دسته‌ها
گفتگوهای تنهایی

سیگاری بر لب ، سری بر دو دست،..

«سیگاری بر لب ، سری بر دو دست نگاهی به گوشه ای میخکوب، اندیشه ای غرق در اعماق دور رنج ها، دلی سرشار از درد، لبخندی بیزار ، چشمانی بی اعتنا به هر چه و هر که هست و می توان دید و روحی تلخ و گرفتار و چهره ای همواره در پس سایه اندوه و اندیشه ! این بود طرح همیشگی سیمای من . این بود منی که همه می شناختند . در این دنیا هیچ فریبی مرا نمی گرفت ، دروغی هم مرا نمی فریفت. گل ها همه کاغذین و رنگ ها همه دروغین و روح ها همه چرکین و چهره ها همه بیگانه بود. هستی هیچ چیز نداشت که مرا به خود مشغول دارد . من احساس می کردم که در این اطاقک سرد و گرفته ی جهان مبحوسم. آفرینش را بر اندامم جامه ای تنگ وکوتاه می یافتم و….»

و من هرگز نتوانستم خود را در این مزبله خم کنم، پنجه هایم را که میتواند خدائی ترین عشق را بر نامه ای نقش کند در آن فرو برم ، زبانم را که میتواند اهوراترین کلمات وحی را زمزمه کند به حکایت از آنها بیالایم و دلم را که میتواند دریای بی کرانه ی طوفانی شگرف و زرین باشد با امید یافتن آنها به تپش آورم …اصلا گمشده ی من در این مزبله نبود، گمشده من این جور چیزها نبود ، چرا سر خم کنم و بجویم و بگردم و بکاوم؟ که چه پیدا کنم ؟ این بود که نه سر به زمین فرو نهشتم که بر آسمان نیز بر نداشتم که آسمان را نیز کوتاه تر از مناره ی معبد خویش می یافتم  ؛

سر در خویش داشتم و چشم در خویش گشوده بودم و نگاهم جز پنهانی های  خویشتنم را نمی نگریست ، جز درونم نمی نگریستم ، جز در عمق خودم نگاهم را نمیدوختم و افسوس که هر لحظه دنیا بر من تنگ تر می شد و آسمان بر سرم سنگین تر و جامه ی هستی بر قامتم کوتاه تر و رنگ ها پریده تر و زیباییها زشت تر و آشنا ها بیگانه تر و هر چه در نزدیکم بود دور تر می شد و دور تر می شد و دور تر می شدند و دور تر می شدند و هی من تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم می دیدم که همه کس از پیرامونم به شتاب می گریزند و همه چیز از پیشم دیوانه وار محو می شود و دور می شود و فرار می کند و من می مانم و یک مشت درد و یک مشت اندیشه و یک مشت دریغ و یک مشت آرزوی بالدار و یک مشت کاشکی های بیسود و یک مشت  عاطفه های سر در گم و یک آسمان سکوت و یک ابدیت سکوت و یک آفرینش سکوت و سکوت و سکوت آنچنان که دیگر زبان را تکه گوشتی بیهوده می یافتم که در دهانم روئیده است و تنها به کار جویدن می آید و…

هر چه بزرگتر می شدم دنیا کوچکتر می شد و هر چه عمیق تر می شدم هستی سطحی تر و هر چه فهمیده تر می شدم آسمان نفهم تر و هر چه با خود آشنا می شدم  دیگران بیگانه ترو هر چه نیازمند تر می شدم زمین تهی دست تر و هر چه زنده تر می شدم زندگی مرگ زده تر وای که چه سخت می گذشت و چه سخت تر می شد و نمیدانم چه می شد اگر…اگر… آن دو نمی رسیدند …

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و روشنفکری

نقش شريعتي در جنبش دانشجويي خارج از كشور

متني كه ملاحظه مي فرماييد بخشي از گفتگوي آيت الله شهيددكتر بهشتي با اعضاي دبيرخانه شوراي انقلاب است كه در آن به پاسخگويي به شبهاتي كه گفتگوي مشابهي كه با ابوالحسن بني صدر به بار آورده مي پردازند بني صدر در بخشي از سخنان خود بدون در نظر گرفتن واقعيتهاي تاريخي به بزرگنمايي نقش خود در اروپا پرداخته و اهميت پيشقراولان نهضت اسلامي در آن ديار را ناديده ميگيرد آيت الله بهشتي با ارايه توضيح خود به واقعيتهاي مهمي اشاره ميكنند كه تأثير انتشار آثار دكتر شريعتي در جنبش دانشجويي خارج از كشور از آن جمله است متن كامل اين گفتگو در كتاب اولين رئيس جمهور آمده است كه علاقمندان را به مطالعه آن ارجاع مي دهيم

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و امام خمینی

عناصر مشترك در تعريف امام و شريعتي

در تعريف طبقه از سوي امام خميني و دكتر شريعتي عناصر مشتركي از جمله درآمد و شغل مشترك، فرهنگ و خلق و خوي مشترك و نيز سبك زندگي مشترك وجود دارد. دكتر در تشكيل طبقه عامل احساس طبقاتي را عمده مي‏كند كه اين عنصر در نظر امام، فرهنگ و خلق و خوي مشترك گروهي از مردم است كه با آن منش رفتاري مشترك و خاصي را نشان مي‏دهند.
طبقات ظالم و مظلوم مورد نظر امام و طبقات حاكم و محكوم مورد نظر دكتر شريعتي، بيانگر تضاد و تخاصم طبقاتي در جامعه است كه از نظر استثمار و ظلم و سلطؤ يك طبقه به عنوان طبقه حاكم و ظالم بر طبقؤ ديگر به عنوان طبقه محكوم و مظلوم داراي مضامين مشتركي هستند. تفارق بين ديدگاه امام و دكتر از اين ناشي مي‏شود كه امام به رابطؤ عامل استعمار طبقات ظالم و مظلوم معتقد است ولي دكتر به رابطؤ عامل مالكيت طبقات حاكم و محكوم اعتقاد دارد. دكتر شريعتي عامل مورد نظر امام يعني استعمار را در ايجاد جامعؤ طبقاتي مي‏پذيرد، ولي دكتر فراتر از عامل استعمار به عنصر مالكيت به عنوان عامل ايجاد كننده طبقات به صورت عاملي تاريخي و جامعه شناختي در جامعه اشاره مي‏كند. (8)

در مجموع امام و دكتر به وجود جامعه طبقاتي و تضاد ناشي از آن اذعان دارند، اما با دو ديدگاه خاص خود و به دو عنصر خاص خود در ايجاد جامعه طبقاتي و تضاد حاصله از آن مي‏رسند. امام با ديدگاهي تاريخي و سياسي به عنصر استعمار در ايجاد طبقات و تضاد طبقاتي بين دو طبقه ظالم و مظلوم نظر دارد، ولي دكتر از ديدگاه تاريخي و جامعه شناختي به عنصر مالكيت در ايجاد طبقات و تضاد طبقاتي بين دو طبقه حاكم و محكوم مي‏نگرد. ديدگاه امام و دكتر دربارؤ طبقه را مي‏توان در طرح زير ترسيم كرد.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها زندگینامه یا بیوگرافی شریعتی و روشنفکری

‌روشنفكري‌ و دكتر شريعتي‌

‌دكتر عبدالحسين‌ خسروپناه‌

بيش‌ از صد سال‌ است‌ كه‌ جوامع‌ مشرق‌زمين‌ با گذشته‌ي‌ قرون‌ وسطايي‌ و سير تحولات‌ مغرب‌زمين‌ و انتقال‌ آن‌ به‌ جهان‌ نوين‌ آشنا شده‌اند اين‌ بيداري، متفكران‌ مسلمان‌ را در روند نوگرايي‌ و پاسخ‌ به‌ پرسش‌هاي‌ متنوعي‌ از جمله‌ علل‌ انحطاط‌ و عقب‌ماندگي‌ قرار داد و جريان‌هاي‌ روشنفكري‌ را در كشورهاي‌ اسلامي‌ ظاهر ساخت. شريعتي‌ از معدود شخصيت‌هاي‌ علمي‌ قبل‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ است‌ كه‌ در جريان‌ روشنفكري‌ ديني، گام‌هاي‌ بلندي‌ برداشت‌ و در باب‌ چيستي، رسالت، ويژگي‌ها و آفات‌ روشنفكري، مطالب‌ فراواني‌ را نگاشت. وي‌ دانشوري‌ دردمند، متدين‌ و بسيار پر جنب‌وجوش‌ بود. پرسش‌ از غفلت‌ و سير قهقرايي‌ مسلمين‌ و توجه‌ به‌ غرب‌زدگي‌ و حضور دين‌ در عرصه‌ي‌ اجتماع‌ و نقش‌ و كاركرد دين‌ در زندگي‌ بشر و رابطه‌ تجدد و دينداري، از مهم‌ترين‌ دغدغه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ به‌ شمار مي‌رود، به‌ همين‌ جهت‌ شناختن‌ و شناساندن‌ شريعتي‌ در اين‌ عصر نيز از تكاليف‌ متفكران‌ مي‌باشد و اينك‌ انديشه‌هاي‌ آن‌ متفكر فرزانه‌ را در ابواب‌ ذيل‌ گزارش‌ مي‌دهيم.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها

دكتر شريعتي، پدر معنوي چپ نوگرا و مردم‏سالار

عصر ما، ش 127
چكيده: شريعتي، در تمايز با گفتمان ليبرال يا نوليبرال در نوگرايي ديني، نماينده و سخنگوي گفتمان راديكال ـ انتقادي روشنفكري ديني است كه علاوه بر نقد راديكال سنت و ديانت سنتي، با مدرنيته نيز مواجهه‏اي انتقادي داشته است. روشنفكري چپ ديني بيش از يك دهه است كه در نوعي انفعال و اغما به سر مي‏برد و اگر بخواهد به بازسازي هويت فكري خود بپردازد، چاره‏اي جز تمسك به ميراث شريعتي ندارد.

گفتمان اسلاميي كه شريعتي نمايندگي‏اش را بر عهده داشت و يكي از مهم‏ترين و تأثيرگذارترين نظريه‏پردازان آن به شمار مي‏رود، هرچند كه در تمايز با گفتمان‏هاي سنت‏گرايانه و بنيادگرايانه، بخشي از گفتمان روشنفكري ديني است، اما در همان حال وجوه تمايزبخش آن را با ديگر قله‏هاي وابسته به گفتمان روشنفكري ديني نمي‏توان انكار كرد. دكتر شريعتي در تمايز با گفتمان ليبرال يا نوليبرال در نوگرايي ديني، نماينده و سخنگوي گفتمان راديكال ـ انتقادي روشنفكري ديني است كه علاوه بر نقد راديكال سنت و ديانت سنتي ـ همچون ساير روشنفكران ـ با مدرنيته نيز مواجهه‏اي انتقادي داشته و كوشيده است كه از طريق رويكردي اعتلاجويانه (transendental) و ضمن پذيرش وجوهي از مباني و دستاوردهاي تاريخي مدرنيته در چند سده اخير، سرچشمه‏هاي بحران‏زا در عقلانيت و اومانيسم مدرن را مورد تغافل نگذارد و افق انديشه و آرمان خود را در آن سوي مدرنيت نشانه‏گذاري كند. او به‏خوبي تفطن داشت كه غرب‏زدگي و غرب‏ستيزي، وجوهي متعارض‏نما، اما از يك واقعيت هستند. شريعتي نمي‏خواست اسير هيچ يك باشد و به همين دليل هم مي‏گفت ما در برابر غرب نبايد چشمان خود را ببنديم و نه بدان خيره شويم. بايد به آن نگاه كنيم و بكوشيم كه مباني و افق‏هاي بحران‏زا در ذات مدرنيت را دريابيم.

فرامدرنيته و مواجهه انتقادي شريعتي با مدرنيته را البته نبايد هم‏سنخ هيچ يك از دو گفتمان هابرماسي يا فوكويي پنداشت. نگاه انتقادي شريعتي محدود به نقد سرمايه‏داري و بحران‏زايي‏هاي انساني، معنوي، اقتصادي و اجتماعي آن نيست؛ بلكه ريشه‏هاي بحران را تا نارسايي و يكسويي اصول و مباني مدرنيته عمق مي‏بخشد و افزون بر آن، ساينتيسم (اصالت علم)، ماشينيسم (اصالت ماشين)، بوروكراتيسم، راسيوناليسم (اصالت عقل محاسبه‏گر)، اومانيسم و… را هم مورد آسيب‏شناسي قرار مي‏دهد. البته فرامدرنيته شريعتي، غرب و دستاوردهاي معنوي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي آن را نفي نمي‏كند. او هرچند به عنوان متفكري ضد استعمار امپرياليسم، از ميوه‏هاي استعماري مدرنيته و سرمايه‏داري غفلت نمي‏ورزد، اما مي‏كوشد تا با شالوده‏شكني آن و بازسازي مباني تك‏بعدي و دستاوردهاي مثبتش در ساختار ديني و معنوي تازه و قرار دادن آن در زيست ـ جهان و افق توحيدي نويني به آن سوي تجدد گذر كند. بدين معناست كه شريعتي متفكري نوگراست. نوگرايي او با سه آرمان عرفان، آزادي و برابري، مي‏كوشيد تا از معنويت اگزيستانسياليستي، آزادي ليبرال و برابري سوسياليستي كلاسيك فراتر رود و اين همه را در افقي عالي‏تر و توحيدي‏تر همساز كند.

دكتر شريعتي را از اين حيث بايد پدر معنوي روشنفكري ديني چپ، نوگرا و مردم‏سالار در ايران شمرد؛ روشنفكري كه دين نوگرا و ترقي‏خواه را با عرفاني توحيدي و وجودي، نه فروتر از سوسياليسم و دموكراسي، كه برتر مي‏خواهد و برابري و مردم‏سالاري را ضمن بهره‏مندي از تجربه انسان مدرن تنها در جامعه‏اي معنوي و ديني قابل تحقق مي‏داند. عرفان وجودي او با عرفان ديني سنتي از يك سو و معنويت بي‏خدا و غيرديني مدرن از سوي ديگر مرزبندي دارد؛ چنان‏كه سوسياليسم او پذيراي دولت‏سالاري (اناتيسم) و سركوب شخصيت و تفرد فلسفي ـ اجتماعي آدمي نيست. او آزادي را نيز در پيوند با چنان سوسياليستي همنشين عدالت مي‏دارد و آن را به ليبراليسم اقتصادي، مادي و سرمايه‏محور فرو نمي‏كاهد.

اكنون روشنفكري ديني ايراني تحت تأثير موج شكست سوسياليسم واقعا موجود و چپ ماركسيستي و جهان‏گستري مهاجم سرمايه‏داري، بيش از يك دهه است كه در نوعي انفعال و اغما به سر مي‏برد؛ هرچند در سطح جهاني، چپ نوماركسيست و سوسياليست انساني و فارغ از ديكتاتوري پرولتاريا اكنون چند سالي است كه دوباره خود را يافته و مي‏رود كه با بازسازي تئوريك خود و ضمن آشكار شدن وعده سراب‏گونه سرمايه‏داري جهاني، موقعيت گذشته و از دست رفته خود را احيا كند. اما موج اخير چپ هنوز در راه است و به ايران و حوزه روشنفكري ديني نرسيده است. چپ نوگرا و مردم‏سالار اسلامي اينك يا بايد به بازسازي نظري و اجتماعي خود اهتمام ورزد و يا منتظر تضعيف هرچه بيشتر و كمرنگي و افول آتي باشد. چنانچه نيروهاي روشنفكري دل‏بسته به دين و در همان حال دموكراسي / مردم‏سالاري و سوسياليسم / جامعه‏گرايي اراده كنند كه به بازسازي هويت فكري و اجتماعي خود اهتمام ورزند، چاره‏اي جز تمسك به ميراث دكتر شريعتي ندارند. واضح است كه چنين تمسكي، امري شكلي، مكانيكي و غيرانتقادي نيست و نمي‏تواند تجربه انقلاب اسلامي و بيست و سه سال جمهوري اسلامي را از نظر دور بدارد. آنچه از ميراث شريعتي همچنان براي اين گروه آموزنده و راهبردي است، مباني و افق انديشه او و روشي است كه وي در نقد و اثبات وضع موجود و وضع مطلوب به كار بسته است.

اشاره

مقوله «نوگرايي ديني» يا «روشنفكري ديني» به طور مشخص در آستانه دهه هفتاد مطرح شد. اين جريان كه ريشه در سال‏هاي دور، در دهه‏هاي چهل و پنجاه داشت، با طلوع انقلاب اسلامي و در دوران جنگ تحميلي، همچون ساير جريانات روشنفكري، عملاً به بوته فراموشي رفت. ظهور دوباره اين جريان در سال‏هاي پاياني دهه شصت عمدتا زاييده همگرايي ميان دو گروه بود: 1. گروهي از روشنفكران يا انديشمنداني كه اصولاً با مباني انقلاب و نظام سازگاري نداشته، از پايگاه فرهنگي و اجتماعي ديگري برخوردار بودند؛ 2. گروهي از مسؤولان و كارگزاران نظام كه به‏تدريج از ساختار قدرت سياسي كناره‏گيري كرده يا طرد شده بودند. مهم‏ترين و معروف‏ترين پايگاه اين جريان، «حلقه كيان» بود كه بر محور دكتر سروش و تئوري‏هاي او اداره مي‏شد و آهسته آهسته محفلي براي گردهمايي انديشه‏ها و علايق مختلف به وجود آورد. در همان سال‏ها، نهضت آزادي و ساير گروه‏هاي ملي ـ مذهبي نيز در حال بازسازي و هويت‏يابي دوباره بودند و به اين ترتيب محافل مشابهي شكل گرفت. در اواخر دهه شصت دو اتفاق مهم رخ داد: از يك سو، سروش و نشريه كيان به انديشه سياسي روي آوردند و بر پايه مؤلفه‏هاي ليبرال دموكراسي به نقد نظام سياسي ايران پرداختند. از سوي ديگر، مهندس بازرگان در يك چرخش آشكار به انتقاد از انگاره دولت ديني و رواج نگرش سكولار پرداخت. هم‏آوايي و نزديكي بيشتر ميان سروش و سران نهضت ملي عملاً حلقه كيان و محافل نزديك به آن را دچار چنددستگي ساخت و انسجام اوليه را متزلزل كرد. به‏تدريج حوادث ديگري رخ داد كه سبب شد از دوران نوگرايي ديني، دو گرايش راست (ليبرال يا نوليبرال) و چپ (سوسيال دموكراسي) سر برآورد. مهم‏ترين خواسته گرايش چپ، اعاده حيثيت از چپ بين‏الملل و بازسازي دوباره چپ پس از فروپاشي كمونيسم در شوروي و شرق اروپا بود. به اين ترتيب، در سال‏هاي اخير، نسل پيشينِ جريان چپ مسلمان، نظير حبيب‏اللّه‏ پيمان، لطف‏اللّه‏ ميثمي و كادر مركزي سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي، با فاصله‏گرفتن از دكتر سروش و نهضت ملي، سعي در نوسازي مباني تئوريك خويش تحت عنوان «چپ ديني مردم‏سالار» دارند. اين گروه كه پيشتر يا در انزواي ايدئولوژيك بوده يا در عمل به انديشه سروش پيوسته بودند، در فضاي موجود در يك خلأ تئوريك گرفتار آمده و دكتر شريعتي را بهترين آلترناتيو در برابر سروش و ساير رهبران نوگراي ليبرال يافته‏اند. به نظر مي‏رسد مقاله حاضر گامي ديگر در جهت استقلال‏خواهي جريان نوگراي چپ ديني و مقدمه‏اي براي بازشناسي و بازسازي اصول نوين آن در سال‏هاي آينده است. اما به نظر نمي‏رسد كه رويكرد تازه چپ به شريعتي در شرايط كنوني بتواند دست‏مايه‏هاي فكري لازم را براي پر كردن خلأ تئوريك چپ فراهم سازد. محورهاي زير بخشي از دشواري‏هاي چپ‏گرايان مسلمان در اين مسير پرمخاطره است:

1. مرحوم شريعتي در حافظه فرهنگي ما از دو چهره متفاوت برخوردار است: يكي حماسه‏گر انقلابي و سنت‏ستيز، و ديگري انديشمند ژرف‏نگر و ايدئولوژي‏ساز. در واقع آنچه شريعتي را در عصر خويش ممتاز و پرتأثير مي‏ساخت، همان رويه نخستين او بود كه هر انقلابي مسلماني را مجذوب مي‏ساخت. بي‏گمان اين چهره از شريعتي براي جامعه امروز و فرداي ايران نه گره‏گشاست و نه پركشش. از سوي ديگر، طرح و تئوري او براي انديشه ديني و نظام اجتماعي چنان خام و نااستوار بود كه حتي از سوي فرهيختگان عصر خود نيز مورد توجه و تأمل قرار نگرفت.

2. مسائل و نيازمندي‏هاي جامعه كنوني ايران با شرايطي كه شريعتي در آن مي‏زيست، به‏كلي متفاوت و ديگرگون است. جريان چپ نوانديش دير يا زود بايد در صحنه رقابت سياسي و اقتصادي، طرح‏هاي علمي خود را ارائه كند و تصوير خود را از جامعه و جهان و راه‏هاي برون‏رفت از معضلات وضعيت كنوني نشان دهد. آنچه نويسنده محترم در اين مقاله آورده است، تكرار همان شعارها و آرمان‏هاي كلي است كه در آثار شريعتي كرارا بازگفته شده و در عمل هيچ گامي براي توضيح و تبيين آنها برداشته نشده است. نسل جوان و جامعه امروز تنها به پاسخ‏هاي روشن و كارآمد نيازمند است.

3. برخلاف پندار نويسنده، امروز ديگر فاش مي‏توان گفت كه انديشه‏هاي شريعتي عموما در ميانه سنت و تجدد و در برزخِ ليبراليسم و سوسياليسم و در هزارتوي مكاتب اگزيستانسياليستي و اومانيستي سرگردان و آويزان است و تقريبا هيچ‏يك از مفاهيم بنيادين انديشه او، از توحيد و تكامل و ايدئولوژي گرفته تا عرفان و آزادي و برابري بر قاعده‏هاي استوار فلسفي و ديني ننشسته است. البته از او كه عمري كوتاه داشت و در عصري سخت پرتلاطم مي‏زيست و پشتوانه و پيشوايي نداشت، نمي‏توان و نبايد انتظاري بيشتر داشت. سخن در اين است كه آيا ميراث و اندوخته‏هاي او مي‏تواند به جرياني كه از ريشه‏هاي سنت اسلامي مانده و از مسير فرهنگ و سياسي غرب ليبرال رانده شده است، روحي تازه بدمد و انديشه‏اي پربار و كارآمد تزريق كند؟

گويا اين بار چپ نوانديش قصد دارد با طرح ايده‏ها و انديشه‏هاي شريعتي از او به عنوان يك ظرفيت نسبي براي گذار از سنت ديني و سياسيِ حاكم به شرايط تازه بهره‏برداري كند؛ شرايط تازه‏اي كه كه امروز چپ‏گرايان هيچ تصوير روشني از آن ندارند يا ارائه نمي‏كنند؛ شايد يك سوسيال دموكراسي نوين باشد يا يك نئوليبراليسم تعديل‏شده و در هر حال، يك انديشه ديني قرائت‏پذير با يك نظام اجتماعي سكولار.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها شریعتی و جامعه شناسی

شريعتي چگونه جامعه شناسي است؟

قسمت اول

موسي ملك محمودي

علي شريعتي، تحصيلکرده فرانسه است. يعني زادگاه و بستر و جغرافياي انديشه و تفکر جامعه شناسي ‏کلان گرا، بنابراين وي به طور طبيعي تحت تأثير فضا و اتمسفر و آموزه هاي فکري، سياسي، اجتماعي، ‏فرهنگي و فضاي روشن فکري جامعه شناسي کلان و انديشمندان متعلق به آن قرار داشته است. چنان ‏که با بررسي و تعميق دقيق در مجموعه آثار35 جلدي وي، هيچ نامي از رابرت مرتون، پارسونز و ‏سوروکين نمي يابيم. اما برحسب بحث يا موضوع مطمح نظرش، جابه جا در آثار منتشر شده از او به نام ‏هاي مارکس، وبر، دورکهيم و اسپنسر بر مي خوريم. اين موضوع مبين آن است که آن چه را وي رسماً ‏آموخته و به صورت غير رسمي خوانده، مطالعه کرده و درباره آن انديشيده است، عمدتاً موضوع و موارد ‏مربوط به جامعه شناسي سطح کلان است. بر اساس آثار به جا مانده از شريعتي و نيز آشنايي اجمالي با ‏سه سطح جامعه شناسي خرد و کلان و ميان برد، به نظر مي رسد شريعتي به جامعه شناسي ماکرو ‏بيش تر علاقمند و متمايل است تا جامعه شناسي خرد و جزيي نگر.‏ اساساً او با جامعه شناسي خرد بيگانه بود و آن را کاملاً نفي مي کرد، زيرا به نظر او جامعه شناسي خرد ‏مبتني بر آمار و عمليات آماري است و با واقعيات مورد مطالعه تطبيق نمي کند! اکنون اين پرسش ‏مطرح مي شود که چرا و به چه علت شريعتي به جامعه شناسي کلان اقبال نشان مي داده و بدان ‏گرايش و تمايل داشته است؟ و چرا از جامعه شناسي خرد گرا روي گردان بوده است و آن را مشتي آمار ‏و ارقام فريبنده مي داند؟ آن چه مسلم است در دوران و عصر شريعتي، جامعه شناسي پروسه تکاملي ‏خود را در مسير علمي شدن طي مي کرده است و علي رغم کوشش هاي جامعه شناساني از قبيل کنت، ‏دورکهيم و ديگران به طور قاطع جنبه علمي نيافته بود و نيز اين که شريعتي تغيير جامعه ايران را به ‏لحاظ فکري، سياسي و فرهنگي در دستور کار داشت، لذا به طور طبيعي، با توجه به نوع تربيت و ‏انديشه و گرايش ديني وي و نيز نياز به بازنگري در مؤلفه هاي ديني و مذهبي اسلام و تشيع، تمايل او ‏به حوزه هاي جامعه شناسي کلان چندان غريب و غير منطقي نيست. به هر حال وي يک مصلح ‏اجتماعي و ايدئولوگ انقلابي بوده است که ناگزير بود به علت جدي بودن مقوله هاي اجتماعي، تاريخي، ‏انساني و ديني، به مباحثي نظير تضاد طبقاتي، حرکت و علت هاي تحول اجتماعي و تاريخي جوامع و ‏قانون مندي هاي حاکم بر آن توجه کند و تاريخ را از منظر و زاويه ديد فلسفه تاريخ به معناي جست و ‏جو و تحقيق به منظور کشف قانون مندي هاي تحول در سطح کلان تاريخي بنگرد و عمده ترين عوامل ‏را پيدا و ارايه کند.