دسته‌ها
كويريات (کویر) هبوط

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

این «بث الشکوی ها » نه کتاب است و نه مقالات ، « صمیمانه ترین نامه ها نامه هائی است که به” هیچ کس” می نویسم» و «سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند ». و اینها است « حرفهایی که هر کسی برای نگفتن دارد».

سخن ، چه شعر و چه نثر ، چه وحی و چه عقل ، به « دو شرط خارجی و قبلی » مقید است : یکی «عنوان » و دیگری« مخاطب». عنوان ، سخن را محدود و اسیر می کند و مخاطب رنگ خود را بر آن می زند …

در این کتاب – که «روح تنهایی در غربت این کویر ، با خود خویش ، حرف می زند » – سخن از این دو قید لاینفک هر سخنی  آزاد است که نه مسئول بیان و اثبات و تعلیم و تبلیغ « موضوع » هایی است که قبلا طرح شدهاست و نه محدود به مرز و سطح درک و رنگ ذوق و پسند و زمینه ی پذیرش و انفعال «مخاطب» هایی که از پیش تعیین گشته اند.

در گداز عمر و گذر از منزل های زندگی ، رنگ ها و طرح ها و حادثه ها و و برخوردهای ما با زندگی و دیگران و زمان و نیز احساس ما از «گذشته» ای دور که در «حال » زنده و حاضر است و در ما آمیخته و با ما در آویخته و نیز حالات شگفتی که در آن، یکباره می بینیم «هستی عالم» یا « بودن خویش » در برابرمان « طرح » شده است ، و نیز لحظات مأنوس و عفیفی که در بحبوحه ی دیگران و دیگرها ، با «خویش » برخورد می کنیم و در هم می نگریم و آشنایی می دهیم و با هم از بودن و از زیستن و از خلق و از حالات و رنج ها و آرزوهای خویش سخن می گوییم … این همه ، رنگ ها و طرح هائی که بر پرده ی دل ما نقش می کند و این نقش ها انفعالی در روح ما پدید می آورد که ما را از مسیری که با همگان بر آ« می تازیم ، «همچون ژنده پیلی که چون هوای انزوا کند از گله خویش کناره می گیرد و گوشه ای را در جنگل می جوید » ، لحظه و لحظاتی را کنار می کشد و در خلوت انزوای خویش ، در زیر باران تند اندیشه ها و دردها حیرتها می نشاند و بر سر غوغای ابرهای شوق زده و بیقرار اسفندی که در در درون به درد و شوق می گریند خاموشمان می دارد و در این حال که همه ی پراکندگی ها ی وجود و سراسیمگیهای زندگیمان ، در یک « با خویشتن بودن» ِ عریان و صمیمانه ، انس و آؤامش و وحدت گرفته اند ، با خود می اندیشیم ، احساس می کنیم و « حرف می زنیم ».

در این حال، سخن گفتن ، کلمات و تعبرات را برای «فهماندن موضوع خاصی» به «گروه معینی» «وسیله کردن» نیست. سخن گفتن ، خود جزئی از همان فهمیدن و احساس کردن است . سخن ، گفتنی می شود شبیه به «گفتگو کردن با خویش».

در آ« حالات که معنائی اندیشه را برآشفته است و احساسی روح را به حریق کشانده است ، در آن لحظات که ، خسته از ابتذال روز مرگی هائی که تمام لحظه های ما را پامال کرده ، و رنجور از ملال زندگی و رنج بیهودگی « بودن » خود مخاطب خویشیم یا دوستی همچون خویش را مخاطب خویش می گیریم و به حرف زدن ، نه « گفتن » به کسی و کسانی و از موضوع هائی ، گفتگو کردنی آزاد ، گفتگو کردنی شبیه «با خود آزاد و رها فکر کردن» ، شبیه با همدرد و مأنوس و محرمی «درددل کردن» ، گپ زدن نه از رنج خاصی در زندگی و دشواری خویش و امید ها و هراس ها و احلام بی تعین و بی حد و مرز ، می پردازیم ، در این حال ها و لحظه ها ، آ«چه طرح می شود موضوع سخن است نه آنچه طرح می کنیم.

در اینجا نفس«حرف زدن» اصالت دارد . سخن وسیله ی اثبات و انتقال نیست ، خود یک نوع « زندگی کردن» می شود.

***

من در اینجا تمرینی برای پدید آوردن سبکی تازه در نویسندگی نکرده ام ؛ اما چنین شده است ، که گویی در آ« ساعات که گرم خیالات و اندیشه هائی در خلوت تنهایی با خویش بوده ام و «بی خویش» می نوشته ام ، آنچه بر خیالم می گذشته و یا در دلم میآمده است ، بی هیچ کم و کاستی ، بر روی این صفحات نقش می بسته است، با همان عریانی و بی قیدی و بی نظمی و بی شائبگی و با همان صمیمیت و خلوص مطلقی که معانی و عواطف بر صفحه ی ضمیرم ، به سر انگشت خیال و خاطره وبه نیروی ادراک و احساس ، نقش می شده است.

آنچه در اینجا آمده ، گزیده ایست از هزاران صفحه «بث الشکوی »ها و «غزل» های غیر منظوم من در حالات و آنات ماورائی و مرموزی ، در گداز عمر ، که به جاذبه ی تاثری ، روح همه ی شعار و دثار خویش فرو می ریخته و از بند همه « بایستن»های همیشگیش می گریخته و در یک « با خویشتن بودنی، رها از ماسوایش»، در آتش آن «معنی» که مبتلایش شده است ، خاموش و صبور می گداخته است و اگر می بیند که با یک «معنی که سر در دنبال من داشته» و تسخیرم کرده است ، معنی های پیچیده و متراکم بسیار نیز همراه آمده و در من سر برداشته است ، از آن است که هر عاطفه ای که دردرون سر می زند و می روید و تمام بودن آدمی را فرا می گیرد ، کالبد همه ی دردها و خاطره ها و نیاز ها و آرزوهای مرده و مجهول واز یاد رفته را نیز بر می شورد و از روح خود در آن ها می دمد و می پرورد و قیامتی شگفت در گورستان ساکت درون بر پا می دارد و این رستاخیز را آنها که خواسته اند ، به نظم یا نثر برای «دیگران» گزارش کنند  تباه کرده اند و من هرگز به چنین کوشش بیهوده ای نپرداخته ام و ننوشته ام و نگفته ام و ، در آن لحظات جادوئی و غریب که در این رستاخیز بوده ام ، آنچه می دیده ام و می یافته ام ، خود ، علیرغم من و گاه بی خبر من « حرف و فعل و صوت » می یافته است و سخن می شده است و احساس می کرده ام که در این حالت ها ، نوشتن را بعنوان وسیله ای برای بیان و انتقال این افکار و عواطف استخدام نمی کرده ام و برای آنکه « بماند و بنمایم و بدانند »نمی نوشته ام ، بلکه تنها از آن رو می نوشته ام که « نمی توانسته ام ننویسم»! و در این هنگامه های بی خویشی که کلمات «هر یک انفجاری را به بند می کشیده اند » و روح را در تنگنای خفقان آور زیستن و بودن بی تاب می ساخته اند و دردها و حرف ها ، بی قرار و هراسان از خاموش مردن ، خود ، واژه های خویش را بر می گرفته اند و برای گفتن بر سرم می تاخته اند و من ، بی طاقت و دردمند ، زندانبانی را می مانسته ام که زندانیایش بر او شوریده باشند ، عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمام بودنم ، براستی حس می کرده ام که :

« نوشتن برای فراموش کردن است ، نه برای یاد آوری»

تنهایی صفت بارز « وضع انسانی» است . جوهر الهی «خودخواهی ، آزادی و آفرینندگی»- که نوع «بشر» را تا مرحله ی تکامل «انسان » بودن فرا می برد ، بیگانگی او را با طبیعت عنصری ، نظم کور و کائنات نا آگاه و بی احساسی که او را احاطه کرده اند ، توجیه می کند و مذهب و عشق و هنر سه جلوه ی این « روح غریب » است ، « این نی بریده از نیستانش » که هماره از فراق ، اضطراب ، حسرت ، انتظار و بیزاری و عشق می نالد و هر چه بیشتر به خود پی می برد تنها تر می شود و پیوندهای ناخودآگاهش با طبیعت می گسلد و از «ما» که در جامعه ای باستانی نیرومند و مسلط بود ، می برد و به « من » می رسد و آنگاه بریده از جهان و جدا از جمع ، درد « اختیار » و هراس « رهائی » بیقرار و مضطربش می کند و می کوشد تا با تخدیر و مستی ، آن را فراموش کند و لحظه ای از آن بیاساید و یا به کمند عشق ، از رهایی رها شود و با دلی پیوند گیرد و یا به اعجاز هنر ، طبیعت را با خویش آشنا و همدرد سازد و خود را با دیگران تفاهم و خویشاوندی بخشد و پیوند هایی را که با خودآگاهی عقلی گسست با بیان آفرینش هنری « اتصال» دهد و یا از این تنگنای بیدرد و بیگانه ، به درون خیزد و بر بال روح بیتاب خویش بنشیند و ، به نیروی عشق و هدایت عرفان ، به آن « نمی دانم کجای» آشنائی که اینجا نیست بگریزد و یا به دعوت پیامی غیبی و راهبری رسولی که از آنجا خبر آورده است ، خود را نجات دهد و اگر نه پیام غیب را باور کرد و نه الهام دل را ، نه عشق قرارش بخشید و نه هنر نگاهش داشت و او ماند و  آنچه پیدا هست ، باید تا «شراب » فراموشیش بخشد و یا «انتحار» خلاصیش دهد ، که تنها موهبتی که میتواند آدمی را با «همه اش ، همین!» اشباع کند و در این دور باطل « تولید برای مصرف و مصرف برای تولید» و «آسایش فدای تأ مین وسایل آسایش »! خوشبخت سازد ، « حماقت »است و دریغا که حماقت هم موهبتی است خدادادی ، زیرا ، آدمی می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که «نفهمد».

***

بگفته ی شاندل :«نتایج یکی از موثق تین دلایل توجیه «وسایل » است اما اگر تنها نتیجه را ملاک ارزشیابی وسیله تلقی کنیم ، این خطر که ارزش هایی بالاتر از نتیجه را وسیله ی ان کرده باشیم بسیار است ».

بی شک مواقع خاصی در شرایط گذرای زندگی و تاریخ فرا می رسد که باید چنین بکنیم . ضرورت گاه «ترجیح بلا مرجح» را ایجاب می کند. هنگامیکه که سیل هجوم می آورد و یا حرق در شهر می افتد «وظیفه ی » همه مشخص است . آنگاه که گرسنگی بیداد می کند ، سخن گفتن از مائده های روحی خیانت است ، نه تنها به زندگی مادی ، که به معنویت روحانی نیز هم؛ بر خلاف سخن سعدی ، اندرونی که از طعام خالی است خانه ی جهل و زاغه ی ظلمت است حتی دین من اعلام میکند که « هر کس معاش ندارد معاد ندارد».

نگاهی که شهر ها و آبادی ها را می نگرد ، در« کویر» هیچ نمی یابد. نگاهی دیگر هست که آنچه را در آبادی ها و شهر های شلوغ و پر هیاهو و رنگارنگ نیست در کویر می تواند یافت. برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرف ها ، از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست ، باید

« از آنجا که همیشه هستیم برخیزیم» .

آدمی در برش های گوناگونش ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگری می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد.

در اوج آگاهی ، آدمی خود را در زندانی چهار «زندگی» می یابد: «طبیعت» ، «تاریخ»، «جامعه» و «خویشتن»! و سخن گفتن از «معانی و عواطف» و «درد ها و نیازها»ی آدمی است، که در هر یک از این چهار زندگیش ، بر گونه ای است: گاه در هستی سخن می گوید ، سخنش «فلسفه»است، گاه در تاریخ و سخنش «انسان» گاه در جامعه  و سخنش «سیاست»و گاه در خویشتن و سخنش «شعر».

و من همه ی عمر ، آنچه گفته ام از سیاست گفته ام . «ما» بوده است که در «من » از خویش سخن می گفته است و از زمینه و زمانه ی خویش ؛ و مخاطبم ، لا جرم ، مردم عصر من و سرزمین من.

و اما ، گاه خود را موجودی می یافته ام در « این دنیای بزرگ » و گاه مردی در انتهای زمان با این تاریخ شگفت که در من جاری است ، و گاه مردی در خویش ، و در این لحظات ، از آنچه همواره در نا خودآگاهی ، جزئی از آن کل  و بعدی از آن ذات بوده ام ، جدا می شده ام و تنها و مجرد ، و من می شده ام و در برابرم «بودن» . ومن می شده ام و در من « زیستن » ، و من می شده ام و با من«خویشتن» و در این « آن» های شگفت و هراسناک ، معانی و عواطف غریب در من حلول کی کرده اند و دردها و نیاز های ناشناس در من می روئیده اند و بی من ، کالبد می گرفته اند و خود ، سخن می شده اند و در اینجا است که کلمه ، نه دیگر « نشانه ی دلالت » که به گفته ی سارتر شیء و مفهوم نه مدلول و مقصود ، که صفت و ماهیت لفظ و واژه ها ، نه علائمی گزارشگر و قراردادهائی حکایتگر ، که به تعبیر شاندل :« پاره های بودن آدمی» می شوند و لاجرم ، بی آداب و ترتیب «انتقال» و بی قید و بند « مخاطب » ، که حرف زدن است نه گفتن .

و از این است که بدعت و غرابت «سبک » و « زبان » در این نوشته ها بدعت و غرابت معانی فکری و احساسی را دیریاب تر کرده است و ناچار ، به همان اندازه که ناقدان متداول بازار طعمه های خویش را به آسانی در این کتاب می جویند ، جوینگان صادق معانی ، بی «دوبعد دریافت» و نیز بی «دو سرمایه ی فرهنگ» ، جز لعاب رقیقی از سطح این کتاب و جز احتمال زیبایی سخنی و هنرمندی تعبیری و گیرایی توصیف و تشبیهی ، در آن هیچ نخواهند یافت. که کویر است و چشم های شهری در آن، جزطلوع و غروبی زیبا و آسمانی ستاره ریز هیچ نمی بینند.

این کتاب ، به تعبیر سارتر ، « شعر » ها و به معنی فارسی کلمه «غزل»ها و «نفثة المصدور » های یک سینه ی مجروح و «بث الشکوی» های یک روح کویری است و این کویر ، هم جهان من است و هم تاریخ من و هم میهن من و هم دل من ، خویشتن غریب من ، زیستن بایر و آتشناک من و بالاخره داستان من و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگین  ِ « بودن » ! .

خواننده ی این سخنان نباید خود را مخاطب انگارد که این سخنان بی مخاطب است ، باید بیننده و جوینده ی آن باشد . الفاظ و عبرات را نخواند . « معانی و عواطف جمله گشته و کلمه شده را لمس کند، بچشد ، ببوید» ، نه آنچنان که «نامه» را می خواند ، آنچنان که سرگذشتی را می بیند ، نه آنچنان که به خطاب گوینده ای گوش می دهد . آنچنان که نوای موسیقی ئی را می شنود ، آنچنان که تنهایی دردمند را می بیند که خود را می نالد؛ که در کویر هیچ نیست ، نه حرفی ، نه کسی، تند بادی سرگشته و بی آرام در این بیکرانگی تشنه ، همچون روح تنها و سرگردانی ، میوزد و مینالد و می جوید و فریاد می کشد .

از زاویه نگاه من به این دنیا بنگر ! با کاروان دل من ، با زاد فرهنگ من ،بر روی جاده ی تاریخ من و با تازیانه ی رنج ها و شوق های من بر سینه ی این کویر بران ! تا به بوی سخنم ، نه به دلالت الفاظم ، به دل این کویر ها راه یابی و در صمیم وجدان این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهایی و غربت و هراس و شکوه و بی کرانگی و ملکوت و زیبایی های وحشی کویر را تماشا کنی  و از آنجا به « ماوراءطبیعه» این دنیا و به «غیب» این غم ها و شادی های همه نزدیک و همه پیدا و همه روزمره ، سرکشی و آنگاه ، به نفرین و یا آفرین من بنشینی . بهر حال ، خواننده ی صادق کویر ، ای دوست ، ای دشمن دانا ، این شقیقه را همچنان که که شقیقه ی خویش ، مشنو؛ ببین ! مخوان ، بیاب!

و پیش از انکه بیندیشی تا چه بگویی ، بیندیش تا چه می گویم!

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

دسته‌ها
عارفانه ها كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر؛من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

در این هنگام است که می توان نشست و به این شاگرد شگفتی که در اوج پرواز های سبک پر  و زیبایش  ناگهان سقوط می کند فهماند که وصیت چیست ، که نصیحت چیست؟

به او فهماند که این پیغمبر بی امتی که از دنیای دیگری آمده است و با تو از زمین و آسمان های عالم دیگری سخن می گوید چه کند؟

جز با کلمات بشری جز با زبان همین دنیا مگر زبان دیگری برای گفتن دارد؟

چگونه بفهماند که او خود می دانست که انچه او در آن عالم دیده است و پیام هایی که از لبان وحی می گیرد به گفتن نمی اید. در قالب هیچ کلمه ای ، کلامی نمی گنجد، هیچ زبانی با ان سازگار نیست. او خود می دانست که آنچه او می بیند و می اندیشد نه برای گفتن است که ابزار پست خاکیان است و برده ی خدمتگذار خاک و با ان چگونه می توان از آسمان خبر آورد ؟ او خود می دانست که نمی یتوان گفت و نمی گفت و این بود راز خاموشی او ، حکمت سکوت سنگین و خفقان اور او که دردش و حرفش حرف شمس تبریزی بود که می گفتند چیزی بگو و می گفت:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر                  من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

این بود که با خلق جز با زبان خلق  و جز از دنیای خلق چیزی نمی گفتم و عمر را به خاموشی گذاشتم و گذشتم تا رسیدم به تو که ناگهان بر سر راهم سبز شدی و دامن جامه ام را چنگ زدی که : « من شما را می شناسم ، شما را پیش از این در جائی دیده ام ، می دانم که اهل این شهر نیستید ، من هم غریبم ، با این مردم نمی جوشم ، با کسی در اینجا آشنا نیستم ، تنهایم کجا می روید؟ مرا هم با خود ببرید ، من نمی توانم در این شهر بمانم ، نمی توانم ، می دانم شما هم غریبید ، احساس می کنم که ما از یک وطنیم ، با زبان شما حرف می زنم ، یادم می اید ، آری یادم می اید که شما را آنجا دیده ام آری مثل اینکه در یک شهر ، یک محله ، نه در یک خانه می زیسته ایم، آری در یک خانه ، ما سالها با هم زندگی می کرده ایم ، با هم بوده ایم ، با هم ساعت ها حرف زده ایم ، با هم سفر ها کرده ایم ، با هم قدم ها زده ایم ، چه قرن ها و قرن ها  از آن روزگاران گذشته است ، همه چیز عوض شده است ، همه چیز ، همه چیز فراموش شده است ، اما… بوی اشنایی می اید ، طعم  خویشاوندی از سخنت پیداست. من هم اهل این شهر نیستم بگو ! بگو!

حرف بزن ، من هم با زبان شما حرف می زنم ، آنرا می فهمم ، باز بان وطنمان حرف بزن ، ببین چیزی از آن روزها و روزگاران یادت می آید ؟ از وطنمان چیزی به خاطرت هست؟ از انجا بگو …»

و من همچنان ساکت بودم و اگر هم می گفتم با زبان مردم همین شهر حرف  میزدم، از همین شهر می گفتم ، نمی خواستم بدانی بدانی که من هم اهل ان سرزمینم ، از انجا آمده ام ، نمی خواستم اشنایی بدهم اما در چشم های تو که به رنگ عالم دیگر است خواندم و در چهره ی تو که با ان تصویر پنهانی خویش همانند بود یافتم و از بیتابی های تو که به بی قرار ی های  آتش مرموز معبد مهر پرستی می مانست دیدم که نه ، تو از مردم این شهر نیستی ، اما باز هم وحشت از اشتباه مرا همچنان به نگبانی سکوت وا می داشت ، که اگر اشتباه می کردم اه که چه وحشتناک بود ، چه وحشتناک که ودیعه ی مقدس خدایی را که پس از عمری به خون دل مستور داشته

بودم  و از گزند هر نگاه ناپاکی محفوظ ، داده باشم به دست نااهلی که در امانت خیانت کرده ام و چه امانتی و چه خیانتی ! که اگر چنین می شد ؟ چه می ماند؟

اما تو رها نکردی و قلم و دفتر به دستم دادی که بنویس ! بنویس  و من می نوشتم و نوشتم و در هر لوحی از سرمنزلی برایت حکایت کردم و در هر مکتوبی از حال و دردی سخن گفتم و دستت را گرفتم  وسر به بیابانها گذاشتم و تو را با خود بردم و در هر سفری هرگاه که می دیدم خوب می آیی و همسفری پایدار و استوار و توانایی و هم سخن آشنا ، تورا به راه های سخت تر و منزل های صعب تر می کشاندم و در راه قصه های  شگفت تر حکایت می کردم و آه که چه رنج اور و بیچاره کننده است که می بینم گاه سکندری می خوری و به زانو در می آیی و به رو می افتی ! طاقت فرسا است!

حال فهمیده ام ، کار تو به دستم مانده است، می دانم در راه هر چه سخت و هر چه صعب می آیی و هر چه تند می ایم خوب می ایی و هر گز دنبال نمی مانی ، هرگز ! بارک الله ! تبارک الله احسن الخالقین ! اما در ان هنگام که پا به پای من ، دست به دست من می دوی و چه خوب می دوی هرگاه می رسم به سر پیچی تند و می خواهم با همان سرعت برانمت به راه تازه و آغاز سفری تازه ، می افتی! آری راه ها را همه خوب می آیی و خوب  ، اما سر پیچ ها تند که من هم چنان دست در دست تو پیچ می خورم و می دوم ناگهان می بینم که که دستت از دستم در رفت و دم رو افتادی ، که من گرم نشئه سفر  میگریزم و می دوم و می روم چه حالی پیدا می کنم ! چه حالی بخصوص می بینم که افتاده ای و بر نمی خیزی و فریاد می زنی و خشم و آه و ناله که ها! نمی آیم! یک قدم نمی آیم ، مرا به اینجا مبر ! من نخواهم آمد ، من می خواهم همچنان در همان راه بدوم ، بدویم ، من بر نمی گردم ، بر نمی گردم …ها! این راه برگشت است ! می خواهی مرا بر گردانی!

و من باز مدتی باید بنشینم و جانم ، چشمم عزیزم آخر! کی می خواهد بر گردد؟

به کجا می خواهیم بر گردیم ؟ ببین ! درست نگاه کن ! اگر می خواستم  تو را به شهر بر گردانم که این همه تو را از شهر دور نمی بردم ، این همه تو را نمی دواندم ، تو را به این سینه این کویر پهناور که از هر سو جز افق دیواری نیست نمی کشاندم

این دشت پهناور و ساکت را ببین ! نمی بینی  که سیمای ان را نه تنها گام بلکه نگاه و خیال مردم این شهر نیز نیالوده است ! نم بینی ؟۱ اگر می خواستم تو را که از شهر به تنگ آمده بودی و از سنگینی و لزجی هوای مترتکم از بخار نفس ها و بوی عرق ها و گند دهن ها و باد لجن ها داشت خفه می شدی چند قدمی از شهر بیرونت می آورم و ساعتی در هوای ازاد بگردانمت و نسیم پاک صحرا و کوه را بر چهره و مو های عرق کرده و گرمازده ات  رها کنم و بوی خوش گلهای وحشی بیابان را  به مشامت رسانم و نکاهت را لحظه ای و لحظاتی بر روی علف ها و کمره ی صخره های باران خورده و خاک نم گرفته و شاخه تمشک های وحشی و و آسمان شسته و پاک و بزرگ کویر  که همچون دل پارسایان آیینه صاف و صیقل خورده پرتو انوار عشق جاوید و عزیزی است گردش دهم و سپس به میان مردم شهر و به زیر سقف خانه ات برگردانم تو را هرگز تا این جاها نمی اوردم

***

آه که چه سخت است سفری اینچنین ! تا راه عوض می شود ، در سر هر پیچی هی باید نشست و توضیح داد و دلداری داد و اطمینان داد و استدلال کرد و قسم و آیه که ولله ، بالله، تالله…

عجیب است ! من سالها است عادت کرده ام که با همه بجوشم و بسازم و در عین حال مجهول مانم ، یا بسیاری از انچه می اندیشم و یا احساس می کنم در چشم ادراک صمیمی ترین و نزدیک ترین دوست و اشنایم ناشناخته ماند یا اصلا ناگفته ماند ، ماند که ماند! هر کس هر مبلغ از من را دریافت کرد کافی ست دیگر چانه زدن و اصرار کردن که کمی بیشتر برگیر بی معنی است .

ویرانه ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی می ایند و از من هرچه را بتوانند و بخواهند بر می گیرند و می برند ، یکی آجر می برد دیگری سنگ ، دیگری گچ و…. ویرانه ای کهن ، یادگار قرن های زیبایی و هنر و ذوق و مدنیت طلایی گذشته را چنین می نگرند؟

…..

تا  ناگهان در میان خیل دهقانان و خر کاران و بارکشان و زنان و مردان ده که هر یک به نیازی می آمدند یک باستان شناس سر رسید ! که نه حوض خانه اش شکسته بود ونه مزرعهاش بار می خواست و نه سر ستون مرا به خاطر پله کان منزلش می نگریست ، او با چشم دیگری ویرانه را می نگرد…آنچه را پنهان است می جوید ، به آنچه کسی ارجی نمی نهد می اندیشد.، او در اینجا به دنبال سنگ نوشته ها ، گچ بریها و خطوط میخی و یادگارهای هنری حکایتگر روزگاران از یاد رفته شمع دان ها و قندیل های شکسته و خاموش شده و سکه های پیشین و…و شاید هم گنج میگردد و می جوید…

و پیداست در این حال ویرانه چه حالی دارد ! به این باستان شناس عزیز و آشنا و خویشاوند خود چگونه می نگرد ، اما اگر درست گوش بیاندازیم ، می بینیم ، همین خرابه ای که در زیر  بیل و کلنگ خرکاران و دهقانان و دامداران رام و خاموش و مهربان و صبور بود در اینجا هر لحظه بر سر باستان شناس فریاد می کشد و هر گوشه ای را که می کاود و اثری می یابد و به دست می گیرد قلب سخت و سنگ ویرانه همچون قلب یک گنجشک مجروح به تپش می اید ، بر خود می لرزد و آه ! نمی دانی چه رنجی ، چه دردی ، چه یاسی و پریشانی یی او را می آزارد و هر گاه می بیند که باستان شناس جایی را کند و آجرپاره ی گرد و خاک گرفته و شکسته ای را یافت و آن را با یک نگاه سطحی نگریست و بعد با بی اعتنایی و خستگی و عصبانیت و اعتراض دور انداخت که : این چیه…

آه که چه دردناک است وقتی ویرانه می بیند ، باستان شاس این پاره آجر را که به ظاهر به هر پاره آجر دیگری شبیه است با خشم و فریاد پرت میکند ! چرا گرد و خاک ها را از چهره اش نمی زدایی ؟ چرا با قلم موی لطیف و نرم باستان شناسی آن را پاک نمی کنی و خطوط مرموزی که ریز بر ان نوشته اند نمی خوانی ؟ این یک پاره آجر کهنه نیست ! چرا نمی فهمی ؟ چرا نمی فهمی؟

اینجاست که ویرانه دلش می خواهد برخیزد و همان پاره آجر را به خشم بر سر باستان شناس کوبد که

بفهم ! بفهم! نفهم!

***

دوست داری من نامه ای به دست تو که در همه جا محرم و خویشاوند منی بدهم که بخوان و بخوانی و یک سطر از آن را نفهمی ندانی که نفهمیدی و یا دانستی و پرسیدی  و من ان را بر تو مجهول گذاشتم و گذشتم چه احساسی می کنی؟…

من که به مجهول ماندن در چشم دیگران خو کرده ام ، من که انتظار ندارم کسی سینه ام را بشکافد و آنچه پنهان کرده ام بیرون آورد و ببیند ، بگذار مردم سرشان را به همان مصالح ساختمانی که در من توده گشته است گرم کنند و «استفاده» برند !؟ حاضری حتی در یک گوشه ، یکجا ، یک لحظه من بر خودم هموار کنم که در نظر تو «مجهول مفیدی» شده باشم ؟ می دانی آن آجر پاره ای که به خشم پرتاب کرده بودی کتیبه ای بود و بر ان وصیتی به خط مرموزی نوشته بودند نتوانستی بخوانی؟  برایت ترجمه کنم: بر ان نوشته بود ای باستان شناس که در قلب این ویرانه می کاوی ! اگر بر گرد این خرابه حصاری کشیدند و درش را بستند و تو را راندند…من روح این ویرانه ، که قرن ها چشم به راه باستان شناسی که از راه برسد ،…اگر این ویرانه را بر تو بستند از تو که همچون راهب پازسا در چشم یک معبد چشم به راه عزیزی ، میخواهم که از آن پس عمر را به آوارگی و پریشانی نگذرانی و بر دروازه بسته این ویرانه بر عبث نیایستی و رنج بیهوده نبری و انتظاار بیهوده تو را افسرده نسازد و و نیاز به گفتگو با مخاطبی که دیگر نخواهد بود کام تو را همواره پژمرده و غمزده نسازد ، بر گرد این حصار بسته مگرد ، بر گرد ، به خانه ات و تصویر کسی را که دیگر جز خاطره ای رنجزا تو را نصیبی نخواهد داشت  و لکه ی تیره ای را که بر آینه صاف و زلال خاطرت افتاده پاک کن و زندگی از سر گیر، یا به شهر بازگرد و سفر را بی همسفر دنبال مکن که دیگر اوارگی ست و نه سفر . به  خانه ات رو و سرو سامان گیر  و یا اگر در هوای شهر دم زدن نتوانستی ویرانه ای دیگر پدید  خواهد امد که در این صحرا بسیار است و شاید سرشارتر از یادگارهای کهن و شاید پر تر از سکه های زر و و گنجینه ها و دفینه های قیمتی… نمی گویم خانه ای که تو خانه نشین نیستی ، خرابه ای مملو از قدمت ها و گنج ها و کتیبه ها و آثار و تو تشنه ی این اثاری آنچه را که به زندگیت معنی خواهد داد خواهی یافت…

« یک پدر خوب گاه باید وصیتی کند که یک فرزند خوب باید بدان گوش بدهد»

دسته‌ها
بررسی و نقد ها خاطرات طرحی از یک زندگی

خاطرات احمدعلی بابایی درباره شریعتی

 به یاد آورید آقای مطهری گفته بود آنجا زندان نبود که دکتر شریعتی را برده بودند هتل بود2 . هر روز خانمش پیش او می رفت غذا و سیگار برایش می برد . من این قضیه یعنی همین حرف مرحوم مطهری را ضمن مقاله ای که در سالروز دکتر در کیهان سال که به مناسبت ویژه نامه دکتر منتشر شد آورده بودم خیلی ها این حرف را از آقای مطهری شنیده بودند سزاست گفته شود که شاهدی در اغراض مرحوم مطهری است !3

 1. عکس دست خط نامه در بخش ضمائم آمده است .

* لازم به یادآوری است که تمامی مطالبی که در حاشیه ها در ذیل خاطرات مرحوم حاج احمدعلی بابایی آمده از مولف کتاب است .

2. خاطره ای از تی کشیدن شریعتی در زندان به نقل از خاطرات آقای دکتر سپهری : خود نگهبان ها به احترام دکتر نظافت اطراف سلول را به کسی نمی دادند . ساعت 2 بعد از نصف شب نظافت کریدور شروع می شد . دکتر حسابی می کشید و بلند بلند می گفت تی کشیدن از استادی دانشگاه بهتر است ! و این بلند بلند صحبت می کرد تا بچه های سلول بشنوند . بعد که آمدیم در زندان عمومی بچه ها گفتند ما دلمان می خواست که بفهمیم امشب چه کسی تی می کشد وقتی از نگهبان می خواستیم که نظافت را به ما بدهد میگفت سلول شماره یک نظافت را برداشته است . می فهمیدیم که امشب دکتر می خواهد بیاید . نمی خوابیدیم تا آن موقع که گوشمان را به در سلول بچسبانیم تا صدای دکتر را بشنویم . میعاد با علی یادواره هجدهمین سالگرد دکتر علی شریعتی نشر تفکر سال 1347 صص 83 و 84 .

3. حامد الگار از مسلمانان امریکایی الاصل و مترجم آثار دکتر علی شریعتی به زبان انگلیسی درباره زمینه های اختلاف مطهری با شریعتی بجز اختلافات معرفتی و بینشی می گوید : البته بعضی علل و عوامل شخصی نیز در میان بوده است مثلا در حسینیه ارشاد مسائلی بین مرحوم دکتر شریعتی و مرحوم آیت اله مطهری وجود داشته است من شخصا اطلاع مستقیمی از این جریان ندارم اما اشخاصی که از نزدیک شاهد جریان بوده اند شنیده ام که پیش از به صحنه امدن شریعتی ، مرحوم آیت اله مطهری از مشهورترین و محبوب ترین سخنران و مدرس در میان دانشجویان دانشگاه به شمار می رفت اما با آمدن شریعتی مستمعین مطهری به سرعت رو به کاهش نهادند . چرا که شریعتی هر روز افراد بیشتری را به سوی خود جلب می کرد . با لنتیجه چنان که به هر حال بشر بشر است این موضوع موجبات رنجش خاطر آیت اله مطهری را فراهم ساخت . ن . ک به انقلاب اسلامی در ایران ( چهار سخنرانی از حامد الگار ) صص 115 و 116

 

در منزل آقای عبداله رادنیا منشی جلسه ای بود که برای رفع دلخوریهای آقای مطهری ، صاحب خانه ترتیب داده بود . معدودی بودند غیر از صاحبخانه و مرحوم برادرش آقای عباس رادنیا ، آقای حاج امیر پور و دکتر شریعتی و آقای مطهری هم بودند . خیلی حرفها زده شد . رفتار آقای مطهری خاطره رنج آوری است در زندگانی پیرامونتان هستند که جریان آنچه آن شب آنجا گذشت برای ثبت در تاریخ         ((واقعه بزرگ چگونگی بسته شدن حسینیه ارشاد )) شاهد بودند . خوب است از آنان پرسیده و ثبت شود!

آن شب خواهش همه حاضران را که همگی از دوستان آقای مطهری بودند آن مرحوم رد کرد و سعی داشت نارضایتی و دعوایش را متوجه مدیریت حسینیه بداند ولی برای همه پیدا بود دعوا همه اش روی حضور دکتر شریعتی در حسینیه است در حالی که دکتر هم در نهایت فروتنی و ادب و اخلاق از آقای مطهری می خواست : شما مرا به حسینیه آوردید حالا هم یک کلام بگویید نرو نمی روم . متاسفانه آقای مطهری همان شیوه دوگانه ای که در این قضیه پی گرفته بود دنبال کرد . به خواهش و استدلال دوستان ترتیب اثر نداد . فردای آن روز ( آن روزها من به آقای مطهری نزدکتر بودم تا شریعتی ! ) تلفنی از من پرسید که پس از رفتن من دوستان چه گفتند . دلشکستگی و یاس مجلس را از این مقاومت بی جهت ایشان به اطلاعش رساندم . ضمنا دو خبری که آقای حاج امیرپور قبل از جلسه و آمدن آقای مطهری خصوصی برای من نقل کرده بود در تلفن به طور سوال برای ایشان نقل کردم که ایشان هم پیدا بود با ناراحتی جواب مرا می دهد و خودش نام برد که این قضایا را حتما حاج امیرپور برای شما نقل کرده ! و دو خبر یکی توافقی بود که در مشهد دوستان مشهدی با ایشان کرده بودند و از ایشان قول گرفته بودند تا در مراجعت به حسینیه بازگردند و نامه ای هم در این رابطه جمعا به مدیریت حسینیه نوشته بودند که آقای مطهری روز خروج از مشهد نقض کرده بود و یکی هم در قضیه اصراری که آقای مطهری در نصب 5 نفر علمای واجد صلاحیت به نظارت در برنامه های تبلیغی حسینیه ارشاد بود و در اصراری که دوستان کرده بودند چه چهره ها و شخصیتهایی از علما و روحانیون را واجد این صلاحیت می شناسید ایشان من باب مثال از آقای آشیخ علی آقا فلسفی پیشنماز آن موقع در مسجد لرزاده خیابان خراسان نام برده بود و پیدا بود که از این رو کردن دست خود خیلی عصبانی است . واقعه بزرگی است . سزاوار است آقایانی که در جریان این دو امر هستند به تفصیل مورد سوال قرار گیرند و شرح واقعه را نقل کنند . نقطه های تاریک رویدادهای سرنوشت ساز جامعه ما را خاصه در موضوع نوگرایی دینی و سالهای فعالیت حسینیه که این مقصود بزرگ را دنبال می کرد روشن می شود و الحمدالله خیلی از آن بزرگواران مطلعه در قید حیات اند و مسلما وظیفه خود را درک می کنند !

نشست مفصلی آقای حاج احمد صادق در منزل خودش ترتیب داده که مرحوم آقای آسید ابوالفضل زنجانی هم حضور داشتند . حرفها ، الحاحها و اصرارها که آقای مطهری صلاح است به حسینیه بازگردد . میزبان محترم آقای حاج صادق سخت به گریه می افتد . متاسفانه این نشست هم بی فایده می شود .

آقای بهشتی در منزل آشیخ علی آقا تهرانی در مشهد گفتند : ما جز آثار دکتر شریعتی که چیزی برای عرضه کردن نزد مردم نداریم . این کلام مربوط است به حدود یک سال قبل از انقلاب ! این مطلب توسط اشخاص بسیار شنیده شده و نوشته شده !

منزل مرحوم مغفور حاج مانیان یک مهمانی یک صد نفره ای بود که از همه طبقات دوستان سیاسی و جبهه ای آن مرحوم و دوستان مذهبی و فکری همه بودند . آقای دکتر شریعتی هم بود و مرحوم بهشتی هم بود . صاحب خانه و مجلسیان در جستجوی حرفی و سخنی بودند که مجلس را گرم کنند . در این میان بهشتی لب به سخن گشود و موضوع مقاله روزنامه کیهان را طرح کرد و گفت خیلی حرفها زده می شود ولی امشب خود آقای دکتر حضور دارند خوب است قضیه را از زبان خود ایشان بشنویم . و کاملا پیدا بود لحن سخن در تایید اتهاماتی است که آن روزها به سر زبانها انداخته اند . البته آقای بهشتی قیافه بی طرفانه و پرسش کننده ای به خود گرفت . دکتر با لختی سکوت لب به سخن گشود و گفت ابوذر را که معاویه به تبعید می برد او در اجتماع مردم گفت : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله . بله ابوذر هم باید شهادتین بگوید تا اسلامش باور شود . پیدا بود سوال نیش دار بهشتی را با دل سوخته ای جواب می دهد و به دنبال آن حرف مفصلی زد و ضمنا شرح ماوقع را یک بار دیگر نقل کرد .

نمی دانم شاید نواری کسی داشته باشد یا ذهن کشاف خیلی ها یاری کند جریان آن مجلس و آنچه گذشت ثبت کردنی است ! 1   

روزهای احتضار حسینیه و بحران بالا گرفتن توطئه ها علیه حسینیه بود و به گمانم ماه رمضان بود . پیدا بود این 4،5 نفر علمای روشنفکر ! آن روز را آقای مطهری با خود همراه کرده . من هنوز با مرحوم بهشتی رابطه داشتم شاید او هم هنوز ملاحظاتی به پاس دوستیها از من داشت . من از آقای نوید آقای علاءالدینی خواستم همراه رفتیم پیش بهشتی . حساسیت موقع را برای ایشان بازگو کردیم و من گفتم هر ساعتی بیم آن می رود که جماعتی را از جنوب شهر و حسینیه (( کافی ))2 بگمارند و روانه کنند به حسینیه ارشاد به عنوان یک وظیفه شرعی حمله کنند ، در و پنجره آنجا را بشکنند ، آتش بزنند . احیانا یکی هم چاقوی دو تیغ هم به سینه شریعتی فرو کند ، آیا شما آقایان فکر نمی کنید اگر چنین پیشامدی شود لااقل در نیم از چاقویی که به سینه شریعتی فرو شود شماها سهیم هستید ؟! جمعیت تحریک شده یا اوباش را شماها روانه نمی کنید ؟ ولی با این پوزیسیون3 و بایکوتی که دسته جمعی پیش گرفته اید تمام تحریکات آخوندهای مرتجع ضدحسینیه را توجیه کرده اید . قطعا کار شما دستاویز کارهایی برای آن سردسته های توطئه علیه وی شده است . فی المثل (( ببینید چقدر بی دینی و فسق در آنجا بالا گرفته که علمایی که خودشان در تاسیس آنجا سهم داشتند و آنجا سخنرانی داشتند اکنون پایشان را کنار کشیده اند . شهدالله بهشتی همه نظرات و پیش بینیهای خطرناک را احتمال وقوع می داد و گفت حالا شما چه پیشنهاد دارید . من گفتم شما چهار یا پنج تا در این روزهای آخر رمضان یک یک سخنرانی تحت هر عنوانی که می خواهید در حسینیه اجرا کنید ، بگذارید شما از این اتهام تبرئه باشد که در این تحریکات وارد نیستید . هیچ دفاعی هم از حسینیه نکنید همین قدر که بروید آنجا یک سخنرانی کنید کافی است تا شاهدی باشد که در آن دسته بندیهای علیه حسینیه و هجوم و تخریب محتمل وارد نیستید و این کار بیشتر به نفع خودتان است .  

 

 

 

1. این مطلب را به نقل از آقای محمد ملکی در جلد اول طرحی از یک زندگی تا حدودی ذکر کرده ام .

2. مرحوم کافی از وعاظ معروف آن زمان بود که مرکز فعالیت ایشان در مهدیه تهران بود و با داعیه ولایت خواهی اهل بیت عوام را بر ضد فعالیتهای حسینیه ارشاد و اندیشه های شریعتی تحریک می کرد .

3. Position

 

آقای بهشتی پذیرفت منتها با دو شرط ، یکی این که (( ما اکنون 5 نفر هستیم غیر از خودش و آقای مطهری و آقای باهنر ، دو نفر دیگر را من الان درست یادم نیست . من با آنها در میان می گذارم و استدلال شما را صحیح می دانم . بالاخره بایستی با هم همکاری کنیم . اگر دوستان پذیرفتند من اولین خواهم بود )) .

دومین شرطی که آقای بهشتی به من گوشزد کرد این بود (( من اگر بروم پشت تریبون هر گونه اشکالاتی هم نسبت به مدیریت حسینیه داشته باشم بی ملاحظه خواهم گفت )) من گفتم چه بهتر !

من کاره ای در آنجا نیستم از این پیشنهاد بیشتر نظرم تبرئه شماهاست !

فردا صبحش آگاه شدم که این پنج نفر آقایان اول وقت در منزل آقای آسید ابوالفضل زنجانی جلسه ای داشته اند . من از آقای نوید خواسته بودم پابه پا قضیه را دنبال کند . آقای نوید و آقای علاءالدینی از هیئت امنای حسینیه بودند . متاسفانه وسط روز آقای نوید به من تلفن کرد که آقای بهشتی تلفن کرده که آقایان را نتوانستم قانع کنم و پیشنهاد را آقایان رد کردند … (و شاید به خواهش من آقای نوید به نزد آقای بهشتی رفت و حضورا این خبر را از گرفت ).

شب مدرسه رفاه جلسه ای برای جمع آوری اعانه ای برای مدرسه گذاشته بودند مرا هم دعوت کرده بودند . آقای بهشتی مجلس را اداره می کرد . ضمن سخنرانی مقصود از جلسه و ضرورت کمک و غیره را گفت . در طول صحبت ایشان من مثل برج زهرمار میل نداشتم به صورت او نگاه کنم . او هم عصبانیت مرا می فهمید . پس از خاتمه صحبتش آمد پیش من نشست ، قضیه نشست صحبتشان را برای من گفت و این که آقایان موافقت نکردند . من خیلی عصبانی بودم به تندی گفتم شنیدم و اضافه کردم این چه عقلی است که تنها زیر آن چهار پنج نفر است ، می خواستید دو نفر دیگر از دوستان غیر معمم خودتان از همین آقایان مهندسین و دکترها که همفکر خودتان هستند انتخاب کنید . آخر کسی که این خطر را درک نکند یا در منتهای جهل است یا دستش در این توطئه وارد است .

آقای بهشتی هم حرفها و پیش بینیهای احتمالی مرا و اینکه اصلا ما بایستی روشن کنیم که اختلاف ما با حسینیه غیر از سر و صداهاییست که اخوندهای مغرض مرتجع راه انداخته اند … و او اضافه کرد که   (( من به دوستان گفتم اگر سه نفر از پنج نفر آقایان موضوع را تصویب کنند برای من کافی خواهد بود و اولین سخنرانی را من انجام می دهم )) و …

آقای فهیم کرمانی که آن روزها از طلبه های باتقوا و بافضل و زحمتکش بود ، ما با او حبسی کشیده بودیم . آقای طالقانی و آقای مهندس بازرگان خیلی او را دوست داشتند . او صحبها می آمد با ما سرود دسته جمعی (( ای ایران )) را در زندان اجرا می کرد . او از دست بعضی هم لباسهایش که راهشان گاهی به زندان می افتاد و حرکات ناپسندی از آنها سرمی زد خیلی رنج می برد .

او تالمات روشنفکران را خوب می فهمید ! فهیم با این خصیصه ها و اخلاق از زندان بیرون می آمد و در بیرون پیوسته در جهد و کوشش و خدمات مترقی آخوندی بود . او پس از زندان در قم مسئولیت اداره مدرسه کرمانیها که مدرسه ای طلبگی به سبک نو بود پذیرفت.او در رابطه با موقعیت دکتر شریعتی دو نقل از آقای … کرد .

 

 

 گفت آقای … در جمعی از فضلا و طلاب که در خانه اش بودند به مناسبت ، صحبت از دکتر شریعتی پیش آمد . یکی اینکه (( من تا آثار دکتر شریعتی را نخوانده بودم اسلام را جور دیگر می شناختم1با خواندن کتابهای او اکنون اسلام را جور دیگر می شناسم ))2 . و نقل دوم این بود (( شریعتی به ما ادب آموخت ))3 . من و دکتر ممکن قم رفته بودیم به توصیه آقای فهیم دیدنی هم از آقای مشکینی4 کردیم .

 

 

1. آقای سید محمدمهدی جعفری می گوید : آیت اله طالقانی برایم تعریف کرد که : در اواخر زندان در سال 57 مرا به علت بیماری به بهداری زندان بردند . دیدم که آقای سیدجلال طاهری اصفهانی هم انجاست . در ایامی که من در بهداری بستری بودم هر دو مونس هم بودیم . بعد از صحبت های معمولی از او پرسیدم : چه کتابی داری ؟ آقای طاهری گفت : کتاب حج دکتر شریعتی را برایم فرستاده اند . گفتم ببینم ! ما کتاب را گرفتیم و شروع کردیم به خواندن واقعا لذت بردم . گاهی من می خواندم و آیت اله طاهری گوش می کرد و احسنت می گفت و گاهی او می خواند و من گوش می دادم و لذت می بردم . شریعتی آن گونه که من شناختم ص 20 .

2. یکی از نویسندگان و محققان بزرگ حوزه که به شریعتی علاقه نداشت بعد از شهادت آن مرحوم به امریکا و اروپا سفر کرده بود ، وی که تاثیر اندیشه های شریعتی را بر اذهان جوانان و دانشجویان دیده بود درباره شریعتی تغییر عقیده داده و می گفت : اگر کسی بخواهد واقعا مرحوم شریعتی را بشناسد به اروپا و امریکا سفر کند که اگر کتابهای آن مرحوم نبود اغلب جوانان ما کمونیست می شدند ، تنها در مقابل آن همه کتابهای ضددینی در دست جوانان ما کتابهای مرحوم شریعتی است . داود الهامی شخصیت و اندیشه دکتر علی شریعتی ص 254

3. صالحی نجف آبادی : در تابستان 1350 در سخنرانی مرحوم دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد شرکت کردم پس از ختم سخنرانی به منزل پدر دانشمند ایشان رفتم . دکتر هم نزد ما امد از ملاقات با دکتر خیلی خوشحال شدم و به مرحوم دکتر گفتم : من درباره سخنرانی شما درباره قیما امام حسین (ع) (شهادت) مطالبی یادداشت کردم تا به جنابعالی منتقل کنم . ایشان گفتند : مایلم آن مطالب را بشنوم . من شروع به گفتن مطالب کردم و در اطراف هر یک توضیحاتی دادم در طول بحث هم دکتر و هم پدر ایشان که در کنار هم بودند به سخنان بنده گوش می دادند و عجیب بود که مرحوم دکتر در طول بحث یک جمله بحث و رد و ایراد نکرد و فقط با دقت به سخنان من گوش می داد و خوشحال بود که این گونه بحث به میان آمده است . هنگامی که بحث ما به پایان رسید اذان صبح نزدیک شده بود . مرحوم دکتر که می خواست به منزل خود برود یک جانماز برای من آورد و گفت : شما نماز صبح را بخوانید و بخوابید و من با شما خداحافظی می کنم . هنگامی که می خواست خداحافظی کند گفت : من یک خواهش از شما دارم و آن این است که نوشته ها و سخنرانی های مرا نقد کنید تا مطلب پخته تر شود . گفتم : تا آنجا که بتوانم این کار را می کنم . دکتر تشکر کرد و رفت . و من دیگر ایشان را ندیدم تا وقتی که خبر درگذشت آن زنده یاد را شنیدم که موجب تاسف بسیار شد ولی چاره ای نبود . چیزی که خیلی توجه مرا جلب کرد علم دوستی و تواضع و خضوع در مقابل منطق و استدلال بود که در جناب دکتر دیدم . او عاشق دانستن و کشف حقیقت بود و از این که بنده سخنانش را نقد می کردم نه تنها ناراحت نمی شد بلکه خوشحال می شد که در محیطی دوستانه مطالب علمی مورد بحث واقع می شود و حقایق بیشتر روشن می گردد . ( حکایتهایی از زندگی دکتر شریعتی صص 322 و 323 ) .

4. حجت الاسلام دعایی گفته است : آیت اله مشکینی شبی از قم به ارشاد می روند و می گویند : رفتم و استفاده کردم بسیاری از مطالبی را که ما نمی توانیم بگوییم ایشان ( دکتر شریعتی ) دارند می گویند . نشریه ارشاد (11-16 ) مجموعه مقالات یادی و خاطراتی از زنده یاد دکتر علی شریعتی مهر ماه 1380 صص 40 و 41

 

مصادف با همان وقتها بود که … نظریه تکامل نوع داروینیسم را پذیرفته بود و ضمن درسهای تفسیرش که در مدرسه امام اجرا می شد این قضیه را هم پیش کشیده بود و از آقای دکتر سحابی استاد محترم دانشگاه به مناسبت نوشتن کتاب خلقت انسان که با تشریح آیاتی از قرآن که موید تکامل دانسته اند تجلیل فراوان می کند . به هر صورت ما به ذوق شنیدن همین نظرات به اتفاق آقای ممکن به دیدن آقای مشکینی رفتیم . ضمن حرفهایی که پیش آمد من دو عبارتی که آقای فهیم از آقای مشکینی در تجلیل و احترام به انصاف و واقع بینی ایشان . اقای مشکینی با سکوتش هر دو مطلب را تایید کرد . همان گفتن آقای فهیم ما را کفایت می کرد با این حال بدین ترتیب از خودش هم تایید گرفتیم .

در کشمکشهای حسینیه که آقای مطهری هر گونه خصومتی با شریعتی را انکار می کرد و همه کاسه و کوزه ها را در انظار به سر مدیریت حسینیه و آقای میانچی خراب می کرد از قول آقای دکتر علی آبادی رئیس دیوان عالی کشور که یکی از سه نفر اعضای موسسه حسینیه ارشاد بود نقل شد که آقای مطهری به ایشان گفته بود : (( من دو سفر با شریعتی به حج رفتم هرگز یک بار ندیدم سر او به مهر برسد ))     ( اشاره به این که شریعتی نماز نمی خوانده ) .

من در معیت آقای مهندس حریری و اقای بسته نگار و آقای جعفری به منزل دکتر شریعتی رفتیم . نزدیک ظهر بود . خانمش دم در آمد عذر خواست که علی دیشب تا صبح بیدار بوده حالا خوابیده . . چه شد که او ناگهان از روی ایوان ما را دید گفت بیایید تو ، بفرمایید . تدبیر پوران خانم که او ساعتی استراحت کند به هم خورد . ما به داخل رفتیم . دکتر قبای بلند آخوندی ای مثل رب دوشامبر بر تن داشت . من گفتم آقای دکتر این از کجا رسیده . یکی دو مرتبه جواب نداد . در سوال بعدی من گفت : این مال مرحوم عمو است که در آن شبها مثل قمری می خواند . شریعتی تازه از مزینان برگشته بود . او در مرگ عمو به آنجا رفته بود . یک ماه مانده بود و به تازگی بازگشته بود . حرف او در پاسخ به من اشاره به حالات تعبد و شب زنده داری آن بزرگوار بود که در این لباس شبها به عبادت و راز و نیاز با پروردگار می ایستاد . او این قبا را به یاد حالات او و ارتباط با معنویات او به تن می کند ! این خاطره از ان جهت به ذهنم تداعی شد که دکتر ما را برای ناهار نگه داشت . ما قبل از نهار به نماز ایستادیم و به اتفاق آقای دکتر شریعتی نماز گزاردیم ! لختی نگذشت که لای در اتاق باز شد . پوران خانم سینی پلو و سفره و بساط ناهار را از لای در به داخل داد . ما به تعارف و تعجب که به این زودی چطور این غذا فراهم شد . دکتر گفت منزل ما ایلیاتی است همیشه سر زده یکی دو نفر یا بیشتر از اینجا یا مشهد و مزینان می رسند . پوران غذا را برای چند نفر بیشتر می پزد ! روزی زیبا و دلنشین بود آن روز به ما خوش گذشت و چه حرفها ! کاشکی ذوق آقایان همراه جزئیات و گفتگوهای آن روز را به ذهن داشته باشند به گونه ای نقل کنند .

گمان دارم ماههای آخر سال 55 بود که جوانی که خودش را (( سعید )) معرفی می کرد و با نشانه هایی که می داد خودش را فرستاده (( محمد منتظری ))1 معرفی می کرد . محمد منتظری آن زمان در لبنان و گاه در اروپا بود .  

 

 

1. فرزند آیت اله منتظری که در بمب گذاری دفتر حزب جمهوری اسلامی کشته شد .

 

پیک او مستقیما و منحصرا برای این آمده بود که آقای دکتر شریعتی را به خارج منتقل کند . خصوصی به من رساند که همه جور موجبات و وسایل سفر ایشان را به خارج فراهم کردیم . بیم این داریم که اگر بیشتر بمانند رژیم سر به نیستش کند و گذرنامه ای داریم که ایشان را از فرودگاه آبادان خارج کنیم . من هیچ حرفی نزدم و مداخله نکردم . به راهنمایی آقای منصوریان موجبی فراهم کردم تا او با دکتر دیداری داشته باشد . سعید را به دفتر آشیانه کودک ، محل کار منصوریان گذاشتم و هیچ مداخله ای در صحبت ان دو نداشتم فقط اطمینان دادم با نشانی هایی که آورده مطمئن است !

آن روز با دکتر صحبت کرده و دیدار دیگری هم داشته . آنچه ان جوان توضیحات داده دکتر بی جواب گذاشته و به گونه ای به بعد محول کرده . جوان ازرده و غیر آزرده رفت که دو سه ماه دیگر برگردد و با موافقت دیگر مواجه و ترتیب کار را بدهد . من گمان دارم در سوالی که بعدها پیش امد دکتر به من گفت : شاید هم با دیگری !! آن روزها عده ای دوستان در تدارک بودند تا دکتر را از طریق افغانستان خارج کنند و ظاهرا بعدا به علت درگیریهایی که با قاچاقچیان پیش می آید مرز ناامن می شود . شخصی که مباشرت این امر را به عهده گرفته صلاح دیده کار بردن دکتر را به تاخیر بیندازد … به هر حال درست روزی که خبر درگذشت دکتر به تهران رسید و من با تلفن آقای منصوریان به منزل آقای دکتر رضا شریعت رضوی خوانده شدم و ناگهان با غوغای مرگ دکتر مواجه شدم و همان هنگام خانم پوران همسر دکتر همراه بستگان و آقای منصوریان در تدارک حرکت به خانه خودشان و به عزا نشستن بودند و من همراه آنان تا خانه مرحوم دکتر آنان را همراهی کردم و وظایفی به من محول شد و آنها را به عهده گرفتم برگشتم به دفتر کارم . همان جوان ( سعید ) را دیدم که امروز از لبنان امده مجهز که آقای دکتر را حرکت بدهد . او دو یا سه ماه  پیش از دکتر وعده گرفته بود که مجددا مراجعه کند ! در این موقع من دیگر حامل خبر مرگ دکتر شریعتی بودم . وای وای که این جوان چقدر گریست آن گونه که بی تاب شده و سر به دیوار می زد . ساعتی بعد هم از پیش من ناپدید شد . روزهای تعزیه دکتر او را گمان دارم یکی دو بار در آن شلوغی و جنجال و آمد و رفت منزل دکتر دیدم .

… پیغام محمد به وسیله این شخص بود که : 1) ما کتابهای آقای دکتر را به مقدار زیاد به کمک قاچاقچیان به افغانستان و جزایر خلیج فارس می بریم و فعلا بهترین نقطه برای نشر این آثار همان جاهاست ، چون که مردم زبان فارسی می دانند و انتقال هم آسان است و دانشجویان افغانی هم به تازگی کتاب خوان شده اند . خیلی به اینها رو آورده اند . منتها بندگان خدا دچار تنگدستی و نداشتن امکان می باشند ما تصمیم گرفتیم ( یعنی محمد ) اتومبیل هایی که اتاقکی هم به پشت آن ببندیم به صورت کتابخانه سیار تهیه کنیم . به این صورت امانتی کتاب آقای دکتر را به همه جا برسانیم و هر تعدادی در دسترس داریم ، در دسترس همه بگذاریم . در این رابطه به بودجه احتیاج داریم . 2) پیغام دیگرش این بود که این گونه کتابها در میان جوانها و مردم عرب سخت هوادار و طالب دارد . متاسفانه در میان عربها هم هنوز نویسنده ای ظهور نکرده که چیزی نوشته باشد . ما قصد کرده ایم آثار آقای دکتر را به عربی و یکی دو زبان دیگر ترجمه و نشر دهیم . برای این کار بودجه ای لازم است یا در همان تهران کار ترجمه انجام گیرد و بعد اینجا فرستاده شود ، یا بودجه ای برای ما در نظر گرفته شود که ما اینجا به ترجمه و نشر آثار دکتر اقدام کنیم! آقای مهندس معنوی از کارشناسان بلند پایه آب در وزارت نیرو که من چندی توفیق مصاحبت و دوستی ایشان را داشتم ، چشمش به چند جزوه اسلام شناسی دکتر شریعتی که روی میز اتاق کارم بود خورد . در فرصتی که بیکار بود خودش را با آن مشغول کرده بود . من بیرون بودم . وقتی که آمدم او چیزهای فوق العاده ای از این جزوات یافته بود . جالب بود که از شریعتی جز نامی دوررس به گوشش نرسیده بود . همین سبب شد به مرور آثاری از دکتر را از من خواست . او چندین و چند از آثار مختلف که به یادم دارم از کتاب حج شروع کرد . او از من اجازه گرفت که آنها را به دیگر دوستانش بدهد بخوانند . هر روز و هر نوبت که کتابی را پس می آورد یک سلسله حرفهایی در ارزش و اهمیت این کتابها چه از زبان خودش و چه از زبان دوستانش می گفت و تاسف می خورد چرا تاکنون اینها را نخوانده . دورادور نه یک دل که صد دل عاشق شریعتی شده بود . او مرد 55 ، 60 ساله ای بود . دارای افکار توده ای و مرد بافکر و فرزانه ای بود و گمان ندارم فعالیتی داشت ! از صاحب منصبان درجه یک وزارت نیرو بود و خیلی خوشنام و خدمتگذار ، ولی چون به توصیه های سازمان امنیت در جابه جایی کارمندانش ترتیب اثر نمی داد او را چند نوبت جابه جا یا بیکار کردند . آخر الامر چون از او بهانه جدی نداشتند و از سواد و تخصصش هم نمی توانستند چشم بپوشند ، او را کمیساریای ایرانی در کمیسیون تقسیم آب هیرمند کرده بودند که سالی چند بار در مرز ایران و افغانستان تشکیل می گردید . به هر حال او با آن درجه فهم و هوشیاری و شرافت و فرزانگی اش یکپارچه علاقه مند و شیفته شریعتی شده بود در صورتی که شریعتی را هرگز ندیده بود . روزی که من از منزل پوران خانم مراجعت کردم و حامل خبر هول انگیز و دردناک مرگ شریعتی بودم آقای مهندس معنوی هم در دفتر ما بود . من آرام آرام که این خبر را نقل می کردم حال این محترم چنان به هم ریخت که نتوانست خودش را کنترل کند . ساعتها می گریست و به طوری از روی قلب و وجود پریشان و اندوهگین شده بود که بدنش می لرزید . می فهمیدم که خودش را می خواست کنترل کند ولی عاجز بود . خدا رحمت کند آقای … را ، چند باری چای آورد او نتوانست چای را به لب برساند . هر موقع استکان را برمی داشت از شدت لرزه که دست و لبش داشت چای از دستش می افتاد یا از استکان می ریخت . او لحظه ای که آرام می گرفت ، شعرهایی از عرفا زیر لب زمزمه می کرد باز می زد زیر گریه ! او روزهایی که به تازگی با آثار دکتر آشنا شده بود حرفهای عجیبی می زد . او می گفت در هر جامعه ای هر 400 به 400 سال یک آدمهایی اینجوری پیدا می شوند . این آدم فوق العاده ای است . او درست معرف و ممثل احوال مردم کشور و گمشده این جامعه است او را دریابید او را خواهند کشت . او را در ایران اگر نکشند از خارج هم تدارک قتل خواهند کرد و اظهار عقیده می کرد که به هر جوری و هر قیمتی هست او را از این محیط خارج کنید که بالاخره یک مجالی در خارج خواهد یافت ! اگر خودش تن به این کار نمی دهد تدارک کنید بدون رضایت خودش او را به خارج ببرید . شماها که دوستش هستید او را از این محیط بدزدید ! باز از حرفهای عجیب آن مرد فرزانه دردمند این بود که اگر شریعتی در این جامعه می بود حزب توده به وجود نمی آمد . اگر او بود جامعه ما دچار سردرگمی و پریشانی فکری نبود . نسل تحصیل کرده دردمند و آرمان خواه ما بالینی پیدا کرده بود ، دچار این ضایعات و پریشان حالیهای بزرگ نمی شد ! امید که دوست گرانمایه ما مهندس معنوی حیات داشته باشد . چه خوب است کسی او را پیدا کند این حرفها را از خود او که حالا دیگر پیرمرد سالخورده ای باید باشد بشنوید . او روستا زاده ای از کوهستانهای بین گیلان و قزوین با استعداد و شایستگی به این موقعیتهای اداری و مقامات فکری و معنوی رسیده بود . یاد او و یاد آن روزها به خیر !!

به یاد دارم پوران خانم نقل می کرد تا چهاردهم خرداد ساواک متوجه و باورش نشده بود که دکتر از ایران خارج شده . از آن روزها بود که دیگر ما را زیر نظر گرفتند که نتوانیم از کشور خارج شویم . خیلی از دوستان من و مخصوصا به پوران خانم خیلی تاکید داشتیم فورا بچه ها را بردارید و از کشور خارج شوید . ممکن است بفهمند مانع ایجاد کنند . ایشان عذر می آورد منتظرم کار امتحان سوسن و سارا به جایی برسد و همین طور بازنشستگس یا مرخصی خودم را سرو سامان بدهم … که متاسفانه آن ممنوعیت پیش آمد !

پوران خانم می گفت اغلب روزها حسین زاده تلفن می کند سراغ علی را می گیرد ولی روز چهاردهم بود که از نحوه سوالاتش فهمیده اند که دکتر خارج شده !

آن روز یکشنبه شب و شب دوشنبه بود . ما این شبها معمولا مجلس و دیداری با دوستان در منزلمان داشتیم و خیلی ها آمدند من ناچار بودم خانه دکتر را زودتر ترک کنم و به خانه بیایم . از محل کارم مجددا به خانه دکتر رفتم . از صاحبان عزا اجازه گرفتم که اگر کار واجبی با من نباشد خودم را به خانه برسانم تا هم مردمی که آنجا می آیند از واقعه باخبر کنم و هم به وظایفم برسم . در خانه بودم که تلفن از هوستون تگزاس زنگ زد . آقای احمدآقا حاج سیدجوادی بود و نمی خواست این خبر دردناک را بگوید که هر دو به گریه زدیم . سپس همکاری و چاره جویی در وظایفی که هر آینه به دوش داریم . ایشان گفت الان احسان پیش ماست . برای او تلگرافی تهیه کرده ایم تا به لندن به وکیلی مخابره کنیم که طی آن احسان از او بخواهد وکالت از ناحیه او را به مقامات انگلیسی گوشزد کند که حق ندارد تا آمدن او به لندن جنازه را به جایی حرکت دهند . آن روزها پوران خانم هنوز تهران بود این طور که می گفتند تلگراف و تقاضای احسان هم خیلی قانونی نبود ولی به هر صورت موثر واقع شد . آقای احمد صدر حاج سیدجوادی آن ایام همراه مرحوم آقای تولیت به خارج رفته بودند . آقای تولیت قصد داشت بنیادی فرهنگی و خدماتی در خارجه تاسیس کند و سرمایه بزرگی برای این کار اختصاص داده بود . آقای صدر را همراه برده بود تا در خصوص مسائل حقوقی و قانونی تاسیس چنین موسسه ای طرف مشورت باشد ! بجاست نقل کنم آقای تولیت این برنامه را ابتدا در اروپا می خواست اجرا کند ولی وجود اختلاف نظرها بین عناصر مورد نظرش او را از اروپا منصرف کرد و به امریکا رفت تا با کمک آقای دکتر یزدی به این کار اقدام کند . متاسفانه در آنجا هم پس از مطالعات فراوان و امروز و فردا کردنهای زیاد موفق به تصمیم نشد و به دنبال آن بیماری بر او غلبه کرد و به هیچ کاری توفیق نیافت . این پول گزاف که به این کار تخصیص داده بود معلوم نشد به چنگ چه مدعیانی افتاد .

شب دوشنبه ای بود که معولا منزل ما هم جلسه ای بود آقای عباس رادنیا قدری زودتر و دستپاچه آمد مرا کنار کشید گفت دکتر فردا عازم است . این اوراق مال آقای آشیخ علی آقاست به وسیله شما به او سپرده شده بود که بر حسب تقاضای آقاشیخ علی آقا او یعنی دکتر مطالعه کند پیرامونش اظهارنظری نماید . دکتر داد به من که به شما برسانم و عذر این که نتوانستم مطلوب آقای تهرانی را برآورم . این همان اوراقی است که آقای تهرانی در حوزه فلسفه اسلامی تالیف کرده بود میل داشت قبل از چاپ دکتر شریعتی مروری بر آن داشته باشد ! و همان اوراقی است که مرحوم دکتر آن چند جمله پردرک و پردرد را در حاشیه آن خطاب به آقای تهرانی نوشته بود …

… گفتند جمعیتی بالغ بر 1600 نفر که طبعا اکثرا دانشجویان در نقاط مختلف اروپا و امریکا برای تشیع جنازه دکتر در لندن گرد آمده بودند . تشیع جنازه بی سابقه چشمگیری در لندن انجام می گیرد . به طوری که می گفتند مرحوم صادق قطب زاده تلاش و فعالیت فوق العاده ای در انتظام این کار داشته . یک بار یکی از چپیها یا توده ایها خواسته اخلالی کند یا مداخله ای قطب زاده با همان روحیه که خاص او بود سیلی به گوش او می نوازد و او را از معرکه دور می اندازد .

گفتند آقای محمد مجتهدی شبستری که آن ایام سرپرستی موسسه اسلامی هامبورگ را به عهده داشت او نیز به لندن در مراسم تشیع دکتر حاضر می شود . به تقاضای خانواده ایشان به جنازه نماز می گذارد . در زینبیه هنگام انتقال جنازه آقای امام موسی صدر یک بار دیگر به او احترام می کند . به جنازه دکتر نماز می خواند جنازه آماده دفن می شود که دکتر مفتح سر می رسد . کجا بوده که آن موقع به آنجا می رسد او نیز برای سومین بار ادای نماز می کند . این قسمت آخر را من خودم از دکتر مفتح شنیدم . گفتم چرا سه بار گفت تیمنا و تبرکا .

به نظر حقیر شایسته است در این کتاب فصل مشبعی را به ذکر اسامی دوستان شریعتی و دشمنانش در مشهد و سپس آنها که به عهد خود وفادار ماندند و آنها که نماندند و به بی وفایی و دشمنی با او روی کردند همه آنها که در جهت بسته شدن حسینیه تلاش می کردند و در این رابطه با آقای مطهری خیلی کلنجار رفتند و موافقت با مرحوم مطهری به عمل آوردند که آقای مطهری به پستش و مسئولیتش در حسینیه برگردد و پس از چند روز آقای مطهری پیغام فرستاد که از موافقت و قبول برگشت به حسینیه مجددا منصرف شده . این آقایان که الحمدالله اکثرا در قید حیات اند ، می توانند خاطرات جالبی داشته باشند و انصاف نیست که این خاطره ها را که به هر صورت در فردا و امروز جامعه تاثیر خواهد داشت بازگو به رشته تحریر درنیاورد . از بد و خوب علی و جفاها که به او رفته مشهدی ها بیشتر خبر دارند !

بجاست به دور از هر حب و بغض یا قضاوتی اسامی 18 نفر از آقایان که به عنوان هیات معتمدین در جوار فعالیت حسینیه به گونه ای با حسینیه و برنامه های آن همکاری داشتند به مناسبتی آورده شود . به یاد داشته باشیم که آن ایام که تضییقات برای حسینیه شروع گردید جملگی بر این اعتقاد بودند که در مسافرتی که دکتر شریعتی همراه خانمش با هواپیما از مشهد می آمده خانم او را دیده اند بی حجاب یا حجاب عقب رفته در سکوی خروجی همراه دکتر خارج شده ! و از همین گفتگوها و درگیریها آرام آرام آغاز می شود . گفته می شد راوی این خبر و شاهد این گناه آقای حاج … که از زمره معتمدین حسینیه و جزو 18 نفر بوده است ! آقای حاج … که او نیز در عداد همین معتمدین بودند روزی از باب جلب نظر من به هنگام برخورداری در خیابان برای آمدن و ورود به حسینیه با هم برخورد کردیم گفتند : … فلانی شما صحیح می دانی که آقای دکتر شریعتی در حالی که همسرش بی حجاب است ( یا حجاب را رعایت نمی کند ) در کرس جایی که حسینیه نامیده می شود سخنرانی کند ؟! درست یادم نیست شاید همان حرفهای آقای حاج … را از دهان ایشان شنیدم که شاهد می آورد . به هر حال زمینه اظهار نظر مرا که آقای … مساعد نیافت سخن کوتاه کرد و ادامه نداد !

آقای حاج حسین آقاخوان فرشچی را که از احرار و پاک دامنان روزگار ما بودند مردی روشن ، مثبت دارای خیر و فرهنگ و بسیار فروتن و بی تظاهر بود . او علاقه خاصی به دکتر شریعتی داشت . سالها رفتارها و هنجارهای آقای مطهری علیه شریعتی را می شنید به هر ملاحظه همواره لب فرو بسته بود . یک روز صبح آمد به محل کار من مردم محترم بسیار برآشفته و عصبانی چون دچار آسم هم بود در این حالت عصبانیت نمی توانست حرف بزند فقط پی در پی و هر نفسی می گفت : آی … آی … تا بالاخره حالش جا آمد و توانست حرف بزند . گفت : از بس این حرفها که به آقای مطهری نسبت می دهید که او علیه آقای دکتر می گوید بالاخره من امروز آقای نوید را همراه گرفتم به خانه او رفتم و قصدم این بود حتی المقدور ایشان را از این روش باز دارم و زیان کار او و تبلیغات او علیه شریعتی در محافل مذهبی مخصوصا تحصیل کرده ها را گوشزد کنم . همین که لب به سخن گشودم چنان با سخنان زشتی از آقای دکتر یاد کرد که من عصبانی شدم . نگذاشت ما حرفمان را بزنیم بدون هر گونه ملاحظه ای و سوابق دوستی عبایش را هم به دوش گرفت که از خانه خارج شود . برخلاف هر ادب اخلاقی ، علی رغم نیت خیر ما که در حقیقت به کمک و راهنمایی او آمده بودیم نگذاشت ما هیچ حرفی بزنیم به اتصال شروع کرد بد و بیراه به دکتر شریعتی . این وضع را که دیدیم من و نوید با عصبانیت خانه او را ترک کردیم آخر ناسلامتی از دوستان او هستیم این چه رفتاری است با ما پیش گرفتی . این مرد بزرگوار کریم النفس متعصب و دردمند این حکایت را نقل می کرد و دائم تکرار می کرد آی … آی … گمان ندارم آقای نوید این جسارت را بکند که قضایای آن روز را نقل کند دنیایی که این گونه بی اعتبار و ناپیدار است این ملاحظات برای چه ! فردا اگر حساب و کتابی باشد همین ها را از آدم می پرسند . من هرگز حالت پرتاثر و دردمندانه و عصبانی آن مرد شریف را در آن روز از یاد نمی برم . او سالها در مقابل انتقادهایی که از رویه و رفتار آقای مطهری گفته می شد مقاومت و یا از او دفاع می کرد . کارد به چه اندازه به استخوانش خورده بود که دیگر تحمل نمی کرد . در سالروز وفات آن مرد بزرگ که در خانه اش فرزندانش برگزار کردند آقای دکتر علی اخوان فرزند آن مرحوم میکروفن را چندی جلو من گذاشت تا از ان دوست یادی کنم . من بسیار خاطره ها که از او داشتم برشمردم ضمنا قضیه آن روز آمدن آن بزرگوار را به محل کار خودم و آن حالت و آن کلمات که بر زبان می راند نقل کردم . گمان دارم نوار آن پیش آقای دکتر اخوان باشد .

باز به یادم آمد روزی که آقای مطهری و مرحوم بازرگان آن شرح مشترک را درباره شریعتی نوشته بودند و در شرف انتشار همگنان آقای مطهری از آن آگاه شده بودند . جملگی 7 ، 8 نفری که حضور داشتند همگی به آقای مطهری پریده و پرخاش کردند … و آقای مطهری را مجبور کردند به خانه برگردد و هر چند نسخه ای که به دست دیگری داده پس بگیرد . مرحوم مفتح ، آقای مطهری را به منزل می رساند . مفتح برای من گفت اول کسی که اعتراض کرد من بودم . در اتومبیل هنگام مراجعت آقای مطهری به من گفت از شما دیگر انتظار نداشتم من جواب دادم آخر من دو جوان دانشجو در منزل دارم جواب آنها را چه بدهم ! ( ناگفته نگذارم که آقای مطهری برخلاف تعهدی که به دوستانش سپرده بود مضمومن مزبور را منتشر کرد )1 .

 

 

1. اظهارات مرحوم احمدعلی بابایی با اظهارات مرحوم مهندس مهدی بازرگان درباره انتشار اعلامیه مزبور در مورد دکتر شریعتی سازگاری دارد .   

   

 
استاد مطهری جزو هیات امنای سه نفره حسینیه ارشاد بود و در برابر آقای میانچی به اعتراضهای ایشان اعتنایی نمی کرد و سرانجام بعد از حل و رفع اختلاف بر سر چگونگی فعالیتهای شریعتی تصمیم گرفته شد که کلاسهای اسلام شناسی دکتر شریعتی هر 15 روز یک بار تشکیل شود . اما از سوی دیگر آقای مطهری به دنبال آن اختلافات که با آقای میانچی داشتند به اعتراض گفتند : تا وقتی که ایشان در حسینیه ارشاد خودسرانه کار بکند من نمی توانم در حسینیه باشم ، و من عملا کناره گیری خودم را از حسینیه اعلام می کنم تا همه بدانند که من نیستم و با این که ایشان در حسینیه برنامه هم داشت در هفتم و هشتم محرم بود که اعلام کرد من حسینیه نمی آیم و از آنجا رفت …

بهره برداری ساواک از اختلافات

در این میان ساواک هم مترصد فرصت بود تا از اختلافات موجود بهره برداری کند . ساواک شدیدا در شرایط و موقعیت سخنی قرار می گیرد که اگر تصمیم به حذف فیزیکی وی ( شریعتی ) بگیرد در آن موقع در مقابل موج عظیم حرکت انقلابی دانشجویی در طرفداری و حمایت از دکتر شریعتی چگونه می تواند مقاومت کند و اگر به شیوه کج دار و مریز رفتار کند در چنان وضعیتی آثار و پدیده های مخرب ناشی از این بی تفاوتی دستگاه امنیتی را نزد مقامات عالیه به چه نحو توجیه نماید ؟ این است که با تغییر روش گذشته و به کارگیری تاکتیک جدید از طریق شایعه سازی و دروغ پراکنی ، من غیر مستقیم – حذف حیثیتی1 و خراب کردن وجهه مذهبی وی را در بین جوامع مذهبی و روشنفکری در دستور کار خود قرار داد . که نمونه هایی از آن تاکتیک های به کار گرفته شده را که به قصد فلج کردن فعالیت دکتر شریعتی و برنامه های حسینیه ارشاد انتخاب کرده بودند با استخراج از مدارک و مآخذ جمع آوری شده و نیز خاطرات و تحلیل افرادی که مسائل حسینیه و توطئه های ساواک را بر ضد آن دنبال می کردند می توان روشن ساخت مانند :

شایعه پراکنی ساواک با جعل و اتهام (( سنی گری و وهابیت )) و … 2

 

 

1. مرحوم مهندس مهدی بازرگان می گوید : ساواک به طریق مختلف درصدد دکتر بود دکتر شریعتی را از حیثیت و نفوذی که در طبقات جوان و درس خوانده پیدا کرده بود بیندازد و نقاط ضعف در او به دست آورده در زبانها و قلمها بدنامش سازد . علاوه بر تبلیغات و توطئه هایی که مستقیما روی او انجام می داد و همیاری که مارکسیست ها و انحصارگران روشنفکری و حمایت رنجبران با ساواک داشتند استفاده از روحانیون و تحریک مقدسین علیه دکتر بود . این تبر خیلی کاری از آب درآمد چون زمینه داشت . به رگ حساس علما برخورد کرده به سهولت و شدت می توانست آقایان را برانگیزاند . شخصیت و اندیشه دکتر علی شریعتی به کوشش جعفر سعیدی انتشارات چاپخش سال 1371 چاپ سوم ص 23

2. مرحوم بازرگان درباره شایعه پراکنی ها علیه حسینیه ارشاد و دکتر شریعتی می گوید : حملات و تهمت ها به راه افتاد . نزد بزرگان حوزه و صاحب نظران می رفتند تا فتوای ارشاد بگیرند و ساواک آنها را پخش می کرد . حسینیه ارشاد را مرکز وهابی گری و مسجدی اعلام کردند که در آنجا دست بسته نماز خوانده می شود و اشهد ان امیر المومنین در اذان نمی گویند . کتابها و گفته های شریعتی را زیر ذره بین گذاشته هر لغزشی که می دیدند ( و کیست که لغزشی و اشتباه و اشکال در کارش نباشد ؟ )  کاه کوه ساختند و چون خطای عمده ای دستگیرشان نمی شد بی پروا به قلب و تحریف پرداخته مطالبی را که دکتر اصلا نگفته و ننوشته بود با ذکر صفحه و سطر به او نسبت می دادند !… با چنین تمهیدات و هماهنگی خلع شریعتی از استادی و دبیری در مشهد و تبعید و زندان او در تهران حتی گروگانگیری پدر بزرگوارشان برای ساواک آسان شد . دور از مردم و دربه در از وطن گردید و معلوم نشد که چه شد ! … همان صص 26 و 27 . برای اطلاع بیشتر از پخش شایعات گروه ولایتی بر ضد حسینیه ارشاد و شخص علی و افکارش مراجعه کنید به نشریه داخلی ارشاد شماره 14 ویژه خاطراتی از زنده یاد دکتر علی شریعتی که آقای میانچی آنها را جمع آوری کرده است .

 اما در این میان حرف و سخن مخالفان شریعتی چه بود و ریشه اختلافات آنها از کجا سرچشمه می گرفت ؟ آیا همه آنچه را که آننها در اعتراض به شریعتی و اندیشه های او داشتند واقعا ریشه معرفتی داشت و اگر این گونه بود آیا برخاسته از فهمی ژرف و دقیق از آرا و اندیشه های او بود ؟

مسائل خصلتی و منافع شخصی در این برخوردها تا چه اندازه تاثیر داشت ؟ پیش از آنکه به تک تک این سوالات پرداخته شود بهتر است تحلیلی را که مرحوم بازرگان از ضعف مخالفان و انگیزه های آنان در برخورد با علی ارائه داده است بخوانیم :

نکته قابل توجه آنکه مخالفت با شریعتی صرفا از ناحیه یک گروه خاص مذهبی قشری دنبال نمی شد . دستگاه ساواک محدودیت ایجاد می کرد و از اشاعه اندیشه های او با تحریک عوامل قشری به توطئه چینی برضدش مشغول بود .

آقای میانچی هم در ارتباط با کارشکنیهای ساواک بر ضد شریعتی می گوید :

در آن زمان کتابخانه ملی نیز شماره جواز برای چاپ کتابهای شریعتی به ما نمی داد یکی دو موردش را توانستیم مجوز بگیریم و به ناچار یکی دو تا که ما شماره اش را گرفته بودیم آن را روی همه جزوات چاپ کردیم و با همان شماره پخش می کردیم که البته بارها گیر افتاد و دستگاه امنیتی کتابها را توقیف کردند و خمیر کردند . شاید تیراژ اکثر کتابهایش تا پانصد ، ششصد هزار جلد می رسید . خیلی هم ارزان قیمت بود تا دانشجو استطاعت و قدرت پرداخت این پول را داشته باشد . حداکثر قیمت بین بیست تا سی ریال برای یک کتاب 200 تا 300 صفحه ای . به هر حال برنامه سخنرانی ها به کتاب محمد خاتم پیامبران مواجه شد . حسینیه ارشاد در آغاز پانزدهمین قرن بعثت به همت استاد شهید مطهری با گردآوری مقالات استادان مختلف این کتاب را تدوین کرد که یکی از بهترین آثار درباره تاریخ اسلام است . استاد مطهری مقاله مهم و موثر آن کتاب را به مرحوم دکتر واگذار کرد . چون تقسیم مقالات به وسیله ایشان انجام می شد و ایشان تعیین می کردند که چه کسی در چه زمینه ای مقاله تهیه کند . بحث از هجرت تا وفات پیامبر و سیمای محمد را به مرحوم دکتر واگذار کردند . در آن بحث مرحوم دکتر شریعتی مقاله مفصلی تنظیم کردند و به تهران فرستادند به این خاطر مرحوم مطهری آن موقع یک شرح مفصلی به پدر ایشان نوشت و تبریک بسیار جالب با انشای زیبایی برای پدر مرحوم دکتر فرستاد و داشتن بهترین فرزند تاریخ اسلام را به ایشان تبریک گفت1 . در واقع بهترین و بارزش ترین مقالات این کتاب مقاله مرحوم شریعتی است .

سند صفحه بعد گویای مخالفت ساواک با چاپ آثار شریعتی است که آقای میانچی هم درباره مشکلات دریافت مجوز از کتابخانه ملی برای چاپ آثار شریعتی بدان تصریح کرده اند :

 

 

1. آقای دکتر رضا داوری ، خاطره ای از دیدار با مرحوم مطهری درباره دکتر شریعتی داشته اند که به شرح ذیل است : استاد مطهری با اشاره به قضیه ای که در آن ایام واقع شده بود زبان به ستایش از دکتر شریعتی گشودند و از جمله چیزهایی که گفتند و به یاد من مانده است این است که ایشان گفتند : بعضی مقالات دکتر شریعتی و از جمله زن در چشم و دل محمد (ص) را هیچ یک از ما نمی توانستیم بگوییم و بعد قضایای حسینیه ارشاد را به اجمال بیان کردند . به نقل از نشریه توس ( ویژه نامه سمینار نگرشی بر اندیشه های استاد مطهری و دکتر شریعتی و بررسی اشتراکات آنها ) از سوی انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه شهید بهشتی پاییز 1375 ص 9

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)

دسته‌ها
خاطرات خاطراتِ زندان

خاطرات دکتر شریعتی در زندان – 4

پوران شریعت رضوی: در طول 18 ماهی که در زندان بود، در سلول مجرد به سر می برد، یکی دو دفعه دیگر هم گویا کسانی را به سلول او برده اند به طوری که خودش برای ما می گفت مدت سه ماه شخصی را به نام(…) به سلول علی می آوردند تا شاید بتوانند اطلاعاتی به وسیله او از علی بدست آورند. علی عادت داشت که روزها بخواند و شبها، اغلب بیدار می ماند. می گفت: شبها گاهی با سرباز ها حرف می زند و اصولاً  آرام تر است. علی بعد ها تعریف می کرد که “بدترین ایام زندان من، همان سه ماهی بود که هم سلولی مشکوکی داشتم، چون هراسم از آن بود که در خواب مبادا چیزی بگویم که به ضررم تمام شود.” بدین ترتیب خواب را هم بر چشم علی حرام میکنند. این فرد پس از دستگیری و خیانت و مصاحبه تلویزیونی، برای اولین بار اصطلاح مارکسیسم اسلامی را رایج کرد.حافظه ی عجیبی داشت و از آن در راه لو دادن افراد استفاده می کرد. حتی پدر خودش را هم لو داده بود؛ پس از آنکه عده ی زیادی را به ز ندان افکند، سوار گشتی ها می شد و در خیابان ها جوانان مبارزی را که می شناخت شناسایی می کرد. بعد ها ساواک کمیته ای به نام «شریعتی شناسی» درست کرد و او را مسئول آن نمود، کار این گمیته، مطالعه ی آثار دکتر برای پرونده سازی بود و سپس جعل سند و توطئه علیه شریعتی. علی می گفت:

“صدای مرا چنان تقلید میکرد که خودم هم تشخیص نمی دهم.”

احسان به نقل از پدرش تعریف می کند که:

وی تمامی تعابیر رمزی آثار دکتر علیه رژیم را جمع کرده بود، مثلاً در کویر تعابیری چون “این دو هزار و اندی که بر سر ما رفته است”، “خروس بی محل”و “ژاندارم” و…”که زادگان احمد قربانی ظلم شدند و شکسته ی زور” (اشاره به شهیدان احمد زاده ها) “خداحافظ شهر شهادت” “ای حنیف نژادی که…”(اشاره به شهید حنیف نژادی) و از این قبیل؛ او حتی خود مرا بی آنکه هرگز دیده باشد، بنا بر توصیفات کلی که شنیده بود، در یک ملاقات شناسایی کرده بود!

دسته‌ها
بررسی و نقد ها

دكتر شريعتي، پدر معنوي چپ نوگرا و مردم‏سالار

عصر ما، ش 127
چكيده: شريعتي، در تمايز با گفتمان ليبرال يا نوليبرال در نوگرايي ديني، نماينده و سخنگوي گفتمان راديكال ـ انتقادي روشنفكري ديني است كه علاوه بر نقد راديكال سنت و ديانت سنتي، با مدرنيته نيز مواجهه‏اي انتقادي داشته است. روشنفكري چپ ديني بيش از يك دهه است كه در نوعي انفعال و اغما به سر مي‏برد و اگر بخواهد به بازسازي هويت فكري خود بپردازد، چاره‏اي جز تمسك به ميراث شريعتي ندارد.

گفتمان اسلاميي كه شريعتي نمايندگي‏اش را بر عهده داشت و يكي از مهم‏ترين و تأثيرگذارترين نظريه‏پردازان آن به شمار مي‏رود، هرچند كه در تمايز با گفتمان‏هاي سنت‏گرايانه و بنيادگرايانه، بخشي از گفتمان روشنفكري ديني است، اما در همان حال وجوه تمايزبخش آن را با ديگر قله‏هاي وابسته به گفتمان روشنفكري ديني نمي‏توان انكار كرد. دكتر شريعتي در تمايز با گفتمان ليبرال يا نوليبرال در نوگرايي ديني، نماينده و سخنگوي گفتمان راديكال ـ انتقادي روشنفكري ديني است كه علاوه بر نقد راديكال سنت و ديانت سنتي ـ همچون ساير روشنفكران ـ با مدرنيته نيز مواجهه‏اي انتقادي داشته و كوشيده است كه از طريق رويكردي اعتلاجويانه (transendental) و ضمن پذيرش وجوهي از مباني و دستاوردهاي تاريخي مدرنيته در چند سده اخير، سرچشمه‏هاي بحران‏زا در عقلانيت و اومانيسم مدرن را مورد تغافل نگذارد و افق انديشه و آرمان خود را در آن سوي مدرنيت نشانه‏گذاري كند. او به‏خوبي تفطن داشت كه غرب‏زدگي و غرب‏ستيزي، وجوهي متعارض‏نما، اما از يك واقعيت هستند. شريعتي نمي‏خواست اسير هيچ يك باشد و به همين دليل هم مي‏گفت ما در برابر غرب نبايد چشمان خود را ببنديم و نه بدان خيره شويم. بايد به آن نگاه كنيم و بكوشيم كه مباني و افق‏هاي بحران‏زا در ذات مدرنيت را دريابيم.

فرامدرنيته و مواجهه انتقادي شريعتي با مدرنيته را البته نبايد هم‏سنخ هيچ يك از دو گفتمان هابرماسي يا فوكويي پنداشت. نگاه انتقادي شريعتي محدود به نقد سرمايه‏داري و بحران‏زايي‏هاي انساني، معنوي، اقتصادي و اجتماعي آن نيست؛ بلكه ريشه‏هاي بحران را تا نارسايي و يكسويي اصول و مباني مدرنيته عمق مي‏بخشد و افزون بر آن، ساينتيسم (اصالت علم)، ماشينيسم (اصالت ماشين)، بوروكراتيسم، راسيوناليسم (اصالت عقل محاسبه‏گر)، اومانيسم و… را هم مورد آسيب‏شناسي قرار مي‏دهد. البته فرامدرنيته شريعتي، غرب و دستاوردهاي معنوي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي آن را نفي نمي‏كند. او هرچند به عنوان متفكري ضد استعمار امپرياليسم، از ميوه‏هاي استعماري مدرنيته و سرمايه‏داري غفلت نمي‏ورزد، اما مي‏كوشد تا با شالوده‏شكني آن و بازسازي مباني تك‏بعدي و دستاوردهاي مثبتش در ساختار ديني و معنوي تازه و قرار دادن آن در زيست ـ جهان و افق توحيدي نويني به آن سوي تجدد گذر كند. بدين معناست كه شريعتي متفكري نوگراست. نوگرايي او با سه آرمان عرفان، آزادي و برابري، مي‏كوشيد تا از معنويت اگزيستانسياليستي، آزادي ليبرال و برابري سوسياليستي كلاسيك فراتر رود و اين همه را در افقي عالي‏تر و توحيدي‏تر همساز كند.

دكتر شريعتي را از اين حيث بايد پدر معنوي روشنفكري ديني چپ، نوگرا و مردم‏سالار در ايران شمرد؛ روشنفكري كه دين نوگرا و ترقي‏خواه را با عرفاني توحيدي و وجودي، نه فروتر از سوسياليسم و دموكراسي، كه برتر مي‏خواهد و برابري و مردم‏سالاري را ضمن بهره‏مندي از تجربه انسان مدرن تنها در جامعه‏اي معنوي و ديني قابل تحقق مي‏داند. عرفان وجودي او با عرفان ديني سنتي از يك سو و معنويت بي‏خدا و غيرديني مدرن از سوي ديگر مرزبندي دارد؛ چنان‏كه سوسياليسم او پذيراي دولت‏سالاري (اناتيسم) و سركوب شخصيت و تفرد فلسفي ـ اجتماعي آدمي نيست. او آزادي را نيز در پيوند با چنان سوسياليستي همنشين عدالت مي‏دارد و آن را به ليبراليسم اقتصادي، مادي و سرمايه‏محور فرو نمي‏كاهد.

اكنون روشنفكري ديني ايراني تحت تأثير موج شكست سوسياليسم واقعا موجود و چپ ماركسيستي و جهان‏گستري مهاجم سرمايه‏داري، بيش از يك دهه است كه در نوعي انفعال و اغما به سر مي‏برد؛ هرچند در سطح جهاني، چپ نوماركسيست و سوسياليست انساني و فارغ از ديكتاتوري پرولتاريا اكنون چند سالي است كه دوباره خود را يافته و مي‏رود كه با بازسازي تئوريك خود و ضمن آشكار شدن وعده سراب‏گونه سرمايه‏داري جهاني، موقعيت گذشته و از دست رفته خود را احيا كند. اما موج اخير چپ هنوز در راه است و به ايران و حوزه روشنفكري ديني نرسيده است. چپ نوگرا و مردم‏سالار اسلامي اينك يا بايد به بازسازي نظري و اجتماعي خود اهتمام ورزد و يا منتظر تضعيف هرچه بيشتر و كمرنگي و افول آتي باشد. چنانچه نيروهاي روشنفكري دل‏بسته به دين و در همان حال دموكراسي / مردم‏سالاري و سوسياليسم / جامعه‏گرايي اراده كنند كه به بازسازي هويت فكري و اجتماعي خود اهتمام ورزند، چاره‏اي جز تمسك به ميراث دكتر شريعتي ندارند. واضح است كه چنين تمسكي، امري شكلي، مكانيكي و غيرانتقادي نيست و نمي‏تواند تجربه انقلاب اسلامي و بيست و سه سال جمهوري اسلامي را از نظر دور بدارد. آنچه از ميراث شريعتي همچنان براي اين گروه آموزنده و راهبردي است، مباني و افق انديشه او و روشي است كه وي در نقد و اثبات وضع موجود و وضع مطلوب به كار بسته است.

اشاره

مقوله «نوگرايي ديني» يا «روشنفكري ديني» به طور مشخص در آستانه دهه هفتاد مطرح شد. اين جريان كه ريشه در سال‏هاي دور، در دهه‏هاي چهل و پنجاه داشت، با طلوع انقلاب اسلامي و در دوران جنگ تحميلي، همچون ساير جريانات روشنفكري، عملاً به بوته فراموشي رفت. ظهور دوباره اين جريان در سال‏هاي پاياني دهه شصت عمدتا زاييده همگرايي ميان دو گروه بود: 1. گروهي از روشنفكران يا انديشمنداني كه اصولاً با مباني انقلاب و نظام سازگاري نداشته، از پايگاه فرهنگي و اجتماعي ديگري برخوردار بودند؛ 2. گروهي از مسؤولان و كارگزاران نظام كه به‏تدريج از ساختار قدرت سياسي كناره‏گيري كرده يا طرد شده بودند. مهم‏ترين و معروف‏ترين پايگاه اين جريان، «حلقه كيان» بود كه بر محور دكتر سروش و تئوري‏هاي او اداره مي‏شد و آهسته آهسته محفلي براي گردهمايي انديشه‏ها و علايق مختلف به وجود آورد. در همان سال‏ها، نهضت آزادي و ساير گروه‏هاي ملي ـ مذهبي نيز در حال بازسازي و هويت‏يابي دوباره بودند و به اين ترتيب محافل مشابهي شكل گرفت. در اواخر دهه شصت دو اتفاق مهم رخ داد: از يك سو، سروش و نشريه كيان به انديشه سياسي روي آوردند و بر پايه مؤلفه‏هاي ليبرال دموكراسي به نقد نظام سياسي ايران پرداختند. از سوي ديگر، مهندس بازرگان در يك چرخش آشكار به انتقاد از انگاره دولت ديني و رواج نگرش سكولار پرداخت. هم‏آوايي و نزديكي بيشتر ميان سروش و سران نهضت ملي عملاً حلقه كيان و محافل نزديك به آن را دچار چنددستگي ساخت و انسجام اوليه را متزلزل كرد. به‏تدريج حوادث ديگري رخ داد كه سبب شد از دوران نوگرايي ديني، دو گرايش راست (ليبرال يا نوليبرال) و چپ (سوسيال دموكراسي) سر برآورد. مهم‏ترين خواسته گرايش چپ، اعاده حيثيت از چپ بين‏الملل و بازسازي دوباره چپ پس از فروپاشي كمونيسم در شوروي و شرق اروپا بود. به اين ترتيب، در سال‏هاي اخير، نسل پيشينِ جريان چپ مسلمان، نظير حبيب‏اللّه‏ پيمان، لطف‏اللّه‏ ميثمي و كادر مركزي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، با فاصله‏گرفتن از دكتر سروش و نهضت ملي، سعي در نوسازي مباني تئوريك خويش تحت عنوان «چپ ديني مردم‏سالار» دارند. اين گروه كه پيشتر يا در انزواي ايدئولوژيك بوده يا در عمل به انديشه سروش پيوسته بودند، در فضاي موجود در يك خلأ تئوريك گرفتار آمده و دكتر شريعتي را بهترين آلترناتيو در برابر سروش و ساير رهبران نوگراي ليبرال يافته‏اند. به نظر مي‏رسد مقاله حاضر گامي ديگر در جهت استقلال‏خواهي جريان نوگراي چپ ديني و مقدمه‏اي براي بازشناسي و بازسازي اصول نوين آن در سال‏هاي آينده است. اما به نظر نمي‏رسد كه رويكرد تازه چپ به شريعتي در شرايط كنوني بتواند دست‏مايه‏هاي فكري لازم را براي پر كردن خلأ تئوريك چپ فراهم سازد. محورهاي زير بخشي از دشواري‏هاي چپ‏گرايان مسلمان در اين مسير پرمخاطره است:

1. مرحوم شريعتي در حافظه فرهنگي ما از دو چهره متفاوت برخوردار است: يكي حماسه‏گر انقلابي و سنت‏ستيز، و ديگري انديشمند ژرف‏نگر و ايدئولوژي‏ساز. در واقع آنچه شريعتي را در عصر خويش ممتاز و پرتأثير مي‏ساخت، همان رويه نخستين او بود كه هر انقلابي مسلماني را مجذوب مي‏ساخت. بي‏گمان اين چهره از شريعتي براي جامعه امروز و فرداي ايران نه گره‏گشاست و نه پركشش. از سوي ديگر، طرح و تئوري او براي انديشه ديني و نظام اجتماعي چنان خام و نااستوار بود كه حتي از سوي فرهيختگان عصر خود نيز مورد توجه و تأمل قرار نگرفت.

2. مسائل و نيازمندي‏هاي جامعه كنوني ايران با شرايطي كه شريعتي در آن مي‏زيست، به‏كلي متفاوت و ديگرگون است. جريان چپ نوانديش دير يا زود بايد در صحنه رقابت سياسي و اقتصادي، طرح‏هاي علمي خود را ارائه كند و تصوير خود را از جامعه و جهان و راه‏هاي برون‏رفت از معضلات وضعيت كنوني نشان دهد. آنچه نويسنده محترم در اين مقاله آورده است، تكرار همان شعارها و آرمان‏هاي كلي است كه در آثار شريعتي كرارا بازگفته شده و در عمل هيچ گامي براي توضيح و تبيين آنها برداشته نشده است. نسل جوان و جامعه امروز تنها به پاسخ‏هاي روشن و كارآمد نيازمند است.

3. برخلاف پندار نويسنده، امروز ديگر فاش مي‏توان گفت كه انديشه‏هاي شريعتي عموما در ميانه سنت و تجدد و در برزخِ ليبراليسم و سوسياليسم و در هزارتوي مكاتب اگزيستانسياليستي و اومانيستي سرگردان و آويزان است و تقريبا هيچ‏يك از مفاهيم بنيادين انديشه او، از توحيد و تكامل و ايدئولوژي گرفته تا عرفان و آزادي و برابري بر قاعده‏هاي استوار فلسفي و ديني ننشسته است. البته از او كه عمري كوتاه داشت و در عصري سخت پرتلاطم مي‏زيست و پشتوانه و پيشوايي نداشت، نمي‏توان و نبايد انتظاري بيشتر داشت. سخن در اين است كه آيا ميراث و اندوخته‏هاي او مي‏تواند به جرياني كه از ريشه‏هاي سنت اسلامي مانده و از مسير فرهنگ و سياسي غرب ليبرال رانده شده است، روحي تازه بدمد و انديشه‏اي پربار و كارآمد تزريق كند؟

گويا اين بار چپ نوانديش قصد دارد با طرح ايده‏ها و انديشه‏هاي شريعتي از او به عنوان يك ظرفيت نسبي براي گذار از سنت ديني و سياسيِ حاكم به شرايط تازه بهره‏برداري كند؛ شرايط تازه‏اي كه كه امروز چپ‏گرايان هيچ تصوير روشني از آن ندارند يا ارائه نمي‏كنند؛ شايد يك سوسيال دموكراسي نوين باشد يا يك نئوليبراليسم تعديل‏شده و در هر حال، يك انديشه ديني قرائت‏پذير با يك نظام اجتماعي سكولار.

دسته‌ها
سخنان کوتاه

خاطره لطیف از دکتر علی شریعتی

« کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست

که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود آن هم به سه دلیل؛

اول آنکه کچل بود،

دوم اینکه سیگار می کشید .

و سوم – که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت!

… چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه :

زن داشتم ،سیگار می کشیدم وکچل شده بودم.