دسته‌ها
بررسی و نقد ها

شریعتی نمرده است، چون ما زنده ‏ایم

سلمان ملتی S_mellati@Yahoo.com

 

«حتی اگر برای همیشه خاموش شوم

حتی اگر دیگر نگذارند که فردا برگردم

حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم

طنین‏آوای‏من‏که‏از‏درون‏ صومعه بر ‏می‏خواست

همواره در این کوهستان خواهد پیچید

پس چرا از مرگ بترسم!»(1)

امروز چرا افکار بزرگانی چون سید جمال،گاندی، اقبال، امیرکبیر و مصدق فراموش نشده است، چرا نام و راه این بزرگان با اینکه زمانشان هم گذشته، هنوز پا بر جا است. چون در عملکرد این بزرگان اصول و ضوابطی حاکم بوده که مردم هر زمان به آن نیاز دارند. از طرف دیگر همه ی این بزرگان از میان مردم برخواسته، دردشناخته و دردمند بودند و متناسب با آن درمان ارائه می کردند.

اما سر ماندگاری دکتر شریعتی را دکتر عبدالکریم سروش چنین بیان می کند: «مرحوم شریعتی درد شناس بود، دردمند، دلیر و هنرمند هم بود. این ها اوصاف مهمی است، که من در او تشخیص داده ام، به خاطر این ها او را تحسین می کنم. دلیری او، بخصوص برای من، بسیار بسیار گیراست، از هر حیث قابل پیروی است. کسان زیادی دردشناس بودند اما در مقام بیان، نه دلیر بودند و نه هنرمند. مرحوم شریعتی در وسع عقلانی خویش، هم درد ها را می شناخت و دلیرانه آن ها را بیان می کرد و هم جامه ی هنرمندانه ای بر بیان خویش می پوشاند، سر ماندگاری او هم همین است»(2)

شریعتی معتقد است که شناخت بزرگانی چون سید جمال و اقبال تنها شناخت یک شخصیت نیست، بلکه شناخت یک مکتب و ایدئولوژی است. شناخت اوضاع و احوال خودمان و نقد حال است. این سخن شریعتی بیش از هر کس دیگر درباره ی خودش صادق است. یعنی شناخت شریعتی شناخت یک مکتب فکری است.

در تاریخ تنها اندیشه هایی جاویدان و محبوب مانده اند که حرفی برای گفتن داشته باشند و اهل ابتکار و خلاقیت باشند. اندیشه هایی که بر اصول و ارزش های  شناخته شده و ریشه دار متکی باشند هرگز نمی میرند. ارزش های جاودانه و فرا تاریخی را هیچ داس و تبری نمی تواند قطع کند، اما برخی فکر می کنند که عقیده و آرمان و اندیشه مثل لباس است که با عوض شدن زمان آن ها را نیز عوض کنند.

طرح و نفی مثلث شوم زر و زور و تزویر ( استثمار، استبداد، استحمار- طلا، تیغ، تسبیح ) و سه آرمان بزرگ انسانی ( عرفان، برابری، آزادی )  از ارزش های جاودانه و فرا تاریخی دکتر شریعتی محسوب می شوند. اگر نگاه کوتاهی به تاریخ گذشته داشته باشیم، می بینیم که همه ی تحرکات منفی داخلی و خارجی در سه بت زر و زور تزویر و ماندن آن ها خلاصه می شود. از طرف دیگر تمام خواسته های مثبت بشریت از آدم تا خاتم برای برقراری سه آرمان، عرفان برابری  و آزادی است. دکتر شریعتی با کشف تاریخی این قانون عام و فراگیر تمامی تاریخ چند هزار ساله را پیش روی ما روشن می کند.

شریعتی معتقد است که هیچ حرکت اصلاحی در جامعه موفق نخواهد بود مگر اول زیربنای فکری جامعه دگرگون شود، یعنی سر آغاز هر حرکت باید خودآگاهی اجتماعی باشد، در غیر این صورت اگر موفقیت مقطعی هم حاصل شود، بعد از مدت کوتاهی با شکست مواجه خواهد شد. «شریعتی همه ی عمر خود را در این اندیشه می زیست که چگونه می توان این جامعه ی خفته و غفلت زده را به حرکت در آورد. او یک روشنفکر بود. روشنفکر به عقیده ی او وارث‏پیامبران است.»(3)«روشنفکر رسالتش رهبری کردن سیاسی جامعه نیست، رسالت روشنفکر خودآگاهی دادن به متن جامعه است، فقط و فقط ‏همین» (4)

«مسئولیت او زاده ی امکانات نیست، زاده ی قدرت نیست، احساسی معلول توانستن نیست. بلکه یک حقیقتی است که مستقیما زاییده ی آگاهی است، زاییده ی دانستن است، نه توانستن» (5)وی معتقد است که باید به مردم آگاهی و بینش داد تا آن ها خودشان راه را انتخاب کنند.

« علت اصلی پریشانی ها، نه استبداد است، نه استعمارو نه استثمار، این ها همه معلول اند.

علت دوتاست:

اول استحمار ، دوم هم استحمار

هر نقشی، هر دعوتی، هر سعادتی، هر لذتی، هر پیشرفتی، هر قدرت و تمدن و پیشرفتی، که در مسیر خود آگاهی اجتماعی برای ما طرح نشود اغفال اندیشه ها از انسان بودن و از مستقل زیستن است، استحمار است.»(6)

«درد شریعتی این است که چرااو، چگونه ملتی که، علی دارد، حسین دارد، به چنین خواب  مرگ آسایی دچار شده است. در پی این می گردد که چه کسانی و با چه مکانیزمی خون را به تریاک تبدیل کرده اند و از امامت معجونی بر آورده اند آن جهانی، از ولایت مرکبی ساخته اند شیمیایی که ذوب کننده گناهان است  و دعای سرد و بی حاصل را جانشین جهاد و شهادت ساخته اند و چگونه است که ابوذر دارند اماّ از گرسنگی بر نمی شورند.» (7)

مهمترین کار شریعتی ایدئولوژیک کردن دین و تبدیل دین مخدر (تیمم و تبرک) به دین محرک( تحرک و تعقل ) بود.«برای این کار یعنی، حرکت بخشی و حیات آفرینی، استخراج و تصفیه دو شیوه مهم کار شریعتی اند، و احیاء دینی او بر این محور می گردد. وی جهاد و شهادت و ابوذر و حسین و خون و…. را از آئین اسلام استخراج کرد و پالوده و عرضه کرد و حرکت آفرید و جز این مقصودی نداشت »(8)در این راستا وی با شناخت عمیقی که از گذشته ی تاریخی و مذهبی جامعه داشت برای فراهم کردن خوراک فکری، حیات بخش و حرکت آفرین در جامعه مفاهیم گرانبهای گذشته را با بینشی جدید و تعابیری نظیر: نیایش ( مکتب سجاد- عشق، آگاهی، نیاز، جهاد )نماز ( تسلیم انسانی عصیانگر ) حج ( زیباترین روح همبستگی )جهاد و شهادت (حسین وارث آدم ) مذهب علیه مذهب ( تشیع علوی و صفوی ـ تشیع سرخ و تشیع سیاه ) علی ( علی حقیقی بر گونه ی اساطیر) تقوای ستیز، تقوای پرهیز و گریز، انتظار ( مذهب اعتراض ) چهار زندان انسان، بازشناسی هویت ایرانی و اسلامی، روشنفکر و مسئولیت های او در جامعه و….. به رشته ی تحریر درآورد و همین ویژگی های معنوی و فکری اوست که از او شخصیتی کم نظیر و از بعضی جهات بی نظیر ساخته است.

«جمع بندی حرکت شریعتی: این جمله ی شریعتی که« دینی که به درد قبل از مرگ نخورد، به درد بعد از مرگ نخواهد خورد» چون سبویی، دریای اندیشه و تلاش شریعتی را در خود جای داده است. همه ی همت فکری و علمی او، معطوف به دنیایی کردن دین بود. می خواست با دین انقلاب کند، با دین دنیایی آباد بسازد.با دین، دین دارانی سرافراز پدید آورد، و رنگ ارتجاع و عقب  ماندگی و جهل را از اندیشه ی دینی بپیراید. شریعتی دین آسمانی و ماورائی را زمینی کرد. یعنی شخصیت های دینی را در دسترس مردم قرار داد. امام حسین (ع) دیگر آن حسینی نبود که مقدّر بود بی چون و چرا کشته شود؛ بلکه حسینی سیاسی بود که در پی هدف رفت و کشته شد. ابوذر هم، زینب هم، علی هم، وی روحانی را جسمانی، آسمانی را زمینی، اخروی را دنیوی، دسترس ناپذیر را دسترس پذیر، دورها را نزدیک و نادیدنی ها را دیدنی و امور رازآلود را راززدایی کرد. سخنش بدین سبب نفوذ و رسوخی در دل ها کرد، که سخن هیچ کس نکرده بود.»(9)

چنین شخصیتی با این همه وسعت کار و محبوبیت و تأثیر و تحول و اخلاص و آزادگی و ایمان، هیچ گاه در تاریخ خاموش نخواهد شد و در آینده ی تاریخ هر روز بیش از پیش شناخته خواهد شد و گذشت زمان نه تنها باعث فراموشی او نخواهد شد، بلکه ارزش کار های او را روشن ترخواهد کرد.

_____________________________________

منابع و مأخذ:

1) شریعتی مزینانی، علی ( شمع ) ـ دفتر های سبز  ص 27

2) سروش، عبدالکریم ـ نشریه ی  تراز، شماره ی 13، آذر ماه 78

3) پژوم، جعفر ـ دکتر علی شریعتی از دیدگاه شخصیت ها ص 137 ـ 135

4) شریعتی مزینانی، علی ( شمع ) ـ مجوعه آثار جلد 20 ( چه باید کرد) ص 499

5) شریعتی مزینانی، علی ( شمع ) ـ مجوعه آثار جلد 18 ( اسلام شناسی 3 ) ص 52

6) شریعتی مزینانی، علی ( شمع ) ـ مجوعه آثار جلد 4 ( بازگشت به خویش) ص 309

7) پژوم، جعفر ـ دکتر علی شریعتی از دیدگاه شخصیت ها ص 137 ـ 135

8) همان  پیشین

9) سروش، عبدالکریم ـ روزنا مه ی جامعه ( 28 مرداد خرداد ماه 1376 )

دسته‌ها
سخنرانی های صوتی دکتر شریعتی

دانلود دکلمه نیایش های شریعتی

https://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2011/05/shariatiG.jpg


درباره این سخنرانی

بخشی از نیایش های معلم انقلابی، دکتر علی شریعتی، که توسط خانم سیده زینب صفوی اجرا شده است.

گوینده

سیده زینب صفوی

تاریخ سخنرانی

رمضان 1389

باز نشر

www.nimeharf.com

موضوع

شریعتی + نیایش ها +  دکلمه

حجم

6.7 مگا بايت (MB)

فرمت

MP3 – صوتی

گوش کنید

(دانلود نیایش+ کلیک کنید)


دسته‌ها
گفتگوهای تنهایی

سیگاری بر لب ، سری بر دو دست،..

«سیگاری بر لب ، سری بر دو دست نگاهی به گوشه ای میخکوب، اندیشه ای غرق در اعماق دور رنج ها، دلی سرشار از درد، لبخندی بیزار ، چشمانی بی اعتنا به هر چه و هر که هست و می توان دید و روحی تلخ و گرفتار و چهره ای همواره در پس سایه اندوه و اندیشه ! این بود طرح همیشگی سیمای من . این بود منی که همه می شناختند . در این دنیا هیچ فریبی مرا نمی گرفت ، دروغی هم مرا نمی فریفت. گل ها همه کاغذین و رنگ ها همه دروغین و روح ها همه چرکین و چهره ها همه بیگانه بود. هستی هیچ چیز نداشت که مرا به خود مشغول دارد . من احساس می کردم که در این اطاقک سرد و گرفته ی جهان مبحوسم. آفرینش را بر اندامم جامه ای تنگ وکوتاه می یافتم و….»

و من هرگز نتوانستم خود را در این مزبله خم کنم، پنجه هایم را که میتواند خدائی ترین عشق را بر نامه ای نقش کند در آن فرو برم ، زبانم را که میتواند اهوراترین کلمات وحی را زمزمه کند به حکایت از آنها بیالایم و دلم را که میتواند دریای بی کرانه ی طوفانی شگرف و زرین باشد با امید یافتن آنها به تپش آورم …اصلا گمشده ی من در این مزبله نبود، گمشده من این جور چیزها نبود ، چرا سر خم کنم و بجویم و بگردم و بکاوم؟ که چه پیدا کنم ؟ این بود که نه سر به زمین فرو نهشتم که بر آسمان نیز بر نداشتم که آسمان را نیز کوتاه تر از مناره ی معبد خویش می یافتم  ؛

سر در خویش داشتم و چشم در خویش گشوده بودم و نگاهم جز پنهانی های  خویشتنم را نمی نگریست ، جز درونم نمی نگریستم ، جز در عمق خودم نگاهم را نمیدوختم و افسوس که هر لحظه دنیا بر من تنگ تر می شد و آسمان بر سرم سنگین تر و جامه ی هستی بر قامتم کوتاه تر و رنگ ها پریده تر و زیباییها زشت تر و آشنا ها بیگانه تر و هر چه در نزدیکم بود دور تر می شد و دور تر می شد و دور تر می شدند و دور تر می شدند و هی من تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم می دیدم که همه کس از پیرامونم به شتاب می گریزند و همه چیز از پیشم دیوانه وار محو می شود و دور می شود و فرار می کند و من می مانم و یک مشت درد و یک مشت اندیشه و یک مشت دریغ و یک مشت آرزوی بالدار و یک مشت کاشکی های بیسود و یک مشت  عاطفه های سر در گم و یک آسمان سکوت و یک ابدیت سکوت و یک آفرینش سکوت و سکوت و سکوت آنچنان که دیگر زبان را تکه گوشتی بیهوده می یافتم که در دهانم روئیده است و تنها به کار جویدن می آید و…

هر چه بزرگتر می شدم دنیا کوچکتر می شد و هر چه عمیق تر می شدم هستی سطحی تر و هر چه فهمیده تر می شدم آسمان نفهم تر و هر چه با خود آشنا می شدم  دیگران بیگانه ترو هر چه نیازمند تر می شدم زمین تهی دست تر و هر چه زنده تر می شدم زندگی مرگ زده تر وای که چه سخت می گذشت و چه سخت تر می شد و نمیدانم چه می شد اگر…اگر… آن دو نمی رسیدند …

دسته‌ها
كويريات (کویر) هبوط

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

این «بث الشکوی ها » نه کتاب است و نه مقالات ، « صمیمانه ترین نامه ها نامه هائی است که به” هیچ کس” می نویسم» و «سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند ». و اینها است « حرفهایی که هر کسی برای نگفتن دارد».

سخن ، چه شعر و چه نثر ، چه وحی و چه عقل ، به « دو شرط خارجی و قبلی » مقید است : یکی «عنوان » و دیگری« مخاطب». عنوان ، سخن را محدود و اسیر می کند و مخاطب رنگ خود را بر آن می زند …

در این کتاب – که «روح تنهایی در غربت این کویر ، با خود خویش ، حرف می زند » – سخن از این دو قید لاینفک هر سخنی  آزاد است که نه مسئول بیان و اثبات و تعلیم و تبلیغ « موضوع » هایی است که قبلا طرح شدهاست و نه محدود به مرز و سطح درک و رنگ ذوق و پسند و زمینه ی پذیرش و انفعال «مخاطب» هایی که از پیش تعیین گشته اند.

در گداز عمر و گذر از منزل های زندگی ، رنگ ها و طرح ها و حادثه ها و و برخوردهای ما با زندگی و دیگران و زمان و نیز احساس ما از «گذشته» ای دور که در «حال » زنده و حاضر است و در ما آمیخته و با ما در آویخته و نیز حالات شگفتی که در آن، یکباره می بینیم «هستی عالم» یا « بودن خویش » در برابرمان « طرح » شده است ، و نیز لحظات مأنوس و عفیفی که در بحبوحه ی دیگران و دیگرها ، با «خویش » برخورد می کنیم و در هم می نگریم و آشنایی می دهیم و با هم از بودن و از زیستن و از خلق و از حالات و رنج ها و آرزوهای خویش سخن می گوییم … این همه ، رنگ ها و طرح هائی که بر پرده ی دل ما نقش می کند و این نقش ها انفعالی در روح ما پدید می آورد که ما را از مسیری که با همگان بر آ« می تازیم ، «همچون ژنده پیلی که چون هوای انزوا کند از گله خویش کناره می گیرد و گوشه ای را در جنگل می جوید » ، لحظه و لحظاتی را کنار می کشد و در خلوت انزوای خویش ، در زیر باران تند اندیشه ها و دردها حیرتها می نشاند و بر سر غوغای ابرهای شوق زده و بیقرار اسفندی که در در درون به درد و شوق می گریند خاموشمان می دارد و در این حال که همه ی پراکندگی ها ی وجود و سراسیمگیهای زندگیمان ، در یک « با خویشتن بودن» ِ عریان و صمیمانه ، انس و آؤامش و وحدت گرفته اند ، با خود می اندیشیم ، احساس می کنیم و « حرف می زنیم ».

در این حال، سخن گفتن ، کلمات و تعبرات را برای «فهماندن موضوع خاصی» به «گروه معینی» «وسیله کردن» نیست. سخن گفتن ، خود جزئی از همان فهمیدن و احساس کردن است . سخن ، گفتنی می شود شبیه به «گفتگو کردن با خویش».

در آ« حالات که معنائی اندیشه را برآشفته است و احساسی روح را به حریق کشانده است ، در آن لحظات که ، خسته از ابتذال روز مرگی هائی که تمام لحظه های ما را پامال کرده ، و رنجور از ملال زندگی و رنج بیهودگی « بودن » خود مخاطب خویشیم یا دوستی همچون خویش را مخاطب خویش می گیریم و به حرف زدن ، نه « گفتن » به کسی و کسانی و از موضوع هائی ، گفتگو کردنی آزاد ، گفتگو کردنی شبیه «با خود آزاد و رها فکر کردن» ، شبیه با همدرد و مأنوس و محرمی «درددل کردن» ، گپ زدن نه از رنج خاصی در زندگی و دشواری خویش و امید ها و هراس ها و احلام بی تعین و بی حد و مرز ، می پردازیم ، در این حال ها و لحظه ها ، آ«چه طرح می شود موضوع سخن است نه آنچه طرح می کنیم.

در اینجا نفس«حرف زدن» اصالت دارد . سخن وسیله ی اثبات و انتقال نیست ، خود یک نوع « زندگی کردن» می شود.

***

من در اینجا تمرینی برای پدید آوردن سبکی تازه در نویسندگی نکرده ام ؛ اما چنین شده است ، که گویی در آ« ساعات که گرم خیالات و اندیشه هائی در خلوت تنهایی با خویش بوده ام و «بی خویش» می نوشته ام ، آنچه بر خیالم می گذشته و یا در دلم میآمده است ، بی هیچ کم و کاستی ، بر روی این صفحات نقش می بسته است، با همان عریانی و بی قیدی و بی نظمی و بی شائبگی و با همان صمیمیت و خلوص مطلقی که معانی و عواطف بر صفحه ی ضمیرم ، به سر انگشت خیال و خاطره وبه نیروی ادراک و احساس ، نقش می شده است.

آنچه در اینجا آمده ، گزیده ایست از هزاران صفحه «بث الشکوی »ها و «غزل» های غیر منظوم من در حالات و آنات ماورائی و مرموزی ، در گداز عمر ، که به جاذبه ی تاثری ، روح همه ی شعار و دثار خویش فرو می ریخته و از بند همه « بایستن»های همیشگیش می گریخته و در یک « با خویشتن بودنی، رها از ماسوایش»، در آتش آن «معنی» که مبتلایش شده است ، خاموش و صبور می گداخته است و اگر می بیند که با یک «معنی که سر در دنبال من داشته» و تسخیرم کرده است ، معنی های پیچیده و متراکم بسیار نیز همراه آمده و در من سر برداشته است ، از آن است که هر عاطفه ای که دردرون سر می زند و می روید و تمام بودن آدمی را فرا می گیرد ، کالبد همه ی دردها و خاطره ها و نیاز ها و آرزوهای مرده و مجهول واز یاد رفته را نیز بر می شورد و از روح خود در آن ها می دمد و می پرورد و قیامتی شگفت در گورستان ساکت درون بر پا می دارد و این رستاخیز را آنها که خواسته اند ، به نظم یا نثر برای «دیگران» گزارش کنند  تباه کرده اند و من هرگز به چنین کوشش بیهوده ای نپرداخته ام و ننوشته ام و نگفته ام و ، در آن لحظات جادوئی و غریب که در این رستاخیز بوده ام ، آنچه می دیده ام و می یافته ام ، خود ، علیرغم من و گاه بی خبر من « حرف و فعل و صوت » می یافته است و سخن می شده است و احساس می کرده ام که در این حالت ها ، نوشتن را بعنوان وسیله ای برای بیان و انتقال این افکار و عواطف استخدام نمی کرده ام و برای آنکه « بماند و بنمایم و بدانند »نمی نوشته ام ، بلکه تنها از آن رو می نوشته ام که « نمی توانسته ام ننویسم»! و در این هنگامه های بی خویشی که کلمات «هر یک انفجاری را به بند می کشیده اند » و روح را در تنگنای خفقان آور زیستن و بودن بی تاب می ساخته اند و دردها و حرف ها ، بی قرار و هراسان از خاموش مردن ، خود ، واژه های خویش را بر می گرفته اند و برای گفتن بر سرم می تاخته اند و من ، بی طاقت و دردمند ، زندانبانی را می مانسته ام که زندانیایش بر او شوریده باشند ، عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمام بودنم ، براستی حس می کرده ام که :

« نوشتن برای فراموش کردن است ، نه برای یاد آوری»

تنهایی صفت بارز « وضع انسانی» است . جوهر الهی «خودخواهی ، آزادی و آفرینندگی»- که نوع «بشر» را تا مرحله ی تکامل «انسان » بودن فرا می برد ، بیگانگی او را با طبیعت عنصری ، نظم کور و کائنات نا آگاه و بی احساسی که او را احاطه کرده اند ، توجیه می کند و مذهب و عشق و هنر سه جلوه ی این « روح غریب » است ، « این نی بریده از نیستانش » که هماره از فراق ، اضطراب ، حسرت ، انتظار و بیزاری و عشق می نالد و هر چه بیشتر به خود پی می برد تنها تر می شود و پیوندهای ناخودآگاهش با طبیعت می گسلد و از «ما» که در جامعه ای باستانی نیرومند و مسلط بود ، می برد و به « من » می رسد و آنگاه بریده از جهان و جدا از جمع ، درد « اختیار » و هراس « رهائی » بیقرار و مضطربش می کند و می کوشد تا با تخدیر و مستی ، آن را فراموش کند و لحظه ای از آن بیاساید و یا به کمند عشق ، از رهایی رها شود و با دلی پیوند گیرد و یا به اعجاز هنر ، طبیعت را با خویش آشنا و همدرد سازد و خود را با دیگران تفاهم و خویشاوندی بخشد و پیوند هایی را که با خودآگاهی عقلی گسست با بیان آفرینش هنری « اتصال» دهد و یا از این تنگنای بیدرد و بیگانه ، به درون خیزد و بر بال روح بیتاب خویش بنشیند و ، به نیروی عشق و هدایت عرفان ، به آن « نمی دانم کجای» آشنائی که اینجا نیست بگریزد و یا به دعوت پیامی غیبی و راهبری رسولی که از آنجا خبر آورده است ، خود را نجات دهد و اگر نه پیام غیب را باور کرد و نه الهام دل را ، نه عشق قرارش بخشید و نه هنر نگاهش داشت و او ماند و  آنچه پیدا هست ، باید تا «شراب » فراموشیش بخشد و یا «انتحار» خلاصیش دهد ، که تنها موهبتی که میتواند آدمی را با «همه اش ، همین!» اشباع کند و در این دور باطل « تولید برای مصرف و مصرف برای تولید» و «آسایش فدای تأ مین وسایل آسایش »! خوشبخت سازد ، « حماقت »است و دریغا که حماقت هم موهبتی است خدادادی ، زیرا ، آدمی می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که «نفهمد».

***

بگفته ی شاندل :«نتایج یکی از موثق تین دلایل توجیه «وسایل » است اما اگر تنها نتیجه را ملاک ارزشیابی وسیله تلقی کنیم ، این خطر که ارزش هایی بالاتر از نتیجه را وسیله ی ان کرده باشیم بسیار است ».

بی شک مواقع خاصی در شرایط گذرای زندگی و تاریخ فرا می رسد که باید چنین بکنیم . ضرورت گاه «ترجیح بلا مرجح» را ایجاب می کند. هنگامیکه که سیل هجوم می آورد و یا حرق در شهر می افتد «وظیفه ی » همه مشخص است . آنگاه که گرسنگی بیداد می کند ، سخن گفتن از مائده های روحی خیانت است ، نه تنها به زندگی مادی ، که به معنویت روحانی نیز هم؛ بر خلاف سخن سعدی ، اندرونی که از طعام خالی است خانه ی جهل و زاغه ی ظلمت است حتی دین من اعلام میکند که « هر کس معاش ندارد معاد ندارد».

نگاهی که شهر ها و آبادی ها را می نگرد ، در« کویر» هیچ نمی یابد. نگاهی دیگر هست که آنچه را در آبادی ها و شهر های شلوغ و پر هیاهو و رنگارنگ نیست در کویر می تواند یافت. برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرف ها ، از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست ، باید

« از آنجا که همیشه هستیم برخیزیم» .

آدمی در برش های گوناگونش ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگری می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد.

در اوج آگاهی ، آدمی خود را در زندانی چهار «زندگی» می یابد: «طبیعت» ، «تاریخ»، «جامعه» و «خویشتن»! و سخن گفتن از «معانی و عواطف» و «درد ها و نیازها»ی آدمی است، که در هر یک از این چهار زندگیش ، بر گونه ای است: گاه در هستی سخن می گوید ، سخنش «فلسفه»است، گاه در تاریخ و سخنش «انسان» گاه در جامعه  و سخنش «سیاست»و گاه در خویشتن و سخنش «شعر».

و من همه ی عمر ، آنچه گفته ام از سیاست گفته ام . «ما» بوده است که در «من » از خویش سخن می گفته است و از زمینه و زمانه ی خویش ؛ و مخاطبم ، لا جرم ، مردم عصر من و سرزمین من.

و اما ، گاه خود را موجودی می یافته ام در « این دنیای بزرگ » و گاه مردی در انتهای زمان با این تاریخ شگفت که در من جاری است ، و گاه مردی در خویش ، و در این لحظات ، از آنچه همواره در نا خودآگاهی ، جزئی از آن کل  و بعدی از آن ذات بوده ام ، جدا می شده ام و تنها و مجرد ، و من می شده ام و در برابرم «بودن» . ومن می شده ام و در من « زیستن » ، و من می شده ام و با من«خویشتن» و در این « آن» های شگفت و هراسناک ، معانی و عواطف غریب در من حلول کی کرده اند و دردها و نیاز های ناشناس در من می روئیده اند و بی من ، کالبد می گرفته اند و خود ، سخن می شده اند و در اینجا است که کلمه ، نه دیگر « نشانه ی دلالت » که به گفته ی سارتر شیء و مفهوم نه مدلول و مقصود ، که صفت و ماهیت لفظ و واژه ها ، نه علائمی گزارشگر و قراردادهائی حکایتگر ، که به تعبیر شاندل :« پاره های بودن آدمی» می شوند و لاجرم ، بی آداب و ترتیب «انتقال» و بی قید و بند « مخاطب » ، که حرف زدن است نه گفتن .

و از این است که بدعت و غرابت «سبک » و « زبان » در این نوشته ها بدعت و غرابت معانی فکری و احساسی را دیریاب تر کرده است و ناچار ، به همان اندازه که ناقدان متداول بازار طعمه های خویش را به آسانی در این کتاب می جویند ، جوینگان صادق معانی ، بی «دوبعد دریافت» و نیز بی «دو سرمایه ی فرهنگ» ، جز لعاب رقیقی از سطح این کتاب و جز احتمال زیبایی سخنی و هنرمندی تعبیری و گیرایی توصیف و تشبیهی ، در آن هیچ نخواهند یافت. که کویر است و چشم های شهری در آن، جزطلوع و غروبی زیبا و آسمانی ستاره ریز هیچ نمی بینند.

این کتاب ، به تعبیر سارتر ، « شعر » ها و به معنی فارسی کلمه «غزل»ها و «نفثة المصدور » های یک سینه ی مجروح و «بث الشکوی» های یک روح کویری است و این کویر ، هم جهان من است و هم تاریخ من و هم میهن من و هم دل من ، خویشتن غریب من ، زیستن بایر و آتشناک من و بالاخره داستان من و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگین  ِ « بودن » ! .

خواننده ی این سخنان نباید خود را مخاطب انگارد که این سخنان بی مخاطب است ، باید بیننده و جوینده ی آن باشد . الفاظ و عبرات را نخواند . « معانی و عواطف جمله گشته و کلمه شده را لمس کند، بچشد ، ببوید» ، نه آنچنان که «نامه» را می خواند ، آنچنان که سرگذشتی را می بیند ، نه آنچنان که به خطاب گوینده ای گوش می دهد . آنچنان که نوای موسیقی ئی را می شنود ، آنچنان که تنهایی دردمند را می بیند که خود را می نالد؛ که در کویر هیچ نیست ، نه حرفی ، نه کسی، تند بادی سرگشته و بی آرام در این بیکرانگی تشنه ، همچون روح تنها و سرگردانی ، میوزد و مینالد و می جوید و فریاد می کشد .

از زاویه نگاه من به این دنیا بنگر ! با کاروان دل من ، با زاد فرهنگ من ،بر روی جاده ی تاریخ من و با تازیانه ی رنج ها و شوق های من بر سینه ی این کویر بران ! تا به بوی سخنم ، نه به دلالت الفاظم ، به دل این کویر ها راه یابی و در صمیم وجدان این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهایی و غربت و هراس و شکوه و بی کرانگی و ملکوت و زیبایی های وحشی کویر را تماشا کنی  و از آنجا به « ماوراءطبیعه» این دنیا و به «غیب» این غم ها و شادی های همه نزدیک و همه پیدا و همه روزمره ، سرکشی و آنگاه ، به نفرین و یا آفرین من بنشینی . بهر حال ، خواننده ی صادق کویر ، ای دوست ، ای دشمن دانا ، این شقیقه را همچنان که که شقیقه ی خویش ، مشنو؛ ببین ! مخوان ، بیاب!

و پیش از انکه بیندیشی تا چه بگویی ، بیندیش تا چه می گویم!

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

دسته‌ها
بررسی و نقد ها زندگینامه یا بیوگرافی شریعتی و روشنفکری

‌روشنفكري‌ و دكتر شريعتي‌

‌دكتر عبدالحسين‌ خسروپناه‌

بيش‌ از صد سال‌ است‌ كه‌ جوامع‌ مشرق‌زمين‌ با گذشته‌ي‌ قرون‌ وسطايي‌ و سير تحولات‌ مغرب‌زمين‌ و انتقال‌ آن‌ به‌ جهان‌ نوين‌ آشنا شده‌اند اين‌ بيداري، متفكران‌ مسلمان‌ را در روند نوگرايي‌ و پاسخ‌ به‌ پرسش‌هاي‌ متنوعي‌ از جمله‌ علل‌ انحطاط‌ و عقب‌ماندگي‌ قرار داد و جريان‌هاي‌ روشنفكري‌ را در كشورهاي‌ اسلامي‌ ظاهر ساخت. شريعتي‌ از معدود شخصيت‌هاي‌ علمي‌ قبل‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ است‌ كه‌ در جريان‌ روشنفكري‌ ديني، گام‌هاي‌ بلندي‌ برداشت‌ و در باب‌ چيستي، رسالت، ويژگي‌ها و آفات‌ روشنفكري، مطالب‌ فراواني‌ را نگاشت. وي‌ دانشوري‌ دردمند، متدين‌ و بسيار پر جنب‌وجوش‌ بود. پرسش‌ از غفلت‌ و سير قهقرايي‌ مسلمين‌ و توجه‌ به‌ غرب‌زدگي‌ و حضور دين‌ در عرصه‌ي‌ اجتماع‌ و نقش‌ و كاركرد دين‌ در زندگي‌ بشر و رابطه‌ تجدد و دينداري، از مهم‌ترين‌ دغدغه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ به‌ شمار مي‌رود، به‌ همين‌ جهت‌ شناختن‌ و شناساندن‌ شريعتي‌ در اين‌ عصر نيز از تكاليف‌ متفكران‌ مي‌باشد و اينك‌ انديشه‌هاي‌ آن‌ متفكر فرزانه‌ را در ابواب‌ ذيل‌ گزارش‌ مي‌دهيم.

دسته‌ها
اسلام شناسی بررسی و نقد ها

پروژه‏ي ناتمام شريعتی: پروتستانتيسم اسلامی

علي قاسمي

چكيده: درباره‏ي استراتژي شريعتي آراي گوناگوني مطرح شده است. نويسنده‏ي مقاله‏ي حاضر راه‏كار پيشنهادي او را استقرار پروتستانتيسم اسلامي، با روايتي سازگار با وضعيت ذهني و عيني جامعه‏ي ايران، مي‏داند در جوامعي كه مذهب در حيات اجتماعي حضوري زنده و فعال دارد، شريعتي راهبرد اصلاح ديني را در فراهم‏آوري شرايط براي ورود به تمدن جديد ضروري مي‏دانست.

پس از گذشت ربع قرن از فقدان شريعتي، هنوز باب بحث درباره‏ي استراتژي او گشوده است. از ميان صورت‏بندي‏هايي كه در اين باره عرضه شده است برخي بر اين باورند كه او در پي استقرار بنيان‏هاي تفكر مدرن بود؛ برخي ديگر او را بنيان‏گذار سنت‏گرايي ايراني به شمار مي‏آورند؛ گروهي انديشه‏ي شريعتي را مبلغ روايتي از سكولاريسم مي‏دانند و برخي ديگر تحقق پارادايم ايدئولوژيك را جوهره‏ي فكر او تلقي مي‏كنند. مقاله‏ي حاضر راه‏كار پيش‏نهادي او را استقرار پروتستانتيسم اسلامي، با روايتي سازگار با موقعيت ذهني و عيني جامعه‏ي ايران مي‏داند.