دسته‌ها
حج خاطرات طرحی از یک زندگی

گریه پس از خنده

حداقل بیست نفری بودیم که برای دیدن غار (( حراء )) ، (( جبل النور )) را صعود می کردیم . همه جوان بودند و عموما دانشجویانی که در اروپا یا امریکا تحصل می کردند و اینک به طور آزاد و به دور از چشم ساواک دور دکتر جمع شده بودند . برای من دیدن این چهره های مصمم و بیدار دلی که امیدهای آینده به شمار می رفتنند ، روشنی چشم بود . انگار گردش و کوهنوردی صبح جمعه است ، همه خوشحال و خندان بودیم ، می گفتیم و می خندیدیم اما نمی دانم چرا دکتر گرفته و غمگین بود در خودش فرو رفته بود و حرفی نمی زد ساکت و آرام و سر به زیر بالا می رفت و با کسی سخنی نمی گفت !


در بازگشت از غار در کنار راه در محل مسطحی برای رفع خستگی نشستیم تا عرقمان خشک شود و خنک شویم ولی هنوز گرم گفتگو و بحثهای تمام نشدنی بودیم . دکتر که هنوز از خود خارج نشده بود با لحنی که رنگ ملایمی از توبیخ و تنبیه در آن احساس می شد خطاب به جمع گفت : متوجه هستید کجا آمده ایم ؟ طنین وحی را در این صخره ها به گوش جانتان نمی شنوید ؟ چشم بصیرتتان چهره نورانی پیامبر را نمی بیند که سالی یک بار در این کوه با خود خلوت و با خدای خویش راز و نیاز می کرد ؟ دلتان دردهای او را برای فقر و بدبختیهای مردم احساس نیم کند ؟ می دانید کجا امده اید که حواستان جای دیگر است ؟
و همین طور ادامه داد … از دوران کودکی پیامبر و یتیمی های تکرای و مضاعفش گفت . از رنجها و مصائب و مشکلاتش از مهر و محبت و سادگی و صفایش از امانت و اخلاصش و از …
کسانی که از کناره راه عبور می کردند وقتی به این جمع می رسیدند لحظه ای توقف می کردند تا بفهمند چرا این جوانان می گریند ! آنها نمی دانستند اینها دقایقی قبل می خندیدند ! … برای آن اهل تسنن کمتر گریه می کنند بنابراین این صحنه را نمی توانستند برای خود توجیه کنند . شاید فکر می کردند آنجا قبر پدر و مادر این جمع است ! یادم نمی رود چند تا الجزایری با تعجب می پرسیدند اتفاقی افتاده است ؟
نیم ساعتی صحبت دکتر بیشتر طول نکشید که سر به زیر سرازیر شدیم . حالا ما ساکت بودیم و او حرف می زد . وقتی به پایین کوه رسیدیم همه نسخه ای از کپی نوار را از من وعده می گرفتند ، ضبط صوت را از مکه خریده بودم …1
تشنگی روحی و انگیزه های والا و متعالی علی نسبت به مظاهر و نشانه های معنویت دینی آنقدر شدید بود که وقتی در فضای معنوی قرار می گرفت دیگر شب و روز ، خستگی و تشنگی ، خواب و بیداری و … نمی شناخت .
9 ساعت سخنرانی !
نمی دانم چندمین سفر مکه اش بود ! چند سال بود که مرتب با کاروان حسینیه ارشاد همراهی می کرد . شنیده بودم چندین بار هم تنها آمده تا دلش را همراهی کند و به کوچه های تاریخی مکه و مدینه و کتابخانه های قدیمی . در جستجوی گمشده ای که بی تاب آن بود سری بزند . در تهران با او قول و قرار گذاشته و هماهنگ کرده بودیم که با تعدادی از جوانان ، مستمع کلاس و کلامش در حج باشیم . آن وقتها کاروان ارشاد 6 هزار تومان می گرفت و کاروانهای عادی 5/4 هزار تومان . همین مقدار اختلاف هم برای ما سنگین بود . به همین دلیل نهار و شام و خوابمان در کاروان دیگر بود و غذای روحی و بیداریمان در ارشاد .

1.خاطراتی از زنده یاد دکتر علی شریعتی ، بی جا ، بی تا
یک روز بعد از ظهر بود که بحث (( شرک و توحید )) را شروع کرد ، سه ساعت صحبت کرد .آنتراکی با چای و میوه دادند و صحبت ادامه پیدا کرد . سه ساعت دیگر صحبت کرد تا موقع شام ، به اصرار مسئولان آشپزخانه و اکراه مستمعین ، بار دیگر صحبت قطع شد و نیم ساعت سه ربعی صرف پذیرایی گردید. مستمعین شام می خوردند ولی حواسشان پای صحبت بود و مزه مطالب را می چشیدند . به سرعت سفره را جمع کردند و سه ساعت دیگر بحث ادامه پیدا کرد . ساعت از نیمه شب گذشته بود ، در میان مستمعین دو تا از روسای بانکهای کشور و دو سه تا تیمسار شاغل و بازنشسته عارف مسلک به همراه خانمهایشان نشسته بودند که گمان نمی کردم در عمرشان در چنین مجالسی شرکت کرده باشند . ولی گویا خواب از سرشان پریده بود . آنها طوری زل زده و سرشان را به جلو داده بودند گویی می خواهند گوینده را ببلعند ! چشمان من معمولا ساعت 11 شب طبق عادت سنگین می شود . ولی آن شب مثل پر سبک بود انگار اول صبح است . دکتر گفت حوصله داری گشتی در کوچه ها بزنیم ؟ به ساعتم نگاه کردم نزدیک نیمه شب بود . داشتم فکر می کردم که خانم جوانی پیش دستی کرد و گفت من هم می آیم . یک خانم امریکایی که به سختی هم فارسی حرف می زد به همراه شوهر ایرانی اش گفتند ما هم می آییم . خانم امریکایی مثل دکتر شریعتی جامعه شناسی دینی خوانده و دکترا گرفته بود ، اما شوهر جوانش که دستبند ضخیم نقره ای به دست داشت و زنجیری در وسط سینه اش که دکمه های آن را به عمد باز گذاشته بود (( الله )) طلایی را نشان می داد ، ظاهرا از خانواده های اشرافی مرفهی بود که گویا توسط خانم امریکایی مسلمان شده بود !!
5 نفری سرازیر کوچه های پرشیب و فراز مکه شدیم . شهر یکپارچه در خواب بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بود . از کنار برخی خانه های قدیمی تر که رد می شدیم ، توقفی می کرد و تاریخچه ای از بنا را بازگو می کرد ، اینجا امام حسین می نشسته ، اینجا را امام صادق اجاره کرده بود ، اینجا …
از یکی از کوچه ها به بام (( ابوقیس )) بالا رفتیم از آنجا کعبه مثل نگین نورانی در دل تاریکی می درخشید و جمعیتی که در آن ساعت شب ، هنوز پروانه وار بر گرد خانه می گشتند ، در اطراف صخره های سیاه ، سیاهان فقیر با حوله های سفید بر بدنهای سیاه ، نمادی از حقیقتی ورای این ظواهر ، مثل حواریون ، همان پاک جامه گان روشندل . روی یکی از سنگها نشسته بودیم ، نسیم خنکی بر گونه هایمان نوازش می داد و دکتر به آرامی سحرآمیز داستان رنجهای پیامبر در سالهای نخستین بعثت را بازگو می کرد ، شکنجه ها و آزارها ، محاصره و محرومیت دو ساله در دره تنگ ابیطالب ، مرگ ابوطالب و خدیجه و … سوره های ضحی و انشراح را در همان مکان و موقعیت واقعی خودش تفسیر می کرد که ناگهان بانگ اذان صبحگاهی ما را از این معراج ملکوتی به زمین زندگی آورد . همراه بقیه بیدار شدگان به سمت کعبه سرازیر شدیم تا نماز صبح را اقامه کنیم . این بی خوابی از آن بی خوابیهای کلافه کننده نبود ! بیدارمان کرده بود 1 .

1. همان . یکی از خصوصیات ویژه علی این بود که وقت و عمر خود را صرف موضوعات عمیق و تحقیقات معنوی می کرد و در مقابل از خواب و خوراک و تفریحات خود می گذشت.به همین منظور او در سال 1350 جهت مطالعات تاریخی به کشور عربستان سعودی سفر کرد.مترجم عرب زبان او که همراهش بود چنین گفته است:وقتی دکتر را بردیم به کوه احد تا دره ای که پیامبر در آن تنگه مخفی شده تا دشمنان او را نبینند و بتوانند سپاه را جمع کنند موقعی که آنجا را بازدید می کرد و آثار زمان حضرت رسول اکرم را در آن گرمای 60 درجه با رطوبت 90 درجه بررسی می کرد ناگهان از فرط گرما به زمین افتاد ضعف کرد و از حال رفت من به صورتش آب ریختم و بلندش کردم …
انگیزه قوی ، پایداری و شکیبایی در انگیزه ها و اهداف شناخته شده در زندگی علی ، موجب آن می شد که وی از محدوده زیست متعارف و معمولی خارج شود و در دنیای خاص خود را به وجود بیاورد :
از 7 صبح مقابل اقامتگاه کاروان ارشاد جمع شده بودیم تا به راهنمایی دکتر به مقتل شهدای (( احد )) برویم . همه منتظر بودند ولی از دکتر خبری نبود ، خودش ساعت 7 را تعیین کرده بود ولی نمی دانستیم کجا است همه جا سراغ او را گرفتیم تا پس از یک ساعت جستجو او را در گوشه حیاط روی چادر برزنتی تا شده مخصوص منی خفته یافتیم !؟ وقتی چشم خود را گشود و جمعیت پیرامون را دید وحشت کرد . فکر کرد اتفاقی افتاده است . گفتیم که یک ساعتی است که منتظرش هستیم با خونسردی انگار قراری در کار نبوده گفت : تازه خوابیده بودم ! طبق معمول شب را بیدار به مطالعه و نوشتن می پرداخت و بعد از نماز صبح می خوابید .
آبی به صورتش زده و راه افتادیم . وقتی به صحنه رسیدیم کامیوتر حافظه اش راه افتاده بود طوری وضعیت جبهه را شرح می داد که گویی همین دیروز بوده و خودش در آن نقش داشته است . پشت این سنگ وحشی کمین کرده بود ، حمزه اینجا افتاد ، تیراندازان از این تپه به این نقطه برای جمع کردن غنائم سرازیر شدند ، خالد بن ولید از این گوشه نخلستان احد را دور زد پیغمبر و یارانش پس از ضربه مهلک دشمن به این شکاف کوه پناه بردند و از این صخره ها بالا رفتند ، علی اینجا ایستاده بود ، زبیر آنجا بود ، ابوسفیان اینجا روی اسب ایستاده و رجز خوانی می کرد .
تمام صحنه های پیروزی و شکست جنگ را وجب به وجب مثل یک فرمانده نظامی تصویر و تحلیل می کرد . گویا تابستان گذشته به تنهایی برای انطباق اطلاعاتی که در کتابها خوانده بود یا صحنه واقعی مدتی در اینجا مستقر بوده است 1 .
آقای علی طهماسبی از دوستان علی ، خاطره ای از تلاشها و جستجوگریهای علی را که به انگیزه یافتن مزار ابوذر و ربذه در صحرای سوزان عربستان از زبان خود وی شنیده است به یاد می آورد :
به یاد دارم شریعتی را که وقتی از صحراهای سوزان عربستان بازگشته بود . خاطره ی خود را در جست و جوی ربذه و مزار ابوذر حکایت می کرد و این که چگونه توانسته بود پس از پرس و جوی بسیار از این و آن یک نفر راه بلد پیدا کند و بعد با او راهی ربذه شود . و بعد چگونه توانسته بود در آن صحرای خلوت و خاموش ابوذر را یکه و تنها بیابد و شبی را بی حضور هیچ کس با او همراه شود . وقتی این خاطره را واگویه می کرد چنان بود که گویی باز به صحرای ربذه رفته و انگار که برای هیچ مخاطبی سخن نمی گفت . در آن دم زائری بی تاب بود که واگویه های غریبانه اش را که چون سنگی سرد و خاموش در برابرش نشسته بودم بی تاب می کرد2 .

1. خاطرات آقای عبدالعلی بازرگان
2. دکتر شریعتی در آیینه خاطرات ص 341

برای علی بسیاری از نمادها و نشانه ها سرشار از رازهای سر به مهری بود که می باید در پرتو نگاه تاویلی باز گشوده شوند . روح جستجوگر و کنکاشگر او هر جا که گذارش به اماکن و فضاهای معنوی و یا خرابه های باستانی و یادگارها و میراث کهن بشری می افتاد ، با کنجکاوی به هر گوشه و کنار می نگریست و در پی نشانه ای ، رد پایی از عوالم معنوی و متعالی ساعتها به جستجو می پرداخت :
در مکه و مدینه شب و روز در کوه ها و بیابانها به تنهایی می گشت و تاریخ اسلام را در آن سرزمین به معاینه مطالعه می کرد : گردنه و میدان احد ، نبردگاه بدر ، محل حفر خندق ، خانه ی خدیجه ، محله ی بنی هاشم ، جایگاه قبیله ی بنی نجار ، خانه ی ابوایوب ، نخستین مسجدی را که علی ( ع ) در مدینه ساخته بود ، چاه هایی که امیر المومنین در حومه ی مدینه حفر کرده بود ، همه را با شم تاریخی و بینش تیز خود پیدا کرده بود . برای پیدایش این مراکز تاریخی پیاده در بیابان ها و هوای داغ و گاهی با شتر سواری در میان قبایل می گشت و همه را می نوشت و من نمی دانم این نوشته ها در کجاست ؟ 1

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)