دسته‌ها
كويريات (کویر) هبوط

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

این «بث الشکوی ها » نه کتاب است و نه مقالات ، « صمیمانه ترین نامه ها نامه هائی است که به” هیچ کس” می نویسم» و «سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند ». و اینها است « حرفهایی که هر کسی برای نگفتن دارد».

سخن ، چه شعر و چه نثر ، چه وحی و چه عقل ، به « دو شرط خارجی و قبلی » مقید است : یکی «عنوان » و دیگری« مخاطب». عنوان ، سخن را محدود و اسیر می کند و مخاطب رنگ خود را بر آن می زند …

در این کتاب – که «روح تنهایی در غربت این کویر ، با خود خویش ، حرف می زند » – سخن از این دو قید لاینفک هر سخنی  آزاد است که نه مسئول بیان و اثبات و تعلیم و تبلیغ « موضوع » هایی است که قبلا طرح شدهاست و نه محدود به مرز و سطح درک و رنگ ذوق و پسند و زمینه ی پذیرش و انفعال «مخاطب» هایی که از پیش تعیین گشته اند.

در گداز عمر و گذر از منزل های زندگی ، رنگ ها و طرح ها و حادثه ها و و برخوردهای ما با زندگی و دیگران و زمان و نیز احساس ما از «گذشته» ای دور که در «حال » زنده و حاضر است و در ما آمیخته و با ما در آویخته و نیز حالات شگفتی که در آن، یکباره می بینیم «هستی عالم» یا « بودن خویش » در برابرمان « طرح » شده است ، و نیز لحظات مأنوس و عفیفی که در بحبوحه ی دیگران و دیگرها ، با «خویش » برخورد می کنیم و در هم می نگریم و آشنایی می دهیم و با هم از بودن و از زیستن و از خلق و از حالات و رنج ها و آرزوهای خویش سخن می گوییم … این همه ، رنگ ها و طرح هائی که بر پرده ی دل ما نقش می کند و این نقش ها انفعالی در روح ما پدید می آورد که ما را از مسیری که با همگان بر آ« می تازیم ، «همچون ژنده پیلی که چون هوای انزوا کند از گله خویش کناره می گیرد و گوشه ای را در جنگل می جوید » ، لحظه و لحظاتی را کنار می کشد و در خلوت انزوای خویش ، در زیر باران تند اندیشه ها و دردها حیرتها می نشاند و بر سر غوغای ابرهای شوق زده و بیقرار اسفندی که در در درون به درد و شوق می گریند خاموشمان می دارد و در این حال که همه ی پراکندگی ها ی وجود و سراسیمگیهای زندگیمان ، در یک « با خویشتن بودن» ِ عریان و صمیمانه ، انس و آؤامش و وحدت گرفته اند ، با خود می اندیشیم ، احساس می کنیم و « حرف می زنیم ».

در این حال، سخن گفتن ، کلمات و تعبرات را برای «فهماندن موضوع خاصی» به «گروه معینی» «وسیله کردن» نیست. سخن گفتن ، خود جزئی از همان فهمیدن و احساس کردن است . سخن ، گفتنی می شود شبیه به «گفتگو کردن با خویش».

در آ« حالات که معنائی اندیشه را برآشفته است و احساسی روح را به حریق کشانده است ، در آن لحظات که ، خسته از ابتذال روز مرگی هائی که تمام لحظه های ما را پامال کرده ، و رنجور از ملال زندگی و رنج بیهودگی « بودن » خود مخاطب خویشیم یا دوستی همچون خویش را مخاطب خویش می گیریم و به حرف زدن ، نه « گفتن » به کسی و کسانی و از موضوع هائی ، گفتگو کردنی آزاد ، گفتگو کردنی شبیه «با خود آزاد و رها فکر کردن» ، شبیه با همدرد و مأنوس و محرمی «درددل کردن» ، گپ زدن نه از رنج خاصی در زندگی و دشواری خویش و امید ها و هراس ها و احلام بی تعین و بی حد و مرز ، می پردازیم ، در این حال ها و لحظه ها ، آ«چه طرح می شود موضوع سخن است نه آنچه طرح می کنیم.

در اینجا نفس«حرف زدن» اصالت دارد . سخن وسیله ی اثبات و انتقال نیست ، خود یک نوع « زندگی کردن» می شود.

***

من در اینجا تمرینی برای پدید آوردن سبکی تازه در نویسندگی نکرده ام ؛ اما چنین شده است ، که گویی در آ« ساعات که گرم خیالات و اندیشه هائی در خلوت تنهایی با خویش بوده ام و «بی خویش» می نوشته ام ، آنچه بر خیالم می گذشته و یا در دلم میآمده است ، بی هیچ کم و کاستی ، بر روی این صفحات نقش می بسته است، با همان عریانی و بی قیدی و بی نظمی و بی شائبگی و با همان صمیمیت و خلوص مطلقی که معانی و عواطف بر صفحه ی ضمیرم ، به سر انگشت خیال و خاطره وبه نیروی ادراک و احساس ، نقش می شده است.

آنچه در اینجا آمده ، گزیده ایست از هزاران صفحه «بث الشکوی »ها و «غزل» های غیر منظوم من در حالات و آنات ماورائی و مرموزی ، در گداز عمر ، که به جاذبه ی تاثری ، روح همه ی شعار و دثار خویش فرو می ریخته و از بند همه « بایستن»های همیشگیش می گریخته و در یک « با خویشتن بودنی، رها از ماسوایش»، در آتش آن «معنی» که مبتلایش شده است ، خاموش و صبور می گداخته است و اگر می بیند که با یک «معنی که سر در دنبال من داشته» و تسخیرم کرده است ، معنی های پیچیده و متراکم بسیار نیز همراه آمده و در من سر برداشته است ، از آن است که هر عاطفه ای که دردرون سر می زند و می روید و تمام بودن آدمی را فرا می گیرد ، کالبد همه ی دردها و خاطره ها و نیاز ها و آرزوهای مرده و مجهول واز یاد رفته را نیز بر می شورد و از روح خود در آن ها می دمد و می پرورد و قیامتی شگفت در گورستان ساکت درون بر پا می دارد و این رستاخیز را آنها که خواسته اند ، به نظم یا نثر برای «دیگران» گزارش کنند  تباه کرده اند و من هرگز به چنین کوشش بیهوده ای نپرداخته ام و ننوشته ام و نگفته ام و ، در آن لحظات جادوئی و غریب که در این رستاخیز بوده ام ، آنچه می دیده ام و می یافته ام ، خود ، علیرغم من و گاه بی خبر من « حرف و فعل و صوت » می یافته است و سخن می شده است و احساس می کرده ام که در این حالت ها ، نوشتن را بعنوان وسیله ای برای بیان و انتقال این افکار و عواطف استخدام نمی کرده ام و برای آنکه « بماند و بنمایم و بدانند »نمی نوشته ام ، بلکه تنها از آن رو می نوشته ام که « نمی توانسته ام ننویسم»! و در این هنگامه های بی خویشی که کلمات «هر یک انفجاری را به بند می کشیده اند » و روح را در تنگنای خفقان آور زیستن و بودن بی تاب می ساخته اند و دردها و حرف ها ، بی قرار و هراسان از خاموش مردن ، خود ، واژه های خویش را بر می گرفته اند و برای گفتن بر سرم می تاخته اند و من ، بی طاقت و دردمند ، زندانبانی را می مانسته ام که زندانیایش بر او شوریده باشند ، عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمام بودنم ، براستی حس می کرده ام که :

« نوشتن برای فراموش کردن است ، نه برای یاد آوری»

تنهایی صفت بارز « وضع انسانی» است . جوهر الهی «خودخواهی ، آزادی و آفرینندگی»- که نوع «بشر» را تا مرحله ی تکامل «انسان » بودن فرا می برد ، بیگانگی او را با طبیعت عنصری ، نظم کور و کائنات نا آگاه و بی احساسی که او را احاطه کرده اند ، توجیه می کند و مذهب و عشق و هنر سه جلوه ی این « روح غریب » است ، « این نی بریده از نیستانش » که هماره از فراق ، اضطراب ، حسرت ، انتظار و بیزاری و عشق می نالد و هر چه بیشتر به خود پی می برد تنها تر می شود و پیوندهای ناخودآگاهش با طبیعت می گسلد و از «ما» که در جامعه ای باستانی نیرومند و مسلط بود ، می برد و به « من » می رسد و آنگاه بریده از جهان و جدا از جمع ، درد « اختیار » و هراس « رهائی » بیقرار و مضطربش می کند و می کوشد تا با تخدیر و مستی ، آن را فراموش کند و لحظه ای از آن بیاساید و یا به کمند عشق ، از رهایی رها شود و با دلی پیوند گیرد و یا به اعجاز هنر ، طبیعت را با خویش آشنا و همدرد سازد و خود را با دیگران تفاهم و خویشاوندی بخشد و پیوند هایی را که با خودآگاهی عقلی گسست با بیان آفرینش هنری « اتصال» دهد و یا از این تنگنای بیدرد و بیگانه ، به درون خیزد و بر بال روح بیتاب خویش بنشیند و ، به نیروی عشق و هدایت عرفان ، به آن « نمی دانم کجای» آشنائی که اینجا نیست بگریزد و یا به دعوت پیامی غیبی و راهبری رسولی که از آنجا خبر آورده است ، خود را نجات دهد و اگر نه پیام غیب را باور کرد و نه الهام دل را ، نه عشق قرارش بخشید و نه هنر نگاهش داشت و او ماند و  آنچه پیدا هست ، باید تا «شراب » فراموشیش بخشد و یا «انتحار» خلاصیش دهد ، که تنها موهبتی که میتواند آدمی را با «همه اش ، همین!» اشباع کند و در این دور باطل « تولید برای مصرف و مصرف برای تولید» و «آسایش فدای تأ مین وسایل آسایش »! خوشبخت سازد ، « حماقت »است و دریغا که حماقت هم موهبتی است خدادادی ، زیرا ، آدمی می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که «نفهمد».

***

بگفته ی شاندل :«نتایج یکی از موثق تین دلایل توجیه «وسایل » است اما اگر تنها نتیجه را ملاک ارزشیابی وسیله تلقی کنیم ، این خطر که ارزش هایی بالاتر از نتیجه را وسیله ی ان کرده باشیم بسیار است ».

بی شک مواقع خاصی در شرایط گذرای زندگی و تاریخ فرا می رسد که باید چنین بکنیم . ضرورت گاه «ترجیح بلا مرجح» را ایجاب می کند. هنگامیکه که سیل هجوم می آورد و یا حرق در شهر می افتد «وظیفه ی » همه مشخص است . آنگاه که گرسنگی بیداد می کند ، سخن گفتن از مائده های روحی خیانت است ، نه تنها به زندگی مادی ، که به معنویت روحانی نیز هم؛ بر خلاف سخن سعدی ، اندرونی که از طعام خالی است خانه ی جهل و زاغه ی ظلمت است حتی دین من اعلام میکند که « هر کس معاش ندارد معاد ندارد».

نگاهی که شهر ها و آبادی ها را می نگرد ، در« کویر» هیچ نمی یابد. نگاهی دیگر هست که آنچه را در آبادی ها و شهر های شلوغ و پر هیاهو و رنگارنگ نیست در کویر می تواند یافت. برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرف ها ، از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست ، باید

« از آنجا که همیشه هستیم برخیزیم» .

آدمی در برش های گوناگونش ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگری می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد.

در اوج آگاهی ، آدمی خود را در زندانی چهار «زندگی» می یابد: «طبیعت» ، «تاریخ»، «جامعه» و «خویشتن»! و سخن گفتن از «معانی و عواطف» و «درد ها و نیازها»ی آدمی است، که در هر یک از این چهار زندگیش ، بر گونه ای است: گاه در هستی سخن می گوید ، سخنش «فلسفه»است، گاه در تاریخ و سخنش «انسان» گاه در جامعه  و سخنش «سیاست»و گاه در خویشتن و سخنش «شعر».

و من همه ی عمر ، آنچه گفته ام از سیاست گفته ام . «ما» بوده است که در «من » از خویش سخن می گفته است و از زمینه و زمانه ی خویش ؛ و مخاطبم ، لا جرم ، مردم عصر من و سرزمین من.

و اما ، گاه خود را موجودی می یافته ام در « این دنیای بزرگ » و گاه مردی در انتهای زمان با این تاریخ شگفت که در من جاری است ، و گاه مردی در خویش ، و در این لحظات ، از آنچه همواره در نا خودآگاهی ، جزئی از آن کل  و بعدی از آن ذات بوده ام ، جدا می شده ام و تنها و مجرد ، و من می شده ام و در برابرم «بودن» . ومن می شده ام و در من « زیستن » ، و من می شده ام و با من«خویشتن» و در این « آن» های شگفت و هراسناک ، معانی و عواطف غریب در من حلول کی کرده اند و دردها و نیاز های ناشناس در من می روئیده اند و بی من ، کالبد می گرفته اند و خود ، سخن می شده اند و در اینجا است که کلمه ، نه دیگر « نشانه ی دلالت » که به گفته ی سارتر شیء و مفهوم نه مدلول و مقصود ، که صفت و ماهیت لفظ و واژه ها ، نه علائمی گزارشگر و قراردادهائی حکایتگر ، که به تعبیر شاندل :« پاره های بودن آدمی» می شوند و لاجرم ، بی آداب و ترتیب «انتقال» و بی قید و بند « مخاطب » ، که حرف زدن است نه گفتن .

و از این است که بدعت و غرابت «سبک » و « زبان » در این نوشته ها بدعت و غرابت معانی فکری و احساسی را دیریاب تر کرده است و ناچار ، به همان اندازه که ناقدان متداول بازار طعمه های خویش را به آسانی در این کتاب می جویند ، جوینگان صادق معانی ، بی «دوبعد دریافت» و نیز بی «دو سرمایه ی فرهنگ» ، جز لعاب رقیقی از سطح این کتاب و جز احتمال زیبایی سخنی و هنرمندی تعبیری و گیرایی توصیف و تشبیهی ، در آن هیچ نخواهند یافت. که کویر است و چشم های شهری در آن، جزطلوع و غروبی زیبا و آسمانی ستاره ریز هیچ نمی بینند.

این کتاب ، به تعبیر سارتر ، « شعر » ها و به معنی فارسی کلمه «غزل»ها و «نفثة المصدور » های یک سینه ی مجروح و «بث الشکوی» های یک روح کویری است و این کویر ، هم جهان من است و هم تاریخ من و هم میهن من و هم دل من ، خویشتن غریب من ، زیستن بایر و آتشناک من و بالاخره داستان من و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگین  ِ « بودن » ! .

خواننده ی این سخنان نباید خود را مخاطب انگارد که این سخنان بی مخاطب است ، باید بیننده و جوینده ی آن باشد . الفاظ و عبرات را نخواند . « معانی و عواطف جمله گشته و کلمه شده را لمس کند، بچشد ، ببوید» ، نه آنچنان که «نامه» را می خواند ، آنچنان که سرگذشتی را می بیند ، نه آنچنان که به خطاب گوینده ای گوش می دهد . آنچنان که نوای موسیقی ئی را می شنود ، آنچنان که تنهایی دردمند را می بیند که خود را می نالد؛ که در کویر هیچ نیست ، نه حرفی ، نه کسی، تند بادی سرگشته و بی آرام در این بیکرانگی تشنه ، همچون روح تنها و سرگردانی ، میوزد و مینالد و می جوید و فریاد می کشد .

از زاویه نگاه من به این دنیا بنگر ! با کاروان دل من ، با زاد فرهنگ من ،بر روی جاده ی تاریخ من و با تازیانه ی رنج ها و شوق های من بر سینه ی این کویر بران ! تا به بوی سخنم ، نه به دلالت الفاظم ، به دل این کویر ها راه یابی و در صمیم وجدان این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهایی و غربت و هراس و شکوه و بی کرانگی و ملکوت و زیبایی های وحشی کویر را تماشا کنی  و از آنجا به « ماوراءطبیعه» این دنیا و به «غیب» این غم ها و شادی های همه نزدیک و همه پیدا و همه روزمره ، سرکشی و آنگاه ، به نفرین و یا آفرین من بنشینی . بهر حال ، خواننده ی صادق کویر ، ای دوست ، ای دشمن دانا ، این شقیقه را همچنان که که شقیقه ی خویش ، مشنو؛ ببین ! مخوان ، بیاب!

و پیش از انکه بیندیشی تا چه بگویی ، بیندیش تا چه می گویم!

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

دسته‌ها
كويريات (کویر) هبوط

کویر! این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است.!

برای آنکه دل به آب و آبادی زندگیش بسته ، کویر یک نوع دلزدگی است . صدمه ای برای سعادت و لذت و آرامش و از دست دادن «خوشبینی» !

 

 

خوشبینی آنکه بر سایه ی درختی لمیده و آخور آباد کرده و پهلو از خوشبختی برآورده و از خودش خوشش می اید و از این همه نعمت شاکر است .

اما آنکه مسئول است ، مسئول ساختن ، نباید ویران کردن را بیاموزد؟

این است که درست به همان دلیل که خواننده ای ممکن است در « کویر» بماند – واین فاجعه ای است که مرا به تردید  می افکند – میتواند در کویر برای آنکه راهی شهادت گردد غسل کند چه به گفته ی شاندل کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشم های وی مرده باشد.

رنج ، نفی و عبث تیغ های برانی که راه دنیا را به سوی آخرت می برد و هموار می سازد . چه برای نان دیگران ، دغدغه داشتن و برای کسب آن تلاش کردن ، در نخستین قدم ، دغدغه ی نان را در خویش کشتن و نان خویش را از دست نهادن است .

وانگهی برای آن گروه از فرزندان آدم که هبوط را برای خویش فاجعه می شمارند ، کویر سرنوشت ناکامی و تلخی و عطش ابدی ادمی است که به ان میوه ی ممنوع نزدیک شده است . و بنابراین یک معجزه ی سیاه است . اما برای آن گروه از فرزندان ادم که سرگذشت «آدم » را می پذیرند و دنبال می کنند , « هبوط ، این بهشت سیری و سیرابی و بیرنجی » و سرنهادن در این «کویر» – که در آن ، دغدغه و تشنگی و اتش چشم به راه آدمی اند- آرزویی است که آن را برای نزدیک شدن به این «میوه ی ممنوع» بیقرار کرده است .

شیطان و حوا ، چشم در خویشتن گشودن و عصیان و بالاخره ، تبعید از بهشت و آوارگی در «کویر»…

بگذار تا « شیطنت عشق» چشمان ترا بر عریانی خویش بگشاید ، هر چند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد ، اما کوری را هرگز به خاطر آرامش ، تحمل مکن.

و گناه!

آری ، اما اگر گناه نباشد  ، طاعت را چگونه می توانی بدست اوری؟

چه ، « انسان تنها فرشته ای است که دستش به خون آغشته است»!

وانگهی ، کویر ، نه تنها نیستان من و ماست ، که نیستان «ملت» ما و «روح» ما و «اندیشه» و «مذهب»و «ادب» و «زندگی» ما و سرشت و «سرگذشت» ما همه است .

کویر! این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است.!

دسته‌ها
عارفانه ها كويريات (کویر) هبوط

در فنای خویش بقا یافتن!

نسان فواره ای است که از قلب زمین عصیان می کند

و در این جستن شتابان و شورانگیزش ،

هر چه بشتر اوج می گیرد

بیشتر « پریشان و تردیدزده » می شود .

اندک اندک هیجانش آرام می گیرد

و میل بازگشت او را در انتهای راه انحنایی میافکند

که هم صعود است هم رجعت

فرار و بازگشت با هم در ستیزند

به آخرین قله ی رهایی که می رسد

ناگهان احساس می کند که در فضا معلق مانده است .

در برزخ میان زمین و اسمان بلاتکلیف و بی پناه نمیداند چه کند؟

از آنجا ، افق تا افق جهان را می نگرد که صحرای خلوت و بیابان حیرت است .

از رهایی اینچنین به بی سرانجام تنها ماندن

در چین و شکن های گیسوان مواج آب فرو می برد و

در عمق زمردین استخر زلال خویش پنهان می سازد و

با نفی خویش

در پیش چشمان آزاردهنده تنهایی در آغوش وصال خویشاوندی بودن

خویش را ایمان و ارامش می بخشد ،

خویشتن خالی و ناپایدار و ارزانش را از « بودن » لبریز می کند ،

درونش از وجود موج می زند .

چه زیبا و عمیق است

این دیالکتیک صوفیانه ی وحدت وجود در فرهنگ سرشار  و…* شرق

در فنای خویش بقا یافتن!

دسته‌ها
كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی

عصیان

نمی دانم چه آتشی ست !

احساس می کنم که تیغه ی ناپیدا و ناشناسی دیواره های درونم را میتراشد ، احساس می کنم از درون فرو می ریزم متلاشی میشوم . نه تنها با همه ی موجودات دنیا بلکه با همه حالات و ابعاد و خصوصیات خودم هم بیگانه شده ام . با عقلم ، با حافظه ام ، با روحم ، با قلبم ، با همه ی ایده آلهایم ، با همه ی تمایلاتم ، با…خودم!

شده ام : عجزی رنجور و تماشاگر و دگر هیچ!

عجز دردمند ناظری که دور ایستاده و خودش را و همه ی رنگ ها و حرکات و عواطف و پیوند ها و مسئولیت ها و عقاید خود را در میان انبوه جمعیت می بیند و گاه احساس می کند به او مربوط نیست . به او؟ آری به « خودش » .

خودش یکی از همین آدمهاست که موفق است و مشهور است و دشمن دارد و دوست و جایی در جمع و خیلی حرف ها و خیلی چیزها که نمی دانم چیست؟ برای چیست؟ به من چه؟ می پرسی پس چه چیز در عالم به تو مربوط است ؟ یک چیز : آری یک چیز! از میان همه ی حالت ها و آرمان ها و ابعاد وعواطف و عقاید و استعدادهایم و حتی خودم فقط یک چیز به من مربوط است، به

« این عجز رنجور و ناظر» !

یک چیز: عصیان!

عصیان ! آری همان که تو نسخه کرده بودی که آن را به نقطه ای دور پرتابش کن تا آرام گیری ، تا اعصابت تسکین یابد ، تا بامردم و زمانه سازگار شوی ، تا خوب و راحت ، مثل همه ی آدم های خوشبخت ، بی درد و بی دردسر زندگی کنی…

چه کنم که بفهمی؟ چه بگویم که بتوان گفت؟ رنج من درمان ندارد ، همه ی فکر ها را کرده ام .

اگر عصیان را از روحم دور کنم آرام می شوم و با جامعه دمساز اما تنها یک آرامش خواهم بود . یک معدومی که آسوده است .

می دانم اگر عصیان من نباشد آسوده خواهم بود اما مرگ همچنین است و بهتر ، مرگ بیهودگی است که احساس هم نمی شود

و اگر عصیان نباشد مرگی خواهم بود که عدم خویش را با تمام بینایی و آگاهی خویش احساس می کند

و اگر عاصی باشم تمام زهر ها و زخم های روزگار و زبونان سفله ی روزگار را باید تحمل کنم و تحمل می کنم

اما درد بدتر اینکه عصیان من نیز ناکام می ماند.

گفت گوهای تنهایی…

دسته‌ها
سخنان کوتاه كويريات (کویر) هبوط

آنچه در کویر میروید، خیال است..

…آن چه در كویر می روید، گز و تاق است. این درختان بی باك صبور و قهرمان كه علی رغم كویر، بی نیاز از آب و خاك و بی چشم داشت نوازشی و ستایشی و از سینه خشك و سوخته كویر به آتش سر می كشند و می ایستند و می مانند،

https://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2011/05/mesr_desert.3almarowk16okokw8c0k048w0.44k7g0soi9mocc0wosk04c4cc.th.jpe

هریك ربّ النّوعی بی هراس، مغرور ، تنها و غریب. گویی سفیران عالم دیگرند كه در كویر ظاهر می شوند. این درختان شجاعی كه در جهنم می رویند، اما اینان برگ و باری ندارند، گلی نمی افشانند ،ثمری نمی توانند داد. شور جوانه زدن و شوق شكوفه بستن و امید شكفتن، در نهاد ساقه شان یا شاخه شان می خشكد، می سوزد و در پایان به جرم گستاخی در برابر كویر، از ریشه شان بر می كنند و در تنورشان می افكنند.

و …این سرنوشت مقدر آنهاست. بید را در لبه استخری، كناره جوی آب قناتی، در كویر می توان با زحمت نگاه داشت. سایه اش سرد و زندگی بخش است. درخت عزیزی است اما همواره بر خود می لرزد. در شهر ها و آبادی ها نیز بیمناك است، كه هول كویر در مغز استخوانش خانه كرده است.

اما آنچه در كویر زیبا می روید، خیال است. این تنها درختی است كه در كویر خوب زندگی می كند، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال، گل هایی همچون قاصدك، آبی و سبز و كبود و عسلی…هریك به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدك به سویش پر می كشد و به رویش می نشیند.

https://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2011/05/adverimg-52047.jpg

خیال_این تنها پرنده نامرئی كه آزاد و رها همه جا در كویر جولان دارد_ سایه پروازش تنها سایه ایست كه به كویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است كه سكوت ابدی كویر را نشان می دهد و آن را ساكت تر می نماید. آری، این سكوت مرموز و هراس آمیز كویر است كه در سایش بالهای این پرنده شاعر سخن می گوید. كویر انتهای زمین است، پایان سرزمین حیات است. در كویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیكیم و از آن است كه ماورا’ اطّبیعه را _ كه همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند _ در كویر به چشم می توان دید، می توان احساس كرد و از آن است كه پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی ها آمده اند.<< در كویر خدا حضور دارد >> این شهادت را یك نویسنده رومانیایی داده است كه برای شناختن محمّد (ص) و دیدن صحرایی كه آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می رسد و حتی درختش، غارش، كوهش، هر صخره سنگ و سنگ ریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام كرده است. در كویر بیرون از دیوار خانه ، پشت حصار ده دیگر هیچ نیست. صحرای بیكرانه ی عدم است ك خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها به سوی آسمان باز است. آسمان كشور سبز آرزو ها، چشمه مواج و زلال نوازش ها، امید ها، و…انتظار، انتظار… سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی، نزهتگه ارواح پاك، فرشتگان معصوم، میعاد گاه انسان های خوب، از آن پس كه از این زندان خاكی و زندگی رنج و بند و شكنجه گاه و درد ، با دست های مهربان مرگ نجات یابند.

شب كویر این موجود زیبا و آسمانی كه مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است، شبی است كه از بامداد آغاز می شود. شب كویر به وصف نمی آید. آرامش شب كه بی درنگ با غروب فرا می رسد_ آرامشی كه در شهر از نیمه شب، در هم ریخته و شكسته می آید و پریشان و ناپایدار_ روز زشت و بی رحم و گدازان و خفه ی كویر می میرد و نسیم سرد و دل انگیز غروب، آغاز شب را خبر می دهد.

… آسمان كویر این نخلستان خاموش و پر مهتابی كه هرگاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سكوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را همچون پروانه های شوق در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می كنم، ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را كه هم چون این شیعه گم نام و غریبش ، در كنار آن مدینه ی پلید و در قلب آن كویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه می برد و می گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه كه یك مرد می گرید… چه فاجعه ای… …شب آغاز شده است . در ده چراغ نیست. شب ها به مهتاب روشن است و با به قطره های درشت و تابناك باران ستاره، مصابیح آسمان.

… آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم. گرم تماشا و غرق دز دریای سبز معلقی كه برآن مرغان الماس پر، ستارگان زیبا و خاموش، تك تك از غیب سر می زنند. آن شب نیز ماه با تلالو پر شكوهش از راه رسید و گل های الماس شكفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی كه گویی، یك راست به ابدیت می پیوندد:<< شاهراه علی>>،<< راه مكه>>. كه بعد ها دبیرانم خندیدند كه : نه جانم، <<كهكشان>> و حال می فهمم كه چه اسم زشتی، كهكشان یعنی از آنجا كاه می كشیده اند و این ها هم كاه هایی است كه بر راه ریخته است، شگفتا كه نگاه های لوكس مردم آسفالت نشین شهر، آن را كهكشان می بینند و دهاتی های كاه كش كویر، شاهراه علی، راه كعبه. راهی كه علی از آن به كعبه می رود. كلمات را كنار زنید و در زیر آن ، روحی را كه در این تلقی و تعبیر پنهان است تماشا كنید .

و آن تیر های نورانی كه گاه گاه ، بر جان سیاه شب فرو می رود، تیر فرشتگان نگهبان ملكوت خداوند در بارگاه آسمانی اش كه هرگاه شیطان و دیوان هم دستش می كوشند به حیله، گوشه ای از شب را بشكافند و به آنجا كه قداست اهورایی اش را گام هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست و سركشند تا رازی را كه عصمت عظیمش نباید در كاسه ی این فهم های پلید ریزد، دزدانه بشنوند. پرده داران حرم ستر عفاف ملكوت، آن ها را با این شهاب های آتشین می زنند و به سوی كویر می رانند. بعد ها معلمان و دانایان شهر خندیدند كه : نه جانم ، اینه سنگ هایی هستند بازمانده ی كراتی خرابه و در هم ریخته كه چون باسرعت به طرف زمین می افتند ، از تماس با جو آتش می گیرند و نابود می گردند و چنین بود كه هر سال یك كلاس بالا تر می رفتم و به كویر بر می گشتم، از آن همه زیبایی ها و لذت ها و نشئه های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شكوه و ابدیت پر از قدس و چهره های پر از ماورا’ محروم تر می شدم، تا امسال كه رفتم دیگر سر به آسمان بر نكردم و همه چشم در زمین كه این جا…

می توان چند حلقه چاه عمیق زد و آن جا می شود چغندر كاری كرد. و دیدار ها همه بر خاك و سخن ها همه از خاك. كه آن عالم پر شگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد ساخته ی چند عنصر و آن باغ پر از گل های رنگین و معطر شعر و خیل و الهام و احساس _ كه قلب پاك كودكانه ام هم چون پروانه ی شوق در آن ی پرید _ در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیبایی ها _ كه درونم را پر از خدا می كرد_ به این علم عدد بین مصلحت اندیش آلود : و آسمان فریبی آبی رنگ شد و الماس های چشمك زن و بازیگر ستارگان، نه دیگر روزنه هایی بر سقف شب به فضای ابدیت، پنجره هایی بر حصار عبوس غربت من، چشم در چشم آن خویشاوند تنهای من كه كراتی همانند و هم نژاد كویر و هم جنس و همزاد زمین و بدتر از زمین و بدتر از كویر و ماه، نه دیگر میعادگاه هر شب دل های اسیر و چشمه سار زیبایی و رهایی و دوست داشتن، كه كلوخ تیپا خورده ای سوت و كور و مرگبار و مهتاب كویر دیگر نه بارش وحی، تابش الهام، دامان حریر الهه ی عشق، گسترده در زیر سر هایی در گرو دردی، انتظاری و لبخند نرم و مهربان نوازشی بر چهره ی نیازمندی زندانی خاك، دردمندی افتاده ی كویر، كه نوری بدلی بود و سایه ی همان خورشید جهنمی و بی رحم روزهای كویر . دروغ گو ، ریا كار، ظاهر فریب… دیگر نه آن لبخند سرشار از امید و مهربانی و تسلیت بود، كه سپیدی دندانهای مرده ای شده بود كه لب هایش وا افتاده است. شكوه و تقوا و زیبایی شور انگیز طلوع خورشید را باید از دور دید. اگر نزدیكش شویم از دستش داده ایم . لطافت زیبایی گل زیر انگشت های تشریح می پژمرد.

منبع : مجموعه اثار شریعتی – هبوط صفحه 251 – 252 – 253

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و روشنفکری

نقش شريعتي در جنبش دانشجويي خارج از كشور

متني كه ملاحظه مي فرماييد بخشي از گفتگوي آيت الله شهيددكتر بهشتي با اعضاي دبيرخانه شوراي انقلاب است كه در آن به پاسخگويي به شبهاتي كه گفتگوي مشابهي كه با ابوالحسن بني صدر به بار آورده مي پردازند بني صدر در بخشي از سخنان خود بدون در نظر گرفتن واقعيتهاي تاريخي به بزرگنمايي نقش خود در اروپا پرداخته و اهميت پيشقراولان نهضت اسلامي در آن ديار را ناديده ميگيرد آيت الله بهشتي با ارايه توضيح خود به واقعيتهاي مهمي اشاره ميكنند كه تأثير انتشار آثار دكتر شريعتي در جنبش دانشجويي خارج از كشور از آن جمله است متن كامل اين گفتگو در كتاب اولين رئيس جمهور آمده است كه علاقمندان را به مطالعه آن ارجاع مي دهيم