دسته‌ها
بررسی و نقد ها

شریعتی و شک برای شناخت

۲۹ خرداد یادآور مردی است که در دوم آذرماه سال ۱۳۱۲ شمسی در روستای کاهک چشم به جهان گشود، در مزینان رشد کرد و پس از فراز و نشیب‎های بسیار در سال ۱۳۵۶ شمسی در آپارتمانی در شهر «سوت‎همپتون» انگلیس به‎طرز مشکوکی از دنیا رخت بر بست.  دکتر علی شریعتی از آن دست متفکران و اندیشمندانی است که پس از گذشت ۳۲ سال از سالروز وفاتش، همچنان در بوته نقدهای گاه بسیار غیرمنصفانه قرار دارد؛ عده‎ای نگاه او را سیاه و سفیدی می‎دانند و می‎گویند شریعتی دین را ایدئولوژیک کرد، چون سیاه و سفید می‎دید. می‎گویند شریعتی دینداری و رفورم دینی را تبدیل به پروژه اجتماعی کرد و از آن‎جا که او تحصیل کرده فرنگ بود، جماعتی معتقدند مجال کافی نیافت تا در معارف اسلامی مطالعه وافی داشته باشد و به همین دلیل، از مسلمات قرآن و سنت و معارف و فقه اسلامی بی‎خبر بوده و دچار اشتباهات فراوان گردیده است.

جماعتی نیز به این قایلند که شریعتی دل در گرو مارکسیسم داشت و تحت تأثیر فیلسوفانی همانند ژان پل سارتر، آلبر کامو و امثال آنان بود و در آخر این‎که گروهی نیز پا را از این‎ها فراتر نهاده و او را سنی و یا وهابی می‎خوانند و بالاخره آن‎که مرحوم شریعتی را یا سفید سفید می‎بینند و یا سیاه سیاه و اندک‎اند کسانی که بت‎های ذهنی خود را به کناری می‎نهند تا شریعتی را همان‎گونه که هست، بشناسند. در این نوشتار، برآنیم تا بنابر مقتضای مقال و تناسب مجال، غبار از آیینه وجودش بزداییم تا شاید شناختی نزدیک‎تر به‎واقع به‎دست آوریم.

۱- شریعتی و شک روشی

نظر به این‎که شریعتی در سراسر حیات فکری خویش همچون کاوشگران حوزه معرفت کوشید تا به بنیادی کاملا یقینی دست یابد، در یافته‎ها و معتقدات سنتی به دیده شک نگریست و در پی ادله رفت.

از این‎رو بر تعدادی از یافته‎های مذهب سنتی خدشه وارد ساخت تا جایی که تعدادی از بزرگان و اندیشمندان دینی همچون امام خمینی بر او خرده گرفته و گلایه کردند که:

«… در نوشته‎هایشان، بعضی نوشته‎هایشان این‎ها راجع به فقها، راجع به فقه، راجع به علمای اسلام، راجع به فقه اسلام، این‎ها یک قدری زیاده‎روی کردند، یک قدری حرف‎هایی زدند که مناسب نبوده است بزنند، این‎ها غرضی ندارند، من می‎دانم که غالبا این‎هایی که برای اسلام می‎خواهند خدمت کنند، نه این است که مغرض باشند و از روی سوء نیت حرف بزنند، این‎ها اطلاعاتشان کم است.»

اما شریعتی که شکاکیت را اساس معرفت و به‎منزله جوهر خردمندی می‎دانست، معتقد بود: «… ایمانی که از خلاء مذهبی عبور کرده و در تنور شک گداخته باشد و بوی حقیقت را خود استشمام کرده، از هر خطری مصون است.»

و در جای دیگر نوشته است:

«… ایمان بعد از کفر و انتخاب دارای ارزش است، والا در طول تاریخ همه‎اش یقین بوده و هیچ ارزشی هم نداشته است.»

با سیری در آثار دکتر شریعتی در می‎یابیم که وی در تمامی حوزه‎های دینی و رشته‎های اعتقادی، رویکردی شکاکانه داشت؛ چنان‎که خود او در بخش‎هایی از مجموعه آثار یادآور شده است که این رویکرد ریشه در شک دکارتی – که به شک دستوری یا شک روشی مشهور است – دارد. شک روشی و راهبردی، از لوازم درست اندیشیدن است و این شک امروزه به‎عنوان یکی از اصول ضروری و تخلف‎ناپذیر در متدلوژی جدید در تمام علوم کاربردی قطعیت یافته است.

در شک روشی، آن‎چنان‎که فرانسیس بیکن می‎آموزد، ابتدا باید ذهن را از انواع بت‎ها پاک کرد. بیکن معتقد است اگر بت‎های ذهنی را از سر راه اندیشه به کناری نگذاریم، هرگز نخواهیم توانست در جاده حقیت به پیشرفت نایل آییم.

وی تمامی پیش‎داوری‎هایی که آدمی از سر تسامح و غفلت می‎پذیرد را مورد هجوم قرار می‎دهد؛ به دیگر سخن، در شک روشی، می‎بایست اصول اولیه‎ای که بدون تحقیق و پژوهش لازم مورد پذیرش قرار گرفته‎اند، مجددا آزمون شوند و دانش‎هایی که مورد تأیید تجربه قرار نمی‎گیرند، باید باطل و مردود به‎شمار آیند.

شریعتی در نوشته‎ای بر اشتراک دیدگاه خود با بیکن اشاره داشته و تعبیر وی را در لابه‎لای سخنان خود به عاریت گرفته است.

«باید به تعبیر بیکن تمام بت‎های فکری خویش را در درون بشکنیم، از چارچوب تربیت خانوادگی، سنت‎های موروثی، رفتار طبقاتی، فرهنگ اجتماعی، مدل‎های فکری، تلقینات محیطی و… رهایی یابیم.»

البته باید توجه داشت که شریعتی درمی‎یابد در بعضی از مباحث اعتقادی عقل محک خوبی برای دریافت فلسفه مسایل نیست و آن‎جا که عقل تعطیل می‎شود، همچون پاسکال و کی‎یرکگور به مشرب فیدئیزم یا مشرب اصالت ایمان، متمایل می‎شود.

وی درمی‎یابد آن‎جا که عقول ناتوان خاموش می‎شوند، باید گوش به کلام خدا داد و همچنین با کی‎یرکگور متفکر دانمارکی و مؤسس مکتب اگزیستانسیالیسم همداستان می‎شود و معتقد است که انسان با اتکای به خود و بدون یاری ایمان، هرگز قادر نیست به معرفت یقینی و حقیقت اصیل دست یابد.

با شیوه شک روشی، شریعتی یافته‎های خود را در حصار سکوت به بند نمی‎کشید، بلکه کوله‎بار اندیشه و تفکرش را با خامه قلمش بر نسل مشتاق و محروم عرضه می‎کرد و در این میان، تیپ‎هایی را در کنه اندیشه‎های خود گرفتار می‎کرد که هیچ سنخیتی با او نداشتند.

۲- مؤلفه‎های فکری شریعتی

تفکر شریعتی بر پایه چند مؤلفه شکل گرفته است؛ من‎جمله از مذهب تاریخی موجود پرهیز می‎کرد و به‎عبارتی نوک پیکان حملاتش به‎سوی متولیان دین بود. دیگر آن‎که الگوی موجود و تحقق یافته در جامعه غربی را نیز نمی‎پذیرفت. شریعتی در این‎باره می‎گوید:

«عقلانیت پوزیتیویستی را هم نمی‎پسندم، انسان را زندانی زندان دیگری می‎کند که از درونش چیز دیگری مثل دموکراسی، بورژوازی، سرمایه‎داری، استثمار انسان از انسان یا فاشیسم بیرون آمده است.»

مؤلفه‎های فوق‎الذکر باعث هجمه نظرات متفاوت و متناقض در مورد ایشان می‎شد. نظراتی که گاه اعتقاد به اصول دین آباء و اجدادی ایشان را زیر سؤال می‎برد.

بدین روی، شریعتی در مقام دفاع از اعتقادات مذهبی خود می‎گوید:

«من به یگانگی خدا، حقانیت همه انبیاء از آدم تا خاتم، رسالت و خاتمیت حضرت محمد(ص)، وصایت و ولایت و امامت علی بزرگوار علیه السلام، اصالت «عترت» به‎عنوان تنها باب عصمت برای ورود به قرآن و سنت، اعلام وصایت و امامت علی علیه‎السلام به وسیله پیغمبر، نه تنها در غدیر خم بلکه در بیست‎ و یک مورد دیگر در زندگی پیغمبر، که همه را استنباط کرده‎ام و تدریس کرده‎ام، معتقدم.»

در پی انتشار آثار دکتر شریعتی پیرامون مسایل دینی و عقیدتی از جمله کتاب «اسلام‎شناسی»، گروهی از صاحب‎نظران و متفکران دینی از جمله شهید مطهری و مهندس بازرگان با اشاره به اشکالات ایشان، اعلام داشتند:

«اینجانبان که علاوه‎بر آشنایی با آثار و نوشته‎های مشارالیه با شخص او فی‎الجمله معاشرت داشتیم، معتقدیم نسبت‎هایی از قبیل وهابی‎گری به او بی‎اساس است و او در هیچ یک از مسایل اصول اسلام از توحید گرفته تا نبوت و معاد و عدل و امامت، گرایش غیراسلامی نداشته است، ولی نظر به این‎که تحصیلات عالیه و فرهنگ او غربی بود و هنوز فرصت و مجال کافی نیافته بود در معارف اسلامی مطالعه وافی داشته باشد تا آن‎جا که گاهی از مسلمات قرآن و سنت و معارف و فقه اسلامی بی‎خبر می‎ماند – هرچند با کوشش زیاد به تدریج بر اطلاعات خود در این زمینه افزود – در مسایل اسلامی حتی در مسایل اصولی، دچار اشتباهات فراوان گردیده است که سکوت در برابر آن‎ها ناروا و نوعی کتمان حقیقت است… از این‎رو، با توجه به اقبال فراوان جوانان به کتب مشارالیه و این‎که خود او در اواخر عمر در اثر تذکرات متوالی افراد بی‎غرض و بالاتر رفتن سطح مطالعات خودش، متوجه اشتباهات خود شد و به یکی از نزدیکانش وکالت تام برای اصلاح آن‎ها داد، اینجانبان بر آن شدیم به حول و قوه الهی، ضمن احترام به شخصیت و تقدیر از زحمات و خدماتش در سوق دادن نسل جوان به طرف اسلام، بدون محاطه و پرده‎پوشی و بدون اعتنا به احساسات طرفداران متعصب و یا دشمنان مغرض، طی نشریاتی نظریات خود را درباره مطالب و مندرجات کتاب‎های ایشان بالصراحه اعلام داریم.»

شریعتی در پی اعتراض صاحب‎نظران و اندیشمندان دینی در مقام دفاع از خود معتقد است که جامع معقول و منقول نیست و فقط در یک رشته خاص چیزهایی بلد است و تمام مسایل را از همان وجهه – که وجهه اجتماعی و جامعه‎شناسی است – طرح می‎کند و سایر وجوه مسئله را می‎بایست متخصصین دیگر مطرح نمایند.

از این‎رو، شریعتی با صراحت اعلام می‎کند که آن‎چه می‎گوید، تمام آن‎چه در این باب باید گفته شود، نیست و اذعان می‎دارد این نکته برای تمامی مسایلی که در اسلام مطرح می‎کند، صادق است.

با در نظر گرفتن انتقادات به‎جایی که اندیشمندان حوزه علوم اسلامی بر آثار دکتر شریعتی وارد ساختند، او در پی آن بود که صاحب‎نظران این عرصه آثار وی را نقد و تصحیح کنند.

به همین دلیل، وصیت کرد محمدرضا حکیمی آثار ایشان را مورد بازنگری قرار دهند تا احیانا اگر مطلبی را به اشتباه مطرح نموده است، ویرایش نماید. خود ایشان هم چنین تصمیمی داشت که دیگر اجل مهلت نداد.

۳- شریعتی و مارکسیسم

مخالفت دکتر شریعتی با بورژوازی، سرمایه‎داری و عباراتی از این دست و در مقابل، دغدغه ایشان نسبت به مفاهیمی همچون عدالت و برابری، این ایده را در ذهن تداعی می‎کند که دکتر شریعتی دل در گرو مارکسیسم دارد. البته اگر به این نکته توجه کنیم که نوعا مارکسیست‎ها نگاه تک بعدی دارند و عمده‎ترین دغدغه آن‎ها موضوعات اقتصادی و محو نابرابری‎های طبقاتی است، در مقابل دریابیم که دکتر شریعتی درصدد بوده از اصالت بخشیدن به روح و همین‎طور ماده فاصله بگیرد و به هردو توجه کند، بنابراین نمی‎توان او را یک مارکسیست دانست؛ هرچند تحت‎تأثیر فیلسوفانی همچون ژان پل سارتر بوده باشد و یا در آثارش از تمثیل‎های مارکسیستی سود جسته باشد؛ چراکه در تفکر تلفیقی وی، اجزایی برگرفته از مارکسیسم وجود دارد، اما خاستگاه این تفکر تلفیقی رو به‎سوی مارکسیسم ندارد.

۴- آزادی یا دموکراسی

دکتر شریعتی هرچند با دموکراسی صراحتا مخالفت کرده است، اما علنا از آزادی دفاع نموده، زیرا آزادی و دموکراسی با هم فرق دارند.

بسیاری به اشتباه آزادی و دموکراسی را مترادف هم فرض نموده‎اند و فرقی میان این دو مفهوم قایل نمی‎شوند؛ در حالی‎که این دو اصلا به یک معنا و مفهوم نیستند. در واقع آزادی در برابر توتالیتاریسم می‎ایستد و دموکراسی در برابر اقتدارگرایی قرار می‎گیرد. دموکراسی اجازه نمی‎دهد که در حکومت یک شخص واحد تصمیم‎گیرنده اول و آخر باشد و جهت رسیدن به کرسی صدارت می‎بایست از بطن انتخابات مردمی و رقابت‎های حزبی بیرون بیاید. هرچند در مقابل امکان‎پذیر هست فردی که از دل دموکراسی بیرون نیامده تصمیم‎گیرنده حکومتی باشد، منتهی تصمیمی انسانی بگیرد و بالعکس می‎توان شخصی را فرض کرد که منتخب آرمان‎های ملتی باشد، اما مشی دیکتاتورمآبانه داشته باشد و مردم را از آزادی‎های به حق محروم سازد، همانند هیتلر؛ او کودتا نکرد، بلکه منتخب مردم بود و از طریق لیبرال دموکراسی و رقابت‎های حزبی بالا آمد. درواقع باید اذعان داشت شریعتی مخالف توتالیتاریسم و تمامیت‎خواهی بوده و به همین دلیل، علم آزادی را برافراشته است.در آخر باید اشاره کرد شریعتی عمری در راستای آزادسازی انسان‎ها از قید و بند سنت‎ تاریخی و الگوهای وابسته به زمان و مکان، برای ایجاد زمینه اجتماعی و رسیدن به رشد و پیشرفت سپری کرد. برای شتاب‎بخشی به انقلاب اسلامی در راه رسیدن به هدف، انواع و اقسام تضییقات و شکنجه‎ها را تحمل کرد؛ ۱۸ ماه تمام حبس انفرادی را متحمل شد تا بگوید:

«برادر! تو و من، هردو قربانی یک توطئه شده‎ایم، من و تو یک ایمان و یک درد و یک راه داریم، هردو مسلمانیم و هردو با تمام جان و عشق و اخلاصمان به خاندان پیغمبر ارادت می‎ورزیم، همه این شایعه‎سازی‎ها برای این است که من و تو، هم را نشناسیم، در کنار هم نایستیم و در برابر دشمن مشترک قرار نگیریم، بلکه به‎جای آن‎که دست در دست هم، پا به پای هم در راه علی گام برداریم و رو در روی دشمنانمان باشیم، از او پشت کنیم خط را فراموش کنیم و رو در روی هم قرار گیریم و عوض گریبان او (دشمن)، گریبان هم را بچسبیم.»

● نویسنده: مسلم – تهوری / نشر از اِنی کاظمی

● منبع: هفته نامه – پنجره – ۱۳۸۸ – شماره ۵ – تاریخ شمسی نشر ۰۰/۰۵/۱۳۸۸

دسته‌ها
بررسی و نقد ها

شهيد مطهري يا دكتر شريعتي؟ آيا اين مقاله توهين به هر دوي آنها نيست؟

رضا داوری در بیان خاطره ای از دیدار با مرحوم مطهری می گوید:” ایشان (مطهری) زبان به ستایش شریعتی گشودند و گفتند: بعضی از مقالات دکتر شریعتی و از جمله زن در چشم و دل محمد را هیچ یک از ما نمی توانستیم بگوییم.

چرا معلم شهید؟

· باید عنوان ویژه نامه یک اسم رسمی باشه

· ” ولی واقعیت چیز دیگه است

· واقعیت ! اگر واقعیته پس چرا این همه تناقض

· ای بابا ! خانواده اش می گن شهید، دیگه دعوا سر چیه

ولی

حرفهایی از آخرین جلسه مان ! اما واقعا ما برای انتخاب تیتر ویژه نامه حساس شده بودیم. از طرفی بر روی تمام آثار شریعتی که از طرف بنیاد دکتر شریعتی منتشر شده نام معلم شهید درج شده ولی آن چه که در تریبون های رسمی گفته می شود نامی از شهید نیست. چرا ؟

همه اینها مقدمه ای شد برای : چرا شهید؟

دسته‌ها
بررسی و نقد ها

نامه مسلمانان آمریکایی به شهید مطهری

نامه زیر توسط مسلمانان آمریکایی که به شهید مطهری در واکنش به فتوا وی علیه دکتر علی شریعتی است :

ما کساني را که به زندگي عثمان وار نشسته اند و دم از علي مي زنند جز علماي راستين اسلام نمي دانيم، که خود را مسئولِ شنيدنه فتواهايشان کنيم

دسته‌ها
بررسی و نقد ها زندگینامه یا بیوگرافی

مستند زندگی نامه دکتر علی شریعتی

خرداد ماه سال 87 مستندی کوتاه در مورد زندگی نامه دکتر علی شریعتی توسط پایگاه مجاهدت (اطلاع رسانی دفاع مقدس) ساخته شد، علاقه مندان می توانند با ورود به آدرس زیر از این فیلم دیدن نمایند، چنان که مایل هستید مستند در برای خود داشته باشید، باید عضو سایت شوید و سپس می توانید آن را ذخیره کنید.

جهت ورود به سایت کلیک کنید

دسته‌ها
بررسی و نقد ها

آزادي از نگاه شريعتي و مطهري

shariaati.jpg2540_685.jpgبي‌شك شريعتي و مطهري دو تن از بزرگترين انديشمندان معاصر جامعه‌ي ايران بوده‌اند كه بيشترين تأثير را در سرنوشت اين جامعه گذشتند. درك رمز موفقيت اين دو در همراه كردن مردم با خود مي‌تواند كمك زيادي به انديشمندان حال حاضر جامعه‌ي ما بكند. اين توانايي به ايشان كمك كرد تا سهم زيادي در رقم خوردن تاريخ معاصر ما داشته باشند البته هنر اين دو بزرگوا تنها منحصر به شناخت عوام نمي‌شود. پاسخهايي كه مطهري به چالشهايي كه در عصر او براي دين بوجود آمده بود مانند مسئله‌ي زن در جامعه يا برابري زن و مرد و يا برده‌داري مي‌دهد هنوز هم بهترين پاسخ‌ها بحساب مي‌آيد. هنوز هم اگر كسي بخواهد گاهي در جهت عمق بخشيدن به فهم ديني خود بردارد توصيه‌ي روحانيون ما به او خواندن كتابهاي مطهري است. از ديگر شاخصه‌هاي آثار مطهري كه شايد نياز اساسي زمان ما هم باشد صراحت در برخورد با عوام است. كتاب حماسه‌ي حسيني ايشان تأييدي بر اين مدعاست. از شاخصه‌هاي مهم مرحوم شريعتي هم تأثيرگذاري بر قشر مذهبي سنتي بود. شريعتي در عين حال كه بيشترين تأثيرها را بر جامعه‌ي روشنفكري ديني ما گذارد به مذهبي هاي سنتي جامعه ي ما نيز نزديك شد و بر آن ها هم تأثير زيادي‌گذاشت. امري كه بعد از او هيچ روشنفكر ديگري به اين اندازه در آن موفق نبود. از ديگر خصيصه‌هاي آثار او بر خورد انتقاد آميز با غرب درعين تأثير پذيري است اين امر يكي از اصلي ترين نيازهاي جامعه‌ي روشنفكري ماست.

به هر حال بعد از كشته شدن اين دو بزرگوار گروههاي زيادي داعيه دار ادامه دادن راه ايشان بوده‌اند كه برخي از شاخصه‌هاي آنها را در اين گروهها نمي‌بينيم مثلا در گروههاي پيرو مطهري به روز بودن و يا صراحت برخورد با عوام و در پيروان شريعتي نزديكي و تأثيرگذاري در اقشار مذهبي سنتي را كمتر مي بينيم. در اين موقعيت قصد داريم كه تا بار ديگر به شريعتي و مطهري پرداخته و آنها را بهتر بشناسانيم. در اين مقاله سعي بر اين است تا به نقد و بررسي آراء اين دو انديشمند در باب آزادي بيان و انديشه و كثرت عقايد در جامعه بپردازيم. نگاهي گذرا به آراء اين دو نشان مي‌دهد كه محورهاي مطرح شده حجم زيادي از آثار ايشان را به خود اختصاص نمي‌دهد. اين محورها كه از اصلي‌ترين مؤلفه‌هاي گفتمان ليبرال كه در جامعه‌ي روشنفكري حال حاضر ايران بيشترين تاثير را دارد بحساب مي‌آيند در آثار شريعتي و مطهري كمتر جاي دارند كه البته اين كاملا طبيعي است. زيرا در زماني كه جامعه روشنفكري ما كاملا متأثير از ماركسيسم انقلابي است و دقيقا در همين موضوع يعني انقلاب با علما و روحانيون ما به توافق رسيده‌اند ديگر حرف زيادي نبايد از تكثر آراء و فرهنگ زده شود و جايي براي صحبت از آزادي بيان و انديشه باقي نمي‌ماند اما به هر حال اين‌ها موضوعات بسيار مهمي است بسياري معتقدند كه يكي از اصلي‌ترين مشكلات در طول تاريخ براي كساني كه بدون هيچ غرضي قصد رسيدن به حقيقت را داشته‌اند نبود آزادي بيان بوده است. از زاويه‌ي علوم مختلف هم مي‌توان اين بحث را طرح كرد. مثلا در جامعه‌شناسي و روانشناسي بروز ناهجاريهاي فرهنگي و اخلاقي از جمله دروغ و ظاهرسازي و يا رشد نكردن خلاقيت هاي فردي در بين افراد جامعه مي‌شود. نه تنها از زاويه ي علوم انساني بلكه با نگاه به قرآن، سبنت و احاديث و در حوزه‌ي معارف اسلامي هم مي‌توان اين بحث را مطرح كرد و سوالات زيادي را جلوي دينداران و اسلامشناسان قرار داد. و اگر قبول كنيم كه شريعتي و مطهري دو تن از انديشمندان و اسلامشناساني هستند كه بسياري از دينداران ما راجذب خود كرده‌اند فهم نظر اين در دو رابطه با آزادي بيان و انديشه و تكثر نمي‌تواند خالي از لطف باشد. در ابتدا به توصيف و نقد نظر استاد مطهري و سپس به آراي دكتر شريعتي دراين باب خواهيم پرداخت.

الف) آزادي بيان و انديشه از منظر استاد مطهري-
1- نظر استاد مطهري

استاد در سخنرانيهايي كه در مسجد فرشته بعد از پيروزي انقلاب در سال 57 داشته و يا در سخنراني دانشكده الهيات دانشگاه تهران اين موضوع را تقريبا بطور كامل باز مي‌كند. اين دو سخنرانيدر كتاب پيرامون جمهوري اسلامي به چاپ رسيده ما با محور قرار دادن اين سخنراني‌ها به بررسي نظر استاد مي‌پردازيم. در سخراني دانشكده‌ي الهيات مطهري در ابتدا به تعريف و تقسيم‌بندي و سير تاريخي مفهوم آزادي پرداخته و آزادي را به دو نوع شهواني و انساني تقسيم كرده و آزادي انساني را اينگونه تعريف مي‌كند: «انسان استعدادهائي دارد برتر و بالاتر از استعدادهاي حيواني، اين استعدادها يا از مقوله‌‌ي عواطف و گرايشها و تمايلات عالي انساني است و يا از مقوله ادراكها و دريافتها و انديشه‌هاست»
او سپس به تشريح فرق ميان آزادي بيان و آزادي عقيده مي‌پردازد به طور قاطع مي‌توان گرفت كه مهم‌ترين نكته در انديشه‌ي استاد در اين زمينه مسئله جدائي آزادي بيان و آزادي عقيده است و در واقع كليد فهم نظر استاد در اين باب همين نكته است. او اين فرق را اينگونه شرح مي‌دهد: «اينجا لازم است توضيحي مختصر درباره ي دو نوع آزادي كه مايه اشتباه‌كاري و مغلظه شده است داده شود، فرق است ميان آزادي تفكر و آزادي عقيده، آزادي تفكر ناشي از همان استعداد انساني بشر است كه مي‌توانند در مسائل بينديشند اين استعداد بشري حتما بايد آزاد باشد پيشرفت و تكامل بشر در گرو اين آزادي است. اما ازادي عقيده، خصوصيت ديگري دارد مي‌دانيد كه هر عقيده اي ناشي از تفكر صحيح و درست نيست. منشأ بسياري از عقايد يك سلسله عادتها و تقليدها و تعصبها است. عقيده به اين معنا نه تنها راه گشا نيست به عكس نوعي انعقاد انديشه بحساب مي‌آيد» او سپس به داستان شكستن بتها توسط حضرت ابراهيم بعنوان نشانه اي از قرآن در تأييد مدعاي خود اشاره‌اي مي‌كند ايشان معتقد است اگر به آزادي عقيده بطور كامل معتقد باشيم اين حركت حضرت ابراهيم را نمي‌توانيم توجيه كنيم. بعد از اين مطهري به انتقاد از ملكه ي انگلستان و كوروش كبيري مي‌پردازد كه علي الظاهر به عقايد بت پرستان احترام گذاشته‌اند در حاليكه ايشان به اين دليل اين سياست را بخرج مي دادند تا راحتتر به استعمار ايشان دست بزنند ازاينجاي سخنراني به بعد مطهري به تشريح آزادي بيان و تفكري كه از نظر او مقبول است مي‌پردازد. او در زمينه‌ي آزادي تفكر در اسلام مي گويد«من به همه‌ي اين دوستان غير مسلمان اعلام مي‌كنم از نظر اسلام تفكر آزاد است، شما هر جور كه مي‌خواهيد بينديشيد، بينديشيد. هر جورمي خواهيد عقيده خودتان را ابراز كنيد به شرطي كه فكر واقعي خودتان باشيد ابراز كنيد، هر طور كه مي‌خواهيد بنويسيد، بنويسيد، هيچ كس ممانعتي نخواهد كرد». استاد در وصف مكتبي كه به راه خود ايمان دارد مي‌گويد:«هر مكتبي كه به ايدئولوژي خود ايمان و اعتقاد و اعتماد داشته باشد ناچار بايد طرفدار آزادي انديشه و آزادي تفكر باشد و به عكس هر مكتبي كه ايمان و اعتقاد به خود ندارد جلوي آزادي انديشه و آزادي تفكر را مي‌گيرد اينگونه مكاتب ناچارند مردم را در يك محدوده‌ي خاص فكري نگه دارند و از رشد افكارشان جلوگيري كنند اين همان وضعي است كه ما امروز در كشورهاي كمونيستي مي‌بينيم… من اعلام مي‌كنم در رژيم جمهوري اسلامي هيچ محدوديتي براي افكار وجود ندارد و از با اصطلاح كاتاليزه كردن انديشه‌ها خبر و اثري نخواهد بود» شايد يكي از شنيدني‌ترين محورهاي اين سخراني بحث در باب آزادي احزاب در جمهوري اسلامي باشد. استاد در اين زمينه مي‌گويد:« در دنباله‌ي عرايضم لازمست توضيحي هم درباره ي حكومت اسلامي آينده‌ي ايران عرض كنم. همانطوريكه رهبر وامام ما مكرر گفته‌اند. در حكومت اسلامي احزاب آزادند و هر حزبي اگر عقيده غير اسلامي هم دارد، آزاد است. اما ما اجازه توطئه‌گري و فريب كاري نمي‌دهيم احزاب و افراد در حدي كه عقيده‌ي خودشان را صريحا مي‌گويند و با منطق خود به جنگ منطق ما ميايند آنها را مي‌پذيريم» و در پايان هشداري مهم به جوانان و طرفداران اسلام در جلوگيري از ابراز عقيده ديگران مي‌دهد «من به جوانان و طرفداران اسلام هشدار مي‌دهم كه خيال نكنند. راه حفظ معتقدات اسلامي جلوگيري از ابراز عقيده ديگران است از اسلام فقط با يك نيرو مي‌شود پاسداري كرد و آن علم است و آزادي دادن به افكار مخالف و مواجه ي صريح و روشن با آنها»

2- نقد نظر استاد مطهري
در مقام نقد نظر استاد بايد گفت تا ما به فهم درستي از فرق ميان آزادي بيان و عقيده نرسيم نمي توانيم در مورد بقيه سخنراني قضاوتي بكنيم. يعني وقتي استاد از آزادي احزاب صحبت مي‌كند. احزاب با هر عقيده‌اي را قابل قبول نمي‌داند و يا وقتي از آزادي تفكر صحبت مي‌كند تفكري را آزادي مي‌داند كه نتيجه‌اش مثلا بت‌پرستي نشود بر اين اساس ايشان هر فرهنگي را به رسميت نمي‌شناسد و ذي حق وجود نمي‌داند. اين برخورد دو گانه با موضوع رأي استاد را تفسيرپذير مي‌كند يعني هر كسي از ظن خود با اين كلام استاد يار مي‌شود. كساني كه به آزادي بيان بطور كامل معقتدند نشانه‌هايي مانند نظر استاد در باب آزادي احزاب را بعنوان تأييد حرف خود الم مي‌كنند و كساني كه دنبال محدود كردن آزادي بيان وبرخورد با برخي فرهنگها در سطح جامعه هستند نشانه‌هايي مانند تشريح داستان حضرت ابراهيم را گزينش مي‌كنند. آنچه مسلم است در اين سخراني استاد بخوبي مرز ميان عقيده اي كه حق حيات دارد و عقيده‌اي كه بايد از بين برود را مشخص نمي‌كند. چطور است ماركسيسم حق حيات و داشتن كرسي در دانشگاهها را دارد (همانطور كه در سخراني استاد به آن اشاره دارد) اما بت پرستي بايد از ميان برود. در واقع سوال اين است كه با كدام معيار بايد اين دو را از هم تميز دهيم. البته مطهري در جاي ديگر صحبت از ايجاد يك مجلس متشكل از نخبگان جامعه براي تعيين عقايد ذي حق حيات مي‌كند كه بر اين هم نقدهاي زيادي مي‌توان وارد كرد. مشكل اين پيشنهاد در معناي نخبه است. بنظر مي‌رسد كه استاد درد را اشتباه تشخيص مي‌دهد كه يك چنين نسخه‌اي براي درمان مي‌نويسد. مشكل اساسي در نبود فرهنگ آزادي بيان و متقابلا فرهنگ نقدپذيري در بين افراد جامعه است. جامعه‌اي كه فرهنگ آزادي بيان و احترام به عقايد مخالف در آن نهادينه شده باشد است كه جلوي حكومت ارباب و قدرت مي‌ايستد تا آزادي بيان را محدود نكند و گرنه كدام حكومت و صاحب قدرتي است كه نخواهد ناقدان خود را ساكت كند. مگر براي حكومت صوري كردن يك چنين مجلسي در صورتي كه مردم جلويش نايستند كار مشكلي است تا زماني كه آن درد دوا نشود اين تجويزها بي‌فايده است. در ضمن استاد بايد پاسخ دهد در حكومتي كه بر اساس مليت در جامعه‌اي با عقايد و فرهنگهاي مختلف گرفته ما اصلا حق چنين كاري داريم. بر فرض كه اين حق را داشته باشيم. آيا روش حذف كردن مي‌تواند ما را به مقصدمان برساند. اگر انديشه و عقيده‌اي از نظر ما غلط باشد پس بايد استراتژي‌اي در نظر بگيريم تا اين عقيده و انديشه از جامعه رخت بندد. حال اين سوال مطرح مي‌شود كه اگر ما اجازه‌ي داشتن عقيده‌اي را به زور ندهيم يا اجازه‌ي مطرح شدن هر انديشه‌‌اي در اين عصر ارتباطات ندهيم آيا توانسته‌ايم استراتژي مناسبي براي رسيدن به هدفمان در پيش بيگريم يا خير؟ قدر مسلم استراتژي حضرت ابراهيم در آن زمان بهترين روش براي بخود آوردن آن مشركان بود اما اينكه اين استراتژي بايد در همه‌ي شرايط زماني و مكاني استفاده شود جاي تأمل دارد؟

ب) آزادي درنگاه دكتر شريعتي
1-نظر دكتر شريعتي

يكي از اصلي‌ترين كليد واژه‌هاي آثار شريعتي آزادي است. آزادي در آثار شريعتي را مي‌توان از زواياي گوناگون تقسيم‌بندي كرد مثلا مي توان به بحثهاي فلسفي كه در آن آزادي در مقابل جبر قرار مي‌گيرد و بحثهاي جامعه شناسي كه آزادي در آن در برابر خفقان و استبداد قرار مي‌گيرد تقسيم كرد. اما تقسيم‌بندي ما با اين متفاوت خواهد بود. ما آثار شريعتي درباره ي آزادي را به ستايش ها و نكوهش‌هاي او از آزادي در ساحت هاي مختلف تقسيم مي‌كنيم بطور كلي شريعتي در دو ساحت و به دو معنا ازادي را مي ستايد:

1)بيشتر بحث‌هاي شريعتي در مقوله ي آزادي به بحث درباره ي جبر و آزادي معطوف مي‌شود اما روش شريعتي در طرح اين موضوع با روش فيلسوفان متفاوت است. او در «4 زندان انسان» طبيعت و وراثت، جامعه، تاريخ و نفس را بعنوان 4 جبر موجود بر انسان مي‌داند و متأثر از سارتر بشري را انسان مي‌داند كه بصورت خود آگاه با اراده‌ي خويش از اين 4 زندان آزاد شده باشد. در عرفان برابري و آزادي نيز بخشي از بحث خود را به همين تلقي از آزادي اختصاص مي‌دهد شريعتي در آزادي دست نوشته اي كه در اواخر عمر خود مي‌نويسد اين مسئله را اين گونه بيان مي‌كند: «انسان به بشري گفته مي‌شود كه آگاهي در او اراده‌اي پديد آورده است كه به وي آزادي مي‌بخشد و آزادي يعني امكان سرپيچي از جبر حاكم و گريز از زنجير عليت جهان ». به اين معنا شريعتي آزادي را مي‌ستايد.

2) بخش ديگري از آثار شريعتي كه در آنها آزادي را مي‌ستايد به بحث درباره ي آزادي بيان و آزادي‌هاي اجتماعي اختصاص مي‌يابد. آزادي خجسته آزادي يكي از همين آثار است در واقع اين اثر ستايشي است شاعرانه از آزادي. شريعتي در اين نوشته از سمبوليسم بعنوان چاره‌ي آزادي بيان در زمان اختناق نام مي‌برد و خود با همين سبك از خفقان موجود در جامعه‌ي آن روز ايران انتقاد مي‌كند: «اما تو را كه مير غضب هاي استبداد، فراشان خلافت من باز گرفتند و مرا به تنهايي دردمندم تبعيد كردند و به زنجير بستند چگونه مي‌توانند از يكديگر بگسلند كه نگاه را از چشم باز نمي‌توانند گرفت و چشم را از نگاهش باز نمي‌توانند گرفت و من اي آزادي! با تو مي‌بينم» او در اين نوشته آزادي را اصل بي‌بديل زندگي خود مي‌داند.

اما آثار شريعتي حول محور آزادي به همين جا ختم نمي‌شود. شريعتي در بسياري از آثارش از برخي تلقي ها از آزادي و يا برخي اسارت‌ها كه به نام آزادي خوانده مي‌شود انتقاد مي‌كند:

1) آزادي بي‌جهت اگزيستانسياليسم همواره مورد انتقاد شريعتي بوده است. او در عرفان برابري آزادي اين مطلب را اينگونه بيان مي كند:« آزادي كه جهتش مشخص نباشد باز بصورت ذلت و تنزل در يك منجلاب فساد و كثافت در مي‌ايد و نتيجه قطعي‌اش يكنوع آزادي كثيف مي‌باشد»
و يا در جاي ديگر از همين سخراني مي­گويد:«اگر آزادي بصورتي در بيايد که ملاک و جهت نداشته باشد آواردگي است و تبديل به پوچي مي­شود».
2) نکوهش ديگر او از آزادي موجود در جوامع غربي است. شريعتي به هيچ وجه معتقد نيست که انسان در جامعه­ي غربي آن روز آزاد است بلکه انسان معاصر را بسيار اسيرتر از انسان­هاي زمانهاي ديگر مي­داند.
3) او همچنين ادعاي آزادي علم را ادعايي واهي و دروغي از طرف سرمايه­داران و سلطه طلبان جهان مي­داند در انسان آزاد آزادي انسان او اين مطلب را به صورت جامع شرح مي­دهد.
4) آخرين نقد شريعتي به مقوله­ي آزادي نقد او از بي­بندباريهاي جنسي به نام آزادي فردي است. شريعتي اين نوع آزادي را فريب استعمار براي چپاول راحتر جوامع جهان سومي مي­داند او در خود آگاهي استعمارمي­گويد:«آزادي فردي عامل مخدر بزرگيست براي اغفال از آزادي اجتماعي و از خودآگاهي اجتماعي» مي­بينيم که شريعتي به چه صراحتي از اين موضوع دم مي­زند.

2- نقد نظر دكتر شريعتي
در مقام نقد قضاوت شريعتي از تلقي­هاي مختلف آزادي محورهاي زيادي را مي­توان طرح کرد كه ما به برخي از آنها اشاره مي كنيم
1) شريعتي وقتي از اختيار انساني که از 4 زندان نام برده شده آزاد مي­شود صحبت مي­کند بايد توجه داشته باشد که اين بحث در فلسفه بحث کاملا مطرحي است و در جايي اثبات نشده که انسان آزاد شده از آن 4 زندان داراي اختيار است. متاسفانه شريعتي به علت دغدغه اجتماي بسيار بالايي که داشته در برخورد با فلسفه و فيلسوفان که کمتر در عرصه­هاي اجتماعي و سياسي فعال بوده­اند تواضع علمي بخرج نمي­دهد جمله معروف او در مورد فيلسوفان مويد اين مطلب است بالاخره بايد قبول کرد که فلسفه بعنوان يک ابزار معرفتي در جايگاه خودش محترم است و اين طور نيست که ما همه چيز و همه کس را به نسبت فعاليتهاي اجتماعي سياسيشان بسنجيم. 2)نقد ديگري که در اين بحث به شريعتي وارد است نحوه­ي قضاوت او از آزادي در جوامع غربي است اين تحليل طبقه­اي از جوامع توسط ايشان قطعا متأثر از مارکسيسم است روشي که بنظر در فضاي عمومي جامعه­ي روشنفکري حال حاضر ايران جايگاه زيادي ندارد. بنظر مي­رسد که ما نياز داريم تا جوامع غربي را يکبار ديگر منصفانه­تر بشناسيم از آن زماني که مارکس از استثمار طبقه­ي سرمايه­دار و بورژوا در اروپا صحبت مي­کرد بيش از يک قرن و نيم مي­گذرد و نمي­توان حرکت اين جوامع به سمت آزادي و عدالت اقتصادي به رهبري جنبش سوسيال دموکرات را در نظر نگرفت متأسفانه اين سخنان شريعتي بهترين سند براي کساني شده است که قصد کوبيدن و مسخره کردن غرب را دارند.
3) آخرين نقدي که حول ستايش­ها و نکوهش­هاي شريعتي از آزادي بر او وارد است بحث آزادي فردي و بي­بند و باري جنسي است البته نقد بر سر اصل اين موضوع نيست بلکه گردن استعمار و غرب انداختن تقصير مورد نقد ماست. جان کلام اينکه شريعتي ديدي استعمار زده نسبت به عقب ماندگيهاي جامعه­ي ايران از جمله همين بحث بي­بندوباري دارد. اينکه استعمار چه نقشي را در عقب ماندگي ما داشته هدف بحث ما نيست. بلکه حرف ما اين است که هر چقدر هم که استعمار دسيسه و توطئه براي عقب نگه داشتن ما بکار بسته باشد دست آخر مقصر اصلي ما هستيم زيرا ما بوده­ايم که زير بار استعمار رفته­ايم. بنظري مي­رسد اين تأکيدهايي که بر روي نقش استعمار در هر يک از عقب ماندگيهايمان مي­کنيم نتيجه­اي جز فراموش کردن ضعفهاي خود و ايجاد حس غرب ستيزي ندارد. البته اين خلاف انصاف است که اشاره­اي به اين نکته نداشته باشيم که شريعتي بر سر مبارزه با آنچه به زعم او عوامل عقب ماندگي جامعه­ي ايران تمام عمر خود را فدا کرد اما بنظر ما حتي اگر مسبب تمام مشکلات ما استعمار بوده باشد باز مطرح کردن اين مسئله فايده­اي براي ما ندارد.

پ) دين ايدئولوژيك شريعتي وجامعه ي متكثر
بحث ديگري که لازم است مطرح شود بحث ايدئولوژيك کردن دين توسط شريعتي است که به زعم خيلي­ها با تکثر و تساهل و تسامع ديني در تضاد است. واژه­ي ايدئولوژي در ايران سرنوشت­ جالبي داشته اين واژه در انديشه­ي مارکسيستي به معناي انديشه­هاي غلطي که بعنوان سلاح در دست طبقات حاکم براي رام نگه داشتن طبقات محکوم و قبولاندن شرايط موجود به آنها از آن استفاده مي­شود است. ما براي اينکه دچار پيش قضاوت در معناي ايدئولوژي در کلام شريعتي نشويم به آثار او برمي­گرديم تا ببينيم واقعا ايدئولوژي­اي که شريعتي تعريف مي­کند اين شاخصه­ها را داراست يا خير؟ بعد از شريعتي در نقد ايدئولوژي انديشي در آثار او بحثهاي زيادي توسط روشنفکران ديني ما انجام شد بطور کلي براي ايدئولوژي بعنوان مجموعه­اي از گزاره­ها اين شاخصه­ها در نظر گرفته مي­شود اولا در خور پيکارو در نتيجه دشمن کوب و دشمن تراش است. ثانيا دقيق و واضح و قاطع است. بطوري که سر از قشريت در مي­آورد ثالثا نياز به طبقه­ي رسمي مفسران دارد . رابعا خواستار يکنواخت انديشي و نسبت به تنوع و کثرت آرا بي­تحمل است خامسا به سبب همين اوصاف مدعي کمال و جامعيت و استغناي از ديگران و بي­اعتنا به عقل است. واضح است که شاخصه­ي اول و چهارم ايدئولوژي بيشترين تضاد را با به رسميت شناختن کثرت فرهنگها سليقه ها و انديشه­ها در جامعه دارد. در ادامه­ي مقاله قصد ما اين است که نشان دهيم در درون ايدئولوژي­اي که شريعتي معرفي مي­کند اين مولفه بيرون مي­آيد يا خير. شريعتي در اسلامشناسي سري 2 جايي که مي­خواهند تمام ابعاد مکتبش را بيان کند جايگاه ايدئولوژي در مکتبش را اينگونه بيان مي­کند: «ايدئولوژي، عقيده­اي است که جهت اجتماعي، ملي و طبقاتي انسان را و همچنين سيستم ارزش­ها، نظام اجتماعي، شکل زندگي و وضع ايده­آل فرد و جامعه و حيات بشري را در همه ابعادش تفسير مي­کند. اما اين تعريف به تنهايي براي ما کاري از پيش نخواهد برد به همين سبب به سراغ منبع ديگري از گفته­هاي شريعتي مي­رويم.

منبع ما کتاب بحثي در ايدئولوژي که در اقع پرسش و پاسخي در باب ايدئولوژي است خواهد بود از اين جلسه­ي پرسش و پاسخ شايد نتوان تعريف منظم و جامعي از ايدئولوژي به دست آورد اما برخي محورها در اين بحث بسيار مشخص است. يکي از اين محورها کلي بودن ايدئولوژي و تطابق با جوامع مختلف است. محور بعدي نسبت ايدئولوزي و علم و محور اخر بحث سربازگيري هر ايدئولوژي است شريعتي در اين جلسه در پاسخ به سوالي که از ظرفيت تطبيق يک ايدئولوپي با شرايط خاص هر جامعه يا از رابطه­ي آن با مسائل عيني مکاني و زماني يک جامعه پرسيده بود جواب مي­دهد: «طرح اين سوالها يک مسئله­ي اساسي­تري را به ذهن مي­آورد و آن اينکه چنين بر مي­آيد که اساسا در تعبير و تلقي ايدئولوژي دچار يک اشتباه شده­ايم و اين اشتباه همان است که غالبا در ذهن روشنفکران دنياي سوم که در عين حال به شدت نيازمند يک ايدئولوژي نو هستند وجود دارد و آن دست يافتن شتابزده به يک وسيله ايستکه بتوانند آنها را در دست يافتن به اهداف سياسي اجتماعي انقلابيشان به مثابه يک رساله­ي عمليه يا يک آئين نامه راهنمايي نمايند. البته با چنين تلقي­اي اين سوالها پاسخش روشن است.» او سپس با توضيح تغيير نکردن ايدئولوژي در شرايط مختلف ايدئولوژي را اينگونه معرفي مي­کند:« ايدئولوژي ادامه­ي غريزه است در انسان غريزه مجموعه­ي قوانين و کشمکشهايي است که رفتار موجود زنده را و نيز رشد تکامل، توليد، بقاء نوعي و بطور کلي زندگي او را تأمين مي­کند اما در انسان بخشي از اين زمينه­ها به خود آگاهي و ارادي وي واگذار شده است بنابراين در آنجا که غريزه بپايان مي­رسد براي هدايت انسان ايدئولوژي آغاز مي­شود» شريعتي در زمينه­هاي کلي بودن ايدئولوژي مي­گويد ايدئولوژي همچون علم بايد بر اساس قوانين کلي و بر اساس آرمانهاي ثابت انساني استوار باشد اما انطباق آن با واقعيتهاي موجود زماني و مکاني در يک جامعه خاص، رسالتي است که بر عهده­ي روشنفکران زمان که در عين حال وابسته به آن ايدئولوژي هستند واگذار مي­شود.

او در ادامه اين گونه ثبات و تغيير را در ايدئولوژي تشريح مي­کند:« اينجاست که ما به اصل وحدت و تنوع در ايدئولوژي مي­رسيم وحدتي که جوهر اساسي ايدئولوژي را مي­سازد و بر اساس ايده­آلها و آرمانها و جهان بيني آن مبتني است. و تنوعي که بر اساس تحقق عيني آن در شرايط مکاني و زماني متنوع استوار است »با توجه به اين اصل مي­توان تا حدودي در شاخصه دوم و چهارمي که روشنفکران بعد از شريعتي از معناي ايدئولوژي در آثار او بر مي­شمرند شک کرد. ايدئولوژي در انديشه ي شريعتي هر چه باشد سر از قشريت در نمي­آورد زيرا در نظر ايدئولوژي نياز به روشنفکراني دارد که در هر جامعه و در هر زماني اصول کلي آن را با شرايط موجود تطبيق دهد. همچنين با در نظر گرفتن گفته­هاي شريعتي ايدئولوژي تکثري را که اصول کلي آن را پذيرفته باشد تحمل مي­کند. اما شريعتي بحث نسبت علم و ايدئولوژي را اينگونه مطرح مي­کند. «تکامل يک ايدئولوژي در ذهن آدمي و در تحقق خارجي آن مولکول به آموزش دائمي است. آموزشي که هر ايدئولوژي از ايدئولوژيهاي ديگر و نيز از علوم و تجربيات و از ابتکارات ديگر و از همه­ي پديده­هائي که زائيده­ي تکامل اجتماعي يا فکري يا علمي انسان است فرا مي­گيرد. تغذيه­ي اينگونه­ي ايدئولوژي از علم عامل ديگريست که بر قاطع بودن ايدئولوژي در انديشه­ي شريعتي خط بطلان مي­کشد. زيرا در علم تنها بحثي که مطرح نيست قاطع بودن يک گزاره­ي علمي است. محور ديگري که در گفته­هاي شريعتي بوضوح ديده مي­شود صحبت از سربازگيري براي ايدئولوژيهاست.

شريعتي معتقد است هر ايدئولوژي نياز به سربازگيري از طبقات مختلف جامعه دارد و اسلام اين سربازها را از طبقه­ي استثمار شده انتخاب مي­کند. واضح است که اين محور بحث شريعتي مويد شاخصه­ي اول ايدئولوژي درنظر روشنفکران ديني يعني دشمن کوبي است اما با توجه به بحثهاي پيشين بايد در نظر داشت که دشمن ايدئولوژي کسي است که اصول کلي آن که همانا ايده­الهاي انساني است را نمي­پذيرد. به هر حال صرف نظر از نتايج عملي ايدئولوژيک کردين توسط شريعتي شايد بتوان تفسيري نرم تر از ايدئولوژي از آثار او بيرون آورد. در ضمن بايد در نظر داشت که اهميت احترام به کثرت آراء و انديشه­ها زماني مطرح شد که تجربه­ي ايدئولوژي گرائي را در صحنه­ي عمل ديده بوديم و به احتمال زياد اگر دکتر زنده مي­ماند تغييراتي در اين حيطه از انديشه­ي خود انجام مي­داد يا حداقل ايدئولوژي را بگونه­اي ديگر تفسير مي­کرد. روشنفکراني هم که اين تفسير را از دين ايدئولوژيک شريعتي ارائه مي­دهند اين بحث را مقدمه بحث انتظار از دين قرار مي­دهند. به همين دليل خود به کريه­تر نشاندن ايدئولوژي در انديشه­ي شريعتي کمک مي­کنند.

برگرفته از : http://autandishe.com/main/2007/12/post_13.html