دسته‌ها
بررسی و نقد ها زندگینامه یا بیوگرافی شریعتی و روشنفکری

‌روشنفكري‌ و دكتر شريعتي‌

‌دكتر عبدالحسين‌ خسروپناه‌

بيش‌ از صد سال‌ است‌ كه‌ جوامع‌ مشرق‌زمين‌ با گذشته‌ي‌ قرون‌ وسطايي‌ و سير تحولات‌ مغرب‌زمين‌ و انتقال‌ آن‌ به‌ جهان‌ نوين‌ آشنا شده‌اند اين‌ بيداري، متفكران‌ مسلمان‌ را در روند نوگرايي‌ و پاسخ‌ به‌ پرسش‌هاي‌ متنوعي‌ از جمله‌ علل‌ انحطاط‌ و عقب‌ماندگي‌ قرار داد و جريان‌هاي‌ روشنفكري‌ را در كشورهاي‌ اسلامي‌ ظاهر ساخت. شريعتي‌ از معدود شخصيت‌هاي‌ علمي‌ قبل‌ از انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ است‌ كه‌ در جريان‌ روشنفكري‌ ديني، گام‌هاي‌ بلندي‌ برداشت‌ و در باب‌ چيستي، رسالت، ويژگي‌ها و آفات‌ روشنفكري، مطالب‌ فراواني‌ را نگاشت. وي‌ دانشوري‌ دردمند، متدين‌ و بسيار پر جنب‌وجوش‌ بود. پرسش‌ از غفلت‌ و سير قهقرايي‌ مسلمين‌ و توجه‌ به‌ غرب‌زدگي‌ و حضور دين‌ در عرصه‌ي‌ اجتماع‌ و نقش‌ و كاركرد دين‌ در زندگي‌ بشر و رابطه‌ تجدد و دينداري، از مهم‌ترين‌ دغدغه‌هاي‌ دكتر شريعتي‌ به‌ شمار مي‌رود، به‌ همين‌ جهت‌ شناختن‌ و شناساندن‌ شريعتي‌ در اين‌ عصر نيز از تكاليف‌ متفكران‌ مي‌باشد و اينك‌ انديشه‌هاي‌ آن‌ متفكر فرزانه‌ را در ابواب‌ ذيل‌ گزارش‌ مي‌دهيم.

دسته‌ها
بررسی و نقد ها

عقل‌ نقاد دينی‌ از نظر شريعتی

اهميت‌ روش‌ از نظر شريعتي‌

17-1- شريعتي‌، با اشاره‌ به‌ ضرورت‌ شناخت‌ در قلمرو اعتقادات‌، به‌ اهميت‌ روش‌ در دستيابي‌ به‌ شناخت‌ درست‌ تأكيد مي‌ورزد:

شخصيت‌ هر كس‌ به‌ ميزان‌ شناختي‌ است‌ كه‌ نسبت‌ به‌ اعتقادات‌ خود دارد، زيرا اعتقاد، به‌ تنهايي‌ فضيلت‌ نيست‌ و اگر به‌ چيزي‌ كه‌ درست‌ نمي‌شناسيم‌ معتقد باشيم‌ چندان‌ ارزشي‌ ندارد، بلكه‌ فضيلت‌ در شناخت‌ دقيق‌ چيزي‌ است‌ كه‌ به‌ آن‌ معتقديم‌. (55/28)

در اين‌ راستا، وي‌ از يكسو به‌ ضرورت‌ به‌ كارگيري‌ روشهاي‌ علوم‌ انساني‌ براي‌ شناخت‌ اسلام‌ توجه‌ دارد و از سوي‌ ديگر به‌ تعداد ابعاد دين‌ اسلام‌:

بديهي‌ است‌ براي‌ شناخت‌ اسلام‌ نمي‌توان‌ منحصراً يك‌ متد انتخاب‌ كرد، زيرا كه‌ اسلام‌ دين‌ يك‌ بعدي‌ نيست‌، اسلام‌ ديني‌ نيست‌ كه‌ فقط‌ مبتني‌ بر احساس‌ عرفاني‌ انسان‌ و محدود به‌ رابطه‌ي‌ انسان‌ و خدا باشد؛ بلكه‌ اين‌، يكي‌ از ابعاد دين‌ اسلام‌ است‌. براي‌ شناخت‌ اين‌ بعد بايد متد فلسفي‌ را پيش‌ گرفت‌، چرا كه‌ رابطه‌ي‌ انسان‌ و خدا در فلسفه‌- به‌ معني‌ انديشه‌ آزاد كلي‌ ماوراء علمي‌- مطرح‌ شده‌ است‌. بعد ديگر اين‌ دين‌ مسئله‌ زيستن‌ و زندگي‌ كردن‌ انسان‌ بر روي‌ خاك‌ است‌ كه‌ براي‌ تحقيق‌ در اين‌ بعد بايد از متدهايي‌ كه‌ در علوم‌ انساني‌ امروز مطرح‌ است‌ استفاده‌ نمود. اسلام‌ دين‌ تكاليف‌ فرد در زندگي‌ كردن‌ است‌. از طرفي‌، اسلام‌ دين‌ جامعه‌ ساز و تمدن‌ ساز نيز هست‌ كه‌ براي‌ شناخت‌ اين‌ بعدش‌ لازم‌ است‌ متدهايي‌ را كه‌ در جامعه‌ شناسي‌ و تاريخ‌ مطرح‌ است‌ به‌ كار برد. (56/28)

شريعتي‌ براي‌ شناخت‌ صحيح‌ اسلام‌ به‌ متن‌ و زمينه‌ي‌ تاريخي‌ به‌ عنوان‌ دو وجه‌ عمده‌ توجه‌ دارد:

دسته‌ها
اسلام شناسی مقالات

سخن دكترشريعتي‌ درباره‌ انحطاط‌ اول‌ جهان‌ اسلام‌

مرحوم‌ شريعتي‌ در كتاب‌ ديالكتيك‌ توحيدي‌ دلايل‌ انحطاط‌ تمدن‌ اسلامي‌ را به‌ موضوع‌ معرفت‌ شناسانه‌ مرتبط‌ مي‌داند و مي‌نويسد:
روش‌ شناخت‌ كه‌ در دوره‌ طلايي‌ اسلامي‌ بر مشاهده‌، تجربه‌ و آزمايش‌ استوار بود به‌ شدت‌ متكي‌ به‌ روش‌ ذهني‌ ارسطويي‌ شد. اين‌ روش‌ مدعي‌ بود مي‌تواند انسان‌ را به‌ حقيقت‌ مطلق‌ برساند و هدف‌ آن‌ نيز شناختن‌ تصورات‌ به‌ كيفيتي‌ بود كه‌ ذهن‌ آنها را به‌ هم‌ مرتبط‌ كرده‌ است‌. اين‌ روش‌ معرفت‌ تازه‌اي‌ به‌ دست‌ نمي‌داد. جهت‌ توضيح‌، استنتاج‌ قياسي‌ را درنظر بگيريد. به‌ عقيده‌ دكارت‌ «قياس‌ مطلب‌ تازه‌اي‌ ياد نمي‌دهد و مجهولي‌ را معلوم‌ نمي‌كند بلكه‌ تنها كارش‌ عرضه‌ داشتن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ معلوم‌ است‌ پس‌ روشي‌ نيست‌ كه‌ به‌ وسيله‌ آن‌ بتوان‌ به‌ اختراع‌ و اكتشافات‌ نائل‌ شد». مثلاً وقتي‌ مي‌گوييم‌ «هر انساني‌ فاني‌ است‌» و «سقراط‌ انسان‌ است‌»، پس‌ «سقراط‌ فاني‌ است‌»؛ «قضيه‌» سقراط‌ فاني‌ است‌» در قضيه‌ي‌ كلي‌ «هر انساني‌ فاني‌ است‌» قبلاً محرز و مسلم‌ فرض‌ شده‌ است‌. به‌ قول‌ جان‌ استوارت‌ ميل‌، يك‌ مصادره‌ به‌ مطلوب‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ ما نمي‌توانيم‌ از فناپذيري‌ انسان‌ مطئن‌ باشيم‌ مگر آنكه‌ قبلاً فناپذيري‌ تمام‌ افراد اين‌ نوع‌ مورد قبول‌ ما باشد. پس‌ اگر در فناپذيري‌ سقراط‌ جزئي‌ شك‌ داشته‌ باشيم‌ قضيه‌ كلي‌ «انسان‌ فاني‌ است‌» از همين‌ شك‌ و ترديد مخدوش‌ خواهد بود.
منطق‌ ثبوتي‌ ازسطويي‌ تأثير منفي‌ ديگري‌ نيز داشت‌ و آن‌ اين‌ بود كه‌ همه‌ را مطلق‌ انديش‌ نمود و با تكيه‌ بر تقدس‌ و به‌ كمك‌ تعصب‌، فكر تشكيك‌، تصحيح‌ يا تكميل‌ انديشه‌ها مردود گرديد. افراد به‌ تدريج‌ منفعل‌ شدند و تسليم‌ جزميات‌ خود، در حالي‌ كه‌ بعد از رنسانس‌، غربيها با اين‌ استدلال‌ كه‌ همه‌ چيزنه‌ تنها قابل‌ فهم‌ براي‌ همه‌ بلكه‌ قابل‌ تغيير به‌ وسيله‌ همه‌ است‌ با ديدي‌ تجربه‌گرا و آزمون‌گر به‌ خود اجازه‌ دادند بر سرنوشت‌ خود حاكم‌ شوند و هر آنچه‌ را مي‌خواهند، در حد توان‌، بشناسد، مورد شك‌ قرار دهند، ويران‌ كنند و بسازند، يا متحول‌ كنند، رشد دهند.