومحافظه كار، پژوهشگر و تاریخ نگار ژاپنی الاصل و تبعه ی آمریكاست. وی با شخصیتی نیمه سیاسی ـ نیمه فلسفی دارای سابقه ی كار در اداره ی امنیت امریكا و نیز تحلیلگر نظامی در شركت «رند» از شركتهای وابسته به پنتاگون می باشد. وی در سال 1989 با نگارش مقاله «پایان تاریخ و واپسین انسان» (the End of History and the last man) كه در سال 1991 با تفصیل بیشتر و به همین نام، به صورت كتاب چاپ گردید، به شهرت جهانی رسید. در این دو نوشته، فوكایاما به دفاع تاریخی از ارزشهای سیاسی غربی برخاست و استدلال كرد كه رویدادهای اواخر قرن بیستم نشان می دهد كه اجماعی جهانی به نفع  لیبرال دموكراسی به وجود آمده است. فوكایاما در كنفرانسی كه در اورشلیم برگزار شد به ترسیم اندیشه سیاسی شیعه پرداخت. او در این كنفرانس كه بازشناسی هویت شیعه نام داشت می گوید:

« شیعه پرنده ای است كه افق پروازش خیلی بالاتر از تیرهای ماست، پرنده ای است كه دو بال دارد. یك بال سبز و یك بال سرخ، بال سبز این پرنده همان مهدویت و عدالت خواهی اوست، چون شیعه در انتظار عدالت به سر می برد، امیدوار است و انسان امیدوار هم شكست ناپذیر است و نمی توانید كسی را تسخیر كنید كه مدعی است فردی خواهد آمد كه در اوج ظلم و جور، دنیا را پر از عدل و داد خواهد كرد». بر اساس نظریه فوكایاما بال سبز شیعه همان فلسفه انتظار یا عدالت خواهی است. او می گوید: «بال سرخ شیعه، شهادت طلبی است كه ریشه در كربلا دارد و شیعه را فنا ناپذیر كرده است» شیعه با این دو بال افق پروازش خیلی بالاست و تیرهای زهراگین سیاسی، اقتصادی، اجتماعی ، فرهنگی، اخلاقی و … به آن نمی رسد. وی اضافه می كند؛ آن نقطه كه خیلی اهمیت دارد بعد سوم شیعه است: «این پرنده زرهی بنام ولایت پذیری بر تن دارد كه آنها را شكست ناپذیر نموده است». در بین كلیه مذاهب اسلامی، شیعه تنها مذهبی است كه نگاهش به ولایت، فقهی است؛ یعنی فقیه می تواند ولایت داشته باشد. این نگاه، برتر از نظریه نخبگان افلاطون است. فوكایاما معتقد است: «ولایت پذیری شیعه كه بر اساس صلاحیت هم شكل می گیرد، او را تهدید ناپذیر كرده است». در توضیح فنا ناپذیری شیعه می گوید: « شیعه با شهادت دو چندان می شود. شیعه عنصری است كه هر چه او را از بین ببرند بیشتر می شود» و جنگ ایران و عراق را مثال می زند. در ادامه می گوید: «شما باید برای غرب هم امام زمان(انتظار) و كربلا(شهادت) و ولایت فقیه بتراشید» برای این كار ایشان مكتب جدیدی به نام «اوانجلیس» عرضه كرد كه قدمتش به 1989 بر می گردد یعنی شش ماه بعد از نظریه جدید آقای فوكومایا. آنها معتقدند عیسی ناصری خواهد آمد. هرچه دوباره طول و عرض و ارتفاع امام زمان هست به عیسی ناصری نسبت داده اند! گفته اند زمانی كه دنیا پر از ظلم و جور شود عیسی ناصری خواهد آمد تا آن را پر از عدل و داد كند! در همین ر استا شبكه ای درست كردند به نام T . B . N كه كارش تحلیل محتوای وقایعی است كه در جامعه رخ می دهد وقتی سونامی  رخ داد پرفسور هالدینگ زی (شاگرد فوكایاما) بیش از بیست ساعت تفسیر كرد كه این یكی از علائم ظهور عیسی مسیح است.

 به دو نگاه متفاوت به مفاهیم “جهاد و شهادت” و “انتظار و مهدویت” اشاره گردید. فوكو با نگاهی فرصت­گونه وجود این دومفهوم در مكتب شیعه را اسبابی برای سامان دادن به اوضاع نابسامان مدرنیته دریافته بود حال آنكه فوكویاما با نگاهی چالش­گونه، وجود مذهب شیعه و رشد و بالندگی آن و ترویج مفاهیم بنیادین این مكتب كه در قالب شهادت و انتظار مطرح گردیده است را تهدیدی برای نظم فعلی حاكم كه بر اساس مكتب لیبرال دموكراسی بنا نهاده شده است دانسته است. در ادامه  به دنبال  مطرح نمودن دیدگاه علی شریعتی درقبال این  مفاهیم هستیم كه  پیش از میشل فوكو و فوكویاما با تاكید بر مفاهیم جهاد، شهادت و انتظار به عنوان شاه­بیت كلام شیعه  وقوع انقلاب اسلامی ایران را پیشگویی نموده بود و  به تبیین مكتب شیعه به عنوان یك مكتب معترض به وضعیت ناعادلانه موجود پرداخته بود.

دكتر علی شریعتی با اشاره به قیام امام حسین و حادثه عاشورا  اقدام امام حسین در روز عاشورا را درسی برای تمام اعصار و دوران دانسته و می­گوید:«آموزگار بزرگ شهادت ، اكنون برخاسته است تا به همه آنها كه جهاد را تنها در “توانستن” می فهمند و به آنها كه پیروزی بر خصم را تنها در “غلبه”، بیاموزد كه “شهادت” نه یك “باختن” كه یك “انتخاب” است ، انتخابی كه در آن مجاهد با قربانی شدن خویش ، در آستانه معبد آزادی و محراب عشق ، پیروزمیشود. او” وارث آدم كه به بنی آدم زیستن داد، و وارث پیامبران بزرگ كه به انسان “چگونه باید زیست” را آموخت، اكنون آمده است تا در این روزگار ، به فرزندان آدم چگونه باید مرد را بیاموزد. او آموخت كه “مرگ سیاه” سرنوشت شوم مردم زبونی است كه به هر ننگی تن می دهند تا “زنده بمانند” ، چه كسانی كه جسارت آنرا ندارند كه “شهادت” را انتخاب كنند ، “مرگ” آنان را انتخاب خواهد كرد».

شریعتی با اشاره به آنكه یكی از اساسی­ترین سرمایه­های شیعه شهادت است بسیاری از مصایب امروز شیعیان را در به فراموشی سپرده شدن سنت شهادت دانسته و معتقد است مردم ما به جای آنكه پیروان بزرگ شهیدان تاریخ بشریت  علی و حسین بن علی باشند تبدیل به مقبره­داران و عزاداران شهدا شده­اند و نه پیروان حقیقی آنها و از همین روی هشدار می­دهد كه فراموشی سنت جهاد و شهادت به عنوان اصلی­ترین سرمایه تاریخ تشیع آنهم در دوران حساس انتظار  ثمره­ای جز  الیناسیون فرهنگی در فرهنگهای خوش زرق و برق غرب و شرق را در برنخواهد داشت كه این الینه شدن از دیدگاه شریعتی مصادف است با “مرگ سیاه” مرگی كه خواسته تمام ظالمان دنیا برای استمرار ظلمشان است، و  اشاره می كند كه با مرگ شیعه چه مكتبی یارای رویارویی با اردوگاه ظالمان و چپاولگران كل تاریخ كه هر دوران با نقابی و امروز با نقاب سرمایه­داری ظاهرشده­اند را خواهد داشت؟

استاد شریعتی در تفسیر خود از جهادی كه با آرزوی شهادت همراه است این اقدام را نه انتخابی از روی اجبار بلكه انتخابی می­داند كه تنها در زمره گزینه­های انسانهای برجسته باید آنرا جستجو كرد. شریعتی با اشاره به شهادت امام علی به این مهم اشاره داشته و می­گوید:« این علی بود كه شهادت را انتخاب كرد چرا كه به گفته خود او : ” شهادت در فرهنگ ما ، در مذهب ما ، یك حادثه خونین و ناگوار نیست ، در فرهنگ ما شهادت مرگی نیست كه دشمن ما بر مجاهد تحمیل كند – شهادت مرگ دلخواهی است كه مجاهد ، با همه آگاهی و همه منطق و شعور و بیداری و بینایی خویش ، خود انتخاب می كند». استاد شریعتی با تفكیك قایل شدن مابین انواع  مرگ،  شهادت را نوع برتری از مردن می­داند كه فرد برای گام نهادن در سیر تكاملی خود و هدف اصیل خود كه همانا “ایصال الی الحق” می­باشد این نوع مرگ را نه تنها آرزو بلكه حتی انتخاب و برای رسیدن به آن تلاش می­كند. ایشان با اشاره به قیام بی بدیل اباعبدالله جهاد و شهادت را ابزاری در دستان امام دانسته تا از آن طریق به اهداف عالیه نایل گردند او در بیانی توام با عشق و ارادت به حسین بن علی این موضوع را اینگونه تبیین می­نماید:”«حسین را نگاه كنید، از شهر خویش بیرون می آید ، زندگی اش را رها می كند و بر می خیزد تا بمیرد. زیرا جز این، سلاحی برای مبارزه خویش برای رسوا كردن دشمن ، برای دریدن این پرده های فریبی كه بر آن قیافه كریه نظام حاكم زده اند، ندارد».

دكتر شریعتی با تاكید برآنكه شهید بیش از هر پیام رسان دیگری برای تاریخ تمام دوران پیام دارد، خواست تمام شهدای تاریخ از آدم تا خاتم را “قیام علیه بی­عدالتی” دانسته و در همین تعابیر است كه مفاهیم جهاد و شهادت را با مفاهیم “انتظار و مهدویت” پیوند می­دهد. شریعتی در ابتدای سخن از حساس بودن مسئله انتظار به جهت اینكه اساس احساس، اندیشه و مسئولیت اجتماعی ما را در بر می گیرد سخن به میان می آورد و به عنوان یك معلم بی طرف تاریخ ادیان، از زوایای دید مختلف قشرهای متفاوت جامعه از قبیل قشر روشنفكر، علمی، ضد علمی، مذهبی، غیر مذهبی، اجتماعی، ضد اجتماعی، علمی – مادی و تحصیلكرده  غیر مذهبی، «انتظار» را مورد بررسی قرار داده و اصل انتظار را به معنای كلی دو نوع می داند: اصل انتظار به معنای كلی – نه انتظار خاص شیعی – دو نوع است: انتظار منفی و انتظار مثبت. این دو انتظار درست ضد یكدیگر ند. یكی بزرگترین عامل انحطاط است و دیگری بزرگترین عامل حركت و ارتقاء، یكی تن دادن به ذلت و توجیه وضع موجود، دیگری پیش رونده و آینده گر. از دیدگاه ایشان انتظار به این معنی است كه گروهی «منتظر» باشند كه نجات بخش خواهد آمد. پس این فكر چهار پایه­ی اساسی دارد: 1- اسارت 2- غیبت 3- انتظار 4- نجات، از انتظار و اعتقاد به این كه نجات بخشی كه اكنون غائب است خواهد آمد و عدالت را مستقر خواهد كرد و بشریت را نجات خواهد داد و حقیقت و عدل و برابری پیروز خواهد شد، به صورت منفیش دشمنان عدالت و عاملین فساد و تبهكاری و كسانی كه هیچ مسوولیتی در زندگیشان نمی شناسند و هیچ حدی از شرارت و فسادشان را محدود   نمی كنند استناد می كنند، به این معنا مردم را قانع و معتقد می كنند كه نجات بشر و استقرار عدالت فقط و فقط موكول به ظهور نجات بخش خاص غیبی است نه هیچ كس و كسان دیگر و چنین استدلال می كنند كه اگر ما عدالت را استقرار نمی دهیم و اگر قدرتی یا حكومتی ظلم و فساد می كند، جبری و طبیعی است غیر عادی نیست و چون طبیعی است باید پذیرفت كه پذیرفتنی است و چون ناگذیر و حتمی است در برابرش مخالفت و مقاومت ممكن نیست و هر كوشش و فداكاری در راه عدالت و اصلاح عموم بیهوده است، پوچ است . می بینیم كه غیبت – با این گونه توجیه از «انتظار منفی» بهترین وسیله است برای كسانی كه جنایت و ظلم و ستم و فساد می كنند و دین و مذهب را آلت منافع گروهی و مادی و سیاسی و معنوی خودشان كرده اند تا به نیابت امام از پیروان او كار بگیرند و بر گرده اندیشه و اقتصاد و زندگی و كوشش و فعالیت آنها سوار شوند. اما همین اصول با همین اعتقادات یعنی اعتقاد به انتظار، اعتقاد به دوره غیبت و اعتقاد به جبری و حتمی بودن نجات در آخر الزمان، یك رویه متضاد با این رویه دارد كه بزرگترین قدرت نفی كننده این عوامل است و مردمی كه مجهز به این ایدئولوژی اند نیرومند ترین سلاح را برای نابودی فساد و بزرگترین ضربه را برای كوبیدن ظلم و بزرگترین انرژی برای حركت به طرف آینده دارا می باشند.

 شریعتی با اشاره به اینكه شهیدان پیام خویش را با خون خود گذاشتند و روی در روی ما بر روی زمین نشستند تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند تمام مستضعفین در تمام دوران را زنهار داده است كه تا رسیدن مهدی موعود یك دم آرام ننشسته و دست از قیام بر نكشند پیوندی معنادار  ما بین شهادت و انتظار برقرار كرده و  در تعبیر خود از مفهوم انتظار با تفاوت قایل شدن بین دو مفهوم انتظار سازنده و انقلابی و انتظار منفعل و راكد كه شرح ان در بالا آمد تنها آن انتظاری را مطلوب می­داند كه انقلابی باشد و منتظر هیچگاه دست از جهاد علیه وضع موجود دست برندارد جهادی كه هیچگاه منتظر در آن شكست نخواهد خورد یا به شهادت می­رسد كه اوج طلب منتظران مهدیست و یا آنكه به مقصود خود كه همانا  برپایی نظام جهانی ولاییست دست خواهد یافت كه در هر دو حالت پیروز است.

شریعتی با اشاره به اینكه مهم توانایی و برابری ظالم و مظلوم از لحاظ توانایی مادی نیست تكلیف شیعیان و در معنایی وسیعتر تمام مستضعفین را در دوران غیبت مشخص كرده و با تاكیدات مكرر بر  مفاهیم والایی چون شهادت و انتظار به عنوان مفاهیم كلیدی مكتب شیعه بر این نكته تاكید دارد كه ناتوانی در برابر زورگویان دلیل موجهی برای زور شنیدن و تسلیم شدن نیست، اینگونه به تبیین این مطلب پرداخته است:«آنها نشان دادند، شهید نشان می‌دهد و می‌آموزد و پیام می‌دهد كه در برابر ظلم و ستم، ای كسانی كه می‌پندارید: “نتوانستن از جهاد معاف می‌كند”، و ای كسانی كه می‌گویید: “پیروزی بر خصم هنگامی تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود”، نه! شهید انسانی است كه در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌كشد، رسوا می‌كند».

شریعتی با بكار بردن مفهوم  “قلب تاریخ” برای شهید وجود شهید و شهادت را عاملی برای حركت جامعه به سوی تعالی دانسته و تنها راه جلوگیری از ركود جامعه و امت اسلامی به ویژه دردوران غیبت كه مردم از وجود مستقیم امام و ولی بی بهره هستند را وجود پارامتر شهادت دانسته و مغفول ماندن این ویژگی را دلیلی برای مرگ تدریجی جامعه اسلامی برشمرده است. ایشان وجود عنصر جهاد و شهادت را بهترین ابزار برای آن دانسته كه شیعیان در طول دوران تاریخ به ویژه دردوران غیبت امام مسئولیت اصلی خود كه همانا برقراری نظامی مبتنی بر عدالت است را به فراموشی نسپارند.

شریعتی با اشاره به آنكه تمام بشریت به ویژه مستضعفین و آنانی كه در طول تاریخ مورد ستم واقع شده­اند از شهید و خون شهید ارث میبرند  آنان را  وارثان حقیقی شهیدان تاریخ و  وارث عزیزترین امانت‌هایی می­داند كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌های بزرگ انسانی، در تاریخ اسلام، فراهم آمده  و همه ازجمله خود را  مسؤول آن می­داند  كه با ابزار شهادت و انتظار سازنده امتی بسازیم از خویش، تا برای بشریت نمونه باشد و در همینجاست  كه با اشاره به: «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علی الناس و یكون الرسول علیكم شهیدا» مخطاب این كلام مقدس را تمام بشریت از جمله شیعیان می­داند. از دیدگاه ایشان رسالتی كه بر دوش بشریت از ابتدای آفرینش تا انتهای آن گذاشته شده است با شهادت هر شهیدی سنگینتر شده و این رسالت به ویژه دردوران آخرالزمان به حداكثر خود خواهد رسید.

همانگونه كه دیدیم مفاهیم “شهادت” و “انتظار”  در دیدگاه­های مختلفی كه شرح آنها رفت  بن­مایه مكتب شیعه را تشكیل داده است به گونه­ای كه  فوكو، فوكویاما و دكتر شریعتی هركدام به نحوی از انحاء اساسی­ترین پارامتر مكتب شیعه را در این دو مفهوم یافته­اند. فوكو با نگاهی فرصت­گونه به این دو مفهوم وجود چنین عواملی را در یك مكتب محركی برای حركت و حتی انقلابی سازنده دانسته و با اشاره صریح به وجود این دو پارامتر در مكتب شیعه عامل اصلی انسجام ملت شیعه ایران در دوران انقلاب اسلامی ایران را در همین دو عامل یافته است. او با اشاره به بحران موجود در جامعه غربی كه از دیدگاه او نتیجه استقرار مدرنیته بوده است تنها راه برون رفت جامعه غرب از این بحران را تكیه بر معنویتی برخاسته از مكتبی همچو شیعه دانسته است. فوكویاما با نگاهی  چالش گونه به مكتب شیعه و به ویژه این دو پارامتر  آنها را چالش و مخاطره­ای برای تمدن غرب دانسته و بر خاصیت انقلابی این دو عامل تكیه كرده است. در نگاه دكتر شریعتی شهادت، جهاد بدون انتظار معنایی ندارد. شریعتی شهادت را شایسته  كسی می­داند كه قبای انتظار انقلابی را بر تن كرده است و معتقد است شهادت تنها در قاموس منتظرین معنا پیدا می­كند و راه مكه از كربلا می­گذرد.

 

 

منابع

–          عباس فراهانی، روزنامه رسالت، 18/11/1385 ، شماره 6079،ص18، اندیشه سیاسی

–          شهریار زرشناس(1386)، بازخوانی كوتاه رویكرد فوكو نسبت به انقلاب اسلامی ایران، سایت باشگاه اندیشه.

–          میشل فوكو(1377)، ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟، ترجمه حسین معصومی همدانی، ،تهران: انتشارات هرمس، چاپ سوم.

–          میشل فوكو(1380)، ایران: روح یك جهان بی روح، ترجمه نیكو سرخوش و افشین جهاندیده، ، تهران: نشر نی، چاپ دوم.

–          منوچهر محمدی(1380)، انقلاب اسلامی؛ زمینه ها و پیامدها، تهران: نشر معارف.

–          محمد مهدی نظری(1385)،بررسی انقلاب اسلامی، سایت آفتاب.

–          علی شریعتی، امام حسین(ع)، بی نا، بی تا،بی جا.

–          علی شریعتی، حسین وارث ادم، بی نا، بی تا، بی جا.

–          علی شریعتی، دخودسازی انقلابی، تهران: حسینیه ارشاد، 1356.

–          علی شریعتی، مسئولیت شیعه بودن، 1356.

–          http://gerash.blogfa.com/post-50.aspx

–          http://ghalebun.blogfa.com/post-144.aspx

–          http://www.rasekhoon.net/Article/Politics/Thought/WestPolicy/Show-29413.aspx

پژوهشی از : جواد حق گو

دسته‌ها
اسلام شناسی شریعتی و مذهب

خوش آن قلم که نویسد به صفحه نام محمد

راستش ، حتی فکر کردن درباره پیغمبر ، خیلی دهشتناک و سنگین و سهمگین است . عظیمی مثل حضرت علی می گوید که « وقتیکه اوضاع سخت میشدف ما بر رسول خدا پناهنده می شدیم و زیر سایه او می رفتیم و خودمان را از بر پناه او می خیزاندیم» ( از اینجا ) معلوم می شود که ارتفاع و جودی این آدم و این مرد چقدر است ؛ و طبیعی است که در این تنگنای حقیر فهمیدن ما نگنجد . با قالب هایی که ما در اختیار داریم و آدم های را ارزیابی می کنیمف تفسیر چنین وجودی محال است ، مگر (اینکه ) درهمان حدودی که می فهمیم ، بررسی کنیم.

صلابت در اوج و محبوبیت در اوج

یکی از خصوصیات او که خودم، آن موقعی که درس می دادم و چند سال مداوم با شرح حال پیغمبر سر و کار داشتم، با آن برخورد کردم، این است که هیچ شخصیتی در تاریخ وجود ندارد که صلابت در اوج و محبوبیت در اوج را با هم جمع کرده باشد.در یک شخصیت ، این همه عظمت ، که آدم در برابرش احساس هراس و وحشت می کند، با حالت دیگری که – در شناخت پیغمبر – آدم ( در برابر او )احساس یک انس دوستانه خصوصی می نماید، باهم جمع نمی شود. محبوب بودن پیغمبر جدا از پیغمبریش ( می باشد) ؛ چون موسی هم پیغمبر بوده ، ابراهیم هم بوده ، و عیسی هم بوده ، و نیز در قوم خودشان به عنوان نبی و رسول عزیز و محبوب و محترم بوده اند. ولی پیغمبر یک خصوصیت اضافی دارد ، و آن این است که دوست داشتن پیغمبر ( ما الان با پیغمبر از طریق کلمات سرو کار داریم؛ طبیعی است که آنهایی که با وجودش سروکار داشتند ، تا چه حد دوستش داشته اند) بعد خود نیرویی شد که حتی بسیاری از اصحاب را به هراس انداخت که نکند سخن پیغمبر روی آیات قرآن سایه بیندازد و به قدری جا باز کند که جا را بر آیات تنگ کند حتی این وحشت بود ، به خاطر اینکه مردم به قدری پیغمبر را دوست داشتند و به قدری کلمات او ورد زبانها بود که الان هم بعد از هزار و چهارصد سال ، برای مردم عامی مکه و مدینه ، که دیگر هیچ فرهنگی ندارند و به حضیض ذهنیت رسیده اند، مثل این است که پیغمبر هنوز زنده است و با ایشان حرف می زند؛ حرفها ، خاطرات، آثار و یادگارهایش دائماً ورد زبان توده مردم است ، مثل اینکه همین الان در مدینه زندگی می کند ؛ و حتی مردمی که در مدینه راننده ، بقال و عطار هستند، همان آدمهایی که تاریخ نمی دانند ، همان آدمهایی که سیره نخوانده اند- امی ها – حضورش را الان حس می کنند؛ یعنی الان هست ، آنجا دارد زندگی می کند و با او تماس ( دارند)!

در طول این هزار و چهارصد سال ، هیچ حادثه ای ، هیچ حفره و هیچ خندقی بین احساس اینها و حضور پیغمبر فاصله نینداخته است ( این چیز خیلی عجیبی است ). محبوبیت به صورت شگفت انگیز و غیر عادی یی است، به طوری که آدم، که بعد از مدتی شرح حال پیغمبر را می خواند، حالت عاشقانه ای نسبت به او پیدا می کند. این همه عظمت، در این همه سادگی قابل گنجایش نیست، و خود این یک اعجاز است. از لحاظ فلسفی، درست جهانی را در یک پوست تخم مرغ گنجاندن است؛ ولی این یکی تحقق پیدا کرده است!

آدم گوشه مسجد نبی که می نشیند، دستگاه پیغمبر را تجسم می کند: این آدمی که این همه امپراطوری های عظیم روی خاک را، به خاک رساند و داغان کرد، چه بوده؟ که بوده؟ دم و دستگاهش چقدر است؟! آنهایی که رفته باشند، خوشبختانه می توانند این تجسم ذهنی را بکنند، بخاطر اینکه اضافاتی که به مسجد النبی شده، همین الان مشخص است: اگر آن قسمتی از ستونهای مسجدالنبی را که برنگ اخری است، مجموعاً تجسم کنید – قسمت سرپوشیده و سربازش تمام مسجد پیغمبر است، که 2100 ذرع (مربع) بود. گوشه ای از آن ستون های اخری هست که ستون ها حاشیه های طلائی دارد. آن، خو ستون های زمان پیغمبر است، که در جای ستون های فعلی یک درخت خرما گذاشته بودند (جای همان ستونها، ستونهای فعلی را گذاشته اند). یعنی کاملاً نشان میدهد که تمام این دستگاهی که دستگاه عظیم امپراطوری روم و آن دستگاه عظیم ایوان مدائن را ، در ظرف کمتر از یک ربع قرن ، با خاک یکسان کرد، چیست؟ چند خانه گلی در آن گوشه ، که صحن حیاطش خود مسجد است ، یک منبر در آن گوشه ، و به فاصله دو سه متر محرابش؛ آن خانه ، اینجا جای مسجد و جای نمازش ، این گوشه هم جای صحبت کردنش ، این هم تمام فضای قلمرو قدرتش ! که پایگاه همه اسلام در دنیاست ؛ تا وقتی هم مرد، دستگاهش همین بود.

آدم وقتیکه می بینید که در این فاصله ده دوازده متری تاریخ ساخته شده و آن همه عظمت ها و قدرت ها همه هیاء منثورا شده ، احساس می کند که اصلاً یک پدیده غیر عادی است ؛ آدم خود این معجزه بودن را حس می کند و به چشمش می بیند.

خصوصیت دیگری که باز در زندگی پیغمبر وجود دارد، اینست که هرجا در شبه جزیره ، که پیغمبر رفته ، آدم نسبت به آن سرزمین ، به آن خاک ، به آن سنگ ریزه ها و به آن کوه ها ، کششی ( احساس می کند) و مثل یک مغناطیس قلبش را می گیرد ، و حس می کند که در قلمرو یک جاذبه مغناطیسی قرار گرفته است. حتی من فکر می کردم که شاید چون من میدانم که مثلاً پشت ابوقبیس چه خبر بوده و چه رابطه ای با زندگی پیغمبر دارد، و میدانم که در آن سال های وحشت و آن قطع وحی –آن شب ها گاه حتی پیغمبر فکر می کرده که خودش را از آنجا پرت کند (چون وحی قطع شده بود و در اول کار خداولش کرده بود و او هم نمی دانست که آینده چه خواهد شد، در هراس (بود). بعضی ها می گویند « نخیر ، اینها جعلی است » اتفاقاً این هراس نشانه صداقت و واقعیت قضیه است.) ، اینجا که می آیم، این جو چنین جاذبه ای دارد. ( در حالیکه ) بعضی از بچه ها که از آلمان و … آمده بودند، بدون اینکه من بگویم اینجا کجاست ، همینطور که با هم صحبت می کردیم و از آن شعاب بنی عامر و بنی هاشم بطرف همان کوه ابوقبیس بالا می رفتیم ، به آن پشت بام که رسیدیم ، تمام آنها همین حسی را که من داشتم، ناخودآگاه داشتند، در صورتیکه آنها این خاطره ، این سرزمین و این نقطه را نمی شناختند.

بلند نشینی پیغمبر

شرح زندگی و سرزمین پیغمبر را که آدم می بیند، ( متوجه می شود ) که هر حا که می رفته ، یکی از خصوصیاتش ، مثل عقاب ، بلند نشینی است : به سرزمینی می رفتند ، آنجا اطراق می کردند و در جائی خیمه می زدند ؛ بایستی آنجا بلند ترین نقطه را انتخاب کنند، مثلاً برای حج ، در « عرفات » حالت روحیش درست مثل یک پرنده بلند نشین (بود). « منی » ار نگاه کنید : بلند ترین تپه ای که در دره منی هست ، « خیف » است – مسجد خیف ، اگر نگاه کرده باشید – آنجا در « منی » جای پیغمبر است.

عرفات یک دشت و یک جلگه است .

در یک گوشه اش یکتپه هست – میدانید – که در عرفات پیغمبر آن بالا رفته و اقامت داشته ( و قوفش در عرفات ، آن بالاست)

در پیش از بعثتش ، در تمام کوه های اطراف مدینه ، بلندترین و مرموزترین قله، « حرا » است ؛ آنجا را برای اعتکاف و تنهائی خودش انتخاب کرده است. برخلاف روحهای منزوی و گوشه نشین ، که به زیرزمین ها ، سوراخ ها ، انزواها و غارها می رفتند، حتی گوشه نشینی و انزوای او در قله ، در ستیغ و در ذروه کوه است. این ، چیزهای روانی و روانشناسی است ، اما نشانه ای از یک حالت وجودی شخصی است. گاهی رفتار فردی یک فرد ، حکایت از عظمت وجودی و خصوصیات ذاتی اش می کند.

شکستن ارزشهای کهنه و خلق ارزش های تازه

هیچ ژنرال رومی ، آرامی ، یونانی و آریانی ، در تاریخ ، باندازه پیغمبر ما نجنگیده ، دامنه جنگ مهم نیست، اشتغال به کار جنگی مهم است. پیغمبر در حدود هشت سال کار جنگی کرده است، و در این مدت ، 64 یا 65 جنگ دارد که اگر (تعداد) روزها را حساب کنیم ، هر 45یا 50 روز یک لشکر کشی دارد، و هیچ مرد نظامی ، که فقط نظامی باشد ، آنقدر اشتغال ندارد که در مدت ده سال کار اجتماعی و سیاسیش اینقدر 64 یا 65 اقدام جنگی و نظامی کرده باشد.

در عین حال ، تمام یارانش در چهره او ، یک مرد نظامی را نمی دیدند: فلان زن بخاطر اینکه شوهرش با او ناسازگاری دارد، درد دلش را می آورد و با او در میان می گذارد.آنقدر در دسترس مردم است ، که او نزد پیغمبر می آید و هیچ احساس نمی کند که فاصله اش چقدر است! ( این کیست که این حرف ها را به او می زنی ؟ توبه روحانی محلت جرأت نداری این حرف ها را بزنی!) می آید ویک ساعت پیغمبر را معطل می کند و خصوصیات شوهرش را (حکایت می کند) که « خانه که می آید چه جور است ؛ اوقاتش تلخ است ؛ من چه می گویم ، او چه می گوید: او دیشب چه گفته ؛ چند شب است نخوابیده ؛ با من چه جور رفتار می کند؛ خرجی می دهد ، نمی دهد… ! این مرد می نشیند و معلوم است که طوری به او گوش می دهد که او فردا هم می آید ؛ پس فردا همه زنهای دیگر می آیند ! معلوم می شود که طوری رفتار نمی کند که یک مرتبه حس کنند که « اشتباه کردیم؛ نباید اینجا می آمدیم، تا وقتی که رحلت کرد، هیچکس متوجه نشد که این کار را که میکرده ، اشتباه بوده.

همیشه صلابت ، وحشت ، عظمت و حیثیت جهانی این مرد، کسانی را که او را ندیده بودند، می گرفت؛ دشمن و دوست فرقی نمی کرد .ولی آنهایی که می دیدنش ، در او یک مرد محبوب آشنای مأنوس می یافتند؛ درست برعکس بزرگان دنیا، که از دور کوچک و حقیرند، و از نزدیک هولناک و وحشتناک.

پیرزنی با او کار دارد؛ یک مرتبه می بیند که پیغمبر از اتاق بیرون آمده و در برابر اوست ! پیغمبر حس می کند که او به «پته پته » افتاده و دست و پایش را گم کرده ( شخصیت پیغمبر او را گرفته 9 . میرود و شانه این پیرزن را – مثل بچه اش – می گیرد و می گوید« مادر ، از کی می ترسی؟ مگر من کیستم؟ من پسر آن زن قریشی هستم که شیر می دوشید . تو از کی وحشت داری؟ اینست که سیستم تازه ای از ارزش ها خلق شده است؛ سیستم ارزش ها را عوض کرده. ما باز به همان ارزش های اشرافی مان برگشته ایم ؛ باز ما حتی از پیغمبرمان که صحبت می کنیم ، با ارزش های ضد پیغمبری ارزیابیش می کنیم. این است که امام صادق می گوید: کان رسول الله یجلس العبد و یاکل اکل العبد و یعلم الله العبد: نشست و برخاستش مثل یک بنده ، خورد و خوراکش مثل یک بنده ؛ اصلاً ادا در نمی آورد؛ واقعاً حس می کرد و می دانست که یک بنده است ( این ، چیز عجیبی است)

اشرافیت غیر از اینکه یک حیثیت اجتماعی است ، سمبل های خودش را دارد: لباس خودش را دارد ، آرایش خودش را دارد، مرکب خودش را دارد، وسائل زندگی خاص خودش را دارد، القاب خاص خودش را دارد- این ها نشانه اشرافیت است . (چه ) اشرافیت روحانی باشد ، که لقب های روحانیون – نگاه کنید – اصلاً پشت پاکت جا نمی شود، و یا اشرافیت سیاسی یا طبقاتی ، فرق نمی کند. یکی از نشانه های اشرافیت ، ریش های بلند است که (مثلاً) در روسیه حتی تا همین چندی پیش مشخص بود، و کسانی که در خانواده های سنیور بودند، ریشهای خیلی بلندی داشتند.

دیگر( از نشانه های اشرافیت ) ، لباس های بلند ، آستین های بلند، القاب و اسب است. اسب یکی از خصوصیات شوالیه گری در اروپا ، اسواران در ایران ، و همه اسب سواران است . اشرف را در اروپا « شوالیه » (chevalier) می گویند (cheval یعنی اسب ) ، و در ایران اسوار می گفتند، یعنی سوارکار ( خانواده های اشرافی را می گفتند « اسواران»)، و القاب پادشاهان گشتاسب ، بیوراسب ، لهراسب و … بود، یعنی صاحب ده اسب ، صد اسب ، دویست اسب، هزار اسب … یعنی این ، خودش سمبل اشرافیت در چین و همچنین در اروپا این بود که رعیت حق سوار شدن بر اسب را نداشت ، نه از لحاظ اینکه پولش نمی رسید ، اگر پولش هم می رسید حق نداشت ! برای اینکه شمشیر و اسب از خصوصیات اشراف است ، که فقط این خانواده ها باید داشته باشند، در حالیکه پیغمبر ، حتی وقتیکه به جنگ می رود، سوار شتر می شود و در مسافرت ها همواره ناقه یا استر دارد. خود حضرت امیر می گوید که ( پیغمبر) سوار الاغ می شد. الاغ حقیر ترین مرکب توده بسیار بی حرمت اجتماعی است ، و از آن حقیر تر آنست که « جل » نداشته باشد ( بقولی ، مثل دوچرخه ای که طوقه نداشته باشد و کسی سوار شود!). این دیگر علامت آن است که این آدم هیچ چیز نیست ، آدم محترم و معنونی نیست . و از آن حقیرتر ( اینکه ) یکی را هم پشتش سوار کند. و پیغمبر غالباً دوست داشت در شهر اینگونه حرکت کند( حتی ، بقول « آقایان » ، « برخلاف مروت »!).

حتی دست به محاسنش می کشید و دائماً دستور می داد و لعن می فرستاد و میگفت که « هرچه از این قبضه برون آمد در آتش است ». و با تعصب خاصی دستور می داد که قاباهای دراز را قیچی کنند و هیچ مسلمانی حق ندارد از زانو به پائین بپوشد، و ما می بینیم در سیستم اشرافی ، بمیزانی که اشرافیت معنون تر است ، دامن لباس های زن و مرد هم بیشتر است ، بطوریکه در چین قباها را چند متر اضافه بر پا درست میکردند و بعد چون نمی توانستند حرکت کنند، ( قبارا) جمع کردند و در سبد می گذاشتند و زیر سبد چهارچرخ می گذاشتند و غلامات می بردند! در اینجا معلوم می شود که قیچی کردن قبا یک کار بنیادی ، انقلابی ، قاطع ، عمیق و معنی دار است اینها همه ارزش شکنی اشرافیت است.

از بین رفتن همه القاب : حتی پیغمبر عمده داشت که اسم ها را هم تصحیح انقلابی کند: (مثلاً، اسم ) کسی « ابو العاص » بود و ( پیغمبر ) گفت » نه « ابومطیع » و از آن پس اسمش « ابومطیع » شد!

گاهی لقب می داد. الان هم به لقب هایی که در دهات به اشخاص می دهند، عادت داریم. اما این لقب هایی که در دهات می دهند، بیشتر جنبه مسخره ، بدجنسی ، یا اشرافیت ، نژادپرستی و … دارد. ولی لقب هایی که پیغمبر می گذاشت ، در عین اینکه شوخی بود، لطفی هم داشت ( مثلاً) یکی را دید که گربه دستش بود، گفت « ابوهریره» ! و اسمش ماند وارد مسجد شد و دید علی روی خاک ها خوابیده ، گفت : برخیز ببینیم ! بلندش کرد؛ او هم برخاست : دید سر و صورت و لباس هایش همه … گفت : این چه هیکلی است ، « ابوتراب »؟ و بعد حضرت امیر خیلی دوست داشت که فقط به این کینه بنامندش . ارزشها کاملاً عوض شده است و نشان می دهد که ( دارای ) جهتی کاملاً ضد آن لقب هایی است که الان برای روحانیون، اشراف و رجال می تراشند.

« تربیت» پیغمبر!

یکی از خصوصیات دیگر پیغمبر « عامی بودن » پیغمبر است (این ، بد اصطلاحی است ، ولی ازاین دقیق تر اصطلاحی وجود ندارد) ؛ مطلق مطلق، امی خالص خالص . تربیت یعنی چه؟ معنی تربیت شکل دادن به یک وجود است . چه عواملی انسان را تربیت می کنند؟

بنظر من پنج عامل یک فرد را می سازد: اول ، مادر است ، که اولین ابعاد وجودی یک طفل را می سازد؛ دوم ، پدر ؛ سوم ، مکتب و مدرسه و فرهنگ است ؛ چهارم ، تمدن است ؛ پنجم ، اساساً روح زمان است. مثلاً شما : مادرتان شما را تربیت کرده ؛ تربیت دوم پدر است . تربیت سوم ، درسی ( است ) که خوانده اید؛ تربیت چهارم ، ( اینست که ) در قرن بیستم هستید. اگر تهرانی زمان ناصرالدین شاه بودید، با تهرانی امروز در چهار تا شریک بودید، اما زمانتان زمان دیگری بود. این ( شد) پنج عامل.

پیغمبر اسلام هیچیک از این پنج عامل دست اند کار ساختمان فرد را ندارد.پدرش که قبلاً رفته ( این یکی هیچ!).تربیت دوم ، مادر : تا متولد می شود، بلافاصله به عنوان شیر به صحرا می برندش . دوسال ( برای ) شیرخواری آنجا میماند. بعد از دو سال باید به دامان مادر بیارندش . اما نباید مادر بر روی او دست داشته باشد! طاعون می شود ، و تا بچه را بر می گردانند، بخاطر طاعون باز دوباره به صحرا پسش می فرستند. طاعون از اینکه او « مادر پرور » شود، جلوگیری می کند. تا پنج سالگی نه پدر ( می بیند) و نه مادر. در پنج سالگی او را بر می گردانند.مادر که شوهرش مرده و فقط بچه ای دارد، او را برای اولین بار بر می دارد و می خواهد به مدینه نزد دایی هایش ، نزد پدر خودش و نزد خانواده خویش ببرد ( مادر پیغمبر مدنی و از بنی نجار است) . در میان راه می میرد ، و بچه تک و تنها وسط بیابان ( می ماند).

عامل سوم تمدن است ، که پیغمبر اصلاً در بدوی ترین قوم آن عصر زاده شده شبه جزیره هم از لحاظ تمدن شبه جزیره است و هم از لحاظ جغرافیایی . از لحاظ جغرافیایی شبه جزیره است ، یعنی سرزمینی است که دور آن از سه طرف آب است ، اما یک ذره آب به داخل این صحرا نفوذ نمی کند! یک جزیره خشک. از لحاظ تمدن هم شبه جزیره است : تمدن یونان آن طرف ، فلسطین آن سو، ایران و عراق این طرف، هند این ور … محاطش کرده اند کرده اند؛ اما هیچیک از این آثار تمدنی که اطرافش هست ، در داخلش نفوذ نکرده ، و بنابراین پیغمبر در کویر بکری از تمدن و فرهنگ و در خلا تمدن و فرهنگ رشد می کند.

عامل پنجم زمان است: در این موقع ، زمان در اختیار تمدن رم است ، در اختیار تمدن اسکندریه است ، در اختیار تمدن ایران است – زمان در اختیار آنهاست. زمان در قرن هفتم میلادی در شبه جزیره وجود ندارد . ما درست است که الان در قرن بیستم هستیم؛ اما در قرن بیستم زندگی نمی کنیم. الان قبایل بدوی یی هستند که لباس هم ندارند؛ تقویمشان را که نگاه کنی ، خیال می کنی مال قرن بیستم اند، ولی قرن بیستم در آنجا حضور ندارد. آنها در قرن بیستم پیش از میلاد زندگی می کنند!

می بینید که پیغمبر وجودی است که کوچکترین اثری و رنگی را از این پنج عامل تربیتی فرد نپذیرفته است ؛ آزاد آزاد رشد می کند و برای همین هست که استعداد فهم و پذیرش مفاهیم ، معانی و ارزش هایی را دارد که بشریت نمی تواند بفهمد، نمی تواند بپذیرد و نمی تواند داشته باشد. اینست که میتواند همه ارزش ها وتمدن ها ، همه سیستم های تعلیم و تربیتی و همه اعتقادات و مقدسات را خراب کند. اگر تربیت شده بود، قطعاً تحت تأثیر ارزش های زمان قرار می گرفت.

بنابراین امی بودن پیغمبر بمعنای « بکارت وجودی » است : زمان ، خانواده، تاریخ ، فرهنگ و قالب ریزی اخلاقی کوچکترین نقشی رویش ندارد، و اینست که می تواند معانی انقلابی کاملاً بی سابقه را بسادگی درک کند، همانطور زندگی کند و همان طور باشد و همانطور هم بسازد و همان طور هم خراب کند؛ و همه این کارها را براحتی می کند! فیلسوفی که در اسکندریه یا در آنتن یا در همدان فلسفه خوانده ، چنین استعدادی ندارد.

دکتر علی شریعتی

دسته‌ها
امام حسین شهادت

هركس آن‌چنان مي‌ميرد كه زندگي مي‌كند (شهادت)

اكنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما كرها مخاطبشان هستيم، آنها كه گستاخي آن‌ را داشتند كه ـ وقتي نمي‌توانستند زنده بمانند ـ مرگ را انتخاب كنند، رفتند، و ما بي‌شرمان مانديم؛

صدها سال است كه مانده‌ايم. و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما ـ مظاهر ذلت و زبوني ـ بر حسين(ع) و زينب(س) ـ مظاهر حيات و عزت ـ مي‌گرييم، و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

يك حاكم است بر همه تاريخ، يك ظالم است كه بر تاريخ حكومت مي‌كند، يك جلاد است كه شهيد مي‌كند و در طول تاريخ، فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند، و زنان بسياري در زير تازيانه‌هاي اين جلاد حاكم بر تاريخ، خاموش شده‌اند، و به قيمت خونهاي بسيار، آخور آباد كرده‌اند و گرسنگي‌ها و بردگي‌ها و قتل عام‌هاي بسيار در تاريخ از زنان و كودكان شده است، از مردان و از قهرمانان و از غلامان و معلمان، در همه زمانها و همه نسلها.

و اكنون حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه تاريخ، در كنار فرات شهادت بدهد:

شهادت بدهد به سود همه مظلومان تاريخ.
شهادت بدهد به نفع محكومان اين جلاد حاكم بر تاريخ.
شهادت بدهد كه چگونه اين جلاد ضحاك، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است.با علي اكبر (ع) شهادت بدهد!
و شهادت بدهد كه در نظام جنايت‌ و در نظامهاي جنايت چگونه قهرمانان مي‌مردند. با خودش شهادت بدهد!
و حسين (ع) با همه هستي‌اش آمده است تا در محكمه جنايت تاريخ به‌ سود كساني كه هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش و بي دفاع مي‌مردند، شهادت بدهد. اكنون محكمه پايان يافته است و شهادت حسين (ع) و همه عزيزانش و همه هستي‌اش با بهترين امكاني كه در اختيار جز خدا هست، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است.
در اين تشيعي كه، اكنون به اين شكل كه مي‌بينيم درآمده است و هر كس بخواهد از آن تشيع راستين جوشان بيدار كننده، سخن بگويد، پيش از دشمن، به دست دوست قربانيش مي‌كنند، درسهاي بزرگ و پيامهاي بزرگ، و غنيمت‌هاي بسيار و ارزش‌هاي بزرگ و خدايي و سرمايه‌هاي عزيز و روح‌هاي حيات بخش به جامعه و ملت و نژاد و تاريخ نهفته است. يكي از بهترين و حيات‌بخش‌ترين سرمايه‌هايي كه در تاريخ تشيع وجود دارد، شهادت است. ما از وقتي كه، به‌گفته جلال ، سنت شهادت را فراموش كرده‌ايم، و به مقبره‌داري شهيدان پرداخته‌ايم، مرگ سياه را ناچار گردن نهاده‌ايم.
هر انقلابي دو چهره دارد: چهره اول: ‌خون، چهره دوم: پيام. و شهيد يعني حاضر، كساني كه مرگ سرخ را به دست خويش به عنوان نشان دادن عشق خويش به حقيقتي كه دارد مي‌ميرد و به عنوان تنها سلاح براي جهاد در راه ارزشهاي بزرگي كه دارد مسخ مي‌شود انتخاب مي‌كنند، شهيدند حي و حاضر و شاهد و ناظرند، نه تنها در پيشگاه خدا كه در پيشگاه خلق نيز و در هر عصري و قرني و هر زمان و زميني.

و آنها كه تن به هر ذلتي مي‌دهند تا زنده بمانند، مرده‌هاي خاموش و پليد تاريخند.
شهيد انساني است كه در عصر نتوانستن و غلبه نيافتن، با مرگ خويش بر دشمن پيروز مي‌شود و اگر دشمنش را نمي‌كشد، رسوا مي‌كند.

و شهيد قلب تاريخ است، هم‌چنان‌كه قلب به رگهاي خشك اندام، خون، حيات و زندگي مي‌دهد.

جامعه‌اي كه رو به مردن مي‌رود،

جامعه‌اي كه فرزندانش ايمان خويش را به خويش از دست داده‌اند

و جامعه‌اي كه به مرگ تدريجي گرفتار است،

جامعه‌اي كه تسليم را تمكين كرده است،

جامعه‌اي كه احساس مسؤوليت را از ياد برده است،

و جامعه‌اي كه اعتقاد به انسان بودن را در خود باخته است،

و تاريخي كه از حيات و جنبش و حركت و زايش بازمانده است،

شهيد همچون قلبي، به اندام‌هاي خشك مرده بي‌رمق اين جامعه، خون خويش را مي‌رساند

و بزرگ‌ترين معجزه شهادتش اين است كه به يك نسل،‌ ايمان جديد به خويشتن را مي‌بخشد.

شهيد حاضر است و هميشه جاويد.

آري، هر انقلابي دو چهره دارد؛ خون و پيام! رسالت نخستين را حسين(ع) و يارانش امروز گزاردند، رسالت خون را، رسالت دوم، رسالت پيام است:

پيام شهادت را به گوش دنيا رساندن است.

زبان گوياي خونهاي جوشان و تن‌هاي خاموش، در ميان مردگان متحرك بودن است. رسالت پيام از امروز عصر آغاز مي‌شود. اين رسالت بر دوش‌هاي ظريف يك زن، «زينب» ! ـ زني كه مردانگي در ركاب او جوانمردي آموخته است! ـ و رسالت زينب دشوارتر و سنگين‌تر از رسالت برادرش.

اي همه!

اي هركه با اين خاندان پيوند و پيمان داري!

و اي هركس كه به پيام محمد مؤمني، خود بينديش، انتخاب كن!

در هر عصري و در هر نسلي و در هر سرزميني كه آمده‌اي، پيام شهيدان كربلا را بشنو، بشنو كه گفته‌اند: كساني مي‌توانند خوب زندگي كنند كه مي‌توانند خوب بميرند.

بگو اي همه كساني كه به پيام توحيد، به پيام قرآن، و به راه علي  و خاندان او معتقديد، خاندان ما پيامشان به شما،

اي همه كساني كه پس از ما مي‌آييد، اين است كه اين خانداني است كه هم هنر خوب مردن را، زيرا هركس آن‌چنان مي‌ميرد كه زندگي مي‌كند. و پيام اوست به همه بشريت كه اگر دين داريد، «دين» و اگر نداريد «حريت» ـ آزادگي بشر ـ مسؤوليتي بر دوش شما نهاده است كه به عنوان يك انسان ديندار، يا انسان آزاده، شاهد زمان خود و شهيد حق و باطلي كه در عصر خود درگير است، باشيد .
و شهيد، يعني به همه اين معاني.

هركسي اگر مسؤوليت پذيرفتن حق را انتخاب كرده است ،بايد بداند كه در نبرد هميشه تاريخ و هميشه زمان و همه جاي زمين ـ كه همه صحنه‌ها كربلاست، و همه ماهها محرم و همه روزها عاشورا ؛ بايد انتخاب كنند: يا خون را، يا پيام را، يا حسين بودن يا زينب بودن را، يا آن‌چنان مردن را، يا اين‌چنين ماندن را.
آنها كه رفتند، كاري حسيني كردند، و آنها كه ماندند، بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند!
_________

 علی شریعتی ، برگرفته از کتاب شهادت ،مجموعه آثار ۱۹

دسته‌ها
اسلام شناسی بررسی و نقد ها

اعتراض

از کامو می پرسند : تو که در جهان مسئولی را نمی شناسی و به خدا معتقد نیستی ، و برای خودت طرف مقابلی قائل نیستی که اعتراضت را بشنود ، پس فریاد اعتراضت ، چه معنایی میتواند داشته باشد؟ وقتی معتقدی که گوشی برای شنیدن نیست ، چه دلیلی هست برای اعتراض کردن و فریاد کشیدن؟می گوید :
اعتراض نمی کنم تا مخاطبی بیابم یا مسئولی را بیدار کنم و یا سرزنش کنم ، اعتراض میکنم چون نمیتوانم اعتراض نکنم ؛ اعتراض میکنم که اگر نکنم ، نظامی را که بر انسان حاکم است ، و وضع موجود را پذیرفته ام و بدان تسلیم و با آن همراه شده ام ، در حالی که میخواهم نفی کننده باشم ، نه تسلیم شونده و پذیرنده .
و من سخن البرت کامو را در زندگیم ، بر اساس رسالت و مسئولیت کوچک و حقیری که نسبت به آگاهی و شعور و اعتقادم، حس میکنم ، سرمشق قرار داده ام …
تا آنجایی که حلوقمم اجازه داده است فریاد کشیده ام ، حرف زده ام و کاری کرده ام اگر اینهمه را نمی کردم پذیرفته بودم و تسلیم شده بودم و اینهمه اندکی آرامش می بخشد که آرامش نیز سیاه و سفید دارد …
دلهره و اضطراب و هیجان و هراس از آن کسی است که ندارد ، اما امید « داشتن » را دارد و منتظر موفقیت است ؛ در پایان راهی که رفته است ؛

در انتظار رسیدن به نتایجی است .
اما آنکه راه بی برگشت و بی فرجام را بر گزیده است ، هرگز از هیچ عاملی شکست نمی خورد و هیچ عاملی نمیتواند او را بشکند
____________
(اسلام شناسی1 ،مجموعه آثار 16 ص 181و182 )