دسته‌ها
گفتگوهای تنهایی

سیگاری بر لب ، سری بر دو دست،..

«سیگاری بر لب ، سری بر دو دست نگاهی به گوشه ای میخکوب، اندیشه ای غرق در اعماق دور رنج ها، دلی سرشار از درد، لبخندی بیزار ، چشمانی بی اعتنا به هر چه و هر که هست و می توان دید و روحی تلخ و گرفتار و چهره ای همواره در پس سایه اندوه و اندیشه ! این بود طرح همیشگی سیمای من . این بود منی که همه می شناختند . در این دنیا هیچ فریبی مرا نمی گرفت ، دروغی هم مرا نمی فریفت. گل ها همه کاغذین و رنگ ها همه دروغین و روح ها همه چرکین و چهره ها همه بیگانه بود. هستی هیچ چیز نداشت که مرا به خود مشغول دارد . من احساس می کردم که در این اطاقک سرد و گرفته ی جهان مبحوسم. آفرینش را بر اندامم جامه ای تنگ وکوتاه می یافتم و….»

و من هرگز نتوانستم خود را در این مزبله خم کنم، پنجه هایم را که میتواند خدائی ترین عشق را بر نامه ای نقش کند در آن فرو برم ، زبانم را که میتواند اهوراترین کلمات وحی را زمزمه کند به حکایت از آنها بیالایم و دلم را که میتواند دریای بی کرانه ی طوفانی شگرف و زرین باشد با امید یافتن آنها به تپش آورم …اصلا گمشده ی من در این مزبله نبود، گمشده من این جور چیزها نبود ، چرا سر خم کنم و بجویم و بگردم و بکاوم؟ که چه پیدا کنم ؟ این بود که نه سر به زمین فرو نهشتم که بر آسمان نیز بر نداشتم که آسمان را نیز کوتاه تر از مناره ی معبد خویش می یافتم  ؛

سر در خویش داشتم و چشم در خویش گشوده بودم و نگاهم جز پنهانی های  خویشتنم را نمی نگریست ، جز درونم نمی نگریستم ، جز در عمق خودم نگاهم را نمیدوختم و افسوس که هر لحظه دنیا بر من تنگ تر می شد و آسمان بر سرم سنگین تر و جامه ی هستی بر قامتم کوتاه تر و رنگ ها پریده تر و زیباییها زشت تر و آشنا ها بیگانه تر و هر چه در نزدیکم بود دور تر می شد و دور تر می شد و دور تر می شدند و دور تر می شدند و هی من تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم و تنها تر می ماندم می دیدم که همه کس از پیرامونم به شتاب می گریزند و همه چیز از پیشم دیوانه وار محو می شود و دور می شود و فرار می کند و من می مانم و یک مشت درد و یک مشت اندیشه و یک مشت دریغ و یک مشت آرزوی بالدار و یک مشت کاشکی های بیسود و یک مشت  عاطفه های سر در گم و یک آسمان سکوت و یک ابدیت سکوت و یک آفرینش سکوت و سکوت و سکوت آنچنان که دیگر زبان را تکه گوشتی بیهوده می یافتم که در دهانم روئیده است و تنها به کار جویدن می آید و…

هر چه بزرگتر می شدم دنیا کوچکتر می شد و هر چه عمیق تر می شدم هستی سطحی تر و هر چه فهمیده تر می شدم آسمان نفهم تر و هر چه با خود آشنا می شدم  دیگران بیگانه ترو هر چه نیازمند تر می شدم زمین تهی دست تر و هر چه زنده تر می شدم زندگی مرگ زده تر وای که چه سخت می گذشت و چه سخت تر می شد و نمیدانم چه می شد اگر…اگر… آن دو نمی رسیدند …

دسته‌ها
عارفانه ها كويريات (کویر) گفتگوهای تنهایی

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر؛من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

در این هنگام است که می توان نشست و به این شاگرد شگفتی که در اوج پرواز های سبک پر  و زیبایش  ناگهان سقوط می کند فهماند که وصیت چیست ، که نصیحت چیست؟

به او فهماند که این پیغمبر بی امتی که از دنیای دیگری آمده است و با تو از زمین و آسمان های عالم دیگری سخن می گوید چه کند؟

جز با کلمات بشری جز با زبان همین دنیا مگر زبان دیگری برای گفتن دارد؟

چگونه بفهماند که او خود می دانست که انچه او در آن عالم دیده است و پیام هایی که از لبان وحی می گیرد به گفتن نمی اید. در قالب هیچ کلمه ای ، کلامی نمی گنجد، هیچ زبانی با ان سازگار نیست. او خود می دانست که آنچه او می بیند و می اندیشد نه برای گفتن است که ابزار پست خاکیان است و برده ی خدمتگذار خاک و با ان چگونه می توان از آسمان خبر آورد ؟ او خود می دانست که نمی یتوان گفت و نمی گفت و این بود راز خاموشی او ، حکمت سکوت سنگین و خفقان اور او که دردش و حرفش حرف شمس تبریزی بود که می گفتند چیزی بگو و می گفت:

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر                  من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش

این بود که با خلق جز با زبان خلق  و جز از دنیای خلق چیزی نمی گفتم و عمر را به خاموشی گذاشتم و گذشتم تا رسیدم به تو که ناگهان بر سر راهم سبز شدی و دامن جامه ام را چنگ زدی که : « من شما را می شناسم ، شما را پیش از این در جائی دیده ام ، می دانم که اهل این شهر نیستید ، من هم غریبم ، با این مردم نمی جوشم ، با کسی در اینجا آشنا نیستم ، تنهایم کجا می روید؟ مرا هم با خود ببرید ، من نمی توانم در این شهر بمانم ، نمی توانم ، می دانم شما هم غریبید ، احساس می کنم که ما از یک وطنیم ، با زبان شما حرف می زنم ، یادم می اید ، آری یادم می اید که شما را آنجا دیده ام آری مثل اینکه در یک شهر ، یک محله ، نه در یک خانه می زیسته ایم، آری در یک خانه ، ما سالها با هم زندگی می کرده ایم ، با هم بوده ایم ، با هم ساعت ها حرف زده ایم ، با هم سفر ها کرده ایم ، با هم قدم ها زده ایم ، چه قرن ها و قرن ها  از آن روزگاران گذشته است ، همه چیز عوض شده است ، همه چیز ، همه چیز فراموش شده است ، اما… بوی اشنایی می اید ، طعم  خویشاوندی از سخنت پیداست. من هم اهل این شهر نیستم بگو ! بگو!

حرف بزن ، من هم با زبان شما حرف می زنم ، آنرا می فهمم ، باز بان وطنمان حرف بزن ، ببین چیزی از آن روزها و روزگاران یادت می آید ؟ از وطنمان چیزی به خاطرت هست؟ از انجا بگو …»

و من همچنان ساکت بودم و اگر هم می گفتم با زبان مردم همین شهر حرف  میزدم، از همین شهر می گفتم ، نمی خواستم بدانی بدانی که من هم اهل ان سرزمینم ، از انجا آمده ام ، نمی خواستم اشنایی بدهم اما در چشم های تو که به رنگ عالم دیگر است خواندم و در چهره ی تو که با ان تصویر پنهانی خویش همانند بود یافتم و از بیتابی های تو که به بی قرار ی های  آتش مرموز معبد مهر پرستی می مانست دیدم که نه ، تو از مردم این شهر نیستی ، اما باز هم وحشت از اشتباه مرا همچنان به نگبانی سکوت وا می داشت ، که اگر اشتباه می کردم اه که چه وحشتناک بود ، چه وحشتناک که ودیعه ی مقدس خدایی را که پس از عمری به خون دل مستور داشته

بودم  و از گزند هر نگاه ناپاکی محفوظ ، داده باشم به دست نااهلی که در امانت خیانت کرده ام و چه امانتی و چه خیانتی ! که اگر چنین می شد ؟ چه می ماند؟

اما تو رها نکردی و قلم و دفتر به دستم دادی که بنویس ! بنویس  و من می نوشتم و نوشتم و در هر لوحی از سرمنزلی برایت حکایت کردم و در هر مکتوبی از حال و دردی سخن گفتم و دستت را گرفتم  وسر به بیابانها گذاشتم و تو را با خود بردم و در هر سفری هرگاه که می دیدم خوب می آیی و همسفری پایدار و استوار و توانایی و هم سخن آشنا ، تورا به راه های سخت تر و منزل های صعب تر می کشاندم و در راه قصه های  شگفت تر حکایت می کردم و آه که چه رنج اور و بیچاره کننده است که می بینم گاه سکندری می خوری و به زانو در می آیی و به رو می افتی ! طاقت فرسا است!

حال فهمیده ام ، کار تو به دستم مانده است، می دانم در راه هر چه سخت و هر چه صعب می آیی و هر چه تند می ایم خوب می ایی و هر گز دنبال نمی مانی ، هرگز ! بارک الله ! تبارک الله احسن الخالقین ! اما در ان هنگام که پا به پای من ، دست به دست من می دوی و چه خوب می دوی هرگاه می رسم به سر پیچی تند و می خواهم با همان سرعت برانمت به راه تازه و آغاز سفری تازه ، می افتی! آری راه ها را همه خوب می آیی و خوب  ، اما سر پیچ ها تند که من هم چنان دست در دست تو پیچ می خورم و می دوم ناگهان می بینم که که دستت از دستم در رفت و دم رو افتادی ، که من گرم نشئه سفر  میگریزم و می دوم و می روم چه حالی پیدا می کنم ! چه حالی بخصوص می بینم که افتاده ای و بر نمی خیزی و فریاد می زنی و خشم و آه و ناله که ها! نمی آیم! یک قدم نمی آیم ، مرا به اینجا مبر ! من نخواهم آمد ، من می خواهم همچنان در همان راه بدوم ، بدویم ، من بر نمی گردم ، بر نمی گردم …ها! این راه برگشت است ! می خواهی مرا بر گردانی!

و من باز مدتی باید بنشینم و جانم ، چشمم عزیزم آخر! کی می خواهد بر گردد؟

به کجا می خواهیم بر گردیم ؟ ببین ! درست نگاه کن ! اگر می خواستم  تو را به شهر بر گردانم که این همه تو را از شهر دور نمی بردم ، این همه تو را نمی دواندم ، تو را به این سینه این کویر پهناور که از هر سو جز افق دیواری نیست نمی کشاندم

این دشت پهناور و ساکت را ببین ! نمی بینی  که سیمای ان را نه تنها گام بلکه نگاه و خیال مردم این شهر نیز نیالوده است ! نم بینی ؟۱ اگر می خواستم تو را که از شهر به تنگ آمده بودی و از سنگینی و لزجی هوای مترتکم از بخار نفس ها و بوی عرق ها و گند دهن ها و باد لجن ها داشت خفه می شدی چند قدمی از شهر بیرونت می آورم و ساعتی در هوای ازاد بگردانمت و نسیم پاک صحرا و کوه را بر چهره و مو های عرق کرده و گرمازده ات  رها کنم و بوی خوش گلهای وحشی بیابان را  به مشامت رسانم و نکاهت را لحظه ای و لحظاتی بر روی علف ها و کمره ی صخره های باران خورده و خاک نم گرفته و شاخه تمشک های وحشی و و آسمان شسته و پاک و بزرگ کویر  که همچون دل پارسایان آیینه صاف و صیقل خورده پرتو انوار عشق جاوید و عزیزی است گردش دهم و سپس به میان مردم شهر و به زیر سقف خانه ات برگردانم تو را هرگز تا این جاها نمی اوردم

***

آه که چه سخت است سفری اینچنین ! تا راه عوض می شود ، در سر هر پیچی هی باید نشست و توضیح داد و دلداری داد و اطمینان داد و استدلال کرد و قسم و آیه که ولله ، بالله، تالله…

عجیب است ! من سالها است عادت کرده ام که با همه بجوشم و بسازم و در عین حال مجهول مانم ، یا بسیاری از انچه می اندیشم و یا احساس می کنم در چشم ادراک صمیمی ترین و نزدیک ترین دوست و اشنایم ناشناخته ماند یا اصلا ناگفته ماند ، ماند که ماند! هر کس هر مبلغ از من را دریافت کرد کافی ست دیگر چانه زدن و اصرار کردن که کمی بیشتر برگیر بی معنی است .

ویرانه ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی می ایند و از من هرچه را بتوانند و بخواهند بر می گیرند و می برند ، یکی آجر می برد دیگری سنگ ، دیگری گچ و…. ویرانه ای کهن ، یادگار قرن های زیبایی و هنر و ذوق و مدنیت طلایی گذشته را چنین می نگرند؟

…..

تا  ناگهان در میان خیل دهقانان و خر کاران و بارکشان و زنان و مردان ده که هر یک به نیازی می آمدند یک باستان شناس سر رسید ! که نه حوض خانه اش شکسته بود ونه مزرعهاش بار می خواست و نه سر ستون مرا به خاطر پله کان منزلش می نگریست ، او با چشم دیگری ویرانه را می نگرد…آنچه را پنهان است می جوید ، به آنچه کسی ارجی نمی نهد می اندیشد.، او در اینجا به دنبال سنگ نوشته ها ، گچ بریها و خطوط میخی و یادگارهای هنری حکایتگر روزگاران از یاد رفته شمع دان ها و قندیل های شکسته و خاموش شده و سکه های پیشین و…و شاید هم گنج میگردد و می جوید…

و پیداست در این حال ویرانه چه حالی دارد ! به این باستان شناس عزیز و آشنا و خویشاوند خود چگونه می نگرد ، اما اگر درست گوش بیاندازیم ، می بینیم ، همین خرابه ای که در زیر  بیل و کلنگ خرکاران و دهقانان و دامداران رام و خاموش و مهربان و صبور بود در اینجا هر لحظه بر سر باستان شناس فریاد می کشد و هر گوشه ای را که می کاود و اثری می یابد و به دست می گیرد قلب سخت و سنگ ویرانه همچون قلب یک گنجشک مجروح به تپش می اید ، بر خود می لرزد و آه ! نمی دانی چه رنجی ، چه دردی ، چه یاسی و پریشانی یی او را می آزارد و هر گاه می بیند که باستان شناس جایی را کند و آجرپاره ی گرد و خاک گرفته و شکسته ای را یافت و آن را با یک نگاه سطحی نگریست و بعد با بی اعتنایی و خستگی و عصبانیت و اعتراض دور انداخت که : این چیه…

آه که چه دردناک است وقتی ویرانه می بیند ، باستان شاس این پاره آجر را که به ظاهر به هر پاره آجر دیگری شبیه است با خشم و فریاد پرت میکند ! چرا گرد و خاک ها را از چهره اش نمی زدایی ؟ چرا با قلم موی لطیف و نرم باستان شناسی آن را پاک نمی کنی و خطوط مرموزی که ریز بر ان نوشته اند نمی خوانی ؟ این یک پاره آجر کهنه نیست ! چرا نمی فهمی ؟ چرا نمی فهمی؟

اینجاست که ویرانه دلش می خواهد برخیزد و همان پاره آجر را به خشم بر سر باستان شناس کوبد که

بفهم ! بفهم! نفهم!

***

دوست داری من نامه ای به دست تو که در همه جا محرم و خویشاوند منی بدهم که بخوان و بخوانی و یک سطر از آن را نفهمی ندانی که نفهمیدی و یا دانستی و پرسیدی  و من ان را بر تو مجهول گذاشتم و گذشتم چه احساسی می کنی؟…

من که به مجهول ماندن در چشم دیگران خو کرده ام ، من که انتظار ندارم کسی سینه ام را بشکافد و آنچه پنهان کرده ام بیرون آورد و ببیند ، بگذار مردم سرشان را به همان مصالح ساختمانی که در من توده گشته است گرم کنند و «استفاده» برند !؟ حاضری حتی در یک گوشه ، یکجا ، یک لحظه من بر خودم هموار کنم که در نظر تو «مجهول مفیدی» شده باشم ؟ می دانی آن آجر پاره ای که به خشم پرتاب کرده بودی کتیبه ای بود و بر ان وصیتی به خط مرموزی نوشته بودند نتوانستی بخوانی؟  برایت ترجمه کنم: بر ان نوشته بود ای باستان شناس که در قلب این ویرانه می کاوی ! اگر بر گرد این خرابه حصاری کشیدند و درش را بستند و تو را راندند…من روح این ویرانه ، که قرن ها چشم به راه باستان شناسی که از راه برسد ،…اگر این ویرانه را بر تو بستند از تو که همچون راهب پازسا در چشم یک معبد چشم به راه عزیزی ، میخواهم که از آن پس عمر را به آوارگی و پریشانی نگذرانی و بر دروازه بسته این ویرانه بر عبث نیایستی و رنج بیهوده نبری و انتظاار بیهوده تو را افسرده نسازد و و نیاز به گفتگو با مخاطبی که دیگر نخواهد بود کام تو را همواره پژمرده و غمزده نسازد ، بر گرد این حصار بسته مگرد ، بر گرد ، به خانه ات و تصویر کسی را که دیگر جز خاطره ای رنجزا تو را نصیبی نخواهد داشت  و لکه ی تیره ای را که بر آینه صاف و زلال خاطرت افتاده پاک کن و زندگی از سر گیر، یا به شهر بازگرد و سفر را بی همسفر دنبال مکن که دیگر اوارگی ست و نه سفر . به  خانه ات رو و سرو سامان گیر  و یا اگر در هوای شهر دم زدن نتوانستی ویرانه ای دیگر پدید  خواهد امد که در این صحرا بسیار است و شاید سرشارتر از یادگارهای کهن و شاید پر تر از سکه های زر و و گنجینه ها و دفینه های قیمتی… نمی گویم خانه ای که تو خانه نشین نیستی ، خرابه ای مملو از قدمت ها و گنج ها و کتیبه ها و آثار و تو تشنه ی این اثاری آنچه را که به زندگیت معنی خواهد داد خواهی یافت…

« یک پدر خوب گاه باید وصیتی کند که یک فرزند خوب باید بدان گوش بدهد»

دسته‌ها
كويريات (کویر)

معبد

آفرینش در اقیانوسی از شب غرق شده بود  رویای گیج و گنگ و خیال امیزی بود . بر روی همه چیز ، حریری از افسانه کشیده شده بود، اما حریر  سیاه بود، افسانه شوم بود … نمی توانم وصف کنم ، همه جا شب بود ، نه همه چیز شب بود.

و من در شب حرکت می کردم و… و من ایتچنین شب را می گذراندم و من اینچنین پایگاهی در شب داشتم و من اینچنین  با شب بودم  اما هرگز شب نشده بودم . خود را همواره در شب غریب می گذاشتم و نمی گذاشتم که شب شوم.

شب بر بالای سرم ایستاده بود و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم و شب همچنان بر بالای سرم  ایستاده و دشت در زیر پایم پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به سیاهی دوخته می رفتم و میرفتم و…

ناگهان ! ناگهان! آتش بازی شگفت و شلوغ و بزرگ و جالب و در هم و رنگارنگی!!!!

ناگهان همه چیز دگرگون شد . پرده ی سیاه و و یکدست شب  هر لحظه از هزاران نقطه و بهزاران گونه و به صد هزاران رنگ مسوزد. شب اتش گرفته است ! شب دارد میسوزد!

آتش بازی بزرگ همچنان ادامه دارد….

اما من خسته ام زندگی طولا نی در شب چشمان مرا به تاریکی خو داده است . گاه چشمم را که از تماشای ان بی طاقت میشود میبندم اما  چند لحظه ای بیشتر طاقت نمی توانم اورد  که باز احساس می کنم  همه جا شب شده است!…

جادوی پر از شگفتی  رقص ها و طغیان ها و انفجارهای نور باران اتش بازی – که پهنه ی اسمان افق های دوردست برابرم ، در رنگ ها و نو رهای خیره کننده اش غرق کرده بود – جان آرام جوی مرا آشفته می ساخت، چشمهای خو کرده به تاریکی مرا میزد نمی توانستم بنگرم ، هیجان های و دلهره های بی  امان روح ستمدیده ام را به بازی می گرفت، نمی توانستم نبینم ، سیاهی همه جا را در خود می بلعید ، باز همه چیز شب می شد همه جا شب می شد .

لحظه ای درنگ کردم ، لحظه ای که پانزده سال به طول انجامید

پس از پانزده سال درنگ در حریق ، به راه افتادم ، جاده ی نور را در پیش گرفتم . این تائویی که به آن «نیروانا» می پیوست. هجرت آغاز شد!

آفتاب بر بالای سرم ایستاده بود و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به روشنایی دوخته می رفتم و میرفتم و آفتاب بر بالای سرم ایستاده بود و دشت در زیر پایم گسترده و راه در برابرم ، چشم به راه هر قدمم، من چشم به روشنایی دوخته می رفتم و میرفتم و… که ناگهان ! ناگهان! در برابرم معبدی!!

«معبد علیگره » در قلب عمیق هند . با مناره ای به رنگ آفتاب ، کشیده همچون آرزو ، نازک همچون خیال ، قامت بلند یک فریاد ، حلقوم باریک یک دعوت ، فریاد بر سردلی زندانی زمین ، دعوت به معراج آسمان

معبدی با سردری آبی رنگ ، چه بیشعور و مادی و این دنایی دلی داشته اند آنها که گنبدها را از ورقه های طلا پوشانده اند

از در این مسجد بگذریم . به اندرون در آئیم : و….

دوست دارم دور از غوغای ملال آور و دروغ آمیز زندگی ، از این سر در لاجوردی  این معبد بدرون پناه ببرم ، از سایه روشن های خیال رنگ و خاموشی که بر کف معبد افتاده بگذرم ، به کنار ان چشمه رسم ، دست و رویم را با ان آب شستشو دهم ، چنانکه هیچ غباری بر چهره ام نماند و رنگ هایم همه پاک گرددو« من» هایم همه رنگ بازد  و همه خویش گردم یا همه زدوده از خویش هر چه هستم بشویم ، هیچ نباشم  تنها و تنها یک « نیاز » گردم ، شسته از غرور ، پاک گشته از عوام و…

ومن اکنون در استانه ی دنیایی ایستاده ام که در برابرم انچه از ان دنیای خورشید و خاک و زندگی به چشمم آشنا می اید سکوت است و بس و جز آن هر چه می بینم غریب است نمی دانم اینجا کجاست ؟ کجایم ؟ چه شده ام؟…

چه حالی دارم ! که می داند که چه احساس  می کنم . چه کسی افرینش خویش را حس کرده است دارم آغاز می شوم دارم «خلق» می شوم و…

چه می دانم اینها همه سخن گفتن یک لال است از معراج پر از شگفتی های یک روح ، خاطرات گنگ است از سفر به سرزمین عجایب

***

ای عشق تا پیاده نمانم ، سوارم نخواهی کرد. تا بی پناه نگردم  پناهم نخواهی داد . تا نیفتم دستم را نخواهی گرفت…و می دانم

مرا از رنج «داشتن » برهان !

اسماعیل من ارام و صبور جان بسپار!…

کبوتران حرم ، قاصدان خاموش آیات غیبی تشنه اند . روح گرفتار معبد که در این قرن های تهی در این غربت سرشار ، ندی عشق را در قلب این جاهلیت بیگانه ، بر آسمان برداشته است –بیتاب است

مناره ی معبد ، این تنها قامت آسمانی فریاد در زمین تنهاست و چشم بر میله های تقدیر تو ای روح زندانی تاریخ!

کوزه های خالی و غبار گرفته را بر گفتم و به راه افتادم  رفتم تا از سرزمین چشمه های سبز برای روح تشنه ی معبد برای کبوتران تشنه ی حرم آب برگیرم

***

دلم بر شما مرغان تشنه ی من می سوزد ! چگونه بگویم  که شما را وعده کردم و به سراغ سرچشمه ای که در کوهستانهای دورئست در ان سوی افق ها ی مایوس زمین از دل سنگ می جوشد رفتم

اما چه بگویم ؟ چگونه بگویم؟ به کوهی اتشفشان رسیدم ، که….

پرستوهای خونین  پر و معصوم من ، من به این چشمه رسیدم این بود چشمه سار من

روح زندانی معبد من ، تشنه ی قرن های بی باران !

کوزه ها را همچنان خشک و غبار الوده بازگردانده ام.

شرم دارم که آنها را به تو – که در بازگشت بی امید من از این هجرت ناکامبه دیدارم خواهی امد پس دهم

پرستوهای بی بهار من قاصدک های اواره در باد بازگردید !

وتو تشنه ی مجروح و عزیز من!

چشمهایت را به من مدوز ببند ، من از دیدن انها رنج میبرم.

___________

–  معبد – کتاب کویر دکتر شریعتی