دسته‌ها
سخنان کوتاه مقالات هبوط

این مرد، این در وطن خویش غریب

و تاریخ آن گوشه ایستاده است، گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد …

به گزارش نیمه حرف.کام،
متنی که در ادامه می خوانید از کتاب “هبوط” دکتر علی شریعتی به مناسبت سالروز بعثت پیامبر گرامی گلچین شده است.

«سال ها گذشت و گذشت و تاریخ، این خبرنگار کنجکاو و پر تلاش و خستگی ناشناسی که همه جهان را همیشه پرسه می زند و هر جا خبری هست حاضر است و در هر گوشه ای از زمین حادثه ای رخ می دهد خود را هر جا که باشد به شتاب می رساند، اکنون به مدینه آمده است، اینجا خبرهاست، مردی پس از پانزده سال تنهایی و انزوای در غار حراء و تفکر در خلوت خاموش شب های ستاره باران آسمان کویر، بر دامنه کوه آمده است و پیام آورده است و با جانی که از آتشی مرموز شعله گرفته است و با اندیشه ای که از پیام های اسرارآمیز آسمانی بارور است، با خیالی که در تنهایی ساکت پانزده سال تفکر و تامل های بلند و عمیق با خویشتن لطافت شعر و جذبه سحر یافته است، با دلی که در زیر باران های وحی، باغ های خرم سبزی در آن شکفته است و با روحی که نوازش مرموز و مهربان دست الهام رنگ ها و لکه ها و غبارهای پلیدی زندگی خاکی و آلودگی های غلیظ را شستشو داده است و وزش نسیم های ناپیدای رحمت خداوندی او را در رهگذر خویش خشک کرده و عشقی به لطافت روح فرشتگان، به جذبه نیرومند خورشید.

https://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2014/05/Sargarmi98.ir_Dr.Shariati1.jpg

و تاریخ به این مرد می نگرد، به اینکه پس از پانزده سال عزلت در غار تنهایی بزرگ و دردناک خویش اکنون آمده است و چهره اش تافته از سوز درونِ ملتهب و مرموزش، دست و پایش مرتعش از زلزله ای که به روح بی انتهایش افتاده و فریاد می کشد: ای مردم! بت های خویش را بشکنید! از این لجنزار زندگی عفن و روزمرگی پلید و بی درد و پست به درآیید، پرواز کنید، این دل آسمان، این بام بلند آرزوهای بزرگ، این خدای پرشکوه که جامه آسمان را در بر دارد و اشک های ستارگان را بر گونه و با چشم خویش، خورشید، شما را هر روز می نگرد تا از شما یکی از این مرداب برآید و به سوی او پر کشد!

ای مردم! در میان شما کیست که پیام مرا بشنود؟ ای مردم! سینه من گنجینه پنهانی صدها پیامی است که در تنهایی پانزده سال ریاضت، عبادت و تفکر در غار، در دل کوهستان، در قلب شب های درازی که شما در بسترهای آرام خود خفته بودید و من بیدار بودم، در زیر باران مهتاب های هر شب، در گفت و گوی پنهانی خویش با ستارگان خاموش، بر روی هم انباشته ام، بر روی هم نهاده ام و اکنون فشار طاقت فرسای این آیات سنگین و دردناک و سنگینی خفقان آور این پیغام های بسیاری که برای گفتن بیتابی می کنند و چنان به خشم بر دیواره سینه ام می کوبد که استخوان های ناتوانش به فغان می آیند…… ای مردم! کیست که اندکی از بار سنگین و سوزانی را که جانم را به ستوه آورده است برگیرد؟ با سرانگشت احساس خویش کمی از آن بر دارد و بر دوش جان سبکبار خود بنهد؟ مرا سبکبارتر کند… در میان شما کسی نیست که به یاری من بشتابد؟

و تاریخ ایستاده است و می نگرد، مرد را و مردم را! و می بیند که صدها و هزارها عرب بدوی، از مدینه و مکه، از قریش و بنی هاشم و حتی از خانواده عبدالمطلب،خانواده شخص پیغمبر، همه بر او ازدحام کرده اند و او را همچون کسی که گویی نمایش می دهد در میان گرفته اند و با چشمان احمق و دهان های زشت و سیاهی که از تعجب بازمانده اند و هر یک به خمیازه غاری و یا حفره قبری می مانند مرد را می نگرند، فریادهایش را می شنوند، التهاب هایش را می بینند، می بینند.

این مردم، مهاجر، انصار، قریش و بنی هاشم،همه گرداگردش را گرفته و با لبخندی آرام و چشمانی بی درد و قیافه ای شکفته از خوشحالی، سری تکان می دهند و با خود می گویند: آفرین، آفرین، عالی است، عالی، به به، به به! خیلی هنرمند است، چه خوب بازی می کند…. این مرد باعث افتخار ماست ……. تا حالا در عرب کسی مثل او نیامده ……. و مرد همچنان فریاد می کشد، مردم را می خواند: آیا کسی نیست که این بار، این آوار! و مردم همچنان ایستاده اند و می نگرند و لذت می برند و افتخار می کنند، به به به به!!!

و تاریخ آن گوشه ایستاده است و از دور می نگرد، زیر لب لبخند تلخ و دردناک دارد،گویی با لبانش می گرید، می گرید به سرنوشت این مرد، این در وطن خویش غریب و می خندد به این قوم، این پیروان مومن محمد، این مهاجران و انصار و از خود می پرسد آیا از میان اینان کسی پیش نخواهد آمد؟……. پیش نخواهد آمد تا ببیند که این پیغمبری که در انبوه مومنان صادقش چنین بی کس و بیگانه و مجهول مانده است چه می گوید؟ چه می کشد؟ چه می خواهد؟ آن بار سنگین، آن آوار خفقان آوری که از آن این هه می نالد چیست؟ او را کمک کند، او را سبکبارتر کند……..

اما هیچکس قدم پیش ننهاد، پیغمبر، تنها فریاد می کشید و به خود می پیچید، صدایش گرفته بود و چهره اش خسته و شکسته شده بود و قومش،مهاجران و انصارش، همچنان ایستاده بودند و او را می نگریستند، می ستودند، مباهات می کردند، به!به به! عالی است!
و تاریخ همچنان از دور می نگریست و با لبخندی پنهانی و تلخش می گریست و زیر لب به درد می گفت: “پیغمبری اولوالعزم، صاحب کتاب و رسالت! و در میان انبوه امتش اینچنین غریب! در میان انبوه قومش اینچنین بیگانه، در انبوه خاندان و عشیره اش این چنین تنها! و در میان گرم ترین و متعصب ترین مومنانش این چنین مجهول! پیامبری معجزه اش کتاب و امتش امی!شترداران دلال پیشه سازندگان گور برای دفن زنده دختران خویش! که یعنی حمیت، یعنی غیرت”

ناگهان!
تاریخ بر خود لرزید! ناگهان چه می بینم؟برخاست، سرکشید، نزدیک آمد، با گام های کنجکاو و مرتعشی نزدیک آمده، تندتر کرد، به میان صف مهاجران و انصار آمده، درصف مقدم یاران، یک قدم جلوتر، به طرف جلو خم شد…
چه می بینم؟ این کیست؟ این مسافر کیست؟ این عرب نیست، پیداست از سفری دور می آید، پیداست که سال ها آواره بوده….. پیداست که از کویری سوخته می رسد.

اِ، این چهره را می شناسم! او را دیده ام…..این همان…..در کنار آن آتشکده……..ها…….در آن کلیسا……… که از پنجره ناگهان به بیرون پرید…… این سلمان است!
و بعد سلمان ماند، در نخستین دیدار ایمان آورد و دیگر تا پایان عمر آرام گرفت و”سلمان منا” شد و صاحب سرّ “پیام آور”شد و محمد با او، خود را در انبوه مهاجران و انصار،آن کوه سنگینی را که برسینه اش آوار شده بود سبک تر احساس می کرد چه، سلمان بخشی از آن را بر دوش جانش گرفت، هرگاه دردها بر جانش می ریخت سلمان را فرا می خواند، در چشمه ای نا آشنای او ناله می کرد، در گفت و گوی با او فریاد می زد و آسوده می شد.

اما، اما علی جز چاه های پیرامون مدینه، چاه های نخلستان ها صاحب سری نداشت، اگر می داشت چرا سر در حلقوم چاه برد؟ چرا از شهر و خانه و خانواده اش به نخلستان ها پنا برد؟ چرا تنها بنالد؟ چرا دردهای بی رحم و سنگینش را ناچار باید در چاه ریزد؟ اینها جز به خاطر آن است که علی تنهاست؟ در میان شیعیان نیز تنهاست. علی از محمد تنهاتر است! محمد سلمان را یافت اما علی تا پایان حیاتش تنها ماند… از میان خیل شیعیانش جز چاه های پیرامون مدینه کسی نداشت….»

منبع: خبرآنلاین
دسته‌ها
كويريات (کویر) هبوط

کویر! این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است.!

برای آنکه دل به آب و آبادی زندگیش بسته ، کویر یک نوع دلزدگی است . صدمه ای برای سعادت و لذت و آرامش و از دست دادن «خوشبینی» !

 

 

خوشبینی آنکه بر سایه ی درختی لمیده و آخور آباد کرده و پهلو از خوشبختی برآورده و از خودش خوشش می اید و از این همه نعمت شاکر است .

اما آنکه مسئول است ، مسئول ساختن ، نباید ویران کردن را بیاموزد؟

این است که درست به همان دلیل که خواننده ای ممکن است در « کویر» بماند – واین فاجعه ای است که مرا به تردید  می افکند – میتواند در کویر برای آنکه راهی شهادت گردد غسل کند چه به گفته ی شاندل کسی می تواند در پای عشق بمیرد که پیش از آن زندگی در پیش چشم های وی مرده باشد.

رنج ، نفی و عبث تیغ های برانی که راه دنیا را به سوی آخرت می برد و هموار می سازد . چه برای نان دیگران ، دغدغه داشتن و برای کسب آن تلاش کردن ، در نخستین قدم ، دغدغه ی نان را در خویش کشتن و نان خویش را از دست نهادن است .

وانگهی برای آن گروه از فرزندان آدم که هبوط را برای خویش فاجعه می شمارند ، کویر سرنوشت ناکامی و تلخی و عطش ابدی ادمی است که به ان میوه ی ممنوع نزدیک شده است . و بنابراین یک معجزه ی سیاه است . اما برای آن گروه از فرزندان ادم که سرگذشت «آدم » را می پذیرند و دنبال می کنند , « هبوط ، این بهشت سیری و سیرابی و بیرنجی » و سرنهادن در این «کویر» – که در آن ، دغدغه و تشنگی و اتش چشم به راه آدمی اند- آرزویی است که آن را برای نزدیک شدن به این «میوه ی ممنوع» بیقرار کرده است .

شیطان و حوا ، چشم در خویشتن گشودن و عصیان و بالاخره ، تبعید از بهشت و آوارگی در «کویر»…

بگذار تا « شیطنت عشق» چشمان ترا بر عریانی خویش بگشاید ، هر چند آنچه معنی جز رنج و پریشانی نباشد ، اما کوری را هرگز به خاطر آرامش ، تحمل مکن.

و گناه!

آری ، اما اگر گناه نباشد  ، طاعت را چگونه می توانی بدست اوری؟

چه ، « انسان تنها فرشته ای است که دستش به خون آغشته است»!

وانگهی ، کویر ، نه تنها نیستان من و ماست ، که نیستان «ملت» ما و «روح» ما و «اندیشه» و «مذهب»و «ادب» و «زندگی» ما و سرشت و «سرگذشت» ما همه است .

کویر! این تاریخی که در صورت جغرافیا ظاهر شده است.!

دسته‌ها
عارفانه ها كويريات (کویر) هبوط

روح خویشاوند

حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش ، در مجمر روح بی قرارند و آدمی را سراسیمه و بیتاب همچون روح سرگردان از شهر و دیار برون می کشانند و در جستجوی مخاطب همچون مولانا در قونیه بر لب استخر آبی و یا همچون «مهر» در آغوش مرم محرابی و یل همچون سلمان پاک ، در خلوت سوزان و تشنه صحرایی و یا همچون همام در سایه روشن مرموز و پر سخن نخلستانی و یا همچون علی در… هیچ جا…هیچ کس…

اما…

چرا، در آن نخلستان های آشنایی که علی درد های پنهانیش را در سایه مهتاب نا پیدایش پوشیده می گریست؟

خود خواهی های بزرگ با «آوازه» و «عشق» سیراب می شوند اما دردمندی ها و اضطراب های بزرگ در انبوه نام و ننگ ، در گرمای مهر و عشق همچنان بی نصیب می مانند . اندیشه ای که جهان را به رنگ و طرحی دیگر می فهمد ، «خود» را چشمه نهرهای غیبی و صحرای وزشهای غریب می یابد ، تنها و تنها در جستجوی « آشنا » است

خوشاوندی روح نیاز روح هایی است که در این« نشأة » بیگانه مانده اند.

بیگانگی عالم بیکران «وجود » را تنگنایی خفقان آور می کند و آنکه در سلول تنگ و تاریکی به زندان مجرد محکوم است ، تا می شنود که آشنایی را آورده اند ، سقف سلولش تا ورای آسمان فرا می رود ، و دیواره هایش از هر سو تا آن سوی افق های زمین دور می شود و زندانش را اقلیم آشنایی می یابد از چهار جهت محدود به « او »!

روحی که «پیام » دارد نه مرید می طلبد و ، نه عاشق، در رهگذر عمر چشم انتظار ایستاده است و «وجود»ش « ندا » یی است که آشنایی را می خواند و حیاتش «نگاهی» که در انبوه  این صورتک های مکرر و بی مسئولیت و بی انتظار و بی اضطرابی که بیهوده می گذرند ، چهره ی مانوس و محرم خویشاوندی را بیابد که بر آن موجی از «حیرت» افتاده است و دو نگاهش همچون دو کودک گم کرده مادر ، در این دنیای بی پناه آواره اند

هبوط …

دسته‌ها
سخنان کوتاه كويريات (کویر) هبوط

آنچه در کویر میروید، خیال است..

…آن چه در كویر می روید، گز و تاق است. این درختان بی باك صبور و قهرمان كه علی رغم كویر، بی نیاز از آب و خاك و بی چشم داشت نوازشی و ستایشی و از سینه خشك و سوخته كویر به آتش سر می كشند و می ایستند و می مانند،

https://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2011/05/mesr_desert.3almarowk16okokw8c0k048w0.44k7g0soi9mocc0wosk04c4cc.th.jpe

هریك ربّ النّوعی بی هراس، مغرور ، تنها و غریب. گویی سفیران عالم دیگرند كه در كویر ظاهر می شوند. این درختان شجاعی كه در جهنم می رویند، اما اینان برگ و باری ندارند، گلی نمی افشانند ،ثمری نمی توانند داد. شور جوانه زدن و شوق شكوفه بستن و امید شكفتن، در نهاد ساقه شان یا شاخه شان می خشكد، می سوزد و در پایان به جرم گستاخی در برابر كویر، از ریشه شان بر می كنند و در تنورشان می افكنند.

و …این سرنوشت مقدر آنهاست. بید را در لبه استخری، كناره جوی آب قناتی، در كویر می توان با زحمت نگاه داشت. سایه اش سرد و زندگی بخش است. درخت عزیزی است اما همواره بر خود می لرزد. در شهر ها و آبادی ها نیز بیمناك است، كه هول كویر در مغز استخوانش خانه كرده است.

اما آنچه در كویر زیبا می روید، خیال است. این تنها درختی است كه در كویر خوب زندگی می كند، می بالد و گل می افشاند و گل های خیال، گل هایی همچون قاصدك، آبی و سبز و كبود و عسلی…هریك به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه قاصدك به سویش پر می كشد و به رویش می نشیند.

https://shariati.nimeharf.com/wp-content/uploads/2011/05/adverimg-52047.jpg

خیال_این تنها پرنده نامرئی كه آزاد و رها همه جا در كویر جولان دارد_ سایه پروازش تنها سایه ایست كه به كویر می افتد و صدای سایش بالهایش تنها سخنی است كه سكوت ابدی كویر را نشان می دهد و آن را ساكت تر می نماید. آری، این سكوت مرموز و هراس آمیز كویر است كه در سایش بالهای این پرنده شاعر سخن می گوید. كویر انتهای زمین است، پایان سرزمین حیات است. در كویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیكیم و از آن است كه ماورا’ اطّبیعه را _ كه همواره فلسفه از آن سخن می گوید و مذهب بدان می خواند _ در كویر به چشم می توان دید، می توان احساس كرد و از آن است كه پیامبران همه از اینجا برخاسته اند و به سوی شهرها و آبادی ها آمده اند.<< در كویر خدا حضور دارد >> این شهادت را یك نویسنده رومانیایی داده است كه برای شناختن محمّد (ص) و دیدن صحرایی كه آواز پر جبرئیل همواره در زیر غرفه بلند آسمانش به گوش می رسد و حتی درختش، غارش، كوهش، هر صخره سنگ و سنگ ریزه اش آیات وحی را بر لب دارد و زبان گویای خدا می شود، به صحرای عربستان آمده است و عطر الهام را در فضای اسرار آمیز آن استشمام كرده است. در كویر بیرون از دیوار خانه ، پشت حصار ده دیگر هیچ نیست. صحرای بیكرانه ی عدم است ك خوابگاه مرگ و جولانگاه هول. راه، تنها به سوی آسمان باز است. آسمان كشور سبز آرزو ها، چشمه مواج و زلال نوازش ها، امید ها، و…انتظار، انتظار… سرزمین آزادی، نجات، جایگاه بودن و زیستن، آغوش خوشبختی، نزهتگه ارواح پاك، فرشتگان معصوم، میعاد گاه انسان های خوب، از آن پس كه از این زندان خاكی و زندگی رنج و بند و شكنجه گاه و درد ، با دست های مهربان مرگ نجات یابند.

شب كویر این موجود زیبا و آسمانی كه مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است، شبی است كه از بامداد آغاز می شود. شب كویر به وصف نمی آید. آرامش شب كه بی درنگ با غروب فرا می رسد_ آرامشی كه در شهر از نیمه شب، در هم ریخته و شكسته می آید و پریشان و ناپایدار_ روز زشت و بی رحم و گدازان و خفه ی كویر می میرد و نسیم سرد و دل انگیز غروب، آغاز شب را خبر می دهد.

… آسمان كویر این نخلستان خاموش و پر مهتابی كه هرگاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر بارانهای غیبی سكوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را همچون پروانه های شوق در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می كنم، ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را كه هم چون این شیعه گم نام و غریبش ، در كنار آن مدینه ی پلید و در قلب آن كویر بی فریاد، سر در حلقوم چاه می برد و می گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه كه یك مرد می گرید… چه فاجعه ای… …شب آغاز شده است . در ده چراغ نیست. شب ها به مهتاب روشن است و با به قطره های درشت و تابناك باران ستاره، مصابیح آسمان.

… آن شب نیز من خود را بر روی بام خانه گذاشته بودم و به نظاره آسمان رفته بودم. گرم تماشا و غرق دز دریای سبز معلقی كه برآن مرغان الماس پر، ستارگان زیبا و خاموش، تك تك از غیب سر می زنند. آن شب نیز ماه با تلالو پر شكوهش از راه رسید و گل های الماس شكفتند و قندیل زیبای پروین سر زد و آن جاده ی روشن و خیال انگیزی كه گویی، یك راست به ابدیت می پیوندد:<< شاهراه علی>>،<< راه مكه>>. كه بعد ها دبیرانم خندیدند كه : نه جانم، <<كهكشان>> و حال می فهمم كه چه اسم زشتی، كهكشان یعنی از آنجا كاه می كشیده اند و این ها هم كاه هایی است كه بر راه ریخته است، شگفتا كه نگاه های لوكس مردم آسفالت نشین شهر، آن را كهكشان می بینند و دهاتی های كاه كش كویر، شاهراه علی، راه كعبه. راهی كه علی از آن به كعبه می رود. كلمات را كنار زنید و در زیر آن ، روحی را كه در این تلقی و تعبیر پنهان است تماشا كنید .

و آن تیر های نورانی كه گاه گاه ، بر جان سیاه شب فرو می رود، تیر فرشتگان نگهبان ملكوت خداوند در بارگاه آسمانی اش كه هرگاه شیطان و دیوان هم دستش می كوشند به حیله، گوشه ای از شب را بشكافند و به آنجا كه قداست اهورایی اش را گام هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست و سركشند تا رازی را كه عصمت عظیمش نباید در كاسه ی این فهم های پلید ریزد، دزدانه بشنوند. پرده داران حرم ستر عفاف ملكوت، آن ها را با این شهاب های آتشین می زنند و به سوی كویر می رانند. بعد ها معلمان و دانایان شهر خندیدند كه : نه جانم ، اینه سنگ هایی هستند بازمانده ی كراتی خرابه و در هم ریخته كه چون باسرعت به طرف زمین می افتند ، از تماس با جو آتش می گیرند و نابود می گردند و چنین بود كه هر سال یك كلاس بالا تر می رفتم و به كویر بر می گشتم، از آن همه زیبایی ها و لذت ها و نشئه های سرشار از شعر و خیال و عظمت و شكوه و ابدیت پر از قدس و چهره های پر از ماورا’ محروم تر می شدم، تا امسال كه رفتم دیگر سر به آسمان بر نكردم و همه چشم در زمین كه این جا…

می توان چند حلقه چاه عمیق زد و آن جا می شود چغندر كاری كرد. و دیدار ها همه بر خاك و سخن ها همه از خاك. كه آن عالم پر شگفتی و راز، سرایی سرد و بی روح شد ساخته ی چند عنصر و آن باغ پر از گل های رنگین و معطر شعر و خیل و الهام و احساس _ كه قلب پاك كودكانه ام هم چون پروانه ی شوق در آن ی پرید _ در سموم سرد این عقل بی درد و بی دل پژمرد و صفای اهورایی آن همه زیبایی ها _ كه درونم را پر از خدا می كرد_ به این علم عدد بین مصلحت اندیش آلود : و آسمان فریبی آبی رنگ شد و الماس های چشمك زن و بازیگر ستارگان، نه دیگر روزنه هایی بر سقف شب به فضای ابدیت، پنجره هایی بر حصار عبوس غربت من، چشم در چشم آن خویشاوند تنهای من كه كراتی همانند و هم نژاد كویر و هم جنس و همزاد زمین و بدتر از زمین و بدتر از كویر و ماه، نه دیگر میعادگاه هر شب دل های اسیر و چشمه سار زیبایی و رهایی و دوست داشتن، كه كلوخ تیپا خورده ای سوت و كور و مرگبار و مهتاب كویر دیگر نه بارش وحی، تابش الهام، دامان حریر الهه ی عشق، گسترده در زیر سر هایی در گرو دردی، انتظاری و لبخند نرم و مهربان نوازشی بر چهره ی نیازمندی زندانی خاك، دردمندی افتاده ی كویر، كه نوری بدلی بود و سایه ی همان خورشید جهنمی و بی رحم روزهای كویر . دروغ گو ، ریا كار، ظاهر فریب… دیگر نه آن لبخند سرشار از امید و مهربانی و تسلیت بود، كه سپیدی دندانهای مرده ای شده بود كه لب هایش وا افتاده است. شكوه و تقوا و زیبایی شور انگیز طلوع خورشید را باید از دور دید. اگر نزدیكش شویم از دستش داده ایم . لطافت زیبایی گل زیر انگشت های تشریح می پژمرد.

منبع : مجموعه اثار شریعتی – هبوط صفحه 251 – 252 – 253

دسته‌ها
دانلود کتاب های الکترونیکی (pdf)

دانلود کتاب هبوط در کوير

نام کتاب

هبوط در کوير (دانلود+)

نويسنده

دکتر علی شریعتی

توضیح

کرانه کویر یا حدودالعالم،توصیف زیباهی های مزینان،حاج ملا هادی اسرار آخرین فیلسوف از سلسله حکمای بزرگ اسلامی

رمز عبور

www.tarikhema.ir

تهيه توسط

اني کاظمي

00000 حجم دانلود کتاب

2490 کيلوبايت (KB)

قالب کتاب

PDF – پي دي اف

منبع الکترونيکي

دانلود کتاب های دکتر شریعتی

 

 

دسته‌ها
عاشقانه ها هبوط

پر می شوم

پر می شوم  ، پر میشوم ، پر می شوم ، پر می شوم….

و که می داند که پر شدن یعنی چه ؟

پر شدن یک انسان خالی یعنی چه؟

بارش بارانی تندر آسا ، صاعقه زن ، با قطره های سرد و  درشت بر کشتزاری تشنه ، زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان برداشته است،

چه حادثه ای است؟

که می داند؟

که می داند ؟ که می داند؟

من  می دانم مهراوه !

من می دانم ای باران تند بهاری !

ای ابر باران خیز اسفندی که دامن پر از بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی !

ای ابر سفید سبکبال اسفندی که ندانستم از کدامین افق آمدی؟

از کدامین دریا به نیروی آفتاب دوست داشتن بر خواستی

و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی

و با ناز انگشتان بارانت آن تک درخت خشک بی برگ و باری که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود و سر به دوزخ برداشته بود باغش کردی

و در همه ی جنگل های زمین طاق!

من میدانم مهراوه ی من ! من و…. تو نمی دانی و تو نمی توانی دانست

که تو گل نازی که در گلخانه رو ئیده ای

و من می دانم که در طوفان روئیده ام

که سیلی ها خورده ام از باد و تبر ها خورده ام از هیزم شکنان ،

که روئیده کویرم و تنها و تنهای تنها…..

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

تا نغمه ی جانبخش تو از دور شنید

اندرین مزرع آفت زده ی شوم حیات

شاخ امیدی کاشت

چشم بر راه تو بودم که تو کی می آیی

بر سر شاخه ی سرسبز امید دل من

که تو کی می خوانی….

________

هبوط