دسته‌ها
دیگران از شریعتی می گویند شریعتی و ساواک مقالات اکبر گنجی

دکتر شریعتی چرا و چگونه از زندان آزاد شد؟

گفت «می‌خواهم فریاد کنم؛ اگر نتوانستم، سکوت می‌کنم؛ خاموش مردن بهتر از نالیدن است» و خاموش ماند و مُرد با حرف‌هایی برای گفتن که نگفته ماند که گفته بود: «همیشه حرف‌هایی است برای گفتن و حرف‌هایی است برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد، حرف‌هایی اهورایی و برآمده از دل.» از خدا خواسته بود، «چگونه زیستن» را به او بیاموزد، «چگونه مردن» را خود خواهد دانست و پسرش احسان نقل کرده، پدر وقتی مقالاتی با امضای خود در روزنامه کیهان را دید، برآشفت و گفت: «اگر بی‌شرمی کیهان‌ها نبود، من خود را آتش می‌زدم.» حرف‌های نگفته دکتر علی شریعتی از آزادی‌اش از زندان انفرادی ۱۸ ماهه در ۲۹ اسفند ۱۳۵۳ با حرف‌های گفته بسیاری چه در زمان خود و چه طی این ۴۰ سال تفسیر شد؛ مقالاتی که به نام او در سال ۱۳۵۴ تحت عنوان «مارکسیسم، ضد اسلام» در مجموعه «اسلام، انسان و مکتب‌های مغرب زمین» در روزنامه کیهان منتشر شد، در‌‌‌ همان زمان به شائبه همکاری وی با ساواک به عنوان جواز آزادی‌اش دامن زد که تا امروز که ۳۷ سال از آن می‌گذرد، همچنان یکی از نقاط کانونی نقد و نظر موافقان و منتقدان این روشنفکر مذهبی است و در سالی که گذشت هم نظرات مختلفی پیرامون آن مطرح شد.

 

احسان شریعتی گفته مقالاتی که در کیهان منتشر شد، جزواتی بود با جلد آبی که قبل از زندان وجود داشت و در چاپخانه حسینیه ارشاد به دست ساواک افتاد و بعد از اینکه نتوانستند از شریعتی مصاحبه تلویزیونی بگیرند، این مقالات را منتشر کردند. به گفته فرزند شریعتی، چاپ این مقالات در کیهان با اعتراض دکتر مواجه شد و آقای احمد صدر حاج‌ سیدجوادی، وکیل شریعتی هم علیه کیهان شکایت کرد.

سعید حجاریان اما قائل به فریب خوردن شریعتی است: «ساواک به شریعتی گفته بود که جزوه‌ای برای ساواک و سایر مقامات درباره اعتقاد خودش نسبت به مارکسیسم و تحلیل شرایط تهیه کند و دکتر نیز همین کار را کرده است. در واقع سازمان اطلاعات، دکتر را فریب داده بود و با چاپ مقالاتی از دکتر در کیهان، که قرار بود برای مقامات باشد، تلاش کرد تا این طور وانمود کند که شریعتی با ساواک همکاری کرده است، در حالی که چنین چیزی نبود.»

در چاپ ششم کتاب «جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی – سیاسی ایران» نوشته رسول جعفریان که خردادماه امسال از سوی مرکز اسناد انقلاب اسلامی منتشر و روانه بازار نشر شد، دو نظر مطرح شده است؛ نخست نظر سیدحمید روحانی که دکتر شریعتی را عامل رژیم معرفی می‌کند، دوم کسانی که شریعتی را عامل رژیم نمی‌دانند اما معتقدند که شریعتی و رژیم شاه در چند حوزه از جمله در برخورد با مسائل اجتماعی، روحانیت، مارکسیسم و… دارای وحدت نظر و همسویی فکری بوده‌اند. چنانکه در این کتاب آمده، آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای، مقام معظم رهبری با هر دو نظر فوق مخالفت می‌کنند و بر نظری تاکید دارند که مطابق آن، نامه‌نگاری به ساواک و انتخاب محتوای خاص در این نامه‌ها، یک تاکتیک به قصد فریب دستگاه حکومت شاه تلقی می‌شود.

سیدحمید روحانی، رییس بنیاد تاریخ‌پژوهی و دانشنامه انقلاب اسلامی ایران در گفت‌وگویی در اردیبهشت ماه سال ۱۳۹۰ به سوالی درباره اختلاف دیدگاه خود با آیت‌الله خامنه‌ای درباره نوع روابط شریعتی با ساواک چنین پاسخ داد: «رهبر معظم انقلاب به خاطر ارتباطی که از نزدیک با شریعتی داشته‌اند و با توجه به شناختی که دارند فرموده‌اند که گروه خونی شریعتی به ساواکی بودن نمی‌خورد. من هم ادعا ندارم که ایشان ساواکی بوده است. اتفاقا تحلیل من این است که شریعتی قصد داشت از ساواک استفاده کند و کار خودش را پیش ببرد، ساواک هم از ۲ جهت دید که شریعتی برایش مفید است، یکی از آن جهت که ضد آخوند است و یکی هم اینکه ضد مارکسیست است، اما اینکه کدام یک در این بازی برنده بودند و کدام ضرر کردند بحث دیگری است، اما این چیزی که شایع شده است من گفته‌ام او ساواکی بوده است اصلا این طور نیست و اگر کتاب نهضت امام را هم مطالعه کنید، هرگز تعبیر ساواکی بودن را در آن نمی‌بینید و مطالبی مبنی بر اینکه او مامور ساواک بوده یا پادو ساواک، غلط است. مساله این است که شریعتی اعتقاداتی داشت و در چارچوب اعتقاداتش، آن حساسیتی را که یک انقلابی نسبت به رژیم شاه داشت، نداشت. حرف من این است که ایشان مساله انقلاب سفید را باور داشت و مطالب او در این زمینه برای فریب ساواک نبوده است.»

«تاریخ ایرانی» در سالروز آزادی دکتر شریعتی از زندان، میزگردی با حضور محمد مهدی جعفری، عبدالمجید معادیخواه و خسرو منصوریان با عنوان «دکتر شریعتی چرا و چگونه از زندان آزاد شد؟»، برگزار کرد که نگاهی دارد به شایعه همکاری شریعتی با ساواک، چرایی و چگونگی آزادی وی از زندان و بالاخص نقش عبدالعزیز بوتفلیقه، رییس‌جمهور فعلی الجزایر در آزادی ایشان و نیز نظرات شریعتی در خصوص مارکسیسم.

جعفری و منصوریان که از دوستان نزدیک و صمیمی شریعتی بودند، خاطراتی از وی در ایام بازداشت و آزادی وی از زندان نقل کرده و برای نخستین بار به طور مشروح به شائبه‌ها درباره همکاری شریعتی با ساواک پاسخ دادند. عبدالمجید معادیخواه، دبیرکل بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی نیز در این میزگرد به تشریح فضای خاصی پرداخت که زندانیان سیاسی دهه ۵۰ با آن مواجه بودند.

در میزگرد «تاریخ ایرانی»، غلامعلی خوشرو، معاون سابق وزارت امور خارجه در دوره اصلاحات و معاون علمی دانشنامه اسلام معاصر نیز حضور داشت و به ذکر خاطراتی از دوران دانشجویی و نقش خود در چاپ و تکثیر سخنرانی‌های شریعتی پرداخت.

متن کامل میزگرد «تاریخ ایرانی» در چند بخش ارایه و منتشر می‌شود:

**

نظرات و روایاتی که اخیرا درباره دوران زندان و آزادی دکتر شریعتی نقل و نقد شده، بیشتر حول سه محور «همکاری با ساواک»، «فریب شریعتی توسط ساواک یا فریب ساواک توسط شریعتی» و «اشتراک نظری ساواک و شریعتی در باب مارکسیسم و روحانیون اسلام» بوده است. هر سه شما بزرگواران که از زندانیان سیاسی پیش از انقلاب هستید که زندان انفرادی، شکنجه و بازجویی توسط ساواک را تجربه کردید و از نزدیکان و دوستان دکتر شریعتی نیز بودید، با این مفاهیم بالاخص شائبه همکاری شریعتی با ساواک چگونه مواجه می‌شوید؟ اصولا چه معادلاتی بین یک زندانی سیاسی با بازجوی ساواک برقرار بود و چه روابطی در اتاق‌های بازجویی شکل می‌گرفت؟ اینکه حمید روحانی، رییس بنیاد تاریخ‌پژوهی و دانشنامه انقلاب اسلامی سال‌ها بعد از انتشار اسناد ساواک درباره شریعتی در فصلنامه ۱۵ خرداد می‌گوید «شریعتی ساواکی نبود اما ارتباطاتی با ساواک داشت» و مدعی همکاری شریعتی با ساواک است، متناظر به چه نوع روابط و همکاری‌های خاصی است؟

عبدالمجید معادیخواه: در اینجا از شخصی نام برده می‌شود که به عنوان تاریخ‌نگار انقلاب مطرح شده و با تاریخ‌نگاری و بحث‌های اصولی این حوزه بیگانه است و از تهمت و دروغ باکی ندارد. تنها دکتر شریعتی هدف این قلم قرار نگرفته است، در کتاب وی شخصیتی مانند آیت‌الله خوئی هم به عنوان دروغگو معرفی شده است. من نمی‌خواهم وارد آن حوزه بشوم فقط به عنوان مثال عرض می‌کنم که اگر تنها همین یک مورد، موضوع بحث قرار گیرد، اولا باید آن شخص حضور داشته باشد که غیابی بحث نکنیم. از اشخاص بگذریم، اشخاصی که مشخص است با غرض وارد این بحث شده‌اند.

چند موضوع روش‌شناسی در ارتباط با این بحث مطرح است که باید از این پیچ و خم بگذریم تا وارد آن بحث شویم. یکی بحث بی‌طرفی در تاریخ‌نگاری است که خود مبحث مفصلی است و می‌شود چندین جلسه در مورد این موضوع صحبت کرد. به حرف کسی می‌شود استناد کرد که حداقل پای‌بندی به بی‌طرفی را داشته باشد، اگر مشخص شود که حداقل پای‌بندی به بی‌طرفی را ندارد، حرف این شخص ارزشی ندارد که مورد استناد قرار گیرد. البته کسانی که در حوزه روش‌شناسی کار کرده‌اند تا جایی که بنده اطلاع دارم، همه بی‌طرفی را امکان‌پذیر نمی‌دانند. هر شخصی که فکر و اندیشه‌ای دارد ناگزیر از تفکر یا شخص و اشخاصی طرفداری می‌کند یا در مقابل شخص، گروه یا اتفاقی قرار می‌گیرد. اما به هر حال یک بی‌طرفی نسبی در تاریخ‌نگاری مطرح است و اگر آن نباشد، دیگر نمی‌شود به حرف کسی که به صورت روشن از موضع ستیز وارد می‌شود استناد کرد.

بحث دومی که در روش‌شناسی مطرح است، بازسازی فضای گذشته است که این موضوع هم به صورت کامل شدنی نیست و بحث نسبیت مطرح می‌شود. اینکه ما بخواهیم همه اتفاقاتی که در تاریخ خاصی افتاده و ما در آن فضا حضور داشته‌ایم را برای نسلی بازگو کنیم که در آن فضا نبوده، شدنی نیست. این دو بحث اساسی در این حوزه مطرح است و هر دو مشکل‌ساز است، اما در این موضوع خاص که مساله دکتر شریعتی است، مشکل اساسی این است که ما دانشی به عنوان دانش شناخت شخصیت‌های تاریخی نداریم، علم رجال حدیث داریم اما علم رجال تاریخ نداریم، یعنی با چه قانون‌مندی‌هایی می‌شود یک شخصیت تاریخی را نقد کرد.

اینکه گفته شود دکتر شریعتی با ساواک همکاری داشته، طبعا تا وقتی که ما ساواک و ویژگی‌های آن را نشناسیم و ندانیم حرف‌هایی که مطرح می‌شود فقط مربوط به دکتر شریعتی نیست، بنابراین هر کس به هر بهانه‌ای متهم می‌شود به اینکه یا در قبال ساواک نادرست عمل کرده یا همکاری کرده و یا خیانت کرده است. هر کس با دیگری خرده حسابی داشت، مخصوصا در سال‌های بعد از انقلاب، چنین نسبت‌هایی روا می‌داشت. در حالی که اگر کسی ساواک را بشناسد و زندانی بودن و گرفتار شدن در اختیار ساواک را تجربه کرده باشد، مطمئن می‌شود که اگر کسی به زندان رفت و بالاخره مراحل بازجویی را گذراند، امکان اینکه چند کلمه‌ای از حرف‌هایش به صورت گزینشی استخراج شود و به آن استناد کنند، منتفی نیست. بالاخره آنجا فرد در یک پیچ و خم‌هایی قرار می‌گرفت که باید اهم و مهم می‌کرد. فرض کنید بنده در زیر شکنجه قرار می‌گرفتم، برای اینکه جزواتی در اختیار داشتم که قاعدتا باید از یک خانه تیمی گرفته شده باشد، آنجا باید این مساله را به نحوی حل می‌کردم که این جزوات چگونه در اختیار من قرار گرفته است؛ اینکه کسی بگوید من آنجا می‌ایستادم و می‌گفتم من نمی‌گویم و غلط کردید از من می‌پرسید، این حرف‌ها را کسی می‌زند که آن فضا‌ها را درک نکرده باشد. باید شخص در آنجا راهی پیدا می‌کرد که کم هزینه‌تر باشد و سعی می‌کرد مشکل را به حداقل برساند و بزرگترین مساله این بود که باعث گرفتاری دیگری نشود و پای دیگری به آنجا باز نشود. اگر معمایی پیدا می‌شد در این صورت فردی که در چنین شرایطی قرار می‌گرفت بالاخره با آن فرصتی که داشت و تنگناهایی که گرفتارش بود همه توانش را به کار می‌بست تا بتواند کم هزینه‌ترین راه را انتخاب کند. این راه کم هزینه‌ ممکن بود دارای اشکال هم باشد اما فرض کنید اگر فردی به هر دلیلی پایش به زندان باز شود، نماند و آزاد شود و برود، بهتر از آن است که در زندان بماند و باعث شود پای سه نفر دیگر هم به زندان باز شود. حال اگر شخصی تاکتیکی به کار گرفت و اسم یک نفر را برد، افرادی که بگویند آن شخص در زندان خیانت کرده و یا با ساواک همکاری کرده، نشان می‌دهد آن فضا و مجموعه شرایطی که شخص در آن گرفتار بوده را درک نکرده‌اند.

مسائلی وجود دارد که به تاکتیک‌های شخص مربوط است، آنجا بالاخره شخص باید در شرایطی که از در و دیوارش محظور‌یت‌ها می‌بارید، فکر می‌کرد که چه چیزی به نفع همرزمان و مسلک اوست، چه چیزی به نفع هدف‌هایش هست و آن را انتخاب می‌کرد. زمانی هم ممکن بود به ذهن فرد بیاید که اگر به نحوی در باغ سبز به بازجو نشان دهم خوب است. فرض کنید بازجو به من می‌گفت شما در مسجدی که آیت‌الله طالقانی می‌رفت، فلان حرف را زدی و این به معنی در افتادن با رژیم شاه است، آنجا دیگر من نمی‌گفتم بله من با رژیم شاه در افتادم، می‌گفتم برای ما عقاید مردم مهم است و از طرف مارکسیست‌ها احساس خطر کردیم و این حرف‌ها را زدم. برای اینکه بتوانم در مقابل مارکسیست‌ها سربلند کنم باید یک روشی داشته باشم که به مزدور بودن متهم نشوم، و باید به نحوی از موضع ستیز با مارکسیست‌ها سعی می‌کردم خودم را نجات دهم، اگر جایی حرف تندی می‌زدم باید خودم را توجیه می‌کردم. حالا اگر کسی بایید بگوید بله او گفته با مارکسیست‌ها مخالف است و مارکسیست‌ها بخشی از مبارزان رژیم شاه بودند، بنابراین ایشان با ساواک همکاری کرده، نشانه می‌دهد او آن شرایط را درک نکرده است.

 

محمد مهدی جعفری: مطالبی که آقای معادیخواه به آن اشاره کردند صد در صد مورد تایید بنده است لذا من آن مطالب را تکرار نمی‌کنم. حسینیه ارشاد به عنوان یک موسسه علمیفرهنگی، در سال‌های ۴۶۱۳۴۵ تاسیس شد به منظور اینکه مسائل جدید اسلامی را در یک مکان خوب به اطلاع جوانان برساند، در جایی که جوانان رغبت کنند در آنجا حضور پیدا کنند. در ابتدا شهید مطهری در حسینیه ارشاد حضور داشت، ولی از آنجا که ایشان به این موضوع سخت علاقه‌مند بود و می‌خواست که مسائل اسلامی به گوش جوانان برسد، چنانکه خودشان هم استاد دانشگاه بودند و با جوانان در ارتباط بودند، پس از مدتی از استاد محمدتقی شریعتی و چندی بعد از دکتر شریعتی برای سخنرانی در حسینیه ارشاد دعوت کرد. دلیل دعوت از دکتر شریعتی هم بنا بر منطق شهید مطهری این بود که چون وی در خارج تحصیل کرده‌ و با مسائل روز آشنا بود، با زبان جوانان هم آشنایی بیشتری دارد. سوابق دکتر شریعتی کاملا روشن است و نمی‌خواهم وارد شرح حالشان شوم. برای درک مسائل و دردهایی که داشت و شرایط او، باید دهه ۱۹۶۰ را در نظر بگیریم که در واقع جنبش‌های رهایی‌بخش در سراسر جهان مشغول فعالیت بودند. جنبش‌های استقلال‌طلبانه و آزادی‌خواهانه بسیاری در سراسر جهان فعال بودند که غالبا این جنبش‌ها به صورت قهرآمیز بود، یعنی به صورت جنگ مسلحانه و چریکی. در ایران هم مشی مسلحانه از سال ۱۳۴۴ توسط سازمان مجاهدین خلق آغاز شد که به ادعای خودشان موسسین آن‌ تصمیم گرفتند سازمانی با این مشی مبارزاتی به وجود آورند. گروه‌های دیگری هم در گوشه و کنار و خارج از کشور برای آزادی ایران و مقابله با استبداد مبارزه می‌کردند. دکتر شریعتی از سال ۴۶ که به حسینیه ارشاد آمد و سخنرانی‌هایش را شروع کرد، از‌‌ همان ابتدا جوانان سخت جذب ایشان شدند. او مسائل روز را بیان و اسلام را به شکلی نو مطرح می‌کرد. این جریان ادامه داشت تا در سال ۴۹ که واقعه سیاهکل پیش آمد و چریک‌های فدایی خلق در شمال درگیر شدند و مساله جنگ چریکی مطرح شد. در پی آن نظر‌ها به مراکز سخنرانی علمی و دانشگاه‌ها جذب شد که آیا آن‌ها می‌توانند مرکزی برای عضوگیری گروه‌های این‌چنینی باشند؟ دکتر شریعتی با طرز فکری که داشت، با سابقهٔ عضویت در جبهه آزادی‌بخش الجزایر در سال‌هایی که در فرانسه بود، اعتقاد داشت که از راه مبارزه مسلحانه در کشوری که هنوز فهم عمومی درباره آزادی شکل نگرفته، نمی‌توان به جایی رسید. اما از طرفی شاهد فعالیت این گروه‌ها بود، نه می‌خواست خود را درگیر مبارزه مسلحانه کند، چرا که آن را قبول نداشت و نه می‌توانست آنان را رد کند و در مقابل آنان بایستد. سخنان شریعتی تحت تاثیر این حوادث قرار گرفت. خودش تعریف می‌کرد: «در سال ۴۹ که در مشهد بودم، سخت ناامید بودم و کتاب “حسین وارث آدم” را نوشتم و در آن کتاب امام حسین را به صورت ایستا و یک مجسمه تصویر کردم. درباره انسان ناامیدی نوشتم که از خانه بیرون می‌آید، دنبال این است که می‌شود کاری کرد یا نه و دست به دامان آن مجسمه می‌شود.» پس از دستگیری‌های شهریور ۵۰ و ماه محرم که سران مجاهدین خلق را اعدام کردند، شریعتی سخنرانی پس از شهادت را ایراد کرد که ۱۸۰ درجه با گفته‌هایش متفاوت بود و گفت: «آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند، وگرنه یزیدی‌اند.» همین سخنرانی در مسجد جامع نارمک باعث شد پلیس به داخل مسجد حمله کند. از آن به بعد جو به طور کلی علیه این نوع سخنرانی‌ها شد، به خصوص علیه فردی که مورد توجه بیشتر جوان‌ها بود، لذا حسینیه ارشاد که در معرض این مسائل بود از نظر ساواک مکان خطرناکی بشمار می‌رفت. دکتر شریعتی هم بیشتر از دیگر سخنرانان حسینیه ارشاد مورد توجه ساواک بود، چون می‌خواست در لابه‌لای سخنرانی‌هایش، اوضاع فرهنگی ایران را نشان دهد.

در تابستان ۱۳۵۲ در شرکت انتشار نشسته بودم که دکتر شریعتی به من تلفن کرد و گفت بیا به حسینیه ارشاد. دکتر شریعتی در آن زمان نوشته حج را بازنویسی می‌کرد. وقتی به حسینیه ارشاد رفتم، در بالای آن ساختمان نیمه‌تمامی بود که در آنجا اتاقی را در اختیار شریعتی قرار داده بودند. شریعتی گفت من صحبت‌هایم را کرده‌ام اما دوست دارم که سخنرانی‌ها از روی نوار پیاده و به طور ادیبانه‌ای ویراستاری شود. او از من خواست این کار را انجام دهم. بعد سوال کرد که مجاهدین خلق در مورد من چه نظری دارند، من گفتم تا آنجا که شنیده‌ام مجاهدین خلق حضور در حسینیه ارشاد را تحریم کرده بودند و می‌گفتند اینجا محلی اشرافی در شمال شهر است که برای بورژوا‌ها ساخته شده و در حالی که مبارزه مسلحانه آغاز شده، صحبت‌های دکتر شریعتی حالت لالایی دارد و باعث انحراف جریان مبارزه مسلحانه مردم می‌شود. اما بعد که دکتر به زندان رفت یک نفر پیغام داد که ما اشتباه کرده بودیم و بیشتر افرادی که جذب مبارزه مسلحانه شده بودند از تربیت‌شدگان حسینیه ارشاد بودند. آن‌ها حرفشان را تغییر دادند و گفتند که ما به این سخنرانی‌‌ها نیاز داریم. من این را به دکتر شریعتی گفتم، آهی کشید و گفت جعفری خدا می‌داند که من همیشه خودم را موظف به تبلیغ مسلحانه می‌دانستم. من پرسیدم تبلیغ مسلحانه یعنی چی؟! گفت: من دیدم در حالی که عده‌ای مبارزه مسلحانه را آغاز کرده‌اند و هیچ وسیلهٔ دیگری برای تبلیغ در بین مردم ندارند و رژیم هم با همه وسائل علیه آن‌هاست، من خود را موظف دیدم به هر شکلی که شده، به طور مستقیم یا غیرمستقیم مردم را آگاه کنم و نظرشان را به این مبارزه جلب کنم. من به ایشان گفتم که فرصت ندارم تمام سخنرانی‌های پیاده شده را ببرم، سخنرانی‌هایی که درباره امام علی است را می‌برم و از هم جدا شدیم. دکتر شریعتی در آخر آن دیدار این نکته را هم گفت که امسال نمی‌گذراند حسینیه ارشاد به کار خود ادامه دهد. این را در تابستان ۵۲ گفت، در واقع کلاس‌های حسینیه ارشاد مانند دانشگاه بود و در مهر ماه دوباره افتتاح می‌شد. ما از هم جدا شدیم که بعد از مدتی دکتر بازداشت شد.

خسرو منصوریان: ۳۳ سال پس از پیروزی انقلاب اتهاماتی بازخوانی می‌شود که بیشتر در جوامع مشابه ما مطرح است و در جوامع دیگر به ویژه پیشرفته، یا نمونه‌هایی مشابه را ندیده‌ایم یا کمتر با آن برخورد کرده‌ایم که یک فرد فرهیخته و ارزشمند اجتماعی که به مملکت و جامعه و دینش خدمت کرده، هنگامی او را زیر تیغ نقد توام با تحریف و دروغ قرار بدهند، که خود آن شخص از دنیا رفته است و متاسفانه این اتفاق در کشور ما افتاده و به این جهت من از این جلسه استقبال کردم تا در حد توان و امکان، نظرات خود را بیان کرده و این مردم شریف ایران باشند که قضاوت کنند حقیقت چیست؟ البته برخی نکات اساسی را دوستان فرمودند، من می‌خواهم از زاویه دیگری به مساله نگاه کنم. به نظر اینجانب اگر قرار باشد که مورخین و کسانی که می‌خواهند این وقایع را به رشته تحریر درآوردند، برای کسانی سخن بگویند که اصلا زندان و سلول انفرادی طولانی مدت را تجربه نکرده، یا برای حفظ ارزش‌های دینی و ملی خود تا پای جان پیش نرفته و آستانه مرگ را درک نکرده باشند، تحریف و تغییر حقایق کار آسانی است. اتفاقا هنگامی که من برای اولین بار در فصلنامه ۱۵ خرداد مطلبی از این دست را دیدم و متاسفم از اینکه پس از انقلاب شاهد چنین صحنه‌هایی هستیم، متوجه شدم قطعاتی را به صورت ناشیانه از بازجویی‌های دکتر شریعتی بریده و در کنار هم قرار داده بودند تا واقعیت را تحریف کنند. به نظر من این مطالب را برای کسانی می‌توان بیان کرد که زندان را درک نکرده باشند. خود من چون زندان کشیدم و بازجویی و شکنجه شدم، می‌دانم درباره چه شرایطی گفت‌وگو می‌کنیم.

من دکتر شریعتی را از زمان نوجوانی در کانون نشر حقایق اسلامی می‌شناختم، به خصوص پس از آزادی از آخرین زندانش می‌توان گفت با شریعتی زندگی کردم، کسی که شریعتی را می‌شناسد، می‌داند او بود که در اکثر شرایط بازجو را هدایت می‌کرد، نمی‌خواهم بزرگنمایی کنم اما با شناختی که از او داشتم و مطالبی که خود او تعریف کرد و مطالبی که از دیگران بالاخص از پدر، خواهر و دوستان صمیمی‌اش در حسینیه ارشاد و نهضت آزادی، جبهه ملی و… می‌شنیدم، باید بگویم اگر کسی در این میان فریب خورده حسین‌زاده (بازجوی دکتر شریعتی) بوده است. این شریعتی بوده که بازجویش را هدایت کرده و نه بالعکس. می‌توان از زاویه دیگری هم به قضیه نگاه کرد. یک زمان ما با یک جاسوس، وطن‌فروش، دین‌فروش یا فردی آدم‌فروش روبرو هستیم و درباره او بحث می‌کنیم، یک وقت هست که ما از شریعتی یا امثال شریعتی صحبت می‌کنیم که تمام زندگی‌اش در دین و وطن و مردم‌اش خلاصه می‌شد. با مطالعه مجموعه آثار شریعتی این مساله کاملا مشهود است که وقتی از مردم و دین و وطن‌اش حرف می‌زند، با پاره پاره‌های جگرش سخن می‌گوید، چنین کسی نمی‌تواند در بیرون برای مردم نقش بازی کند، چنین کسی حتی در زندان هم دلش برای بازجو می‌سوزد، می‌خواهد با ذکاوت‌اش بازجو را متوجه تعهدات ملی و مذهبی‌اش بکند، کاری که همه ما در بند کردیم. قضیه ما با کسانی که می‌خواهند مملکت را به روسیه یا آمریکا بفروشند، یا با کسانی که دلشان برای وطن و دین نمی‌تپد، فرق می‌کند، ما دار و ندارمان را دادیم. این ‌شناختی است که از شریعتی دارم، تحلیل کسی است که در زندان بوده و بازجویی‌های متعددی پس داده و در حد توان و امکان همین روش را به کار برده است، لذا با چنین شگردهایی آشنا است.

کسانی که هم‌بند شریعتی و همراه او مبارزه کرده‌اند و یا از نزدیک با شریعتی آشنا هستند و یا از چگونگی سپری شدن ایام زندان و بازجویی او اطلاع عینی دارند، می‌دانند که او با موفقیت دوران بازجویی را طی کرده است. شریعتی در دوره رژیم شاه درگذشت، طبیعی است که نمی‌توانست در آن زمان این مساله را بطور علنی اعلام کند. با این حال وقتی من و شریعتی تنها بودیم، می‌گفت که آن وقایع و حوادث چگونه رقم خورد. من در اینجا به عنوان یک ایرانی مسلمان شهادت می‌دهم که شریعتی راست می‌گوید و به لطف خداوند در اعمال نظرات و هدایت مسیر بازجویی موفق بوده است.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها مرگ شریعتی

در آخرین روزهای حيات دکتر شريعتی چه گذشت؟

روزگار پيش از انقلا‌ب و در جريان مبارزات مردم عليه رژيم شاه، افراد بزرگ و موثري درگذشتند که مرگشان در‌ هاله‌اي از ابهام قرار گرفت و روايت‌هاي متفاوتي از فوت آنها وجود داشت. اين افراد همه در يک چيز اشتراک داشتند و آن مخالفت با رژيم پهلوي بود اما محل و شيوه مرگشان – همچنان که محل و شيوه زندگي‌شان – با هم تفاوت‌هاي بسياري داشت. رژيم، مرگ همه اين افراد را مرگ طبيعي مي‌دانست و مردم مبارز آنها را شهيد مي‌دانستند. دوشنبه 18 دي ماه 1346 مردم خبر درگذشت جهان پهلوان بزرگ و مردمي زمان خود، مرحوم غلا‌مرضا تختي را شنيدند که روزنامه‌ها طبق اعلا‌م ساواک، مرگ او را خودکشي در هتل آتلانتيک گزارش دادند اما در تمام مراسم مردمي، از او با عنوان «شهيد» نام برده مي‌شد. 21 خرداد ماه 1349 محمدرضا سعيدي از روحانيون مبارز در زندان به شهادت رسيد و مرگ او سکته قلبي اعلا‌م شد. در سال 1356 هم دو مرگ مشکوک ديگر در خارج از ايران، دو تن از بزرگترين ياوران انقلاب را از مردم گرفت. سيدمصطفي خميني (فرزند ارشد امام خميني) در عراق و دکتر علي شريعتي در انگلستان درگذشتند که از طرف مقامات دولتي مرگ آنها هم سکته اعلا‌م شد. اما همواره در طول مبارزات از آنها با عنوان شهيد ياد شده و کسي مرگ طبيعي را براي آنها باور نداشت. بعد از انقلا‌ب تلا‌ش بسياري شد تا واقعيت‌ها مشخص شود اما خبر درگذشت محمدرضا سعيدي که از همان زمان هم بر اثر افشاگري‌هاي هم سلولي‌هايش شهادتش مسجل بود، هيچ نتيجه قطعي درباره چگونگي فوت بقيه به دست نيامده است.

19284569288459182744

درباره تختي بسيار گفته شده اما کسي نمي‌تواند قاطعانه نظر بدهد. درباره مصطفي خميني کمتر نظري داده شده است و به نظر مي‌رسد فوت طبيعي مورد قبول بسياري است. درباره درگذشت علي شريعتي چطور؟ دکتر علي شريعتي در ميان اين افراد وضعيت ويژه‌اي دارد. جنازه وي سال‌هاست در سوريه و در جوار حرم حضرت زينب (س) به امانت سپرده شده اما هرگز آوردن جنازه‌اش به کشور، جدي نشده است! با چنين وضعيتي معلوم است که سخن گفتن از مرگ دکتر شريعتي هم چقدر مي‌تواند با اما و اگر و… همراه باشد. با اين حال در اين گزارش سعي شده فارغ از همه نظراتي که درباره اين انديشمند بزرگ معاصر وجود دارد، به بررسي مرگ ناگوار دکتر شريعتي در آستانه انقلاب اسلا‌مي پرداخته شود. آنچه در اين نوشته به عنوان مرجع در نظر گرفته شده، دو کتاب است. اولي «طرحي از يک زندگي» نوشته خانم دکتر پوران شريعت رضوي همسر گرانقدر دکتر شريعتي است که در واقع زندگينامه شريعتي است و ديگري کتاب «از شريعتي» است که هر دو منبعي مورد وثوق به شمار مي‌روند.

چرا دکتر شريعتي به انگلستان رفت؟

اسفندماه سال 1353، شريعتي پس از تحمل 18 ماه زندان انفرادي در کميته شهرباني آزاد شد. اسارت درازمدت در سلول، او را سخت به نور آفتاب حساس کرده بود و از نظر روحي هم بسيار افسرده شده بود. رژيم همه راه‌هاي مبارزه اجتماعي را بر او بسته بود، حسينيه ارشاد تعطيل و او از تدريس در دانشگاه محروم شده بود. مبارزه مخفي هم عملا امکان نداشت. ساواک او را شديدا تحت نظر داشت و روز به روز هم حلقه اين محدوديت‌ها تنگ‌تر مي‌شد: «ظاهرا آزاد هستم و از قيد اسارت، به اصطلا‌ح رهايي يافته‌ام ولي آنچه مسلم است نوع زندانم تغيير کرده و از زندان دولتي به زندان خانه منتقل شده‌ام.» يکي از شب‌ها در حال عبور از خيابان، چند نفر از دانشجويانش، او را مي‌شناسند، او را در ميان مي‌گيرند، دکتر هم که از ديدن آنها خوشحال شده، طبق عادت ديرينه‌اش با آنها گرم گفت‌وگو مي‌شود، مدتي با هم صحبت مي‌کنند و بعد از هم جدا مي‌شوند. پس از چند روز خبر مي‌رسد که همه آن دانشجويان دستگير شده‌اند. توانايي‌هاي دکتر شريعتي – براساس آنچه همسرش نوشته است – در روزهاي خانه‌نشيني اجباري روز به روز کاهش مي‌يافت و اعصابش سخت فرسوده‌تر مي‌شد. در نامه‌اي که او براي يکي از دوستانش مي‌نويسد به اين واقعيت اشاره مي‌کند: «… من که زندگيم معلوم است احتضار! يک جان کندن مستمر و نامش زندگي کردن. هر روز صبح که در آينه خودم را مي‌بينم، درست مي‌بينم که لا‌اقل سالي بر من گذشته است. ديشب و پريشب، هميشه برايم پارسال و پيارسال است، روزها را براي اين که از عمرم بدزدم مي‌خوابم و شب‌ها! با تنهايي و سکوت و سياهي در زير باران رنج‌ها که مدام مي‌بارد، زانو به بغل، خاموش مي‌نشينم و انبوهي از خاطره‌هاي مرده و آرزوهاي مجروح در برابرم، تا آفتاب که سر مي‌زند و هوا روشن مي‌شود و صداي پاي روز، سرفه‌ها و گنجشک‌ها و اتومبيل‌ها و آغاز حرکت و کار! از ترس مي‌روم و به خواب فرو مي‌روم. البته بيکار نبوده‌ام، بزرگترين کاري که کرده‌ام اين است که هنوز زنده مانده‌ام و اين دشوارترين وظيفه‌اي بوده است که انجام داده‌ام و اگر انصاف بدهند، بسيار کارها که نکرده‌ام و مگر اين‌ها خود، کار نيست؟ مگر ثواب سيئاتي که کسي انجام نمي‌دهد از ثواب بسياري حسنات که انجام مي‌دهند بيشتر نيست؟ …»

روزهاي قبل از وفات

دکتر شريعتي پس از دو سال، خسته از وضعيتش تصميم به «هجرت» مي‌گيرد اما ممنوع‌الخروج بودن مانع بزرگي براي مهاجرت او به خارج از کشور بوده است. در مشورتي که دکتر با دوستانش مي‌کند و با تحقيقات آنها مشخص مي‌شود که تمام پرونده‌هاي او در ساواک تحت عنوان «علي شريعتي» يا «علي شريعتي مزيناني» طبقه‌بندي شده است در حالي که نام‌خانوادگي او طبق شناسنامه «مزيناني» بوده نه شريعتي. به همين دليل او مي‌تواند پاسپورت بگيرد و 26 ارديبهشت 56 تهران را به قصد بروکسل ترک مي‌کند: «بالاخره صبح دوشنبه بر روي قاليچه سليماني سابنا، از زندان سکندر پريدم! لحظه‌هاي پر دلهره، بيم و اميد، اسارت و نجات و گذر از آن پل صراط در آن دقيقه خطير و خطرناک، اما مجهولي که جز تقدير از آن آگاه نيست…» چند روز بعد خبر خروج دکتر شريعتي از کشور توسط دوستان و آشنايانش پخش مي‌شود و به گوش ماموران ساواک هم مي‌رسد و آنها به دنبال مقصد و محل اقامت شريعتي مي‌گردند.

وي دو يا سه روز در هتل اينترنشنال بروکسل اقامت مي‌کند و بعد تصميم مي‌گيرد به انگليس برود. وي پس از رسيدن به لندن با يکي از بستگان همسرش به نام دکتر علي فکوهي تماس مي‌گيرد و منزل او در ساوت همپتن را به عنوان اقامتگاه موقت انتخاب مي‌کند. بعد از يک هفته او اتومبيلي مي‌خرد و با همان خودرو وارد کشتي مي‌شود و به بندر لوهاور فرانسه مي‌رود و در جاهاي مختلفي – از جمله چند روزي در منزل دکتر حسن حبيبي – اقامت مي‌گزيند و در شب 26 خرداد دوباره از راه دريا به ساوت همپتن برمي‌گردد. در مراجعه به منزل مورد ظن پليس انگلستان قرار مي‌گيرد و چند ساعتي در اداره مهاجرت بازداشت مي‌شود. شريعتي از 26 تا 28 خرداد که روز خروج همسر و دخترانش از ايران بوده، بسيار مضطرب و نگران بوده. شبها علي‌رغم خستگي ناشي از سفر بيدار مي‌مانده و روزها منتظر خبري از ايران، پاي تلفن بوده است. 28 خرداد همسرش به منزل علي فکوهي تلفن مي‌زند و خود دکتر شريعتي گوشي را برمي‌دارد. خانم شريعت رضوي به شريعتي مي‌گويد که دختران از ايران خارج شده‌اند اما مانع خروج او از کشور شده‌اند. شريعتي به همسرش مي‌گويد: «به فرودگاه خواهم رفت و به محض رسيدن بچه‌ها، تو را مطلع خواهم کرد. به گفته آقاي فکوهي، آن روز قبل از رفتن به فرودگاه، مقداري وسايل ضروري و مواد غذايي تهيه مي‌کنند و به خانه‌اي که اجاره کرده بودند مي‌برند، بعد به اتفاق ناهيد و نسرين فکوهي، به فرودگاه مي‌روند. پس از مدتي انتظار بالاخره هواپيما به زمين مي‌نشيند. چند دقيقه بعد سوسن و سارا، دو دختر بچه روسري به سر با چهره‌هايي نگران، در حالي که مترصد يافتن پدر بودند، پيدا شدند. شريعتي به طرف آنهامي‌رود و بامهر آنها را در آغوش مي‌کشد، آنها علي‌رغم شادماني، گريه مي‌کنند و اشک مي‌ريزند، پدر به آنها دلداري مي‌دهد و با کمي شوخي و متلک، سربه سرشان مي‌گذارد تا ذهن کودکانه آنها مجبور نباشد بار رنجي به آن سنگيني را تحمل کند. همگي از فرودگاه به منزلي که شب قبل، از يک پاکستاني‌الا‌صل مقيم انگليس اجاره کرده بودند، مي‌روند. در مسير برگشت از فرودگاه به خانه، آقاي فکوهي رانندگي مي‌کرده، ظاهرا علي آن شب کلا بي‌حوصله بوده است. آقاي علي فکوهي مي‌گويد: «آن شب من ناگهاني و سرزده، به اتاقي که تصور نمي‌کردم کسي در آنجا باشد وارد شدم دفعتا دکتر را ديدم که با حالتي بسيار عرفاني به نماز ايستاده است. بي‌اختيار محو آن حالت شدم. بسيار از آن خلسه سکرآور تاثير پذيرفتم. پس از تمام شدن نمازش پرسيدم: چرا شما اين قدر منقلب و دگرگون هستيد؟ دکتر جواب داد: نيروهاي امنيتي با جلوگيري از خروج پوران و مونا، نبض مرا در دست گرفته‌اند. اين تنها برگ برنده‌اي است که در دست دارند و به وسيله آن مي‌توانند مرا تحت فشار قرار دهند و به کشور بازگردانند، احساس مي‌کنم فصل تازه‌اي در زندگي من آغاز شده است.»

درگذشت دکتر شريعتي

«آن شب تا ساعت 11 همه دور هم نشسته بوديم و حرف مي‌زديم ولي دکتر ساکت و غمگين و گرفته بود و حرفي نمي‌زد. حدود نيمه شب، علي فکوهي و ناهيد به خانه خودشان مي‌روند و بانسرين قرار مي‌گذارند که فردا صبح آماده باشند تا به اتفاق به بدرقه دوستشان بروند. دکتر هم به اتاق خوابي که، در طبقه پايين قرار داشته مي‌رود که بخوابد. (اين اتاق از يک طرف رو به جنگل بوده و پنجره اتاق به علت گرماي هوا باز بوده است) بعد از مدتي، دکتر به سارا مي‌گويد، ليوان آبي برايش ببرد. سارا آب را مي‌برد، پس از گذشت مدتي باز بچه‌ها را صدا مي‌کند و يک استکان چاي مي‌خواهد. به نظر ناآرام مي‌رسيده و خوابش نمي‌برده است. سوسن وسارا و نسرين هم براي استراحت، به طبقه بالا مي‌روند و مي‌خوابند. فردا صبح ساعت هشت، ناهيد و آقاي علي فکوهي براي بردن خواهرشان نسرين به خانه مي‌آيند و در مي‌زنند، ولي کسي در را باز نمي‌کند. مدتي هم پشت در مي‌مانند تا نسرين، از خواب بيدار مي‌شود. او که براي باز کردن در به طبقه پايين مي‌آيد، مي‌بيند که دکتر در آستانه در ورودي اتاق به پشت افتاده و بيني اش به نحوي غيرعادي سياه شده و باد کرده است. وحشت مي‌کند و هراسان مي‌دود در را باز مي‌کند. با اضطراب جريان را به برادرش مي‌گويد. ناهيد و برادرش متحير و غمگين وارد خانه مي‌شوند، ناهيد بلا‌فاصله نبض دکتر را مي‌گيرد و او هم نظر ناهيد را تاييد مي‌کند، بلا فاصله نسرين به طبقه بالا‌، به اتاقي که بچه‌ها در آن خوابيده‌اند مي‌رود و مراقب آنها مي‌شودتا پايين نيايند که پدرشان را به آن حال ببينند.

علي فکوهي، وحشت‌زده و غمگين فورا به اورژانس بيمارستان ساوت همپتون تلفن مي‌کند. آمبولانس مي‌خواهد. بعد از مدت کمي‌ آمبولا‌نس مي‌رسد. آنها هم پس از معاينه نظر مي‌دهند که دکتر درگذشته است. او را براي انتقال به بيمارستان، روي صندلي چرخدار مي‌نشانند و به آن مي‌بندند تا از ديد همسايگان، ناخوشايند نباشد. بعد از اين که شريعتي را به بيمارستان مي‌برند، آقاي فکوهي به خانه دوستش که درهمان حوالي بوده مي‌رود. جريان را به او مي‌گويد.

شخص اخير هم خبر واقعه را تلفني به چند نفر از دوستان دکتر، اطلا‌ع مي‌دهد. سپس آقاي فکوهي همراه خواهرانش، سوسن و سارا، از خانه‌اي که چنين فاجعه‌اي در آن اتفاق افتاده، خارج مي‌شوند و به خانه خودشان مي‌روند. چند ساعت بعد، از طرف سفارت ايران به آقاي فکوهي تلفن مي‌شود (!) و مي‌خواهند که آقاي فکوهي جنازه را به آنها بدهد، تا خودشان بقيه تشريفات قانوني را انجام دهند (!). آقاي فکوهي، متحير و غم زده به آنها جواب مي‌دهد: «من هيچگونه اختياري ندارم. بايد خانواده دکتر در اين مورد تصميم بگيرند. من تنها کاري که کرده‌ام، اين است که به خانواده‌اش اطلا‌ع داده‌ام.» پس از انتقال جسد به پزشکي قانوني، انجام معاينات اوليه، تنظيم صورت جلسه و انجام ساير تشريفات اداري – بر‌خلا‌ف بيان عده‌اي – بدون آن که لزومي به کالبدشکافي ديده باشند، علت مرگ را ظاهرا «انسداد شرائين و نرسيدن خون به قلب» اعلا‌م مي‌کنند. در اين موقعيت، کنفدراسيون و دانشجويان مبارز ايراني مقيم اروپا، خواستار کالبدشکافي مي‌شوند. از طرفي براي انجام کالبدشکافي، به گفته وکيل احسان، علاوه بر لزوم طرح شکايت از طرف خانواده، در دست داشتن پرونده «آنکت» پليس نيز لازم بود. اموري که تحقق هر يک از آنها، مستلزم گذراندن مراحل اداري مختلف بود. با توجه به توطئه ساواک – ارسال يک گروه به سرپرستي يک افسر امنيتي براي تحويل گرفتن رسمي جسد جهت انتقال به ايران – و همچنين احتمال همراهي قريب‌الوقوع پليس انگليس با نيروهاي ساواک شاه، تصميم به عدم درخواست کالبدشکافي و همچنين انتقال فوري جسد به سوريه – چون امکانات آن کشور مناسب‌تر تشخيص داده شده بود – گرفته مي‌شد. (اين تصميم پس از يک شور جمعي با حضور کليه شخصيت‌هاي سياسي و دوستان دکتر در خارج و با اجازه وکيل خانواده گرفته مي‌شود).

آقاي فکوهي مي‌گويد: «من تعجب کردم که مامورين سفارت از کجا، چنين خبري را آن هم با اين سرعت شنيده‌اند! زيرا من در آن روز «شوم»، پس از اين که وارد خانه شدم و با آن صحنه غيرمنتظره روبه رو شدم، پس از تلفن به اورژانس بيمارستان «ساوت همپون»، در فاصله اي که اورژانس بيايد، فقط به يکي از رفقايم که وي هم قبلا از اقامت دکتر در منزل من به دلايلي مطلع بود، تلفن کردم و جريان را گفتم. آن هم براي اين که از او بخواهم به جاي من، دوستي مشترک را- که منتظر ما بود تا به فرودگاه برسانيمش – بدرقه نمايد و مطمئنم که آن رفيقم – که او را خوب مي‌شناختم – با سفارت ايران، کوچکترين رابطه سياسي نداشت، علاوه بر اين که از علا‌قمندان دکتر هم بود. پس از کجا افراد سفارت از واقعه خبر داشتند؟… خدا مي‌داند! از نظر من، هنوز مسائل مبهمي پيرامون قضيه وجود دارد که بدان پاسخ درستي داده نشده است.»

روايت کتاب ديگر از ساعت‌هاي بعد از مرگ دکتر شريعتي چنين است: خاطراتي را مي‌گويم که به طور کاملا واضح و روشن درذهن من است. سه نفر بوديم. راه افتاديم و به منزلي که مرحوم دکتر، شب قبل در آنجا اقامت داشت رفتيم. دو دختر مرحوم دکتر، آن موقع بسيار نوجوان بودند. مثل دو گنجشک پژمرده، لباس‌هاي مشکي پوشيده بودند و کنار ديوار ايستاده بودند. سراسر رخسارشان را غم پوشانده بود. ما وارد اتاقي شديم وآنها تختخوابي را که مرحوم دکتر بر آن خوابيده بود به ما نشان دادند. گفتند تا ديرگاه با ما نشسته بود و سخن مي‌گفت. تازه هم از راه رسيده بود و علي‌رغم خستگي، نشست و نشست و چاي خورد و تعريف کرد و سخن گفت و سيگار کشيد و … تا نزديک سحر. پس از اذان صبح، نمازش را خواند و براي استراحت به اتاق خود رفت تا بخوابد.

هنگام صبحانه خوردن، اهل خانه منتظر مرحوم دکتر بودند که بيايد و در صبحانه با آن‌ها شرکت کند. مي‌گفتند که نيامد و دير کرد. صدا کرديم. جواب نيامد. به اتاق او رفتيم. گفتند همين که وارد اتاق شديم، ديديم که دکتر با صورت به زمين افتاده است. حتي به ما آن نقطه اي از موکت اتاق را که آثار ساييدن‌ بيني دکتر در آنجا هنوز آشکار بود نشان دادند، کاملا معلوم بود که هنگامي که او مي‌خواسته از تخت پايين بيايد، قلبش درد گرفته و دست روي قبل گذاشته و ديگر نتوانسته کنترل خود را حفظ کند و با صورت به زمين افتاده است. به هر حال با ديدن اين وضع بلافاصله آمبولا‌نسي خبر کرده بودند و ماموران آمبولانس هم تا آمده بودند، در همان محل علا‌ئم حياتي مرحوم دکتر را معاينه کرده بودند و گفته بودند که 15 دقيقه است ايشان فوت کرده، درعين حال به سرعت او را به بيمارستان ساوت همپتون رسانده بودند. ما هم به بيمارستان رفتيم. دکتر را به سردخانه برده بودند و ما را به سردخانه راه نمي‌دادند. من کارت دانشجويي‌ام همراهم بود و چون روي آن نوشته بودند دکتر فلاني، آنها تصور کردند من طبيبم و اجازه دادند به سردخانه وارد شوم و همراه دوستان به سردخانه وارد شديم. در آن جا دو کشو بود. اولي را کشيدند تا جنازه دکتر را به ما نشان بدهند. اما در کشوي اول، جنازه يک زن بود. کشوي بعدي را کشيدند که جسد مرحوم دکتر در آن بود. بسيار بسيار آرام خوابيده بود. من حقيقتا کمتر چهره آرامي را، اين چنين ديده بودم. موهاي سرش تا روي شانه‌هايش ريخته بود و فوق‌العاده آرام خوابيده بود. آقاي ميناچي که همراه ما بود، جلو رفت و به دليل اينکه وکيل بود و با پاره اي از امور آشنايي داشت، کمي کوشيد تا با دقت نگاه کند و ببيند که آيا زخمي يا آثار ضربه‌اي يا چيزي بر روي بدن دکتر ديده مي‌شود يا خير؟ که حقيقتا نبود.

خيلي چهره معمولي اي داشت، اصلا گرفته نبود، در هم نبود، چشم‌هايش بر هم بود و در يک خواب ناز ابدي فرو رفته بود. بيرون آمديم و به لندن بازگشتيم و دوستان ديگر را خبر کرديم. به هر حال مقدمات برگزاري مراسم ترحيم و بزرگداشت مرحوم دکتر، فراهم شد. دوستان در سراسر دنيا – چنان که گفتم – همه با خبر شدند و يکي پس از ديگري، از اين جا و آن جا دررسيدند.

در آن ايام، لندن، ايام بسيار شلوغي را پشت سر مي‌گذاشت و همه کساني که در آن وقت نامي‌داشتند و از مخالفان بنام رژيم شاه بودند، اين جا گرد آمدند. در همين اثنا، جناب آقاي شبستري هم که امام مسجد‌هامبورگ بودند، بدون خبر از اين که چنين اتفاقي افتاده است به منزل يکي از دوستان که بقيه دوستان هم در آنجا بودند وارد شدند.

ايشان به من مي‌گفت وقتي آمدم، ديدم همه چهره‌ها گرفته است؛ من خبر نداشتم که چه اتفاقي افتاده است ولي پا به مجلس که گذاشتم، ديدم مجلس غيرمتعارفي است. وقتي به ايشان گفتند که مرحوم شريعتي از دنيا رفته است، به طوري بسيار طبيعي، آهي از نهاد برکشيد و گفت: عجب! دکتر شريعتي هم به تاريخ پيوست؛ و حقيقتا به تاريخ پيوسته بود. به هر حال مقدمات فراهم شد و برخلاف مشهور، جنازه مرحوم دکتر در اين جا يعني در «امام باره»، غسل داده نشد بلکه در يکي از مساجد لندن که مسجدي کوچک و متعلق به اهل سنت بود و غسالخانه‌اي داشت، غسل داده شد. بنده و جناب آقاي شبستري متعهد تغسيل و تکفين ايشان بوديم؛ يعني در واقع، دوستان از آقاي شبستري خواسته بودند و ايشان هم به من گفت که بيا تا با هم اين کار را انجام بدهيم، البته دو نفر ديگر هم به ما پيوستند: آقاي دکتر ابراهيم يزدي و آقاي صادق قطب‌زاده. اين چهار نفر بوديم که جنازه مرحوم دکتر را آوردند. ديگر جسد دکتر سالم نبود، سرتاپاي او را شکافته بودند، تمام سر و بدن شکافته شده بود، نمونه‌برداري شده بود و بررسي‌هاي طبي بسيار جدي‌اي صورت گرفته بود.

بيمارستان ساوت همپتن، يک گزارش مفصل طبي در باب مرگ دکتر ارائه کرد و در آن گفته بود چيز مشکوکي ديده نشده است و مرگ او مثلا بر اثر به قتل رسيدن، دسيسه، زهر، دشنه و چيزي از اين قبيل نبوده و به نظر مي‌آيد که به مرگ طبيعي از دنيا رفته است؛ مرگ طبيعي يعني با سکته. اتفاقا همان روزي که به ساوت همپتن رفته بوديم و براي اولين بار با جاي خالي مرحوم شريعتي روبه رو شديم و بعدا به بيمارستان رفتيم، در همان اتاقي که مرحوم دکتر خوابيده بود، سطلي بود که شايد در آن، نزديک به 40 تا ته سيگار بود يعني در همان مدت کوتاه، مرحوم دکتر مقدار زيادي سيگار کشيده بود.

طبيبان مجلس ما بهتر از من مي‌دانند که در حالت عصبي شديد و با آن فشاري که دکتر، در آن روزها، در آن قرار داشت، امکان چنين رخدادي وجود داشته است، خصوصا اين که شب قبل از حادثه مرحوم شريعتي به فرودگاه هيثرو رفته بود چون قرار بود دختران او بيايند، همه مسافران آمده بودند الا ‌دختران او.

دوست ما نقل مي‌کرد که فوق‌العاده مضطرب شده بود. چون خانمش از تهران تلفني به او گفته بود که دخترها از گمرک و قسمت کنترل گذرنامه گذشته‌اند و به طرف هواپيما رفته‌اند. وقتي دخترها نيامده بودند، او شديدا مضطرب شده بود که مبادا دوباره حيله‌اي در کار بوده و به نام سوار شدن هواپيما، دخترک‌ها را هدايت کرده‌اند و به جاي ديگري برده‌اند و مثلا آنها را گروگان گرفته‌اند يا زندان انداخته‌اند. همه اين فکرها از سر او گذشته بود و او را فوق‌العاده درپيچيده بود. البته دخترها آمده بودند و با او به ساوت همپتن رفته بودند.

اين فشارها بوده و بعد هم اين همه سيگار مصرف شده بود که من گمان مي‌کنم به بهترين وجهي مي‌تواند علت يک سکته قلبي ناگهاني را توضيح بدهد. پس از فوت دکتر شريعتي، روزنامه‌هاي رسمي مثل کيهان، اطلا‌عات و بامداد با حروف درشت در صفحات اول، از او تجليل مي‌کردند و طوري وانمود مي‌کردند که او فقط يک اسلا‌م‌شناس بي‌ضرر و خطر بوده و چون مريض بوده، به مرگ طبيعي درگذشته است.

ساواک دستور داده بود که مبارزات، شکنجه‌ها، زندان‌ها، تعقيب و مراقبت‌ها و عذاب‌هايي که علي از حکومت متحمل شده بود، کاملا مسکوت گذارده شود.

به هر حال، ساواک تعدادي از مامورين عالي‌رتبه خود را به لندن مي‌فرستد تا اگر به صورت عادي توانستند جنازه را از خانواده تحويل بگيرند که چه بهتر؛ وگرنه آن را به هر شکل ممکن بربايند و به ايران بياورند. غافل از اينکه دوستداران دکتر و دانشجويان خارج از کشور، با هوشياري سياسي، اين ترفند آنها را نيز خنثي خواهند کرد. آنها به محض اطلا‌ع از اينکه ساواک ما را براي گرفتن جنازه تحت فشار گذاشته، وکيلي از طرف خود و وکيل ديگري براي احسان مي‌گيرند و آنها را مامور مي‌کنند که از دولت انگليس بخواهند جسد را تحت هيچ شرايطي به افراد سازمان امنيت ايران تحويل ندهد و خبر اين اقدام را بلا‌فاصله براي هواداران و مبارزان خارج از کشور در اروپا و آمريکا و لبنان مخابره مي‌کنند. خبر شهادت علي به صورت بسيار گسترده توسط مبارزين خارج از کشور منتشر شد و احزاب وسازمان‌هاي مختلف سياسي با انتشار بيانيه‌هاي گوناگون، از دست دادن علي را «سوگ قلم و شرف» تعبير مي‌کردند. اما روزنامه‌هاي کيهان و اطلاعات که مهمترين روزنامه‌هاي کشور محسوب مي‌شدند، پس از دو روز سکوت، در تاريخ 31 خرداد 1356، اطلا عيه‌اي را درج کردند که مرگ علي را طبيعي و ناشي از بيماري‌هاي ريشه‌دار جلوه مي‌داد. متن اطلاعيه چنين بود: «مرحوم دکتر علي شريعتي که براي درمان ناراحتي چشم و کسالت قلبي خود به انگلستان رفته بود، در آنجا بر اثر سکته قلبي درگذشت.» خانم دکتر شريعت رضوي در اين باره اين نکته را تذکر داده است که علي هيچگاه ناراحتي جسماني خاصي نداشت. کسي از اعضاي خانواده و فاميل به ياد ندارد که او حتي يک بار از درد يا ناراحتي جسماني گله کرده باشد و مهمتر از آن اينکه او هيچ گاه به پزشک مراجعه نکرده بود.

همه دوستان و نزديکان علي مي‌دانند وي فردي قوي و سالم بود و خودش به اين نکته توجه داشت. حتي بعد از تحمل آخرين زندان که هيجده ماه به طول انجاميد، با آنکه تمام اين دوره را هم در سلول تنگ، تاريک و انفرادي زندان شهرباني سپري کرده بود، فقط گه گاه از نور خورشيد ناراحت مي‌شد. غير از اين هيچ ناراحتي ديگري نداشت، علي از اين نظر به خود مي‌باليد و به شوخي مي‌گفت: «من آنم که سلول تاريک هم نتوانست بر سلامتي‌ام اثر بگذارد» و راست هم مي‌گفت؛ من که همسر او بودم، هرگز به ياد ندارم که او از درد شکايت کرده باشد. دفترچه بيمه او هم به خوبي نشان دهنده اين ادعاست. تمام اوراق اين دفترچه (که به عنوان سند در دسترس است) سفيد است. علي از اين دفترچه فقط يک بار در تاريخ 28/4/55 استفاده کرده است، آن هم نه به علت بيماري قلبي يا فشار خون يا قند و غيره، بلکه براي گرفتن عينک بوده است. خوانندگان آگاه تصديق مي‌کنند که کسي با اوضاع مالي مشابه ما، در صورت بيماري، حتما از دفترچه بيمه خدمات درماني استفاده مي‌کرد و مي‌کند. بدين ترتيب، طبيعي است که اگر علي مريض مي‌شد؛ يا اصولا داراي ناراحتي قلبي بود، قاعدتا مي‌بايست به پزشک مراجعه مي‌کرد و سابقه بيماري او در دفترچه‌اش منعکس مي‌شد. وي با اينکه سيگار مي‌کشيد، اما معاينات پزشکي نشان داد که سيگار تاثير چنداني بر جسم او نگذاشته است. بنابراين احتمال هرگونه سکته قلبي يا بيماري مشابه، بدون اينکه سابقه‌اي داشته باشد، بعيد به نظر مي‌رسيد. پروفسور حامد الگار در نوشته‌اي توضيح داده که شرايط مرگ دکتر شريعتي، اين ظن را به شدت تقويت مي‌کند که وي به دست ساواک به قتل رسيده است. او عنوان مي‌کند که حتي اگر شريعتي را به قتل نرسانده باشند، او به حق درخور عنوان «شهيد» است. اين شايد مهمترين موضوعي است که بايد درباره شريعتي به آن توجه کرد.

شهيد دکتر علي شريعتي پس از مرگ خود، بيش از پيش در بين جوانان مطرح شد و کتاب‌هايش بارها و بارها تجديد چاپ شدند. مرگ او – همچنان که خود مي‌خواست – مرگي بزرگ و تاثيرگذار بود، همچنان که زندگي‌اش همينگونه بود.

نويسنده : محمد‌حسين روانبخش

دسته‌ها
خانواده شریعتی

بابا علی همیشه بود

مونا شریعتی دخترش که در زمان وداع با پدر ۶ساله بود میگوید:

« بابا علی بابای خانه نبود در چشم کوچک من معمایی بود غریبه ای بود که گاه حضور پیدا می کرد و حضورش هیاهو بر پا می کرد و این حضور چنان کم بود که از مادرم می پرسیدم (این آقا کیه؟!) بابا علی بابایی بود که گاه می آمد و تمامی عشق ناداده اش را در لحظه ای جمع میکرد و همچو طوفانی بر سر خانه می ریخت!و من نمی فهمیدم که چرا مرا آنچنان بغل می کند و بی رحمانه می بوسد تا صدای گریه ام بلند شود! چرا که در ذهن کودکانه ام نمی دانست برای چنین مردی حتی شنیدن گریه فرزند خود یک حادثه بود! حادثه ای که به قول خودش ممکن بود اتفاق نیفتد! بر شانه هایش سوار می شدم و او را میزدم و از او می پرسیدم (چرا مادرم را تنها می گذاری؟!)و او که نمی دانست به کودک چهار ساله اش چه بگوید ستاره ها را نشانم می داد و در ذهنم بذر خیال می پاشیدو سؤال. سؤالی که می بایست سالها بعد، بدون او به آن پاسخ می دادم.بابا علی خنده های بزرگ و قوی بود که سؤال های عجیب و غریب می کرد و در آن روز های معدود حضورش ، از صبح در اتاق عجیب و پر کتابش زندانیم می کرد و برایم قصه می گفت. قصه هایش چنان هیجان انگیز بود که در ذهنم به شکنجه ای عزیز می مانست! در قصه هایش از سفر و خطر و حادثه میگفت!…و می گفت «قصه ای که در آن حادثه و خطری نبا شد قصه نیست ،خبر است» آن روزها نمی دانستم که قصه ای که خبر نیست زندگی است!زندگی که در ان گردنه های بسیار است.

این بابای پر توقع شوخ، آرام آرام ذهن مرا با سوال کردن و فکر کردن آشنا می کرد و مفاهیم ساده زندگی از قبیل درس،دانشمند،خوبی،بدی را با مثال های ساده و شوخیهای زیرکانه اش زیر سؤال می برد،بدون هیچ جوابی! و مرا با سؤال ها و جواب های خودم تنها می گذاشت! چون میدانست بعد از این باید به این سؤال ها به تنهایی پاسخ گویم.

برای من آمیزه ای از عشق، مهربانی،اعجاب و امنیت بود یک دوست بود نه چیز دیگر!

هنگامی که در سال ۵۶ پس از شهادتش به سوریه رفتیم، در آن ازدهام عجیب ایرانی و عرب و مبارزین فلسطینی با آن چپیه های مرموز دریافتم که اتفاقی افتاده است . احساس کردم که دیگر پدر مسافرت نیست، بیمارستان نیست، زندان نیست و احتما لآدیگر نخواهد آمد.

از مادرم که آن روزها یک قهرمان دردمند بود، پرسیدم «بابا کجاست؟مسافرت است؟»گفت: آره گفتم بیمارستان است ؟ گفت : آره! با ذهن کودکانه ام حقیقت درد ناک پشت این دروغ را در یافتم. کاغذی ساختم با مدادی که یکی از دوستان به من داد. بابا علی را کشیدم، کله اش را با چند عدد مو بر آن و دهان و چشمان همیشه خندانش را.

مردم گریستند، فهمیدم چه شده. دیگر از کسی نپرسیدمو تا سالها نخواستم بپرسم. فقط یک بار خواهرم سارا گفته بود: بعضی ها همیشه هستند هر چند که با ما نباشند… این کافی بود، چون بابا علی همیشه بود

دسته‌ها
سخنان کوتاه مقالات هبوط

این مرد، این در وطن خویش غریب

و تاریخ آن گوشه ایستاده است، گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد …

به گزارش نیمه حرف.کام،
متنی که در ادامه می خوانید از کتاب “هبوط” دکتر علی شریعتی به مناسبت سالروز بعثت پیامبر گرامی گلچین شده است.

«سال ها گذشت و گذشت و تاریخ، این خبرنگار کنجکاو و پر تلاش و خستگی ناشناسی که همه جهان را همیشه پرسه می زند و هر جا خبری هست حاضر است و در هر گوشه ای از زمین حادثه ای رخ می دهد خود را هر جا که باشد به شتاب می رساند، اکنون به مدینه آمده است، اینجا خبرهاست، مردی پس از پانزده سال تنهایی و انزوای در غار حراء و تفکر در خلوت خاموش شب های ستاره باران آسمان کویر، بر دامنه کوه آمده است و پیام آورده است و با جانی که از آتشی مرموز شعله گرفته است و با اندیشه ای که از پیام های اسرارآمیز آسمانی بارور است، با خیالی که در تنهایی ساکت پانزده سال تفکر و تامل های بلند و عمیق با خویشتن لطافت شعر و جذبه سحر یافته است، با دلی که در زیر باران های وحی، باغ های خرم سبزی در آن شکفته است و با روحی که نوازش مرموز و مهربان دست الهام رنگ ها و لکه ها و غبارهای پلیدی زندگی خاکی و آلودگی های غلیظ را شستشو داده است و وزش نسیم های ناپیدای رحمت خداوندی او را در رهگذر خویش خشک کرده و عشقی به لطافت روح فرشتگان، به جذبه نیرومند خورشید.

https://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2014/05/Sargarmi98.ir_Dr.Shariati1.jpg

و تاریخ به این مرد می نگرد، به اینکه پس از پانزده سال عزلت در غار تنهایی بزرگ و دردناک خویش اکنون آمده است و چهره اش تافته از سوز درونِ ملتهب و مرموزش، دست و پایش مرتعش از زلزله ای که به روح بی انتهایش افتاده و فریاد می کشد: ای مردم! بت های خویش را بشکنید! از این لجنزار زندگی عفن و روزمرگی پلید و بی درد و پست به درآیید، پرواز کنید، این دل آسمان، این بام بلند آرزوهای بزرگ، این خدای پرشکوه که جامه آسمان را در بر دارد و اشک های ستارگان را بر گونه و با چشم خویش، خورشید، شما را هر روز می نگرد تا از شما یکی از این مرداب برآید و به سوی او پر کشد!

ای مردم! در میان شما کیست که پیام مرا بشنود؟ ای مردم! سینه من گنجینه پنهانی صدها پیامی است که در تنهایی پانزده سال ریاضت، عبادت و تفکر در غار، در دل کوهستان، در قلب شب های درازی که شما در بسترهای آرام خود خفته بودید و من بیدار بودم، در زیر باران مهتاب های هر شب، در گفت و گوی پنهانی خویش با ستارگان خاموش، بر روی هم انباشته ام، بر روی هم نهاده ام و اکنون فشار طاقت فرسای این آیات سنگین و دردناک و سنگینی خفقان آور این پیغام های بسیاری که برای گفتن بیتابی می کنند و چنان به خشم بر دیواره سینه ام می کوبد که استخوان های ناتوانش به فغان می آیند…… ای مردم! کیست که اندکی از بار سنگین و سوزانی را که جانم را به ستوه آورده است برگیرد؟ با سرانگشت احساس خویش کمی از آن بر دارد و بر دوش جان سبکبار خود بنهد؟ مرا سبکبارتر کند… در میان شما کسی نیست که به یاری من بشتابد؟

و تاریخ ایستاده است و می نگرد، مرد را و مردم را! و می بیند که صدها و هزارها عرب بدوی، از مدینه و مکه، از قریش و بنی هاشم و حتی از خانواده عبدالمطلب،خانواده شخص پیغمبر، همه بر او ازدحام کرده اند و او را همچون کسی که گویی نمایش می دهد در میان گرفته اند و با چشمان احمق و دهان های زشت و سیاهی که از تعجب بازمانده اند و هر یک به خمیازه غاری و یا حفره قبری می مانند مرد را می نگرند، فریادهایش را می شنوند، التهاب هایش را می بینند، می بینند.

این مردم، مهاجر، انصار، قریش و بنی هاشم،همه گرداگردش را گرفته و با لبخندی آرام و چشمانی بی درد و قیافه ای شکفته از خوشحالی، سری تکان می دهند و با خود می گویند: آفرین، آفرین، عالی است، عالی، به به، به به! خیلی هنرمند است، چه خوب بازی می کند…. این مرد باعث افتخار ماست ……. تا حالا در عرب کسی مثل او نیامده ……. و مرد همچنان فریاد می کشد، مردم را می خواند: آیا کسی نیست که این بار، این آوار! و مردم همچنان ایستاده اند و می نگرند و لذت می برند و افتخار می کنند، به به به به!!!

و تاریخ آن گوشه ایستاده است و از دور می نگرد، زیر لب لبخند تلخ و دردناک دارد،گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد، این مهاجران و انصار و از خود می پرسد آیا از میان اینان کسی پیش نخواهد آمد؟……. پیش نخواهد آمد تا ببیند که این پیغمبری که در انبوه مومنان صادقش چنین بی کس و بیگانه و مجهول مانده است چه می گوید؟ چه می کشد؟ چه می خواهد؟ آن بار سنگین، آن آوار خفقان آوری که از آن این هه می نالد چیست؟ او را کمک کند، او را سبکبارتر کند……..

اما هیچکس قدم پیش ننهاد، پیغمبر، تنها فریاد می کشید و به خود می پیچید، صدایش گرفته بود و چهره اش خسته و شکسته شده بود و قومش،مهاجران و انصارش، همچنان ایستاده بودند و او را می نگریستند، می ستودند، مباهات می کردند، به!به به! عالی است!
و تاریخ همچنان از دور می نگریست و با لبخندی پنهانی و تلخش می گریست و زیر لب به درد می گفت: “پیغمبری اولوالعزم، صاحب کتاب و رسالت! و در میان انبوه امتش اینچنین غریب! در میان انبوه قومش اینچنین بیگانه، در انبوه خاندان و عشیره اش این چنین تنها! و در میان گرم ترین و متعصب ترین مومنانش این چنین مجهول! پیامبری معجزه اش کتاب و امتش امی!شترداران دلال پیشه سازندگان گور برای دفن زنده دختران خویش! که یعنی حمیت، یعنی غیرت”

ناگهان!
تاریخ بر خود لرزید! ناگهان چه می بینم؟برخاست، سرکشید، نزدیک آمد، با گام های کنجکاو و مرتعشی نزدیک آمده، تندتر کرد، به میان صف مهاجران و انصار آمده، درصف مقدم یاران، یک قدم جلوتر، به طرف جلو خم شد…
چه می بینم؟ این کیست؟ این مسافر کیست؟ این عرب نیست، پیداست از سفری دور می آید، پیداست که سال ها آواره بوده….. پیداست که از کویری سوخته می رسد.

اِ، این چهره را می شناسم! او را دیده ام…..این همان…..در کنار آن آتشکده……..ها…….در آن کلیسا……… که از پنجره ناگهان به بیرون پرید…… این سلمان است!
و بعد سلمان ماند، در نخستین دیدار ایمان آورد و دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و”سلمان منا” شد و صاحب سرّ “پیام آور”شد و محمد با او، خود را در انبوه مهاجران و انصار،آن کوه سنگینی را که برسینه اش آوار شده بود سبک تر احساس می کرد چه، سلمان بخشی از آن را بر دوش جانش گرفت، هرگاه دردها بر جانش می ریخت سلمان را فرا می خواند، در چشمه ای نا آشنای او ناله می کرد، در گفت و گوی با او فریاد می زد و آسوده می شد.

اما، اما علی جز چاه های پیرامون مدینه، چاه های نخلستان ها صاحب سری نداشت، اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا از شهر و خانه و خانواده اش به نخلستان ها پنا برد؟ چرا تنها بنالد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟ اینها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟ در میان شیعیان نیز تنهاست. علی از محمد تنهاتر است! محمد سلمان را یافت اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند… از میان خیل شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت….»

منبع: خبرآنلاین
دسته‌ها
شریعتی و مصدق نامه ها

شریعتی به دکتر مصدق: بنایی که پی ریختی را می‌سازیم

پیام اولین کنگره کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی
(سومین کنگره‌ کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانی در اروپا)
به جناب آقای دکتر محمد مصدق رهبر ارجمند جبهه ملی ایران

Photo: ‎ای سردار پیر سر از زانوی اندیشه‌ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه‌های مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می‌برند. ای دهقان سالخورده تاریخ ما… کاش می‌توانستی دیوارهای قلعه‌ای را که در آن زنجیرت کشیده‌اند، بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه‌ها افشانده‌ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی‌اندیشد و جز به راه تو گام نمی‌گذارد و تو آنگاه می‌دیدی نهضتی را که تو رهبری کردی و او تو را پرورش داد، امروز دارای فرهنگی غنی است. فرهنگی که صفحاتش با خون نگاشته شده است و داستانش داستان شکنجه‌ها، زندان‌ها، اسارت‌ها و محرومیت‌هاست و امروز نسلی که پس از هشت سال پیکارش ولوله در جهان انداخته است، از این فرهنگ الهام می‌گیرد. دکتر شریعتی (پاریس – پنجم ژانویه ۱۹۶۲)‎

 ای سردار پیر سر از زانوی اندیشه‌ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سینه‌های مالامال از امید به فردای پیروزی، نام تو را می‌برند.

ای دهقان سالخورده تاریخ ما… کاش می‌توانستی دیوارهای قلعه‌ای را که در آن زنجیرت کشیده‌اند، بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه‌ها افشانده‌ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی‌اندیشد و جز به راه تو گام نمی‌گذارد و تو آنگاه می‌دیدی نهضتی را که تو رهبری کردی و او تو را پرورش داد، امروز دارای فرهنگی غنی است. فرهنگی که صفحاتش با خون نگاشته شده است و داستانش داستان شکنجه‌ها، زندان‌ها، اسارت‌ها و محرومیت‌هاست و امروز نسلی که پس از هشت سال پیکارش ولوله در جهان انداخته است، از این فرهنگ الهام می‌گیرد.

ما نیز هزاران فرسنگ دور از دیار عزیز و یاران دلیر خویش راه مقدس همین نسل را دنبال می‌کنیم و بی‌آنکه لحظه‌ای به منافع خویش و حتی به حیات خود بیندیشیم، دست‌اندرکار نبرد با پلیدی و تاریکی هستیم و امروز که در برابر همان دشمنانی که از چپ و راست بر تو می‌تاختند، ایستاده‌ایم، می‌خواهیم در کوشش ملت خود به سوی روشنایی سهم شایسته خویش را داشته باشیم.

نام تو امروز نه تنها فضای ما را گرم می‌دارد، بلکه آسمان‌های بیگانه‌ای را که امروز ما در زیر آن بسر می‌بریم، با روح و دل ما آشنا ساخته است، زیرا هر کجا که می‌گذریم، سخن از تو است و پیکار مقدس تو.

ما به تو اعلام می‌کنیم که به راهی که رفته‌ای وفاداریم. نام تو محک آزادی و شرف ماست و شیرازه اتحاد و پیوند ما.

ما به تو اعلام می‌کنیم که دوش به دوش یاران تو می‌جنگیم و از شکنجه و کشتار خصم نمی‌هراسیم.

ما به تو اعلام می‌کنیم بنائی را که پی ریختی می‌سازیم، جهادی را که آغاز کردی به پایان می‌بریم و دیواره‌های استبدادی را که شکافتی فرو می‌ریزیم.

ما به تو اعلام می‌کنیم که همگام با ملت خویش به‌پا‌خاسته‌ایم تا شب سیاه ملک خویش را به صبح کشانیم و استعماری را که تو مجروح کردی، بمیرانیم و در راه تو و در پی تو، شرف و آزادی ملت خویش را از چنگال دژخیمان مردم‌خوار و غلامان جان‌نثار رهایی بخشیم و زنجیرهای گران را از پای تاریخ وطن خود برداریم.

درودهای گرم و آتشین فرزندان وفادار خویش را بپذیر!

پاریس – پنجم ژانویه ۱۹۶۲
(این پیام به قلم دکتر شریعتی نوشته شده است)

 

دسته‌ها
بررسی و نقد ها

مصاحبه با لطف الله مثیمی

آنچه می خوانید مصاحبه گروه انجمن برهان (سایت تاریخ ما) با لطف الله میثمی، مجاهد قبل و بعد انقلاب می باشد.
شاید سِنّی نداشته باشیم اما دغدغه داریم، شور داریم، آرمان داریم، می خواهیم باشیم، می خواهیم بپرسیم، می خواهیم “راه رویم، چون راه رویم، راه بریم“.
گروه انجمن برهان، در نظر دارد تا سلسله مصاحبه هایی با محقّقان،صاحب نظران و آگاهان عرصه تاریخ و اجتماع ایران را به انجام رساند.
تا با عمل به هدایت قرآن توشه ای گیرد هر چند ناچیز از قول های مختلف عالمان قوم برای تبعیّت از احسن آن ها.
در این راه در اوّلین گام های خود جناب آقای «لطف الله میثمی» مجاهد و کنشگر عرصه اجتماعی قبل و بعد انقلاب ما را همراهی نمودند تا به گفت و گویی صمیمی بنشینیم برای نگاهی دیگر به تاریخ ما از مشروطه تا انقلاب اسلامی ایران و به گره هایی بنگریم که هنوز دستی نتوانسته بازشان کند.
ایشان در 72 سالگی و حدود 53 سال فعّالیّت اجتماعی،فرهنگی و سیاسی با استواری و امیدواری راه خویش را در دو ماه نامه «چشم انداز ایران» ادامه می دهد.
مشروطه

علامه نائینی در کتاب تنبیه الامه و تنزیه المله با استناد به اصول علم و عصمت در شیعه امامیه و اینکه به امکان تحقق آن در تاریخ نمی توان دل بست از مشروطه بر دو پایه قانون اساسی و شورای ملّی دفاع می کند.
در مورد قانون اساسی اعلام می دارد برای صحّت و مشروعیت آن هیچ شرطی جز انطباق و هماهنگی با قوانین شرع معتبر نیست.
در مورد مجلس شورای ملّی به لزوم وجود شورای مجتهدین برای نظارت بر مجلس اشاره می کند.
سوالاتی در این دو مورد هنوز هم  قابل طرح است:
در مورد مواردی که تضاد میان آرای نمایندگان و شورای مجتهدین پیش می آید چه باید کرد؟

علامه نائيني تا جايي كه من مي دانم نظرشان را در غيبت معصوم مطرح مي كنند و از آنجايي كه براي امام علم و (کاربلدی) و تقوا مطرح است،مي گويد نمايندگان مجلس ما هم بايد اين دو ويژگي را داشته باشند و مجلسي كه اين دو ويژگي را داشته باشد، خلاء وجود امام زمان را تا حدودي پر مي كند.
باید بدانیم که اگر ما اين نظريه علامه را نداشتيم شايد مجلس شوراي ملّي اصلا تشكيل نمي شد.آقای سيد جواد طباطبايي در جايي مي گويد روشنفكري ايراني از مشروطيّت شروع شد،حتي مدرنيته هم از آن شروع شده و روشنفكرترين افراد آن زمان علامه نائيني بوده چرا كه آمد دين و فقه را به صورت قانون و حقوق در آورد.
وقتي قانون و حقوق در كشوري مطرح باشد افراد مختلف از لائيك گرفته تا روحاني، ماركسيست، چپ، راست، مذهبی و هر كه ايراني باشد مي توانند در آن كشور زندگي كنند.
يكي از مشكلات ما اين است كه مردم ما مسلمانند ولي وقتي از آن ها بپرسيم قانون اساسي در اسلام چه جايگاهي دارد؟ پاسخي ندارند كه بدهند و به زعم روحانيت هم نظام حلال و حرامي كه در رساله ها  داريم همان قانون آنهاست.
علامه نائيني هم نمي گويد «تطبيق با شرع» چون مي داند از شرع قانون اساسي در نمي آيد بلکه می گوید «عدم تخالف با شرع».
شوراي نگهبان فعلي با شوراي مجتهدين فرق مي كند.
اسلام كه در ابتداي مبعث رسول‌اكرم(ص) مطرح مي شد با مسائلي چون شراب خواري،برده داري،زن و جايگاه پايين آن و نزول خواري روبرو بوده است.
نه هيچ كدام را نفي كامل كرد و نه پذيرش كامل بلكه برخورد تعالي بخش مي كند و به تدريج مسائل بسياري را حل مي كند.
و در بررسی هایی که ما کردیم به این نتیجه رسیدیم که نرخ رشدي كه در جايگاه و حقوق زنان پس از بعثت پيامبر طي 23 سال رخ مي دهد با هيچ نرخ رشد ديگر در تاريخ قابل مقايسه نيست.
قانون اساسي كه در مدينه تصويب شده اصلا بندهايش هيچ صبغه و رنگ اسلامي ندارد، فقط بسم الله الرحمن الرحيم بالاي آن است و آن هم به اين دليل كه كفّار و مشركين هم خالقيت خدا را قبول داشتند، و هم رحمانيت و رحيميت او را حتي نفس وحي را نيز قبول داشتند تنها مي گفتند چرا بر تو وحي مي شود؟ و از كجا كه اين وحي ازسوي خداست.
در حكومت مسلمانان در آندلس وزراي يهودي حضور داشتند و مسيحيان نيز براحتي زندگي شان را مي كردند امّا وقتي مسيحيان پيروز شدند و آمدند هم پدر يهوديان را در آوردند و هم مسلمانان را و فرقه هاي مختلف يهودي در بهترين شرايط در دنياي مسلمانان زندگي مي كردند و بايد گفت تازه آن حكومت بارقه اي از اسلام بود و بنظر من هيچ چيزي مثل قرآن براي صلح جهاني سازنده نيست.
همان طور که می دانید بسياري از احكام اسلام احكام امضايي است و با توجّه به عصر پيامبر وارد اسلام شده و امروزه هم دموكراسي فرهنگ مسلط جهان است. خيلي ها معتقدند كه اين دو با هم تغايري ندارند و ما اصلا در همان ابتدا شورا و.. را داشته ايم بر فرض شما تعارضاتي هم مي يابي آن(دموکراسی) را بپذيرید و تعميقش بدهید و با آن برخورد تعالی بخش داشته باشید.
من در آمريكا كه بودم سفيدپوستي مي گفت ما با سياهان مدارا مي كنيم و در واقع سياهان را تحمل مي كردند و نوعي نفرت داشتند، من گفتم چرا مدارا؟چرا نفرت؟ مگر سياه وسفيد آفريده يك خدا نيستند؟ شما بايد عقل‌هايتان را روي هم بگذاريد و همديگر را ارتقاء بدهيد. وقتي همه با هم برابريم، حذف نيرو يعني چه؟ شهروند درجه 1 و 2 يعني چه؟ در حالی که اگر كل قرآن را بررسي كنيد بي خدايي به رسميت شناخته نشده و كفّار و حتي شيطان هم خالقيت خدا را قبول دارند.
مهندس بازرگان كتابي با عنوان «خانه مردم» نوشته است. بيت الناس يعني خانه مردم از كافران و مشركين و بت پرستان و يهوديان و مسيحان تا مسلمانان پس اين غلط است كه عده ای به خانه خدا راه ندهند چرا که خانه خدا خانه كافران هم هست. ناس به تعبير همه مفسرين شامل همه مردم مي شود و هيچ مرزبنديي وجود ندارد حتي در نظر آيه الله جوادي آملي .
ما نه تنها بي خدا نداريم حتي بي دين هم نداريم خدا به پيامبر مي گويد به کفار بگو دين شما براي شما. هر كسي چيزي را خداي خود مي داند؛عده اي ماده ازلي و ابدي را عده اي منطق ارسطویی را عده اي پول را عده اي هواي نفس شان را پس ما بي خدا نداريم.
بكساني كه دموكراسي را خلاف دين مي دانند بايد بگوییم و بدانند که تعاريف جديدي كه از دموكراسي طرح شده و مي شود بسيار به اسلام نزديك شده است. اكنون مي گويند دموكراسي دو مولفه‌اي دارد که يك مولفه آن تبعيت از نظر اكثريت است و مولفه دوم آن اين است كه اقليت نبايد سركوب و حقوقش پايمال شود و بلکه حتي اين آزادي را داشته باشد كه بتواند به اكثريت تبديل شود.
اين خيلي مهم است اين كه آراي مردم چگونه با شوراي نگهبان تضاد پيدا مي كنه يك واقعيت است كه بعد از انقلاب هم ديديم.
امام آمد و از حكم اوليه و ثانويه استفاده كرد.
كه حكم اوليه حوزه هاي علميه «مالكيت نامحدود» است. حالا اگر بخواهيم زمين را تقسيم كنيم بنفع دهقانان اين نمي خواند با اين حكم. پس بايد مثلا حكم ثانويه تو شرايط اضطرار برود و بعد رفت تو باب اضطرار و داستانش را مي دانيد دیگر که بعد مخالفت شوراي نگهبان و این که اگر حكم ثانويه تكرار شود حكم ثانويه، حكم اوليه خواهد شد.
و مخالفت‌هايي شد مثلا قانون كار تصويب نمي شد ،براي آنكه يك حكم اجتماعي بود و مي‌گفتند كارگر مي‌تواند اجير شود و قانون كار معنا ندارد. امام ولايت مطلقه را كه مطرح كرد، يعني احكام اجتماعي اولويت دارد بر احكام فردي و اين جوهرش بود.
مثلا قانون اساسي که از نظر امام حكم اجتماعي است باب دفاع توش هست،باب استقلال هست،باب آزادي و اين ها که هيچ كدام تو حوزه ها نيست. آزادي به معناي امروز و اين كه به خاطر استقلال نبايد آزادي را لگدمال كرد به خاطر آزادی  نبايد استقلال را لگد مال كرد،این تو حوزه نیست.
اصلاً شرع حوزه محدوده جغرافيايي ندارد،مثلا شما مي توانيد ثروتتان را هر كجا كه سود بيشتري مي‌دهد  ببريد و سرمايه گزاري كنيد اما در قانون اساسي و فقه امام خميني انتقال ثروت قاچاق ارز تلقي مي‌شود، بنابراين دين محدوده جغرافيايي ندارد و يك چيز بين المللي است و سرمايه اصلش است که هر كجا  سود بيشتري مي دهد بايد برود آنجا چون سيّال است.
امام گفت احكام اجتماعي اولويت دارد و روح قرآن هم  حاكميت مستضعف بر مستكبر هست و به آيه 5 سوره قصص استناد كردند كه اراده خدا بر اين است كه مستضعفين حاكم شوند و آنگاه كه مي گويد:«روح قرآن اين است كه مستضعف بر مستكبر حاكم بشود.» اين را اساس احكام اجتماعي گذاشت و ديگر حكم اوليه نمي‌تواند مالكيت نامحدود شود.
و آمد هرم را از راس برد بر قاعده گذاشت و گفت اين فقه مصطلح حوزوي كافي نيست (اسمش را هم گذاشت فقه مصطلح يا فقه جاري) آمد اين كار را كرد تا يك پشتوانه اي براي قانون اساسي باشد، يك پشتوانه براي قانون كار و موارد اجتماعي شد و جلوي حوزويان بتواند مقاومت كند. خيلي هم سخت بود، يعني تهاجم زيادي مي كردند كه حتي پول نفت هم نبايد تو جيب دولت برود يعني نفت بايد برود در بخش خصوصي، دفاع را هم بخش خصوصي انجام بدهد گلوله و توپ هم بخش خصوصي وارد كند و اصالتي براي دولت قائل نبودند و دولت يك چيز مجازي مي‌شد و آن چيزي كه حقيقي است. (مالكيت شخصي) كلكتيويزم(اجتماع گرايي) در آن نيست و ميگوید مجازي است.
اين مشكل را امام آمد با ]این اصل که[ احكام اجتماعي اولويت دارد بر احكام فردي اصلاح كرد (احكام فردي چيست؟ همين رساله‌ها نماز، روزه، خمس، زكات، حج، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر و اينها شد احكام فردي فرعي چون فروع دين است) و آمد اين ديناميزم را اينجوري مطرح كرد كه حج را مي توانیم تعطيل كنیم بخاطر مصالح ملّي‌مان و حتی نماز را هم  می توان تعطيل كرد بخاطر مصالح اسلام.

آيا اين در تضاد نيست با سيره پيامبر و ائمه؟

نه استناد به همان‌نجاست اصلا؛امام حسين حج را رها كرد براي اينكه برود با مردم كوفه بيعت كند.

مورد نماز را بيشتر مي خواهيم روش دست بگذاريم كه امام حسين براي جنگ هم نماز را حتي رها نمي كند و اصالت را در حرکتش به نماز مي دهد .

خوب نماز هم تو همه رساله ها هست و حتي مرتجع ترين روحاني هم قبول دارد كه اگر شما نماز مي خوانيد و ببينيد بچه دختري در حوض افتاده بايد براي نجات انسان نماز را بشكني حتي دست به نامحرم بزني «دختر را نجات بدهي.
بعضي ها مي گويند نماز را بشكني و بعضي ها مي گويند اتمام نماز به اين است يعني ديگه نمازت اعاده نداره چون نجات انسان ها بالاتر از نماز است اولويت داره. آن حكم اجتماعي است و اولويت دارد بر حكم فردي.
يعني نمي آيد نفي كند. مثلا بعضي روشنفكرا مي گويند:اصلا نماز چه فايده داره؟ حج چه فايده داره؟ شرع رو زيرش مي زنند.
امام مي‌گويد كه آن سر جاي خودش و اين هم سر جاي خودش است ولي يكي بر ديگري اولويت داره .اين يك ديناميزمي است كه بعد از انقلاب با يك نيت خوب بود.
در مورد حفظ نظام اوجب واجبات است ]باید بدانیم[ که اوجب يعني چيزي واجب تر يعني اگر نماز واجب است اوجب چيزي بالاتر از نماز است يعني همان حكم اجتماعي. مثلا آقاي طالفاني مي گويد كه شما نماز فردي كه مي خونيد نماز جماعت با آنكه حواست پرت مي شه هفتاد بار ثوابش بيشتر از نماز فرادی است خوب اين اولويت داره ديگه. اگر نمازت را خواندي و ديدي جايي نماز جماعته و وقت هست بايد يه بار ديگه بري نماز جماعت بخوني و قرآن هم مملو از اين اجتماعيات است.
بنابراين مي خواهم اين نتيجه را بگيرم اگر آراي مردم منتخب با شوراي نگهبان سر شرع اختلاف افتاد مي گه احكام اجتماعي اينو مي گه.

اتفاقا جمله اي امام دارد كه مي گويد كه اگر اعضاي شوراي نگهبان احكام اجتماعي قرآن را مي دانستند ما نياز به شوراي تشخيص مصلحت نداشتيم. چون خود دين مصلحت را قبول دارد و مي گويد اجتماع اولويت دارد بر فرد اينم يعني مصلحت.
مثلا آقای امامی کاشانی می گفت که ما صبح می شینیم شورای نگبهان و می گیم قانون کار بر خلاف دینه و بعد از ظهر می شینیم تو تشخیص مصلحت و می گیم که قانون کار بر مصالح مردمه.

امام تلاش كرد اين معضل را اينگونه حل كند و تلاشي كه بعد از انقلاب شد اين بود.
و خوب با آموزش احكام اجتماعي در نهايت مي شه مسائل را حل كرد.البته غريبه ديگه(احکام اجتماعی) و خيلي هم تلاش مي خواد و سخته ديگه.
مثلا روشنفكراي ما يكي از افتخاراشون اينه كه ما عضو هيچ گروه و تشكيلاتي نيستيم و اين را يك افتخار مي دانند،اين يعني همين ]روحيه[ فردي و اصلا دين احزاب را اولويت داده و تو قرآن احزاب خيلي مقام بالايي دارند و تشكل مقام خيلي بالايي داره و اين نوع دين در جامعه ما خيلي مظلومه.

دولت ملي و 28 مرداد

نقش جریان های مختلف از احزابی چون توده، نهاد روحانیت و دولت های استعمارگر را در کودتا چه حدّی می دانید؟

بهترين راهنمايي كه مي توانم بكنم این که سرمقاله «كودتاي ارزان» در چشم انداز ايران است كه همه سوالاتي كه كرديد در آنجا جواب داده شده.
یک گفت و گویی هم نسیم بیداری از ما زده که محور اصلیش این است که حزب توده ملهم از ماركسيست شوروي بود و ماركسيست شوروي هم يك نوع كسموپلوتيك است يعني جهان وطني و ملي توش جايگاهي نداره و ديگري فرامليّتي هاي نفتي اند و براي آن ها نيز مليّت جايگاهي نداره آنچه كه براشون مهمه مخازن زيرزمينيه.
مثلا در نقشه هاي نفتي مرز ايران را نقطه چين مي كشند و مرز مناطق نفتي را  با خط پر مي كشند- خوب پر مهم تره ديگه براشون- و مليت هم براشون معني نداره و اين یک مشكله آمريكایی ها هم هست كه شركت هاي فرامليّتي كه سرمايه جهاني دارند با منافع ملي آمريكا گاهي مغايرت داره.

يكي هم ايدئولوژي روحانيت، ايدئولوژي روحانيت ما عنصر ملي توش جايگاهي نداره مثلا فرض كنيد اگر آقاي خويي اعلم باشه و در عراقه مردم ما از او ن تقليد مي كنند.منظور اينه كه ايدئولوژي روحانيت هم همينجور جهانيه ديگه و اصلش هم مالكيت نامحدوده.

ببیید اين 3 تا در كودتاي 28 مرداد با هم پيوند خوردند و هر 3 تا جهان وطني بودند و مليت برايشان مطرح نبود و این ها مثل 30 تیر مصدق ملی را نابود کردند،این از جهت گره گشایی شما بود و در «كودتاي ارزان» بتفضیل آمده كه چرا حتي آن 10 مليون دلاري كه براي كودتا اختصاص داده بودند هم خرج نشد.
ما در تاریخ معاصر خود اسامی مختلفی از احزاب را داریم و بنظر در این میان احزاب چپ نفوذ بیشتری در میان مردم ما داشتند امّا مساله این است که ما احزابی پایدار و به معنی واقعی یک حزب را در این میان نمی یابیم و نظریه عده ای این است که تحزب در ایران ریشه ای نداشته است و چو.ن بسیاری از مفاهیم وارداتی مسخ شده و سپس هم نسخ شده و برداشته شده است.
شما علّت این عدم شکل گیری حزب و فرهنگ تحزب را با این همه تجربه احزاب که داشته ایم، چه می دانید؟            
يكي فرهنگ حوزوي است كه به اينديويجوال، فرد و احكام فردي و فرعي بهاي اصلي مي ده و تشكل يك چيز مجازيه.
مثلا ما وقتی می خواهیم امتیاز بگیریم برای نشریه امتیازش را به فرد می دهند و به تشکّل نمی دهند و می گفتند این ها مجازی اند،ما می گفتیم اين همه شهید دادیم باز مجازییم و عینیت نداریم؟می گفتن نه!اینا همش مجازین.
فرهنگ فردي و عبادات فردي در جامعه ما خيلي قوي هست و البته در هر عصري موانع ديگري داره.
اگر تشكلي بخواد تو ايران شكل بگيرد ما يك تشكل سراسري تو ايران داريم بنام روحانيت كه در سراسر ايران تا روستاها نفوذ دارد با امام حسين،روضه زينب و حضرت زهرا و.. ما اگر حرف نويي در برابر نداشته باشيم و نقدي به ايدئولژي فوق نداشته باشيم  تشكل مان پا نمي گيره.

متاسفانه اين نقدها هم نبوده يعني ممكنه يكي هم بگويد: «اسلام منهاي روحانيت» خوب اين شعاره! ولي کو نقد ايدئولژي فوق و نقد منطق ارسطو؟ چون مدعي اند كه منطق ارسطو كليد فهم همه چيز از جمله قرآنه خوب اين ادعا را دارند كي نقد كرده؟ دكتر شريعتي هم نقد نكرد.فقط كسي كه خيلي يد طولايي در اين زمينه داره خود آقاي طالقانيه كه تفسيرش بدون اسم بردن از روحانيت ايدئولوژي روحانيت را به کمک قرآن نقد كرده تا حدي هم ما اين كار رو كرديم در شرح مكتب و اموزش هامون.

آيا عدم تشكيل حزب به فرهنگ مردم ما باز نمي گردد؟

فرهنگي زیربنای  ايران شده است؛ ببینید ما انقلاب مشروطیت را داشتيم و استبداد بازسازي شد،چند سر و گردن هم از منطقه جلوتر بوديم. نهضت ملّي خودش الهام بخش عبدالناصر و عبدالكريم قاسم و خيلي ها شد ديگه و حتي كوبا و باز هم استبداد شكل گرفت و در ادامه هم همين طور.واقعا علّت اين همه شكست چيه؟
من می گم یه ريشه فرهنگي داره كه بیشتر هم در آموزش هاي حوزوي است كه خدايي كه خالق آسمان و زمينه مي خواي اثبات كني و وقتي مي خواي خدا را اثبات كني خدا را اسير ذهنت مي كني و اسير ذهنت كه بشود خود خدا بين مي شي و خود مطلق بين و فاشيزم و خشونت هم از همينجا سر در مي آره و اين خيلي مهمه و كار فرهنگي هم در اين باره خيلي سخته.اگر یک کلمه هم بگیم تکفیرمان می کنند؛مثلا اگر بیاییم بگیم بی خدایی در قرآن وجود ندارد نمی آید بگوید که فلانجا وجود داره،می گن که اِه فلانی عجب حرفی زده! علیه علّامه‌‌ها حرف زده و یک شخصیت هایی را جلوی آدم می گذارند.علیه فقه حوزه حرف زده و در نگاه برخي هم داریم كه هرکی خدا را قبول نداره نجس است، آخر مگر خدايي كه اين جهان به اين زيبايي را آفريده مگر نجس ذاتي هم مي تونه توش باشه؟ يعني با قرآن نمي ايند جلو و اگر با قرآن آدم بیاد جلو همه اين حرف‌ها كمرنگ مي‌شود.

در واقع بنظر شما اين تفسير رسمي بايد تغيير كنه و تفسيري منطبق تر بر شرايط روز مي تونه كمك كنه؟

حالا تفسير واقعي، شرايط روز را هم خودش عوض مي كنه يعني يك تفسيري كه خود مبدا موج است و شرايط عوض كنه كه زمان را هم عوض مي كند. آن چيزي كه شما مي گوييد هم زمان زدگي است و من مي گويم عنصر زمان در متن دين است.

بنظر احزاب چپ و از جمله توده بعنوان قدرتمندترین حزب ایران را داریم که در ایران نسبت به سایرین نفوذ بیشتری کرده اند.سوال  این است که آیا اسلام را با مشی مارکسیسم نزدیک تر می بیند یا لیبرالیسم؟ یا بعبارت دیگر میل تاریخی ما به احزاب چپ به خاطر دین مان است؟

چپ  كه شما مجاهدين را مي گوييد چپ؟ مجاهدين که خيلي مسلمان بودند و با كمك قرآن و نهج البلاغه كار مي كردند. مجاهدين هم كم دوام نياوردند اونم 10 سال از 44 تا 54 با شكل درستشون دوام آورد.تا 57 در زندان ها دوام آوردند و تا 60 و بالاخره انحراف جنبش مسلحانه خيلي انحرافي بود و اگر اين انحرافات شكل نمي گرفت در ميان كساني كه نظام را اداره مي كنند همشون به هر حال یه ربطی با مجاهدين داشتند و چيز كمي نبوده است.
حزب توده هم اول كه شروع شد با جلسات قرآن شروع شد و توده هم دو مرحله داشت شهريور 20 تا 25 متفقين(روسيه و آمريكا و انگليس) در ايران بودند؛حزب توده هم در چنین شرایطی  يك جبهه ضد فاشيست آلمان بود و يعني اصلا ويژگي ايدئولوژيك نمي تونست داشته باشه و اعتراضي به اشغال نداشت. اوضاعش هم اين بود كه در جلسات اول قرآن مي خواندند و همه را جذب مي كردند و از سال 25 به بعد آموزش هاي ماركسيستي شروع شد و هر كه عضو گيري مي كردند ضد مذهب و دينش مي كردند.
و بعد اينكه چرا حزب توده تونست تو ايران نشات بگيره.

همچنين ماركسيست ها

بحث اینه كه آموزش هاي حوزه علميهما با ماترياليست خيلي سنخيت داره.

چرا؟ بنظر خيلي عجيب مي آيد…

علت ريشه ايش اين است كه فرهنگ جاري ما كه تو حوزه هاي علميه هم هست با ماترياليست خيلي سنخيت داره.
مثلا ببينيد در روش رئاليسم علامه مي گويد:جهان مادي است. خوب تا اينجا كه با ماركسيست ها فرقي ندارد و مي گويند زمين هم مادي است و تا اينجا هم فرقي نداريم و انسان ها درخت و همه چيز بر زمين هم مادي است و فقط ذهن غير مادي است و قوانين ذهن تبعيت نمي كنه از ماده. خوب اگر همه جاي دنياي مادي را بپذيريم و فقط ذهن غيرمادي بدانيم خوب آنجا هم بحثه ديگه، مي شه ثابت كرد اونم  اشتباه مي گن،يعني اين انسجام خيلي به ماترياليست نزديكه.
يا مثلا ميان خدا رو اثبات مي كنن يعني شما يه چيزي رو داري مادي ملموس عيني مي خواي با اين چيزاي ملموس  خدا را اثبات كني اينم خيلي حرفه؟

درسته،ماديه…

شما با بي خدايي شروع مي كني و مي خواي خدا را اثبات كني و اون مي تونه بگه كه تو داري به من امتياز مي دي اگه با بي خدايي مي خواي خدا را به من اثبات كني پس بي خدايي هم امكان داره.]اینها چیزایی که تو مقطع 54 خیلی بحث کردیم روش.[

مباحث شما در باره اثبات خدا را بشخصه خيلي پيگير بودم چون كه در دوران دبيرستان دانش آموزان مدرسه ما حدود 3 سال تا 4 سال در مورد خدا جدل و بحث هايي مي كرديم و اشتراكي بود ميان ما و مباحث كه شما مطرح مي كردين و خيلي از نتايج هم شبيه بود و چيزي كه بشخصه دريافت كردم اين بود كه آنچه شما مطرح كردين نياز فضاي آموزشي كشور است.

بله ولی متاسفانه انگ مي زنن.مي دونند حقه و استدلالمون هم قويه اما مي گن به هم مي ريزه همه چي رو.

نكته همينه كه آنجا بحث بر سر اين بود كه خدا اثبات می شه يا نه؟ و اين كه هست يا نه؟ و اگر اثبات نمي شد شخص خودش رو كافر مي دونست و هر كاري كه مي خواست مي كرد و حتي اين مباحث شايد تا الان هم ادامه پيدا كرده ميان دانش آموزاني كه الان دانشگاه رفته اند.

بله يك چيزي ]آقاي[ احمدي نژاد گفت علي رغم همه ماجراجويي هاش كه: اين معارف دانشگاهي هيچ سازندگي در دانشجويان نداشته.
اینکه هميشه خدا را بياريد تو ذهن.قرآن هم در جایی مي گويد:« هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا» آيا آمده است براي انسان زمانی که هيچ شیئی كه ذكرش را بتوان كرد نبوده است؟
یعنی ما مراحل تکاملی قبل از پیدایش انسان داشتیم. حالا انسان می خواد بیاد با یک ایدئولوژی استخدامی یک چیزی قبل خودش را اثبات کند. این است که مارکسیسم می آید گل می کارد. می گوید تقدم ماده بر ایده است یعنی انسان نبود بعدا پیدا شده،اول ماده بود و بعد انسان پیدا شد و صاحب ذهن شد. خوب تقدم ماده بر ایده قشنگ همه را با این ایده مارکسیست می کردند.

در مورد انفعال می خواستم نکته ای را بگویم با توجّه به گفته های شما که دنبال کرده ام که خود قرآن اصالت را به خدا و آخرت می دهد و از آن طرف به عمل دعوت می کند و کاری می کنه که حرکت ایجاد کند ولی مباحث ما آنقدر نظری شده که افراد چه آنان که خدا برایشان اثبات می شود چه آنان که نمی شود افرادی بی عمل می شوند یعنی این ضعفی است که ما از نزدیک حس کردیم.
و این که بعد از 30 سال 40 سال آن مباحثی که شما کردید هنوز ادامه داره واقعا  رنج آوره

آیه 62 سوره بقره  آن چیزی که گفتید را نشان می دهد : «من امن بالله و الایوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربّهم و لاخوف علیهم و لا هم یحزنون» نصارا و مسلمانان یهود و ثابئین و همه…

اصلا  در قرآن اثبات نداریم و ایمان اصله دیگر…

من می گویم همه ایمان دارند و بی ایمانی اصلا وجود نداره و مهم جهت ایمان و زیاد و کم شدنش هست.مثلا «یومنون بالجبت و الطاغوت» به جبت و طاغوت هم عده ای ایمان دارند. گفت و گویی به نام «الله و مدرنیته» با ما کرده اند] که بیشتر در این باره توضیح داده شده است.[

آیا اسلام  را با مارکسیسم نزدیک تر می بینید یا لیبرالیسم چون بنظر می رسد که مارکسیسم وقتی مساوات و یک نوع عدالتی را تعریف می کند و در شیعه ما اصل عدالت را جزء اصول پنج گانه داریم و از آن سو لیبرالیسم اصالت را به آزادی می دهد بنظر می رسد زمینه های اسلامی مان به سمت عدالت است  دکتر شریعتی هم می آید و ابوذر را مطرح می کند و سخنانش هم مایه های مارکسیستی دارد تا لیبرالیسمی و دکتر سروش هم صحبتی کرده اند درباب اسلام و لیبرالیسم و این که اسلام تضاد بیشتری با لیبرالیسم دارد

دکتر سروش که لیبرالیسم را قبول دارد که…

این صحبت را کرده اند که تضادهای اسلام و حکومت اسلامی با لیبرالیسم بیشتر است هر چند بظاهر چون آن ها خدا را قبول ندارند و باید عکس این موضوع باشد.

نه بحث خدا که… که اگر با خدا شروع کنند بحث غلطیه…اتفاقا مارکس ماده ازلی و ابدی را قبول داره و یکی از صفات خدا را بدون دلیل قبول کرده دیگر: ازلیت و ابدیت…
در خاطرات جلد 2 آنان که رفتند هست که در زندان اوین با سعید محسن صحبت می کردم و می گفت اگر ما مارکسیسم را گرایشی پیدا کردیم که مطالعه کنیم به دو دلیل بود:
یکی آن که قرآن خطابش به توده هاست و رمز گسترش اسلام هم اینه که خطاب قرآن به ناس است و این هم علامه طباطبایی قبول دارد و در مقدمه المیزان می گوید،مارکس هم خطابش به توده هاست و دلیل گسترش آن هم یکی خطابش به توده هاست یعنی بدلیل این که یک عنصر اسلام را پذیرفته اینجوریه…
یکی دیگر از موارد قرآن هدف داری و سمت داری برای تاریخه و مارکسیسم هم برای تاریخ جهت قائله منتها جهتش با جهت اسلام نمی خواند.
و می گفت این دو چیزی بود که ما را گرایش داد به مطالعه مارکسیسم و این خیلی مهم است.
لیبرالیسم برای تاریخ جهت قائل نیست و می گوید وقتی آزادی باشد و هیتلر هم از این لیبرالیسم سر بلند کرد خوب توی یه دنیای آزادی مثل آلمان هیتلر آمد و با دست گذاشتن بر بی کاری و انحرافات قبلی ها و خیانت ها و ]قدرت گرفت[ شما وقتی لیبرالیزم را قبول کنی باید به نتیجه اش هم تن بدی.
ما می گیم نه نتیجه اش هم ممکنه منحرف باشه و باهاش مقابله می کنیم .مثلا اگر اربابان زر و زور و تزویر در لیبرالیزم حاکم شدند ما این حق را بر خود قائلیم که با آن مخالفت کنیم حتی اگر زورمان نرسد ولی اگر لیبرالیزم را قبول کنیم اگر اربابان زر و زور و تزویر حاکم شدند ما نمی تونیم باهاش در بیافتیم.

ما توده و مجاهدین و احزاب چپ را در ایران داریم امّا این احزاب با توجّه به ایدئولوژی که دارند باید ارتباط وثیقی با سندیکا و صنف داشته باشند و آن ها را نهادینه و قدرتمند کنند ولی می بینیم گویی حرکات مقطعی بوده و با توجّه به جوّ جهانی آن دوران  متوقف می شود و  مفهوم صنف و سندیکا در این جا جا نمی افته و فقط عده ای مبارزه کردند با اسم چپ و ایدئولوژی چپ و حتی شهید شدند و از اساس حرکت صنفی مطرح نشده و می بینیم نه کارگران و نه معلمان صنف واقعا در جهان بینی شان و دغدغه هایشان مطرح نیست اینکه بخواهند صنف تشکیل داده و از آن حمایت کنند

حزب توده که خیلی به کارگرا و پالایشگاها…

درسته ولی سوال اینه که چرا ادامه پیدا نکرده یعنی اگر واقعا حرکت عمقی ریشه ای و فکری بوده باید پایدار می مونده

درسته مملکت ما مملکتی نفتی و مرموز زده است که این ها نمی گذارند تشکّل ها شکل بگیرد علاوه بر این که فرهنگ  تشکّل و احزاب و تجمع نیست.
می دانید نفت یک چیز نازکی کار و کلفتی پوله…بالاخره درآمد به این شیرنی و به این سادگی و بدون کار و زحمت یک درآمد ربوی است.

توحید و تفرقه

در کتاب توحید و تفرقه می گویید که مارکسیست دسته کم برای ما تازیانه تکامل بود،مسائلی را مطرح کردند نظیر اقتصادتان چیست؟فلسفه تان چیست؟ و نه مبانی اجتماعیمان مشخص است.
آیا میان دین و این موارد ارتباطی هست؟در جایی امام خمینی به اقتصاد بصورت منفی اشاره می کند و اصل را در ساختن انسان ها و روحشان می داند و  در واقع موارد چون اقتصاد،فلسفه و جامعه شناسی حاصل تفکرات نه لزوما دینی بلکه تفکرات بشری بوده و دین هم قصد اصلاح افراد جامعه انسانی با وحی و برنامه های مشخّص عملی داشته و بنظر نباید از دینداران یا عالمان دین انتظار نوشتن اقتصاد اسلامی فلسفه اسلامی و .. را داشت و برای مثال در مشروطه عالم دین مان نظریه پرداز پارلمان،مشروطه یا حکومت قانون نیست بلکه مترجم است برای  فضای مذهبی و سنّتی خویش ؛پارلمان و قانون را می خواهد از دل تاریخ اسلام  استخراج کند تا  تاییدش کند یا بعبارتی اینجا فکری بوجود نیامده بلکه فکر از خارج آمده و ما خواستیم تطبیقش دهیم تا پذیرفته شود وگرنه نه پارلمان و نه قانون اساسی با معنی خاصش در آن جا بوده است.

در مورد پارلمان شریعتی می گوید:ما مسجد داشتیم و آن ها پارلمان داشتند و همه کارها در مسجد حل می شد.

درسته امّا با هم فرق اساسی دارند…

و تصمیمات در مسجد گرفته می شده است،اینطور نیست که از غرب بیاد و ما چیزی نداشته باشیم یا مثلا تشکل اگر از غرب بیاد تخریب می کنه اتفاقا تخریب می کنه روح تشکل را و این که مدینه فاضله غربی ها مدینه فاضله افلاطون در یونان است که برده برده است و برده دار برده دار و از این مدینه فاضله که تشکّل در نمی آید یعنی شهروند درجه یک و دو  و کار گل و کار فکر و توده های پست هم نجس اند و کاستند. ماده اصولاً چیز و ایده خوب است.

آیا هنوز بر مبانی كتاب توحيد و تفرقه ایستاده‌اید و آن را قابل اجرا در جامعه کنونی می بینید؟

معتقدم بي ديني و بي خدايي وجود ندارد و بنظرم هيچ چيزي مانند دين نمي تواند همه را در خود جای دهد و من بر اين اصل ايستاده ام.

با سپاس از وقتی که برای پاسخ به سوالات انجمن برهانِ تاریخ ما اختصاص دادید.

پایان

با سپاس از طاها ایرانی که زحمت مصاحبه و آماده سازی آنرا کشیدند.

http://www.bazargan.info/la_persian/sokhanrooz/sr_870919_0004.htm کتاب ِخانه مردم
http://ensani.ir/fa/content/99703/default.aspx   سرمقاله کودتای ارزان
دسته‌ها
شریعتی و ژاک آگوستین برک

علی شریعتی به روایت استادش ژاک آگوستین برک/ شاگرد کناره‌گیر من

علی شریعتی به روایت استادش ژاک آگوستین برک/ شاگرد کناره‌گیر من
تاریخ ایرانی: «ترک‌هایی که در دهه ۷۰ میلادی، پدر و مادرشان نام Ozedonus به معنی «بازگشت» که عنوان کتاب دکتر علی شریعتی بود را بر آن‌ها گذاشتند، اکنون تقریبا ۴۰ ساله‌اند.» این را شادی آیدین، استاد زبان فارسی در دانشگاه مولانا در قونیه و مترجم برخی مقالات شریعتی به ترکی به مجله «اندیشه پویا» گفته است؛ دوماهنامه‌ای که با عکس و عنوان روی جلد «شریعتی صادر شد» به عرصه مطبوعات وارد شده و در شماره نخست خود که به سردبیری رضا خجسته رحیمی منتشر می‌شود، گفت‌و‌گوهایی دارد با روشنفکران ترک، افغان، تاجیک و مصر و از آن‌ها پرسیده چگونه و از چه راهی اندیشه‌های شریعتی به روشنفکران این کشور‌ها رسیده، کدام یک از کتاب‌های دکتر شریعتی قبل از همه به زبان ملت‌هایشان ترجمه شده، آیا تحول از شریعتی به پسا شریعتی در میان جامعه فکری و فرهنگی آن‌ها مشهود بوده است و از آنجا که نسبت بزرگی از جوامع این کشور‌ها اهل تسنن هستند، اندیشه شریعتی چگونه با اهل سنت پیوند خورد و… پاسخ آیدین به پرسش آخر اینست که «دکتر شریعتی به آن علت در ترکیه محبوب شد که به رغم شناخته شدنش به عنوان ایدئولوگ شیعه در ایران از آشتی مذاهب سخن می‌گفت و لذا اهل تسنن ترک هم به او اقبال پیدا کرده بودند. حتی می‌توان گفت که شریعتی وقتی از حل مساله سخن می‌گفت، دیدگاه‌هایش به اعتقادات اهل سنت نزدیک می‌شد. شعار شریعتی وصل کردن بود و نه فصل کردن و لذا در ترکیه محبوب شد.»

«اندیشه پویا» همچنین گشتی زده در خانه دکتر شریعتی و مقالاتی هم به قلم احسان شریعتی فرزندش و آصف بیات استاد جامعه‌شناسی و مطالعات خاورمیانه در دانشگاه ایلینوی آمریکا دارد. یکی از مطالب این پرونده ترجمه خلاصه سخنرانی ژاک آگوستین برک، جامعه‌شناس و اسلام پژوه فرانسوی و استاد علی شریعتی است که پس از مرگ شاگرد خود که به تعبیر او «نه تنها رسم هجرت که رسم غربت و کناره‌گیری را نیز به جا می‌آورد» نوشته است که در پی می‌آید:

 

***

 

شاگرد کناره‌گیر من

۱

روز ۱۵ مه سال ۱۹۷۷ بود که علی شریعتی داوطلبانه کشورش را ترک کرد. هنوز جوان بود اما کشورش برای او غیرقابل تحمل شده بود. تقدیر بر آن بود که شریعتی یک ماه بعد در روز ۱۹ ژوئن در لندن و در شرایطی پرابهام از دنیا برود. حدود پانزده سال پیش از آن، همین مردِ هجرت کرده – که سرنوشت‌اش هنوز هم مبهم است- در سمینار مطالعات عالی علوم اجتماعی من شرکت کرده بود. همچنان افسوس می‌خورم که چرا درکش نکردم و بیشتر با او تبادل نظر نکردم. او نه تنها رسم هجرت بلکه رسم غربت یا «کناره‌گیری» را نیز به جا می‌آورد. در ایران بر خیل گسترده‌ای از مخاطبان تاثیرگذار بود، اما در پاریس خود را زیر ظاهری ساده منزوی کرده بود. به ندرت در مسئله‌ای وارد می‌شد. وجهه‌ای که در میان جوانان هم‌وطنش داشت، در محافل ما و در جلسات و کنش‌های ما مخفی بود. برخلاف سن و سالش، نوعی خِرد و شور در او مشهود بود. اما بیش از آن خویشتنداری‌اش مرا تحت تاثیر قرار می‌داد، چیزی که مطمئنا برآمده از اصل «تقیه» در شیعه بود.

در سال‌های پایانی دهه پنجاه یا اوایل دهه شصت میلادی – وقتی که جنگ الجزایر به اوج هولناک خود رسید- او به تپه سنت‌ژنویو [منطقه‌ای که سوربن در آن واقع است] رفت و آمد داشت. طبقه روشنفکر فرانسه به طور جمعی تصمیم به تجدیدقوا گرفته بود. دو کتاب فانون که مقدمه‌شان را سار‌تر نوشته بود، برای ما به اندازه مانیفست‌های سیاسی همچون یک اتفاق روشنفکری بودند. خیلی خوشبینانه بود اگر فکر می‌کردیم که اروپا به صرف ترقی‌طلبی‌اش می‌تواند غرور و خودمحوری‌ را کنار بگذارد. در آن زمان اگر از «فرهنگ» سخن می‌گفتید احساس می‌شد که این کلمه حقیر دوباره دارد جان می‌گیرد. اما اسلام آفریقایی- آسیایی برای شورش علیه بی‌عدالتی‌ها منتظر کلمات نماند. شریعتی نیز به اسلام و در وهله اول شیعه باور داشت و در همین راه حرکت کرد. با این حال او به مواضع لائیک‌ها هم گوش می‌سپرد و لویی ماسینیون و ژرژ گورویچ می‌خواند. ماسینیون بر پایه تقلید از حلاج سفری معنوی انجام داده و گورویچِ جامعه‌شناس نیز در نقطه تلاقی دورکیم و فیخته، نظامی انتقادی را تکمیل کرده بود. به اگزیستانسیالیسم سار‌تر اشاره کردم که به رغم گسترش ساختارگرایی، سلطه آن هنوز در جنوب رود سن غالب بود. اطمینان دارم که این جوان آسیایی به تعهد شورانگیز سار‌تر و نقشی که او در تمامی مبارزات آزادی‌خواهانه‌اش در الجزایر، ویتنام و غیره ایفا کرد به شدت توجه نشان می‌داد.

۲

مسائل ایران چندان متفاوت از مشکلات مردم عرب نبود و چیزهایی باید در این کشور تغییر می‌کرد. تردیدهای ویرانگری بین سنت بازگشت به گذشته و روشنگریِ وابسته به غرب‌گرایی وجود داشت. اینجا و آنجا‌‌ همان درگیری بین حفظ شرایط و تغییر در میان بود. اما چه کسی باید تغییر را هدایت می‌کرد؟ آیا سوسیالیسمی باید شکل می‌گرفت که به دنیای بین‌المللی گرایش داشته باشد؟ یا شاید هم فرم‌های سیاسی و خاص‌تری به میدان می‌آمدند؟ فرضیه‌های یکسانی از سوی هر دو طرف پیشنهاد شدند و می‌شد صادق هدایت را پیشرو نوعی ادبیات آشفتگی در نظر گرفت که خیلی زود در بیروت، قاهره، بغداد و… هم طنین‌انداز ‌شد. ایمان در مردم عقب‌گرد نکرده بود و آنچنان نبود که از خودآگاه روشنفکران بیرون رفته یا رنگ‌ باخته‌ باشد، اما مدرنیته آن را داخل پرانتز قرار داده بود. جمال عبدالناصر نماز می‌خواند و به مسجد احترام می‌گذاشت اما بدون آن‌ها حکومت می‌کرد. او تلاش می‌کرد سوسیالیسمی سکولار بسازد و فرهنگ عرب را نه با بازگشت به الهیات بلکه با نوعی قلمه زدن بین‌المللی تجدید کند. در ایران اما شیعیسم توسط رژیم شاه نابود نشد و ظرفیت‌های بسیج اجتماعی‌اش بر همه عوامل جمعی دیگر برتری داشت. شریعتی به یک انقلاب اسلامی فکر می‌کرد. او خودش را به عنوان یک روشنفکر روشنگر در نظر می‌گرفت و نه به عنوان فردی که اخلاقا هجرت کرده است. او در مدرنیته تراوشی از غرب نمی‌دید بلکه آن را مرحله‌ای ضروری برای هر فرهنگی می‌دانست. او قصد داشت نجات یابد و مردمان‌اش را از وضعیت دشوار و خطرناک آینده‌ای بی‌ریشه و بدون گذشته معتبر نجات دهد؛ یعنی‌‌ همان وضعیت دشواری که مردمان کشورش همانند سایر مردم دنیا در برابر آن از پای در می‌آمدند.

۳

حالا فرض کنیم در زمانی هستیم که شریعتی به کشورش بازگشته است؛ جایی که رژیم با حبس شش ماهه به استقبال‌اش می‌رود. بعد او به عنوان استادیار دانشگاه مشهد تاریخ درس می‌دهد. تاریخ‌شناس و جامعه‌شناس است، در واقع‌‌ همان چیزی است که می‌خواهد. در کنفرانس‌های متعددی ابراز عقیده می‌کند و بلافاصله گفته‌هایش منتشر و احتمالا به صورت مجلد در می‌آیند. ‌تولیداتش توده مردم را تحت تاثیر قرار می‌دهد چون جسارت در محتوا و شوک‌آور بودن موضوعات کاملا واضح است: مسئولیت شیعه، بحثی در ایدئولوژی، تشیع سرخ و غیره. از سال ۱۹۷۰ میلادی بخشی از دانشگاه و به‌طور گسترده‌تر طبقه روشنفکر از او تبعیت می‌کنند. شریعتی به مدت یک سال ممنوع‌التدریس می‌شود. این مرد سی و شش ساله را این چنین بازنشسته می‌کنند! او در این زمان با مهدی بازرگان مرکز حسینیه ارشاد را در تهران بنا می‌کند و در آنجا در مورد اسلام‌شناسی سخن می‌گوید؛ یعنی چیزی که عنوان کتاب بزرگی می‌شود. شهامت‌اش بیشتر می‌شود و همین‌طور تعداد حضار. پلیس حکومتی و‌‌ همان ساواک معروف از چه نگران است که مرکز را تعطیل و استاد را هیجده ماه زندانی می‌کند؟

شریعتی به محض آزاد شدن به روستایش در خراسان پناه می‌برد و به زودی آنجا را ترک می‌کند و به سوی جلای وطن و مرگ می‌رود. شریعتی خود را به عمل گروهی و تحولات موثر متعهد کرد. در چشم او انقلاب اسلامی بدون وقوع انقلاب در خود اسلام نمی‌توانست پیش رود. هر مذهبِ درگیر مدرنیته‌ای با این چالش‌ها مواجه است. آنچنان که پل ریکور نشان داده است چنین وضعیتی از سویی به سمت ایدئولوژی و از سوی دیگر به سمت مدینه فاضله راه می‌برد. ایدئولوژی عملا دفاع از ایمان را با دفاع از منافع اجتماعی می‌آمیزد. در مورد مدینه فاضله نیز باید گفت در چنین راهی، مسئولیت‌های عینی به نفع تعبیرات زیبا و بدون مرجع زمینی از میدان به در می‌شوند. این‌ها زیاده‌روی‌های سوداگرانه و بازگشت به سال‌های طلایی‌اند و بس. با این حال شریعتی نه به سال‌های طلایی گذشته، بلکه به فرداهایی سازنده می‌اندیشد و آنچه که در اسلام اصیل می‌جوید نوعی روش‌شناسی حال است. آموزش غربیِ بسیار سریع اما عمیقی که داشت، او را به سمت تحلیل اجتماعی- تاریخی و نتایج آن سوق می‌داد.

او نیز همانند همه روشنفکران نسل خود، جذب مارکسیسم شد؛ هر چند که به صورت منفی. شریعتی چه چیزی را در مارکسیسم نقد می‌کند؟‌‌ همان ادعای ماتریالیستی‌‌ای را که ظاهرا به یکباره آن را در مغایرت با هر مذهبی قرار می‌دهد. شریعتی یکی یکی همه این‌ها را رد می‌کند بدون اینکه بدانیم آیا اثراتی روی متفکران چپ بین‌المللی گذاشته است یا نه؟ آیا قضاوت‌هایش سبکسرانه و اشتباه نبوده‌اند؟ حقیقت این است که در مورد او نمی‌توان از سیستم سخن گفت. این معلم، مبارز و سخنرانی که انبوهی نوشته برایمان به جا گذارده است، فرصت مرتب کردن و دسته‌بندی کار‌هایش را نداشت. عمر بسیار کوتاه او برایش جای تفریح نگذاشت. با این حال آثارش هرگز ردپایی از نفس زدن‌های جوانی که در تعقیب‌اش هستند را ندارد. بسیاری از تعابیری که شریعتی به کار می‌برد جسورانه‌اند و در تقابل با ایمان سنتی‌اند.

برچیده از سایت تاریخ ایرانی

دسته‌ها
بررسی و نقد ها

شما هم ما را حمایت کنید

با سلام.

دوستان، ما تا کنون 34 اثر و 3 جلد کتاب در نقد و تحلیل و تفسیر آثار دکتر و زندگی دکتر شریعتی را به صورت الکترونیکی در سایت منتشر کرده ایم؛ حال آثاری دیگر باقی مانده است. ما قصد بکردیم که آنها را به صورت الکترونیکی (PDF) فراهم آوریم، برخی از آثار منتشر نشده دکتر، و برخی از کتب در نقد و تحلیل آرای دکتر که برای شناخت بهتر دکتر شهید، بسیار لازم و مفید و گاهی ضروری”ست.

اگر شما از علاقه مندان به دکتر می باشید؛ و می توانید در انتشار سریع تر این مجموعه کمک کنید پس لطفاً با کمک های مالی خود از سایت حمایت کنید که بتوانیم این آثار را به صورت الکترونیکی بر روی دنیای مجازی منتشر کنیم.

این حمایت بر دو گونه است :

–          تهیه و تایپ کتاب به صورت الکترونیکی توسط خود شما

–           کمک مالی به ما جهت سفارش کتاب، برای تایپ کتاب های علی شریعتی.

همچنین دوستانی که کمک مالی برای تهیه این کتابها می کنند، نامشان (و در صورت تمایل ایمیل) در صفحه نخست کتاب مکتوب می شود و به این ترتیب تمام کسانی کتابها را دانلود می کنند با نام “خِیر” وی نیز مواجه خواهند گشت. (به طور میانگین روزانه 50 بار کتابها دکتر شریعتی دانلود می شود.)

علاقه مندان با هر بودجه ای که در سایت کمک کنند و حتی در صورتی که بسیار اندک باشد، ما آنرا جهت انتشار دکتر استفاده می کنیم و درباره آن به کمک کننده توضیح می دهیم.

کتابهایی مثل زن در چشم و دل محمد؛ شریعتی در مطبوعات؛ تاثیر شریعتی در انقلاب اسلامی؛ شریعتی و سروش؛ دفترهای سبز؛ تمدن و تجدد؛ زن اِمروز؛ عاشورا و .. از اولویت برخوردارند.

چنان که مایل هستید هزینه کتابی را پرداخت کنید، با ما تماس بگیرید

اطلاعات تماس :

تماس به صورت فرم اینجا : Http://tarikhema.ir/contact

تماس ایمیلی : Kazemi.Eni@Gmail.Com

تماس تلفنی  : 09123413422

نکته : ما در این میان، هیچ سودی دریافت نمی کنیم، سود ما نگاه مثبت و دیدگاه شماست. وسلام.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها زندگینامه یا بیوگرافی

دکتر علی شریعتی

– بیشتر دوستانی که وارد وبسایت ما می شوند، دوست دارند بدانند شریعتی کیست؟ در نگاه اول به دنبال زندگی نامه دکتر شهید می باشند، ما این نوشته را برای همیشه ،به علت ورود دوستانی که می خواهند دکتر را بشناسند بالاترین نگاه خواهیم داشت، در واقع این نوشته سنجاب شده است!

خواستم که بگويم: فاطمه دختر خديجه بزرگ است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه همسر علــی است. ديــــدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر حسنيــن است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر زينب است. باز ديدم که فاطمه نيست.

نه اينها همه است و اين هــمه فاطمه نيست؛ فاطمه، فاطمه است.

دسته‌ها
رپورتاژ

بهترین سایت پیگیری خبرهای فوری

روزانه در سراسر دنیا اتفاقات مختلفی در حال رخ دادن است. از کشف واکسن ویروس کرونا در کشورهای مختلف که به تازگی در همه جای دنیا در مورد آن صحبت می‌شود گرفته تا سقوط هواپیماها، پرتاب موشک به فضا، قیمت دلار و ارز و بیت کویین، همه و همه خبرهایی هستند که روزانه در اخبار و روزنامه‌های خبری به آن پرداخته می‌شود. در میان دوستان و آشنایانمان کمتر کسی را می‌شود پیدا کرد که اخبار را دنبال نکند مخصوصاً پدرها. این تمایل به شنیدن اخبار و باخبر شدن از اتفاقات روز دنیا در هر فردی خواه‌ناخواه به وجود می‌آید و بر اهمیت دانستن اخبار روزانه افزوده می‌شود. یکی از سؤالاتی هم که در همه پرسش‌های روزانه ما با اطرافیانمان حذف نشدنی است سؤال “دیگه چه خبر” است که به اصلی‌ترین  صحبت‌های روزانه تبدیل شده است.

خبر واقعی

اتفاقات زیادی در کوچه و محله‌ها رخ می‌دهد اما آیا همه این‌ها را می‌شود خبر تلقی کرد؟ خیر. اتفاق زمانی خبر تلقی می‌شود که برای مخاطبانی که از رخ دادن آن اتفاق باخبر می‌شوند دارای اهمیت باشد. گاه به دلیل تأثیری که اتفاق بر زندگی ما می‌گذارد یا شهرت فردی که اتفاقی برایش افتاده می‌شود آن اتفاق را خبر خواند. اهمیت دادن به یک اتفاق از جامعه‌ای به جامعه دیگری نیز می‌تواند تغییر کند. همان‌طور که زمین خوردن کودکی در کوچه برای مادرش خبر مهمی است درحالی‌که برای من و شما که آن کودک را نمی‌شناسیم یک اتفاق است، درگیری مردم در یک کشور غربی بر سر یک موضوع برای مردم آن کشور خبر است اما برای من و شمایی که در یکی از استان‌های ایران زندگی می‌کنیم یک اتفاق است.

مقایسه مطلع شدن از خبر در گذشته و حال

از گذشته تاکنون یکی از ویژگی‌های بارز پدرها در هر خانه‌ای پیگیری خبرهای آن روز است. از قیمت طلا و جواهر گرفته تا اخباری در مورد اینکه فلان کشور کشور دیگری را تهدید به حمله موشکی کرده است یا نه؟ همه و همه این‌ها به هر پدری مربوط است حتی اگر حرفه‌اش مربوط به آن خبر جدید نباشد.

در گذشته تلویزیون و سایت‌های خبری نبودند تا تمامی اخبار لحظه‌ ای را پوشش دهند و همین باعث می‌شد پدرها هرروز صبح بعد از خرید نان حتماً روزنامه به دست خانه برمی‌گشتند و برای اهالی خانه خبرهای تازه را می‌خوانند تا همه از اتفاقات مهم روز گذشته باخبر شوند. امروزه هم که همه پدرها موبایل به دست هر اتفاقی که در دنیا رخ می‌دهد را فوراً به همه اعلام می‌کنند.

روزنامه یا سایت های خبری؟

روزنامه بخوانیم بهتر است یا سایت‌های خبری را دنبال کنیم؟ کدام‌یک اخبار را دقیق، واضح و زودهنگام بیان می‌کنند؟

اگر ازلحاظ دقت در اعلام خبر بخواهیم مقایسه کنیم همه خبرهایی که در روزنامه و سایت‌های خبری منتشر می‌شوند کاملاً صحت دارند و بدون هیچ کم و کاستی اخبار به دست شما می‌رسند. اما همان‌طور که میدانید ازلحاظ سرعت در نشر خبر، سایت‌های خبری زودتر اقدام می‌کنند، چراکه دیگر نیازی به تایپ، چاپ و  پخش روزنامه نیست. از همه این‌ها گذشته روزانه درختان زیادی برای چاپ روزنامه قطع می‌شوند که این عمل باعث تخریب محیط‌زیست می‌شود، اما سایت‌های خبری بدون مصرف هیچ‌گونه درخت و آسیب زدن به محیط‌زیست خبرهای جدید را در اختیار مردم می‌گذارند.

خبرگزاری آنلاین

امروزه سایت‌های خبری زیادی هستند تا در کنار شبکه‌های تلویزیونی هر خبر فوری را فوراً به مردم اعلام کنند. خبرگزاری‌های زیادی مانند رکن آنلاین که هر اتفاقی در دنیا رخ می‌دهد را بدون کم‌وکاست در سایت خبری‌شان منتشر می‌کنند.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها دیگران از شریعتی می گویند

اسطوره ، برادر بزرگ تاریخ

محمد اسماعیل(مسعود) فصیحی مزینانی
کارشناس ارشد علوم سیاسی
چرا دکترعلی شریعتی برای اسطوره اهمیتی بیشتر از تاریخ قائل شده است؟
درپی یافتن پاسخی برای این پرسش، چگونگی کارکرد اسطوره در نظام فکری شریعتی که او از آن به‌عنوان تاریخی نا به‌انجام در برابر تاریخ انجام‌ یافته یاد می‌کند، با تکیه بر تحقیقات «ارنست کاسیرر» باید گفت: تلقی عام از اسطوره، مبتنی بر برداشتی منفی و تقلیل‌گرایانه از اسطوره است که به‌طور عمده آن را بر پایه‌ داستان‌ها و افسانه‌های بی‌پایه و اساسی که ساخته‌ زبان و ذهن بشر اولیه بواسطه‌ کمبودها و عقده‌گشایی‌های حاصل از نداشتن‌هایش است، تعریف کرده‌اند، اما در اینجا ما درصدد آن هستیم تا نشان دهیم اسطوره در اندیشه‌ شریعتی، بار معنایی مثبتی یافته و وی با تکیه بر ویژگی ادراکی اسطوره و براساس تصویرسازی‌های خیالی و آرمانی و در عین حال کارآمد در حوزه حیات اجتماعی انسان بر وجه تحریکی اسطوره بر مبنای کنش جمعی تأکید کرده است. اما واقعاً چرا شریعتی به اسطوره اهمیتی بیش از تاریخ قائل شده است؟تاریخ در نگاه شریعتی شرح احوال فرادستان و بزرگ‌زادگان است و تاریخ فرودستان یا طبقات محروم و به تعبیر خودش تاریخ حقیقی یک ملت یا قوم که در قالب اسطوره چهره نمایانده است، به‌خاطر مهجور ماندنش به نگارش درنیامده است. به‌زعم شریعتی، اسطوره بازتاب حیات اجتماعی ملتی است که تاریخ بدان نپرداخته است. تأکید بر وجه آرمانی اسطوره، به شریعتی تفسیری برای امکان برآمدن انسان محروم را می‌دهد. برخلاف نظریه‌ عامی که بر وجه منفی و ساده‌انگارانه اسطوره تأکید دارد، دکتر شریعتی با بهره‌گیری از وجوه بالقوه مثبت و معطوف به یک کنش جمعی که در اسطوره یافته است آن را در صورت‌بندی معنایی اندیشه‌اش جایگاهی برابر با تاریخ و حتی فراتر از آن قرار داده است و همچنان که گفته شد تکیه و تأکید وی در ورود به پدیده‌های تاریخی نه تاریخ نگاشته یا به تعبیر وی تاریخ فرادستان که تاریخ فراموش شدگان و فرودستانی است که تاریخ یا از آنان یاد نمی‌کند یا به‌صورتی گزینشی و اندک، نامی از آنان می‌برد. شریعتی اساطیر را حقیقتی برساخته‌ انسان می‌داند که به واقعیت درنیامده است و آن را سرشار از آمال و آرزوهایی می‌پندارد که تحقق‎‌اش در گرو خواست جمعی و تحرک اجتماعی است. تأکید وی بر اسطوره و اساطیر به‌عنوان آنچه  باید باشد و نیست و ارزشگذاری مثبت وی برای اسطوره به‌عنوان نمونه‌ عالی هر احساس و هر تقدس و هر زیبایی در برابر تاریخی که به قلب حقیقت پرداخته است و فاقد این وجوه ذکر شده است، صورتی از آگاهی را برای مخاطبش به‌تصویر می‌کشد که او را از پذیرش آنچه تاکنون به‌عنوان تاریخ قلمداد کرده‌اند مانع می‌شود.  او با ذکر این نکته که: انسان همیشه قربانی تاریخ و همیشه اسیر تاریخ بوده و نیز همیشه علیه تاریخ طغیان می‌کرده است، مخاطب خویش را به سوژه‌ای انقلابی شدن علیه تاریخ شکل یافته‌ای فرا می‌خواند که تاکنون مانع رسیدن به خواست او بوده است، خواستی که در قالب اسطوره همواره خود را نشان داده است و بدین گونه است که شریعتی با تکیه بر ظرفیت دگرگونه شدنی که دراساطیر سراغ می‌گیرد برای آنها حقیقتی بیش از تاریخ قائل می‌شود. آنچه در آثار شریعتی از اسطوره می‌توان یافت این نکته اساسی است که اسطوره خود بخشی از تاریخ است و به اعتبار حقیقتی که در اسطوره نهفته است باید آن را وارد مطالعات تاریخی کرد. اسطوره را شاید بتوان تاریخ از پایین در برابر یا در کنار تاریخ از بالا (تاریخ فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و…) نام نهاد که مورد توجه و اقبال کمتری بوده است یا در مواردی اصلاً نبوده است و اسطوره‌ها را می‌توان و باید به یکی از موضوعات اصلی تاریخ تبدیل کرد.

منبع ؛ روزنامه ایران

دسته‌ها
دیگران از شریعتی می گویند شریعتی و روحانیت شریعتی و مذهب ضد شریعتی - نقد شریعتی

روحانی در خاطرات خود درباره دکتر شریعتی چه نوشته است؟

طی روزهای پایانی سال 1348 خورشیدی ، دکتر علی شریعتی به شهرت زیادی رسیده بود و نام او فراتر از حسینیه ارشاد رفته و در تمام نقاط کشور و به خصوص بین جوانان مشهور شده بود. او طی سخنرانی‌های پرشور خود توانسته بود جوانان زیادی را به سمت خود کشیده و به این طریق آن‌ها را با دین و مذهب آشنا کرده بود. به نظر می‌رسد در آن زمان حسینیه ارشاد مکان بسیار مناسبی برای کارهای تبلیغاتی بود .در ابتدای تاسیس این مرکز شهید مطهری فعالیت زیادی در این مرکز داشته و روحانیون برای سخنرانی به آنجا دعوت می‌شدند.

 

دکتر علی شریعتی در خاطرات روحانی
دکتر علی شریعتی در خاطرات روحانی

حسن روحانی در جدول اول کتاب خاطرات خود، دکتر شریعتی را «صاحب خدمات فراوان به اسلام» معرفی کرده و از اتهامات مختلفی که به ایشان زده شده، انتقاد کرد.

به گزارش سرویس سیاسی «انتخاب»، در خاطرات روحانی آمده است: در اواخر سال 1348، آوازه ی دکتر علی شریعتی از حسینیه ی ارشاد فراتر رفته بود و در میان جوانان به ویژه دانشجویان سراسر کشور پیچیده بود. سخنرانی ها و درس های او در حسینیه ی ارشاد تأثیر فراوانی بر جوانان داشت و سبب جذب بسیاری از آنان به دین و مذهب شده بود. حسینیه ارشاد کانون تبلیغی بسیار خوبی بود که در اوایل کار آن، شهید مطهری فعالیت زیادی در آنجا داشت و روحانیون زیادی برای سخنرانی به آن مرکز دعوت می شدند.درسال 1348، یک بار که به حسینیه رفته بودم، دیدم آیت الله ناصر مکارم درباره ی فلسفه حج سخنرانی دارد.

در همان سال در یک نوبت دیگر که به حسینیه ارشاد رفتم، علامه مطهری سخنرانی داشت. ولی کم کم حسینیه به صورت پایگاه موحوم شریعتی درآمد و سخنرانی روحانیون درآنجا به حداقل رسید.

دکتر شریعتی برای سخنرانی های خود عناوین جذابی انتخاب می کرد و تحلیل نوینی درباره مسائل اجتماعی، سیاسی اسلام و تشیع از دیدگاه جامعه شناسی ارائه می داد که در جذب جوانان مؤثر بود.

جریان حسینیه ی ارشاد و سخنرانی های مرحوم شریعتی از سال 1348 به بعد،در طرح فرهنگ و تاریخ اسلام با بیان جدید و طرح مسائل اجتماعی اسلام از دیدگاهای جدید، نشاطی را در میان نسل جوان و دانشجویان به وجود آورده بود. دکترشریعتی با بیان جذاب و تعبیرات جدید و طرح مسائل اسلامی از زاویه ی جدید باعث شده بود که جوانان سخنرانی چند ساعته ی او را با اشیا استماع کنند.

دکتر علی شریعتی در خاطرات روحانی
دکتر علی شریعتی در خاطرات روحانی

کتاب های وی در دانشگاه در میان جوانان دست به دست می گشت؛ به گونه ای که گروه های طرفدار افکار مارکسیستی را به شدت نگران و دکان آنان را بسیار کم رونق کرده بود. این جریان را از یک دیدگاه می توان بسیار با اهمیت تلقی نمود، زیرا پس از سال 1343 که امام در ایران نبودند و میان رهبری نهضت و مردم تا حدودی فاصله افتاده بود، اگر جریان هایی مانند شریعتی نبودند، شاید نهضت در محیط دانشگاهی دچار نوعی رکود می شد. این جریان ها سبب شد که حرکت اسلامی با جوش و خروش بیشتری در جریان باشد و نیرو های جوان را بهتر جذب کند. لذا باید گفت حریان شریعتی در نزدیگی بیشتر دانشگاه به انقلاب و گسترش جو مذهبی در آن بسیار مؤثر بود.

نسبت به مرحوم شریعتی سخنان ضد و نقیضی وحود دارد. عده ای به او تا همکار ساواک تهمت زدند و عده ای هم او را تخریف کننده ی حقایق دین و خطری برای اسلام و روحانیت و حتی او را وهابی معرفی کردند.

عده ای هم او را ملجأ نسل جوان و عامل اصلی حرکت نهضت اسلامی در اواخر دهه ی چهل و اوایل دهه ی پنجاه می دانند. واقعیت این است که نسبت به مرحوم شریعتی معمولأ با افراط یا تفریط قضاوت می شود. شریعتی فردی خوش فکر، خوش بیان، خوش قلم و دارای مطالعات وسیعی بود و نسبتأ اطلاعات خوبی در مورد تاریخ اسلام و برخی احکام اسلامی داشت.

کمبود اصلی شریعتی، نداشتن مطالعات عمیق اسلامی،عدم اطلاعات از علوم حوزوی و اندک بدبینی نسبت به روحانیت بود.

در مسئله ی دکتر شریعتی،آنچه مایه ی تأسف بود، ایجاد نوعی دو دستگی و اختلاف در میان مذهبی ها بود.بسیاری از جوانان،حامی و طرفدار و حتی شیفته وی و عده ای از مردم متدین نیز مخالف و حتی دشمن او بودند.

ساواک هم پشت پرده به این مسائل دامن میزد؛ چون چنین دعواها و اختلافاتی مردم را از دشمنی اصلی غافل می کرد.

امام (ره) پس از پیروزی انقلاب درباره ی این گونه دعواها فرمودند: «شریعتی را پیش کشیدند، هی دامن بزن!از این ور تکفیر؛از آن ور تمجید.هر دو طایفه غافل از اینکه کی دارد کلاه سرشان می گذارد!هر دو طایفه غافل.هر دو برای خدا،یعنی محرابی و منبری،و عرض میکنم،چیزی که اشکال می کرد می گفت که برای خدا دارد دین خدا از دست می رود! آن حوان چه و چه می گفت: نه باز هم او برای خدا،این ما را آشنا کرد به اسلام.هر دو کلاه سرتان رفته و آنها نتیجه بردند و الان فکر این هستند».

حتی بین بزرگان هم در جلسات خصوصی که بحث می شد، اختلاف نظر بود. مثلا در دهه ی پنجاه یکبار در مشهد خدمت آیت الله خامنه ای بودم، ایشان از برخی تألیفات شریعتی به ویژه کتاب «فاطمه، فاطمه است» خیلی تعریف می کرد و می فرمود وقتی این کتاب را خواندم، به منزل مرحوم محمد تقی شریعتی (پدر دکتر شریعتی) رفتم و به ایشان برای این کتاب دکتر شریعتی تبریک گفتم.

دکتر علی شریعتی در خاطرات روحانی
دکتر علی شریعتی در خاطرات روحانی

در همین ایام از شهید مطهری اتتقادات بسیار تندی نسبت به مرحوم شریعتی شنیدم. ایشان در ملاقات های مختلف مطالبی درباره ی شریعتی فرمودند که علاقه ای به بازگو کردن آنها ندارم. در همان روز ها شهید بهشتی نسبت به شریعتی قضاوت بینابینی داشت. بنابراین حتی بزرگان ما هم نسبت به مرحوم شریعتی نظر واحدی نداشتند. در سال 1352 که برای سخنرانی به گلپایگان رفته بودم، مرحوم آیت الله مشکینی که در آنجا تبعید بود، به مرحوم شریعتی خیلی اظهار علاقه می کرد و بسیاری از کتاب های ایشان را خوانده بود.

در روز درگذشت شریعتی که من در آن ایام برای ایراد سخنرانی در اصفهان بودم و بسیاری از انقلابیون معروف شهر در آن جلسه شرکت می کردند(از جمله آیت الله طاهری،آقای پرورش،صلواتی،زهتاب و دیگران)،حدود نیم ساعت راجع به مرحوم شریعتی صحبت کردم و ضمن تجلیل از خدمات ایشان به برخی از مطالب وی و شیوه ی برخورد ایشان با بعضی از بزرگان اسلام انتقاد کرد.

بعد از منبر،عده ای از آن سخنرانی خوشحال بودند و برخی مثل آیت الله طاهری معتقد بودند که حق شریعتی در این سخنرانی به طور کامل ادا نشده است.

معمولأ در این گونه موارد یک قضاوت عادلانه و دقیق آسان نیست،ولی اتهاماتی از قبیل همکاری با ساواک نمی تواند نسبت به مرحوم شریعتی صحت داشته باشد.گرچه نوشتن مقالاتی پیرامون مارکسیسم از طرف ایشان و چاپ آن در روزنامه های کثیرالانتشار آن زمان و یا عدم سختگیری شایعاتی را به وجود آورده بود.

شریعتی در یک کلام،صاحب خدمات فراوانی نسبت به معرفی اسلام به نسل جوان است و در عین حال،مواضع و مطالب ایشان از برخی اشکالات نیز مبرأ نمی باشد.

دکتر علی شریعتی در خاطرات روحانی
دکتر علی شریعتی در خاطرات روحانی
دسته‌ها
خانواده شریعتی

بیوگرافی پوران شریعت رضوی

پوران شریعت رضوی که نام اصلی او بی بی فاطمه است، نویسنده‌ی معاصر فارسی است که در سال 1313 دیده به جهان گشود ( در گذشت 26 بهمن 97 ). او که دکترای ادبیات خود را از دانشگاه سوربن دریافت کرده بود ، در سال 1337 با علی شریعتی ازدواج کرد .  موضوع تز او که در سال ۱۹۶۳ به راهنمایی ژیلبر لازار از آن دفاع کرد، توصیف طبیعت در شعر تغزلی فارسی در قرن هفتم است. او خواهر مهدی شریعت‌رضوی، یکی از سه دانشجویی است که در حمله نیروهای امنیتی به دانشگاه تهران در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ کشته شد، بوده است.

علی شریعتی و پوران شریعت رضوی
علی شریعتی و پوران شریعت رضوی

 

دکتر پوران شریعت‌رضوی فرزند حاج علی‌اکبر و پری در آبان‌ماه ۱۳۱۳ متولد شد. پدرش تاجر و اصالتاً خراسانی بود، اما خانواده شریعت‌رضوی به تهران کوچ کرده و بچه‌ها در همین شهر به مدرسه رفته بودند. آنها در مشهد هم‌خانه داشتند. پوران شش برادر و یک خواهر داشت.

در ۷ سالگی یکی از برادرانش را از دست داد. علی اصغر شریعت‌رضوی (طوفان) در حین دفاع از مرزهای ایران در مقابل ارتش متجاوز شوروی در سال ۱۳۲۰ در آذربایجان جان باخته بود. در سال ۱۳۳۴ وارد دانشسرای عالی تهران شد و تحصیل در رشته ادبیات فرانسه را برگزید. با افتتاح دانشکده ادبیات در مشهد به تصمیم پدرش و علی‌رغم میل باطنی خود، در حالی که دو ماه در کلاس‌های دانشسرای‌عالی حضور یافته بود، وارد کلاسی شد که علی شریعتی یکی از دانشجویان آن بود. شریعتی در سال ۱۳۳۶ به پوران پیشنهاد ازدواج داد که پوران این پیشنهاد را با این استدلال که قصد دارد با مردی تحصیل‌کرده ازدواج کند و قبل از ازدواج باید تحصیلات‌دانشگاهی خود را به پایان برساند، جواب رد داد. پس از حدود یکسال تلاش علی شریعتی این دو در ۲۴ تیر ۱۳۳۷ با یکدیگر ازدواج کردند.

برگه ازدواج علی شریعتی با پوران شریعت‌رضوی
برگه ازدواج علی شریعتی با پوران شریعت‌رضوی

آثار

«طرحی از یک زندگی، جلد اول: زندگی‌نامه»، پوران شریعت‌رضوی، تهران: انتشارات چاپخش، ۱۳۷۶
«طرحی از یک زندگی، جلد دوم: نقدها و نظرها»، پوران شریعت‌رضوی، تهران: انتشارات چاپخش، ۱۳۷۶
«یادگاران مانا»، پوران شریعت رضوی (گردآورنده)، تهران: انتشارات ژرف، ۱۳۷۶

 

خانواده دکتر علی شریعتی
خانواده دکتر علی شریعتی

 

پوران شریعت رضوی، علی شریعتی و فرزندشان
پوران شریعت رضوی، علی شریعتی و فرزندشان
پوران شریعت در دانشگاه
پوران شریعت در دانشگاه

 

پوران شریعت و علی شریعتی
پوران شریعت و علی شریعتی
پوران شریعت رضوی
پوران شریعت رضوی
دسته‌ها
خانواده شریعتی

پوران شریعت رضوی، همسر علی شریعتی درگذشت

پوران شریعت رضوی، نویسنده و همسر علی شریعتی که پس از سکته مغزی روز گذشته در بیمارستان بستری شده بود، درگذشت.

خانم رضوی از دانشگاه سوربن دکتری گرفته بود. او از شاگردان علی شریعتی بود در سال ۱۳۳۷ با او ازدواج کرده بود.

پوران شریعت رضوی
پوران شریعت رضوی

خانم رضوی خواهر مهدی شریعت‌رضوی است، یکی از سه دانشجویی که در ۱۶ آذر ۱۳۳۲ در دانشگاه تهران به دست نیروهای امنیتی کشته شد. یک برادر دیگر او، علی اصغر شریعت‌ رضوی که عضو ارتش ایران بود، در سال ۱۳۲۴ در درگیری‌هایی کشته شد که منتهی به تأسیس حکومت خودمختار آذربایجان در شمال غربی ایران شد.

دسته‌ها
دیگران از شریعتی می گویند

دانلود سخنرانی های دکتر علی شریعتی

از این پس می توانید از لینک هایی که در زیر درج شده به سخنرانی های دکتر علی شریعتی دکتر عبدالکریم سروش و دکتر الهی قمشه ای دسترسی داشه باشد.

برای ورود به صفحه دانلود سخنرامی های دکتر علی شریعتی کلیک کنید.

برای ورود به صفحه دانلود سخنرانی های دکتر عبدالکریم سروش کلیک کنید.

برای ورود به صفحه سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای کلیک کنید.