دسته‌ها
گفتگوهای تنهایی

سیگاری بر لب ، سری بر دو دست،..

«سیگاری بر لب ، سری بر دو دست نگاهی به گوشه ای میخکوب، اندیشه ای غرق در اعماق دور رنج ها، دلی سرشار از درد، لبخندی بیزار ، چشمانی بی اعتنا به هر چه و هر که هست و می توان دید و روحی تلخ و گرفتار و چهره ای همواره در پس سایه اندوه و اندیشه ! این بود طرح همیشگی سیمای من . این بود منی که همه می شناختند . در این دنیا هیچ فریبی مرا نمی گرفت ، دروغی هم مرا نمی فریفت. گل ها همه کاغذین و رنگ ها همه دروغین و روح ها همه چرکین و چهره ها همه بیگانه بود. هستی هیچ چیز نداشت که مرا به خود مشغول دارد . من احساس می کردم که در این اطاقک سرد و گرفته ی جهان مبحوسم. آفرینش را بر اندامم جامه ای تنگ وکوتاه می یافتم و….»

و من هرگز نتوانستم خود را در این مزبله خم کنم، پنجه هایم را که میتواند خدائی ترین عشق را بر نامه ای نقش کند در آن فرو برم ، زبانم را که میتواند اهوراترین کلمات وحی را زمزمه کند به حکایت از آنها بیالایم و دلم را که میتواند دریای بی کرانه ی طوفانی شگرف و زرین باشد با امید یافتن آنها به تپش آورم …اصلا گمشده ی من در این مزبله نبود، گمشده من این جور چیزها نبود ، چرا سر خم کنم و بجویم و بگردم و بکاوم؟ که چه پیدا کنم ؟ این بود که نه سر به زمین فرو نهشتم که بر آسمان نیز بر نداشتم که آسمان را نیز کوتاه تر از مناره ی معبد خویش می یافتم  ؛

سر در خویش داشتم و چشم در خویش گشوده بودم و نگاهم جز پنهانی های  خویشتنم را نمی نگریست ، جز درونم نمی نگریستم ، جز در عمق خودم نگاهم را نمیدوختم و افسوس که هر لحظه دنیا بر من تنگ تر می شد و آسمان بر سرم سنگین تر و جامه ی هستی بر قامتم کوتاه تر و رنگ ها پریده تر و زیباییها زشت تر و آشنا ها بیگانه تر و هر چه در نزدیکم بود دور تر می شد و دور تر می شد و دور تر می شدند و دور تر می شدند و هی من تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم می دیدم که همه کس از پیرامونم به شتاب می گریزند و همه چیز از پیشم دیوانه وار محو می شود و دور می شود و فرار می کند و من می مانم و یک مشت درد و یک مشت اندیشه و یک مشت دریغ و یک مشت آرزوی بالدار و یک مشت کاشکی های بیسود و یک مشت  عاطفه های سر در گم و یک آسمان سکوت و یک ابدیت سکوت و یک آفرینش سکوت و سکوت و سکوت آنچنان که دیگر زبان را تکه گوشتی بیهوده می یافتم که در دهانم روئیده است و تنها به کار جویدن می آید و…

هر چه بزرگتر می شدم دنیا کوچکتر می شد و هر چه عمیق تر می شدم هستی سطحی تر و هر چه فهمیده تر می شدم آسمان نفهم تر و هر چه با خود آشنا می شدم  دیگران بیگانه ترو هر چه نیازمند تر می شدم زمین تهی دست تر و هر چه زنده تر می شدم زندگی مرگ زده تر وای که چه سخت می گذشت و چه سخت تر می شد و نمیدانم چه می شد اگر…اگر… آن دو نمی رسیدند …

دسته‌ها
عارفانه ها كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی

چگونه هستی و نمی پرستی؟

خدایا ! تو در آن بالا ، بر قله ی بلند الوهیتت ، تنها چه می کنی ؟
ابدیت را بی نیازمندی ، بی چشم به راهی ، بی امید ، چگونه به پایان خواهی برد؟
ای که همه هستی از تو است، تو خود برای که هستی؟

چگونه هستی و نمی پرستی؟

چگونه می توانم باور کنم که تو نمی دانی که پرستش در قلب کوچک من ، پرستنده ی خاکی و محتاج تو ، از همه ی آفرینش تو بزرگتر است، خوب تر است، عزیز تر است؟

چگونه نمی دانی عبودیت از معبود بودن بهتر است؟

نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم؟

ای خدای بزرگ ! تو که بر هر کاری توانایی ! چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی ، بپرستی ، بر دامنش به نیاز چنگ زنی ، غرورت را بر قامت بلندش بشکنی ، برایش باشی، نمی آفرینی؟

ای تو که بر هر کاری توانائی ، ای قادر متعال!

چرا چنین نمی کنی ؟

مگر غرور ها را برای ان نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم؟

خدایا تو از چشم به راه کسی بودن نیز محرومی؟!

بی شک اگرخدای بزرگ از بام بلند عرش فرود آید و هم اکنون از من با اصرار و الحاح بخواهد که من جای او بر عرش کبریائی بنشینم و او به جای من در محراب به پرستیدن و عشق ورزیدن آغاز کند و آتش های درد و نیاز به معبود را از جان من باز گیرد و بر جان خویش زند ، هرگز حتی برای شبی تا سحر ، نخواهم پذیرفت…

من، یک شب را سراسر با درد معبود بودن و رنج محروم ماندن از پرستش به سر نتوانم برد.

دسته‌ها
سخنان کوتاه كويريات (کویر) هبوط

آنچه در کویر میروید، خیال است..

…آن چه در كویر می روید، گز و تاق است. این درختان بی باك صبور و قهرمان كه علی رغم كویر، بی نیاز از آب و خاك و بی چشم داشت نوازشی و ستایشی و از سینه خشك و سوخته كویر به آتش سر می كشند و می ایستند و می مانند،

https://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2011/05/mesr_desert.3almarowk16okokw8c0k048w0.44k7g0soi9mocc0wosk04c4cc.th.jpe

هریك ربّ النّوعی بی هراس، مغرور ، تنها و غریب. گویی سفیران عالم دیگرند كه در كویر ظاهر می شوند. این درختان شجاعی كه در جهنم می رویند، اما اینان برگ و باری ندارند، گلی نمی افشانند ،ثمری نمی توانند داد. شور جوانه زدن و شوق شكوفه بستن و امید شكفتن، در نهاد ساقه شان یا شاخه شان می خشكد، می سوزد و در پایان به جرم گستاخی در برابر كویر، از ریشه شان بر می كنند و در تنورشان می افكنند.

و …این سرنوشت مقدر آنهاست. بید را در لبه استخری، كناره جوی آب قناتی، در كویر می توان با زحمت نگاه داشت. سایه اش سرد و زندگی بخش است. درخت عزیزی است اما همواره بر خود می لرزد. در شهر ها و آبادی ها نیز بیمناك است، كه هول كویر در مغز استخوانش خانه كرده است.

اما آنچه در كویر زیبا می روید، خیال است. این تنها درختی است كه در كویر خوب زندگی می كند، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال، گل هایی همچون قاصدك، آبی و سبز و كبود و عسلی…هریك به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدك به سویش پر می كشد و به رویش می نشیند.

https://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2011/05/adverimg-52047.jpg

خیال_این تنها پرنده نامرئی كه آزاد و رها همه جا در كویر جولان دارد_ سایه پروازش تنها سایه ایست كه به كویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است كه سكوت ابدی كویر را نشان می دهد و آن را ساكت تر می نماید. آری، این سكوت مرموز و هراس آمیز كویر است كه در سایش بالهای این پرنده شاعر سخن می گوید. كویر انتهای زمین است، پایان سرزمین حیات است. در كویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیكیم و از آن است كه ماورا’ اطّبیعه را _ كه همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند _ در كویر به چشم می توان دید، می توان احساس كرد و از آن است كه پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی ها آمده اند.<< در كویر خدا حضور دارد >> این شهادت را یك نویسنده رومانیایی داده است كه برای شناختن محمّد (ص) و دیدن صحرایی كه آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می رسد و حتی درختش، غارش، كوهش، هر صخره سنگ و سنگ ریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام كرده است. در كویر بیرون از دیوار خانه ، پشت حصار ده دیگر هیچ نیست. صحرای بیكرانه ی عدم است ك خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها به سوی آسمان باز است. آسمان كشور سبز آرزو ها، چشمه مواج و زلال نوازش ها، امید ها، و…انتظار، انتظار… سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی، نزهتگه ارواح پاك، فرشتگان معصوم، میعاد گاه انسان های خوب، از آن پس كه از این زندان خاكی و زندگی رنج و بند و شكنجه گاه و درد ، با دست های مهربان مرگ نجات یابند.

شب كویر این موجود زیبا و آسمانی كه مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است، شبی است كه از بامداد آغاز می شود. شب كویر به وصف نمی آید. آرامش شب كه بی درنگ با غروب فرا می رسد_ آرامشی كه در شهر از نیمه شب، در هم ریخته و شكسته می آید و پریشان و ناپایدار_ روز زشت و بی رحم و گدازان و خفه ی كویر می میرد و نسیم سرد و دل انگیز غروب، آغاز شب را خبر می دهد.

… آسمان كویر این نخلستان خاموش و پر مهتابی كه هرگاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سكوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را همچون پروانه های شوق در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می كنم، ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را كه هم چون این شیعه گم نام و غریبش ، در كنار آن مدینه ی پلید و در قلب آن كویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه می برد و می گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه كه یك مرد می گرید… چه فاجعه ای… …شب آغاز شده است . در ده چراغ نیست. شب ها به مهتاب روشن است و با به قطره های درشت و تابناك باران ستاره، مصابیح آسمان.

… آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم. گرم تماشا و غرق دز دریای سبز معلقی كه برآن مرغان الماس پر، ستارگان زیبا و خاموش، تك تك از غیب سر می زنند. آن شب نیز ماه با تلالو پر شكوهش از راه رسید و گل های الماس شكفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی كه گویی، یك راست به ابدیت می پیوندد:<< شاهراه علی>>،<< راه مكه>>. كه بعد ها دبیرانم خندیدند كه : نه جانم، <<كهكشان>> و حال می فهمم كه چه اسم زشتی، كهكشان یعنی از آنجا كاه می كشیده اند و این ها هم كاه هایی است كه بر راه ریخته است، شگفتا كه نگاه های لوكس مردم آسفالت نشین شهر، آن را كهكشان می بینند و دهاتی های كاه كش كویر، شاهراه علی، راه كعبه. راهی كه علی از آن به كعبه می رود. كلمات را كنار زنید و در زیر آن ، روحی را كه در این تلقی و تعبیر پنهان است تماشا كنید .

و آن تیر های نورانی كه گاه گاه ، بر جان سیاه شب فرو می رود، تیر فرشتگان نگهبان ملكوت خداوند در بارگاه آسمانی اش كه هرگاه شیطان و دیوان هم دستش می كوشند به حیله، گوشه ای از شب را بشكافند و به آنجا كه قداست اهورایی اش را گام هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست و سركشند تا رازی را كه عصمت عظیمش نباید در كاسه ی این فهم های پلید ریزد، دزدانه بشنوند. پرده داران حرم ستر عفاف ملكوت، آن ها را با این شهاب های آتشین می زنند و به سوی كویر می رانند. بعد ها معلمان و دانایان شهر خندیدند كه : نه جانم ، اینه سنگ هایی هستند بازمانده ی كراتی خرابه و در هم ریخته كه چون باسرعت به طرف زمین می افتند ، از تماس با جو آتش می گیرند و نابود می گردند و چنین بود كه هر سال یك كلاس بالا تر می رفتم و به كویر بر می گشتم، از آن همه زیبایی ها و لذت ها و نشئه های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شكوه و ابدیت پر از قدس و چهره های پر از ماورا’ محروم تر می شدم، تا امسال كه رفتم دیگر سر به آسمان بر نكردم و همه چشم در زمین كه این جا…

می توان چند حلقه چاه عمیق زد و آن جا می شود چغندر كاری كرد. و دیدار ها همه بر خاك و سخن ها همه از خاك. كه آن عالم پر شگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد ساخته ی چند عنصر و آن باغ پر از گل های رنگین و معطر شعر و خیل و الهام و احساس _ كه قلب پاك كودكانه ام هم چون پروانه ی شوق در آن ی پرید _ در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیبایی ها _ كه درونم را پر از خدا می كرد_ به این علم عدد بین مصلحت اندیش آلود : و آسمان فریبی آبی رنگ شد و الماس های چشمك زن و بازیگر ستارگان، نه دیگر روزنه هایی بر سقف شب به فضای ابدیت، پنجره هایی بر حصار عبوس غربت من، چشم در چشم آن خویشاوند تنهای من كه كراتی همانند و هم نژاد كویر و هم جنس و همزاد زمین و بدتر از زمین و بدتر از كویر و ماه، نه دیگر میعادگاه هر شب دل های اسیر و چشمه سار زیبایی و رهایی و دوست داشتن، كه كلوخ تیپا خورده ای سوت و كور و مرگبار و مهتاب كویر دیگر نه بارش وحی، تابش الهام، دامان حریر الهه ی عشق، گسترده در زیر سر هایی در گرو دردی، انتظاری و لبخند نرم و مهربان نوازشی بر چهره ی نیازمندی زندانی خاك، دردمندی افتاده ی كویر، كه نوری بدلی بود و سایه ی همان خورشید جهنمی و بی رحم روزهای كویر . دروغ گو ، ریا كار، ظاهر فریب… دیگر نه آن لبخند سرشار از امید و مهربانی و تسلیت بود، كه سپیدی دندانهای مرده ای شده بود كه لب هایش وا افتاده است. شكوه و تقوا و زیبایی شور انگیز طلوع خورشید را باید از دور دید. اگر نزدیكش شویم از دستش داده ایم . لطافت زیبایی گل زیر انگشت های تشریح می پژمرد.

منبع : مجموعه اثار شریعتی – هبوط صفحه 251 – 252 – 253

دسته‌ها
بررسی و نقد ها زندگینامه یا بیوگرافی شریعتی و روشنفکری

‌روشنفكري‌ و دكتر شريعتي‌

‌دكتر عبدالحسين‌ خسروپناه‌

بيش‌ از صد سال‌ است‌ كه‌ جوامع‌ مشرق‌زمين‌ با گذشته‌ي‌ قرون‌ وسطايي‌ و سير تحولات‌ مغرب‌زمين‌ و انتقال‌ آن‌ به‌ جهان‌ نوين‌ آشنا شده‌اند اين‌ بيداري، متفكران‌ مسلمان‌ را در روند نوگرايي‌ و پاسخ‌ به‌ پرسش‌هاي‌ متنوعي‌ از جمله‌ علل‌ انحطاط‌ و عقب‌ماندگي‌ قرار داد و جريان‌هاي‌ روشنفكري‌ را در كشورهاي‌ اسلامي‌ ظاهر ساخت. شريعتي‌ از معدود شخصيت‌هاي‌ علمي‌ قبل‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ است‌ كه‌ در جريان‌ روشنفكري‌ ديني، گام‌هاي‌ بلندي‌ برداشت‌ و در باب‌ چيستي، رسالت، ويژگي‌ها و آفات‌ روشنفكري، مطالب‌ فراواني‌ را نگاشت. وي‌ دانشوري‌ دردمند، متدين‌ و بسيار پر جنب‌وجوش‌ بود. پرسش‌ از غفلت‌ و سير قهقرايي‌ مسلمين‌ و توجه‌ به‌ غرب‌زدگي‌ و حضور دين‌ در عرصه‌ي‌ اجتماع‌ و نقش‌ و كاركرد دين‌ در زندگي‌ بشر و رابطه‌ تجدد و دينداري، از مهم‌ترين‌ دغدغه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ به‌ شمار مي‌رود، به‌ همين‌ جهت‌ شناختن‌ و شناساندن‌ شريعتي‌ در اين‌ عصر نيز از تكاليف‌ متفكران‌ مي‌باشد و اينك‌ انديشه‌هاي‌ آن‌ متفكر فرزانه‌ را در ابواب‌ ذيل‌ گزارش‌ مي‌دهيم.

دسته‌ها
اسلام شناسی بررسی و نقد ها

پروژه‏ي ناتمام شريعتی: پروتستانتيسم اسلامی

علي قاسمي

چكيده: درباره‏ي استراتژي شريعتي آراي گوناگوني مطرح شده است. نويسنده‏ي مقاله‏ي حاضر راه‏كار پيشنهادي او را استقرار پروتستانتيسم اسلامي، با روايتي سازگار با وضعيت ذهني و عيني جامعه‏ي ايران، مي‏داند در جوامعي كه مذهب در حيات اجتماعي حضوري زنده و فعال دارد، شريعتي راهبرد اصلاح ديني را در فراهم‏آوري شرايط براي ورود به تمدن جديد ضروري مي‏دانست.

پس از گذشت ربع قرن از فقدان شريعتي، هنوز باب بحث درباره‏ي استراتژي او گشوده است. از ميان صورت‏بندي‏هايي كه در اين باره عرضه شده است برخي بر اين باورند كه او در پي استقرار بنيان‏هاي تفكر مدرن بود؛ برخي ديگر او را بنيان‏گذار سنت‏گرايي ايراني به شمار مي‏آورند؛ گروهي انديشه‏ي شريعتي را مبلغ روايتي از سكولاريسم مي‏دانند و برخي ديگر تحقق پارادايم ايدئولوژيك را جوهره‏ي فكر او تلقي مي‏كنند. مقاله‏ي حاضر راه‏كار پيش‏نهادي او را استقرار پروتستانتيسم اسلامي، با روايتي سازگار با موقعيت ذهني و عيني جامعه‏ي ايران مي‏داند.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها

دكتر شريعتي، پدر معنوي چپ نوگرا و مردم‏سالار

عصر ما، ش 127
چكيده: شريعتي، در تمايز با گفتمان ليبرال يا نوليبرال در نوگرايي ديني، نماينده و سخنگوي گفتمان راديكال ـ انتقادي روشنفكري ديني است كه علاوه بر نقد راديكال سنت و ديانت سنتي، با مدرنيته نيز مواجهه‏اي انتقادي داشته است. روشنفكري چپ ديني بيش از يك دهه است كه در نوعي انفعال و اغما به سر مي‏برد و اگر بخواهد به بازسازي هويت فكري خود بپردازد، چاره‏اي جز تمسك به ميراث شريعتي ندارد.

گفتمان اسلاميي كه شريعتي نمايندگي‏اش را بر عهده داشت و يكي از مهم‏ترين و تأثيرگذارترين نظريه‏پردازان آن به شمار مي‏رود، هرچند كه در تمايز با گفتمان‏هاي سنت‏گرايانه و بنيادگرايانه، بخشي از گفتمان روشنفكري ديني است، اما در همان حال وجوه تمايزبخش آن را با ديگر قله‏هاي وابسته به گفتمان روشنفكري ديني نمي‏توان انكار كرد. دكتر شريعتي در تمايز با گفتمان ليبرال يا نوليبرال در نوگرايي ديني، نماينده و سخنگوي گفتمان راديكال ـ انتقادي روشنفكري ديني است كه علاوه بر نقد راديكال سنت و ديانت سنتي ـ همچون ساير روشنفكران ـ با مدرنيته نيز مواجهه‏اي انتقادي داشته و كوشيده است كه از طريق رويكردي اعتلاجويانه (transendental) و ضمن پذيرش وجوهي از مباني و دستاوردهاي تاريخي مدرنيته در چند سده اخير، سرچشمه‏هاي بحران‏زا در عقلانيت و اومانيسم مدرن را مورد تغافل نگذارد و افق انديشه و آرمان خود را در آن سوي مدرنيت نشانه‏گذاري كند. او به‏خوبي تفطن داشت كه غرب‏زدگي و غرب‏ستيزي، وجوهي متعارض‏نما، اما از يك واقعيت هستند. شريعتي نمي‏خواست اسير هيچ يك باشد و به همين دليل هم مي‏گفت ما در برابر غرب نبايد چشمان خود را ببنديم و نه بدان خيره شويم. بايد به آن نگاه كنيم و بكوشيم كه مباني و افق‏هاي بحران‏زا در ذات مدرنيت را دريابيم.

فرامدرنيته و مواجهه انتقادي شريعتي با مدرنيته را البته نبايد هم‏سنخ هيچ يك از دو گفتمان هابرماسي يا فوكويي پنداشت. نگاه انتقادي شريعتي محدود به نقد سرمايه‏داري و بحران‏زايي‏هاي انساني، معنوي، اقتصادي و اجتماعي آن نيست؛ بلكه ريشه‏هاي بحران را تا نارسايي و يكسويي اصول و مباني مدرنيته عمق مي‏بخشد و افزون بر آن، ساينتيسم (اصالت علم)، ماشينيسم (اصالت ماشين)، بوروكراتيسم، راسيوناليسم (اصالت عقل محاسبه‏گر)، اومانيسم و… را هم مورد آسيب‏شناسي قرار مي‏دهد. البته فرامدرنيته شريعتي، غرب و دستاوردهاي معنوي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي آن را نفي نمي‏كند. او هرچند به عنوان متفكري ضد استعمار امپرياليسم، از ميوه‏هاي استعماري مدرنيته و سرمايه‏داري غفلت نمي‏ورزد، اما مي‏كوشد تا با شالوده‏شكني آن و بازسازي مباني تك‏بعدي و دستاوردهاي مثبتش در ساختار ديني و معنوي تازه و قرار دادن آن در زيست ـ جهان و افق توحيدي نويني به آن سوي تجدد گذر كند. بدين معناست كه شريعتي متفكري نوگراست. نوگرايي او با سه آرمان عرفان، آزادي و برابري، مي‏كوشيد تا از معنويت اگزيستانسياليستي، آزادي ليبرال و برابري سوسياليستي كلاسيك فراتر رود و اين همه را در افقي عالي‏تر و توحيدي‏تر همساز كند.

دكتر شريعتي را از اين حيث بايد پدر معنوي روشنفكري ديني چپ، نوگرا و مردم‏سالار در ايران شمرد؛ روشنفكري كه دين نوگرا و ترقي‏خواه را با عرفاني توحيدي و وجودي، نه فروتر از سوسياليسم و دموكراسي، كه برتر مي‏خواهد و برابري و مردم‏سالاري را ضمن بهره‏مندي از تجربه انسان مدرن تنها در جامعه‏اي معنوي و ديني قابل تحقق مي‏داند. عرفان وجودي او با عرفان ديني سنتي از يك سو و معنويت بي‏خدا و غيرديني مدرن از سوي ديگر مرزبندي دارد؛ چنان‏كه سوسياليسم او پذيراي دولت‏سالاري (اناتيسم) و سركوب شخصيت و تفرد فلسفي ـ اجتماعي آدمي نيست. او آزادي را نيز در پيوند با چنان سوسياليستي همنشين عدالت مي‏دارد و آن را به ليبراليسم اقتصادي، مادي و سرمايه‏محور فرو نمي‏كاهد.

اكنون روشنفكري ديني ايراني تحت تأثير موج شكست سوسياليسم واقعا موجود و چپ ماركسيستي و جهان‏گستري مهاجم سرمايه‏داري، بيش از يك دهه است كه در نوعي انفعال و اغما به سر مي‏برد؛ هرچند در سطح جهاني، چپ نوماركسيست و سوسياليست انساني و فارغ از ديكتاتوري پرولتاريا اكنون چند سالي است كه دوباره خود را يافته و مي‏رود كه با بازسازي تئوريك خود و ضمن آشكار شدن وعده سراب‏گونه سرمايه‏داري جهاني، موقعيت گذشته و از دست رفته خود را احيا كند. اما موج اخير چپ هنوز در راه است و به ايران و حوزه روشنفكري ديني نرسيده است. چپ نوگرا و مردم‏سالار اسلامي اينك يا بايد به بازسازي نظري و اجتماعي خود اهتمام ورزد و يا منتظر تضعيف هرچه بيشتر و كمرنگي و افول آتي باشد. چنانچه نيروهاي روشنفكري دل‏بسته به دين و در همان حال دموكراسي / مردم‏سالاري و سوسياليسم / جامعه‏گرايي اراده كنند كه به بازسازي هويت فكري و اجتماعي خود اهتمام ورزند، چاره‏اي جز تمسك به ميراث دكتر شريعتي ندارند. واضح است كه چنين تمسكي، امري شكلي، مكانيكي و غيرانتقادي نيست و نمي‏تواند تجربه انقلاب اسلامي و بيست و سه سال جمهوري اسلامي را از نظر دور بدارد. آنچه از ميراث شريعتي همچنان براي اين گروه آموزنده و راهبردي است، مباني و افق انديشه او و روشي است كه وي در نقد و اثبات وضع موجود و وضع مطلوب به كار بسته است.

اشاره

مقوله «نوگرايي ديني» يا «روشنفكري ديني» به طور مشخص در آستانه دهه هفتاد مطرح شد. اين جريان كه ريشه در سال‏هاي دور، در دهه‏هاي چهل و پنجاه داشت، با طلوع انقلاب اسلامي و در دوران جنگ تحميلي، همچون ساير جريانات روشنفكري، عملاً به بوته فراموشي رفت. ظهور دوباره اين جريان در سال‏هاي پاياني دهه شصت عمدتا زاييده همگرايي ميان دو گروه بود: 1. گروهي از روشنفكران يا انديشمنداني كه اصولاً با مباني انقلاب و نظام سازگاري نداشته، از پايگاه فرهنگي و اجتماعي ديگري برخوردار بودند؛ 2. گروهي از مسؤولان و كارگزاران نظام كه به‏تدريج از ساختار قدرت سياسي كناره‏گيري كرده يا طرد شده بودند. مهم‏ترين و معروف‏ترين پايگاه اين جريان، «حلقه كيان» بود كه بر محور دكتر سروش و تئوري‏هاي او اداره مي‏شد و آهسته آهسته محفلي براي گردهمايي انديشه‏ها و علايق مختلف به وجود آورد. در همان سال‏ها، نهضت آزادي و ساير گروه‏هاي ملي ـ مذهبي نيز در حال بازسازي و هويت‏يابي دوباره بودند و به اين ترتيب محافل مشابهي شكل گرفت. در اواخر دهه شصت دو اتفاق مهم رخ داد: از يك سو، سروش و نشريه كيان به انديشه سياسي روي آوردند و بر پايه مؤلفه‏هاي ليبرال دموكراسي به نقد نظام سياسي ايران پرداختند. از سوي ديگر، مهندس بازرگان در يك چرخش آشكار به انتقاد از انگاره دولت ديني و رواج نگرش سكولار پرداخت. هم‏آوايي و نزديكي بيشتر ميان سروش و سران نهضت ملي عملاً حلقه كيان و محافل نزديك به آن را دچار چنددستگي ساخت و انسجام اوليه را متزلزل كرد. به‏تدريج حوادث ديگري رخ داد كه سبب شد از دوران نوگرايي ديني، دو گرايش راست (ليبرال يا نوليبرال) و چپ (سوسيال دموكراسي) سر برآورد. مهم‏ترين خواسته گرايش چپ، اعاده حيثيت از چپ بين‏الملل و بازسازي دوباره چپ پس از فروپاشي كمونيسم در شوروي و شرق اروپا بود. به اين ترتيب، در سال‏هاي اخير، نسل پيشينِ جريان چپ مسلمان، نظير حبيب‏اللّه‏ پيمان، لطف‏اللّه‏ ميثمي و كادر مركزي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، با فاصله‏گرفتن از دكتر سروش و نهضت ملي، سعي در نوسازي مباني تئوريك خويش تحت عنوان «چپ ديني مردم‏سالار» دارند. اين گروه كه پيشتر يا در انزواي ايدئولوژيك بوده يا در عمل به انديشه سروش پيوسته بودند، در فضاي موجود در يك خلأ تئوريك گرفتار آمده و دكتر شريعتي را بهترين آلترناتيو در برابر سروش و ساير رهبران نوگراي ليبرال يافته‏اند. به نظر مي‏رسد مقاله حاضر گامي ديگر در جهت استقلال‏خواهي جريان نوگراي چپ ديني و مقدمه‏اي براي بازشناسي و بازسازي اصول نوين آن در سال‏هاي آينده است. اما به نظر نمي‏رسد كه رويكرد تازه چپ به شريعتي در شرايط كنوني بتواند دست‏مايه‏هاي فكري لازم را براي پر كردن خلأ تئوريك چپ فراهم سازد. محورهاي زير بخشي از دشواري‏هاي چپ‏گرايان مسلمان در اين مسير پرمخاطره است:

1. مرحوم شريعتي در حافظه فرهنگي ما از دو چهره متفاوت برخوردار است: يكي حماسه‏گر انقلابي و سنت‏ستيز، و ديگري انديشمند ژرف‏نگر و ايدئولوژي‏ساز. در واقع آنچه شريعتي را در عصر خويش ممتاز و پرتأثير مي‏ساخت، همان رويه نخستين او بود كه هر انقلابي مسلماني را مجذوب مي‏ساخت. بي‏گمان اين چهره از شريعتي براي جامعه امروز و فرداي ايران نه گره‏گشاست و نه پركشش. از سوي ديگر، طرح و تئوري او براي انديشه ديني و نظام اجتماعي چنان خام و نااستوار بود كه حتي از سوي فرهيختگان عصر خود نيز مورد توجه و تأمل قرار نگرفت.

2. مسائل و نيازمندي‏هاي جامعه كنوني ايران با شرايطي كه شريعتي در آن مي‏زيست، به‏كلي متفاوت و ديگرگون است. جريان چپ نوانديش دير يا زود بايد در صحنه رقابت سياسي و اقتصادي، طرح‏هاي علمي خود را ارائه كند و تصوير خود را از جامعه و جهان و راه‏هاي برون‏رفت از معضلات وضعيت كنوني نشان دهد. آنچه نويسنده محترم در اين مقاله آورده است، تكرار همان شعارها و آرمان‏هاي كلي است كه در آثار شريعتي كرارا بازگفته شده و در عمل هيچ گامي براي توضيح و تبيين آنها برداشته نشده است. نسل جوان و جامعه امروز تنها به پاسخ‏هاي روشن و كارآمد نيازمند است.

3. برخلاف پندار نويسنده، امروز ديگر فاش مي‏توان گفت كه انديشه‏هاي شريعتي عموما در ميانه سنت و تجدد و در برزخِ ليبراليسم و سوسياليسم و در هزارتوي مكاتب اگزيستانسياليستي و اومانيستي سرگردان و آويزان است و تقريبا هيچ‏يك از مفاهيم بنيادين انديشه او، از توحيد و تكامل و ايدئولوژي گرفته تا عرفان و آزادي و برابري بر قاعده‏هاي استوار فلسفي و ديني ننشسته است. البته از او كه عمري كوتاه داشت و در عصري سخت پرتلاطم مي‏زيست و پشتوانه و پيشوايي نداشت، نمي‏توان و نبايد انتظاري بيشتر داشت. سخن در اين است كه آيا ميراث و اندوخته‏هاي او مي‏تواند به جرياني كه از ريشه‏هاي سنت اسلامي مانده و از مسير فرهنگ و سياسي غرب ليبرال رانده شده است، روحي تازه بدمد و انديشه‏اي پربار و كارآمد تزريق كند؟

گويا اين بار چپ نوانديش قصد دارد با طرح ايده‏ها و انديشه‏هاي شريعتي از او به عنوان يك ظرفيت نسبي براي گذار از سنت ديني و سياسيِ حاكم به شرايط تازه بهره‏برداري كند؛ شرايط تازه‏اي كه كه امروز چپ‏گرايان هيچ تصوير روشني از آن ندارند يا ارائه نمي‏كنند؛ شايد يك سوسيال دموكراسي نوين باشد يا يك نئوليبراليسم تعديل‏شده و در هر حال، يك انديشه ديني قرائت‏پذير با يك نظام اجتماعي سكولار.