دسته‌ها
بررسی و نقد ها مرگ شریعتی

در آخرین روزهای حيات دکتر شريعتی چه گذشت؟

روزگار پيش از انقلا‌ب و در جريان مبارزات مردم عليه رژيم شاه، افراد بزرگ و موثري درگذشتند که مرگشان در‌ هاله‌اي از ابهام قرار گرفت و روايت‌هاي متفاوتي از فوت آنها وجود داشت. اين افراد همه در يک چيز اشتراک داشتند و آن مخالفت با رژيم پهلوي بود اما محل و شيوه مرگشان – همچنان که محل و شيوه زندگي‌شان – با هم تفاوت‌هاي بسياري داشت. رژيم، مرگ همه اين افراد را مرگ طبيعي مي‌دانست و مردم مبارز آنها را شهيد مي‌دانستند. دوشنبه 18 دي ماه 1346 مردم خبر درگذشت جهان پهلوان بزرگ و مردمي زمان خود، مرحوم غلا‌مرضا تختي را شنيدند که روزنامه‌ها طبق اعلا‌م ساواک، مرگ او را خودکشي در هتل آتلانتيک گزارش دادند اما در تمام مراسم مردمي، از او با عنوان «شهيد» نام برده مي‌شد. 21 خرداد ماه 1349 محمدرضا سعيدي از روحانيون مبارز در زندان به شهادت رسيد و مرگ او سکته قلبي اعلا‌م شد. در سال 1356 هم دو مرگ مشکوک ديگر در خارج از ايران، دو تن از بزرگترين ياوران انقلاب را از مردم گرفت. سيدمصطفي خميني (فرزند ارشد امام خميني) در عراق و دکتر علي شريعتي در انگلستان درگذشتند که از طرف مقامات دولتي مرگ آنها هم سکته اعلا‌م شد. اما همواره در طول مبارزات از آنها با عنوان شهيد ياد شده و کسي مرگ طبيعي را براي آنها باور نداشت. بعد از انقلا‌ب تلا‌ش بسياري شد تا واقعيت‌ها مشخص شود اما خبر درگذشت محمدرضا سعيدي که از همان زمان هم بر اثر افشاگري‌هاي هم سلولي‌هايش شهادتش مسجل بود، هيچ نتيجه قطعي درباره چگونگي فوت بقيه به دست نيامده است.

19284569288459182744

درباره تختي بسيار گفته شده اما کسي نمي‌تواند قاطعانه نظر بدهد. درباره مصطفي خميني کمتر نظري داده شده است و به نظر مي‌رسد فوت طبيعي مورد قبول بسياري است. درباره درگذشت علي شريعتي چطور؟ دکتر علي شريعتي در ميان اين افراد وضعيت ويژه‌اي دارد. جنازه وي سال‌هاست در سوريه و در جوار حرم حضرت زينب (س) به امانت سپرده شده اما هرگز آوردن جنازه‌اش به کشور، جدي نشده است! با چنين وضعيتي معلوم است که سخن گفتن از مرگ دکتر شريعتي هم چقدر مي‌تواند با اما و اگر و… همراه باشد. با اين حال در اين گزارش سعي شده فارغ از همه نظراتي که درباره اين انديشمند بزرگ معاصر وجود دارد، به بررسي مرگ ناگوار دکتر شريعتي در آستانه انقلاب اسلا‌مي پرداخته شود. آنچه در اين نوشته به عنوان مرجع در نظر گرفته شده، دو کتاب است. اولي «طرحي از يک زندگي» نوشته خانم دکتر پوران شريعت رضوي همسر گرانقدر دکتر شريعتي است که در واقع زندگينامه شريعتي است و ديگري کتاب «از شريعتي» است که هر دو منبعي مورد وثوق به شمار مي‌روند.

چرا دکتر شريعتي به انگلستان رفت؟

اسفندماه سال 1353، شريعتي پس از تحمل 18 ماه زندان انفرادي در کميته شهرباني آزاد شد. اسارت درازمدت در سلول، او را سخت به نور آفتاب حساس کرده بود و از نظر روحي هم بسيار افسرده شده بود. رژيم همه راه‌هاي مبارزه اجتماعي را بر او بسته بود، حسينيه ارشاد تعطيل و او از تدريس در دانشگاه محروم شده بود. مبارزه مخفي هم عملا امکان نداشت. ساواک او را شديدا تحت نظر داشت و روز به روز هم حلقه اين محدوديت‌ها تنگ‌تر مي‌شد: «ظاهرا آزاد هستم و از قيد اسارت، به اصطلا‌ح رهايي يافته‌ام ولي آنچه مسلم است نوع زندانم تغيير کرده و از زندان دولتي به زندان خانه منتقل شده‌ام.» يکي از شب‌ها در حال عبور از خيابان، چند نفر از دانشجويانش، او را مي‌شناسند، او را در ميان مي‌گيرند، دکتر هم که از ديدن آنها خوشحال شده، طبق عادت ديرينه‌اش با آنها گرم گفت‌وگو مي‌شود، مدتي با هم صحبت مي‌کنند و بعد از هم جدا مي‌شوند. پس از چند روز خبر مي‌رسد که همه آن دانشجويان دستگير شده‌اند. توانايي‌هاي دکتر شريعتي – براساس آنچه همسرش نوشته است – در روزهاي خانه‌نشيني اجباري روز به روز کاهش مي‌يافت و اعصابش سخت فرسوده‌تر مي‌شد. در نامه‌اي که او براي يکي از دوستانش مي‌نويسد به اين واقعيت اشاره مي‌کند: «… من که زندگيم معلوم است احتضار! يک جان کندن مستمر و نامش زندگي کردن. هر روز صبح که در آينه خودم را مي‌بينم، درست مي‌بينم که لا‌اقل سالي بر من گذشته است. ديشب و پريشب، هميشه برايم پارسال و پيارسال است، روزها را براي اين که از عمرم بدزدم مي‌خوابم و شب‌ها! با تنهايي و سکوت و سياهي در زير باران رنج‌ها که مدام مي‌بارد، زانو به بغل، خاموش مي‌نشينم و انبوهي از خاطره‌هاي مرده و آرزوهاي مجروح در برابرم، تا آفتاب که سر مي‌زند و هوا روشن مي‌شود و صداي پاي روز، سرفه‌ها و گنجشک‌ها و اتومبيل‌ها و آغاز حرکت و کار! از ترس مي‌روم و به خواب فرو مي‌روم. البته بيکار نبوده‌ام، بزرگترين کاري که کرده‌ام اين است که هنوز زنده مانده‌ام و اين دشوارترين وظيفه‌اي بوده است که انجام داده‌ام و اگر انصاف بدهند، بسيار کارها که نکرده‌ام و مگر اين‌ها خود، کار نيست؟ مگر ثواب سيئاتي که کسي انجام نمي‌دهد از ثواب بسياري حسنات که انجام مي‌دهند بيشتر نيست؟ …»

روزهاي قبل از وفات

دکتر شريعتي پس از دو سال، خسته از وضعيتش تصميم به «هجرت» مي‌گيرد اما ممنوع‌الخروج بودن مانع بزرگي براي مهاجرت او به خارج از کشور بوده است. در مشورتي که دکتر با دوستانش مي‌کند و با تحقيقات آنها مشخص مي‌شود که تمام پرونده‌هاي او در ساواک تحت عنوان «علي شريعتي» يا «علي شريعتي مزيناني» طبقه‌بندي شده است در حالي که نام‌خانوادگي او طبق شناسنامه «مزيناني» بوده نه شريعتي. به همين دليل او مي‌تواند پاسپورت بگيرد و 26 ارديبهشت 56 تهران را به قصد بروکسل ترک مي‌کند: «بالاخره صبح دوشنبه بر روي قاليچه سليماني سابنا، از زندان سکندر پريدم! لحظه‌هاي پر دلهره، بيم و اميد، اسارت و نجات و گذر از آن پل صراط در آن دقيقه خطير و خطرناک، اما مجهولي که جز تقدير از آن آگاه نيست…» چند روز بعد خبر خروج دکتر شريعتي از کشور توسط دوستان و آشنايانش پخش مي‌شود و به گوش ماموران ساواک هم مي‌رسد و آنها به دنبال مقصد و محل اقامت شريعتي مي‌گردند.

وي دو يا سه روز در هتل اينترنشنال بروکسل اقامت مي‌کند و بعد تصميم مي‌گيرد به انگليس برود. وي پس از رسيدن به لندن با يکي از بستگان همسرش به نام دکتر علي فکوهي تماس مي‌گيرد و منزل او در ساوت همپتن را به عنوان اقامتگاه موقت انتخاب مي‌کند. بعد از يک هفته او اتومبيلي مي‌خرد و با همان خودرو وارد کشتي مي‌شود و به بندر لوهاور فرانسه مي‌رود و در جاهاي مختلفي – از جمله چند روزي در منزل دکتر حسن حبيبي – اقامت مي‌گزيند و در شب 26 خرداد دوباره از راه دريا به ساوت همپتن برمي‌گردد. در مراجعه به منزل مورد ظن پليس انگلستان قرار مي‌گيرد و چند ساعتي در اداره مهاجرت بازداشت مي‌شود. شريعتي از 26 تا 28 خرداد که روز خروج همسر و دخترانش از ايران بوده، بسيار مضطرب و نگران بوده. شبها علي‌رغم خستگي ناشي از سفر بيدار مي‌مانده و روزها منتظر خبري از ايران، پاي تلفن بوده است. 28 خرداد همسرش به منزل علي فکوهي تلفن مي‌زند و خود دکتر شريعتي گوشي را برمي‌دارد. خانم شريعت رضوي به شريعتي مي‌گويد که دختران از ايران خارج شده‌اند اما مانع خروج او از کشور شده‌اند. شريعتي به همسرش مي‌گويد: «به فرودگاه خواهم رفت و به محض رسيدن بچه‌ها، تو را مطلع خواهم کرد. به گفته آقاي فکوهي، آن روز قبل از رفتن به فرودگاه، مقداري وسايل ضروري و مواد غذايي تهيه مي‌کنند و به خانه‌اي که اجاره کرده بودند مي‌برند، بعد به اتفاق ناهيد و نسرين فکوهي، به فرودگاه مي‌روند. پس از مدتي انتظار بالاخره هواپيما به زمين مي‌نشيند. چند دقيقه بعد سوسن و سارا، دو دختر بچه روسري به سر با چهره‌هايي نگران، در حالي که مترصد يافتن پدر بودند، پيدا شدند. شريعتي به طرف آنهامي‌رود و بامهر آنها را در آغوش مي‌کشد، آنها علي‌رغم شادماني، گريه مي‌کنند و اشک مي‌ريزند، پدر به آنها دلداري مي‌دهد و با کمي شوخي و متلک، سربه سرشان مي‌گذارد تا ذهن کودکانه آنها مجبور نباشد بار رنجي به آن سنگيني را تحمل کند. همگي از فرودگاه به منزلي که شب قبل، از يک پاکستاني‌الا‌صل مقيم انگليس اجاره کرده بودند، مي‌روند. در مسير برگشت از فرودگاه به خانه، آقاي فکوهي رانندگي مي‌کرده، ظاهرا علي آن شب کلا بي‌حوصله بوده است. آقاي علي فکوهي مي‌گويد: «آن شب من ناگهاني و سرزده، به اتاقي که تصور نمي‌کردم کسي در آنجا باشد وارد شدم دفعتا دکتر را ديدم که با حالتي بسيار عرفاني به نماز ايستاده است. بي‌اختيار محو آن حالت شدم. بسيار از آن خلسه سکرآور تاثير پذيرفتم. پس از تمام شدن نمازش پرسيدم: چرا شما اين قدر منقلب و دگرگون هستيد؟ دکتر جواب داد: نيروهاي امنيتي با جلوگيري از خروج پوران و مونا، نبض مرا در دست گرفته‌اند. اين تنها برگ برنده‌اي است که در دست دارند و به وسيله آن مي‌توانند مرا تحت فشار قرار دهند و به کشور بازگردانند، احساس مي‌کنم فصل تازه‌اي در زندگي من آغاز شده است.»

درگذشت دکتر شريعتي

«آن شب تا ساعت 11 همه دور هم نشسته بوديم و حرف مي‌زديم ولي دکتر ساکت و غمگين و گرفته بود و حرفي نمي‌زد. حدود نيمه شب، علي فکوهي و ناهيد به خانه خودشان مي‌روند و بانسرين قرار مي‌گذارند که فردا صبح آماده باشند تا به اتفاق به بدرقه دوستشان بروند. دکتر هم به اتاق خوابي که، در طبقه پايين قرار داشته مي‌رود که بخوابد. (اين اتاق از يک طرف رو به جنگل بوده و پنجره اتاق به علت گرماي هوا باز بوده است) بعد از مدتي، دکتر به سارا مي‌گويد، ليوان آبي برايش ببرد. سارا آب را مي‌برد، پس از گذشت مدتي باز بچه‌ها را صدا مي‌کند و يک استکان چاي مي‌خواهد. به نظر ناآرام مي‌رسيده و خوابش نمي‌برده است. سوسن وسارا و نسرين هم براي استراحت، به طبقه بالا مي‌روند و مي‌خوابند. فردا صبح ساعت هشت، ناهيد و آقاي علي فکوهي براي بردن خواهرشان نسرين به خانه مي‌آيند و در مي‌زنند، ولي کسي در را باز نمي‌کند. مدتي هم پشت در مي‌مانند تا نسرين، از خواب بيدار مي‌شود. او که براي باز کردن در به طبقه پايين مي‌آيد، مي‌بيند که دکتر در آستانه در ورودي اتاق به پشت افتاده و بيني اش به نحوي غيرعادي سياه شده و باد کرده است. وحشت مي‌کند و هراسان مي‌دود در را باز مي‌کند. با اضطراب جريان را به برادرش مي‌گويد. ناهيد و برادرش متحير و غمگين وارد خانه مي‌شوند، ناهيد بلا‌فاصله نبض دکتر را مي‌گيرد و او هم نظر ناهيد را تاييد مي‌کند، بلا فاصله نسرين به طبقه بالا‌، به اتاقي که بچه‌ها در آن خوابيده‌اند مي‌رود و مراقب آنها مي‌شودتا پايين نيايند که پدرشان را به آن حال ببينند.

علي فکوهي، وحشت‌زده و غمگين فورا به اورژانس بيمارستان ساوت همپتون تلفن مي‌کند. آمبولانس مي‌خواهد. بعد از مدت کمي‌ آمبولا‌نس مي‌رسد. آنها هم پس از معاينه نظر مي‌دهند که دکتر درگذشته است. او را براي انتقال به بيمارستان، روي صندلي چرخدار مي‌نشانند و به آن مي‌بندند تا از ديد همسايگان، ناخوشايند نباشد. بعد از اين که شريعتي را به بيمارستان مي‌برند، آقاي فکوهي به خانه دوستش که درهمان حوالي بوده مي‌رود. جريان را به او مي‌گويد.

شخص اخير هم خبر واقعه را تلفني به چند نفر از دوستان دکتر، اطلا‌ع مي‌دهد. سپس آقاي فکوهي همراه خواهرانش، سوسن و سارا، از خانه‌اي که چنين فاجعه‌اي در آن اتفاق افتاده، خارج مي‌شوند و به خانه خودشان مي‌روند. چند ساعت بعد، از طرف سفارت ايران به آقاي فکوهي تلفن مي‌شود (!) و مي‌خواهند که آقاي فکوهي جنازه را به آنها بدهد، تا خودشان بقيه تشريفات قانوني را انجام دهند (!). آقاي فکوهي، متحير و غم زده به آنها جواب مي‌دهد: «من هيچگونه اختياري ندارم. بايد خانواده دکتر در اين مورد تصميم بگيرند. من تنها کاري که کرده‌ام، اين است که به خانواده‌اش اطلا‌ع داده‌ام.» پس از انتقال جسد به پزشکي قانوني، انجام معاينات اوليه، تنظيم صورت جلسه و انجام ساير تشريفات اداري – بر‌خلا‌ف بيان عده‌اي – بدون آن که لزومي به کالبدشکافي ديده باشند، علت مرگ را ظاهرا «انسداد شرائين و نرسيدن خون به قلب» اعلا‌م مي‌کنند. در اين موقعيت، کنفدراسيون و دانشجويان مبارز ايراني مقيم اروپا، خواستار کالبدشکافي مي‌شوند. از طرفي براي انجام کالبدشکافي، به گفته وکيل احسان، علاوه بر لزوم طرح شکايت از طرف خانواده، در دست داشتن پرونده «آنکت» پليس نيز لازم بود. اموري که تحقق هر يک از آنها، مستلزم گذراندن مراحل اداري مختلف بود. با توجه به توطئه ساواک – ارسال يک گروه به سرپرستي يک افسر امنيتي براي تحويل گرفتن رسمي جسد جهت انتقال به ايران – و همچنين احتمال همراهي قريب‌الوقوع پليس انگليس با نيروهاي ساواک شاه، تصميم به عدم درخواست کالبدشکافي و همچنين انتقال فوري جسد به سوريه – چون امکانات آن کشور مناسب‌تر تشخيص داده شده بود – گرفته مي‌شد. (اين تصميم پس از يک شور جمعي با حضور کليه شخصيت‌هاي سياسي و دوستان دکتر در خارج و با اجازه وکيل خانواده گرفته مي‌شود).

آقاي فکوهي مي‌گويد: «من تعجب کردم که مامورين سفارت از کجا، چنين خبري را آن هم با اين سرعت شنيده‌اند! زيرا من در آن روز «شوم»، پس از اين که وارد خانه شدم و با آن صحنه غيرمنتظره روبه رو شدم، پس از تلفن به اورژانس بيمارستان «ساوت همپون»، در فاصله اي که اورژانس بيايد، فقط به يکي از رفقايم که وي هم قبلا از اقامت دکتر در منزل من به دلايلي مطلع بود، تلفن کردم و جريان را گفتم. آن هم براي اين که از او بخواهم به جاي من، دوستي مشترک را- که منتظر ما بود تا به فرودگاه برسانيمش – بدرقه نمايد و مطمئنم که آن رفيقم – که او را خوب مي‌شناختم – با سفارت ايران، کوچکترين رابطه سياسي نداشت، علاوه بر اين که از علا‌قمندان دکتر هم بود. پس از کجا افراد سفارت از واقعه خبر داشتند؟… خدا مي‌داند! از نظر من، هنوز مسائل مبهمي پيرامون قضيه وجود دارد که بدان پاسخ درستي داده نشده است.»

روايت کتاب ديگر از ساعت‌هاي بعد از مرگ دکتر شريعتي چنين است: خاطراتي را مي‌گويم که به طور کاملا واضح و روشن درذهن من است. سه نفر بوديم. راه افتاديم و به منزلي که مرحوم دکتر، شب قبل در آنجا اقامت داشت رفتيم. دو دختر مرحوم دکتر، آن موقع بسيار نوجوان بودند. مثل دو گنجشک پژمرده، لباس‌هاي مشکي پوشيده بودند و کنار ديوار ايستاده بودند. سراسر رخسارشان را غم پوشانده بود. ما وارد اتاقي شديم وآنها تختخوابي را که مرحوم دکتر بر آن خوابيده بود به ما نشان دادند. گفتند تا ديرگاه با ما نشسته بود و سخن مي‌گفت. تازه هم از راه رسيده بود و علي‌رغم خستگي، نشست و نشست و چاي خورد و تعريف کرد و سخن گفت و سيگار کشيد و … تا نزديک سحر. پس از اذان صبح، نمازش را خواند و براي استراحت به اتاق خود رفت تا بخوابد.

هنگام صبحانه خوردن، اهل خانه منتظر مرحوم دکتر بودند که بيايد و در صبحانه با آن‌ها شرکت کند. مي‌گفتند که نيامد و دير کرد. صدا کرديم. جواب نيامد. به اتاق او رفتيم. گفتند همين که وارد اتاق شديم، ديديم که دکتر با صورت به زمين افتاده است. حتي به ما آن نقطه اي از موکت اتاق را که آثار ساييدن‌ بيني دکتر در آنجا هنوز آشکار بود نشان دادند، کاملا معلوم بود که هنگامي که او مي‌خواسته از تخت پايين بيايد، قلبش درد گرفته و دست روي قبل گذاشته و ديگر نتوانسته کنترل خود را حفظ کند و با صورت به زمين افتاده است. به هر حال با ديدن اين وضع بلافاصله آمبولا‌نسي خبر کرده بودند و ماموران آمبولانس هم تا آمده بودند، در همان محل علا‌ئم حياتي مرحوم دکتر را معاينه کرده بودند و گفته بودند که 15 دقيقه است ايشان فوت کرده، درعين حال به سرعت او را به بيمارستان ساوت همپتون رسانده بودند. ما هم به بيمارستان رفتيم. دکتر را به سردخانه برده بودند و ما را به سردخانه راه نمي‌دادند. من کارت دانشجويي‌ام همراهم بود و چون روي آن نوشته بودند دکتر فلاني، آنها تصور کردند من طبيبم و اجازه دادند به سردخانه وارد شوم و همراه دوستان به سردخانه وارد شديم. در آن جا دو کشو بود. اولي را کشيدند تا جنازه دکتر را به ما نشان بدهند. اما در کشوي اول، جنازه يک زن بود. کشوي بعدي را کشيدند که جسد مرحوم دکتر در آن بود. بسيار بسيار آرام خوابيده بود. من حقيقتا کمتر چهره آرامي را، اين چنين ديده بودم. موهاي سرش تا روي شانه‌هايش ريخته بود و فوق‌العاده آرام خوابيده بود. آقاي ميناچي که همراه ما بود، جلو رفت و به دليل اينکه وکيل بود و با پاره اي از امور آشنايي داشت، کمي کوشيد تا با دقت نگاه کند و ببيند که آيا زخمي يا آثار ضربه‌اي يا چيزي بر روي بدن دکتر ديده مي‌شود يا خير؟ که حقيقتا نبود.

خيلي چهره معمولي اي داشت، اصلا گرفته نبود، در هم نبود، چشم‌هايش بر هم بود و در يک خواب ناز ابدي فرو رفته بود. بيرون آمديم و به لندن بازگشتيم و دوستان ديگر را خبر کرديم. به هر حال مقدمات برگزاري مراسم ترحيم و بزرگداشت مرحوم دکتر، فراهم شد. دوستان در سراسر دنيا – چنان که گفتم – همه با خبر شدند و يکي پس از ديگري، از اين جا و آن جا دررسيدند.

در آن ايام، لندن، ايام بسيار شلوغي را پشت سر مي‌گذاشت و همه کساني که در آن وقت نامي‌داشتند و از مخالفان بنام رژيم شاه بودند، اين جا گرد آمدند. در همين اثنا، جناب آقاي شبستري هم که امام مسجد‌هامبورگ بودند، بدون خبر از اين که چنين اتفاقي افتاده است به منزل يکي از دوستان که بقيه دوستان هم در آنجا بودند وارد شدند.

ايشان به من مي‌گفت وقتي آمدم، ديدم همه چهره‌ها گرفته است؛ من خبر نداشتم که چه اتفاقي افتاده است ولي پا به مجلس که گذاشتم، ديدم مجلس غيرمتعارفي است. وقتي به ايشان گفتند که مرحوم شريعتي از دنيا رفته است، به طوري بسيار طبيعي، آهي از نهاد برکشيد و گفت: عجب! دکتر شريعتي هم به تاريخ پيوست؛ و حقيقتا به تاريخ پيوسته بود. به هر حال مقدمات فراهم شد و برخلاف مشهور، جنازه مرحوم دکتر در اين جا يعني در «امام باره»، غسل داده نشد بلکه در يکي از مساجد لندن که مسجدي کوچک و متعلق به اهل سنت بود و غسالخانه‌اي داشت، غسل داده شد. بنده و جناب آقاي شبستري متعهد تغسيل و تکفين ايشان بوديم؛ يعني در واقع، دوستان از آقاي شبستري خواسته بودند و ايشان هم به من گفت که بيا تا با هم اين کار را انجام بدهيم، البته دو نفر ديگر هم به ما پيوستند: آقاي دکتر ابراهيم يزدي و آقاي صادق قطب‌زاده. اين چهار نفر بوديم که جنازه مرحوم دکتر را آوردند. ديگر جسد دکتر سالم نبود، سرتاپاي او را شکافته بودند، تمام سر و بدن شکافته شده بود، نمونه‌برداري شده بود و بررسي‌هاي طبي بسيار جدي‌اي صورت گرفته بود.

بيمارستان ساوت همپتن، يک گزارش مفصل طبي در باب مرگ دکتر ارائه کرد و در آن گفته بود چيز مشکوکي ديده نشده است و مرگ او مثلا بر اثر به قتل رسيدن، دسيسه، زهر، دشنه و چيزي از اين قبيل نبوده و به نظر مي‌آيد که به مرگ طبيعي از دنيا رفته است؛ مرگ طبيعي يعني با سکته. اتفاقا همان روزي که به ساوت همپتن رفته بوديم و براي اولين بار با جاي خالي مرحوم شريعتي روبه رو شديم و بعدا به بيمارستان رفتيم، در همان اتاقي که مرحوم دکتر خوابيده بود، سطلي بود که شايد در آن، نزديک به 40 تا ته سيگار بود يعني در همان مدت کوتاه، مرحوم دکتر مقدار زيادي سيگار کشيده بود.

طبيبان مجلس ما بهتر از من مي‌دانند که در حالت عصبي شديد و با آن فشاري که دکتر، در آن روزها، در آن قرار داشت، امکان چنين رخدادي وجود داشته است، خصوصا اين که شب قبل از حادثه مرحوم شريعتي به فرودگاه هيثرو رفته بود چون قرار بود دختران او بيايند، همه مسافران آمده بودند الا ‌دختران او.

دوست ما نقل مي‌کرد که فوق‌العاده مضطرب شده بود. چون خانمش از تهران تلفني به او گفته بود که دخترها از گمرک و قسمت کنترل گذرنامه گذشته‌اند و به طرف هواپيما رفته‌اند. وقتي دخترها نيامده بودند، او شديدا مضطرب شده بود که مبادا دوباره حيله‌اي در کار بوده و به نام سوار شدن هواپيما، دخترک‌ها را هدايت کرده‌اند و به جاي ديگري برده‌اند و مثلا آنها را گروگان گرفته‌اند يا زندان انداخته‌اند. همه اين فکرها از سر او گذشته بود و او را فوق‌العاده درپيچيده بود. البته دخترها آمده بودند و با او به ساوت همپتن رفته بودند.

اين فشارها بوده و بعد هم اين همه سيگار مصرف شده بود که من گمان مي‌کنم به بهترين وجهي مي‌تواند علت يک سکته قلبي ناگهاني را توضيح بدهد. پس از فوت دکتر شريعتي، روزنامه‌هاي رسمي مثل کيهان، اطلا‌عات و بامداد با حروف درشت در صفحات اول، از او تجليل مي‌کردند و طوري وانمود مي‌کردند که او فقط يک اسلا‌م‌شناس بي‌ضرر و خطر بوده و چون مريض بوده، به مرگ طبيعي درگذشته است.

ساواک دستور داده بود که مبارزات، شکنجه‌ها، زندان‌ها، تعقيب و مراقبت‌ها و عذاب‌هايي که علي از حکومت متحمل شده بود، کاملا مسکوت گذارده شود.

به هر حال، ساواک تعدادي از مامورين عالي‌رتبه خود را به لندن مي‌فرستد تا اگر به صورت عادي توانستند جنازه را از خانواده تحويل بگيرند که چه بهتر؛ وگرنه آن را به هر شکل ممکن بربايند و به ايران بياورند. غافل از اينکه دوستداران دکتر و دانشجويان خارج از کشور، با هوشياري سياسي، اين ترفند آنها را نيز خنثي خواهند کرد. آنها به محض اطلا‌ع از اينکه ساواک ما را براي گرفتن جنازه تحت فشار گذاشته، وکيلي از طرف خود و وکيل ديگري براي احسان مي‌گيرند و آنها را مامور مي‌کنند که از دولت انگليس بخواهند جسد را تحت هيچ شرايطي به افراد سازمان امنيت ايران تحويل ندهد و خبر اين اقدام را بلا‌فاصله براي هواداران و مبارزان خارج از کشور در اروپا و آمريکا و لبنان مخابره مي‌کنند. خبر شهادت علي به صورت بسيار گسترده توسط مبارزين خارج از کشور منتشر شد و احزاب وسازمان‌هاي مختلف سياسي با انتشار بيانيه‌هاي گوناگون، از دست دادن علي را «سوگ قلم و شرف» تعبير مي‌کردند. اما روزنامه‌هاي کيهان و اطلاعات که مهمترين روزنامه‌هاي کشور محسوب مي‌شدند، پس از دو روز سکوت، در تاريخ 31 خرداد 1356، اطلا عيه‌اي را درج کردند که مرگ علي را طبيعي و ناشي از بيماري‌هاي ريشه‌دار جلوه مي‌داد. متن اطلاعيه چنين بود: «مرحوم دکتر علي شريعتي که براي درمان ناراحتي چشم و کسالت قلبي خود به انگلستان رفته بود، در آنجا بر اثر سکته قلبي درگذشت.» خانم دکتر شريعت رضوي در اين باره اين نکته را تذکر داده است که علي هيچگاه ناراحتي جسماني خاصي نداشت. کسي از اعضاي خانواده و فاميل به ياد ندارد که او حتي يک بار از درد يا ناراحتي جسماني گله کرده باشد و مهمتر از آن اينکه او هيچ گاه به پزشک مراجعه نکرده بود.

همه دوستان و نزديکان علي مي‌دانند وي فردي قوي و سالم بود و خودش به اين نکته توجه داشت. حتي بعد از تحمل آخرين زندان که هيجده ماه به طول انجاميد، با آنکه تمام اين دوره را هم در سلول تنگ، تاريک و انفرادي زندان شهرباني سپري کرده بود، فقط گه گاه از نور خورشيد ناراحت مي‌شد. غير از اين هيچ ناراحتي ديگري نداشت، علي از اين نظر به خود مي‌باليد و به شوخي مي‌گفت: «من آنم که سلول تاريک هم نتوانست بر سلامتي‌ام اثر بگذارد» و راست هم مي‌گفت؛ من که همسر او بودم، هرگز به ياد ندارم که او از درد شکايت کرده باشد. دفترچه بيمه او هم به خوبي نشان دهنده اين ادعاست. تمام اوراق اين دفترچه (که به عنوان سند در دسترس است) سفيد است. علي از اين دفترچه فقط يک بار در تاريخ 28/4/55 استفاده کرده است، آن هم نه به علت بيماري قلبي يا فشار خون يا قند و غيره، بلکه براي گرفتن عينک بوده است. خوانندگان آگاه تصديق مي‌کنند که کسي با اوضاع مالي مشابه ما، در صورت بيماري، حتما از دفترچه بيمه خدمات درماني استفاده مي‌کرد و مي‌کند. بدين ترتيب، طبيعي است که اگر علي مريض مي‌شد؛ يا اصولا داراي ناراحتي قلبي بود، قاعدتا مي‌بايست به پزشک مراجعه مي‌کرد و سابقه بيماري او در دفترچه‌اش منعکس مي‌شد. وي با اينکه سيگار مي‌کشيد، اما معاينات پزشکي نشان داد که سيگار تاثير چنداني بر جسم او نگذاشته است. بنابراين احتمال هرگونه سکته قلبي يا بيماري مشابه، بدون اينکه سابقه‌اي داشته باشد، بعيد به نظر مي‌رسيد. پروفسور حامد الگار در نوشته‌اي توضيح داده که شرايط مرگ دکتر شريعتي، اين ظن را به شدت تقويت مي‌کند که وي به دست ساواک به قتل رسيده است. او عنوان مي‌کند که حتي اگر شريعتي را به قتل نرسانده باشند، او به حق درخور عنوان «شهيد» است. اين شايد مهمترين موضوعي است که بايد درباره شريعتي به آن توجه کرد.

شهيد دکتر علي شريعتي پس از مرگ خود، بيش از پيش در بين جوانان مطرح شد و کتاب‌هايش بارها و بارها تجديد چاپ شدند. مرگ او – همچنان که خود مي‌خواست – مرگي بزرگ و تاثيرگذار بود، همچنان که زندگي‌اش همينگونه بود.

نويسنده : محمد‌حسين روانبخش

دسته‌ها
شریعتی و امام موسی صدر مرگ شریعتی

متن سخنرانی امام موسی صدر در مراسم چهلم شریعتی + صوت

به گزارش نیمه حرف.کام، کتاب «شریعتی در زندان» اثری از محمد حکیم پور که سال 86 در انتشارات نغمه نو اندیش منتشر کرده است.

در این کتاب درباره روابط دکتر علی شریعتی و امام‌ موسی‌صدر مطالبی آمده است: «پس از اینکه دکتر علی شریعتی با گذز نامه‌ای با نام علی مزینانی به انگلیس سفر می کند و از آنجا سفری به فرانسه دارد؛ امام موسی صدر که خبر را می‌شنود به سرعت به آلمان می‌رود و از آنجا با صادق طباطبائی به فرانسه می‌روند برای دیدن دکتر، که ایده خود را از تشکیل کادری در اروپا که زمینه فعالیت‌های دکتر در انجا فراهم شود، مطرح می کند. از آنجا بود که پیشنهاد تأسیس «حسینه ارشاد در تبعید» را می‌دهند و آمادگی خود را در جهت کمک‌های فکری و مالی خود ابراز می کند و بنا می شود که دکتر مدتی به استراحت بپردازد تا پس از تجدید قوا و روحیه این موضوع پیگیری شود که مرگ نابهنگام و مشکوک دکتر اجازه نمی دهد . امام صدر پس از مرگ شریعتی به خواست خانواده وی مقدمات دفن وی در زینبیه را فراهم می کند.»

امام موسی صدر بر پیکر دکتر شریعتی نماز خواند و مراسم چهلمی است که امام برای دکتر در لبنان برگزار کرد. این مراسم سر و صدای زیادی به پا کرد و برای اولین بار هفده نهضت از نهضت­ ها و جنبش ­های آزادی­ بخش اسلامی از اریتره، فلسطین، الجزایر و …برای این مراسم جمع می­ شوند.

دو گروه با این حرکت امام صدر مخالفت می­ کنند؛ یکی شاه که در این مراسم حملات تندی به او شده بود.  بطوری که روزنامه­ های لبنان نوشتند امام موسی صدر برای یکی از مخالفان رژیم ایران مراسم گرفته است. این حرکت امام آنقدر برای رژیم سنگین بود که تابعیت ایرانی امام و خانواده­ اش را لغو کردند.

گروه دوم، روحانیون مخالف دکتر شریعتی بودند. برای نمونه نامه یکی از علمای آن زمان را ذکر می­ کنیم: در آن زمان امام صدر رئیس مجلس اعلای شیعیان بود. اما این روحانی به خود امام نامه نمی ­نویسد و نامه را برای شیخ محمد مهدی شمس ­الدین، نایب رئیس مجلس می ­فرستد: «پس از سلام، شکایات و اخبار و اعتراضات زیادی به من رسیده که شفاهی، کتبی و تلگرافی بوده است و آن در مورد سید موسی صدر بوده که برای مرگ علی شریعتی که یک فرد کافر به دین و طریقت بود، مجلس عزاداری برپا نموده و یک فرد فاسد و بزرگ­ترین دشمن دین و دینداران در تمام دنیا را شخص بزرگواری معرفی کرده است. این عمل او خلاف دین است و گمراهی را زیاد می­ کند و نمی­دانم چه جوابی در قیامت خواهد داد. انالله و انا الیه راجعون.»

 

 


سخنرانی امام موسی صدر در مراسم چهلم دکتر علی شریعتی

 امام موسی صدر در مراسم شب چهلم دکتر شریعتی به ایراد سخنرانیمی‌پردازد و می‌گوید: «برادران‌ و خواهرانِ دانشمند و بزرگوار، خواهر گرامی‌ خانم‌ دکتر شریعتی‌، برادر عزیز احسان‌، سلامٌ علیکم‌ و رحمة‌ الله و برکاته‌.

چرا برای‌ دکتر شریعتی‌ جلسه‌ای‌ به‌ پا می‌کنیم‌ و یاد او را گرامی‌ می‌داریم‌؟ به‌ چه‌ سبب‌ جلسه عظیمی‌ بر پا شده‌ که‌ مردان‌ و زنان‌ مبارز را در بر گرفته‌ است‌؟ روحانیان‌ روشنفکر در آن‌ حاضرند و رهبران‌ فکری‌ از هر سو در آن‌ گرد آمده‌اند. من‌ هم‌اکنون‌ رئیس‌ دانشکدة‌ حقوق‌ آقای‌ دکتر محمد فرحات‌ و برادر دانشمند دکتر منیر شفیق‌ و رهبران‌ فکری‌ دیگر را در برابر خود می‌بینم‌. برای‌ چه‌ در اینجا جمع‌ شده‌ایم‌ و یاد دکتر شریعتی‌ را گرامی‌ می‌داریم‌؟ چه‌ رابطه‌ای‌ بین‌ ما و او هست‌ و چه‌ چیزی‌ او را به‌ ما مربوط‌ می‌سازد؟ جواب‌ این‌ سؤال‌ را در وضع‌ انسانی‌ که‌ زندگی‌، اوضاع‌ و محیط‌ خود را بررسی‌ می‌کند و در افق‌ خود نگران‌ است‌ می‌توان‌ یافت‌. هیچ‌ یک‌ از حقایق‌ در زندگی‌ این‌ انسان‌ و در جامعة‌ او بلندپروازی‌ او را راضی‌ نمی‌کند. همچنان‌ به‌ افق‌ می‌نگرد و تصمیم‌ می‌گیرد تا محیط خود را تغییر دهد.

* مبارز کیست؟

حدیثی‌ از پیغمبر اکرم‌ نقل‌ شده‌ است‌ که‌ می‌فرمایند: بیش‌ از همة‌ مردم‌ پیغمبران‌ گرفتار و ناراحت‌ اند و صدمه‌ می‌خورند. پس‌ از آنها اوصیای‌ پیغمبران‌ و سپس‌، هر کس‌ از دیگری‌ بهتر باشد زحمت‌ و رنج‌ بیشتری‌ خواهد داشت‌. این‌ حدیث‌ شریف‌ زحمت‌ کسانی‌ را که‌ تصمیم‌ می‌گیرند جامعة‌ خود را تغییر دهند، نشان‌ می‌دهد. جامعة‌ آنها ایشان‌ را راضی‌ نمی‌کند و می‌خواهند آن‌ را تغییر دهند. از آنان‌ که‌ از وضع‌ فعلی‌ جامعه‌ بهره‌برداری‌ می‌کنند عذاب‌ می‌کشند و رنج‌ می‌برند. هرچه‌ بلندپروازی‌ و افکار آنها بلندتر باشد صدمة‌ بیشتری‌ تحمل‌ می‌کنند. در هر حال‌، ما آنگاه‌ که‌ به‌ افق‌ خود می‌نگریم‌ و حقیقت‌ زندگی‌ روزمرة‌ خود را در لبنان‌ و در جهان‌ عرب‌ و در همة‌ جهان‌ نگاه‌ می‌کنیم‌، در وضع‌ امروز خود، چیزی‌ که‌ بلندپروازی‌ ما و آرزوهای‌ ما را تأمین‌ کند و ما را قانع‌ سازد نمی‌بینیم‌. در مقابلِ این‌ وضعِ نامساعد، مردم‌ به‌ چهار دسته‌ تقسیم‌ می‌شوند: دسته‌ای‌ در مقابل‌ واقعیت‌ موجود تسلیم‌ می‌شوند، در آن‌ ذوب‌ می‌شوند، با آن‌ می‌سازند و وضع‌ موجود را می‌ستایند و می‌کوشند برای‌ وضع‌ موجود فلسفه‌ بسازند و آن‌ را صحیح‌ بشمارند. در نتیجه‌، با آن‌ همکاری‌ می‌کنند و فاسد می‌شوند. اینها مردم‌ ضعیفی‌ هستند که‌ ما از آنها نیستیم‌ و آنها را از خود نمی‌دانیم‌. دستة‌ دیگر که‌ از اینها قوی‌ترند، این‌ وضع‌ را نمی‌پذیرند ولیکن‌ از این‌ وضع‌ فرار و هجرت‌ می‌کنند، به‌ جامعه‌های‌ دیگر پناه‌ می‌برند، به‌ اروپا و آمریکا و جاهای‌ دیگر می‌روند. پس‌ پناهگاه‌ دیگری‌ برای‌ خود می‌یابند تا در آنجا زندگی‌ کنند. این‌ دسته‌ از دستة‌ اول‌ قوی‌ترند ولی‌ باز ما آنها را نمی‌پذیریم‌ و خود را از آنها نمی‌دانیم‌. دستة‌ سوم‌ که‌ از دستة‌ اول‌ و دوم‌ قوی‌ترند، تسلیم‌ نمی‌شوند و فرار هم‌ نمی‌کنند. سعی‌ می‌کنند جامعة‌ خود را تغییر دهند و اوضاع‌ را به‌ وضع‌ مساعدی‌ که‌ خود می‌خواهند تبدیل‌ کنند. تصور می‌کنم‌ که‌ شما از این‌ دسته‌ هستید. زیرا وقتی‌ حس‌ می‌کنیم‌ که‌ در این‌ جلسه‌ که‌ برای‌ بزرگداشت‌ مرد بزرگی‌ که‌ او را تربیت‌ شدة‌ درد و رنج‌ می‌شناسیم‌ برپا شده‌ است‌، رهبر انقلاب‌ و سر شعلة‌ روشن‌ انقلاب‌، ابوعمار، شرکت‌ می‌کند، ناگهان‌ مجلس‌ عزای‌ ما به‌ بزم‌ و سرور تبدیل‌ می‌شود و از ضعفْ قدرت‌ زاده‌ می‌شود و از حزنْ شادمانی‌ و از یأسْ امید. بنابراین‌، شما و ما از مردم‌ دستة‌ اول‌ و دوم‌ نیستیم‌، بلکه‌ برای‌ تغییر جامعة‌ خود تلاش‌ می‌کنیم‌. آنچه‌ در جامعه‌ و منطقة‌ ما و در جهان‌ می‌گذرد ما را راضی‌ نمی‌کند، ولی‌ ما نه‌ تسلیم‌ می‌شویم‌ و نه‌ فرار می‌کنیم‌، بلکه‌ می‌کوشیم‌ این‌ وضع‌ را تغییر دهیم‌. کسانی‌ که‌ می‌خواهند محیط‌ خود را تغییر دهند به‌ دو دسته‌ تقسیم‌ می‌شوند: دستة‌ اول‌ کسانی‌ هستند که‌ اسلحة‌ دیگران‌ را به‌ عاریت‌ می‌گیرند. بعضی‌ از احزابی‌ که‌ ما با آنها ارتباطی‌ نداریم‌ و به‌ آنها عقیده‌ نداریم‌، کسانی‌ هستند که‌ از دستة‌ اول‌ و دوم‌ نیستند و از آنها بهترند ولی‌ سعی‌ کردند اسلحة‌ دیگران‌ را در راه‌ تغییر جامعة‌ خود به‌ کار گیرند. این‌ مردم‌ مصداق‌ قول‌ مولا امیرالمومنین‌ اند که‌ می‌فرماید: کسی‌ که‌ به‌ دنبال‌ حق‌ می‌گردد و اشتباه‌ می‌کند نمی‌توان‌ او را با کسی‌ که‌ به‌ دنبال‌ باطل‌ می‌گردد و به‌ آن‌ می‌رسد مقایسه‌ کرد. درست‌ است‌ که‌ ما با این‌ دسته‌ از مردم‌ که‌ می‌خواهند جامعة‌ خود را با اسلحة‌ عاریتی‌ تغییر دهند نیستیم‌ ولی‌ به‌ آنها احترام‌ می‌گذاریم‌ و آنها را از دسته‌های‌ دیگر بهتر می‌شماریم‌. ما هرچند از این‌ مردمی‌ که‌ برای‌ تغییر جامعة‌ خود قیام‌ کردند و از ایدئولوژی‌ دیگران‌ برای‌ تغییر استفاده‌ می‌کنند با احترام‌ یاد می‌کنیم‌ ولی‌ خود را از این‌ دسته‌ نمی‌دانیم‌. زیرا معتقدیم‌ اسلحه‌ای‌ که‌ برای‌ تغییر جامعه‌ به‌ کار می‌رود باید با زمین‌ و آسمان‌ ما تناسب‌ داشته‌ باشد. ما نمی‌توانیم‌ از ایدئولوژی‌ و افکار عظیمی‌ که‌ برای‌ ما در زیر این‌ آسمان‌ و روی‌ این‌ خاک‌ به‌ وجود آمده‌ و از ایمان‌ به‌ خدا که‌ برای‌ ما بلندپروازی‌ و هدفهای‌ بی‌نهایت‌ ایجاد می‌کند چشم‌ بپوشیم‌. بنابراین‌، از این‌ دسته‌ نیستیم‌.

*اگر امروز نتوانیم‌ این‌ وضع‌ را تغییر دهیم‌، فردا تغییر خواهیم‌ داد

آنگاه‌ که‌ بررسی‌ می‌کنیم‌ و به‌ جهان‌ عرب‌ می‌نگریم‌، می‌بینیم‌ که‌ اوضاع‌ جهان‌ عرب‌ خوب‌ نیست‌ و ما را سرافراز نمی‌کند. دسته‌ای‌ تروریست‌ در اسرائیل‌ حکومت‌ می‌کنند و ترور را به‌ چشم‌ تکلیف‌ می‌نگرند و می‌خواهند رسالتِ مقدسِ آزاد کردنِ فلسطین‌ را ترور بنمایانند. در عین‌ حال‌، در جهان‌، کسانی‌ را می‌بینیم‌ که‌ به‌ حرفِ نامناسبِ آنها گوش‌ سپرده‌اند. این‌ اوضاع‌ ما را پریشان‌ و ناراحت‌ می‌کند. خوب‌ که‌ به‌ جهانِ خود می‌نگریم‌، وزیر خارجة‌ آمریکا را می‌بینیم‌ که‌ می‌آید و می‌رود و با رهبران‌ کشورهای‌ عرب‌ دیدار می‌کند. با همة‌ گذشتهایی‌ که‌ آنها کرده‌اند باز هم‌ از آنها گذشتهای‌ بیشتر می‌طلبد. این‌ امر برای‌ ما قابل‌ تحمل‌ نیست‌. می‌بینیم‌ با تمام‌ گذشتهایی‌ که‌ اعراب‌ از نظر اقتصادی‌، نفتی‌، جغرافیایی‌ و جنگی‌ در مقابل‌ آمریکا کردند، اما هنوز جهان‌ از کشورهای‌ عربی‌ گذشتهای‌ دیگری‌ خواستار است‌ تا بتواند تروریستهای‌ اسرائیلی‌ را راضی‌ کند. بنابراین‌، به‌ هیچ‌ وجه‌ نمی‌توانیم‌ این‌ وضع‌ را قابل‌ قبول‌ بدانیم‌. هرچند که‌ نتوانیم‌ امروز این‌ وضع‌ را تغییر دهیم‌ ولی‌ حداقل‌ گام‌ اول‌ را در راهی‌ که‌ هزار کیلومتر مسافت‌ دارد می‌توانیم‌ بگذاریم‌. اگر امروز نتوانیم‌ این‌ وضع‌ را تغییر دهیم‌، فردا تغییر خواهیم‌ داد. بنابراین‌، ما باید تصمیم‌ بگیریم‌ که‌ این‌ وضع‌ را تغییر دهیم‌. از طرفی‌ به‌ وضع‌ داخلی‌ خود که‌ نگاه‌ می‌کنیم‌، می‌بینیم‌ که‌ یک‌ سال‌ از جنگِ کثیفِ لبنان‌،جنگی‌ که‌ هیچ‌ پیروزیی‌ در آن‌ نیست‌، گذشته‌ است‌. در این‌ معرکه‌ای‌ که‌ بدون‌ سبب‌ بر ما تحمیل‌ شد، تلاش‌ کردیم‌…»

دسته‌ها
بررسی و نقد ها خانواده شریعتی سوسن شریعتی مرگ شریعتی

سوسن شریعتی : شریعتی هنوز دفن نشده است

برنا: سوسن شریعتی در مراسم یادبود دکتر علی شریعتی در پاسخ به سوالی در زمینه انتقال جسد دکتر شریعتی به ایران گفت: برخلاف تصورات موجود در جامعه پیکر دکتر شریعتی هنوز به خاک سپرده نشده است، در واقع پیکر ایشان کنار مرقد مطهر حضرت زینب علیه السلام در حال نگهداری است و تا کنون تمام تلاشهای ما برای انتقال پیکر ایشان به ایران ناتمام باقی مانده است و حتی یکبار شهرداری تهران اعلام کرد که دفن دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد که بنا بر وصیت ایشان انجام می شد، مشکلات زیست محیطی دارد اما من امیدوارم بالاخره زمانی پیکر دکتر شریعتی در ایران دفن می شود.
http://www.irdc.ir/storage/Images/20090306134105t200-Shareati_METx.jpg
سوسن شریعتی در پاسخ به سوالی در مورد توجه فراگیر طی چند سال اخیر به دکتر شریعتی در ایران و به خصوص در بین جوانان نیز گفت: متاسفانه چارچوب درستی برای نقد تفکرات دکتر شریعتی در ایران وجود ندارد. بسیاری متعصبانه از او دفاع می کنند و برخی دیگر او را متعصبانه طرد می کنند. بنابراین هنوز ما از نقد صحیح دکتر شریعتی فاصله بسیاری داریم و البته برای رسیدن به آن باید مسیر طولانی را طی کنیم.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و روشنفکری شریعتی و مطهری ضد شریعتی - نقد شریعتی طرحی از یک زندگی مرگ شریعتی

اطلاعیه مشترک استاد مطهری و مهندس بازرگان درباره شریعتی

حساسیتهای استاد مطهری نسبت به علی و افکارش به این نامه هم محدود نشد و آن مرحوم همراه با مهندس بازرگان به نوشتن اطلاعیه مشترکی در آذر ماه 1356 درباره وضعیت فکری و ایمانی علی نوشتند و در ان ضمن تمجید و تقدیر از شخصیت شریعتی به برجسته کردن اشتباهات فراوان در مسائل اسلامی ( حتی در مسائل اصولی ) و کمبود مطالعه و آگاهی در مورد برخی از مسلمات قرآنی و سنت و معارف و فقه اسلامی به جوانان و علاقه مندان از باب وظیفه و رسالت ایمانی هشدار داده بودند که آثار شریعتی چندان از شائبه اشتباه و ضعف در مسائل دینی خالی نیست و این اطلاعیه چند ماه پس از مرگ شریعتی بود که منتشر شد .

1. در مورد چاپ مقالات شریعتی در کیهان ، مخالفان شریعتی سعی فراوانی کردند تا با انتساب مقالات به او و متهم نمودن وی به نوشتن انها به قصد آزادی از زندان ماهیت او را به زیر سوال برده و بدین سان انتقام خود را از علی بگیرند . علی بنا به اظهارات و خاطرات دوستان و برخی اسناد ساواک نوشتن آنها را جهت همکاری با رژیم پهلوی به قصد آزاد شدن رد کرده و ان را توطئه ای حساب شده از سوی ساواک بر ضد خودش می داند . ن . ک به ج دوم شریعتی به روایت اسناد ساواک صص 501 و 524 و 533 . استاد مطهری هم در نامه به آیت اله خمینی به چاپ این مقالات و ارائه انها توسط علی به کیهان برای آزادی از زندان تاکید می کند . آقای سید محمدمهدی جعفری خاطره ای از چگونگی برخورد مرحوم مطهری با چاپ این مقالات بعد از پایان جلسه سخنرانی در منزل دکتر نوفر دارد که شنیدنی است : بعد از پایان مجلس آقای مطهری در صدر سالن روی نیمکتی نشسته بود . چشمش افتاد به من . اشاره کرد که به طرفش بروم . رفتم گفت : دیدی رفیقت چه تیشه ای دارد به ریشه اسلام می زند ؟ من متوجه نشدم خیال کردم با آقای اصفهانی است گفتم : مگر آقای اصفهانی چه گفته ؟ مطهری گفت : اصفهانی را نمی گویم گفتم : پس کی ؟ گفت : دکتر شریعتی ! گفتم : چه کار کرده ؟ گفت : این مقالاتی که در کیهان می نویسد تیشه به ریشه دین زدن است گفتم مگر شما جریان را نمی دانید ؟ گفت : چی بوده جریان ؟ گفتم : دکتر شریعتی رفته بوده اصفهان یکی سخنرانی کرده بود این سخنرانی از نوار پیاده می شود و به وسیله ی دانشجویان چاپ می شود در صحافی ، ساواک کتاب را توقیف می کند . ساواک این را داده به کیهان . آقای مطهری گفت : نه ! این طوری نیست . گفتم خود دکتر شریعتی این را به من گفت آقای مطهری گفت : دروغ می گوید ! پدرش هم دروغ می گوید ! شهید مطهری نسبت به استاد محمدتقی شریعتی احترام فوق العاده ای قائل بود و همیشه با احترام از او یاد می کرد اما به قدری عصبانی بود که یک دفعه این حرف از دهانش پرید . سپس ادامه داد : یا این نوشته را داده به ساواک تا آزادش بکنند یا قول داده وقتی آزاد شد چیزی بنویسد . کسی به این شدت تیشه به ریشه اسلام نزده که دکتر شریعتی دارد می زند ! من وقتی دیدم آقای مطهری این قدر عصبانی است چیزی نگفتم . حتی این گفتگو را به دکتر شریعتی هم منتقل نکردم چون ما کوشش می کردیم شاید بین این دو نفر التیام داده شود . خداییش من هرگز از دکتر شریعتی بدگویی نسبت به شهید مطهری نشنیدم . شریعتی آن گونه که من او را شناختم ص 72  

  در آن هنگام من هنوز در خارج کشور بودم و مشغول سر و سامان دادن به امور فرزندانم در فرانسه   ( زیرا دوستان سیاسی بر این نظر بودند که آنها را از نظر امنیتی نباید به ایران برد ) .

آقای سید محمدمهدی جعفری که از نزدیک در ماجرای چگونگی نوشتن اعلامیه مهندس بازرگان و استاد مطهری بودند شرح ماجرا را بدین صورت توضیح می دهند :

بعد از فوت دکتر شریعتی ، مهندس بازرگان روی اصراری که در رفع کدورت و اختلاف بین شریعتی و مطهری داشت ، البته من از مرحوم بازرگان شنیدم در منزل آقای دکتر کاظم یزدی ، که از اعضای فعال انجمن پزشکان بود جلسه ای بود . در آنجا مهندس بازرگان رو می کند به آقای مطهری و می گوید : شایعاتی هست که شما با مرحوم شریعتی اختلافاتی داشتید . من می دانم که اختلافاتی نداشتید . بیایید من و شما چیزی بنویسیم درباره ی دکتر شریعتی که ریشه ی این شایعات زده شود .

شهید مطهری گفت : باشد من حاضرم

مهندس بازرگان در آنجا می گوید : یک چیزی شما بنویسید ، یک چیزی هم من می نویسم بعد این دو را با هم تلفیق می کنیم .

مهندس بازرگان گفت : یک چیزی من در تجلیل از شریعتی نوشتم . بعد که خواندم ایشان نپسندید . آقای مطهری مطلبی را که نوشته بود خواند من نپسندیدم . همه اش در رد و نقد دکتر شریعتی بود .

اعضای انجمن اسلامی پزشکان که در منزل دکتر کاظم یزدی بودند خیلی اصرار کردند که ما حتما چیز مشترکی بنویسیم . به خاطر از بین رفتن شایعات و چون می دانستم هیچ دو نفر نیستند که صد در صد در همه یمطالب با هم توافق داشته باشند من حرف های آقای مطهری را پذیرفتم . نوشته ی مطهری را گرفتم و مقداری خصوصا در مقدمه نظرات خودم را علاوه کردم . از جمله نوشتم : ما شهادت می دهیم که در مسئله ی توحید ، نبوت ، معاد ، عدل و امامت هیچ گونه اشکالی ندارد و به این اصول اعتقاد دارد و …

مابقی مطلب را شهید مطهری نوشته بود . از جمله نوشته بود به علت اطلاع کمی که از معارف اسلامی داشت ، دیدم این حرف صد در صد درست نیست ولی چون به یک توافق نسبی رسیده ایم آن را امضا کردم .

نوشته که منتشر شده و به دست من رسید خیلی ناراحت شدم . دیدم در جامعه اثر منفی دارد . خصوصا آن قسمتی که نوشته بود ایشان اطلاعات کمی از معارف اسلامی داشته است . از این جهت دکتر پیمان ، آقای میرحسین موسوی ، دکرت فریدون سحابی ، بسته نگار و من اعلامیه را برداشتیم و رفتیم منزل مهندس بازرگان به ایشان گفتیم : این چیه که نوشتی ؟

مهندس بازرگان گفت : من مثل شاگرد مدرسه ناآگاهی بودم . وقتی در کلاس نشسته ، شاگرد پیش خودش می گوید من این حرف را می زنم نمره بیست می گیرم . وقتی این اعلامیه امضا شد من پیش خود فکر کردم به پیروزی بزرگی دست یافته ام که آقای مطهری را وادار کرده ام آن حرف ها را بزند و اعتراف کند که اعتقادات دکتر هیچ اشکالی ندارد .

بازرگان افزود : اعلامیه را آوردم دادم دکتر سحابی . ایشان تا ان را نگاه کرد با ناراحتی گفت : این چیه که امضا کرده ای ؟

اولین ضربه را دکتر سحابی بر من وارد آورد و مرا متوجه کرد که متن آن چیزی نیست که من در آغاز فکر می کردم هست . حالا شما چه می گویید ؟ من حرفهای شما را قبول دارم .

من گفتم : در جامعه اثر منفی دارد .

مهندس بازرگان گفت : چه کار کنم ؟

گفتیم : شما باید توضیح بدهید که اثر آن اعلامیه از بین برود .

بازرگان گفت : قرار نبود که آن متن به این زودی منتشر بشود . یک نسخه دست من بود و یک نسخه هم دست آقای مطهری . چطوری این متن منتشر شده من نمی دانم . نسخه ای را که نزد من بود فقط به دکتر سحابی نشان دادم .

بعدها معلوم شد آقای مطهری وقتی از منزل دکتر کاظم یزدی بیرون می رود اعلامیه را می دهد به کسی الان نام آن فرد یادم نیست تا آن را بخواند . آقای مطهری حتی به آن فرد می گوید : این را بخوان اما منتشر نکن .

آن فرد چون می بیند نوشته به نفع آقای مطهری و به ضرر مرحوم دکتر شریعتی است بلافاصله آن را منتشر می کند .

مهندس بازرگان با عکس العمل سحابی که روبه رو می شود به آقای مطهری تلفن می کند و می گوید : خواهش می کنم متن را منتشر نکن . ما از خیرش گذشتیم .

آقای مطهری می گوید : من فقط یک نسخه دادم به کسی . چشم ان را منتشر نمی کنم

آقای مهندس بازرگان برای آن که اثر آن اعلامیه را خنثی بکند برداشت و توضیحی نوشت .

متن دوم را به من داد تا منتشر کنم . حقیقتا این توضیح خودش فی نفسه باعث ایجاد شک و شبهاتی پیرامون اصل مسئله است1 .  

متن اطلاعیه ای که استاد مطهری و مهندس بازرگان در سال 1356 درباره دکتر شریعتی و افکارش منتشر کردند به شرح ذیل است :

نظر به این که مسائل مربوط به مرحوم دکتر علی شریعتی مدتی است موضوع جنجال و اتلاف وقت طبقات مختلف و موجب انصراف آنها از مسائل اساسی و حیاتی و وسیله بهره برداری افراد و دستگاه های مغرض گردیده است . اینجانبان تبادل نظر در این مسائل را ضرور دانستیم و در پی یک سلسله مذاکرات به این نتیجه رسیدم که تا حدود زیادی وحدت نظر داریم . و با توجه به این که بیشترین افراد که دچار این سردرگمی و بیهوده کاری هستند از قشر حقیقت طلب اند وظیفه شرعی دانستیم عقاید و نظریات مشترک خود را در این زمینه نخست به طور اجمال و سپس به طور تفصیل به اطلاع عموم و به ویژه این قشر برسانیم . باشد که وسیله خیری برای رهایی از این سردرگمی و بازگشت به وحدت و الفت میان مسلمانان گردد که البته موجب رضای خدای متعال خواهد بود .

آنچه درباره آن مرحوم شایع است یا مربوط است به جنبه گرایش هایش و یا به استنباط ها و اظهار نظرهایش در مسائل اسلامی که در آثار و نوشته های او منعکس است .

اینجانبان که علاوه بر آشنایی به آثار و نوشته های مشارالیه با شخص او فی الجمله معاشرت داشتیم معتقدیم نسبت هایی از قبیل سنی گری و وهابی گری به او بی اساس است و او در هیچ یک از مسائل اصولی اسلام از توحید گرفته تا نبوت و معاد و عدل و امامت گرایش غیر اسلامی نداشته است .

ولی نظر به اینکه تحصیلات عالیه و فرهنگ او غربی بود و هنوز فرصت و مجال کافی نیافته بود در معارف اسلامی مطالعه وافی داشته باشد تا آنجا که گاهی از مسلمات قرآن و سنت و معارف و فقه اسلامی بی خبر می ماند – هر چند با کوشش زیاد به تدریج بر اطلاعات خود در این زمینه می افزود – در مسائل اسلامی ( حتی در مسائل اصولی ) دچار اشتباهات فراوان گردیده است که سکوت در برابر آنها ناروا و نوعی کتمان حقیقت و مشمول سخن خداست که : ” ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب اولئک یلعنهم الله و یلعنهم للاعنون “

از این رو با توجه به اقبال فراوان جوانان به کتب مشارالیه و اینکه خود او در اواخر عمر در اثر تذکرات متوالی افراد بی غرض و بالاتر رفتن سطح مطالعات خودش متوجه اشتباهات خود شد و به یکی از نزدیکانش وکالت تام برای اصلاح آنها داد . اینجانبان بر آن شدیم به حول و قوه الهی ضمن احترام به شخصیت و تقدیر از زحمات و خدماتش در سوق دادن نسل جوان به طرف اسلام بدون مجامله و پرده پوشی و بدون اعتنا به احساسات طرفداران متعصب و یا دشمن مغرض طی نشریاتی نظریات خود را درباره مطالب و مندرجات کتابهای ایشان بالصراحه اعلام داریم . از خداوند متعال مدد می طلبیم و از همه افرادی که بی غرضانه نظریات مستدل خود را در اختیار ما قرار می دهند و ما را در این راه یاری نمایند متشکر خواهیم شد . والاسلام علی من اتبع الهدی

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)

دسته‌ها
مرگ شریعتی مقالات

مرگ مبهم دکتر شریعتی

این مطلب بنا به درخاست یکی از کاربران (نور حق) مورد تصحیح و بازبینی بیشتری قرار گرفت

تصویر پیکر بی جان دکتر علی شریعتی

روزگار پيش از انقلا ب و در جريان مبارزات مردم عليه رژيم شاه، افراد بزرگ و موثري درگذشتند که مرگشان در هاله اي از ابهام قرار گرفت و روايت هاي متفاوتي از فوت آنها وجود داشت. اين افراد همه در يک چيز اشتراک داشتند و آن مخالفت با رژيم  پهلوي بود اما محل و شيوه مرگشان – همچنان که محل و شيوه زندگي شان – با هم تفاوت هاي بسياري داشت. رژيم مرگ همه اين افراد را مرگ طبيعي مي دانست و مردم مبارز آنها را شهيد مي دانستند.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و امام خمینی مرگ شریعتی

دیدار استاد شریعتی با امام درباره دکتر شریعتی

سوسن شریعتی خاطرات خود از مراسم سالگرد پدر را روایت می‌كند

برداشت اول: برای من كه دختربچه‌ای 16 ساله بودم، اولین مواجهه با رویكردهای موجود نسبت به علی شریعتی در جریان برگزاری مراسم چهلم او در لبنان حاصل شد. امام موسی‌صدر با همراهی دكتر چمران و چهره‌هایی همچون صادق طباطبایی و قطب‌زاده بانی برگزاری مراسم چهلم دكتر در بیروت شدند. ما چند روز قبل از برگزاری این مراسم در منزل امام موسی صدر میهمان شدیم. در این روزها بود كه شاهد فشارهای وارده به امام موسی صدر برای لغو این مراسم بودیم. این فشارها از دو ناحیه صورت می‌گرفت، هم از جانب روحانیون ایرانی مقیم منطقه و نیز داخل ایران كه شریعتی را چهره‌ای غیردینی می‌دانستند و هم از جانب مأمورین رژیم سابق كه شریعتی را اپوزیسیون نظام می‌دانست.