دسته‌ها
بررسی و نقد ها شهادت

جهاد، شهادت و انتظار در سه نگاه

(فوكو، فوكویاما ،شریعتی)

به شهادت بسیاری از اندیشمندان وجود دو پارامتر اصلی مذهب شیعه “جهاد وشهادت” و “انتظار و مهدویت” باعث آن شد كه انقلاب اسلامی ایران قابل گنجاندن در قالبهای رایج تحلیل انقلابها نباشد.

مكتب شیعه به عنوان یكی از سه ركن اساسی انقلاب اسلامی ایران در كنار اركان مردم و رهبری با محتوایی متفاوت از دیگر مكاتب رایج كه عموماً در قالب لیبرالیسم و سوسیالیسم مطرح می­شوند توانست بسترساز انقلابی شود  كه در روش، آرمان و اهداف تفاوتهای بنیادین با مكاتب ماتریالیستی رایج دارند. به شهادت بسیاری از اندیشمندان وجود دو پارامتر اصلی مذهب شیعه  “جهاد وشهادت” و “انتظار و مهدویت” باعث آن شد كه انقلاب اسلامی ایران قابل گنجاندن در قالبهای رایج تحلیل انقلابها نباشد. در جوامع غربى انقلابها به صورتى كاملا فرموله رخ مى دهند، به بیان ساده ­تر و در قالب یك فرمول می­توان گفت:”انحطاط طبقه حاكم” و “نارضایتى مردم” پیش شرط  وقوع انقلابها هستند و انقلاب نیز محصول همین نارضایتی­هاست. نگاه مكتب ماركسیسم نیز به مقوله انقلاب نگاهى كاملا ماتریالیستى با تكیه بر نظریه “زیر بنا” و”روبنا” و اختلافات طبقاتى كارل ماركس است، به عبارت دیگر تمام انقلابهایی كه تا به امروز در جهان به ویژه در دنیای غرب به وقوع پیوسته است را در قالب همین فرمول می­توان تبیین نمود. برای نمونه انقلابهای بزرگی نظیر انقلاب فرانسه، انقلاب بلشویكها در روسیه و یا انقلاب چین را با استفاده از فرمول بالا به راحتی می­توان تبیین نمود. انقلاب اسلامی ایران به عنوان یك “نمونه خاص” در شرایطی به وقوع پیوست  كه نه تنها طبقه حاكم روبه انحطاط نرفته بود بلكه در بهترین شرایط به سر می­برد، این امر چه در حوزه سیاست داخلی و چه در حوزه سیاست خارجی به وضوح نمایان بود و فكتهای فراوانی (از جمله افزایش بی­سابقه قیمت نفت در دهه 50 خورشیدی) برای آن وجود دارد. از این رو تئوریهاى غربى در هر دو سطح كاربردى و تئوریك قدرت توجیه و تفسیر این انقلاب را ندارند و روح انقلاب اسلامى ایران با دیگر انقلابهاى جهان تفاوتى بنیادین دارد. میشل فوكو از جمله افرادیست كه انقلاب اسلامى ایران را به صورتى مبنایى مورد بررسى قرارداده است.

میشل فوكو فیلسوف، تاریخ­دان و متفكر معاصر فرانسوى و از رهبران اصلی  پسا ساختگرایى یا پست مدرن محسوب مى شود. علاقه فوكو به انقلاب اسلامی ایران به دلیل نظریه های خاصی است كه او پیرامون مقولات  تاریخ، قدرت و مدرنیسم دارد. او این انقلاب را مورد مناسبی برای محك نظریه های خود می بیند(فراهانی، روزنامه رسالت،1385). فوكو از منظر فرهنگی، انقلاب ایران را تحلیل می كند. او از فرهنگ اسلامی و شیعی به عنوان یك پتانسیل قوی سخن به میان آورده و معتقد است مردم ایران با مذهب شیعی و اسلامی خود قدرت و نیرویی تولید می كنند كه به واسطه این نیرو رژیم تا دندان مسلح پهلوی وادار به تسلیم می شود.  “معنویت” عاملى است كه میشل فوكو در خصوص انقلاب اسلامى ایران تكیه زیادى بر روى آن داشته است. میشلفوكو در تحقیقات خود راجع به انقلاب اسلامى ایران، شیفتگى قابل توجهى نسبت به دو مفهوم “انتظار” و “شهادت “پیدا مى كند( نظری، سایت آفتاب، 1385).  وی بر خلاف نظریه­پردازان ماركسیست عقیده داشت جز باورهای دینی هیچ عامل دیگری قدرت بسیج این­چنین توده ها را ندارد بلكه این مذهب تشیع است كه با تكیه بر موضع انتقادی خود توانسته این چنین بسیج سیاسی به راه اندازد. برخورد با انقلاب ایران، میشل فوكو را به مطالعه در زمینه تشیع برانگیخت و آن چه برای وی حیرت انگیز بود اولا وجود همانندی­ها در الاهیات مسیحی و الاهیات شیعی و ثانیا امكانات نهفته در الاهیات شیعی برای شكستن و برگذشتن از چارچوب گفتارهای مدرن بود. میشل فوكو، انقلاب ایران را نوید بخش ظهور گفتمان رادیكال سیاسی ـ عرفانی جدیدی می‌داند كه از دل مفاهیم و آموزه‌های مذهبی كه در طی قرون متمادی در پس لایه‌های غبار خرافه، ارتجاع و نسیان مدفون شده بود، سربرآورد است(زرشناس، سایت باشگاه اندیشه، 1386). فوكو در نگاهی به مفهوم انتظار در مذهب شیعه  بر این امر تاكید می­كند؛ این اصل كه حقیقت با آخرین پیامبر كارش به پایان نمی رسد و بعد از محمد (ص) دور دیگری آغاز می شود كه دور ناتمام امامانی است كه با سخن خود، با سرمشقی كه با زندگی خود می دهند، و با شهادت خود حامل نوری هستند كه همواره یكی است و همواره دگرگون می شود، نوری كه شریعت را، كه تنها برای این نیامده است كه حفظ شود بلكه معنایی باطنی دارد كه باید به مرور زمان آشكار گردد، از درون روشن می كند. بنابراین امام دوازدهم، هر چند پیش از ظهور از چشمها پنهان است، به طور كلی و قطعی غایب نیست، خود مردمند كه هر چه بیشتر نور بیدارگر حقیقت بر دلشان بتابد بیشتر اسباب بازگشت او را فراهم می كنند(میشل فوكو، 1377، ص 42). بر این اساس، مفهوم معنویت گرایی سیاسی، قلب تحلیل فوكو از انقلاب اسلامی ایران را تشكیل می دهد. فوكو با نگاهی فرصت­گونه به وجود دو پارامتر شهادت و انتظار  در مكتب شیعه از این مكتب به عنوان یك مكتب راهگشا در دنیای پر از بن­بست مدرنیته نام برده است. در مقابل دیدگاه فوكو شاهد روایت دیگری از سوی فرانسیس فوكویاما هستیم كه وجود مذهب شیعه  و  دو پارامتر اساسی و اصلی این مذهب(شهادت و انتظار) را تهدیدی برای بشریت و به ویژه تمدن غرب دانسته و خواستار سدنفوذ در برابر گسترش این مكتب شده است. این روایت به تبع پیروزی انقلاب اسلامی ایران و اهمیت یافتن گفتمان شیعه در جهان مطرح گردید.

فرانسیس فوكایاما نئومحافظه كار، پژوهشگر و تاریخ نگار ژاپنی الاصل و تبعه ی آمریكاست. وی با شخصیتی نیمه سیاسی ـ نیمه فلسفی دارای سابقه ی كار در اداره ی امنیت امریكا و نیز تحلیلگر نظامی در شركت «رند» از شركتهای وابسته به پنتاگون می باشد. وی در سال 1989 با نگارش مقاله «پایان تاریخ و واپسین انسان» (the End of History and the last man) كه در سال 1991 با تفصیل بیشتر و به همین نام، به صورت كتاب چاپ گردید، به شهرت جهانی رسید. در این دو نوشته، فوكایاما به دفاع تاریخی از ارزشهای سیاسی غربی برخاست و استدلال كرد كه رویدادهای اواخر قرن بیستم نشان می دهد كه اجماعی جهانی به نفع  لیبرال دموكراسی به وجود آمده است. فوكایاما در كنفرانسی كه در اورشلیم برگزار شد به ترسیم اندیشه سیاسی شیعه پرداخت. او در این كنفرانس كه بازشناسی هویت شیعه نام داشت می گوید:

« شیعه پرنده ای است كه افق پروازش خیلی بالاتر از تیرهای ماست، پرنده ای است كه دو بال دارد. یك بال سبز و یك بال سرخ، بال سبز این پرنده همان مهدویت و عدالت خواهی اوست، چون شیعه در انتظار عدالت به سر می برد، امیدوار است و انسان امیدوار هم شكست ناپذیر است و نمی توانید كسی را تسخیر كنید كه مدعی است فردی خواهد آمد كه در اوج ظلم و جور، دنیا را پر از عدل و داد خواهد كرد». بر اساس نظریه فوكایاما بال سبز شیعه همان فلسفه انتظار یا عدالت خواهی است. او می گوید: «بال سرخ شیعه، شهادت طلبی است كه ریشه در كربلا دارد و شیعه را فنا ناپذیر كرده است» شیعه با این دو بال افق پروازش خیلی بالاست و تیرهای زهراگین سیاسی، اقتصادی، اجتماعی ، فرهنگی، اخلاقی و … به آن نمی رسد. وی اضافه می كند؛ آن نقطه كه خیلی اهمیت دارد بعد سوم شیعه است: «این پرنده زرهی بنام ولایت پذیری بر تن دارد كه آنها را شكست ناپذیر نموده است». در بین كلیه مذاهب اسلامی، شیعه تنها مذهبی است كه نگاهش به ولایت، فقهی است؛ یعنی فقیه می تواند ولایت داشته باشد. این نگاه، برتر از نظریه نخبگان افلاطون است. فوكایاما معتقد است: «ولایت پذیری شیعه كه بر اساس صلاحیت هم شكل می گیرد، او را تهدید ناپذیر كرده است». در توضیح فنا ناپذیری شیعه می گوید: « شیعه با شهادت دو چندان می شود. شیعه عنصری است كه هر چه او را از بین ببرند بیشتر می شود» و جنگ ایران و عراق را مثال می زند. در ادامه می گوید: «شما باید برای غرب هم امام زمان(انتظار) و كربلا(شهادت) و ولایت فقیه بتراشید» برای این كار ایشان مكتب جدیدی به نام «اوانجلیس» عرضه كرد كه قدمتش به 1989 بر می گردد یعنی شش ماه بعد از نظریه جدید آقای فوكومایا. آنها معتقدند عیسی ناصری خواهد آمد. هرچه دوباره طول و عرض و ارتفاع امام زمان هست به عیسی ناصری نسبت داده اند! گفته اند زمانی كه دنیا پر از ظلم و جور شود عیسی ناصری خواهد آمد تا آن را پر از عدل و داد كند! در همین ر استا شبكه ای درست كردند به نام T . B . N كه كارش تحلیل محتوای وقایعی است كه در جامعه رخ می دهد وقتی سونامی  رخ داد پرفسور هالدینگ زی (شاگرد فوكایاما) بیش از بیست ساعت تفسیر كرد كه این یكی از علائم ظهور عیسی مسیح است.

 به دو نگاه متفاوت به مفاهیم “جهاد و شهادت” و “انتظار و مهدویت” اشاره گردید. فوكو با نگاهی فرصت­گونه وجود این دومفهوم در مكتب شیعه را اسبابی برای سامان دادن به اوضاع نابسامان مدرنیته دریافته بود حال آنكه فوكویاما با نگاهی چالش­گونه، وجود مذهب شیعه و رشد و بالندگی آن و ترویج مفاهیم بنیادین این مكتب كه در قالب شهادت و انتظار مطرح گردیده است را تهدیدی برای نظم فعلی حاكم كه بر اساس مكتب لیبرال دموكراسی بنا نهاده شده است دانسته است. در ادامه  به دنبال  مطرح نمودن دیدگاه علی شریعتی درقبال این  مفاهیم هستیم كه  پیش از میشل فوكو و فوكویاما با تاكید بر مفاهیم جهاد، شهادت و انتظار به عنوان شاه­بیت كلام شیعه  وقوع انقلاب اسلامی ایران را پیشگویی نموده بود و  به تبیین مكتب شیعه به عنوان یك مكتب معترض به وضعیت ناعادلانه موجود پرداخته بود.

دكتر علی شریعتی با اشاره به قیام امام حسین و حادثه عاشورا  اقدام امام حسین در روز عاشورا را درسی برای تمام اعصار و دوران دانسته و می­گوید:«آموزگار بزرگ شهادت ، اكنون برخاسته است تا به همه آنها كه جهاد را تنها در “توانستن” می فهمند و به آنها كه پیروزی بر خصم را تنها در “غلبه”، بیاموزد كه “شهادت” نه یك “باختن” كه یك “انتخاب” است ، انتخابی كه در آن مجاهد با قربانی شدن خویش ، در آستانه معبد آزادی و محراب عشق ، پیروزمیشود. او” وارث آدم كه به بنی آدم زیستن داد، و وارث پیامبران بزرگ كه به انسان “چگونه باید زیست” را آموخت، اكنون آمده است تا در این روزگار ، به فرزندان آدم چگونه باید مرد را بیاموزد. او آموخت كه “مرگ سیاه” سرنوشت شوم مردم زبونی است كه به هر ننگی تن می دهند تا “زنده بمانند” ، چه كسانی كه جسارت آنرا ندارند كه “شهادت” را انتخاب كنند ، “مرگ” آنان را انتخاب خواهد كرد».

شریعتی با اشاره به آنكه یكی از اساسی­ترین سرمایه­های شیعه شهادت است بسیاری از مصایب امروز شیعیان را در به فراموشی سپرده شدن سنت شهادت دانسته و معتقد است مردم ما به جای آنكه پیروان بزرگ شهیدان تاریخ بشریت  علی و حسین بن علی باشند تبدیل به مقبره­داران و عزاداران شهدا شده­اند و نه پیروان حقیقی آنها و از همین روی هشدار می­دهد كه فراموشی سنت جهاد و شهادت به عنوان اصلی­ترین سرمایه تاریخ تشیع آنهم در دوران حساس انتظار  ثمره­ای جز  الیناسیون فرهنگی در فرهنگهای خوش زرق و برق غرب و شرق را در برنخواهد داشت كه این الینه شدن از دیدگاه شریعتی مصادف است با “مرگ سیاه” مرگی كه خواسته تمام ظالمان دنیا برای استمرار ظلمشان است، و  اشاره می كند كه با مرگ شیعه چه مكتبی یارای رویارویی با اردوگاه ظالمان و چپاولگران كل تاریخ كه هر دوران با نقابی و امروز با نقاب سرمایه­داری ظاهرشده­اند را خواهد داشت؟

استاد شریعتی در تفسیر خود از جهادی كه با آرزوی شهادت همراه است این اقدام را نه انتخابی از روی اجبار بلكه انتخابی می­داند كه تنها در زمره گزینه­های انسانهای برجسته باید آنرا جستجو كرد. شریعتی با اشاره به شهادت امام علی به این مهم اشاره داشته و می­گوید:« این علی بود كه شهادت را انتخاب كرد چرا كه به گفته خود او : ” شهادت در فرهنگ ما ، در مذهب ما ، یك حادثه خونین و ناگوار نیست ، در فرهنگ ما شهادت مرگی نیست كه دشمن ما بر مجاهد تحمیل كند – شهادت مرگ دلخواهی است كه مجاهد ، با همه آگاهی و همه منطق و شعور و بیداری و بینایی خویش ، خود انتخاب می كند». استاد شریعتی با تفكیك قایل شدن مابین انواع  مرگ،  شهادت را نوع برتری از مردن می­داند كه فرد برای گام نهادن در سیر تكاملی خود و هدف اصیل خود كه همانا “ایصال الی الحق” می­باشد این نوع مرگ را نه تنها آرزو بلكه حتی انتخاب و برای رسیدن به آن تلاش می­كند. ایشان با اشاره به قیام بی بدیل اباعبدالله جهاد و شهادت را ابزاری در دستان امام دانسته تا از آن طریق به اهداف عالیه نایل گردند او در بیانی توام با عشق و ارادت به حسین بن علی این موضوع را اینگونه تبیین می­نماید:”«حسین را نگاه كنید، از شهر خویش بیرون می آید ، زندگی اش را رها می كند و بر می خیزد تا بمیرد. زیرا جز این، سلاحی برای مبارزه خویش برای رسوا كردن دشمن ، برای دریدن این پرده های فریبی كه بر آن قیافه كریه نظام حاكم زده اند، ندارد».

دكتر شریعتی با تاكید برآنكه شهید بیش از هر پیام رسان دیگری برای تاریخ تمام دوران پیام دارد، خواست تمام شهدای تاریخ از آدم تا خاتم را “قیام علیه بی­عدالتی” دانسته و در همین تعابیر است كه مفاهیم جهاد و شهادت را با مفاهیم “انتظار و مهدویت” پیوند می­دهد. شریعتی در ابتدای سخن از حساس بودن مسئله انتظار به جهت اینكه اساس احساس، اندیشه و مسئولیت اجتماعی ما را در بر می گیرد سخن به میان می آورد و به عنوان یك معلم بی طرف تاریخ ادیان، از زوایای دید مختلف قشرهای متفاوت جامعه از قبیل قشر روشنفكر، علمی، ضد علمی، مذهبی، غیر مذهبی، اجتماعی، ضد اجتماعی، علمی – مادی و تحصیلكرده  غیر مذهبی، «انتظار» را مورد بررسی قرار داده و اصل انتظار را به معنای كلی دو نوع می داند: اصل انتظار به معنای كلی – نه انتظار خاص شیعی – دو نوع است: انتظار منفی و انتظار مثبت. این دو انتظار درست ضد یكدیگر ند. یكی بزرگترین عامل انحطاط است و دیگری بزرگترین عامل حركت و ارتقاء، یكی تن دادن به ذلت و توجیه وضع موجود، دیگری پیش رونده و آینده گر. از دیدگاه ایشان انتظار به این معنی است كه گروهی «منتظر» باشند كه نجات بخش خواهد آمد. پس این فكر چهار پایه­ی اساسی دارد: 1- اسارت 2- غیبت 3- انتظار 4- نجات، از انتظار و اعتقاد به این كه نجات بخشی كه اكنون غائب است خواهد آمد و عدالت را مستقر خواهد كرد و بشریت را نجات خواهد داد و حقیقت و عدل و برابری پیروز خواهد شد، به صورت منفیش دشمنان عدالت و عاملین فساد و تبهكاری و كسانی كه هیچ مسوولیتی در زندگیشان نمی شناسند و هیچ حدی از شرارت و فسادشان را محدود   نمی كنند استناد می كنند، به این معنا مردم را قانع و معتقد می كنند كه نجات بشر و استقرار عدالت فقط و فقط موكول به ظهور نجات بخش خاص غیبی است نه هیچ كس و كسان دیگر و چنین استدلال می كنند كه اگر ما عدالت را استقرار نمی دهیم و اگر قدرتی یا حكومتی ظلم و فساد می كند، جبری و طبیعی است غیر عادی نیست و چون طبیعی است باید پذیرفت كه پذیرفتنی است و چون ناگذیر و حتمی است در برابرش مخالفت و مقاومت ممكن نیست و هر كوشش و فداكاری در راه عدالت و اصلاح عموم بیهوده است، پوچ است . می بینیم كه غیبت – با این گونه توجیه از «انتظار منفی» بهترین وسیله است برای كسانی كه جنایت و ظلم و ستم و فساد می كنند و دین و مذهب را آلت منافع گروهی و مادی و سیاسی و معنوی خودشان كرده اند تا به نیابت امام از پیروان او كار بگیرند و بر گرده اندیشه و اقتصاد و زندگی و كوشش و فعالیت آنها سوار شوند. اما همین اصول با همین اعتقادات یعنی اعتقاد به انتظار، اعتقاد به دوره غیبت و اعتقاد به جبری و حتمی بودن نجات در آخر الزمان، یك رویه متضاد با این رویه دارد كه بزرگترین قدرت نفی كننده این عوامل است و مردمی كه مجهز به این ایدئولوژی اند نیرومند ترین سلاح را برای نابودی فساد و بزرگترین ضربه را برای كوبیدن ظلم و بزرگترین انرژی برای حركت به طرف آینده دارا می باشند.

 شریعتی با اشاره به اینكه شهیدان پیام خویش را با خون خود گذاشتند و روی در روی ما بر روی زمین نشستند تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند تمام مستضعفین در تمام دوران را زنهار داده است كه تا رسیدن مهدی موعود یك دم آرام ننشسته و دست از قیام بر نكشند پیوندی معنادار  ما بین شهادت و انتظار برقرار كرده و  در تعبیر خود از مفهوم انتظار با تفاوت قایل شدن بین دو مفهوم انتظار سازنده و انقلابی و انتظار منفعل و راكد كه شرح ان در بالا آمد تنها آن انتظاری را مطلوب می­داند كه انقلابی باشد و منتظر هیچگاه دست از جهاد علیه وضع موجود دست برندارد جهادی كه هیچگاه منتظر در آن شكست نخواهد خورد یا به شهادت می­رسد كه اوج طلب منتظران مهدیست و یا آنكه به مقصود خود كه همانا  برپایی نظام جهانی ولاییست دست خواهد یافت كه در هر دو حالت پیروز است.

شریعتی با اشاره به اینكه مهم توانایی و برابری ظالم و مظلوم از لحاظ توانایی مادی نیست تكلیف شیعیان و در معنایی وسیعتر تمام مستضعفین را در دوران غیبت مشخص كرده و با تاكیدات مكرر بر  مفاهیم والایی چون شهادت و انتظار به عنوان مفاهیم كلیدی مكتب شیعه بر این نكته تاكید دارد كه ناتوانی در برابر زورگویان دلیل موجهی برای زور شنیدن و تسلیم شدن نیست، اینگونه به تبیین این مطلب پرداخته است:«آنها نشان دادند، شهید نشان می‌دهد و می‌آموزد و پیام می‌دهد كه در برابر ظلم و ستم، ای كسانی كه می‌پندارید: “نتوانستن از جهاد معاف می‌كند”، و ای كسانی كه می‌گویید: “پیروزی بر خصم هنگامی تحقق دارد كه بر خصم غلبه شود”، نه! شهید انسانی است كه در عصر نتوانستن و غلبه نیافتن، با مرگ خویش بر دشمن پیروز می‌شود و اگر دشمنش را نمی‌كشد، رسوا می‌كند».

شریعتی با بكار بردن مفهوم  “قلب تاریخ” برای شهید وجود شهید و شهادت را عاملی برای حركت جامعه به سوی تعالی دانسته و تنها راه جلوگیری از ركود جامعه و امت اسلامی به ویژه دردوران غیبت كه مردم از وجود مستقیم امام و ولی بی بهره هستند را وجود پارامتر شهادت دانسته و مغفول ماندن این ویژگی را دلیلی برای مرگ تدریجی جامعه اسلامی برشمرده است. ایشان وجود عنصر جهاد و شهادت را بهترین ابزار برای آن دانسته كه شیعیان در طول دوران تاریخ به ویژه دردوران غیبت امام مسئولیت اصلی خود كه همانا برقراری نظامی مبتنی بر عدالت است را به فراموشی نسپارند.

شریعتی با اشاره به آنكه تمام بشریت به ویژه مستضعفین و آنانی كه در طول تاریخ مورد ستم واقع شده­اند از شهید و خون شهید ارث میبرند  آنان را  وارثان حقیقی شهیدان تاریخ و  وارث عزیزترین امانت‌هایی می­داند كه با جهادها و شهادت‌ها و با ارزش‌های بزرگ انسانی، در تاریخ اسلام، فراهم آمده  و همه ازجمله خود را  مسؤول آن می­داند  كه با ابزار شهادت و انتظار سازنده امتی بسازیم از خویش، تا برای بشریت نمونه باشد و در همینجاست  كه با اشاره به: «وكذالك جعلناكم امة وسطا لتكونوا شهداء علی الناس و یكون الرسول علیكم شهیدا» مخطاب این كلام مقدس را تمام بشریت از جمله شیعیان می­داند. از دیدگاه ایشان رسالتی كه بر دوش بشریت از ابتدای آفرینش تا انتهای آن گذاشته شده است با شهادت هر شهیدی سنگینتر شده و این رسالت به ویژه دردوران آخرالزمان به حداكثر خود خواهد رسید.

همانگونه كه دیدیم مفاهیم “شهادت” و “انتظار”  در دیدگاه­های مختلفی كه شرح آنها رفت  بن­مایه مكتب شیعه را تشكیل داده است به گونه­ای كه  فوكو، فوكویاما و دكتر شریعتی هركدام به نحوی از انحاء اساسی­ترین پارامتر مكتب شیعه را در این دو مفهوم یافته­اند. فوكو با نگاهی فرصت­گونه به این دو مفهوم وجود چنین عواملی را در یك مكتب محركی برای حركت و حتی انقلابی سازنده دانسته و با اشاره صریح به وجود این دو پارامتر در مكتب شیعه عامل اصلی انسجام ملت شیعه ایران در دوران انقلاب اسلامی ایران را در همین دو عامل یافته است. او با اشاره به بحران موجود در جامعه غربی كه از دیدگاه او نتیجه استقرار مدرنیته بوده است تنها راه برون رفت جامعه غرب از این بحران را تكیه بر معنویتی برخاسته از مكتبی همچو شیعه دانسته است. فوكویاما با نگاهی  چالش گونه به مكتب شیعه و به ویژه این دو پارامتر  آنها را چالش و مخاطره­ای برای تمدن غرب دانسته و بر خاصیت انقلابی این دو عامل تكیه كرده است. در نگاه دكتر شریعتی شهادت، جهاد بدون انتظار معنایی ندارد. شریعتی شهادت را شایسته  كسی می­داند كه قبای انتظار انقلابی را بر تن كرده است و معتقد است شهادت تنها در قاموس منتظرین معنا پیدا می­كند و راه مكه از كربلا می­گذرد.

 

 

منابع

–          عباس فراهانی، روزنامه رسالت، 18/11/1385 ، شماره 6079،ص18، اندیشه سیاسی

–          شهریار زرشناس(1386)، بازخوانی كوتاه رویكرد فوكو نسبت به انقلاب اسلامی ایران، سایت باشگاه اندیشه.

–          میشل فوكو(1377)، ایرانی ها چه رویایی در سر دارند؟، ترجمه حسین معصومی همدانی، ،تهران: انتشارات هرمس، چاپ سوم.

–          میشل فوكو(1380)، ایران: روح یك جهان بی روح، ترجمه نیكو سرخوش و افشین جهاندیده، ، تهران: نشر نی، چاپ دوم.

–          منوچهر محمدی(1380)، انقلاب اسلامی؛ زمینه ها و پیامدها، تهران: نشر معارف.

–          محمد مهدی نظری(1385)،بررسی انقلاب اسلامی، سایت آفتاب.

–          علی شریعتی، امام حسین(ع)، بی نا، بی تا،بی جا.

–          علی شریعتی، حسین وارث ادم، بی نا، بی تا، بی جا.

–          علی شریعتی، دخودسازی انقلابی، تهران: حسینیه ارشاد، 1356.

–          علی شریعتی، مسئولیت شیعه بودن، 1356.

–          http://gerash.blogfa.com/post-50.aspx

–          http://ghalebun.blogfa.com/post-144.aspx

–          http://www.rasekhoon.net/Article/Politics/Thought/WestPolicy/Show-29413.aspx

پژوهشی از : جواد حق گو

دسته‌ها
سخنان کوتاه گفتگوهای تنهایی

هر کسی یک منتظر است .

مهدویت و مسیحیت مذهب هر فرد نیز هست

نه به عنوان فردی وابسته به یک مذهب یا یک دوره یا جامعه

نه!

به عنوان یک فرد انسان ،یک انسان!

هر کسی یک منتظر است .
مومن می جوید و تا نیابد آرام نیست
مهدویت یعنی آینده گرایی ،مهدویت یعنی «فردا »!

<گفتگوهای تنهایی ،مجموعه آثار33،بخش دوم،ص878و879>

دسته‌ها
كويريات (کویر) هبوط

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

این «بث الشکوی ها » نه کتاب است و نه مقالات ، « صمیمانه ترین نامه ها نامه هائی است که به” هیچ کس” می نویسم» و «سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند ». و اینها است « حرفهایی که هر کسی برای نگفتن دارد».

سخن ، چه شعر و چه نثر ، چه وحی و چه عقل ، به « دو شرط خارجی و قبلی » مقید است : یکی «عنوان » و دیگری« مخاطب». عنوان ، سخن را محدود و اسیر می کند و مخاطب رنگ خود را بر آن می زند …

در این کتاب – که «روح تنهایی در غربت این کویر ، با خود خویش ، حرف می زند » – سخن از این دو قید لاینفک هر سخنی  آزاد است که نه مسئول بیان و اثبات و تعلیم و تبلیغ « موضوع » هایی است که قبلا طرح شدهاست و نه محدود به مرز و سطح درک و رنگ ذوق و پسند و زمینه ی پذیرش و انفعال «مخاطب» هایی که از پیش تعیین گشته اند.

در گداز عمر و گذر از منزل های زندگی ، رنگ ها و طرح ها و حادثه ها و و برخوردهای ما با زندگی و دیگران و زمان و نیز احساس ما از «گذشته» ای دور که در «حال » زنده و حاضر است و در ما آمیخته و با ما در آویخته و نیز حالات شگفتی که در آن، یکباره می بینیم «هستی عالم» یا « بودن خویش » در برابرمان « طرح » شده است ، و نیز لحظات مأنوس و عفیفی که در بحبوحه ی دیگران و دیگرها ، با «خویش » برخورد می کنیم و در هم می نگریم و آشنایی می دهیم و با هم از بودن و از زیستن و از خلق و از حالات و رنج ها و آرزوهای خویش سخن می گوییم … این همه ، رنگ ها و طرح هائی که بر پرده ی دل ما نقش می کند و این نقش ها انفعالی در روح ما پدید می آورد که ما را از مسیری که با همگان بر آ« می تازیم ، «همچون ژنده پیلی که چون هوای انزوا کند از گله خویش کناره می گیرد و گوشه ای را در جنگل می جوید » ، لحظه و لحظاتی را کنار می کشد و در خلوت انزوای خویش ، در زیر باران تند اندیشه ها و دردها حیرتها می نشاند و بر سر غوغای ابرهای شوق زده و بیقرار اسفندی که در در درون به درد و شوق می گریند خاموشمان می دارد و در این حال که همه ی پراکندگی ها ی وجود و سراسیمگیهای زندگیمان ، در یک « با خویشتن بودن» ِ عریان و صمیمانه ، انس و آؤامش و وحدت گرفته اند ، با خود می اندیشیم ، احساس می کنیم و « حرف می زنیم ».

در این حال، سخن گفتن ، کلمات و تعبرات را برای «فهماندن موضوع خاصی» به «گروه معینی» «وسیله کردن» نیست. سخن گفتن ، خود جزئی از همان فهمیدن و احساس کردن است . سخن ، گفتنی می شود شبیه به «گفتگو کردن با خویش».

در آ« حالات که معنائی اندیشه را برآشفته است و احساسی روح را به حریق کشانده است ، در آن لحظات که ، خسته از ابتذال روز مرگی هائی که تمام لحظه های ما را پامال کرده ، و رنجور از ملال زندگی و رنج بیهودگی « بودن » خود مخاطب خویشیم یا دوستی همچون خویش را مخاطب خویش می گیریم و به حرف زدن ، نه « گفتن » به کسی و کسانی و از موضوع هائی ، گفتگو کردنی آزاد ، گفتگو کردنی شبیه «با خود آزاد و رها فکر کردن» ، شبیه با همدرد و مأنوس و محرمی «درددل کردن» ، گپ زدن نه از رنج خاصی در زندگی و دشواری خویش و امید ها و هراس ها و احلام بی تعین و بی حد و مرز ، می پردازیم ، در این حال ها و لحظه ها ، آ«چه طرح می شود موضوع سخن است نه آنچه طرح می کنیم.

در اینجا نفس«حرف زدن» اصالت دارد . سخن وسیله ی اثبات و انتقال نیست ، خود یک نوع « زندگی کردن» می شود.

***

من در اینجا تمرینی برای پدید آوردن سبکی تازه در نویسندگی نکرده ام ؛ اما چنین شده است ، که گویی در آ« ساعات که گرم خیالات و اندیشه هائی در خلوت تنهایی با خویش بوده ام و «بی خویش» می نوشته ام ، آنچه بر خیالم می گذشته و یا در دلم میآمده است ، بی هیچ کم و کاستی ، بر روی این صفحات نقش می بسته است، با همان عریانی و بی قیدی و بی نظمی و بی شائبگی و با همان صمیمیت و خلوص مطلقی که معانی و عواطف بر صفحه ی ضمیرم ، به سر انگشت خیال و خاطره وبه نیروی ادراک و احساس ، نقش می شده است.

آنچه در اینجا آمده ، گزیده ایست از هزاران صفحه «بث الشکوی »ها و «غزل» های غیر منظوم من در حالات و آنات ماورائی و مرموزی ، در گداز عمر ، که به جاذبه ی تاثری ، روح همه ی شعار و دثار خویش فرو می ریخته و از بند همه « بایستن»های همیشگیش می گریخته و در یک « با خویشتن بودنی، رها از ماسوایش»، در آتش آن «معنی» که مبتلایش شده است ، خاموش و صبور می گداخته است و اگر می بیند که با یک «معنی که سر در دنبال من داشته» و تسخیرم کرده است ، معنی های پیچیده و متراکم بسیار نیز همراه آمده و در من سر برداشته است ، از آن است که هر عاطفه ای که دردرون سر می زند و می روید و تمام بودن آدمی را فرا می گیرد ، کالبد همه ی دردها و خاطره ها و نیاز ها و آرزوهای مرده و مجهول واز یاد رفته را نیز بر می شورد و از روح خود در آن ها می دمد و می پرورد و قیامتی شگفت در گورستان ساکت درون بر پا می دارد و این رستاخیز را آنها که خواسته اند ، به نظم یا نثر برای «دیگران» گزارش کنند  تباه کرده اند و من هرگز به چنین کوشش بیهوده ای نپرداخته ام و ننوشته ام و نگفته ام و ، در آن لحظات جادوئی و غریب که در این رستاخیز بوده ام ، آنچه می دیده ام و می یافته ام ، خود ، علیرغم من و گاه بی خبر من « حرف و فعل و صوت » می یافته است و سخن می شده است و احساس می کرده ام که در این حالت ها ، نوشتن را بعنوان وسیله ای برای بیان و انتقال این افکار و عواطف استخدام نمی کرده ام و برای آنکه « بماند و بنمایم و بدانند »نمی نوشته ام ، بلکه تنها از آن رو می نوشته ام که « نمی توانسته ام ننویسم»! و در این هنگامه های بی خویشی که کلمات «هر یک انفجاری را به بند می کشیده اند » و روح را در تنگنای خفقان آور زیستن و بودن بی تاب می ساخته اند و دردها و حرف ها ، بی قرار و هراسان از خاموش مردن ، خود ، واژه های خویش را بر می گرفته اند و برای گفتن بر سرم می تاخته اند و من ، بی طاقت و دردمند ، زندانبانی را می مانسته ام که زندانیایش بر او شوریده باشند ، عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمام بودنم ، براستی حس می کرده ام که :

« نوشتن برای فراموش کردن است ، نه برای یاد آوری»

تنهایی صفت بارز « وضع انسانی» است . جوهر الهی «خودخواهی ، آزادی و آفرینندگی»- که نوع «بشر» را تا مرحله ی تکامل «انسان » بودن فرا می برد ، بیگانگی او را با طبیعت عنصری ، نظم کور و کائنات نا آگاه و بی احساسی که او را احاطه کرده اند ، توجیه می کند و مذهب و عشق و هنر سه جلوه ی این « روح غریب » است ، « این نی بریده از نیستانش » که هماره از فراق ، اضطراب ، حسرت ، انتظار و بیزاری و عشق می نالد و هر چه بیشتر به خود پی می برد تنها تر می شود و پیوندهای ناخودآگاهش با طبیعت می گسلد و از «ما» که در جامعه ای باستانی نیرومند و مسلط بود ، می برد و به « من » می رسد و آنگاه بریده از جهان و جدا از جمع ، درد « اختیار » و هراس « رهائی » بیقرار و مضطربش می کند و می کوشد تا با تخدیر و مستی ، آن را فراموش کند و لحظه ای از آن بیاساید و یا به کمند عشق ، از رهایی رها شود و با دلی پیوند گیرد و یا به اعجاز هنر ، طبیعت را با خویش آشنا و همدرد سازد و خود را با دیگران تفاهم و خویشاوندی بخشد و پیوند هایی را که با خودآگاهی عقلی گسست با بیان آفرینش هنری « اتصال» دهد و یا از این تنگنای بیدرد و بیگانه ، به درون خیزد و بر بال روح بیتاب خویش بنشیند و ، به نیروی عشق و هدایت عرفان ، به آن « نمی دانم کجای» آشنائی که اینجا نیست بگریزد و یا به دعوت پیامی غیبی و راهبری رسولی که از آنجا خبر آورده است ، خود را نجات دهد و اگر نه پیام غیب را باور کرد و نه الهام دل را ، نه عشق قرارش بخشید و نه هنر نگاهش داشت و او ماند و  آنچه پیدا هست ، باید تا «شراب » فراموشیش بخشد و یا «انتحار» خلاصیش دهد ، که تنها موهبتی که میتواند آدمی را با «همه اش ، همین!» اشباع کند و در این دور باطل « تولید برای مصرف و مصرف برای تولید» و «آسایش فدای تأ مین وسایل آسایش »! خوشبخت سازد ، « حماقت »است و دریغا که حماقت هم موهبتی است خدادادی ، زیرا ، آدمی می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که «نفهمد».

***

بگفته ی شاندل :«نتایج یکی از موثق تین دلایل توجیه «وسایل » است اما اگر تنها نتیجه را ملاک ارزشیابی وسیله تلقی کنیم ، این خطر که ارزش هایی بالاتر از نتیجه را وسیله ی ان کرده باشیم بسیار است ».

بی شک مواقع خاصی در شرایط گذرای زندگی و تاریخ فرا می رسد که باید چنین بکنیم . ضرورت گاه «ترجیح بلا مرجح» را ایجاب می کند. هنگامیکه که سیل هجوم می آورد و یا حرق در شهر می افتد «وظیفه ی » همه مشخص است . آنگاه که گرسنگی بیداد می کند ، سخن گفتن از مائده های روحی خیانت است ، نه تنها به زندگی مادی ، که به معنویت روحانی نیز هم؛ بر خلاف سخن سعدی ، اندرونی که از طعام خالی است خانه ی جهل و زاغه ی ظلمت است حتی دین من اعلام میکند که « هر کس معاش ندارد معاد ندارد».

نگاهی که شهر ها و آبادی ها را می نگرد ، در« کویر» هیچ نمی یابد. نگاهی دیگر هست که آنچه را در آبادی ها و شهر های شلوغ و پر هیاهو و رنگارنگ نیست در کویر می تواند یافت. برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرف ها ، از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست ، باید

« از آنجا که همیشه هستیم برخیزیم» .

آدمی در برش های گوناگونش ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگری می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد.

در اوج آگاهی ، آدمی خود را در زندانی چهار «زندگی» می یابد: «طبیعت» ، «تاریخ»، «جامعه» و «خویشتن»! و سخن گفتن از «معانی و عواطف» و «درد ها و نیازها»ی آدمی است، که در هر یک از این چهار زندگیش ، بر گونه ای است: گاه در هستی سخن می گوید ، سخنش «فلسفه»است، گاه در تاریخ و سخنش «انسان» گاه در جامعه  و سخنش «سیاست»و گاه در خویشتن و سخنش «شعر».

و من همه ی عمر ، آنچه گفته ام از سیاست گفته ام . «ما» بوده است که در «من » از خویش سخن می گفته است و از زمینه و زمانه ی خویش ؛ و مخاطبم ، لا جرم ، مردم عصر من و سرزمین من.

و اما ، گاه خود را موجودی می یافته ام در « این دنیای بزرگ » و گاه مردی در انتهای زمان با این تاریخ شگفت که در من جاری است ، و گاه مردی در خویش ، و در این لحظات ، از آنچه همواره در نا خودآگاهی ، جزئی از آن کل  و بعدی از آن ذات بوده ام ، جدا می شده ام و تنها و مجرد ، و من می شده ام و در برابرم «بودن» . ومن می شده ام و در من « زیستن » ، و من می شده ام و با من«خویشتن» و در این « آن» های شگفت و هراسناک ، معانی و عواطف غریب در من حلول کی کرده اند و دردها و نیاز های ناشناس در من می روئیده اند و بی من ، کالبد می گرفته اند و خود ، سخن می شده اند و در اینجا است که کلمه ، نه دیگر « نشانه ی دلالت » که به گفته ی سارتر شیء و مفهوم نه مدلول و مقصود ، که صفت و ماهیت لفظ و واژه ها ، نه علائمی گزارشگر و قراردادهائی حکایتگر ، که به تعبیر شاندل :« پاره های بودن آدمی» می شوند و لاجرم ، بی آداب و ترتیب «انتقال» و بی قید و بند « مخاطب » ، که حرف زدن است نه گفتن .

و از این است که بدعت و غرابت «سبک » و « زبان » در این نوشته ها بدعت و غرابت معانی فکری و احساسی را دیریاب تر کرده است و ناچار ، به همان اندازه که ناقدان متداول بازار طعمه های خویش را به آسانی در این کتاب می جویند ، جوینگان صادق معانی ، بی «دوبعد دریافت» و نیز بی «دو سرمایه ی فرهنگ» ، جز لعاب رقیقی از سطح این کتاب و جز احتمال زیبایی سخنی و هنرمندی تعبیری و گیرایی توصیف و تشبیهی ، در آن هیچ نخواهند یافت. که کویر است و چشم های شهری در آن، جزطلوع و غروبی زیبا و آسمانی ستاره ریز هیچ نمی بینند.

این کتاب ، به تعبیر سارتر ، « شعر » ها و به معنی فارسی کلمه «غزل»ها و «نفثة المصدور » های یک سینه ی مجروح و «بث الشکوی» های یک روح کویری است و این کویر ، هم جهان من است و هم تاریخ من و هم میهن من و هم دل من ، خویشتن غریب من ، زیستن بایر و آتشناک من و بالاخره داستان من و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگین  ِ « بودن » ! .

خواننده ی این سخنان نباید خود را مخاطب انگارد که این سخنان بی مخاطب است ، باید بیننده و جوینده ی آن باشد . الفاظ و عبرات را نخواند . « معانی و عواطف جمله گشته و کلمه شده را لمس کند، بچشد ، ببوید» ، نه آنچنان که «نامه» را می خواند ، آنچنان که سرگذشتی را می بیند ، نه آنچنان که به خطاب گوینده ای گوش می دهد . آنچنان که نوای موسیقی ئی را می شنود ، آنچنان که تنهایی دردمند را می بیند که خود را می نالد؛ که در کویر هیچ نیست ، نه حرفی ، نه کسی، تند بادی سرگشته و بی آرام در این بیکرانگی تشنه ، همچون روح تنها و سرگردانی ، میوزد و مینالد و می جوید و فریاد می کشد .

از زاویه نگاه من به این دنیا بنگر ! با کاروان دل من ، با زاد فرهنگ من ،بر روی جاده ی تاریخ من و با تازیانه ی رنج ها و شوق های من بر سینه ی این کویر بران ! تا به بوی سخنم ، نه به دلالت الفاظم ، به دل این کویر ها راه یابی و در صمیم وجدان این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهایی و غربت و هراس و شکوه و بی کرانگی و ملکوت و زیبایی های وحشی کویر را تماشا کنی  و از آنجا به « ماوراءطبیعه» این دنیا و به «غیب» این غم ها و شادی های همه نزدیک و همه پیدا و همه روزمره ، سرکشی و آنگاه ، به نفرین و یا آفرین من بنشینی . بهر حال ، خواننده ی صادق کویر ، ای دوست ، ای دشمن دانا ، این شقیقه را همچنان که که شقیقه ی خویش ، مشنو؛ ببین ! مخوان ، بیاب!

و پیش از انکه بیندیشی تا چه بگویی ، بیندیش تا چه می گویم!

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

دسته‌ها
عارفانه ها كويريات (کویر) هبوط

روح خویشاوند

حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش ، در مجمر روح بی قرارند و آدمی را سراسیمه و بیتاب همچون روح سرگردان از شهر و دیار برون می کشانند و در جستجوی مخاطب همچون مولانا در قونیه بر لب استخر آبی و یا همچون «مهر» در آغوش مرم محرابی و یل همچون سلمان پاک ، در خلوت سوزان و تشنه صحرایی و یا همچون همام در سایه روشن مرموز و پر سخن نخلستانی و یا همچون علی در… هیچ جا…هیچ کس…

اما…

چرا، در آن نخلستان های آشنایی که علی درد های پنهانیش را در سایه مهتاب نا پیدایش پوشیده می گریست؟

خود خواهی های بزرگ با «آوازه» و «عشق» سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند . اندیشه ای که جهان را به رنگ و طرحی دیگر می فهمد ، «خود» را چشمه نهرهای غیبی و صحرای وزشهای غریب می یابد ، تنها و تنها در جستجوی « آشنا » است

خوشاوندی روح نیاز روح هایی است که در این« نشأة » بیگانه مانده اند.

بیگانگی عالم بیکران «وجود » را تنگنایی خفقان آور می کند و آنکه در سلول تنگ و تاریکی به زندان مجرد محکوم است ، تا می شنود که آشنایی را آورده اند ، سقف سلولش تا ورای آسمان فرا می رود ، و دیواره هایش از هر سو تا آن سوی افق های زمین دور می شود و زندانش را اقلیم آشنایی می یابد از چهار جهت محدود به « او »!

روحی که «پیام » دارد نه مرید می طلبد و ، نه عاشق، در رهگذر عمر چشم انتظار ایستاده است و «وجود»ش « ندا » یی است که آشنایی را می خواند و حیاتش «نگاهی» که در انبوه  این صورتک های مکرر و بی مسئولیت و بی انتظار و بی اضطرابی که بیهوده می گذرند ، چهره ی مانوس و محرم خویشاوندی را بیابد که بر آن موجی از «حیرت» افتاده است و دو نگاهش همچون دو کودک گم کرده مادر ، در این دنیای بی پناه آواره اند

هبوط …

دسته‌ها
كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی

کویر :مثنوی من ، چو قران مدل هادی بعضی ؛ بعضی را مضل

شریعتی: من دوست ندارم که در آبادی ، کسی از کویر گفتگو کند، کویر کتاب مجلسی نیست مثل این است که کسی با «لباس زیر»، که در «اندرون» می پوشد ، بیایید به دم در توی کوچه و بازار… و یا حتی در محفل ادبی

–          خوب، ولی شما به هر حال آمده اید،

–          بله، صدایی از بیرون شنیدم ، صدای پای رهگذری .

مردم عجب به ریا و نفاق احتیاج پیدا کرده اند، اگر یک بار ان را فراموش کنی بر تو نمی بخشند!

– این رهگذر کیست؟

همان که هر کسی در کمینگاه فطرتش ، تمام عمر را به انتظار او نشسته است

– همه چنین انتظاری را در خود احساس نمی کنند

آری ، اینها همه خوشبخت هایی هستند که به قول هانری پل سیمون :«در انتظار هیچ نیستند جز رسیدن اتوبوس»!

– کویر از نظر نویسندگی چه سبکی است؟

– سبکی است که با آن کویر نوشته شده است!

– به عقیده شما کویر اثری که بر نسل جوان روشنفکر میگذارد اثر همه ی کتاب های دیگر شما را خنثی نمی کند؟

من خیلی ها را دیده ام که چنان نشئه ی کویر شده اند که زندگی را از یاد برده اند و از راه مسئولیت و عمل و واقعیت گرایی پرت شده اند.

بله مثنوی من ، چو قران مدل هادی بعضی ؛ بعضی را مضل!

-هادی؟ اصلا در کویر ، مگر مسئله هدایت فکری هم مطرح است ؟ من فکر می کنم یک اثر بزرگ «هنر برای هنر »است و «فکر برای فکر» ،نه «هنر در خدمت اجتماع »! «از کجا آغاز کنیم » شما یک اثر هدایت کننده و مسئولیت آور است  ه چند که از نظر فکری و ادبی قابل مقایسه با کویر نیست، همانطور که گفتید، کویر مثنوی شما است ، در صورتی که شما گفته اید، امروز ما به مثنوی کمتر احتیاج تا یک «رساله علمیه»! کویر با ان قدرت خارق العاده اثر «شهادت» را می برد.

رای انهایی که کویر را بد می فهمند ، ! روحی که از ابادی شهر به برهوت کویر می افتد ، همسایه دیوار به دیوار مرگ قرار می گیرد…مردم پرستش را بد می فهمند ، نیایش را هم بد می فهمند . الان اثری را که دعا و پرستش بر روح ها می گذارد ، اثری تخدیر کننده ، اغفال کننده از واقعیت ها و سلب کننده  مسئولیت ها و فلج کننده ی عمل است ، در حالی که پرستش و نیایش ورزش روح است برای «از خود کنده شدن و در راه آرمان فدا شدن » . دعا ، روح آدمی را برای قربانی شدن پرواز می کند ! «علم» آدمی را از اسارت طبیعت آزاد می کند ، زندان بیرون را میکشد ، و تنها «عشق» قدرت و لیاقت آن دارد که آدمی را اسارت خود نجات دهد ، از زندان درون رها کند  ! خود را فدای دیگران کردن دعوتی است که جز از زبان عشق نمی توان شنید

«آنجا که عشق فرمان می دهد محال سر تسلیم فرود می اورد !»

می گویید کویر در بسیاری اثری گذاشت که زندگی را فراموش کردند ، آری، مگر نه همین «زندگی » است که در نخستین گام ، یک « مجاهد » باید فراموش کند !

برای زندگی مردم فداکاری کردن ، یعنی زندگی خود را فدا کردن ! جز این هر شکل دیگری ! یا قربانی احساسات و تبلیغات و تحریکات غریزی قرار گرفتن است و یا «معامله ای ، بده-بستان » ! یا «سودایی» یا «سوداگری»

-ممکن است بگویید اساسا در کویر می خواهید چه بگویید؟ لااقل آن جمله ای که در آغاز کتاب نقل کرده اید چه معنی دارد ؟ « تو قلب بیگانه را می شناسی ، زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای »!

–     تمام کویر ، حکایت همین قلب غریب است ! من معتقدم به همان اندازه که زهد می کوشد تا ، بدون حل تضادهای طبقاتی و تحقیق سوسیالیسم ، توحید و اخلاق و تکامل معنوی را در جامعه احیا کنند ، سوسیالیسم نیز ساده لوحانه می پندارد که با حل مشکلات اقتصادی و نفی استثمار مادی ، انسان را به مرحله «بی نیاز و بی رنجی » خواهد  رساند . شکست نسبی رسالت انبیا در تحقق توحید به عنوان توحید الهی و لازمه اش : توحید انسانی ، حاکمیت اسلام اشرافیت و محکومیت اسلام علی و ثابت می کند که تا قدرت د اختیار یک طبقه است ، توحید نیز در دست او ابزار شرک می شود و احساس مذهبی نیز عامل تخدیر و بیماری فلج کننده! به نیروی خود اسلام ، خانواده پیغمبر مظلوم می شود و به نیروی قرآن ، علی در صفین شکست میخورد و بالاخره  با فتوای دینی ، حسین تکفیر می شود ! از سویی رشد بورژوازی در غرب نشان می دهد که به میزانی نیازهای اقتصادی بیشتر تأمین می شود و انسان غربی به رفاه می رسد ، دغدغه روح و نیاز انسانی و عصیان و عطش بیشتر جان می گیرد.

کویر تجسم سرنوشت آدمی در طبیعت است …

من در کویر ، از لائوتزو و بودا پلی زده ام تا هادگر و سارتر و بهتر بگویم ، پلی کشف کرده ام که  ان را مدیون «قصه ی آدم » در فرهنگ ابراهیمی ام و تجسم عینی سمبلیکش : «حج » که تئاتری که در آن ، کارگردان خداست و بازیگر ، انسان و نمایشنامه؟ فلسفه ی وجود و داستان آفرینش و قصه ی خلقت آدم انسان و تکوینش در تاریخ و حرکتش در ذات ، بر مبنای جهان بینی توحید ! چقدر آرزو می کردم تا آقای سارتر را بیاورم به «میقات» و بر او احرام بپوشانم تا آن « خودی را که این همه از آن رنج  میبرد و در تلاش پوست افکندن از خویش است» ، در میقات بریزد و انگاه از نفی خویش  ، به اثبات رسیده د میان آن دو کوه بدوانمش ، به تلاش آوارگی و جستجوی گمکرده ، که دلهره ی آدمی ست ، دلهره ی وجود آدمی ، دلهره ای که او را سخت بی تاب کرده است و انگاه بگویمش که «قبله در قفا بنه» و با خیل آدمیان یکرنگ  ویک شخصیت  که دیگر نام و عنوانی ندارند ، حرکت در آن سوی قبله را آغاز کن ! به سوی عرفان مرحله ی  « شناخت » و در بازگشت به سوی کعبه ، درنگ در مشعر ، سرزمین شعور ، شعور حرام! حکومت شب ، و جمع اوری سلاح و آمادگی و انتظار حمله ، چشم در مشرق و هماهنگ آفتاب ، یورش بردن به «منی» صحنه ی جنگ و سرزمین عشق ! و کوبیدن هر سه بت تثلیث ، سه قدرتی که ادمی را در طول تاریخ قربانی استبداد و استثمار و استحمار! کرده است ، به نام سیاست ، اقتصاد و دین ! و آنگاه اسماعیلت را که نمیدانم چیست به عنوان بت نسل امروز یا… هر چه ، هر عزیزی که تو را از مسئولیت باز می دارد ،

قربانی کن ، در سرزمین عشق ، کارد بر حلقومش نه ، بفشر و…

گوسفندی ذبح کن ! لقمه ای به گرسنه ای ببخش !

وه ! که این حج کلافه ام می کند ! چهار سال است هنوز از حج باز نگشته ام !هنوز حاجی نشده ام !

–          این پل واسطه از بودا به سارتر چیست؟

 

کویر

دسته‌ها
عارفانه ها كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر؛من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

در این هنگام است که می توان نشست و به این شاگرد شگفتی که در اوج پرواز های سبک پر  و زیبایش  ناگهان سقوط می کند فهماند که وصیت چیست ، که نصیحت چیست؟

به او فهماند که این پیغمبر بی امتی که از دنیای دیگری آمده است و با تو از زمین و آسمان های عالم دیگری سخن می گوید چه کند؟

جز با کلمات بشری جز با زبان همین دنیا مگر زبان دیگری برای گفتن دارد؟

چگونه بفهماند که او خود می دانست که انچه او در آن عالم دیده است و پیام هایی که از لبان وحی می گیرد به گفتن نمی اید. در قالب هیچ کلمه ای ، کلامی نمی گنجد، هیچ زبانی با ان سازگار نیست. او خود می دانست که آنچه او می بیند و می اندیشد نه برای گفتن است که ابزار پست خاکیان است و برده ی خدمتگذار خاک و با ان چگونه می توان از آسمان خبر آورد ؟ او خود می دانست که نمی یتوان گفت و نمی گفت و این بود راز خاموشی او ، حکمت سکوت سنگین و خفقان اور او که دردش و حرفش حرف شمس تبریزی بود که می گفتند چیزی بگو و می گفت:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر                  من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

این بود که با خلق جز با زبان خلق  و جز از دنیای خلق چیزی نمی گفتم و عمر را به خاموشی گذاشتم و گذشتم تا رسیدم به تو که ناگهان بر سر راهم سبز شدی و دامن جامه ام را چنگ زدی که : « من شما را می شناسم ، شما را پیش از این در جائی دیده ام ، می دانم که اهل این شهر نیستید ، من هم غریبم ، با این مردم نمی جوشم ، با کسی در اینجا آشنا نیستم ، تنهایم کجا می روید؟ مرا هم با خود ببرید ، من نمی توانم در این شهر بمانم ، نمی توانم ، می دانم شما هم غریبید ، احساس می کنم که ما از یک وطنیم ، با زبان شما حرف می زنم ، یادم می اید ، آری یادم می اید که شما را آنجا دیده ام آری مثل اینکه در یک شهر ، یک محله ، نه در یک خانه می زیسته ایم، آری در یک خانه ، ما سالها با هم زندگی می کرده ایم ، با هم بوده ایم ، با هم ساعت ها حرف زده ایم ، با هم سفر ها کرده ایم ، با هم قدم ها زده ایم ، چه قرن ها و قرن ها  از آن روزگاران گذشته است ، همه چیز عوض شده است ، همه چیز ، همه چیز فراموش شده است ، اما… بوی اشنایی می اید ، طعم  خویشاوندی از سخنت پیداست. من هم اهل این شهر نیستم بگو ! بگو!

حرف بزن ، من هم با زبان شما حرف می زنم ، آنرا می فهمم ، باز بان وطنمان حرف بزن ، ببین چیزی از آن روزها و روزگاران یادت می آید ؟ از وطنمان چیزی به خاطرت هست؟ از انجا بگو …»

و من همچنان ساکت بودم و اگر هم می گفتم با زبان مردم همین شهر حرف  میزدم، از همین شهر می گفتم ، نمی خواستم بدانی بدانی که من هم اهل ان سرزمینم ، از انجا آمده ام ، نمی خواستم اشنایی بدهم اما در چشم های تو که به رنگ عالم دیگر است خواندم و در چهره ی تو که با ان تصویر پنهانی خویش همانند بود یافتم و از بیتابی های تو که به بی قرار ی های  آتش مرموز معبد مهر پرستی می مانست دیدم که نه ، تو از مردم این شهر نیستی ، اما باز هم وحشت از اشتباه مرا همچنان به نگبانی سکوت وا می داشت ، که اگر اشتباه می کردم اه که چه وحشتناک بود ، چه وحشتناک که ودیعه ی مقدس خدایی را که پس از عمری به خون دل مستور داشته

بودم  و از گزند هر نگاه ناپاکی محفوظ ، داده باشم به دست نااهلی که در امانت خیانت کرده ام و چه امانتی و چه خیانتی ! که اگر چنین می شد ؟ چه می ماند؟

اما تو رها نکردی و قلم و دفتر به دستم دادی که بنویس ! بنویس  و من می نوشتم و نوشتم و در هر لوحی از سرمنزلی برایت حکایت کردم و در هر مکتوبی از حال و دردی سخن گفتم و دستت را گرفتم  وسر به بیابانها گذاشتم و تو را با خود بردم و در هر سفری هرگاه که می دیدم خوب می آیی و همسفری پایدار و استوار و توانایی و هم سخن آشنا ، تورا به راه های سخت تر و منزل های صعب تر می کشاندم و در راه قصه های  شگفت تر حکایت می کردم و آه که چه رنج اور و بیچاره کننده است که می بینم گاه سکندری می خوری و به زانو در می آیی و به رو می افتی ! طاقت فرسا است!

حال فهمیده ام ، کار تو به دستم مانده است، می دانم در راه هر چه سخت و هر چه صعب می آیی و هر چه تند می ایم خوب می ایی و هر گز دنبال نمی مانی ، هرگز ! بارک الله ! تبارک الله احسن الخالقین ! اما در ان هنگام که پا به پای من ، دست به دست من می دوی و چه خوب می دوی هرگاه می رسم به سر پیچی تند و می خواهم با همان سرعت برانمت به راه تازه و آغاز سفری تازه ، می افتی! آری راه ها را همه خوب می آیی و خوب  ، اما سر پیچ ها تند که من هم چنان دست در دست تو پیچ می خورم و می دوم ناگهان می بینم که که دستت از دستم در رفت و دم رو افتادی ، که من گرم نشئه سفر  میگریزم و می دوم و می روم چه حالی پیدا می کنم ! چه حالی بخصوص می بینم که افتاده ای و بر نمی خیزی و فریاد می زنی و خشم و آه و ناله که ها! نمی آیم! یک قدم نمی آیم ، مرا به اینجا مبر ! من نخواهم آمد ، من می خواهم همچنان در همان راه بدوم ، بدویم ، من بر نمی گردم ، بر نمی گردم …ها! این راه برگشت است ! می خواهی مرا بر گردانی!

و من باز مدتی باید بنشینم و جانم ، چشمم عزیزم آخر! کی می خواهد بر گردد؟

به کجا می خواهیم بر گردیم ؟ ببین ! درست نگاه کن ! اگر می خواستم  تو را به شهر بر گردانم که این همه تو را از شهر دور نمی بردم ، این همه تو را نمی دواندم ، تو را به این سینه این کویر پهناور که از هر سو جز افق دیواری نیست نمی کشاندم

این دشت پهناور و ساکت را ببین ! نمی بینی  که سیمای ان را نه تنها گام بلکه نگاه و خیال مردم این شهر نیز نیالوده است ! نم بینی ؟۱ اگر می خواستم تو را که از شهر به تنگ آمده بودی و از سنگینی و لزجی هوای مترتکم از بخار نفس ها و بوی عرق ها و گند دهن ها و باد لجن ها داشت خفه می شدی چند قدمی از شهر بیرونت می آورم و ساعتی در هوای ازاد بگردانمت و نسیم پاک صحرا و کوه را بر چهره و مو های عرق کرده و گرمازده ات  رها کنم و بوی خوش گلهای وحشی بیابان را  به مشامت رسانم و نکاهت را لحظه ای و لحظاتی بر روی علف ها و کمره ی صخره های باران خورده و خاک نم گرفته و شاخه تمشک های وحشی و و آسمان شسته و پاک و بزرگ کویر  که همچون دل پارسایان آیینه صاف و صیقل خورده پرتو انوار عشق جاوید و عزیزی است گردش دهم و سپس به میان مردم شهر و به زیر سقف خانه ات برگردانم تو را هرگز تا این جاها نمی اوردم

***

آه که چه سخت است سفری اینچنین ! تا راه عوض می شود ، در سر هر پیچی هی باید نشست و توضیح داد و دلداری داد و اطمینان داد و استدلال کرد و قسم و آیه که ولله ، بالله، تالله…

عجیب است ! من سالها است عادت کرده ام که با همه بجوشم و بسازم و در عین حال مجهول مانم ، یا بسیاری از انچه می اندیشم و یا احساس می کنم در چشم ادراک صمیمی ترین و نزدیک ترین دوست و اشنایم ناشناخته ماند یا اصلا ناگفته ماند ، ماند که ماند! هر کس هر مبلغ از من را دریافت کرد کافی ست دیگر چانه زدن و اصرار کردن که کمی بیشتر برگیر بی معنی است .

ویرانه ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی می ایند و از من هرچه را بتوانند و بخواهند بر می گیرند و می برند ، یکی آجر می برد دیگری سنگ ، دیگری گچ و…. ویرانه ای کهن ، یادگار قرن های زیبایی و هنر و ذوق و مدنیت طلایی گذشته را چنین می نگرند؟

…..

تا  ناگهان در میان خیل دهقانان و خر کاران و بارکشان و زنان و مردان ده که هر یک به نیازی می آمدند یک باستان شناس سر رسید ! که نه حوض خانه اش شکسته بود ونه مزرعهاش بار می خواست و نه سر ستون مرا به خاطر پله کان منزلش می نگریست ، او با چشم دیگری ویرانه را می نگرد…آنچه را پنهان است می جوید ، به آنچه کسی ارجی نمی نهد می اندیشد.، او در اینجا به دنبال سنگ نوشته ها ، گچ بریها و خطوط میخی و یادگارهای هنری حکایتگر روزگاران از یاد رفته شمع دان ها و قندیل های شکسته و خاموش شده و سکه های پیشین و…و شاید هم گنج میگردد و می جوید…

و پیداست در این حال ویرانه چه حالی دارد ! به این باستان شناس عزیز و آشنا و خویشاوند خود چگونه می نگرد ، اما اگر درست گوش بیاندازیم ، می بینیم ، همین خرابه ای که در زیر  بیل و کلنگ خرکاران و دهقانان و دامداران رام و خاموش و مهربان و صبور بود در اینجا هر لحظه بر سر باستان شناس فریاد می کشد و هر گوشه ای را که می کاود و اثری می یابد و به دست می گیرد قلب سخت و سنگ ویرانه همچون قلب یک گنجشک مجروح به تپش می اید ، بر خود می لرزد و آه ! نمی دانی چه رنجی ، چه دردی ، چه یاسی و پریشانی یی او را می آزارد و هر گاه می بیند که باستان شناس جایی را کند و آجرپاره ی گرد و خاک گرفته و شکسته ای را یافت و آن را با یک نگاه سطحی نگریست و بعد با بی اعتنایی و خستگی و عصبانیت و اعتراض دور انداخت که : این چیه…

آه که چه دردناک است وقتی ویرانه می بیند ، باستان شاس این پاره آجر را که به ظاهر به هر پاره آجر دیگری شبیه است با خشم و فریاد پرت میکند ! چرا گرد و خاک ها را از چهره اش نمی زدایی ؟ چرا با قلم موی لطیف و نرم باستان شناسی آن را پاک نمی کنی و خطوط مرموزی که ریز بر ان نوشته اند نمی خوانی ؟ این یک پاره آجر کهنه نیست ! چرا نمی فهمی ؟ چرا نمی فهمی؟

اینجاست که ویرانه دلش می خواهد برخیزد و همان پاره آجر را به خشم بر سر باستان شناس کوبد که

بفهم ! بفهم! نفهم!

***

دوست داری من نامه ای به دست تو که در همه جا محرم و خویشاوند منی بدهم که بخوان و بخوانی و یک سطر از آن را نفهمی ندانی که نفهمیدی و یا دانستی و پرسیدی  و من ان را بر تو مجهول گذاشتم و گذشتم چه احساسی می کنی؟…

من که به مجهول ماندن در چشم دیگران خو کرده ام ، من که انتظار ندارم کسی سینه ام را بشکافد و آنچه پنهان کرده ام بیرون آورد و ببیند ، بگذار مردم سرشان را به همان مصالح ساختمانی که در من توده گشته است گرم کنند و «استفاده» برند !؟ حاضری حتی در یک گوشه ، یکجا ، یک لحظه من بر خودم هموار کنم که در نظر تو «مجهول مفیدی» شده باشم ؟ می دانی آن آجر پاره ای که به خشم پرتاب کرده بودی کتیبه ای بود و بر ان وصیتی به خط مرموزی نوشته بودند نتوانستی بخوانی؟  برایت ترجمه کنم: بر ان نوشته بود ای باستان شناس که در قلب این ویرانه می کاوی ! اگر بر گرد این خرابه حصاری کشیدند و درش را بستند و تو را راندند…من روح این ویرانه ، که قرن ها چشم به راه باستان شناسی که از راه برسد ،…اگر این ویرانه را بر تو بستند از تو که همچون راهب پازسا در چشم یک معبد چشم به راه عزیزی ، میخواهم که از آن پس عمر را به آوارگی و پریشانی نگذرانی و بر دروازه بسته این ویرانه بر عبث نیایستی و رنج بیهوده نبری و انتظاار بیهوده تو را افسرده نسازد و و نیاز به گفتگو با مخاطبی که دیگر نخواهد بود کام تو را همواره پژمرده و غمزده نسازد ، بر گرد این حصار بسته مگرد ، بر گرد ، به خانه ات و تصویر کسی را که دیگر جز خاطره ای رنجزا تو را نصیبی نخواهد داشت  و لکه ی تیره ای را که بر آینه صاف و زلال خاطرت افتاده پاک کن و زندگی از سر گیر، یا به شهر بازگرد و سفر را بی همسفر دنبال مکن که دیگر اوارگی ست و نه سفر . به  خانه ات رو و سرو سامان گیر  و یا اگر در هوای شهر دم زدن نتوانستی ویرانه ای دیگر پدید  خواهد امد که در این صحرا بسیار است و شاید سرشارتر از یادگارهای کهن و شاید پر تر از سکه های زر و و گنجینه ها و دفینه های قیمتی… نمی گویم خانه ای که تو خانه نشین نیستی ، خرابه ای مملو از قدمت ها و گنج ها و کتیبه ها و آثار و تو تشنه ی این اثاری آنچه را که به زندگیت معنی خواهد داد خواهی یافت…

« یک پدر خوب گاه باید وصیتی کند که یک فرزند خوب باید بدان گوش بدهد»