دسته‌ها
دانلود کتاب های الکترونیکی (pdf)

دانلود کتاب آری برادر چنین بود

نام کتاب

 آری برادر چنین بود (دانلود+)

نويسنده

دکتر علی شریعتی

توضیح

فریادی در شب ستم ،حقیقه العشق یا مونس العشاق،نظام بردگی، تمدن یعنی دشنام و نفرت

رمز عبور

www.tarikhema.ir

تهيه توسط

اني کاظمي

00000 حجم دانلود کتاب

725 کيلوبايت (KB)

قالب کتاب

PDF – پي دي اف

منبع الکترونيکي

دانلود کتاب های دکتر شریعتی

 

 

دسته‌ها
تمدن چیست ؟ مقالات

تمدن چیست ؟ (بخش دوم)

خصوصياتِ ناتوراليسم :

1. در وراي طبيعت هيچ چيز وجود ندارد.

2. در طبيعت هيچ عاملي از خارج تأثير ندارد.

3. همۀ پديده هاي موجود در هستي، پديده هاي جبريِ طبيعت هستند.

اگزيستانسياليسم، ناتوراليسم نيست، چون مي گويد همۀ موجودات ساختۀ طبيعتند ولي انسان جورِ ديگر ساخته شده است. ناتوراليست کسي است که همۀ پديده هاي موجود در طبيعت را جزءِ طبيعت ميداند، پس انسان مانندِ يک تکه سنگ جزءِ طبيعت است.

4. طبيعت داراي حرکت، نظام و حيات و زندگيِ يکنواخت، هماهنگ و استوار بر عقل مي باشد. يعني طبيعت يک پيکره اي است هماهنگ، اولا حرکت دارد، ثانيا زنده است، ثالثا اين حرکت بر اساسِ نظم و جهت است. ناتوراليسم از اين جا با ماترياليسم جدا ميشود، طبيعت حرکت دارد، موجودِ زنده است و بر اساسِ نظم و جهت است و اين نظم و جهت بر اساسِ روابطِ عقلي است، اين روابطِ عقليِ حرکات و نظامِ طبيعت بر اساسِ قانونِ عليت است و هر پديده اي را که به شکلِ علت و معلول توجيهش نکنيم، غلط است، ( دکارت به عليت معتقد نيست، ولي به عقل معتقد است ).

5. جهتِ حرکتِ طبيعت به طرفِ تکامل است، از نظم به کمال و از سادگي به پيچيدگي است، اين مسيرِ طبيعت است.

6. تنها و تنها ملاکِ صحت و ملاکِ حقيقت، رفتارِ طبيعت است، آنچه انسان استدلال ميکند درست نيست و رفتارِ طبيعت درست است.

چه چيز حق است و چه چيز باطل ؟ آنچه که طبيعت اقتضاء ميکند. اگر آن را در يک مسألۀ خانوادگي مطالعه کنيم يک پزشک که ناتوراليست نيست معتقد است که به محضِ تولد، بچه را بايد به سازماني داد که اداره اش کند که همه را به يک شکل تربيت کند و همه از پرورشِ صحيح و غذاي کافي برخوردار باشند. ثانيا در يک شهرِ مثلاً پنج ميليوني که يک ميليون مرد و زن دارد، 500 هزار زن به اسمِ مادر براي يک يا دو بچه فلج نشوند و تمامِ اين بچه ها را در سازمان هاي اجتماعي که با آخرين متدِ تعليم و تربيت اداره مي شوند بسپاريم و 500 هزار مادر را آزاد کنيم که به کارِ اجتماعي بپردازند. ولي ناتوراليسم با اين مخالف است، به چه دليلِ؟ آنها معتقدند که با اين عمل در وقت صرفه جويي ميشود و تمامِ بچه ها را 500 نفر ميتوانند در يک واحد يعني در يک سازمانِ اجتماعي تربيت کنند. از لحاظِ اقتصادي هم صرفه جويي مي شود، از لحاظِ قدرتِ اجتماعي هم همان طور، هم چنين مادرهاي نادان بچه هاي خود را تربيت نميکنند. ولي ناتوراليسم با اين استدلال ها کاري ندارد، مي گويد اين عمل برخلافِ طبيعت است. طبيعت، کودک را در دامنِ مادر متولد مي کند و جايش بايد در دامانِ مادر باشد و از شيرِ مادر تغذيه کند.

لائوتسو اولين متفکري است در تاريخِ بشر که طرفدارِ اصالتِ طبيعت است.

ملاک و جان و روحِ مکتبِ ناتوراليسم که در قرنِ 18 رشد مي کند، مالِ لائوتسو است که مالِ قرنِ هفتمِ قبل از ميلاد است. لائوتسو مي گويد : طبيعت رودخانه اي است که بر اساسِ ناموسِ کلي، يعني قانونِ کلي حرکت ميکند و اين حرکتِ کلي مالِ همۀ طبيعت است و ما اجزاءِ طبيعت هستيم و به طورِ منطقي بايد حرکتِ خودمان را با حرکتِ کليِ طبيعت هماهنگ کنيم. طبيعت کارواني است که به طرفِ جهتِ خاصِ خودش حرکت ميکند و ما توي اين کشتي هستيم که با اين کاروان حرکت مي کند و نمي توانيم جدا از مسير و حرکتِ کلي که حاکم بر نظامِ طبيعت باشد، حرکت کنيم. در غير اين صورت خطا کرده و گورِ خود را کنده ايم و خود را منحط کرده ايم. آن قانونِ کلي و شاهراهِ عظيمي که طبيعت در آن حرکت مي کند تائو نام دارد. تائوييسم يعني مکتبِ اصالتِ تائو، زيربناي تمامِ مکاتبِ مختلفِ ناتوراليسم در حال و گذشته.

تائوئيسم و ناتوراليسم که مبتني بر تائو است انسان را ميخواهد جبرا تابعِ طبيعت کند و آزادي و انديشۀ انسان را نفي ميکند و اين طرزِ تفکري صد در صد مادي است، ولي ملاکِ اصلي و سرچشمۀ نخستين عرفان به عقيدۀ من تائوئيسم است. خودِ تائو در چين معنيِ معمولي دارد که الان هم به کار ميرود و به معناي بسترِ رودخانه است.

چرا ميگويد بسترِ رودخانه ؟ براي اينکه ميخواهد بگويد راهي که طبيعت در آن روان است و به هدف و سر منزلِ خاص مي رسد، اين است. بنابراين مفهومِ ناموسِ طبيعت بيشتر به اين بسترِ رودخانه نزديک است، زيرا آب حرکت ميکند و بر روي اين بستر روان است به سوي دريا که سر منزلِ ابديِ آن رود است. بنابراين عقيده دارد که : طبيعت و همۀ پديده هاي طبيعي مِن جمله انسان تمامِ کوششِشان بايد اين باشد که خودِشان راه نسازند، فقط هدفِشان پيدا کردنِ تائو باشد، يعني پيدا کردنِ مسيرِ واقعيِ طبيعت و آن را در انطباقِ زندگيِ خود با طبيعت بکار برند و خود را تسليمِ آن کنند تا به دريا برسند، به منتهي اليهِ تکاملِ طبيعت. بنابراين انسان اگر با تعقل راهِ تکاملِ ديگري براي خود بسازد، پرت شدن و نابود شدن يا دير رسيدن است. بنابراين بهترين راه آن است که بشر بلَمَ خِود را روي مسيرِ طبيعت رها کند.

و اين تائو همان است که در تصوف، ما بدان ميگوييم شريعت، طريقت و مسلک که هر سه به معنيِ راه است. طريقت راهِ کاروان رو است، شريعت راهِ آب است، راهي است که از خشکي به طرفِ آب مي رود.

بنابراين رودخانۀ حقيقت و روحِ ناموسِ واقعي و عقل و عشق و اشراق، در دسترسِ سطحِ زندگيِ فعليِ انسان نيست و براي راه يافتن بدان بايد راه را پيدا کند، راهي که از آن، دستِشان به آب مي رسد.

مسلک راه هاي کوهستانيِ پيچ در پيچي است که به طرفِ آشيانه و سرمنزل ميرود. زنبورِ عسل را که وِل کنند خودش راهِ خاصي را پيدا ميکند و به کندو ميرسد و اين راهِ ن اپيدا که به آن طرف ميرود، مسلک است و شبيهِ به راه يافتن به آن حقيقتِ مرموز است که بايد با يک شامۀ خاصي که زنبورِ عسل دارد پيدا کرد، با چشم و محاسبه پيدا نمي شود. بينِ راه و احساسِ زنبورِ عسل و تراوشِ مرموزي که در کندو است رابطه اي وجود دارد که زنبور همان جهتِ مرموز را ميگيرد و در راهِ ناپيدا مي راند تا درست و راست به کندو مي رسد. به طوري که اگر کندوي زنبورِ عسل را وارونه کنيم در ده قدمي آن را پيدا نميکند که اگر در حالتِ طبيعي باشد از چند فرسنگ فاصله مي تواند آن را پيدا کند. حقيقت در عالم و سرمنزلِ ايده آل در هستي و در زندگي کندويي است که آدمي با شامۀ الهامي مرموز و احساسِ خودش حس ميکند و به کمکِ آن احساس، راهِ نامرئي و ناپيداي خود را طي ميکند و مستقيما به کندويش مي رسد، و آن راه تائو است و راهي است که تصوف و عرفان در برابرِ راه هاي زميني که با اراده ساخته مي شود مي سازد و پيشنهاد ميکند. براي يافتنِ حقيقت بينِ کندو و حالتِ هدايتِ مرموز و شعورِ مرموز با حالتِ تلِه پاتي رابطه اي است که به وسيلۀ آن جهت يابي مي شود. ولي اگر زنبور را رها کنيم از راهي ميرود که مي شود آن را پيش بيني کرد، راهي مرموز و ناشناس تا به هدفش مي رسد اين همان راهي است که بودا مي گويد راهِ انيميتو يعني راهي که همچون راهِ مرغانِ آسمان بي نشانه است.

بنابراين آدمي در تائوئيسم و ناتوراليسمِ اوليه يک وظيفه دارد و آن انطباقِ ارادۀ خودش هست بر ارادۀ طبيعت و قرار گرفتن در مسيرِ طبيعت. عقل عبارت است از نيروي اراده و ابتکار و تدبير در خودِ آدمي. آيا نيروي اراده و تدبيرِ راه يابي که خردِ آدمي است حق دارد در برابرِ تائو که عقلِ کل است و راه و تدبيري است که طبيعت کرده، بتواند راهِ ديگري پيشنهاد يا طرح کند ؟

عقل و خردِ انساني، عقلِ جزيي است. تائو عقلِ کل است که بر تمامِ طبيعت تسلط دارد. اگر عقلِ جزيي خواسته باشد در برابرِ طبيعت راهِ ديگري را تدبير کند مثلِ اينست که کوچکتر در برابرِ بزرگ تر فضولي کرده باشد. عقل و تجلياتِ عقل غلط است.

اولين وظيفۀ عقل، انکارِ خودش است ( وقتي يک آدمِ بي سواد به دکتر مراجعه ميکند شعورِ خود را دخالت مي دهد که مثلاً شربت برايم ننويسيد يا قرص بنويسيد و… ولي به ميزاني که فرد با شعور است شعورِ خودش را کنار ميگذارد ).

وظيفۀ آدمِ عاقل آن است که عقلِ خود را تخطئه کند در برابرِ عقلِ کل. پس آدمي که خردمند است وظيفه اش تخطئه کردن و شکستنِ خردِ خودش است در برابرِ طبيعت. علم مجموعۀ فضولي هاي انسان است در برابرِ عقلِ کل، در برابرِ طبيعت و قوانينِ طبيعت. علوم را بايد دور ريخت و تسليمِ ناموسِ طبيعت شد.

صنعت عبارت است از فضوليِ عقل و انسان و علمِ جزيي در برابرِ طبيعت. شهر مجموعۀ خانه هاي مصنوعي است که انسان در برابرِ ساخته هاي طبيعت ساخته و همين طور لباس ( انتقادِ محمد حجازي در آدم هاي برنجي )، طبيعت را مسخ و نابود مي کنند و در نتيجه خودشان هم نابود مي شوند و اينها مالِ شهرنشيني و چيزهاي مصنوعي است که بشر درست ميکند و يک مسخ شده و مريض و ديگرگونه به وجود مي آيد. تمامِ بيمار يها و فسادها از تمدن و شهرنشيني به وجود مي آيد.

تمدن بزرگ ترين فضوليِ آدمي است در برابرِ تائو.

پس بايد به دامانِ طبيعت رفت، چنان که گياه زندگي مي کند، و صنعت و علم را دور ريخت. به يک درخت نگاه کنيد که چگونه در اسفند ماه شکوفا مي شود، بعد گُل و ميوه مي دهد، بعد زرد مي شود و بعد به خواب مي رود، باز از نو در اسفند بيدار مي شود و هيچ وقت دچارِ اضطراب و غم و عشق و کينه و حسد و نفرت نمي شود و پريشان و بيمار و مأيوس نمي شود، دچارِ ماليخوليا و ايده آلهاي غير ممکن نمي شود. سالم است و مطمئن و پر از حيات است و زندگي مي کند و دورش را تمام ميکند و به ديگري انتقال ميدهد. اما آدمي که در عشق و شک و شکست و… غوطه ور است و در آنجا زندگي مي کند، براي اينست که برخلافِ مسيرِ تائو حرکت ميکند و خودش چنين زندگيِ مصنوعي را به نامِ تمدن براي خودش به وجود ميآورد و مسخ مي شود. بنابراين تائوئيسم يعني بازگشت به طبيعت و مسيرِ آن و ناتوراليسم در قرونِ جديد چنين چيزي را مي خواهد بگويد، و روسو به شدت تحتِ تأثيرِ آن است.

فکرِ اصالتِ طبيعت به عنوانِ منشاءِ انسان در همۀ وجوهِ انسان مانندِ تمدن، روانشناسي، مذهب، ادبيات، هنر، از دير زمان وجود داشته و از شرق آغاز شده، برخلافِ آنچه کتاب هاي فلسفي و انسان شناسي مي نويسند.

به اين معني، تمامِ کتبي که در فارسي نوشته شده ميخواهند نشان دهند که مبناي طرزِ فکرِ شرقي روي متافيزيک بوده و مبناي طرزِ فکرِ مادي و طبيعت از ميانِ يوناني ها آغاز شده و در اين، يک نوع سوءِ غرض هست.

چون اروپايي تمدنِ شرق را نمي تواند مانندِ سياه ها انکار کند، ناچار به مسخ کردنِ آن ميپردازد، به اين معنا که دماغِ شرقي را صوفيانه و متافيزيکي و دماغِ غربي را واقع گرا معرفي ميکند. اين بحث را از طرقِ مختلف اثبات ميکنند، از روانشناسيِ اجتماعي و جامعه شناسي و تاريخ و بالاخص تاريخِ علوم و تاريخِ مذاهب و تکيه بر روي کيفيتِ تمدنها، در تاريخ و تمدن شناسيِ سنجشي ( مقصود از سنجشي، تطبيقي نيست. تطبيقي يعني يک چيز را منطبق کردن بر چيزِ ديگر ). هومر و فردوسي را نميخواهم تطبيق کنم، ميخواهم مقايسه کنم. تمدن شناسيِ مقايسه اي يکي از شعبِ انسان شناسي است و يکي از بهترين جاهاي اِعمالِ غرض نيز هست و براي اين به وجود آمده که تمدنِ شرقي را داراي يک بعُدِ خاص و يک بافتِ ناقص معرفي کند و تفوقِ دماغِ غربي را بر شرقي به طورِ علمي نشان دهد.

چون اگر جنبۀ علمي نداشته باشد شرقي تفوقِ غرب را يک جنبۀ سياسي و نظامي مي داند که ما ميتوانيم خودمان از پيش درآييم و تفوق پيدا کنيم، اما اگر ريشۀ علمي داشته باشد اين کوشش کوشش اي عبث و بيهوده است. در نژاد شناسيِ تطبيقي اين بحث را پيش کشيده اند که سلسلۀ اعصابِ سياهپوست به شکلِ خاصي است و سلسلۀ اعصابِ سفيدپوست وضعِ ديگري دارد و اينها را در پزشکي نشان ميدهند که با معنويت و فلسفه و متافيزيک تماس دارد و خود به خود فضيلت و برتريِ غرب بر شرق معلولِ بافت و سرشت و ساختمانِ دماغيِ او است، نه معلولِ عاملِ تکنيک، مانندِ تفوقِ انسان بر حيوان. اينها براي اينست که ريشۀ علمي پيدا کند نه حالتِ اقتصادي، پس تفوقِ او تفوقِ ذاتي و بدني است. چنانکه در روان شناسيِ “کمپاره” سلسلۀ اعصاب و سلسلۀ مغزِ سفيدپوست يا ژرمني وضعِ خاصي دارد و نشان ميدهد که هر يک از آنها با هم فرق دارند. مثلاً يکي پوششِ خاکستريِ مغزش بيشتر است و يکي کمتر، مغزِ يکي گرد است و ديگري دراز. به طوري که تمامِ دانشمندان و روشنفکرانِ چپِ انقلابي بدونِ اين که بفهمند در اين نظرياتِ علمي، نظرياتِ سياسي نهفته است و غرضِ استعماري است، آنها را واگو ميکنند و به عنوانِ آخرين نمونه از تمدن شناسي پخش ميکنند. انديشه اي را که اروپاييها قيمتِ خيلي زيادي حاضرند در ازاي پخشِ آن بدهند ، اين روشنفکران بدون هيچ خرجي آن را ناخودآگاه پخش ميکنند.

دوستِ احمق، هميشه عملي را انجام ميدهد که دشمن آرزو دارد و هميشه ابزار و عاملِ دستِ دشمن مي شود، حتي تا فداکاري به طورِ مجاني. نيمه روشنفکران هم به عنوانِ اينکه حرفِ تازه اي ياد گرفته اند مجاني آن را واگو ميکنند و به اين دلخوشند که آخرين حرف هاي علمي را ميدانند و مردم هم تحتِ تأثير قرار ميگيرند. کِي تحتِ تأثير قرار ميگيرند ؟ وقتي که واسطه دوست باشد، يعني عده اي از روشنفکران را قانع کنند و جزءِ عقيدۀ خودش که شد برايش فداکاري ميکند و مؤثر هم مي شود. در کتبِ ايراني چقدر تکرار شده که شرق اصولا جاي معنويت و تصوف بوده و نژادِ شرقي دنبالِ مسائلِ ماوراء الطبيعه بوده و غربي حسابگر و منطقي و عقلي است و حرف اينجاست که به اين تفاخر هم ميکنند که ما هميشه معنويت پرست بوديم و آنها مادي ! غربي جهان گرا و واقعيت گرا و دنيا گرا است. اين تز مالِ اروپاييها است و ما مجاني آن را اجرا ميکنيم. در خودِ اروپا نيز همين حالت هست، در بينِ نويسندگانِ محترمي چون زيگفريد، رومن رولان و… که شخصيتهاي بزرگي در دنياي امروز هستند.

يونسکو مي گويد، نژادِ زرد، نژادِ عملي است که از طبيعت به مقدارِ زياد توليد ميکند و در اختيارِ نژادِ سفيد مي گذارَد و براي همين است که ضريبِ تولد در اروپا 7/ 0 درصد و در نژادِ زرد 5 درصد است. يعني 7 برابرِ نژادِ سفيد توليد ميکند.

زيگفريد مي نويسد، شرقي چون ماشين دستش ميگيرد در 6 ماهِ اول آن را خراب ميکند، بعد 16 يا 20 سال با همان ماشينِ خراب کار ميکند ولي غربي 20 سال با همان ماشين درست کار مي کند، چون دماغِ شرقي احساسي است و با منطق سروکار ندارد ولي دماغِ غربي عقلي و منطقي است. ماشين با احساس و معنويت با هم نمي سازند.

روسو شاعرِ جديدِ فرانسه ميگويد، اگر شاعري خلبانِ هواپيما شود هواپيما به صورتِ عاملِ خطر درم يآيد زيرا هواپيما عبارت است از مجموعۀ حرکاتِ خشک و منظم، در حالي که شاعر طورِ ديگر مي انديشد و ممکن است در يک لحظه دچارِ احساسي شود که تمامِ دنيا برايش پشيزي نيارزد و به جاي اينکه به طرفِ مقصد برود به طرفِ دريا يا افق برود و دنيا در نظرش بي ارزش شود، چه رسد جانِ عده اي که سَرنشينِ هواپيما هستند.

بنابراين عدمِ تناسبِ او با ماشين مسلم است.

مغزِ احساسي، ماشين را به عنوانِ يک دستگاهِ منطقي در نظر نميگيرد و شخصيت براي آن قائل نيست، ولي غربي وقتي از ماشين صحبت ميکند درست مانندِ اينست که از رفيقش حرف مي زند. مي گويد ماشينم خسته شده يا اين ماشينِ آرامي است يا عصباني است، که همه از خصوصياتِ انساني است، در حالي که شرقي وقتي از ماشين حرف مي زند، به صورتِ يک شي. است. ميگويد اين ماشين کم مصرف است يا پرُ مصرف، زياد سرعت دارد، کم دوام است و غيرۀ اينها نشان دهندۀ نوعي تلقيِ انسان از ماشين و نشان دهندۀ خويشاونديِ نوعِ انسان و ماشين است.

معلوم مي شود دماغِ شرقي منافات دارد با ماشين، و منافات دارد با سازمان و تشکيلات و ادارات که ادارۀ آنها دماغِ منطقي ميخواهد.

دسته‌ها
تمدن چیست ؟ مقالات

تمدن چیست ؟ (بخش اول)

ایراد شده در دانشگاه دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد  1345-1350

تمدن از ريشۀ مُدُن و خويشاوندِ مدينه است. بنابراين مدينه به معناي شهر است و تمدن به معناي انتساب، استناد، وابستگي نمودن به آن معنايي است که در اين باب آمده است. مثلاً کِبر به معناي بزرگي و تکبر به معناي وابستگي به بزرگ نمايي است بنابراين تمدن يعني احساسِ وابستگي به مدينه و نمايشِ آن.

در فرانسه و انگليسي و لاتين همين بينش را براي تمدن گرفته اند و آن سيويليزاسيون ( CIVILISATION ) است که از ( CIVIL ) مي آيد. سيويل يعني شهري و کشوري و سيويليزاسيون اسمِ مصدر است که از سيويليزه ( CIVILSER ) يعني متمدن کردن مي آيد. اينکه مي گوييم هم لاتين و هم شرقي هر دو يک مفهوم را گرفته اند، به اين دليل است که هر دو مِلاکِ تمدن را به شهر نشيني گرفته اند. اين بينشِ انسان در دو مرحله از زندگي اش صورت گرفته، يکي مرحلۀ غارنشين بودن و ديگري وقتي که پديده اي به نام شهر در تاريخ ايجاد مي شود، که لغتِ تمدن به وجود آمده است. شهري يعني متمدن، در برابرِ چادرنشين و صحرا نشين.

اما کلمۀ سيويليزاسيون يا تمدن، در عينِ حال که خودش به معناي واقعيِ تمدن نيست ( مقصود از تمدن، شهرنشيني نيست ) اما واقعيت نشان ميدهد که مفهومِ شهر در تاريخ با مفهومِ تمدن در تاريخ گر چه متجانس نيستند ولي همزاد و هم اصل هستند و به هم نزديکند. تمدن شهرنشيني نيست اما انسانِ متمدن واردِ مرحلۀ شهرنشيني شده و در معانيِ بيان، اين را تسميۀ شيء نه به خودش بلکه به لازمۀ آن مي گويند، مثلِ اينکه به نويسنده بگوييم صاحبْ قلم در صورتي که نويسنده و صاحبْ قلم دو مفهومِ جداگانه است.

گاهي جزء به وسيلۀ کُل اسم گذاري ميشود مثلِ “ديزي” که محتوياتِ آن که آبگوشت است خورده مي شود و ديزي ظرف است و جزء است و وابسته به آن، اينجا تسميۀ کل است به جزء. مثلِ کلاسِ خوب، که کلاس چيزي غير از شاگردان است و اينها لازم و ملزومِ يکديگرند.

بينِ لغتِ تمدن و خودِ تمدن چه رابطه اي وجود دارد ؟ اگر بگوييم تضمني است در اين صورت ظرف را به جاي مظروف گذاشته ايم، زيرا تمدن در شهر به وجود آمده است و چون اين تعاليِ انسان و اندوخته ها در شهر به وجود آمده، اسمِ شهر را روي آن گذاشت هايم و هر دو، هم شرق و هم غرب يک مفهوم از تمدن داشته اند يعني ظرف را به جاي مظروف گذاشته اند. پس شهر پديده اي است که انسانِ وحشي فاقدِ آن است، انسان بايد به يک مرحله از تمدن رسيده باشد که بتواند شهر را بسازد و وقتي شهر را ساخت يک تکه از تمدن را ساخته است، پس شهر و تمدن رابطۀ جزء و کل است و رابطۀ ظرف و مظروف نيست.

خانواده توي خانه است اما خانه غير از خانواده است ولي رابطۀ جزء و کل ندارد و رابطۀ ظرف به مظروف دارد ولي شهر جزءِ تمدن است يعني خانه اي است که جزءِ خانواده است.

تمدن به معناي کلي عبارت است از مجموعۀ ساخته ها و اندوخته هاي معنوي و مادي در جامعۀ انساني. وقتي مي گوييم ساخته هاي انساني، مقصود آن چيزي است که در طبيعت در حالتِ عادي وجود ندارد و انسان آن را مي سازد، بنابراين ساختۀ انساني در برابرِ ساختۀ طبيعت قرار ميگيرد. ساختۀ انسان چيزي است که در دنيا وجود دارد و ساختۀ طبيعت نيست. مقصود از اندوخته عبارت است از : انباري از تجربه ها، داده ها و دانشها و قراردادها و اختراع هاي گذشته يا ديگران که به جامعه به ميراث مي رسد. اينها را جامعه از دو طريق به ميراث ميگيرد : يکي از گذشتۀ تاريخيِ خودش و يکي از ديگران، مثلاً ما تصوف را از گذشته ميگيريم، اگزيستانسياليسم را از ديگران و طريقِ سوم ساختۀ اکنونِ خودِ ماست ( مثلِ “پمادِ وَلي”، “تنقيه” و “تلويزيون” که مجموعۀ اندوخته هاي ماست که تمدنِ ما حساب مي شود !! ).

خودِ اندوخته ها به اعتبارِ ديگر ساخته هاي انساني هستند که در گذشته يا در جاي ديگرند که ما ميگيريم و ريشۀ همۀ اينها يکي است. پس ساخته ها و اندوخته هاي انساني مي شود ساخته هاي انساني، که مادي و معنوي است.

انسان دو جور چيز مي سازد : معنوي و مادي، يکي صندلي مي سازد که مادي است و يکي شعر مي سُرايد که معنوي است. مجموعۀ علوم، ساخته هاي معنوي انسان است.

موضوعاتِ علم ساختۀ طبيعت است ولي اگر انسان وجود نداشته باشد، علم وجود ندارد. ماشين و جامعه و معماري ساختۀ ماديِ انساني اند و ساخته هايي هستند که قابلِ تفکيک نيستند که به يک اعتبار، مادي و به اعتبارِ ديگر، معنوي هستند، مانندِ معماري. قند ساختۀ مادي و انساني است و محصولِ کشاورزي مثلِ گندم محصولِ طبيعي و انساني است، پديده اي مثلِ برجِ ايفل ساختۀ مادي و معنويِ انسان است. بعضي از پديده ها مايۀ انساني و طبيعي دارد مثلِ کشاورزي، که انسان به وسيلۀ علم و تکنيکِ خودش محصولِ چغندر را در دنيا به وجود مي آوَرَد، که دخالتِ آدمي در کشاورزي است. محصولِ کشاورزي با خارهاي بياباني فرق دارد.

به همان ميزان که آدمي در ساختنِ يک چيزِ طبيعي دخالت دارد، به همان ميزان آن چيز جزءِ تمدنِ انساني مي شود. گاو ساختۀ طبيعت است، وقتي 4 5 منَ شير مي دهد، ساختۀ انسان و دليلِ تمدنِ انسان است ولي وقتي پنج سير شير مي دهد ساختۀ طبيعت است. مازادِ شير، ساختۀ معنوي و ماديِ انسان و جزءِ تمدنِ انسان است. بنابراين مجموعۀ تمدنِ بشري عبارت از ميراثِ گذشته، تقليد از ديگران و ساختۀ اکنونِ خود است و وجهِ مادي و معنوي دارد. وجهِ معنويِ تمدن را فرهنگ مي گويند.

شعر و مذهب جزءِ فرهنگ است و ساختۀ معنويِ انسان مي باشد، خط و ادبيات، تمامِ رشته هاي علمي و مجموعهِ علومِ انساني و هنر و علومِ مربوط به آن جزءِ ساخته هاي معنوي و بنابراين جزءِ فرهنگ است. وجوهِ ماديِ تمدن از فرهنگ جدا مي شود. حالا از کجا تشخيص بدهيم که چه تمدن اي مادي و چه تمدن اي معنوي است؟ برخي مشخ صاند ولي بعضي از هم جدا شدني نيستند.

مثلاً مجسمه يک ساختۀ مادي و معنوي است که در ساختنِ آن علاوه بر ماديت، ذهنيتِ هنرمند نيز دخالت داشته. هنر بر دو گونه است : تقليدي و آفرينشي که هر دو هنرِ بدلي و هنر آفرينشي ، معنوي هستند، مثلاً کارِ کسي که اول بار تابلوي لبخندِ ژوکوند را ساخته و کسي که از روي آن کپيه کرده درست به همان زيبايي و مهارت و هنرمندي هر دو هنر است. کتاب فروشي يک کارِ معنوي ولي نانوايي يک کارِ مادي است، اين گسترشِ مادي دارد و آن معنوي.

ماديت عبارت است از آنچه نيازِ غريزي و طبيعيِ آدمي را برآورده ميکند، و آنچه نيازهاي غير طبيعي و غير غريزي و غير ماديِ انسان را برآورده ميکند معنوي است. به عبارتِ ديگر پديده هاي مادي پديده هايي هستند که نيازهايي را برآورده ميکنند که حياتي است و اگر برآورده نشوند شخص ميميرد. پديده هاي معنوي پديده هايي هستند که نيازهاي غير حياتيِ آدم را برآورده مي کنند. لذا تمامِ مسائل مثلِ لباس پوشيدن مادي است، ولي مُد و رنگِ لباس جزءِ پديده هاي معنوي است، چون وجود و عدمش به حياتِ انسان بستگي ندارد، نان مادي است و شعر معنوي. در ساختمان، بعُدِ نشيمنِ آن جزءِ پديدۀ ماديِ احتياج به زندگي است ولي تفنن در استيل و هنر، جزءِ فرهنگِ ماست. يک ساختمانِ مثلاً صد طبقه در ايران 70 درصد نيازِ مادي را برآورده ميکند و 30 درصدش نيازِ معنوي را که ارزشِ فرهنگي دارد ولي يک خانۀ قديميِ چهار ديواري که از چند هزار سال قبل بوده است، حالا نيازِ حياتي را برطرف نميکند. در زمانِ خودش 70 درصد نيازِ مادي و 30 درصد نيازِ معنوي را برآورده ميکرد ولي حالا صد در صد نيازِ معنوي را برآورده مي کند، يعني فقط ارزشِ معنوي دارد. يعني تمام، بدل به آن 30 درصدِ هنري شده و ارزشِ ماديِ آن از بين نرفته بلکه بدل به معنوي شده، چرا ؟

1. به علتِ تاريخي بودن و سند بودن که زمان به آن اضافه کردۀ يعني زمان به آن، عاملِ تازۀ تاريخي بودن و سند بودن داده که عاملِ شناساييِ زمانِ گذشته اي است که ميخواهيم با ما حرف بزند ولي نمي زند و اين، گوياي “آن زمان” است و در زمانِ خودش اين ارزش را نداشته، ارزش را زمان و تاريخ به آن داده است، زمان اين 30 درصد را تبديل به صد در صد کرده، زمان مستقلاً خودش ارزش مي آفريند يا ارزش را به ارزشِ ديگر تبديل ميکند. مسيرِ ارزشِ زمان تبديلِ ارزشِ مادي است به ارزشِ معنوي در فرهنگ. مجموعۀ ساخته ها و اندوخته هاي مادي و معنويِ ما، اندوخته هاي مادي و معنويِ تاريخِ ما است.

2. انتساب. نفسِ انتساب، ارزشِ مادي را به ارزشِ معنوي بدل ميکند. مثلِ خانۀ کعبه که به واسطۀ انتساب به ابراهيم ارزشِ معنوي يافته است. بسياري از پديده هاي فرهنگي زاييدۀ انتساب است.

براي ساختنِ کتابخانه اي در تهران مردم کمک ميکردند. جالب تر از همه خانمي بود که حلقۀ ازدواجش را هديه کرده بود و در ميانِ آن همه پول هاي کلاني که داده بودند از همه تکان دهنده تر و جالب تر بود، اين حلقه براي او ارزشِ انتساب دارد، اين در موردِ شخص است. در موردِ جامعه، وقتي چيزي انتساب پيدا ميکند که وابسته به ملت اي باشد، مثلاً يک تکه پارچه وقتي پرچم مي شود چنان ارزش مي يابد که برايش جان ميدهند. بسياري از پديده هاي فرهنگي، زاييدۀ عاملِ انتساب است.

3. اعتقاد و ايمان ارزشِ مادي را تبديل به ارزشِ معنوي مي کند. مُهرِ نماز ارزش اعتقادي دارد. خاکِ کربلا ارزشِ انتساب دارد. نفسِ تسبيح ارزشِ اعتقادي دارد. زبانِ عربي به واسطۀ قرآن ارزشِ اعتقادي دارد.

تمدن عبارت است از مجموعۀ ساخته ها و اندوخته هاي فراهم آمده از گذشته يا از ديگران ( معنوي و مادي ) که جامعۀ بشري مي سازد و مايه هايش را جامعۀ بشري و فرد مي سازد. اما جامعه است که اينها را ساخته، براي اينکه فرد را ساخته، لذا مايه و آثار را فرد از جامعه گرفته است، بنابراين نابغه نيز محصولِ جامعه است، پس جامعه تمدن و فرهنگ مي سازد، نه افراد. خيام و ابوعلي سينا ساختۀ معنويِ جامعه اند. ارزشِ جامعه به آدم هايش است، آنچه معنوي است، فرهنگ و آنچه مادي است، تمدن ميگوييم ( به معناي اخص ). مقصود از ساختۀ مادي و ساختۀ معنويِ انساني، پديده هايي هستند که طبيعت در حالِ عادي فاقدِ آن است، در عينِ حال همه پديده هاي اجتماعي و انساني به طورِ بسيط و صد در صد وجود ندارند، بلکه هر پديده اي که انسان مي سازد، از معنويت و ماديت هر دو در آن هست. براي کسي که مجسمه و تابلو مي سازد، روحِ فکري به نسبتِ غالب بودنِ عنصرِ معنوي و مادي، مادي يا معنوي است : هر چه مايۀ ماد ياش غالب بود، مادي و اگر مايۀ معنوي اش غالب باشد، معنوي است. لذا هيچ پديده اي ( مادي و معنوي ) نيست که طبيعت در آن دخالت نداشته باشد. پديده هايي را معنوي مي دانيم که انسان در آن دست داشته باشد بنابراين به همين نسبت، مذهب، شعر، فلسفه و غيره فرهنگ است ولي وقتي به ساختمان مي رسد، تمدن است. ايدئولوژي يعني تفکرِ يک گروه يا جامعه يا يک طبقه براي هدايتِ مادي و پيشرفتِ اقتصاديِ جامعه شان، و اين پديده اي است صد در صد معنوي، در حالي که صد در صد هدفِ مادي دارد.

آيا امکانِ اين هست که جامعه وجود داشته باشد، ولي تمدن و فرهنگ وجود نداشته باشد ؟ آيا از اين عوامل کدام يا کدام ها در ايجادِ تمدن سهيم اند ؟

1. محيطِ جغرافيايي

2. عواملِ نژادي. يک نژاد در تاريخ نشان داده شده که تمدن ساز است يا در بعضي از نقاطِ جغرافيايي تمدنِ پست وجود داشته يا اصلاً نبوده، مثلاً بزرگ ترين تمدن هاي قديم و جديد، دورِ مديترانه است. ولي در مناطقِ استوايي، تمدنِ زيادي نيست. اول نژادِ سفيد و بعد زرد، ولي سرخ و سياه، تمدني به آنها معروف نيست.

3. غريزۀ نوعِ انسان که موجودي است ( حرفي است که اروپايي ها ميزنند مثلِ ولتر ) طبعا و به طورِ غريزي تمدن ساز و شهر نشين. در اين صورت عامل، نژاد و جغرافيا نيست، اراده و آگاهي و علم نيست، مثلِ زنبور عسل که اصلاً نمي تواند طرزِ ديگري زندگي کند و تصميم و فکر در آن مطرح نيست.

4. عاملِ انديشه، اراده و آفرينندگيِ انسان. انسان موجودي است که غير از وجهِ اشتراکش با حيوان و نبات ( نمو کنندگي )، آنچه “منِ” انسانيِ او را مي سازد سه خصوصيت است : علم، اراده، و ايده آل آفريني و آفرينندگي ( آنچه که ايده آلش هست، مي تواند بيافريند = آفرينندگي ) مثلِ صحبت با تلفن که اول ايده آل بود و بعد که آفريده شد، آفرينندگي است. ايده آل، يعني انسان به آنچه که هست قانع نيست و اگر ايده آليست نبود دست به آفرينندگي نميزد، دست به آفرينشِ چيزي مي زند که ميخواهد، ولي در طبيعت وجود ندارد.

تمدن معلولِ چهار عامل است ( با اراده و آگاهيِ خودش ) :

1. قوانين جِبريِ موجود در متنِ زندگيِ اجتماعي : يعني پس از تشکيلِ جامعه، خود به خود بدونِ خواستۀ افراد، جامعه به طرفِ تکاملِ نظام هاي اجتماعي پيش مي رود. قوانينِ موجود در متنِ جامعه، جامعه را به طرفِ تکامل مي کشاندَ.

2. قراردادِ اجتماعي : يعني انسا نها با هم قرارداد بسته اند که اجتماعي زندگي کنند و بر اساسِ آن زندگيِ اجتماعيِ خود را آگاهانه ادامه ميدهند و تمدن معلولِ آن است. ( تزِ روسو )

3. عشق و گرسنگي : به معنيِ اعم يعني نيازِ مادي و معنويِ آدمي ( يعني احتياج ) و اين نيازها او را به حرکت وا مي داشته اند، که دو وجهۀ تمدن هم ناشي از اين دو عامل است، بعضي آثار، فقط زاييدۀ عشق و بعضي، رفعِ نيازِ مادي است ( سِحر و خانه ). ( تزِ شيلر )

4. تدافع و تهاجم : آدمي در زندگي، يا در حالِ تدافع است يا تهاجم. در حالِ تدافع، در برابرِ حملۀ طبيعت و دشمن ( خواه رقيب، انسان باشد يا حيوان ) براي جلوگيري دست به کاري ميزد که او را به کشف و خلق و ابداع وا ميداشته و يا حالتِ تهاجم نسبت به هر دو، براي استثمار يا نابود کردنِ آنها داشت. مجموعۀ اين کشمکش و تناقضِ درونِ جامعۀ بشريت، تمدن را به وجود آورده “تاين بي” به يک نوع ديالکتيکِ اجتماعي معتقد است؛ تهاجم، تز؛ تدافع، آنتي تز و تمدن، سنتز.

در دو جامعه، تمدن به وجود نيامده :

1. جاييکه زمين خشک و غير قابلِ زيست بوده و نمي توانسته اند به آن حمله کنند.

2. در جايي که طبيعت برکتِ فراوان داشته، بنابراين، نه با هم ميجنگيدند و نه با طبيعت. در آمريکاي شمالي و اروپا تمدن به وجود نيامده، در ايران به وجود آمدۀ در بين النهرين و همچنين در سومر که زمين ها باتلاقي بوده و کار و کوشش آنها را مجبور به اختراع و کوشش و انديشيدن ميکرده و در يونان که شاملِ جزايرِ بسيار است و بايد بر دريا مسلط شوند، تمدن به وجود آمده است.

جنگ با طبيعتِ نامساعد، تمدن را به وجود مي آوَرَد ( تاين بي ). يکي ديالکتيکِ طبيعت و انسان و يکي انسان و انسان، محيطِ جغرافيايي، عواملِ نژادي، غريزۀ نوعِ انسان که موجودي است مدنيِ بالطبع، عاملِ انديشه، اراده، آفرينندگيِ انسان، قوانينِ جبريِ موجود در متنِ زندگيِ اجتماعي، قراردادِ اجتماعي، عشق و گرسنگي، تدافع و تهاجم، مجموعۀ اين تيترها دربارۀ عاملِ به وجود آورندۀ تمدن مطرحند.

تعريفِ فرهنگ از امِه سِه زِر : نويسندۀ سياه پوستِ معاصر که در فرانسه زندگي ميکند و از نژادِ سياه دفاع کرده، اهميتِ بزرگي در دنيا دارد. اين مسألۀ مبارزه با استعمار در نظرِ کساني که با آگاهيِ دقيق استعمار را مي شناسند و با آن مبارزه ميکنند غير از مفهومي است که در ذهنِ شبه روشنفکرانِ ماست. شناختنِ وجهۀ فرهنگيِ استعمار در دنياي امروز پديدۀ تازه اي است از استعمار که در دنياي امروز مطرح شده و در صدرِ همۀ مبارزه ها، مبارزه با آن است.

در زمانِ ما مبارزه با استعمارگران، فحش دادن يا بد گفتن و يا مبارزۀ سياسي کردن است، در صورتي که امروز قبل از اينکه استعمار يک وجهۀ اجتماعي، اقتصادي، سياسي و نظامي داشته باشد، وجهۀ فرهنگي دارد که تازگي از طرفِ روشنفکرانِ دنيا مطرح شدۀ بزرگ ترين شاخصۀ روشنفکران در دنياي امروز، شناختنِ وجهۀ فرهنگيِ استعمار است. مبارزۀ فرهنگي با استعمار، در صدرِ همۀ مبارزاتِ زمان است، يعني زدنِ ريشۀ امپرياليسمِ جهاني. شناختنِ وجهۀ استعمار در دو زمينه مطرح است :

1. اثرِ استعمار در فرهنگِ اروپايي

2. اثرِ استعمار در فرهنگِ استعمار زده ها

بهترين کتابي که در اين مورد نوشته شده کتابي به نامِ “شَمايلِ استعمار زده و شَمايلِ استعمارگر” از آلبر مَمَي روشنفکرِ تونسي است که اسمِ اصليش “پرُتره” است و من شمايل ترجمه کرده ام ( چهره قيافه ).

در زبانِ فارسي شمايل به چه چيزِ خاصي گفته ميشود، به پرده هايي که صورتِ مقدسينِ مذهبي و دشمنانِ شان را نقش کرده اند و دوره گردها آنها را دورِ دهات ميگردانند و از اين راه نان مي خورند که اين عمل، شمايل گرداني نام دارد. عملِ شمايل گرداني در ظاهر براي نجاتِ مردم از گناه است، کارِ خيري است، ولي در واقع براي پول است.

استعمار به اين شکل واردِ کشورهاي آسيايي و آفريقايي شده اول به نامِ آوردنِ پيغامِ خداوند و هدايت به دينِ حق آمده است و کارِ شمايل گردانها را ميکرده و ادعاي ديگرِ او مبني بر وارد کردنِ تمدن به اين کشورها و جوامع و انتقالِ اين جامعه و مردم است از مرحلۀ وحشي گري به مرحلۀ پيشرفت و تمدن و آبادي.

کُلنياليسم ( COLONIALISME ) يعني کُلنُي نشيني که يک اقليتِ اروپايي را در گوشه اي از آسيا يا آفريقا بنشانند که به کشت و کشاوزي بپردازند ( مثلاً مشهد يک کُلنُيِ يهود داشت در عيدگاه و يک کُلنُيِ ارامنه داريم در جُلفا ). در گذشته و در قرونِ وسطي کلني وجود داشته، به طوريکه برخي از شهرهاي يونان کلني نشين بودۀ در قرونِ جديد براي کارِ اقتصادي، سرمايه دارِ اروپايي مي آمد آنجا کار مي کرد، از کارگرِ ارزان استفاده ميکرد و درآمدِ زيادش را در کشورِ خودش خرج ميکرد يا در همان کشور زندگيِ اشرافي براي خود ترتيب ميداد.

اما وقتي اروپايي خواست کلمۀ کلني نشيي را براي سياه پوستِ آفريقايي ترجمه کند، “تمدن بخشي”، “بشارتِ مذهبي” و “عمران و آبادي” معني کرد. براي سياه پوست ها گفته اند : عملِ کلني يک عملِ تمدن بخشي و تمدن دادن و متمدن ساختن و بشارت است، که اروپايي رسالت دارد که برود تمامِ مردمِ جهان را به مذهبِ حقِ مسيح هدايت کند و مي خواهد اين ممالکِ عقب مانده را با فداکاري آباد کند و متمدن و مؤمن سازد. آلبر ممي ميگويد : ورودِ استعمار به کشورهاي آسيايي و آفريقايي شبيهِ به عملِ شمايل گرداني در دهات است که در ظاهر براي روشن کردنِ مردم و اخلاق و معنويات، ولي در باطن براي خالي کردنِ جيبِ مردم است.

آلبر ممي مي خواهد بگويد که نقشِ استعمار هميشه تا کنون بنابر اثري که روي تمدن و فرهنگ و معنويت و انسانيتِ آسيايي و آفريقايي داشته، بررسي مي شده در صورتي که نيمۀ ديگرِ آن فراموش شده و آن تأثيري است که استعمار روي استعمارگر مي گذارَد، يعني روي فرهنگ و تمدنِ استعمارگر هم اثر گذاشته.

مثلِ اينکه ما هميشه قضاوت ميکنيم روي مهاجم و قاتل و جاني در حالي که بايد روي هر دو، قاتل و مقتول مطالعه شود. اين عمل يکي را به قتل رسانده و ديگري را تبديل به حيوانِ وحشي و گرگ کرده است.

اين موضوع در طولِ تاريخ ثابت شده است، مثلاً خاور مِيانه و خاور دور و آفريقا که تمدنها و نوابغِ بزرگ در آن به وجود آمده و داراي رجالِ نظامي، سياسي، هنري، ادبي و غيره بوده و کشورهاي ديگر را مستعمره ميکرده اند، حالا بدل به جامعۀ مُنحطي شده که کمبودِ سواد و خط دارد، يا جوامعي که دنيا را اداره ميکرده اند حالا بايد قَيِم داشته باشند.

از طرفي فرانسه که حاويِ ويکتور هوگوها و روبسپيرها و قانون گذاران بوده، حالا جاي آدمکشها است ژنرال سالان و افرادِ جانيِ ديگري به دنيا ميدهدکه نظيرش قبلاً نبوده و حالا آدمخوارِ آدمکُش شدۀ اين در اثرِ تأثيرِ استعمار بر خودِ جامعۀ استعمارگر است. اين همان فرانسه اي است که انقلابِ کبير را به وجود آورد. به قولِ امه سه زر بورژوازيِ فرانسه بزرگ ترين افتخارات را دارد : رنسانس مالِ بورژوا است، و نيز، سازمانِ ملل، کشفيات، اختراعات، توسعۀ جهان بيني، مليت، اومانيسم، آثارِ ادبي، دموکراسي، حقوقِ فردي، تساويِ حقوقِ نژادي در قرونِ 17 و 18 و 19 . ولي چرا بورژوازي که اين همه افتخارات داشته، حالا پست و داراي بدترين فکر و انديشۀ آدمخواري شده، در حالي که از لحاظِ طبقاتِ اجتماعي بهترين بوده، بورژوازي که همۀ افتخاراتِ بشر پرستانه را داشته و به جرمِ آزاديخواهيش از فئوداليسم فحش خورده، چرا تبديل به گرگ شده ( استعمار او را بدل کرده است ) که آسيايي و آفريقايي او را جنايتکار مي داند ؟

استعمار، هر دو شمايل را مسخ کرده، استعمارگر و استعمار زده را و در هر دو فرهنگ اثر گذاشته است. امه سه زر مي گويد که فرهنگ عبارت است از وجوهِ خاصِ قومي، ملي و نژادي. در صورتي که تمدن عبارت است از نمايندۀ وجوهِ عامِ بشريت، پس تعريفي که من کردم به اين شکل تغيير ميکند :

تمدن عبارت است از مجموعۀ اندوخته ها و ساخته هاي معنوي و مادي در طولِ تاريخِ انسان و فرهنگ عبارت است از مجموعۀ ساخته ها و اندوخته هاي مادي و معنويِ يک قوم يا نژاد يا مليتِ خاص در طولِ تاريخ، بنابراين نميتوانيم بگوييم تمدنِ اسلام و مسيحيت يا شرقي و غربي، بلکه بايد گفت تمدنِ قرنِ 17 ، 15 و 5 . چون تمدن انتسابش به يک نژادِ خاص نيست، بلکه مربوط به بشريت است. فقط ممکن است به يک منطقه اي خاص بيشتر توجه کند ولي اين ناحيه نمي تواند خود به تنهايي محلِ تمدن و پيشرفت و فرهنگ باشد. پس تمدن منسوب به بشريت است ولي فرهنگ خاصِ يک قوم است : فرهنگِ سياه پوست، زرد و شرق و غرب.

آپولو مالِ آمريکا و سفيد يا سياه نيست، مالِ بشريت است. مربوط به تمدنِ بشر است. حتي کسي که در 7 هزار سالِ پيش بادبادک را ساخته در ساختنِ آپولو شريک است. بنابراين مربوط به همۀ اقوام است.

ولي در شعر يک خصوصيتِ قومي وجود دارد، خصوصيتِ يک قوم را فرهنگ در خودش متبلور ميکند مثلِ زبانِ فارسي، ولي در رشدِ زبانِ فارسي بربر و ترک و عرب نيز دخالت داشته اند. هنر خصوصيتِ قومي دارد، افسانه ها خصوصيتِ قومي دارند بنابراين جزءِ فرهنگ هستند، تمدن خصوصيتِ قومي را متبلور نميکند. در همين زبانِ فارسي خصوصيت اي است که خاصِ فارسي زبانان است.

سيبويه اولين کسي است که نحو را اختراع کرده و همه او را عرب ميدانستند و خودش هم به اين امر تظاهر ميکرد، در حالي که ايراني بوده و از يک جمله که يک روز گفت به رازش پي بردند و فهميدند که عرب نيست ( بکُش چراغ را ).

زبان تنها کلمات نيست، بلکه داراي يک نوع برداشت و تلقي است که خصوصيتِ قومي را مي رساند ولو همۀ کلمات را از خارج گرفته باشد. مِرآت وزيرِ فرهنگِ سابق، به زبانِ فرانسه اصلاحاتِ فارسي را تحت اللفظي ترجمه ميکرد ( مثلاً تو کجا، اينجا کجا ! ) و از اين قبيل، اينها خصوصيتِ قومي است.

تبصره : نظريۀ امه سه زر نيمي از اين حرف است. درست است که اصولا ما، هم يک فرهنگِ بشري داريم و هم يک فرهنگِ قومي مانند اخلاق. نيمي از اخلاق جنبۀ بشري دارد، نيمي قومي. اشعارِ خيام جنبۀ فرهنگِ جهاني دارد، همين طور بابا طاهر. ميبينيم که اشعارِ اينها را هر اروپايي يا هر کسي که بخواند يک جور متأثر مي شود. خيام مي گويد : اين کوزه چو من عاشقِ زاري بوده است، که مربوط به فرهنگِ قومي نيست، در سطحِ فرهنگِ جهاني است و بعد از اينها، اشعارِ مولوي است مثلاً پيرِچنگيِ مولوي. مولوي چون وابسته به مذهبِ خاصي است، جنبۀ جهانيش کمتر است. يا مثلاً شاهنامه جنبۀ فرهنگِ قويِ قومي دارد و جنبۀ جهانيش ضعيف است. در شاهنامه، ايراني در برابرِ ترک و مغول است و رستم در برابرِ اسفنديار است.

اخلاق اي جنبۀ قومي دارد که به شرايطِ اقتصادي و اجتماعي و يک نژاد بستگي دارد. اگر اينها عوض شود اخلاق عوض مي شود. نيمۀ اولِ اخلاق که اخلاقِ انساني و ماوراءِ طبقاتي و ماوراءِ تاريخي و ماوراءِ زماني است، اخلاقِ جهاني است. اختلافِ کليِ اخلاقِ طبقاتي، جنگِ ارزش هاي طبقاتي است ( کُلفَتها و خانمها، اختلافِ طبقاتي ).

نيمۀ دوم، اخلاقِ ابدي و مطلق است، به وضعِ حکومتي و طبقۀ اشراف و بورژوا و سيستمِ اجتماعي و اقتصادي مربوط نيست، بلکه اخلاقِ مطلق است و انسان ستايشگرِ اين فضيلت است. مثلِ اصلِ فدا کردنِ منافعِ خود براي ديگران که در تمامِ جوامع با ارزش است. در تمامِ حکومتها و سيستم ها، قهرمانان شبيهِ هم هستند. آرش جانش را براي ملتش دادۀ در سوسياليسم و سرمايه داري هم همه اين چنين قهرماناني را ميپرستند.

در طولِ تاريخِ همۀ اقوام، ارزش هاي اخلاقي و فضيلتي تغيير ميکنند ( وضعِ دختران در جامعۀ خودِ ما ) ولي اين اصل هرگز تغيير نمي کند که در همۀ قرون، مذهبها و در همۀ سيستم هاي اجتماعي، اقتصادي، قهرمانِ ملت ها شبيهِ هم اند. آرشِ کمانگير را در فئوداليته ميپسندند، در سوسياليسم هم همين را مي پسندند، سرمايه دار هم همين را ميپسندد. ممکن است ملتها براي وطنِشان ارزش قائل نباشند ولي براي قهرمانان اي که در راهِ وطنِشان از بين رفته اند ارزش قائل خواهند بود. فدا کردنِ منافعِ ديگران به خاطرِ منافعِ خود، شرِ مطلق است.

اما خير و شر چيست ؟ در دوره هاي مختلف تغيير مي کند. اگر کسي نيازهاي معنوي را ترجيح بدهد به نيازهاي مادي، همه ستايشگرش هستند. اما نيازهاي معنوي کدام است، مادي کدام ؟ در جوامعِ مختلف تغيير ميکند.

در مسائلِ اخلاقي، فضايلِ قومي و نسِبي داريم و همچنين فضايلِ مطلق که مربوط به فرهنگِ بشريت است. فضايلِ نسِبي مربوط به فرهنگِ قومي است. شخصيت هاي مثنوي از تعاليِ روحي در برابرِ محيط دفاع ميکنند که اخلاقِ بشري است. جاز فريادِ سياه پوست است ولي رستمِ شاهنامه از مليتِ ايران دفاع ميکند. شعرِ مولوي و حافظ جهاني، ولي شاهنامه قومي است. ترُک که شاهنامه را ميخواندَ طرفدارِ اسفنديار است و ايراني طرفدارِ رستم که در برابرِ هم قرار ميگيرند، ولي در برابرِ مثنوي همه بي تفاوت اند. از فردوسي قومي تر، اشعارِ محلي است که روي سنت هاي آنجا ساخته شده اند و براي غير ايراني مفهوم نيستند.

خيام از مولوي جهاني تر است، چون مولوي رنگِ مذهب دارد ولي خيام ” انسانِ در برابر طبيعت است” و مولوي، ” انسانِ اشِراقي در برابرِ عرب و ترُک است”.

پس تمدن مجموعۀ ساخته ها و اندوخته هاي مادي و معنويِ جامعۀ انساني است، اما اين تمدن و فرهنگ گاه جنبۀ نسِبي و قومي و منطقه اي دارد و گاه تمدن و فرهنگ جنبۀ بشري و جهاني و ابدي. فرقِ فرهنگِ قومي و بشري اينست که رشدِ فرهنگِ قومي، انشعابي و رشدِ فرهنگِ جهاني، تسلسلي است. دُرُشکه و بخاري و هواپيما دنبالِ هم رشد مي کنند که تسلسلي است، ولي قومي، مسيرِ قوم و جامعۀ خودش را طي ميکند و با ضعف و انحطاطِ قوم، تمدنش هم قوسِ نزولي را طي مي کند. اما در فرهنگِ جهاني، اگر فرهنگ مالِ يک قوم باشد به قوم ها و ملتهاي مختلف مي رسد. مجسمه سازي که جزءِ فرهنگهاي جهاني است از بين النهرين به يونان و روم و اروپا ميرود و ترقي ميکند، ولي ميتولوژيِ يونان قومي است، که از يونانِ 1200 ق.م به هومر مي رسد و بعد مُنحط مي شود، ميتولوژي دچارِ انحطاط ميشود و ما بعد از ايلياد ديگر به آن خوبي نداريم، چون بشريت دنبالش را نگرفته، در همان حد متوقف شده است. ولي علم جنبۀ جهاني دارد.

مسيرِ علم از بين النهرين به يونان و از آنجا به روم رفته و بعد از انحطاطِ روم، در اسلام و پس از انحطاطِ اسلام، در اروپا ادامه يافته و متوقف نشده است و در صورتِ رکودِ اروپا، دنبالۀ خود را در شرق ادامه خواهد داد.

ولي ادبياتِ قومي تکه تکه است در حالي که ادبياتِ جهاني تسلسلي است. در چين، در سه هزار سالِ قبل، ادبيات به اوجش مي رسد ولي بعد متوقف ميشود. در هند، در چهارهزار سال قبل در اوج بود، ولي بعد متوقف شد. در ادبياتِ قومي هم، جاي پاي اقوامِ ديگر مشاهده مي شود، ولي ادبياتِ قومي در بطنِ خودِ قوم تکامل مي يابد، در آن زاده ميشود و در آن ميميرد. ولي ادبياتِ جهاني را ملل به يکديگر پاس ميدهند و رشد ميکند. فرهنگ و تمدنِ بشري در هر ملتي و همچنين فرهنگ و تمدنِ قومي عواملي هستند که در بررسيِ مکتب هاي مختلفِ جامعه شناسي موردِ استفاده قرار ميگيرند.

آيا شهرنشيني ظرفِ تمدن است يا تکه اي از تمدن ؟

وقتي عامل روشن بشود و تکنيک و تحولِ اجتماعي از صورتي به صورتِ ديگر مفهوم شود، تمدن هم معلوم ميشود زيرا جامعه چهره اي است از تمدن و تمدن مترادفِ جامعه است. جامعه چهره اي است از تمدن و ممکن نيست تمدن وجود داشته باشد، ولي جامعه وجود نداشته باشد و برعکس شهر غير از جامعه است، شهر يک ظرفِ مکاني و يک نظامِ مکاني و ساختماني در زندگيِ بشر است اما جامعه يک نظامِ خاصي است که بر تجمع و زندگيِ دسته جمعيِ آدمي حاکم است و اين دو با هم يکي نيست. هيچ ترديدي نيست که جامعه همان تمدن است و هر دو لازم و ملزومِ يکديگرند ولي در اينکه تمدن و شهرنشيني يکي است، شک هست. شهر جزءِ تمدن و يکي از عناصرِ تشکيل دهندۀ تمدن است ( ساخته هاي مادي و معنويِ انسان که طبيعت فاقدِ آن است و انسان آن را مي سازد تمدن است ) وقتي ساخت يکي از عناصرِ طبيعت را مي سازد.

شهر نيز يکي از ساخته هاي ماديِ انسان است، شهر ظرفِ تمدن نيست، بلکه جزءِ تمدن است. وقتي به تمدن ميگوييم شهرنشيني تمدن را اسم گذاري کرده ايم به ظرفش، کل را به جزء اسم گذاري کرده ايم، شهر غير از شهرنشيني است ولي هم شهر و هم شهرنشيني که اولي ساختۀ مادي و دومي ساختۀ معنويِ انسان است جزءِ تمدن هستند. تمامِ پيکرۀ عظيمِ تمدن را اسم گذاري کرد هايم روي يک جزء و آن شهرنشيني است.

تمدن خط را به وجود مي آوَرَد ولي خط جزءِ تمدن است. ( نوع با درجه فرق دارد مثلاً بيل و موشک هر دو وسيله است و هر دو نشانۀ تمدن منتهي نوعِ آن فرق دارد و درجۀ تکاملِ آن). ساخته هاي معنوي هم جزءِ تمدن است مثلاً فلان روش را گاندي اتخاذ کرده که يک ساختۀ معنوي است و در برابرِ ساختمانِ 80 طبقه اي که امريکايي ميسازد، هر دو جزءِ تمدن است.

مدنيت يا شهرنشيني جزءِ انسان است، ساخته و اندوختۀ انساني است، با انسان هست اما انساني نيست. هر چه که از انسان سر مي زند، انساني نيست، زيرا انسان در بعضي خصوصيات شريک با حيوان است و فقط آنچه که جزءِ خصوصيت و ويژگيِ انسان است، انساني است. چهار عامل انسان را مي سازد : اراده، آگاهي، ايده آل آفريني و آفرينندگي.

انسان هميشه خواهانِ ماوراءِ موجود است. انسان ساخته و پرداختۀ اين خصوصياتِ چهارگانۀ بشر مي باشد. آيا محيطِ جغرافيايي در تمدن مؤثر است ؟ اولين مکت باي که در قرونِ جديد بينهايت صدا کرد و بشريت را به شدت تحتِ تأثيرِ خود قرار داد مکتبِ ” اصالتِ طبيعت” است که در برابرِ مذهب و متافيزيک، اومانيسم، راديکاليسم، ايده آليسم. و به معنيِ اخص در برابرِ ماترياليسم هم هست.

دسته‌ها
دانلود کتاب های الکترونیکی (pdf)

دانلود کتاب مذهب علیه مذهب

نام کتاب

دانلود کتاب مذهب علیه مذهب (دانلود+)

نويسنده

دکتر علی شریعتی

موضوع

مذهب + بازیچه + علیه مذهب + سخنرانی + کتاب الترونیکی

رمز ( پسورد )

www.tarikhema.ir

تهيه توسط

اني کاظمي

00000 حجم دانلود کتاب

5.059 کيلوبايت (KB)

قالب کتاب

PDF – پي دي اف

منبع الکترونيکي

دانلود کتاب های دکتر علی شریعتی

دسته‌ها
بررسی و نقد ها زندگینامه یا بیوگرافی شریعتی و روشنفکری

‌روشنفكري‌ و دكتر شريعتي‌

‌دكتر عبدالحسين‌ خسروپناه‌

بيش‌ از صد سال‌ است‌ كه‌ جوامع‌ مشرق‌زمين‌ با گذشته‌ي‌ قرون‌ وسطايي‌ و سير تحولات‌ مغرب‌زمين‌ و انتقال‌ آن‌ به‌ جهان‌ نوين‌ آشنا شده‌اند اين‌ بيداري، متفكران‌ مسلمان‌ را در روند نوگرايي‌ و پاسخ‌ به‌ پرسش‌هاي‌ متنوعي‌ از جمله‌ علل‌ انحطاط‌ و عقب‌ماندگي‌ قرار داد و جريان‌هاي‌ روشنفكري‌ را در كشورهاي‌ اسلامي‌ ظاهر ساخت. شريعتي‌ از معدود شخصيت‌هاي‌ علمي‌ قبل‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ است‌ كه‌ در جريان‌ روشنفكري‌ ديني، گام‌هاي‌ بلندي‌ برداشت‌ و در باب‌ چيستي، رسالت، ويژگي‌ها و آفات‌ روشنفكري، مطالب‌ فراواني‌ را نگاشت. وي‌ دانشوري‌ دردمند، متدين‌ و بسيار پر جنب‌وجوش‌ بود. پرسش‌ از غفلت‌ و سير قهقرايي‌ مسلمين‌ و توجه‌ به‌ غرب‌زدگي‌ و حضور دين‌ در عرصه‌ي‌ اجتماع‌ و نقش‌ و كاركرد دين‌ در زندگي‌ بشر و رابطه‌ تجدد و دينداري، از مهم‌ترين‌ دغدغه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ به‌ شمار مي‌رود، به‌ همين‌ جهت‌ شناختن‌ و شناساندن‌ شريعتي‌ در اين‌ عصر نيز از تكاليف‌ متفكران‌ مي‌باشد و اينك‌ انديشه‌هاي‌ آن‌ متفكر فرزانه‌ را در ابواب‌ ذيل‌ گزارش‌ مي‌دهيم.

دسته‌ها
اسلام شناسی بررسی و نقد ها

پروژه‏ي ناتمام شريعتی: پروتستانتيسم اسلامی

علي قاسمي

چكيده: درباره‏ي استراتژي شريعتي آراي گوناگوني مطرح شده است. نويسنده‏ي مقاله‏ي حاضر راه‏كار پيشنهادي او را استقرار پروتستانتيسم اسلامي، با روايتي سازگار با وضعيت ذهني و عيني جامعه‏ي ايران، مي‏داند در جوامعي كه مذهب در حيات اجتماعي حضوري زنده و فعال دارد، شريعتي راهبرد اصلاح ديني را در فراهم‏آوري شرايط براي ورود به تمدن جديد ضروري مي‏دانست.

پس از گذشت ربع قرن از فقدان شريعتي، هنوز باب بحث درباره‏ي استراتژي او گشوده است. از ميان صورت‏بندي‏هايي كه در اين باره عرضه شده است برخي بر اين باورند كه او در پي استقرار بنيان‏هاي تفكر مدرن بود؛ برخي ديگر او را بنيان‏گذار سنت‏گرايي ايراني به شمار مي‏آورند؛ گروهي انديشه‏ي شريعتي را مبلغ روايتي از سكولاريسم مي‏دانند و برخي ديگر تحقق پارادايم ايدئولوژيك را جوهره‏ي فكر او تلقي مي‏كنند. مقاله‏ي حاضر راه‏كار پيش‏نهادي او را استقرار پروتستانتيسم اسلامي، با روايتي سازگار با موقعيت ذهني و عيني جامعه‏ي ايران مي‏داند.