دسته‌ها
كويريات (کویر) هبوط

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

این «بث الشکوی ها » نه کتاب است و نه مقالات ، « صمیمانه ترین نامه ها نامه هائی است که به” هیچ کس” می نویسم» و «سخنی از حقیقت سرشار است که هیچ مصلحتی گفتن آن را ایجاب نمیکند ». و اینها است « حرفهایی که هر کسی برای نگفتن دارد».

سخن ، چه شعر و چه نثر ، چه وحی و چه عقل ، به « دو شرط خارجی و قبلی » مقید است : یکی «عنوان » و دیگری« مخاطب». عنوان ، سخن را محدود و اسیر می کند و مخاطب رنگ خود را بر آن می زند …

در این کتاب – که «روح تنهایی در غربت این کویر ، با خود خویش ، حرف می زند » – سخن از این دو قید لاینفک هر سخنی  آزاد است که نه مسئول بیان و اثبات و تعلیم و تبلیغ « موضوع » هایی است که قبلا طرح شدهاست و نه محدود به مرز و سطح درک و رنگ ذوق و پسند و زمینه ی پذیرش و انفعال «مخاطب» هایی که از پیش تعیین گشته اند.

در گداز عمر و گذر از منزل های زندگی ، رنگ ها و طرح ها و حادثه ها و و برخوردهای ما با زندگی و دیگران و زمان و نیز احساس ما از «گذشته» ای دور که در «حال » زنده و حاضر است و در ما آمیخته و با ما در آویخته و نیز حالات شگفتی که در آن، یکباره می بینیم «هستی عالم» یا « بودن خویش » در برابرمان « طرح » شده است ، و نیز لحظات مأنوس و عفیفی که در بحبوحه ی دیگران و دیگرها ، با «خویش » برخورد می کنیم و در هم می نگریم و آشنایی می دهیم و با هم از بودن و از زیستن و از خلق و از حالات و رنج ها و آرزوهای خویش سخن می گوییم … این همه ، رنگ ها و طرح هائی که بر پرده ی دل ما نقش می کند و این نقش ها انفعالی در روح ما پدید می آورد که ما را از مسیری که با همگان بر آ« می تازیم ، «همچون ژنده پیلی که چون هوای انزوا کند از گله خویش کناره می گیرد و گوشه ای را در جنگل می جوید » ، لحظه و لحظاتی را کنار می کشد و در خلوت انزوای خویش ، در زیر باران تند اندیشه ها و دردها حیرتها می نشاند و بر سر غوغای ابرهای شوق زده و بیقرار اسفندی که در در درون به درد و شوق می گریند خاموشمان می دارد و در این حال که همه ی پراکندگی ها ی وجود و سراسیمگیهای زندگیمان ، در یک « با خویشتن بودن» ِ عریان و صمیمانه ، انس و آؤامش و وحدت گرفته اند ، با خود می اندیشیم ، احساس می کنیم و « حرف می زنیم ».

در این حال، سخن گفتن ، کلمات و تعبرات را برای «فهماندن موضوع خاصی» به «گروه معینی» «وسیله کردن» نیست. سخن گفتن ، خود جزئی از همان فهمیدن و احساس کردن است . سخن ، گفتنی می شود شبیه به «گفتگو کردن با خویش».

در آ« حالات که معنائی اندیشه را برآشفته است و احساسی روح را به حریق کشانده است ، در آن لحظات که ، خسته از ابتذال روز مرگی هائی که تمام لحظه های ما را پامال کرده ، و رنجور از ملال زندگی و رنج بیهودگی « بودن » خود مخاطب خویشیم یا دوستی همچون خویش را مخاطب خویش می گیریم و به حرف زدن ، نه « گفتن » به کسی و کسانی و از موضوع هائی ، گفتگو کردنی آزاد ، گفتگو کردنی شبیه «با خود آزاد و رها فکر کردن» ، شبیه با همدرد و مأنوس و محرمی «درددل کردن» ، گپ زدن نه از رنج خاصی در زندگی و دشواری خویش و امید ها و هراس ها و احلام بی تعین و بی حد و مرز ، می پردازیم ، در این حال ها و لحظه ها ، آ«چه طرح می شود موضوع سخن است نه آنچه طرح می کنیم.

در اینجا نفس«حرف زدن» اصالت دارد . سخن وسیله ی اثبات و انتقال نیست ، خود یک نوع « زندگی کردن» می شود.

***

من در اینجا تمرینی برای پدید آوردن سبکی تازه در نویسندگی نکرده ام ؛ اما چنین شده است ، که گویی در آ« ساعات که گرم خیالات و اندیشه هائی در خلوت تنهایی با خویش بوده ام و «بی خویش» می نوشته ام ، آنچه بر خیالم می گذشته و یا در دلم میآمده است ، بی هیچ کم و کاستی ، بر روی این صفحات نقش می بسته است، با همان عریانی و بی قیدی و بی نظمی و بی شائبگی و با همان صمیمیت و خلوص مطلقی که معانی و عواطف بر صفحه ی ضمیرم ، به سر انگشت خیال و خاطره وبه نیروی ادراک و احساس ، نقش می شده است.

آنچه در اینجا آمده ، گزیده ایست از هزاران صفحه «بث الشکوی »ها و «غزل» های غیر منظوم من در حالات و آنات ماورائی و مرموزی ، در گداز عمر ، که به جاذبه ی تاثری ، روح همه ی شعار و دثار خویش فرو می ریخته و از بند همه « بایستن»های همیشگیش می گریخته و در یک « با خویشتن بودنی، رها از ماسوایش»، در آتش آن «معنی» که مبتلایش شده است ، خاموش و صبور می گداخته است و اگر می بیند که با یک «معنی که سر در دنبال من داشته» و تسخیرم کرده است ، معنی های پیچیده و متراکم بسیار نیز همراه آمده و در من سر برداشته است ، از آن است که هر عاطفه ای که دردرون سر می زند و می روید و تمام بودن آدمی را فرا می گیرد ، کالبد همه ی دردها و خاطره ها و نیاز ها و آرزوهای مرده و مجهول واز یاد رفته را نیز بر می شورد و از روح خود در آن ها می دمد و می پرورد و قیامتی شگفت در گورستان ساکت درون بر پا می دارد و این رستاخیز را آنها که خواسته اند ، به نظم یا نثر برای «دیگران» گزارش کنند  تباه کرده اند و من هرگز به چنین کوشش بیهوده ای نپرداخته ام و ننوشته ام و نگفته ام و ، در آن لحظات جادوئی و غریب که در این رستاخیز بوده ام ، آنچه می دیده ام و می یافته ام ، خود ، علیرغم من و گاه بی خبر من « حرف و فعل و صوت » می یافته است و سخن می شده است و احساس می کرده ام که در این حالت ها ، نوشتن را بعنوان وسیله ای برای بیان و انتقال این افکار و عواطف استخدام نمی کرده ام و برای آنکه « بماند و بنمایم و بدانند »نمی نوشته ام ، بلکه تنها از آن رو می نوشته ام که « نمی توانسته ام ننویسم»! و در این هنگامه های بی خویشی که کلمات «هر یک انفجاری را به بند می کشیده اند » و روح را در تنگنای خفقان آور زیستن و بودن بی تاب می ساخته اند و دردها و حرف ها ، بی قرار و هراسان از خاموش مردن ، خود ، واژه های خویش را بر می گرفته اند و برای گفتن بر سرم می تاخته اند و من ، بی طاقت و دردمند ، زندانبانی را می مانسته ام که زندانیایش بر او شوریده باشند ، عمق و روح این شهادت راستین توماس ولف را با تمام بودنم ، براستی حس می کرده ام که :

« نوشتن برای فراموش کردن است ، نه برای یاد آوری»

تنهایی صفت بارز « وضع انسانی» است . جوهر الهی «خودخواهی ، آزادی و آفرینندگی»- که نوع «بشر» را تا مرحله ی تکامل «انسان » بودن فرا می برد ، بیگانگی او را با طبیعت عنصری ، نظم کور و کائنات نا آگاه و بی احساسی که او را احاطه کرده اند ، توجیه می کند و مذهب و عشق و هنر سه جلوه ی این « روح غریب » است ، « این نی بریده از نیستانش » که هماره از فراق ، اضطراب ، حسرت ، انتظار و بیزاری و عشق می نالد و هر چه بیشتر به خود پی می برد تنها تر می شود و پیوندهای ناخودآگاهش با طبیعت می گسلد و از «ما» که در جامعه ای باستانی نیرومند و مسلط بود ، می برد و به « من » می رسد و آنگاه بریده از جهان و جدا از جمع ، درد « اختیار » و هراس « رهائی » بیقرار و مضطربش می کند و می کوشد تا با تخدیر و مستی ، آن را فراموش کند و لحظه ای از آن بیاساید و یا به کمند عشق ، از رهایی رها شود و با دلی پیوند گیرد و یا به اعجاز هنر ، طبیعت را با خویش آشنا و همدرد سازد و خود را با دیگران تفاهم و خویشاوندی بخشد و پیوند هایی را که با خودآگاهی عقلی گسست با بیان آفرینش هنری « اتصال» دهد و یا از این تنگنای بیدرد و بیگانه ، به درون خیزد و بر بال روح بیتاب خویش بنشیند و ، به نیروی عشق و هدایت عرفان ، به آن « نمی دانم کجای» آشنائی که اینجا نیست بگریزد و یا به دعوت پیامی غیبی و راهبری رسولی که از آنجا خبر آورده است ، خود را نجات دهد و اگر نه پیام غیب را باور کرد و نه الهام دل را ، نه عشق قرارش بخشید و نه هنر نگاهش داشت و او ماند و  آنچه پیدا هست ، باید تا «شراب » فراموشیش بخشد و یا «انتحار» خلاصیش دهد ، که تنها موهبتی که میتواند آدمی را با «همه اش ، همین!» اشباع کند و در این دور باطل « تولید برای مصرف و مصرف برای تولید» و «آسایش فدای تأ مین وسایل آسایش »! خوشبخت سازد ، « حماقت »است و دریغا که حماقت هم موهبتی است خدادادی ، زیرا ، آدمی می تواند خود را بکشد ، اما نمی تواند تصمیم بگیرد که «نفهمد».

***

بگفته ی شاندل :«نتایج یکی از موثق تین دلایل توجیه «وسایل » است اما اگر تنها نتیجه را ملاک ارزشیابی وسیله تلقی کنیم ، این خطر که ارزش هایی بالاتر از نتیجه را وسیله ی ان کرده باشیم بسیار است ».

بی شک مواقع خاصی در شرایط گذرای زندگی و تاریخ فرا می رسد که باید چنین بکنیم . ضرورت گاه «ترجیح بلا مرجح» را ایجاب می کند. هنگامیکه که سیل هجوم می آورد و یا حرق در شهر می افتد «وظیفه ی » همه مشخص است . آنگاه که گرسنگی بیداد می کند ، سخن گفتن از مائده های روحی خیانت است ، نه تنها به زندگی مادی ، که به معنویت روحانی نیز هم؛ بر خلاف سخن سعدی ، اندرونی که از طعام خالی است خانه ی جهل و زاغه ی ظلمت است حتی دین من اعلام میکند که « هر کس معاش ندارد معاد ندارد».

نگاهی که شهر ها و آبادی ها را می نگرد ، در« کویر» هیچ نمی یابد. نگاهی دیگر هست که آنچه را در آبادی ها و شهر های شلوغ و پر هیاهو و رنگارنگ نیست در کویر می تواند یافت. برای دیدن برخی رنگ ها و فهمیدن برخی حرف ها ، از نگریستن و اندیشیدن کاری ساخته نیست ، باید

« از آنجا که همیشه هستیم برخیزیم» .

آدمی در برش های گوناگونش ، حقیقت های گوناگون می یابد . در هر برشی ، بعدی دارد و در هر بعدی موجود دیگری است و جهانش نیز جهان دیگری می شود و لاجرم نگاهی دیگر و زبانی دیگر می یابد.

در اوج آگاهی ، آدمی خود را در زندانی چهار «زندگی» می یابد: «طبیعت» ، «تاریخ»، «جامعه» و «خویشتن»! و سخن گفتن از «معانی و عواطف» و «درد ها و نیازها»ی آدمی است، که در هر یک از این چهار زندگیش ، بر گونه ای است: گاه در هستی سخن می گوید ، سخنش «فلسفه»است، گاه در تاریخ و سخنش «انسان» گاه در جامعه  و سخنش «سیاست»و گاه در خویشتن و سخنش «شعر».

و من همه ی عمر ، آنچه گفته ام از سیاست گفته ام . «ما» بوده است که در «من » از خویش سخن می گفته است و از زمینه و زمانه ی خویش ؛ و مخاطبم ، لا جرم ، مردم عصر من و سرزمین من.

و اما ، گاه خود را موجودی می یافته ام در « این دنیای بزرگ » و گاه مردی در انتهای زمان با این تاریخ شگفت که در من جاری است ، و گاه مردی در خویش ، و در این لحظات ، از آنچه همواره در نا خودآگاهی ، جزئی از آن کل  و بعدی از آن ذات بوده ام ، جدا می شده ام و تنها و مجرد ، و من می شده ام و در برابرم «بودن» . ومن می شده ام و در من « زیستن » ، و من می شده ام و با من«خویشتن» و در این « آن» های شگفت و هراسناک ، معانی و عواطف غریب در من حلول کی کرده اند و دردها و نیاز های ناشناس در من می روئیده اند و بی من ، کالبد می گرفته اند و خود ، سخن می شده اند و در اینجا است که کلمه ، نه دیگر « نشانه ی دلالت » که به گفته ی سارتر شیء و مفهوم نه مدلول و مقصود ، که صفت و ماهیت لفظ و واژه ها ، نه علائمی گزارشگر و قراردادهائی حکایتگر ، که به تعبیر شاندل :« پاره های بودن آدمی» می شوند و لاجرم ، بی آداب و ترتیب «انتقال» و بی قید و بند « مخاطب » ، که حرف زدن است نه گفتن .

و از این است که بدعت و غرابت «سبک » و « زبان » در این نوشته ها بدعت و غرابت معانی فکری و احساسی را دیریاب تر کرده است و ناچار ، به همان اندازه که ناقدان متداول بازار طعمه های خویش را به آسانی در این کتاب می جویند ، جوینگان صادق معانی ، بی «دوبعد دریافت» و نیز بی «دو سرمایه ی فرهنگ» ، جز لعاب رقیقی از سطح این کتاب و جز احتمال زیبایی سخنی و هنرمندی تعبیری و گیرایی توصیف و تشبیهی ، در آن هیچ نخواهند یافت. که کویر است و چشم های شهری در آن، جزطلوع و غروبی زیبا و آسمانی ستاره ریز هیچ نمی بینند.

این کتاب ، به تعبیر سارتر ، « شعر » ها و به معنی فارسی کلمه «غزل»ها و «نفثة المصدور » های یک سینه ی مجروح و «بث الشکوی» های یک روح کویری است و این کویر ، هم جهان من است و هم تاریخ من و هم میهن من و هم دل من ، خویشتن غریب من ، زیستن بایر و آتشناک من و بالاخره داستان من و این کویر تشنه و مرموز و گدازان و منتظر و غمگین  ِ « بودن » ! .

خواننده ی این سخنان نباید خود را مخاطب انگارد که این سخنان بی مخاطب است ، باید بیننده و جوینده ی آن باشد . الفاظ و عبرات را نخواند . « معانی و عواطف جمله گشته و کلمه شده را لمس کند، بچشد ، ببوید» ، نه آنچنان که «نامه» را می خواند ، آنچنان که سرگذشتی را می بیند ، نه آنچنان که به خطاب گوینده ای گوش می دهد . آنچنان که نوای موسیقی ئی را می شنود ، آنچنان که تنهایی دردمند را می بیند که خود را می نالد؛ که در کویر هیچ نیست ، نه حرفی ، نه کسی، تند بادی سرگشته و بی آرام در این بیکرانگی تشنه ، همچون روح تنها و سرگردانی ، میوزد و مینالد و می جوید و فریاد می کشد .

از زاویه نگاه من به این دنیا بنگر ! با کاروان دل من ، با زاد فرهنگ من ،بر روی جاده ی تاریخ من و با تازیانه ی رنج ها و شوق های من بر سینه ی این کویر بران ! تا به بوی سخنم ، نه به دلالت الفاظم ، به دل این کویر ها راه یابی و در صمیم وجدان این «صحرای عمیق» گم شوی و تنهایی و غربت و هراس و شکوه و بی کرانگی و ملکوت و زیبایی های وحشی کویر را تماشا کنی  و از آنجا به « ماوراءطبیعه» این دنیا و به «غیب» این غم ها و شادی های همه نزدیک و همه پیدا و همه روزمره ، سرکشی و آنگاه ، به نفرین و یا آفرین من بنشینی . بهر حال ، خواننده ی صادق کویر ، ای دوست ، ای دشمن دانا ، این شقیقه را همچنان که که شقیقه ی خویش ، مشنو؛ ببین ! مخوان ، بیاب!

و پیش از انکه بیندیشی تا چه بگویی ، بیندیش تا چه می گویم!

مقدمه ی کتاب کویر شریعتی

دسته‌ها
طرحی از یک زندگی نامه ها

نامه شریعتی به دکتر سیروس سهامی

برادر سلام

ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود

خالی از اشکهای شور از غم بود و نبود

خنده مان موجها را تا ابرها می برد

گریه مان لبهای دشمن را به خنده می گشود …

همیشه نوک می زدیم به حباب های بزرگ !

تا که مرغ ماهی خوار آمد و جفتم و برد .

دلش آتش بگیره دل اون خونه خراب

حالا نوبت منه

سایه اش افتاده رو آب !

ای خدا یادش نره

***

که یک ماهی این پایین منتظره

***

نمی خواهم تنها باشم

ماهی دریا باشم

نمی خواهم که پس از این

توی قصه ها باشم !

 

آری (( جفت من )) ! این است سرنوشت ما که به حبابهای بزرگ نوک می زدیم ! و اکنون فاصله مان در مکان از چند گام بیشتر نمی شد از جند هزار کیلومتر کمتر نیست و فاصله مان در زمان که از چند ساعت بیشتر نمی شد اکنون آنچنان که پیداست از چند سال کمتر نخواهد بود !

 1. نقل از روزنامه روشنگر شماره 3 سال دوم پنجشنبه 16 فروردین ماه 1358 . این نامه در روزهای سخت قبل از دستگیری شریعتی در زمستان 1352 نوشته شده است و در آن از فشار و ایذایی سخن به میان آمده که دستگاه ظلم و استبداد پهلوی نسبت به مبارز شهید اعمال می کرده است . شادروان دکتر علی شریعتی در این نامه با ایهام اشاراتی به فقر و جهل توده مردم ، فساد و تباهی و پوچی روشنفکری وابسته ، رنج توانفرسای روشنفکری متعهد و امید به جنبش ایرانیان مقیم خارج از کشور دارد .

2. آقای دکتر سیروس سهامی استاد رشته جغرافیای دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد بودند و مترجم کتابهای جهان سوم از ادمون ژوو ، جغرافیای انسانی اثر ماکس دروئو ، جغرافیا چیست نوشته ژاک شیلسنگ و …

 

بیماری ام تشدید شده است و خطرناک و سخت مسری . فعلا در خانه بستری ام معاینات و آزمایشات پی در پی می کنند تا برای معالجه ام تصمیم بگیرند . تا حالا که بلاتکلیف مانده ام و خانه نشین . به علت اختلاف نظر اطبای معالج است نه تشخیص درد که در شیوه درمان .

متخصصان امراض روحی متفق اند که برای معالجه قطعی تنها راه این است که بروم خارج و معتقدند که یک روز ماندنم در اینجه مصلحت نیست ، درست برخلاف نظر اینها جراحها و بیطارها می ترسانند که حرکت از اینجا خطرناک است و کسالتم را تشدید می کند در عین حال خودشان باز بر سر نحوه معالجه ام در داخل اختلاف نظر دارند . جراحها می گویند باید در بیمارستان پهلوی بستری شوم و تحت عمل جراحی قرار بگیرم و پنهان نمی کنند که عمل اسانی هم نخواهد بود1 و پس از عمل باید برای مدتی طولانی در قزل حصار که آسایشگاه مسلولین است دوران نقاهت را بگذرانم تا حالم سرجایش بیاید و اطبای بیماری عمومی سبکتر می گیرند و پیشنهاد کرده اند که باید از محیط های شلوغ و آب و هواهای سنگین شهرها دور باشم و در یکی از نقاط دور و آرام و بی دردسر مدتی به استراحت مطلق بپردازم .

به هر حال هر چه پیش آید خیر است و به رضای خداوند راضی ام . از آنچه بر پیشانی ما نوشته اند گریزی نیست و چاره ای جز صبر و شکر ، نه !

خوشبختانه خدا که دندان دهد نان دهد وقتی درد هم می دهد صبرش را هم می دهد و من ، به لطف او ، اکنون که همه خبرها ناگوار است و هر روز ناگوارتر ، از این که سلامتم و شاید حیاتم در خطر است چندان بیمناک نیستم ، شاید یکی از عوامل تسلیتم این باشد که این بیماری نه نفرین آسمان است و نه تصادف زمین بلکه گناه خود من است و کیفر زندگی ام به خصوص که این اواخر بی نظمی زندگی و به هم خوردن قاعده خواب و خوراک و فشار کار فوق العاده و بدتر از همه افراط در سیگار و آن هم با شکم خالی و ناشتا ! بیشتر از همیشه شده بود و پیداست که چنین وضعی آن هم با این آب و هوای مرطوب و سرد و خانه بی نور ما که به قول ولایتی ها ما (( پشت به قبله )) است و به تعبیر امروزی ها (( رو به مغرب )) آدم را پاک از پا می اندازد و یا تیمارستانی می کند و یا بیمارستانی و یا چون من در وسط راه هر دو !

روزهایم در سکوت خانه می گذرد و شبهایم در خلوت خیالاتی دردناک البته نه برای خودم که برای خانوده ام ، بچه هایم ، خواهرانم و برادرانم و مادر داغدارم و پدر پیرم که از هیچ کدام از پسرانش چیزی ندید و هر کدام به گونه ای مایه رنج اویند چنان که می دانی و می شناسی . برادر بزرگترمان که در چنگال فقر جان می کند و از نعمت تحصیل محروم شد و کوچکتری که کارش به فساد و تباهی و پوچی کشید و من که این چنین فلک زده ام و با اینکه همه امیدش به من بود که خودم آدمی شوم و مایه سرافرازی او یاری آن دو برادر و کمکی به خواهرانم و خانواده ام و خویشاوندان و اقوام کارم به جایی کشیده است که انها خود را فراموش کرده اند و به درد من می اندیشند و اینده من که سرنوشت چه بازی خواهد کرد !

 

1. خوانندگان از خلال این سطرها به خوبی درمی یابند که زبان نامه کاملا استعاری است و اشاره دکتر شریعتی به بیماری و بستری شدن و جراحی در بیمارستان پهلوی و گذراندن دوران نقاهت در قزل حصار در واقع مطالعه و بررسی یکی از گزینه ها ( ماندن در ایران و راهی زندان شدن ) در کنار گزینه دیگر ( رفتن به خارج و مصون ماندن از ضربات دستگاه امنیتی رژیم پهلوی ) است . معمولا این گزینه ها برای افراد مبارزی که در تیررس ضربات دستگاه امنیتی رژیم پهلوی قرار داشتند از سوی نیروها و جریانات سیاسی پیشنهاد می شد .  

 و من و خواهران و برادران و پدر و مادر و همه اقوام باز شده ایم یک تن و همه تن ، یک چشم و در انتظار تو پسر عموی گرامی که مگر تو به داد ما همه برسی که همه درها به رویمان بسته است و جز خوشبختی تو تسکینی نداریم .

به قول آن شاعر کویر – که نامش را هم فراموش کرده ام – در بستر بیماری افتاده ام و شبهای درد را بی آنکه بنالم تحمل می کنم و در سکوتی که تا انتهای دنیا دامن کشیده است و شبی که بر سر عالم خیمه زده است تنها چشم به در دوخته ام و در انتظار .

انتظار چندان است که هر لحظه صدای پای مرگ را می شنوم که از کوچه ما می گذرد و در خانه ای را می زند و من هر بار با ناباوری است که می بینم صدای در خانه من برنخاست !

پسر عموی عزیز ! ما را فراموش مکن که به یاد تو محتاجیم اگر بتوانی از خوراکت هم بزن و چیزی برای ما پس انداز کن که زندگی ما هر روز سخت تر می شود و قیمتها گران تر !

 خداحافظت علی  

 

 منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)

دسته‌ها
طرحی از یک زندگی نامه ها

نامه به دکتر صبور اردوبادی

 برادر دانشمند همفکرم آقای دکتر اردوبادی

پس از عرض سلام و اخلاص بسیار امروز بیستم آبان ماه نامه عزیزتان را به ضمیمه دعوت دانشگاه دریافت کردم . از لطف سرکار بی نهایت سپاسگذارم و همیشه در دل موفقیت بیشتر شما را در این راه مقدس دعا کرده ام و از خدا خواسته ام که در این خلا شعوری و انحلال اخلاقی و اعتقادی و سردرگمی نسل جوان و به خصوص تحصیلکرده جامعه شما را مدد برساند و موفق تر بدارد و از این هم در این سختی ها و در تحمل ناگواریهای بیشماری که در راه حق هست و همیشه بوده است صبورتر بدارد .

گله ای از من فرموده بودید که چرا پاسخ نامه سرکار و دعوت پارسال را نداده ام ! قبلا خوشحال شدم زیرا تاکنون پیش خود فکر می کردم که چه شد که یکباره پیوندها برید و پس از نامه مفصل من در پاسخ دعوت دانشگاه به سرکار و تفصیل علت محرومیتم از فیض زیارت دوستان و شرکت در برنامه انجمن دیگر هیچ خبری نشد و گاه حدس می زدم که به قول قاضی ابویوسف شیطان در میانه احباب عشق و اصحاب ارادت تخلیظی کرده و خاک در جام ما ریخته است ، چه این روزها سنت الاولین منافقان که فی قلوبهم مرض … از هر وقت رایج تر شده است و تهمت ها و حمله ها و تکفیرها البته مرا نمی آزارد و بیشتر معتقد و مصمم می دارد چه می دانم که هر وقت فکری قوت می گیرد و کاری انجام می یابد و اثربخش تر می شود حقدها و غرضها بیشتر سر برمی دارند و این نشانه توفیقی است که پس ادامه این راه بیهوده و بی ثمر نیست و باید رفت ولی در این میانه گاه فضا چنان مسموم می شود که در اندیشه کسانی که برایشان ارج بسیار قائلم تاثیر می گذارد و یا می تواند گذارد و من به همان اندازه که به قضاوت اشخاص اهمیتی نمی دهم رای معدودی از صاحبنظران مخلص و اگاه و صاحب درد را بیش از انچه به تصور آید ارجمند می شمرم و گاه که می بینم هوا را چنان تیره کرده اند که در چشم پاک نظران هم اثر گذاشته و دوستی هم رای و همدرد را مکدر کرده است قلبا آزرده می شودم و این طبیعی است و اکنون که گله شما را خواندم در دل شاد شدم که کار کار منافقان نیست کار بدوح است که فرشته موکل نامه هاست !

امتثال امر سرکار را بر خود فرض می دانم گرچه روحا چندان خسته و درهم ریخته ام که پایم توان سفر و زبانم یارای سخن ندارد و فعلا همه وقتم در عزلت خانه می گذرد و با کتاب و دفتر و خودکار و با اینهاست که زندگی می کنم ولی به قول مولانا شور تبریز است و هایاهوی عشق … چشم !  

فکر می کنم که عید فطر را بیایم بهتر است چون به احتمال قوی در این ایام تهران خواهم بود و راه نیمه و بلیت نیمه خواهد بود . و چون فرموده بودید که سخنرانی ایراد کنم دو موضوعی را که دنباله و مکمل یکدیگرند انتخاب می کنم به خصوص که مساله ای است که تازگی بدان برخورده ام و فعلا بدان مشغولم و چون نخستین بار خواهد بود که دانشجویان دانشگاه تبریز با حرفهای من آشنا می شوند باید مسائل اساسی و زیربنایی و تصویر عام طرز فکر ما آشنا شوند و سپس مسائل جزئی و اختصاصی طرح شود و این دو موضوع که در یک زمینه است چنین است :

1. از استادان دانشگاه آذر آبادگان تبریز و نویسنده کتابهای علی دادور و دادپرور ، اهمیت علمی روزه ، اصالت در هنر و …

1- جهان بینی توحید       2- جامعه شناسی شرک

اگر موضوعات را پسندیدید و با روز آن هم موافقت فرمودید امیدوارم مرا مطلع بفرمایید تا برای شرکت در برنامه انجمن آماده باشم . خیلی دوست دارم که زمینه ای فراهم باشد تا بتوانم به سوالات جواب بدهم زیرا طرح مسائل تازه به همان اندازه که روشناییهای تازه ای می دهد و گشایشهای فکری ، مشکلات و تضادهای اعتقادی و فکری تازه ای را هم به وجود می آورد که تجربه کرده ام و هر وقت مجال طرح و بحث بود غالبا حل شده و سوء تفاهم ها و ابهام ها و مساله روشن تر شده چون در اینجاست که گوینده بر مبنای نوع تلقی و برداشت و اندیشه شنونده اش مسائل را حلاجی می کند و می تواند از انحراف در ادراک و نتیجه گیری جلوگیری کند وگرنه معضلات تازه ای پیش می آید که بی جواب در اذهان می ماند و ملاک قضاوت یا عقیده می شود و هر دو بد است . در عین حال این فقط یک پیشنهاد است و تشخیص مصلحت و امکان ان با شخص سرکار است .

 

                                                                                  با تجدید ارادت و امید دیدار

                                                                               ارادتمند علی شریعتی (20/2/49)  

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)

دسته‌ها
طرحی از یک زندگی نامه ها

نامه شریعتی به دکتر صدر نبوی

 دکتر عزیزم

دلم بیش از انچه فکر می کنی برایت تنگ شده است به خصوص پس از این چند سال فراق که با این همه درد و داغها گذشت و می گذرد .

کویر معبر هموار شهادت است . آن که در کویر سامان دارد نه سیل و نه زلزله و نه حریق و نه ترکتازی … تهدید کننده نیست . همچون زندان است برای کسی که آزادی ندارد و یا اعدام برای انکه زندگی نمی کند .

این است که در این چهار موج بلا که به تعبیر دقیق آن ترانه محلی از آسمان شمشیر می بارد تنها حیف و حسرت و کاش که در جانم احساس می کنم یکی درباره فهمیدن است و دیگر دوست داشتن . نمی خواهم برای همه مردم تکلیف معین کنم لااقل برای خودم حقیقت این است که دریغم می آید که از هر شبی که صبح کردم و بی کلام بی دوست ! و طبیعی است اگر کسی که از همه ضیاع و عقار جهان جز این دو ندارد در نهیب تنهایی و غربت و مرگ به این دو نیندیشد ، دل کندن از این دو تعلق دنیوی اش بر او گران نیاید و مهمتر از ان در این لحظات زین دو – در عزیز بودن – ضریب برایش پیدا نکنند .

هر چه زندگی ام را ابهام ، تنهایی ، خشونت ، تلخی و بدی بیشتری می پوشاند یاد آن ایام خوشی که با آن چند دوست بسر شد و خاطره ان لحظاتی که از خلوص و لطف و محبت موج می زد برایم نشئه اور و سکرآمیز است و احساس این تقدیر که به سوی افقهای دور و غریبی می روم که ظلمات سکندر است و دور از سرچشمه های آب حیات آشنایی و انس و خویشاوندی روح ، تشنه جان سپردن ، غم ندیدن شماها را در آخرین سفرم ، گران تر و جانگزاتر می کند .

اما یک بیمار طاعون زده بهترین محبتی که می تواند نثار محبوبانش کند پرهیز کردن از ابراز محبت است و صادقانه ترین نشان نزدیکی و اشنایی اش هر چه دورتر شدن و بیگانگی بیشتر کردن با همه اشتیاق و احتیاجی که به دیدارتان دارم اگر از بد حادثات به قیامت افتاد وصیتم به شما که آرزویم است برای شما این است که زندگی را آنچنان بگذرانید که در پایان هر لحظه ای که به بیهودگی گذشته است افسوس نخورید !

زندگی خیلی نفیس است و آن چیزهایی که ارج آن را دارند که قطعاتی از عمر را برایشان قربانی کنیم خیلی نیستند ، یک دو قلم بیشتر نیستند و من جز فهمیدن ، نوشتن و دوست داشتن سراغ ندارم که به سودای عمر بیرزد .

در یکی از آن ششصد شبی که در تنهایی و تاریکی مطلق زندگی می کردم – نه – زنده بودم ، خواب دیدم که در جمعی از همه دانشجویان و همفکرانم سخن می گویم و مثل همیشه از انسان و مسئولیت و زندگی و … یکی پرسید قبل از اینها همه باید خود زندگی را تعریف کنی که چیست ؟

و من بی مقدمه گفتم یادداشت کنید :

زندگی ؟

نان ، آزادی ، فرهنگ ، ایمان و دوست داشتن !

 

 

1. نقل از روزنامه روشنگر شماره 8 سال دوم ص 3 ( این نشریه در سال 1359 در مشهد منتشر می شد )

2. دکتر صدر نبوی استاد دانشکده ادبیات دانشگاه مشهد و نویسنده کتاب انسان شناسی فلسفی

بیدار که شدم دیدم نه تنها کلمات که ترکیب کلمات نیز از روی حکمتی است و گاه ، آگاهانه ترین معانی ، از ناخوداگاهانه ترین حالات سر می زنند . حتی با خود اندیشیدم که جز این پنج تن زندگی را نیازی دیگر نیست ؟ مثلا برابری ! دیدم که هست اما نیاز به گفتن نیست که اگر این پنج تن مقدس باشند آن همه خواهند بود ف خواهند بود ، همه را خواهند ساخت .

انسان از بعد از نان آغاز می شود هر چند بی نان بودن ممکن نیست و چه فاجعه ای که بسیاری را می بینیم که در همین قدم اول می مانند و چه خوشبختی تو که ایمان را هم داری آنچه دارندگان فرهنگ غالبا از ان محروم شده اند و یا می شوند .

اما جای سوال هست که این هر پنج تا پنج بعد زندگی فردی اند . پس مردم کو ؟

هر انسانی باید وجودش و حیاتش در این پنجه قرار گیرد . این پنج گنج زندگی انسان است و انسانی که نه برای مردم زندگی می کند انسان نیست .

سپاسگذار خدا باش که از این پنج گنج چهار گنجش را داری .

 

منابع :

کتاب  : طرحی از یک زندگی، پوران شریعت رضوی – (همسر دکتر علی شریعتی)

نشر الکترونیکی : وب سایت شریعتی در نیمه حرف.کام، اِنی کاظمی – (Shariati.Nimeharf.Com)